رمان پرنسس های فراری قسمت 25
سها
پول تاکسی رو حساب کردم و داخل هتل شدم. اول سر و گوشی آب دادم، ببینم از پسرا کسی پایین نباشه منو با این پلاستیک بزرگ ببینه. خدا رو شکر کسی نبود. سوار آسانسور شدم. وقتی به طبقه خودمون رسیدم، در آسانسور باز شد. همین که خواستم برم بیرون ایلیا رو رو به روم دیدم. یعنی من اگه شانس داشتم که ...
داشت با گوشی حرف می زد و به منم نگاه می کرد. خواستم پلاستیک رو پشتم قایم کنم که فکر کردم این طوری بیشتر مشکوک می شه.
ـ بله آقای محترم. چشم، دارم میام دیگه!
خواستم خارج بشم که هیکلش کل درو احاطه کرد. ای بابا! بهش با سر گفتم بره کنار، ولی نرفت.
ـ آقای محترم بذارید آقای صداقت بیان، چشم به مشکل شما هم رسیدیگی می شه.
رفتم جلو با دست هولش دادم، ولی دریغ از یه گرد و غبار تکون خوردن! گوشی رو قطع کرد و گفت:
ـ به به سها خانوم! احوال شما؟
ـ سلام. برو کنار دیگه، دو ساعت منو کاشتی این جا!
ایلیا لبخند زد و گوشیشو گذاشت تو جییبش و گفت:
ـ خواستم مطمئن بشم که خوب کاشته باشم.
اخم کردم بهش و گفتم:
ـ مطمئن شدی؟ حالا برو کنار.
ایلیا رفت کنار و من رد شدم. داشتم می رفتم که ایلیا گفت:
ـ حالا به کجا چنین شتابان؟
همون طور که راه می رفتم گفتم:
ـ می رم تو سوئیت.
ـ اِ، تنهایی فکر کردی؟ فکر کردم می ری یه جای دیگه.
برگشتم، گفتم:
ـ آره تنهایی فکر کردم.
ـ منظورم اینه از کجا میومدی؟
منم خواستم کمی حرصش رو در بیارم، گفتم:
ـ رفته بودم کلاس هیپ هاپ. از اون جا بیومدم.
ایلیا اخم کرد! نمی دونم چرا تا اسم کلاس رو میاوردم، این طوری اخلاقش عوض می شد؟! آخه چند وقت پیش می گفت نرم کلاس. انگاری خوشش نمیومد برم جایی که دختر و پسر قاطی باشن. به من چه که خوشش میاد یا نمیاد؟ ایلیا با یه حالتی که انگار از درون داره حرص می خوره گفت:
ـ خوش گذشت؟
منم با یه لبخند گل و گشاد گفتم:
ـ جای شما خالی!
دیدم الاناست اوضاع خطری بشه، زودی برگشتم و در سوئیت رو زدم. ستایش در رو باز کرد، فوری داخل شدم. همین که می خواستم در رو ببندم، ایلیا چند قدم اومد طرف سوئیت ما که در رو بستم. این وقتی عصبانی می شه اصلا نمی شه باهاش حرف زد! تو دلم بهش خندیدم. اولین کسی بود که بعد از عصبانی شدن، دوست نداشتم نزدیکش باشم. وگرنه هر کس دیگه بود کلی سر به سرش می ذاشتم و بیشتر حرصیش می کردم. فکر کنم الان داره از کارم منفجر می شه! ستایش که داشت منو نگاه می کرد گفت:
ـ می خواستی شیرجه بزنی بیایی تو، تعارف نکنا!
خندیدم و گفتم:
ـ اوضاع خطری بود آجی، گیر نده.
ـ بله می دونم. لابد گشنه هم هستی که سلام نکردی؟
رفتم رو مبل نشستم و بلند گفتم:
ـ سلــــــام.
بعد اضافه کردم و گفتم:
ـ ندا جونم غذا چی داریم؟
ندا سرش رو از آشپزخونه آورد بیرون و گفت:
ـ واسه شما پلو با ماست.
پنچر شدم و گفتم:
ـ ای بابا! تا کی می خواین به من بدبخت برنج بدین؟ بابا تا ده سال من دیگه طرف پلو با ماست نمی رم!
ندا خندید و گفت:
ـ قیافشو ببین! قیمه درست کردم، ناراحت نشو.
دستام رو مالیدم بهم و گفتم:
ـ آخ جون!
ستایش در کند و کاو اون بسته ای بود که از پاساژ خریده بودم. وقتی خرس عروسکی با یه شلوارک پیشبندی کوتاه لی رو در آورد، بهش نگا کرد و گفت:
ـ سها این چیه؟
رفتم کنارش، خرس رو گرفتم و گفتم:
ـ مال ایلیاست.
ندا از تو آشپزخونه جیغ زد:
ـ چی؟!! مال کیه؟!!
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ مال ای ... لی ... یا. عیدی براش گرفتم.
ستایش با حرص گفت:
ـ تو می خوایی اینو بدی به ایلیا؟! چیز بهتری نتونستی بگیری؟
عروسک رو گذاشتم تو جعبه و گفتم:
ـ نچ، این بهتره. چون می خوام یه کار دیگه بکنم.
ندا که از حالت من فهمیده بود که یه نقشه ای دارم، گفت:
ـ چیکار می خوای بکنی شیطون؟!
بازم همون لبخند شیطانی رو زدم و گفتم :
ـ حالا می فهمین!
***
عصر خرس خوشگلم رو گذاشتم تو یه جعبه ی کادویی سیاه با خطای قرمز ویه شالم انداختم روی تاپم که لختی بازوم پیدا نباشه. همین کافی بود. جلوی ایلیا که این حرفا رو نداشتم! ایلیا مثل پولاد نبود که برام اخم و تخم کنه. جعبه رو برداشتم برم بیرون که ستایش گفت:
ـ سها، جون من بیا و بی خیال شو. دردسر می شه ها!
ـ به جون آبجی محاله.
ندا خندید و گفت:
ـ انقدر از ظهر تا حالا زحمت کشیده، حالا می گی بی خیال شه؟ برو سها من پشتتم.
براش چشمکی زدم و رفتم بیرون. ندا با هیجان و ستایش با استرس پشت در ایستادن و از گوشه در نظارگر بودن. در اتاقشون رو زدم. خدا خدا می کردم ایلیا خودش بیاد دم در. از اون جایی که من خیلی خوش شانسم مهیار اومد! با مِن مِن سلام کردم که مهیار گفت:
ـ چیزی می خوایی سها؟
بسته رو پشت سرم قایم کرده بودم. گفتم:
ـ هان؟ خب، خب، ایلیا هستش؟
مهیار لبخند زد و گفت:
ـ با ایلیا کار داری؟ خب از اول بگو دیگه. آره هست، برم صداش کنم.
و رفت داخل اتاق. یه نفس راحت کشیدم! خب رابین هود تو که می دونی با ایلیا کار دارم، چرا منو تو فشار می ذاری آخه؟ یه لحظه از کاری که کردم پشیمون شدم. نکنه اشتباه کرده باشم؟ خواستم برگردم که صدای ایلیا میخکوبم کرد.
ـ کاری داشتی؟
اوه اوه، چه اخمی هم کرده بود! خدا به دادم برسه! با ترس آب دهنمو قورت دادم که با اخم گفت:
ـ سها می گم کارم داشتی؟
سرم رو انداختم پایین. ناراحت شدم که این طوری برخورد می کنه. دوست داشتم همیشه بخنده. با دلخوری زیر لب گفتم:
ـ خب با این قیافه تو آدم کُپ می کنه. بعدم کارشم یادش می ره که!
