ستایش

چراغ لابی رو خاموش کردم و مهتابی آکواریومو روشن کردم و روی کاناپه جلوی آکواریوم نشستم. زانومو بغل کردم و سرمو گذاشتم روی زانوم. اطرافم تاریک بود و فقط نور کمی از آکواریوم فضای لابی رو روشن کرده بود. به این تنهایی و تاریکی خیلی نیاز داشتم. نمی دونم چرا این چند وقت همش دوست دارم تنها باشم؟! حوصله ی هیچ کسو ندارم. حتی امشب حوصله ی خندیدن به شوخیای ایلیا و سها رو هم نداشتم. فکر و ذهنم خسته بود. خسته ی خیلی چیزا. خسته ی دل تنگی هام. خسته از فشار بی پولی ای که داشت کم کم بیشتر می شد. ذهنم داشت می ترکید از فکر کردن به بابا. به کاراش، به مشکوک بودنش. به این که چرا ما این جاییم؟ چی شد که به این جا رسیدیم؟ به این جزیره. به این هتل کوچیک. به سه تا پسر که هنوز هیچی ازشون نمی دونیم. چی شد که رسیدیم به این اعتماد؟ که زیر سایشون زندگی کنیم. منی که توی تهران حتی به چشمامم اعتماد نمی کردم چرا این جا انقدر راحت به پولاد و ایلیا و مهیار اعتماد کردم؟ ایلیا چی داره که سها انقدر باهاش راحته؟ چرا مثل همیشه در مقابل یه پسر جبهه نمی گیره؟ چی شد که رسیدن به عیدی خریدن؟ رسیدن به این آکواریوم؟ چی شد که ندا و مهیار رسیدن به قهر و آشتی؟ چی شد که اسماشون انقدر راحت کنار هم گذاشته می شه؟ ندا و مهیار. سها و ایلیا.
چی شد که رفتم سر کار و حالا منتظرم که تعطیلات تموم بشه و رییسم برگرده و برگردم سر کار؟ چی شد که پولاد شد رییس، شد حامی؟ چرا در عرض دو ماه این همه آدم جدید وارد زندگیم شدن؟ دو ماهی که زندگیم رو از این رو به اون رو کرد. زندگی ای که ساخت خودم بود، با تصمیمات خودم. یه زندگی بدون دیکته، بدون امر و نهی. مهم نبود که تصمیماتمون اشتباهه. مهم این بود که خودمون برای زندگی خودمون تصمیم گرفتیم.
زندگی ای با آدمای جدید. با آدمایی که کنارشون شاد بودیم. ولی امشب شادی برام معنایی نداشت. یه چیزی کم بود. یه چیزی که نمی ذاشت بخندم. نمی ذاشت از ته دل شاد باشم. چرا امشب فقط این آهنگ تو سرم می چرخید و حتی وقتی ندا می خواست بخونه دوست داشتم بهش بگم اینو بخونه؟

با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته
پر از عشق و عادت، بدون حسادت، دلم تنگته
گله بی گلایه، بدون کنایه، دلم تنگته
پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی، دلم تنگته
تو جایی که هیشکی، واسه هیشکی نیست و، همه دل پریشن
دلم تنگه تنگه، واسه خاطراتت، که کهنه نمی شن
دلم تنگه تنگه، برای یه لحظه، کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب، که خاموش و خوابن، چراغای روشن
من دل شکسته، با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک، تر و ابری و پاک، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده، دلم تنگته
مث این ترانه، چقدر عاشقانه، دلم تنگته

چقدر خوب بود که ماهی ها فقط به حرفام گوش می دادن. نیاز داشتم کنار یکی حرف بزنم و از دلتنگیم بگم. مسخره بود! حتی نمی دونستم برای کی دلتنگم؟ فقط می دونتم دوست داشتم این آهنگو تا خود صبح گوش کنم. گوشیمو از روی میز برداشتم، ولی قبل از این که آهنگ رو پلی کنم صدای در آسانسور از پشت سرم اومد و خبر داد یکی خلوتمو به هم زد.
برنگشتم ببینم کیه و منتظر شدم هر کی هست بره تو اتاق. امیدوارم بودم مهیار یا ایلیا باشن که با من کاری نداشته باشن و برن بخوابن. صدای پاش نزدیک و نزدیک تر می شد. به بخت خودم لعنت فرستادم و مطمئن شدم یا سهاست یا ندا. واقعا الان حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به ندا یا سها. خواستم بگم برو بخواب که با صدایی آشنا برگشتم.
ـ نگاه کردن به لب زدنای ماهی به آدم آرامش می ده.
لبخند مهربونش رو لبش بود. حتی می تونستم لبخند رو توی چشمای قهوه ایش توی تاریکی ببینم. دستاشو بغل کرده بود و با لبخند و آرامش همیشگیش زل زده بود به آکواریوم. وقتی دید ساکتم نگام کرد و گفت:
ـ سلام از ماست.
شوکه شده بودم از دیدنش. انتظار دیدنش رو این موقع شب نداشتم. بلند شدم و ایستادم و گفتم:
ـ سلام.
نگاهی به دور و بر کرد و گفت:
ـ تنهایی؟
ـ آره، بچه ها کنار دریان.
رفت رو کاناپه نشست. نگاهش به آکواریوم بود و گفت:
ـ ایلیا خریده، نه؟
خندیدم و رفتم روی کاناپه با فاصله نشستم و گفتم:
ـ آره. عیدی داده به سها.
همون طور که نگاش به ماهیا بود لبخندش بیشتر شد و گفت:
ـ خوش به حال سها!
کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
ـ راستی، مادرم بابت اون بلوز خیلی تشکر کرد.
با تعجب گفتم:
ـ مگه بهش گفتی که من انتخاب کردم؟!
ـ آره، چرا نباید می گفتم؟
ـ خب، نمی دونم، فکر کردم نمی گی.
خندید و گفت:
ـ من همه چیزو به مادرم می گم.