سرم رو بالا کردم تا بگم کاری ندارم و برم که دیدم نیشش تا بنا گوش بازه. وا، این که اخم کرده بود چرا حالا می خنده؟! با تعجب بهش نگاه کردم. ایلیا گفت:
ـ تقصیر خودته. اگه کاری نداری من برم. می ترسم علفا زیر پام ناکام بشن.
تازه یادم اومد واسه چی اومدم. ولی هنوزم شک داشتم بهش بدم یا نه. ولی کاریم نمی تونستم بکنم. نه راه پس داشتم نه پیش. جعبه رو تو دستم دیده بود. گفتم:
ـ هان؟ آهان، اومدم اینو بهت بدم.
بسته رو دادم بهش. چشماش برق زد و گفت:
ـ این چیه دیگه؟!
ـ اینم عیدی شما.
با شک بهم نگاه کرد. انگار می خواست از حالت صورتم بفهمه جدی می گم یا نه. گفت:
ـ ممنون، چرا زحمت کشیدی؟ من که عیدی از تو نخواستم.
می خواست همون جا کادو رو باز کنه که هول شدم و گفتم :
ـ نه، این جا نه. برو تو اتاقت بازش کن.
با تعجب بهم نگاه کرد. تو دلم گفتم "این جا باز کنی که بدبخت می شم!"
ـ چرا؟!
یواش یواش عقبی داشتم می رفتم که گفتم:
ـ خب دیگه! راستی تنهایی بازش کن.
بعد تندی رفتم طرف سوئیت خودمون. در رو با شدت باز کردم و پریدم تو سوئیت. از قضا وقتی داشتم در رو باز می کردم محکم در خورد به بینی ندا که گفت "آخ". بینیش رو با دست مالید و گفت:
ـ یواش دیگه توام!
ـ تقصیر خودته که فضولیت بد جایی گل می کنه.
ستایش هنوزم استرس داشت. گفت:
ـ خب چی شد؟
ـ مگه خودتون نشنیدین؟
بعد هم دو تاشونو از کنار در هول دادم و خودم گوشمو چسبوندم به در. ستایش و ندا هم اومدن کنار در و مثل من منتظر ایستادن. خیلی دوست داشتم قیافه ی ایلیا، وقتی هدیه شو می بینه ببینم. این همه زحمت کشیده بودم. اون شورت کثیف، با اون بوی گند رو انداخته بودم تو لباسشویی. یه پاکت پودر لباسشویی روش خالی کرده بودم و حدود یک ساعت لباسشویی برای یه تیکه پارچه برق صرف کرده بود. با دلهره به ستایش گفتم:
ـ نکنه تو راست بگی و مال ایلیا نباشه؟!
ستایش یه چشم غره بهم رفت و چیزی نگفت. در عوض ندا گفت:
ـ مطمئن باش مال خودشه!
ستایش با حرص رو به ندا گفت:
ـ از کجا مطمئنی؟
ندا گفت:
ـ از اون جایی که وقتی ما اومدیم این جا فقط مهیار و ایلیا تو این سوییت زندگی می کردن. مهیار که این کارا ازش بعیده. فقط از ایلیا بر میاد که لباس زیرشو تو حمام بذاره.
بعد هم انگار اون صحنه بازم یادش اومده باشه، لبشو کج کرد و گفت:
ـ پسره ی چندشِ کثیفِ بی ادبِ بی نزاکتِ تنبل!
با این جمله ی ادبی ندا هر سه تامون زدیم زیر خنده که همون موقع صدای خنده ی بلندی از لابی بلند شد! تو یه لحظه هر سه تامون خندمونو خوردیم و با تعجب به هم خیره شدیم. بین باز کردن و نکردن در مردد بودم که ستایش گفت:
ـ باز کن. انگار این بچه از تو هم دیوونه تره!
درو آروم باز کردم. ستایش خواست بره بیرون که ندا بازوشو گرفت، متوقفش کرد و به من گفت:
ـ خودت تنها برو!
بعد هم چشمکی به ستایش زد و اونو با خودش برد به سمت یکی از مبلا. آب دهنمو قورت دادم و زیر لب به ندا نامردی گفتم و رفتم بیرون. با اضطراب و آروم سرم رو از اتاق کردم بیرون. ایلیا رو دیدم که رو مبل نشسته و خرسه هم دستشه. یکی از بندای لباس خرس افتاده بود روی دست خرسه و شورت فسفری آقا ایلیا از زیر شلوار خود آقا خرسه زده بود بیرون. عمدا این کارو کرده بودم که شورت فسفری بیشتر معلوم بشه. کل صورت ایلیا می خندید و هر از گاهی یه خنده بلند هم تحویل خرس می داد. اشک چشماش رو پاک کرد و چشمش به من افتاد. اوه بد شد! حالا من چیکار کنم؟ بازم شلیک خندش گوش فلک رو کر کرد. مونده بودم برم یا بمونم که با ته خنده ای که تو صداش بود گفت:
ـ چرا اون جا وایسادی؟ بیا این جا دیگه.
با بهت گفتم:
ـ هان؟! نه این جا خوبه.
ـ باشه، خودم میام.
اومد طرفم و من بیشتر از مخفیگاهم رفتم بیرون. یه کم نگام کرد و گفت:
ـ از کجا فهمیدی اون لباس مال منه؟
یه کم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
ـ خب ضایعس دیگه!
ـ چطور؟!
ـ خب، وقتی ما می خواستیم بیاییم سوئیت، تو و مهیار بودین. از اون جایی که رابین هود خیلی باسلیقه و با نظمه، فهمیدم اون از این کارا نمی کنه. می مونه تو که خیلی بی نظم و تنبل و خودشیفته و ...
نذاشت بقیه صفتاش رو بگم گفت:
ـ تعارف نکنا! بازم اگه تو دلت چیزی هست بگو.
سرم رو براش خم کردم و با حالت بچگونه ای گفتم:
ـ باشه. پیام بازرگانی و لوس و یه کم بچه ننه و ...
ایلیا جدی شد گفت:
ـ خبه حالا! من یه چی می گم، اینم دور بر می داره!
منم نه گذاشتم، نه برداشتم گفتم:
ـ حقیقت تلخه! همیشه این طوری بوده.
با دهن باز منو نگاه می کرد. می خواستم بخندم که کنترل کردم تا وا ندم. ایلیا گفت:
ـ خب چرا این طوری بهم هدیه اش دادی؟
با اخم گفتم:
ـ که بگم حاج آقای محترم، لباس زیر بلافاصله باید شسته بشه. نه بمونه دو وجب روش کپک بخوابه!
بعد دستام رو به کمر گذاشتم. مثل اینا که ارث باباشون رو طلب دارن! ایلیا گفت:
ـ خیلی خب بابا، حواسم نبود.
ـ این دلیل نمی شه!
ـ چرا می شه. چون اون موقع یه دختر دیدم که تو جواب دادن کم نمیاورد، ولی جلوی من چرا!
عصبانی شدم و گفتم:
ـ نخیر، این طور نیست! تو پررو بودی.
ایلیا که با لبخند موذیش بهم می خندید گفت:
ـ چرا همین طوره. بعدم سعی می کرد خودش رو بچسبونه بهم!
دیگه قاطی کردم! این بشر تو وجودش اندازه دو مثقال حس خجالت نیستا! راهم رو کج کردم و رفتم طرف در سوئیت.
ـ کجا؟!
به طرفش برنگشتم و گفتم:
ـ خونه، پسر، بابای نمو.
ایلیا خندید و گفت:
ـ خوش بگذره!
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ می گذره. پررو!
ـ سها.
ـ هوم؟
ـ سهـا.
ـ هان؟
ـ سهــا!
از دستش کفری شدم. گفتم:
ـ بنال ببینم چی می گی. نکنه دکمت گیر کرده؟
ـ سها.
با حرصی که تو صدام معلوم بود گفتم:
ـ بله، بله، بله!