شونمو بالا انداختم که گفت:
ـ من و مادرم زیاد با هم حرف می زنیم. وقتی با مادرم حرف می زنم احساس خوبی دارم. تو این طور نیستی؟
لبمو از داخل گاز گرفتم تا بغضی که از سر شب تو گلوم بود نترکه. پولاد چی می گفت؟ مادر! احساس حرف زدن با مادر؟ من حتی یادم نمیومد احساس مادر داشتن چه شکلیه، چه برسه به حرف زدن!
پولاد کاملا سرشو برگردوند به طرفم و مستقیم نگام کرد. انگار منتظر بود جوابشو بدم. آب دهنمو قورت دادم تا شاید بغضم پایین بره. نگامو دوختم به ماهیا و گفتم:
ـ من این احساسو درک نکردم.
شنیدم که کلمه ای مثل چرا اومد نوک زبونش ولی سریع لبشو گاز گرفت و روشو برگردوند و گفت:
ـ ببخشید! نمی خواستم ناراحتت کنم.
ـ مهم نیست.
ـ درکت می کنم.
پوزخند زدم و گفتم:
ـ واقعا؟
بازم چشماش مهربون شده بود. برعکس همیشه که سرش پایین بود این بار نگاهم می کرد. از فاصله نزدیک و مستقیم.
ـ منم پدرم رو از دست دادم. نمی گم احساس مادر داشتن مثل پدر داشتنه. هر گل یه بویی داره. این که یکیشونو نداشته باشی و ندونی داشتنش چه احساسی داره رو درک می کنم.
قشنگ حرف می زد. ولی اگه یه کلمه دیگه می گفت می زدم زیر گریه و این آخرین کاری بود تو دنیا که ممکن بود انجام بدم! به زور خندیدم و گفتم:
ـ عید خوش گذشت؟
فهمید می خوام بحث رو عوض کنم. نگاه خیرشو از روم برداشت و نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ آره، خوب بود.
خندید و ادامه داد.
ـ البته اگه ایلیا و پدرشو فاکتور بگیری.
ـ چرا؟
ـ خودش چیزی بهتون نگفته؟
ـ نه.
ـ اگه می گفت جای تعجب داشت.
ـ من فقط می دونم با خانوادش بحثش شده.
دستی به موهاش کشید و گفت:
ـ با خانوادش نه، فقط با پدرش.
با تعجب پرسیدنم:
ـ چرا؟!
دستی به موهاش کشید و گفت:
ـ ولش کن، مهم نیست.
انگار دوست نداشت در این مورد حرف بزنه. اگه سها این جا بود مطمئنم طاقت نمیاورد و می پرسید. ولی من بی خیال شدم. چند لحظه ساکت به آکواریوم نگاه می کردیم که پولاد بلند شد و گفت:
ـ من دیگه برم.
منم بلند شدم و شب بخیر گفتم که انگار چیزی یادش اومده باشه، سریع رفت به طرف چمدونش و یه جعبه شکلات بیرون آورد. به طرفم گرفت و گفت:
ـ ناقابله.
خندیدم و گفتم:
ـ فکر کنم از دست تو و مهیار ما سه تا ده کیلو وزن اضافه کنیم!
تعجبشو که دیدم گفتم:
ـ آخه مهیارم کلی گز و پولکی آورده.
خندید و گفت:
ـ سها و ندا شاید. ولی فکر نکنم تو با اون ورزشای صبحگاهی چیزیت بشه.
ابروهای بالا رفته از تعجبم رو که دید گفت:
ـ بعضی روزا می بینیم که از دریا با لباس ورزشی بر می گردی.
زیر لب آهانی گفتم وجعبه ی شکلاتو ازش گرفتم و تشکر کردم. دوباره شب بخیر گفت و خواست بره که برگشت به طرفم و گفت:
ـ راستی، از فردا می تونی بیای شرکت؟
ـ برای چی؟
ـ ما بعد از عید سرمون شلوغ تر می شه. یه کارایی هست که فکر کنم بتونی انجام بدی. کار سختی نیست، بیشتر با کامپیوتر کار داری.
چی می خواستم از این بهتر؟! خوشحال گفتم:
ـ حتما میام.
خندید و چمدونشو برداشت و رفت به طرف اتاقش. قبل از این که در اتاق رو ببنده گفت:
ـ بهتره بری بخوابی که فردا خواب نمونی. وگرنه مجبوری خودت تنهایی بری شرکت.
و دیدم که لحظه ی آخر چشمکی زد و درو بست. با دهن باز نگاهم روی در بسته قفل شد. چشمک می زنه برای من! هیچ وقت حتی تصور نمی کردم پولاد بلد باشه چشمک بزنه، چه برسه که بخواد به یه دختر چشمک بزنه! اصلا بهش نمیومد. بچه پررو چه روش باز شده! نه بابا، آب ندیده بود وگرنه شناگر خوبیه.
همین طور که زیر لب حرف می زدم رفتم تو سوییت. همون طور که تو بهت چشمکش بودم لباسامو در آوردم و مسواک زدم. تا یادم میومد چطور چشمک زد بی خودی می خندیدم. خیلی جالب بود! جالب بود پولاد با اون ابهت و متانت حالا انقدر شیطون شده بود که راحت شوخی می کرد و چشمک می زد! ولی حتی شوخیاشم متین بود. حتی وقتی چشمک زد یه جوری بود که به آدم اجازه نمی داد در موردش فکر بدی بکنه.
رفتم رو تخت خوابیدم و پتومو بغل کردم. هنوزم لبخند رو لبم بود. کاش سها و ندا هم بودن این چشمک رو می دیدن. ولی اگه سها و ندا بودن، پولاد بازم بهم چشمک می زد؟

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. فکر کردم آلارم گوشیمه، ولی وقتی نگاش کردم دیدم پولاده که داره زنگ می زنه. تو صدم ثانیه نشستم تو تخت و به ساعت نگاه کردم. خاک بر سرم، دیرم شد! جواب دادم و بدون این که اجازه بدم حرف بزنه گفتم:
ـ پنج مین دیگه میام.
صدای خندشو که شنیدم خیالم راحت شد. گفت:
ـ باشه، منتظریم.
سریع صورتمو شستم و بدون این که خشک کنم مانتو و شلوارم رو پوشیدم. روسریمو برداشتم و رفتم جلوی آینه که با دیدن قیافم آه از نهادم بلند شد. موهام وز و سیخ سیخ شده بود. لعنت به این شرجی کیش! وقت سشوار و اتو کردن نداشتم. ولی نمی تونستم با اون وضعیت برم بیرون. موهام معلوم بود و خیلی ضایع می شد. بی خیال روسری شدم و مقنعم رو برداشتم و تند تند اتو کردم. خدا رو شکر کردم که اون روزی که می خواستیم فرار کنیم نیما به اون دخترا چادر و مقنعه داده بود و الان این مقنعه به دردم خورد. موهامو بالای سرم جمع کردم و جلوی موهام که کوتاه تر بود گیره زدم که از مقنعه نزنه بیرون.
چهار دقیقه گذشته بود. فقط وقت رژ زدن و پوشیدن کفش داشتم. همون طور که به طرف در می رفتم بدون آینه رژ زدم و کفشمم پوشیدم و درو باز کردم.
پولاد کنار دیوار شیشه ای ایستاده بود. منو که دید با ابروهای بالا رفته اومد جلو و گفت:
ـ دقیقا پنج مین!
نگاهی به لابی کردم و گفتم:
ـ پس ایلیا و مهیار کجان؟
کیف چرمشو برداشت و به طرف آسانسور رفت و گفت:
ـ ایلیا گفت پنج مین دخترا، یعنی نیم ساعت و چون عجله داشتن رفتن.
امان از دست این ایلیا! با لبخند دنبالش رفتم. در آسانسور رو نگه داشته بود تا من اول وارد شم. وقتی دکمه همکف رو زدم برگشتم به طرف آینه ببینم چیکار کردم؟ رژ لبم که بد نبود. مقنعم هم خیلی خوب بود. موهامم اون قدری پیدا نبود که وضعیت داغونش معلوم بشه. خیالم که از قیافم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و برگشتم به سمت پولاد که نگاه خیرشو غافلگیر کردم. ولی اون خیلی ریلکس نگاشو ازم گرفت.
سر خیابون شرکت بودیم که پولاد مسیرشو عوض کرد. با تعجب نگاش کردم که گفت:
ـ اول می ریم خرید. هیچی تو شرکت نداریم.
جلوی یه فروشگاه بزرگ نگه داشت. یه چرخ دستی بزرگ برداشت و رفت به سمت قفسه های مواد غذایی. مونده بودم چی می خواد بخره که این چرخ بزرگ رو برداشته؟ بی حرف دنبالش راه افتادم. مستقیم رفت تو قفسه های بیسکویت و کیک. با دقت چند مدل کیک رو برداشت. بعد هم چهار تا جعبه ی بیسکویت برداشت. داشت دنبال یه چیزی می گشت که انگار پیدا نمی کرد. یهو برگشت به سمت منو گفت:
ـ ببین های بای پیدا می کنی.
یه کم چشم چرخوندم که پیداش کردم. دو سه تا برداشتم و بهش دادم که اومد به سمتم و تقریبا قفسه ی های بای رو خالی کرد تو چرخ دستی. با بهتی که تو صدام بود گفتم:
ـ چیکار می کنی؟
سرشو بلند کرد و جدی بهم نگاه کرد. گفتم:
ـ می خواین همه ی اینا رو بخورین؟
با صدا خندید و گفت:
ـ خانوم بهتره بدونی همکارات سه تا پسر شکمو هستن.
بعد هم با همون لبخند چرخ دستی رو هل داد به سمت یخچال های فروشگاه.
قبل از این که برسه به یخچال ایستاد و از کنار یه ستون دو تا شِل رانی هلو و پرتقال برداشت و بین اون همه بیسکوییت و کیک جا داد.بعد هم رفت به طرف یخچال و تا می تونست آب میوه برداشت. انگار داشت برای یه سوپری خرید می کرد. خدا رو شکر کردم فروشگاه خلوت بود و کسی نمی دیدمون.
فکر می کردم خریدش تموم شده، ولی بازم چرخ رو هل داد به سمت یکی از قفسه ها. همون طور که به جعبه های کافی میکس نگاه می کرد گفت:
ـ اگه چیز خاصی می خوری بردار.
ـ نه مرسی، شما به اندازه کافی برداشتی.
خندید و بهم نگاه کرد و گفت:
ـ ببین، شکم تو کار ما از همه چیز واجب تره. آدم گشنه دین و ایمون نداره.
نفسمو با صدا بیرون دادم و سعی کرد بی خیال بشم. یه جعبه کافی میکس برداشت و زیر لب گفت:
ـ پیداش کردم.
بعدم رو کرد به من و گفت:
ـ اینم سفارش آقا ایلیاست. فقط از این مارک و از این طمع می خوره.
جعبه رو گذاشت تو چرخ و دوباره راه افتاد. ای خدا دیگه چی می خواست؟! دیگه کلافه شده بودم. منو کله سحر بیدار کرده بود که بیاد تنقلات بخره. جلوی قفسه ی چیپس و پفک ایستاد و گفت:
ـ من از این قسمت فروشگاه بیشتر از همه جا خوشم میاد.
بعد هم مثل یه بچه که تو پارک ولش می کنی و ذوق زده می شه، با لبخند رفت به طرف پفکا. تقریبا ده تا پفک و ده تا چیپس برداشت. داشتم از خجالت آب می شدم. یه لحظه تو دلم دعا کردم کاش یه بچه باهامون بود و حداقل می گفتیم داریم برای این بچه خرید می کنیم. چیپس و پفکا دیگه تو چرخ جا نمی شد. چند تاشو داد دست من و چند تاشو خودش دست گرفت. فکر کنم اگه چرخ بازم جا داشت، بازم می خواست خرید کنه!