ایلیا که می خندید گفت:
ـ ممنون بابت هدیه. خیلی قشنگه و خاصه!
بعد به بوس از خرس عروسکی کرد و رفت طرف اتاقشون. قبلشم دستش رو گذاشت طرف سرش، به معنی عزت زیاد رفت.
وا، این چرا این طوری کرد؟! یه پوف کردم، با خودم گفتم "من از دست این پیر می شم. بیچاره خانومش!"
رفتم داخل سوئیت. ستایش و ندا نشسته بودن، وقتی منو دیدن ندا گفت:
ـ چی شد؟
منم که از دست ندا ناراحت بودم گفتم:
ـ نمی گم!
ندا خندید و گفت:
ـ خودمون شنیدیم.
بعد ابروهاش رو انداخت بالا. منم گفتم:
ـ ایـــــش!
و هر سه خندیدیم.
ندا
سها رو فرستادم بیرون و درو بستم. ستایش دست به سینه نگام کرد و گفت:
ـ حالا دیگه طرف سها رو می گیری؟
و چپ چپ بهم نگاه کرد. خندیدم و گفتم:
ـ بی خیال بابا، بذار تنها باشن با هم. بهتره این جوری. دیگه ایلیا فکر نمی کنه تو این نقشه شوم ما هم شریکش بودیم!
و خندیدم. ستایش نفس عمیقی کشید و رفت روی کاناپه خودش رو آروم ولو کرد. صدای خنده ایلیا قطع و وصل می شد و حرف های مبهم سها کمابیش به گوش می رسید. بی خیال اون دو تا شدم و گذاشتم همدیگه رو بجون تا دلشون خنک شه. آروم اومدم سمت ستایش که زل زده بود به تی وی و معلوم بود تو هپروت سیر می کنه. کنارش روی کاناپه ولو شدم که باعث شد یه لحظه بهم نگاه کنه و دوباره زل بزنه به تی وی. دستمو زدم روی کتفش و گفتم:
ـ خب حالا! چقدر سخت می گیری ستایش. می خوای الان برم صداش کنم بگم، بدو بیا خیر ندیده که رگ غیرت آبجیت ور غلیده؟
ستایش پوزخند کمرنگی زد و دوباره زل زد به تلویزیون. نه بابا سفت و سخت تو هپروته! آروم بهش نزدیک تر شدم و گفتم:
ـ ستایش واقعا ناراحت شدی؟
به جای جواب، فقط نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
ـ نه، واسه چی؟
دستمو روی بازوش کشیدم و گفتم:
ـ آخه رفتی تو فکر. من کار بدی کردم؟
دوباره کمرنگ خندید و گفت:
ـ نه بابا ندا، این چه حرفیه؟
زل زدم بهش و گفتم:
ـ خب پس بگو چته؟ چرا این جوری بق کردی؟ من فکر می کنم من کار بدی کردم که باهام حرف نمی زنی.
با این حرفم آروم برگشت و نگاه مهربونش رو بهم دوخت و گفت:
ـ قربون تو برم من! باور کن ناراحت نیستم. فقط ...
حرفی نزد و دوباره زل زد به یه جای دیگه. دستش رو گرفتم و آروم با انگشتای کشیدش بازی کردم و گفتم:
ـ خب پس لابد منو قابل نمی دونی که برام حرف بزنی؟
بی حوصله توی چشام خیره شد و گفت:
ـ نه ندا. اصلا بحث این حرفا نیست.
منم مثل خودش طاقت از دست دادم و گفتم:
ـ پس چیه؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ دارم بی پول می شم ندا!
و آب دهنش رو فرو داد. انگار که می خواست یه حرف، یا احساسش رو با اون بزاق دهنش فرو بده و دوباره خیره شد به زمین. دستمو دور شونش حلقه کردم و گفتم:
ـ فدای تو بشم من! خب این که غصه نداره. من حسابم پرِ پره. تا الان حتما بازم بابا برام واریز کرده. خب تا حالا من مهمون شما بودم. از این به بعد شما مهمون من باشین.
ستایش سرش رو تکون داد و با بی قراری گفت:
ـ ندا این حرفا چیه؟ مهمون کدومه؟ تو برام با سها هیچ فرقی نداری، باور کن راست می گم. می دونم که حساب خودمم تا الان پر شده. هر بار که به بابا زنگ می زنم بهم تاکید می کنه که حسابمو پر کرده.
پوزخندی چاشنی حرفاش کرد و ادامه داد:
ـ انگار خودش می دونه من دست به حساب بانکیم نمی زنم. می خواد مدام بهم بگه که بدون پول اون هیچ کاری نمی تونم بکنم.
و دوباره پوزخند زد. دستشو نوازش کردم و گفتم:
ـ پس می خوای چیکار کنی ستایش؟
سرش رو بین دستاش گرفت و گفت:
ـ نمی دونم! شاید اگه شرکت واسه ایام عید باز بود یه اضافه کاری، چیزی انجام می دادم. ولی ...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ اضافه کاری می خوای، برو پیش ایلیا.
اونم خنده کم جونی کرد و گفت:
ـ می دونم الان برام پهلوش کلی کار می ریزه جلوم.
آهی کشید و ادامه داد.
ـ ولی نمی خوام بدونن که من واسه پول لنگم. نمی خوام ندا!
نفس عمیقی کشیدم و به علامت تفهیم سرم رو تکون دادم. خوب روحیاتش رو درک می کردم. وقتی خودمم توی خونه بابام بودم تقریبا همین کارم بود. هیچ وقت از بابا تقاضای پول نمی کردم. همیشه خودش بهم پول می داد و حسابمو پر می کرد و من همیشه فکر می کردم اگه یه روز این کارو نکنه، من چطور می تونم بهش بگم پول می خوام؟ از این کار متنفر بودم. اخمامو تو هم کردم. حالا منم مثل ستایش لبریز از افکار دیوونه کننده بودم. همون حس همیشگی به سراغم اومد. حس سر بار بودن، مهمون بودن. حس تک خوری و پررو بودن.
ای کاش می تونستم کاری کنم!
***
آگهی ها رو توی دستم جا به جا کردم و به مهیار گفتم:
ـ چند تاس؟
ـ فعلا پنجاه تا برات گرفتم. بعد اگه لازمت شد دوباره برات کپی می گیرم.
و دوباره همون نگاه ریز بینش رو به صورتم انداخت. کلافه شدم! داشت با نگاهش منو می خورد. این چند روزی که با هم دنبال کار بودیم مخم رو خورده بود بس که گفته بود، پول می خوای، من بهت می دم. هر چی بهش توضیح می دادم، می گفتم بابا من خودم پول دارم، اصلا تو پول می خوای بیا پیش من. ولی باز فکر می کرد من از سر فقر و بی چیزی می خوام برم سر کار. نمی تونستم شرایطمون رو براش توضیح بدم. فقط می گفتم ما نمی خوایم از حسابامون پول برداشت کنیم. اصلا من می خوام واسه سرگرمی برم سر کار. باز انگار جواب من قانعش نمی کرد.
پوفی کردم و گفتم:
ـ مهیار تو رو خدا باز شروع نکن. بازم می خوای برات توضیح بدم که واسه چی می خوام تدریس کنم؟
سرش رو با دلخوری چرخوند و گفت:
ـ نه، لازم نیست. می دونم تو وقتی روی یه چیزی پیله می کنی ول کن نیستی. درست مثل ...
و حرفش رو خورد. از تصور این که می خواست بعد حرفش بگه، درست مثل سروش، تیره پشتم عرق کرد. دهن باز موندم قادر به بسته شدن نبود. انگار خودش هم فهمید فکر من تا کجاها رفته که یه قدم بهم نزدیک شد و تند گفت:
ـ ندا باور کن ...
همون یه قدمی که اومد جلو، من با دو قدم به عقب جبران کردم و در حالی که دستمو جلوی صورتش میاوردم گفتم:
ـ هیچی نگو! فقط ...