بالاخره رضایت داد بریم به سمت صندوق. خدا رو شکر اون جا هم زیاد شلوغ نبود. چیزایی که دستم بود رو سریع گذاشتم روی ریل و خواستم فرار کنم که یه پلاستیک گرفت جلوم و گفت:
ـ اینا رو جدا جدا بذار تو هر پلاستیک.
و خودش مشغول خالی کردن چرخ شد. ناچار، کاری که گفته بود رو انجام داد. تقریبا یه ربع طول کشید تا مسئول صندوق خریدا رو فاکتور کرد.
همه ی خریدا رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم. وقتی اومد نشست تو ماشین یه های بای باز کرد و یکیشو برداشت و به منم گفت:
ـ تا می رسیم اینو بخور.
یه چشم غره بهش رفتم و های بای رو ازش گرفتم. واقعا که این مردا به جز شکمشون به هیچی فکر نمی کنن! یعنی نمی تونست دو دقیقه تا شرکت صبر کنه؟ فقط دو تا خیابون فاصله داشت.
اولین روز کاریم تو شرکت واقعا برام خاطره انگیز شد. اول که رفتیم فروشگاه، بعد هم مجبور شدم با منشی شرکت همه ی خریدا رو توی کابینتای آشپزخونه ی نقلی شرکت جا بدم. آخرشم مجبور شدم میزی رو که پولاد بهم داد رو تمیز کنم. چی فکر می کردم و چی شد! تصور می کردم میام شرکت و مثل یه کارمند کارامو انجام می دم. ولی الان شدم مثل یه کلفت. البته کلفت که نه، ولی خب خسته شدم. من از این کارا خوشم نمیومد. یعنی چی؟ مگه من آبدارچیم که باید میز تمیز کنم یا برای شکم این سه تا برم خرید؟ لابد فردا هم باید برم براشون چایی دم کنم!
زیر لب با خودم غر می زدم و وسایل کمی که روی میز بود رو مرتب می کردم. میزم توی یه اتاق کوچیک بود. به جز میز، یه گلدون خوشگل و دو تا صندلی و یه کامپیوتر هم توی اتاق بود. یه پنجره کوچیکم داشت. در اتاق باز می شد به سالن اصلی که میز منشی هم دقیقا رو به روی در اتاق بود. اسپلیت بالای سر منشی بود که منم مجبور بودم در اتاق رو باز بذارم که باد کولر به اتاق منم بیاد. و این یعنی این که نمی تونستم حریم شخصی داشته باشم. زیاد از وضعیتم راضی نبودم. یه کم تو ذوقم خورده بود. ولی خب نمی تونستم تو این شرایط انتظار بیشتری داشته باشم. تازه وقتی به این فکر می کردم که مهیار و ایلیا هر دو با هم یه اتاق داشتن، به خودم امیدواری می دادم که حداقل تو اتاقم تنهام.
پولاد هم یه اتاق جدا داشت که مرتب تر و شیک تر از همه ی اتاقا بود. اینم به این خاطر بود که مهموناشون بیشتر تو اتاق پولاد رفت و آمد داشتن.
مهیار و ایلیا صبح مستقیم رفته بودن سر پرژه و پولادم داشت با تلفن صحبت می کرد. همین طور که حرف می زد یه ریز راه می رفت. از اتاق خودش به اتاق مهیار. و از اتاق مهیار به آشپزخونه. بعد یه چرخ تو لابی می زد و دوباره می رفت اتاق خودش. تقریبا بیست دقیقه با یه آقایی بلند بلند حرف زد و مدام راه رفت. انقدر راه رفت که من به جای اون سر گیجه گرفتم.
منشی یه دختر جوون بود با تیپ ساده. اسمش ریحانه صادقی بود. دختر ساده ای بود که زود باهام صمیمی شد و بهم گفت با اسم کوچیک صداش کنم. بیست و پنج سالش بود و متاهل. گفت که فوق دیپلم کامپیوتر داره و چند ماهه این جا مشغول شده.
کم کم از راه رفتن پولاد عصبی شده بودم. دوست داشتم برم دستشو بگیرم و بنشونمش روی صندلی که نتونه راه بره. خب بچه بشین یه جا حرف بزن، چرا دیگه راه می ری؟! با حرص به پولاد نگاه می کردم که صحبتش تموم شد و به اتاق من اشاره کرد و رو به ریحانه گفت:
ـ برنامه ی تدکار رو سیستم اون اتاق نصبه؟
منشی یه کم فکر کرد و گفت:
ـ فکر کنم نصب باشه. می خواین چک کنم؟
ـ نه، خودم می بینم.
و راه افتاد به سمت اتاق من. دستمو از زیر چونم برداشتم و صاف نشستم. اومد تو اتاق و صندلی رو آورد کنار میز من و سیستمو روشن کرد. دوست داشتم بهش یه خسته نباشید جانانه بگم. چطور بعد از اون همه راه رفتن و حرف زدن می تونست روی پا بند بشه؟
بعد از روشن شدن سیستم، یه برنامه باز کرد و شروع کرد. دقیقا یک ساعت و ده دقیقه در مورد اون برنامه و کاراییش بدون وقفه حرف زد. فقط هر چند لحظه ساکت می شد که من یه چیزایی رو نت برداری کنم. واقعا بهش میومد استاد باشه. تمام مدت بدون هیچ لبخند مهربونی، جدی و با جذبه، و بدون این که بهم نگاه کنه، همه چیزو مو به مو برام توضیح داد و در آخر ازم پرسید مشکلی دارم یا نه. وقتی مطمئن شد همه چیزو یاد گرفتم یه برگه بهم داد که با برنامه تدکار تنظیمش کنم. زیر نگاه سنگینش سعی کردم بی عیب کارمو انجام بدم. وقتی تموم شد، لبخند زدم و نگاش کردم. دستاشو بغل کرده بود و با اخم کوچیکی زل زده بود به مانیتور. با سر تایید کرد و بلند شد و گفت:
ـ فکر کنم برای امروز کافی باشه. اگه می خواین می تونین برگردین هتل. منم دارم می رم سر پروژه.