بغضمو با خشم فرو خوردم و گفتم:
ـ متاسفم از فکر خرابت!
و تند راه پله ها رو بدون در نظر گرفتن آسانسور دویدم پایین. صدای پاش رو پشت سرم می شندیم و صدای ندا گفتنش رو، اما بی توجه به حرفاش از هتل زدم بیرون و سوار اولین تاکسی جلوی هتل شدم!
***
آخرین اگهی رو پشت یه مغازه روسری فروشی چسبوندم و با کلی تشکر از دختر خوش بر و روی فروشنده، از مغازه زدم بیرون. برای آخرین بار به آگهی زل زدم.
"تدریس خصوصی ویلون
با هزینه مناسب
از کودک تا بزرگسال"
نفس عمیقی کشیدم و پاهای خستمو به سمت خروجی پاساژ حرکت دادم. اگه اون همه جمعیت تو اون وقت شب در رفت و آمد نبود، مطمئنا دستامو از دو طرف باز می کردم و قولنجمو می شکوندم. ولی حیف که هیشکی به قیافه زار و خسته من نگاه نمی کرد و دلیل خستگی در کردنم رو نمی فهمید.
تاکسی که جلوی هتل نگه داشت، به زحمت کیفم رو برداشتم و ازش بیرون زدم. بی اون که کیفمو روی شونم بندازم، دسته کیفمو به دست گرفتم و لخ لخ کنون وارد محوطه هتل شدم. چه عجب امشب این جا خلوت بود! هر شب از دم غروب تختا پر مسافر می شد، ولی امشب به غیر از اون دو تا زوج جوون هیچ مسافری روی تختا ننشسته بود. هنوز به در هتل نزدیک نشده بودم که مهیارو دیدم که روی آلاچیق همیشگیمون نشسته بود و پاهاشو از تخت آویزون کرده بود. دستاشو قائم روی تخت تکیه داده بود و زل زده بود به در. منو که دید از جا پرید و اومد که بیاد جلوم. اخم کردم و رومو ازش برگردوندم. همیشه از مردای شکاک بدم میومد. اصلا زندگی شخصی من ربطی به اون نداشت که بخواد هر دفعه منو به خاطر گذشتم سین جیم کنه! راهم به سمت ورودی کج کردم و به پاهای خستم قدرت دادم تا زودتر برم توی لابی. بازومو که از پشت گرفت، باعث شد با خشم برگردم سمتش و دستمو با خشونت از دستش بیرون بکشم و نگاه عصبیمو زل بزنم توی نگاهش. دستاشو برد بالا و تند گفت:
ـ ببخشید!
اخمی کردم و با بد اخلاقی رومو ازش برگردوندم که گفت:
ـ ندا خواهش می کنم یه دقیقه وایسا!
برگشتم سمتش و از لای دندونام غریدم:
ـ که بازم هر حرکتم رو سین جیم کنی؟ نه آقای سبحانی، بنده به هیچ کس اجازه نمی دم توی زندگیم دخالت کنه یا بخواد تصمیم بگیره برام.
تند تند گفت:
ـ هر چی تو بگی حق داری!
دستمو به نشونه سکوت آوردم بالا و گفتم:
ـ به چه حقی فکر کردی می تونی هر فکری رو در مورد من به اون مغز کوچیکت عبور بدی؟ هان؟
از لحن عصبی و پرخاشگر من جا خورده بود. خب شد کسی اون جا نبود، وگرنه حسابی بد می شد. دستمو کشید و برد کنار آلاچیق و گفت:
ـ مگه من چی گفتم ندا؟!
تند پریدم تو حرفش و گفتم:
ـ نیاز نبود چیزی بگی. من حرف آدما رو از نگاهشون می خونم.
نگاهش مهربون شد و زل زد به چشام و گفت:
ـ اِ؟ جدی؟ پس حرف منو از نگام بخون ببینم چی می دونی؟
یه لحظه گیج نگاه مهربونش شدم، اما زود خودم رو پیدا کردم و گفتم:
ـ برام مهم نیست راجع به من چی فکر می کنی مهیار. ولی بدون من بی کس و کار نیستم که تو در مورد من به بدترین ها برسی.
نگاهش متعجب شد و گفت:
ـ من کی گفتم تو بی کس و کاری ندا؟ اصلا من نمی دونم چی باعث شده این جوری به هم بریزی؟
بغضمو پس زدم و از پشت نگاه مواجم عصبی گفتم:
ـ دست از سرم بردار مهیار. نمی خوام ببینمت.
و بی توجه به بهت مهیار از رفتار و حرفای من، قدم تند کردم و تقریبا دویدم سمت لابی و حتی خاله رو که سینی به دست می رفت داخل آشپزخونه ندید گرفتم.
***
هنوزم از عمل مهیار و عکس العمل خودم عصبی بودم. نه دلیل رفتار اون رو می دونستم، نه صدق افکار خودم رو. شده بودم یه آدمی که به همه مشکوک شده. کوچک ترین رفتار بقیه رو بر علیه خودم برداشت می کردم. این سه روز رو بد گذرونده بودم. خیلی بد. تندخو و عصبی. حتی حوصله آشپزی هم نداشتم و چند وعده رو ستایش گذاشت و یه بارم که سها به التماس ازم خواسته بود که غذا رو خودم بپزم، گند زدم به پلو و تهش رو سوزوندم و دوباره نگاه سها و ستایش نسبت به من ریزبین شده بود.
با اوقات تلخی رفتم روی مبل نشستم و زل زدم به یه گوشه که ستایش بهم گفت:
ـ نمی خوای آشتی کنی؟
سرتق سرمو گردوندم و در جوابش فقط سکوت کردم. دستمو گرفت و گفت:
ـ ندا خیلی داری سخت می گیریا!
عنق گفتم:
ـ از آدمای بد گمون متنفرم!
سها با دهن پر گفت:
ـ بابا اون بدبخت که چیزی نگفت.
تند برگشتم سمت سها که دهنش از جویدن وایساد و زل زد به من. گفتم:
ـ حتما نباید آدما حرف بزنن. بعضی وقتا یه نگاه از صد تا فحشم بدتره.
به دو تا خواهرا نگفته بودم که سر چی با مهیار بحثم شده بود. نمی خواستم ستایش بفهمه دارم دنبال کار می گردم. فقط گفته بودم با مهیار حرفم شده و از نگاهش یه چیزایی فهمیدم که دلخورم کرده. ستایش نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ حالا بی خیال. پا شو بیا غذا بخوریم که این برنج سوخته تو به صد تا چلو مرغ من می ارزه.
و به دمپختک مچاله شده و تک و توک سوخته وسط سفره اشاره کرد. داشتیم به مزه ریختنای سها و تعریفاش از ایلیا گوش می دادیم که در اتاق به صدا در اومد. سه تایی به هم خیره شدیم که سها گفت:
ـ یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟
و چنان نمایشی این جمله کلیشه ای رو گفت که سه تاییمون زدیم زیر خنده. ستایش به سها گفت:
ـ پاشو برو درو باز کن!
سها همین جور که پا می شد غر زد:
ـ از من کمر باریک تر پیدا نکردین؟ هی به من دستور بدین.
ستایش خندید و دوباره با غذاش سرگرم شد. منم به خیال این که باز ایلیاس با سها کار داره، بی میل قاشقم رو زیر دمپختکم زدم که سها گفت:
ـ ندا پا شو بیا دم در کارت دارن.
و شیطون ابروهاشو بالا پایین کرد. نگاه سوالیمو از سها به ستایش گردوندم و گفتم:
ـ کیه؟
ستایش شونه بالا انداخت و رو به سها گفت:
ـ کیه؟
سهام با ناز و ادا و شیطنت گفت:
ـ آقا مهیار هستن!