و بعد هم رفت تو اتاقش و کیفشو برداشت و خداحافظی کرد و رفت. از رفتارش دلخور شدم. حتی یه تایید خشک و خالی هم از کارم نکرد. ولی فکر کنم جلوی ریحانه بود که این طوری رسمی باهام حرف می زد.
کیفمو برداشتم و از ریحانه خداحافظی کردم و رفتم هتل. واقعا خسته شده بودم. انگار کوه کنده بودم. تا رسیدم هتل ساعت دوازده بود. یه دوش گرفتم و روی مبل ولو شدم. ندا و سها داشتن تو آشپزخونه غذا درست می کردن. سها که بیشتر شیطنت می کرد و به قول ندا فقط تو دست و پا می چرخید. همون طور که داشتم براشون توضیح می دادم چه اتفاقاتی تو شرکت افتاده، چشمام گرم شد و خوابیدم

 

سها

با ندا نشسته بودیم جلوی تلویزیون داشتیم فیلم بکش بکش هیجانی می دیم و گوجه سبزایی که صبح خاله برامون آورده بود رو نمک فراوون زده و می خوردیم. همچین زوم کرده بودیم رو تلویزیون که انگاری می خوان ما رو بکشن. فیلمش از این کره ای ها بود که هفتاد متر می پرن هوا، بعد عین بروسلی یه غودا می یان و طرف می میره بود. یه جاش داشت آقاهه با خانومه دعوای رزمی می کرد که گوشی زنگ خورد. با زنگ خوردن گوشی هفتاد متر هر دو تامون پریدیم بالا! گفتم:
ـ اِ، این چه زنگیه؟ زهره آدم ترکید!
ندا که لبخند می زد گفت:
ـ نمی دونم، من عوضش نکرده بودم. کی گذاشته، الله و علم؟!
و رفت کنار تختش و گوشی رو برداشت. منم تند تند گوجه سبز می ذاشتم دهنم. ندا صداش در اومد و گفت:
ـ اویــــی، یواش تر! دنبالت نکردن که.
به حرفش توجهی نکردم و فیلم رو نگاه کردم. آخرش اون خانومه تونست آقاهه رو ضربه فنیش کنه و خانومه در رفت. حواسم به حرفای ندا پرت شد که می گفت:
ـ بله، بله، چند سالشونه؟ آدرس بدین لطفا.
گوجه سبزا آخراش بود. دو تا هم واسه ندا نگه داشتم. تلفنش رو قطع کرد. وقتی دید ظرف خالیه گفت:
ـ نترکی !
با سر گفتم "نه."
ندا گفت:
ـ می ترسم رو دل بشی.
با سر گفتم "نه."
ندا گفت:
ـ خوش می گذره بهت؟!
با سر گفتم "اوهوم."
خندید و گفت:
ـ زبونت رو گوجه سبز قاچ قاچ کرده؟
به یاد حرف ایلیا افتادم و منم خندیدم و گفتم:
ـ نه، خیالت راحت.
ندا گفت:
ـ خیالم راحت شد. خوب شد گفتی!
دستش رو آوردم جلو و کف دستش رو باز کردم و اون دو تا گوجه سبز رو گذاشتم کف دستش و گفتم:
ـ بیا، گریه نکن اینا مال تو.
ندا به اون دو تا نگاه کرد و گفت:
ـ زحمت کشیدی. در حقم خواهری کردی. ممنون که این دو تا رو نگه داشتی.
با لبخند الکی گفتم:
ـ نمی خوای خودم بفرستم تو شکمم. اصلا نگران نباش، جا دارم باز.
بلند شدم و رفتم سمت آینه و مانتوم رو برداشتم. از تو آینه به صورت مظلوم ندا نگاه می کردم که با تعجب به گوجه سبزایی که کف دستش داشتن بهش چشمک می زدن نگاه می کرد. گفتم:
ـ ندا کی بود؟
ندا یکی از اون گوجه سبزا رو گذاشت تو دهنش و گفت:
ـ کی، کی بود؟
شال سبز لجنیم رو سرم انداختم و گفتم:
ـ کی کی بود، کی بود!
ندا گفت:
ـ اول ببین خودت چی می گی بعد سوال بپرس. کی کی می کنه برای من!
و کنترل تلویزیون رو برداشت و شبکه ها رو عوض کرد. گفتم:
ـ بابا با کی داشتی حرف می زدی؟
ندا گفت:
ـ آهان! چیکار داری، با یکی حرف می زدم دیگه!
یه کم رژ زدم و چشمام رو مثل اون دفعه با مداد سیاه کردم و گفتم:
ـ آهان، بیست سوالیه دیگه!
ندا شونه هاش رو انداخت بالا. گفتم:
ـ گزینه یک، ستایش بود؟
برگشتم ببینم چی می گه، با سر گفت نچ. گفتم:
ـ گزینه دو، مهیار بود؟
بهم نگاه کرد، منم ابروهام رو براش انداختم بالا. اخم کرد و گفت:
ـ نخیـــــــر!
انگشت اشارم رو گذاشتم دهنم و گفتم:
ـ اومم، خب بابات بود!
ندا گفت:
ـ نچ!
گفتم:
ـ پس گزینه یک و دو.
ندا خندید و گفت:
ـ دیوونه! نچ.
گفتم:
ـ پس گزینه د، هیچ کدوم. هان؟
من آماده شده بودم. ندا بلند شد اومد طرفم و از پشت سر هلم داد طرف در و گفت:
ـ کم زبون بریز. برو دیرت شد.
در رو باز کردم و برگشتم طرف ندا و با عشوه گفتم:
ـ خوب نمی خوایی بگی نگو. ایــــــــش!
رفتم بیرون، ندا اومد جلوی در و گفت:
ـ نه دیوونه، بعدا بهت می گم. راستی کجا داری می ری؟
عین این دخترای قرطی به طرف آسانسور رفتم، یعنی قهرم باهات. دکمه رو زدم و در باز شد. داخل اتاقک آسانسور شدم و برای ندا با دست بای بای کردم و براش بوس فرستادم و گفتم:
ـ دارم می رم کلاس. به ستایشم بگو.
در بسته شد. با خودم گفتم "وا! بذار حرفم رو بزنم. فرتی در رو می بندی. عجبا!"
یاد تلفنی که جواب می داد افتادم. تلفنش مشکوک می زد! می خواست کجا بره؟ اگه کلاس نداشتم حتما پا پیچش می شدم و اعتراف می گرفتم. به قول ستایش باید من بازرس می شدم. خوب می تونم اعتراف از مجرما بگیرم. به فکر خودم خندیدم و از آسانسور اومدم بیرون. زودی تاکسی گرفتم و رفتم.
***
بازم به این جا که می رسم دلم شور می زنه. مخصوصا بعد از دیدن اون صحنه ها و برخورد شهروز. انگار نه انگار این جا ایرانه و یه سری کارا درست نیست. درسته جزیره منطقه آزاده، ولی نگفتن دیگه تا این حد! قبلا تو ایتالیا با شیدا و شایان این چیزا رو دیده بودم. ولی هیچ وقت مثل اون روز اعصابم بهم نریخته بود. به هر حال اون جا یه کشور اروپاییه و این چیزا براشون مهم نیست، ولی این جا همه چی فرق می کنه.
سعی کردم این فکرا رو بریزم دور.رفتم داخل ساختمون، بدون توجه به اطرافم یه راست رفتم لباس عوض کردم و رفتم سر کلاس. تقریبا همه اومده بودن. سهیلا رو از بین بچه ها پیدا کردم و راهم رو کج کردم و به طرف اون رفتم. سلام کردم، با مهربانی جواب داد.
بعدش هلیا با یه پسر وارد کلاس شدن. پسره موهای قهوه ایشو بالا زده بود و با چسب و تافت خودکشی کرده بود. صورت کشیده و بینی کشیده که به فرم صورتش میومد یه تیشرت سفید که روش یه بلوز آستین بلند قهوه ای روشنم پوشیده بود. من زیاد به پسرای کلاس توجه نمی کنم، ولی این پسره دست هلیا رو گرفته بود. واسه همین بیشتر دقت کردم. هلیا انگار دنبال کسی می گشت تو کلاس. وقتی منو دید دست پسره رو کشید و اومدن طرف ما. سلام کردیم و با هم دست دادیم. من متعجب به هلیا نگاه می کردم. هلیا هم با لبخندگفت:
ـ سها جان معرفی می کنم، دوست پسرم آرش.
پسره که اسمش آرش بود دستش رو آورد جلو و گفت:
ـ خوش وقتم سها خانوم.
به دستش نگا کردم. اصلا ازش خوشم نمیومد! حس خوبی نداشتم. چشماش از سر تا پام رو ور انداز کرده بود. یه خنده چندشی هم داشت. تو دلم گفتم "حیف هلیا! معلوم نیس اینو از کجا پیدا کرده!" با لبخندی زوری گفتم:
ـ خوش وقتم.
دستشم رو هوا موند و همون طوری یه نگاه به من، یه نگا به هلیا کرد و کشید عقب. بعد به هلیا گفت:
ـ عزیزم این همون سها خانومه که تعریفش رو می کردی؟
هلیا با لبخند گفت:
ـ بله.
آرش با همون لبخند چندشش گفت:
ـ سها خانوم هلیا اسم شما از زبونش نمیفته. صبح و شب همش از شما تعریف می کنه.
یه طور مرموزی به هلیا نگاه کرد. منم گفتم:
ـ هلیا جان لطف دارن. خودشون ماهن!
آرش بهم نگاه کرد و گفت:
ـ بله، اون که صد البته!
اخم کردم و با خودم گفتم "اِ، این چرا این طوری نگاه می کنه؟"
آرش رو به هلیا گفت:
ـ عزیزم من می رم پیش بچه های دیگه. تو نمیای؟
هلیا گفت:
ـ چرا. بچه ها فعلا، من الان برمی گردم.
بعد رفتن پیش پسرا. اسرا که می خندید گفت:
ـ چرا دستش رو رد کردی سها؟
شونه هام رو انداختم بالا گفتم:
ـ نمی دونم! بی خیال.
شهروز وارد کلاس شد و با بچه ها خوش و بش می کرد. اسرا گفت:
ـ سها می گم خوش به حال هلیا، عجب دوستی گیرش اومده!
با اخم گفتم:
ـ حیف هلیا!
اسرا با تعجب گفت:
ـچرا؟!
گفتم:
ـ این کیه که باهاش دوست شده! من که اصلا ازش خوشم نیومد.
اسرا خندید و گفت:
ـ چرا؟ چون نگات می کرد؟
اصلا دوست نداشتم حرف از آرش بزنیم. گفتم:
ـ ول کن اسرا.حرف بهتر از اون پسره پیدا نکردی؟!
اسرا گفت:
ـ نه، چی بگیم خب؟
خواستم جوابش رو بدم که یکی گفت:
ـ به به، احوال خانوما.
برگشتیم، دیدم شهروزه. اومد جلوتر و گفت:
ـ سلام عرض شد!
اسرا گفت:
ـ سلام.
منم با سر سلام کردم. شهروزگفت:
ـ خوبی سها خانوم؟
گفتم:
ـ بله ممنون، خوبم.
رفت طرف سیستم پخش و گفت:
ـ بچه ها همون تکنیکای قبلی رو انجام بدین ببینم چطوره. امروز تکنیک جدید نداریم.
بچه ها صداشون در اومد. شهروز با لبخند گفت:
ـ دِ یالا! جای بحثی نیست، شروع کنید.
بچه ها با بی حالی شروع کردن. منم همین طور. احساس می کردم یکی داره نگام می کنه. سنگینی نگاش رو حس می کردم. سرم رو که بالا میاوردم و به اطرافم نگاه می کردم چیزی نمی دیدم. با خودم گفتم "دیوونه شدم رفت!"
نمی دونم چرا امروز این طوری بودم. باز می خواستم رو دستم بلند بشم که نتونستم. نمی دونم چرا با این مشکل دارم؟ ای بابا! مچ دستم درد گرفته بود انقدر افتاده بودم زمین. نشستم رو زمین که یکی گفت:
ـ بلند شو خودم کمکت می کنم.