و با عشوه سر سفره نشست. اخم کردم و به سها گفتم:
ـ می گفتی من خوابم.
سها لب به دندون گزید و گفت:
ـ زشته! قباحت داره! پاشو برو ببین چیکارت داره.
و با ستایش ریز خندیدن. عصبانی پا شدم و با اخم رفتم سمت در که ستایش از پشت سرم گفت:
ـ نخوری بچه مردمو!
و دوباره آروم خندیدن. نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم. مهیار پشتش به من بود. با صدای باز شدن در برگشت و نگام کرد. چشاش مثل همیشه مهربون بود و نگاه من پر از عصبانیت. لبخندی زد و گفت:
ـ سلام.
رومو کردم اون ور و چیزی نگفتم. دوباره گفت:
ـ خوبی؟
همین جور که یه طرف دیگه رو نگاه می کردم گفتم:
ـ فرمایش؟
آروم گفت:
ـ ندا!
زل زدم توی نگاهش که جدیتم رو ببینه و بفهمه حاضر به آشتی نیستم که گفت:
ـ باور کن من منظوری نداشتم. تو بد برداشت کردی.
تلخ گفتم:
ـ که چی؟
نگاهش غمگین شد و گفت:
ـ خب نمی خوام ازم دلخور باشی.
گفتم:
ـ گیرم که این جور باشه. این هیچی از زشتی رفتار تو کم نمی کنه.
نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
ـ هر چی تو بگی. اصلا من اشتباه کردم. حالم از کار کردن تو خوب نبود، یهو این جوری شد.
سرتق زل زدم تو چشاش و گفتم:
ـ خب؟
نگاه ملتمسش رو به چشام دوخت و گفت:
ـ ندا تو بد برداشت کردی.
پوفی کردم و گفتم:
ـ خودتم باور داری که یه چیزی شده، اما نمی خوای قبول کنی.
نفس عمیقی کشید و به زمین خیره شد و گفت:
ـ آره، تو درست می گی. همه تقصیرا گردن من. می بخشیم؟
دلم نمی خواست فقط زبونی بهم بگه که مقصره. اخم کردم و رومو گردوندم و گفتم:
ـ نه!
صدام زد:
ـ ندا.
نگاش کردم که گفت:
ـ این قدر بدبین نباش. اولین کسی که باورت کرد من بودم. نه خون به دل خودت کن، نه با من لج کن. بیا و دست بکش از این رفتارت.
تند گفتم:
ـ کدوم رفتار؟
گفتم:
ـ یعنی واقعا باید برات توضیح بدم.
لجوجانه گفتم:
ـ نه، لازم نیست واسه من توضیح بدی. برو به خودت توضیح بده.
و رفتم تو که درو ببندم که دستش رو گذاشت روی در و مانع از بستن در شد و با نگاه خندونش گفت:
ـ فردا سیزده بدره. چیزی درست نکنین که مهمون من و ایلیائین.
اخم کردم و گفتم:
ـ لازم نیست. خودمون برنامه داریم.
نگاه خندون و مهربونش توی کج کردن سرش حل شد و گفت:
ـ نه، ندارین. لج نکن خانومی. فردا رو با ما باشین!
و چند قدم از در دور شد و من محو خانومی گفتنش با اون لحن مهربون و اون نگاه دوست داشتنی شدم.
***
خودمم نمی دونستم چرا این قدر اضطراب دارم. من که گفته بودم نمی رم، پس این هول زدنا واسه چی بود؟ می خواستم برم دوش بگیرم ولی حولمو پیدا نمی کردم. دور خودم می چرخیدم و همه چیزو زیر و رو می کردم. پتو رو بلند کردم که زیرشو بگردم که یه چیزی پرت شد روی زمین. نگاه کردم دیدم نانچیکو ستایشه. عصبانی شوتش کردم اون ور و گفتم:
ـ این چیه؟ برش دار از روی تخت من.
و ستایش که به رفتار عصبی من از صبح خو گرفته بود بی حرف برش داشت و پرتش کرد روی تخت سها. بی حوصله گفتم:
ـ اووووف! نیستش!
ستایش گفت:
ـ حولتو انداختی تو تراس.
رفتم توی تراس و برش داشتم و داشتم میومدم بیرون که خوردم به سها. عصبی گفتم:
ـ وای سها جلوی پا تو نگاه کن!
سها دستاشو باز کرد و گفت:
ـ ببخشید!
و متعجب ازم دور شد. به امید این که یه دوش سر حالم کنه، آب سرد رو باز کردم و رفتم زیرش دوش. تمام اعضای بدنم یخ زد و بی خیال چند دقیقه زیر آب موندم تا نفسم تنگ شد. تصمیم نهایی مو گرفتم و با خودم گفتم " می رم ولی بهش محل نمی ذارم"
حمامم که تموم شد یه کم از استرسم کاسته شده بود. ستایش گفت:
ـ عافیت باشه!
لبخندی زدم و رفتم سراغ کمد مشترکمون. مانتو کتون صورتی کمرنگم رو برداشتم. یه شلوار جین طوسی هم گذاشتم کنارش. روسری ساتن خاکستری با توپی های طوسی رو گذاشتم کنار و کفشای آل استار سفیدمو انداختم روی زمین. تند تند لباسامو پوشیدم و به خواهرا خیره شدم. دو تاییشون مثل همیشه، عین عروسکای پشت شیشه خواستنی شده بودن. بور و چشم رنگی!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ وای جیگرتونو!
سها خندید و گفتم:
ـ خوشحالم که می بینم از کرده خودت پشیمون شدی.
و متفکرانه سرش رو تکون داد. ستایش خندید و گفت:
ـ آره بابا، بچه خوبیه!
زبونمو در آوردم و گفتم:
ـ اصلا نمیام.
و دست به سینه رومو برگردوندم. سها گفت:
ـ این جای آدم دروغ گو. بابا پا شو ناز نکن!
و با ستایش دستمو کشیدن. قبل از خروج سها برگشت سمتم و گفتم:
ـ بخشش از بزرگانه. یه ماچ به هم بکنین قال قضیه رو بکنین.
ستایش با چشای گرد شده گفت:
ـ سها!
مشت کوبیدم تو بازوشو و گفتم:
ـ خفه عزیزم!
و بهش لبخند زدم. سها دستش رو مالید و گفت:
ـ خیر نبینی ندا، کبودم کردی!
بالاخره با کلی کل کل و جیغ و خنده از اتاق زدیم بیرون. توی لابی کسی نبود. رفتیم وسط هال و منتظر به اطراف زل زدیم که در اتاق پسرا باز شد و ایلیا با پیش بند اومد بیرون و گفت:
ـ وا؟ جای می رین خواهرا؟
ستایش خندشو قورت داد و گفت:
ـ تو چرا هنوز حاضر نیستی؟ مگه نمیای؟
ایلیا با اون قیافه مضحکش وا رفت و جدی گفت:
ـ کجا؟ جایی دعوتم خودم نمی دونم؟
سه تایی به هم زل زدیم و پرسشگر به هم نگاه کردیم که صدای مهیار اومد که به ایلیا گفت:
ـ کم مزه بریز بچه. سر به سرشون نذار.
ایلیا چپ چپ به مهیار نگاه کرد و گفت:
ـ اگه گذاشتی یه کم با خواهرای گلم کل کل کنم؟
رو به ایلیا گفتم:
ـ مگه قرار نبود بریم سیزده بدر؟ تو نمیای؟
مهیار به جای ایلیا جواب داد:
ـ ناهارو می خوریم بعد می ریم.
رومو کردم سمت ستایش و سها و چیزی نگفتم. ایلیا گفت:
ـ اوه اوه، چه اخمیم می کنه!
لبخندمو قورت دادم و سکوت رو ترجیح دادم.
همه توی لابی جمع شده بودیم. سها غر زد:
ـ این بود سیزده بدرتون؟ توی لابی؟ این جا؟
مهیار گفت:
ـ خب بابا ظهر شده، ناهار بزنیم بعد می ریم ساحل.
و همین جور که حرف می زد نگاش به من بود. هنوزم لجوجانه سعی داشتم صورتم رو ازش برگردونم و نگاش نکنم. نمی دونم، شاید تا این حد سخت گرفتن من زیادی بود، اما ازش دلخور بودم. خودمم می دونستم دارم شورش رو در میارم. منت کشی مهیار از من در حالی که مقصر نبود برام عجیب بود. برای منی که هیچ وقت هیچ مردی توی زندگی منتم رو نکشیده بود، برای منی که همیشه ناز مردا رو خریده بودم، منتشون رو کشیده بودم، این پا پیش گذاشتن خوب بود و شاید همین باعث شده بود نتونم باهاش کنار بیام.
سها و ایلیا باز سر به سر می ذاشتن. ستایش طبق معمول این چند مدت بهشون خیره شده بود و فقط لبخند می زد. لبخندی که همیشه از روی عادت خونسردانش می زد، اما حالا می دونستم دیگه به خاطر ریلکس بودنش نیست. حالا با افکار زیادی که توی مغزش می جنگه، فقط می تونه لبخند بزنه و چیزی نگه. این راحت ترین عکس العملش بود.
ایلیا گفت:
ـ کلا همین حدم برات زیادی بود سها جان. مهیار اصرار کرد که بیام، وگرنه من کارای مهم تری دارم.
سها بر عکس همیشه که از کوره در می رفت، با خونسردی دهن کجی کرد و گفت:
ـ الانم می تونی بری به کارات برسی عزیزم. بدون تو بیشتر خوش می گذره. مگه نه مهیار؟
مهیار شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ الان من غلط بکنم حرف بزنم. باز دوباره دعوا راه میفته.
سها تکیه داد به مبل و آدامسش رو جوید. ایلیا رو به مهیار گفت:
ـ آخی! دپ زدی داداش جون؟ عیبی نداره می خرم برات!
سها میون آدامس جویدن گفت:
ـ چی؟
اما قبلش ستایش گفت:
ـ اَه سها، بنداز بیرون اون آدامسو حالمو به هم زدی! یعنی چی تازگیا عادت کردی به این کار؟
سها خونسرد گفت:
ـ کدوم کار؟
ایلیا گفت:
ـ خب بد آدامس می خوری کوچولو دیگه. بنداز بیرون بهت خروس قندی بدم.
سها زبونشو در آورد و دوباره بی خیال آدامس جوید که حرص ستایش رو در آورد و داد زد:
ـ سهــا!
سها آدامسشو لای دستمالی گذاشت و گفت:
ـخیلی خب بابا بیا، بی خیال شدم. کوفتم کردین.
گفتم:
ـ وا؟ مگه می خوای قورتش بدی که کوفتت کردیم؟
مهیار گفت:
ـ الان ناهار ایلیا پز آماده می شه میارم بخوری دهنت مشغول شه.
سها گفت:
ـ نچ! من فکرم مشغوله، یه چیزی بیار فکرم آسوده شه.
ایلیا خونسرد گفت:
ـ از اونا نداریم. مهیار بپر سر خیابون دو تا شیشه بگیر.
چهار تایی با هم داد زدیم:
ـ ایلیا!
سها روشو گردوند و گفت:
ـ بی شخصیت!
ایلیا خودشو جمع کرد و گفت:
ـ چرا ذهنتون منحرفه، من که چیز بدی نگفتم؟ گفتم چهار تا خروس قندی بزنیم دور هم شاد شیم.
ستایش بی صدا خندید و منم طبق معمول اون دقایقی که توی لابی نشسته بودیم، سعی کرده از زیر نگاه ذره بینی و موشکاف مهیار در برم. نگاهش روی من بیداد می کرد و همچنان لجوجانه زیر شوخی های بچه ها و التماس نگاه اون دوست نداشتم محلش بذارم. اصلا نمی دونم چه مرگم شده بود که داشتم این قدر به خودم و اون سخت می گرفتم؟!
بالاخره ناهار با کلی کل کل و شوخی و آب شدن زیر نگاه مهیار و چشمک و ابرو اومدن سها و ستایش واسه من، خورده شد. پسرا استامبولی درست کرده بودن با کشک و بادمجون. برام جالب بود که اونا از ما بیشتر آشپزی بلدن! ولی این جور که بوش میومد کل کارا رو مهیار کرده بود و ایلیا فقط دم دستش وایساده بود. بوی سیر کشک و بادمجون کل لابی رو پر کرده بود. ایلیا کفگیر رو زد زیر استامبولی و گفت:
ـ بخورین که ایلیا پزه ها!
مهیار لبخندی موذی زد و گفت:
ـ منظورش از ایلیا پز، فقط در حد پاک کردن لوبیا هاست ها!
ایلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ همینم از سرت زیادیه. من تو خونه ننم دست به سیاه و سفید نمی زنم. انگشتم از ده جا قاچ قاچ شد تا این لوبیاها رو پاک کردم.
سها چشاشو گرد کرد و گفت:
ـ چی چی شد؟
ایلیا شصتش رو جلوی سها گرفت و گفت:
ـ قاچ قاچ. نشنیدی تا حالا؟
ستایش قاشقش رو به دهنش برد و گفت:
ـ تقصیر خودته، می خواستی ناهار از بیرون بگیری خسیس! هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
نمی دونم ایلیا چجور برداشت کرد که باز چشاش شیطون شد و گفت:
ـ مخلص طاووسم هستیم!
سها قاشقش رو میون زمین و هوا نگه داشت و زل زد به ایلیا. ایلیا شونه ای بالا انداخت و خونسرد غذاشو خورد. سهام شونه ای بالا انداخت و باز مشغول خوردن شد. زیر چشمی یه نگاه به مهیار کردم که نگاهم رو تو هوا قاپید و یه لبخند چاشنیش کرد. اخم کردم و بی تفاوت بهش غذامو خوردم که باز مهیار گفت:
ـ خوشمزس؟
جوابشو ندادم که سها گفت:
ـ عالی! دمت گرم، حرف نداره.
ستایش گفت:
ـ مهیار جان احیانا دستاتو موقع آشپزی شستی که؟
ایلیا که داشت کشک بادمجون رو با برنجش قاطی می کرد گفت:
ـ به! ستایش خانوم حرفا می زنیا. ایشون کلا سر تا پا استریل کرده اومده تو آشپزخونه.
سها صورتش رو جمع کرد و گفت:
ـ ایلیا، چندش! اَه، حالمو به هم زدی. این چه کاریه؟!
منم با چشای گرد شده به بشقاب درهم و برهم ایلیا نگاه کردم. ستایش با بهت خندید و گفت:
ـ ایلیا خداییش می تونی اینو بخوری؟
ایلیا یه قاشق رو نزدیک دهنش کرد و گفت:
ـ پس چی که می تونم. حظ می کنم!
و قاشق رو گذاشت تو دهنش و خونسرد جوید. سه تایی با هم گفتیم:
ـ اَه!
مهیار غش کرد از خنده و گفت:
ـ ایلیا بس کن داداش، بچه های مردم معده هاشون عادت نداره. این سهام که تازه خوب شده.
سها معدشو چنگ کرد و گفت:
ـ وای باز داره حالم بد می شه.
ایلیا چشاشو گرد کرد و گفت:
ـ نه جدی؟ ای بابا نمی ذارین یه لقمه از گلومون بره پایین.