بالای سرم رو نگاه کردم، دیدم شهروز دست به سینه وایستاده. نشست و گفت:
ـ مچ دستت رو ببینم.
آوردم بالا دستم رو. گرفت تو دستش و گفت:
ـ مچ دستت ضعیفه، نمی تونه وزنت رو نگه داره و میفتی زمین.
به دستام نگا کردم و گفتم:
ـ چیکار کنم خب؟
شهروز گفت:
ـ باید چند تا نرمش مچ دست بکنی تا قوی بشه. این طوری.
دستش رو صاف کرد و مچ دستش رو مشت کرد و چرخوند. بعد خلاف عقربه های ساعت چرخوند. هر کدوم ده تا می شمرد، بعد عین مار مچ دستش رو خم می کرد. خیلی جالب بود، بازوشم خم می شد! یعنی عین مار پیچ و تاب می خورد ولی رو مچ دستش بیشتر بود. مثل رقص باله مچ دستش رو حالت می داد. به قیافه متعجب من خندید و گفت:
ـ چیه، چرا این طوری شدی؟
با همون حالت بهت گفتم:
ـ تو باله هم می رقصی؟!
گفت:
ـ کمی بلدم. زیاد نه، ولی نرمشای مچ دستش حرف نداره. تو چی، بلدی؟
گفتم:
ـ آره.
شهروز گفت:
ـ جدی؟!
گفتم:
ـ اوهوم. به دستش با دقت نگاه می کردم. گفت:
ـ خب توام انجام بده ببینم. ولی باید یه روز برام برقصی ببینم.
منم عین خودش نرمش رو انجام دادم ولی قسمت پیچ و تاب مچ دست موندم. مچ دستم درد می کرد. گفتم:
ـ اَه، نمی شه!
شهروز گفت:
ـ می شه، اگه تمرین کنی. خب حالت ایستاده رو دست برو ببینم.
رو دستم وایستادم. بدنم رو صاف کردم، خواستم وایستم که افتادم. شهروز اومد جلوتر و بدنم رو گرفت. گفت:
ـ اول این که مچ دستت ضعیفه، دوم این که تو تموم وزنتو رو مچت میندازی. باید بین هوا وزنت رو رها کنی و بعد تند تند دستت رو عوض کنی.
منو گذاشت زمین. خجالت کشیدم ازش!ولی خودش انگار نه انگار، خیلی بی خیال بود! انگار براش یه امر عادی بود. خودش انجام داد و گفت:
ـ نگاه.
بدنشو رو هوا یه طوری پرت می کرد و دستش رو عوض می کرد. نشست کنارم و گفت:
ـ هنوز زوده اینو یاد بگیری. راه درازیداری سها خانوم!
یکی از دختر ا با شیطنت و لبخند گفت:
ـ آقا شهروز فقط سها تو کلاسه؟
شهروز گفت:
ـ نه، خب دارم یادش می دم. الان میام پیش شما.
وقتی بلند شد بهم گفت:
ـ سها باید یه روز برام باله برقصی.
و رفت. نذاشت من جوابش رو بدم! با خودم گفتم "حالا تا اون موقع یادش نمیاد شام چی خورده! اینم یادش می ره." و بی خیال حرفش باز تمرین مچ دست رو انجام دادم.
یه ساعت تموم شد و رفتم لباس عوض کردم. خواستم برم که هلیا وسهیلا و اسرا اومدن داخل رخت کن. تو آینه شالم رو مرتب می کردم که اسرا گفت:
ـ به کجا چنین شتابان سها خانوم؟
گفتم:
ـ خونه پسر شجاع قرار دارم، دارم می رم.
سهیلا گفت:
ـ اوه، باز خوبه تو یه پسر شجاع داری که بری صفا سیتی.
داشتم از اتاقک خارج می شدم که گفتم:
ـ تا کور شود هر آن که نتواند دید!
هلیا اومد دستم رو گرفت گفت:
ـ وایستا ببینم کجا می ری؟
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ می رم خونه دیگه.
هلیا گفت:
ـ یه کم بمون یه جایی رو بهت نشون بدم، بعد برو.
ـ کجا؟
ـ بمون، جای بدی نیست.
با شیطنت گفتم:
ـ از دوست پسرت اجازه گرفتی که می خوای با مجردا بری ددر؟
هلیا خندید و گفت:
ـ نیازی به اجازه ندارم.
ـ به به، از همین اولش گربه رو کشتی ها!
هلیا با لبخند گفت:
ـ تا کور شود هر آن که نتواند دید!
دختر مهربون و خوبی بود، ولی به موقعش حرفت رو بهت پس می داد و من از این زرنگیش خوشم میومد. خندیدم و گفتم:
ـ بر منکرش لعنت!
اسرا دستشو انداخت دور شونم و گفت:
ـ بشمار!
هممون حسابی خندیدم. ناچارا قبول کردم پیششون بمونم. بهتر از بیکاری توی هتل بود.
اونا هم آماده شدن، رفتیم طبقه پایین. سمت راست تعدادی اتاق بود. در وسطی رو هلیا باز کرد. یه اتاق بزرگ بود. اتاق که چه عرض کنم، می شه گفت سالن. کف سالن تمام سرامیک مشکی بود. گوشه های اتاق چند تا مجسمه بود و به دیواراش هم تابلوهای عجیب بودن که اصلا معلوم نبود چه طرحی دارن. می شه گفت کمی هم ترسناک به نظر می رسیدن. تو سالن چند نفری هم حضور داشتن. هلیا ما رو برد طرف تابلوها. کسی اون جا نبود که توضیح بده. آقا این نقاش چه انگیزه ای داره که اینا رو کشیده؟ کمی به اطراف نگاه کردم، عین موزه بود. اسرا گفت:
ـ چیه، چرا این طوری نگاه می کنی؟
چیزی نگفتم. هلیا گفت:
ـ خیلی قشنگن، مگه نه؟
گفتم:
ـ واسم جالبه!
یکی گفت:
ـ چی جالبه؟!