سهام که دید ایلیا داره تحت تاثیر قرار می گیره با ناله گفت:
ـ وای آجی قرصام کجاس؟
ستایش دستی کشید پشت سها و همدست با خواهرش، نگران گفت:
ـ ای بابا سها! می خوای ببرمت بیمارستان؟
ایلیا قاشقش رو ول کرد توی بشقابش و گفت:
ـ دست مریزاد! بابا خیلی خب، تسلیم. از دلم بردین یه لقمه غذا رو.
سها صاف نشست و گفت:
ـ حالا شد!
خندیدم و گفتم:
ـ دیگه هوس قر و قاطی کردن غذا به سرت می زنه؟
ایلیا به ظرف غذاش نگاه کرد و مظلوم گفت:
ـ نه والا.
باز دوباره بساط خنده به پا شد و هر کی یه چیزی بار ایلیا می کرد. تا جایی که پا شد رفت و یه بشقاب تمیز آورد و دوباره واسه خودش پلو کشید. خدایا چقدر سخت بود در برابر این نگاه مشتاق دووم آوردن و حرف نزدن! چقدر سخت بود تظاهر کردن به دلخوری و از ته قلبت حس کنی که تنها احساسی که نسبت بهش نداری دلخوریه! چه مرگم شده بود؟ چرا حس می کردم دوست دارم واسه مهیار ناز کنم؟ چرا این قدر بهش بد گمون شده بودم؟ چرا هر رفتارش رو بر علیه خودم برداشت می کردم؟
بعد از ناهار ایلیا برامون یه سی دی گذاشت از فیلم های جیم کری. وسط فیلم خودشم اداهای جیم کری رو در میاورد و بیشتر از این که ما به فیلم بخندیم، به اداها و کارای ایلیا می خندیدیم. مهیار آجیل آورده بود و کلی شیرینی و تنقلات که از اصفهان خریده بود و روی میز ردیف کرده بود. بعد از فیلم بود که خاله و ناخدام یه سر اومدن پیشمون و نیم ساعتی هم اونا پیشمون موندن و هم به حساب عید دیدنی گذاشتن و هم مهمونی عصر سیزده بدر.
ساعت شش بود که مهمونامون رفتن و ایلیا به محض رفتنشون گفت:
ـ بریم ددر.
همه موافقت کردیم و ما که لباسامون رو عوض کرده بودیم، باز رفتیم توی سوییت تا دوباره بپوشیم.
***
برعکس روزای دیگه هوا کمی خنک تر شده بود. یه آلاچیق نزدیک ساحل پیدا کردیم و کفش رو زیر انداز انداختیم. آخه میز و صندلی نداشت. از توی آلاچیق زل زدم به جمعیتی که تک و توک توی ساحل پراکنده بودن و در حال خوشگذرونی. یه عده پیاده روی می کردن، یه عده کایت و بادبادک هوا کرده بودن. چند تا دختر و پسر دور هم جمع شده بودن و یکی اون وسط گیتار می زد. ایلیا جعبه جلا خورده و براق ویولونم رو کشید جلو و گفت:
ـ ندا روشونو کم کن.
شونه بالا انداختم و گفتم:
ـ اون گیتار می زنه، من با ویولون روشو کم کنم؟
ایلیا در کاورو باز کرد و ویولونم رو برداشت و گفت:
ـ وای مادر جان تا حالا از نزدیک یه ویولون ندیده بودم.
و ندید بدید دستش رو روی ویولون کشید. کاملا مشخص بود داره ادا در میاره و همین باعث خنده ما شده بود. مهیار سازمو از دستش کشید و گفت:
ـ بده من بچه! تو رو چه به ویولون؟ دست نزن خرابش می کنی.
ایلیام در مقابل حمله مهیار دفاع کرد و ساز رو ول نکرد و گفت:
ـ نمی دم! اصلا به تو چه؟ مال نداس.
مهیار انگار واقعا بچه شده بود، گفت:
ـ ای بابا ایلیا، ولش کن. داغونش می کنی.
ایلیا بیشتر کشید و گفت:
ـ دستتو بکش. ندا!
منم اون وسط به جنجال این دو تا خونسردانه می خندیدم و چیزی نمی گفتم که سها ویولونم از دستشو کشید و گفت:
ـ مگه بچه بازیه؟ بی تربیتا! بگیر ندا یه آهنگ خوشگل بزن واسمون.
ساز رو گرفتم و کنار گردنم تنظیمش کردم. یه کم فکر کردم و بعد آرشه رو کشیدم روی تار و صدای سازم رو در آوردم و هم زمان آروم زمزمه کردم.
هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هر جوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشق و بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم
می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست می رم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم
تو که باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم
بگو سهم من از تو
چی بوده غیر از این تب
کی رو دارم به جز تنهایی امشب؟
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمی تونم ببینم از تو دورم
دارم تاوان دلتنگیم و می دم
کنار تو به آرامش رسیدم
بیا دنیام و زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیباتر ندیدم
بی اختیار نگاهم کشیده شد سمت مهیار و نگاه دائمیش رو دوباره روی خودم دیدم. لبخندی زدم و سر به زیر ساز رو کنار گذاشتم که صدای کف زدن بچه ها بلند شد. ایلیا نمایشی اشک چشمش رو پاک کرد و گفت:
ـ آفرین! احسنت! واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
خنده ای کردم و باز یه نیم نگاه به صورت معصوم مهیار و باز دزدیده شدن نگاهم. سها دستی پشتم کشید و با شیطنت گفت:
ـ نگاه کن چه نازیم می کنه!
اخمی مصنوعی کردم و گفتم:
ـ سها لوس نشو!
ستایش شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ راست می گه دیگه. اصلا شما دو تا چتونه یه کلوم با هم حرف نمی زنین؟
مهیار دستاشو گذاشت پشت گردنش و گفت:
ـ من که گفتم مخلصشم هستم.
ایلیا دستش رو محکم زد پشت مهیار که بیچاره پرت شد جلو، ولی ایلیا بی خیال گفت:
ـ بفرما! این که داره می گه شکر خوردم. دختر به این گلی، پسر به این خلی، حیف نیست اوقات همو تلخ می کنین؟
مهیار چپ چپ نگاش کرد و روشو از سمت اون به من گردوند و گفت:
ـ ندا من معذرت می خوام. اگرم حرفی زدم اشتباه شده!
بغضم گرفت باز. این دل نازکم همیشه کار دستم می داد. چشمای لرزونم رو از نگاهش دزدیدم و به زمین خیره شدم. ایلیا باز گفت:
ـ بفرما این که عذر خواهی کرد. حالا همدیگه رو بغل کنین و ...
همه وسط حرفش گفتیم:
ـ ایلیا!
گیچ گفت:
ـ چیزه، ببخشید. یعنی روی همو ببــ ...
نذاشتم حرفش تموم شه و دوباره جیغ زدم:
ـ ایلیا بس کن!
مظلوم شد و گفت:
ـ خیلی خب بابا دست همو به دوستی بفشارید و گذشته ها رو فراموش کنین. همینو می خواستم بگم، خلاص!
سهام گفت:
ـ راست می گه دیگه، دست بدین و آشتی کنین. ندا زود باش.
به ستایش نگاه کردم که با نگاه خندونش منو ترغیب می کرد. چشاشو باز و بسته کرد و گفت:
ـ دِ یالا دیگه ندا.
لبخندمو خوردم و دست مهیار رو که به سمتم دراز شده بود گرفتم و گفتم:
ـ منم معذرت.
همین. بیشتر نمی تونستم بگم. اصلا جلوی کل جمع از این که مهیار دستم رو گرفته بود داشتم آب می شدم، چه برسه که می خواستم حرف دیگه ای هم بزنم. مهیار هم چنان دستمو گرفته بود و وقتی دیدم ول نمی کنه، نگاهی یواشکی بهش انداختم و دیدم با لبخندی عمیق زل زده بهم. نگاه متعجبم رو که دید فشاری به دستم داد و انگشتای ظریفم از تو دستای مردونش رها شد. ایلیا تک سرفه ای کرد و گفت:
ـ آقا بچه این جا نشسته ها! رعایت کنید.