برگشتم طرف صدا. شهروز با لبخند میومد طرف ما. گفتم:
ـ این عکسا، این طرز چیدمان این جا، این نقاشی ها. مگه عکسا و طرح های زیبایی وجود نداره تو دنیا که اینا رو کشیدن؟ اصلا انگیزه نقاش از کشیدن اینا چی بوده؟ اصلا چرا این جا عین موزه اس؟ نمی شه گفت موزه، یه کم ترسناکه!
شهروز گفت:
ـ یه کم یواش تر سها. یکی یکی بپرس جواب بدم خب. گازش رو گرفتی داری می ری مستقیما؟
بعد اضافه کرد و گفت:
ـ هر کدوم از این نقاشیا و عکسا نشون دهنده ی یه سوژه ی ناب و خاصه.
با بی حوصلگی گفتم:
ـ آهان! مثلا این بز با این قیافه ی جالب، یا این آدمه با این طرز لباس پوشیدنش؟
شهروز جدی گفت:
ـ هر کی ایده ای داره. بنا نیست چون تو خوشت نیومده طراحاشون رو مورد تمسخر قرار بدی!
بهم بر خورد این طوری گفت! منم جدی گفتم:
ـ من طراحاشون رو مورد تمسخر قرار ندادم، من فقط گفتم عجیب و جالبه، همین. شما جنبه انتقاد ندارین به من چه؟
شهروز لبخند کجی زد و گفت:
ـ انتقاد داریم تا انتقاد.
جبهه گرفتم و با حالت تهاجمی گفتم:
ـ من که نگفتم زشتن آقا شهروز. گفتم جالب و عجیبن. دقت بفرمایید!
"ید" آخر رو با تاکید بهش گفتم. خواستم برم هتل. اینا چرا این طوری می کنن؟ یه چی بهشون می گی زودی گارد می گرین بی جنبه ها! رفتم طرف در که یکی دستم رو گرفت. برگشتم دیدم شهروزه که گفت:
ـ خب ببخشید، نمی خواستم ناراحت بشی.
با اخم گفتم:
ـ من ناراحت نشدم. شمایید که از حرفم برداشت بد می کنید.
شهروز با بهت گفت:
ـ باشه، برای این که دیگه دلخور نباشی می خوام یه قسمت دیگه رو نشونت بدم.
دستم رو گرفت و برد یه قسمت دیگه سالن. وقتی وایستاد نگاه کردم ببینم چه چیزی جالبه دیگه ای هم می تونه باشه که گردنبندایی رو دیدم که آویزون شدن به دیوار. شکلای این گردنبندا هم عین تابلوهاشون عجبیب و غریب بودن. شهروز رفت سمت یکیشون و از دیوار برداشتش اومد پیش من و گردنبند رو گذاشت تو دستم. بهش با تعجب نگاه کردم و شهروز گفت:
ـ این مال تو. هم ازم دلخور نباشی، هم آرم هیپ هاپ رو بهت داده باشم.
یه دایره تو خالی استیل با یه حاشیه طلایی دورش و یه علامت که درست وسط دایره بود. یه چیزی شبیه حرف "Z" انگلیسی. نه بهتر بود می گفتم یه چیزی شبیه رعد بود. علامت جالبی بود! نمی دونستم هیپ هاپ کارام واسه خودشون علامت دارن. یعنی این گردنم باشه همه می فهمن من هیپ هاپ کار می کنم؟ ایول چه باحال. داشتم تو دلم ذوق می زدم که شهروز پررو پررو گفت:
ـ بندازم برات.
با اخم گفتم:
ـ هان؟ نه، هلیا لطفا برام میندازیش؟
هلیا با لبخند اومد جلو برام گردنبند رو بست. از ش خوشم میومد. ساده بود. انداختمش زیر مانتوم و شالم رو درست کردم. شهروز گفت:
ـ مبارکه.
گفتم:
ـ ممنون.
خواستیم از اون جا بریم که شهروز گفت:
ـ اوم، سها؟
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ بله؟
اسرا و هلیا رفتن. من و شهروز با هم داشتیم می رفتیم طرف در که گفت:
ـ شایان می گفت شما رو تو پارک دیده، وقتی که جشن بادبادکا بود.
با بی حوصلگی گفتم:
ـ بله اون جا بودیم.
شهروز با دستپاچگی گفت:
ـ خوش گذشت؟!
اصلا سر در نمیاوردم چرا این طوری معذبه؟ گفتم:
ـ بله، جای دوستان سبز.
شهروز خندید و گفت:
ـ آخه می گفت تو با یه پسر بودی.
با تعجب بهم نگاه می کرد. گفتم:
ـ خب آره، منظورتون چیه از این سوالا؟
شهروز کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
ـ خب، اون پسره، دوست پسرته؟
با تعجب بهش نگاه کردم. وا، این چرا این طوری می گه؟! دیگه به حیاط ساختمون رسیده بودیم. نمی خواستم جوابش رو بدم. دوست نداشتم از ایلیا بهش بگم. در خروجی رو که باز کردم شهروز گفت:
ـ پس هست!
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ فرض بر این بذاریم که باشه، حالا می خواین بدونید چیکار؟
شهروز ناراحت شد و گفت:
ـ هیچی، فقط کنجکاو بودم که بدونم.
از ساختمون خارج شدم. یه تاکسی جلوی در بود، درش رو باز کردم. نمی دونم چرا دلم براش سوخت! برگشتم دیدم وایستاده و به در تکیه داده و با حسرت نگام می کنه. گفتم:
ـ نه، دوست پسرم نیست.
سوار تاکسی شدم. دیدم نیشش تا بنا گوشش بازه. وقتی ماشین حرکت کرد بلند گفت:
ـ خداحافظ.
و با دستش بای بای کرد. با خودم گفتم "اوخــــی! بچه روحیش شاد شد!"
لبخند زدم و به اتفاقای امروز فکر کردم. به گردنبند و به سالن. و این که برم از ندا بپرسم بعد از ظهری پشت تلفن مشکوکش کی بوده؟! به افکار خودم خندیدم.