سها خندید و گفت:
ـ راست می گه، واسه ایلیا بد آموزی داره.
ستایش که تا حالا الکی با آرشه سازم ور می رفت، گرفتش سمتم و گفت:
ـ بیا یه چیز شادتر بزن دم غروبه، دلمون باز شه!
نفس عمیقی کشیدم و سازو گذاشتم کنار گردنم و قبل از شروع گفتم:
ـ به شرط این که شمام همکاری کنیدا.
سها گفت:
ـ چشم! حالا می زنی یا نه؟
مهیار گفت:
ـ گریه نکن سها الان می زنه.
خندیدم و شروع کردم به زدن. ریتمی رو که می زدم خودم خیلی دوست داشتم و بعد از شروع بچه هام باهام همراه شدن.
گفتي مي خوام رو ابرا همدم ستاره ها شم
تو تک سوار عاشق، من پری قصه ها شم
گفتم به جای شعر و قصه های بچگونه
با هم بيا بسازيم زندگي رو عاشقونه
ما دو بال پرواز مرغ عشقيم،
پر مي گيريم تا اوج آسمون ها
جاي حسرت تو قلب ما دو تا نيست،
نمي مونيم با غصه تک و تنها
و بچه ها با هم گفتن:
لای. لای لالا لای، لای لالا لای. لای لالالالالالالا ...
کیف می کردم وقتی جوری می خوندن که صدای ویولون من اصلا به گوش نمی رسید. همه آروم باهام هماهنگ کرده بودن و جوری نبود که حتی اگه کسی از ده متریمون رد بشه چیزی بشنوه.
دو کبوتر، وقتي که دل بهم مي بازن
عاشقونه، با هم مي سازن آشيونه
بيا ما هم مث کبوترا بسازيم
زندگي رو ساده و پاک و بي بهونه
ریتم آهنگ شاد بود و بچه ها رو سر ذوق آورده بود. خودمم داشتم لذت می بردم که با چند تا ریتم و نغمه تونسته بودم دل بچه ها رو شاد کنم. آهنگ که تموم شد بچه ها باز دست زدن. ایلیا دو تا انگشتش رو توی دهنش کرد و سوت زد و باز محکم تر کف زد. سها غش کرد و گفت:
ـ مگه تو کفتر بازی بچه؟
ایلیا دستی به دنباله نداشته موهاش کشید و گفت:
ـ آره، نمی بینی دم کفترو؟
ستایش خندید و گفت:
ـ کو؟ زدی از ته دم کفترو ناقص کردی که.
دوباره غش کردیم از خنده. مهیار دستی روی شکمش کشید و گفت:
ـ بچه ها شام نخوریم؟
نگاهی به ساعتم کردم. تازه هفت و نیم بود. به مهیار گفتم:
ـ الان؟
مهیار خواست لب باز کنه که ایلیا پرید وسط حرفش و گفت:
ـ داداشمون زیادی قر داده، معدش جا باز کرده.
خندیدم و گفتم:
ـ مگه همه مث توان؟
ایلیا مسخره گفت:
ـ اوه اوه، ولیش اومد!
سها با چشای خندونش نگاش کرد و گفت:
ـ ندا ولی مهیاره؟
ایلیا بی خیال گفت:
ـ ولش کنین. فکر شامو کنین که خربزه آب است!
مهیار گفت:
ـ چی بخوریم؟
ایلیا دستاشو برد بالا و گفت:
ـ آشپزخونه تعطیل. من که از پا افتادم.
مهیار چپ چپ نگاش کرد و گفت:
ـ تو راست می گی.
بعد انگشتش رو گرفت رو به ما سه تا و گفت:
ـ ساندویچ یا پیتزا؟
سها دستاشو کوبید به هم و گفت:
ـ وای فلافل!
منم گفتم:
ـ نه، بندری.
ستایش گفت:
ـ بچه ها می خواین شام بگیرین منو قلم بگیرین. من میل ندارم.
نگران نگاش کردم و گفتم:
ـ بدون تو که مزه نداره.
ستایش دستمو گرفت و واسه خوشی من خندید و گفت:
ـ نه به خدا، هنوز اون همه تخمه و آجیل و میوه شیرینی که عصری خوردم هضم نشده. می خواین من راحت باشم، خواهشا شمام راحت باشین باهام.
سها دست ستایش رو گرفت و گفت:
ـ آجی خوشگلم چی شده؟ نکنه توام مریض شدی؟
ستایش خندید و گفت:
ـ سها خوبی؟ می گم میل ندارم غذا بخورم. کی حرف از مریضی زد؟
و بعد رو به جمع گفت:
ـ شماها باشین خب. من این جوری راحت ترم. می رم تو سوئیت یه کم استراحت کنم. شمام شام خوردین تا هر وقت خواستین بمونین و بعد با خیال راحت برگردین.
مهیار گفت:
ـ ستایش ما هم عصرونه خوردیم ولی الان گرسنه ایم. پایه باش، تنهامون نذار.
ستایش با قیافه مستاصل نگاهمون کرد. می دونستم واقعا حال و حوصله جمع رو نداره. از عصر متوجه شده بودم. اگه به خاطر ما نبود، بعد از رفتن خاله و ناخدا می رفت تو سوئیت. فقط واسه خاطر ما بود که باهامون اومد ساحل. تمام مدت تو نخش بودم. واسه دلخوشی ما می خندید و دست می زد، اما از نگاهش اون دلتنگی و غمی رو که چند روز بود تو نگاهش بیشتر به چشم میومد فریاد می زد. ستایش خوددار ما، دیگه طاقت این همه خودداری رو نداشت و کم کم غم دلش از نگاش پیدا بود. و من چقدر دلم می گرفت وقتی می دیدم همیشه مثل یه کوه مشکلات ما دو تا رو حل و فصل می کرد و خم به ابرو نمیاورد. مث یه پدر محکم، مث یه مادر مهربون و مث یه خواهر دلسوز بود و واسه من، هر سه این احساسات رو به علاوه یه دوست مطمئن و خوب رو داشت.
لبخند محزونی بهش زدم و گفتم:
ـ هر جور راحتی عزیز دلم. باور کن ما با تو خوش تریم. اما اگه خسته ای برو استراحت کن. اصلا منم باهات میام.
ستایش مچمو گرفت و گفت:
ـ یعنی چی؟ من خستم می خوام برم لالا. تو برو خوش باش.
و زیر چشمی به مهیار اشاره کرد. زود به مهیار نگاه کردم و دیدم داره می خنده. گونه هام رنگ گرفت و جلوی ستایش یه اخم شیطون کردم که خندید و گفت:
ـ پس من رفتم هتل. شام خوردین زود بیاین. نشه تا دیر وقت بیرون بمونینا!
سها نگران گفت:
ـ می ری هتل؟ تاریک شده، می تونی راهو پیدا کنی؟
ستایش خندید و گفت:
ـ آره بابا، تا اون جا که راهی نیست. امشبم که هم مهتاب شده هم ساحل شلوغه. از این جا می تونم چراغای محوطه هتل رو ببینم. نترس این راهو دیگه حفظ شدم.
سها هنوز نگاهش نگران بود و زیر لبی فقط گفت:
ـ باشه.
و دوباره انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
ـ چیزی خواستی زنگ بزن. گشنت شد بگو واسه توام شام بگیرم. اصلا برات می خرم، خواستی بعدا بخور. من بدون تو به دلم نمی گیره. اگه ترسیدی بگو زود بر می گردیم.
ستایش چشاشو گرد کرد و با خنده گفت:
ـ سها؟ خل شدی دختر؟ از چی بترسم؟ برو آجی خوش باش. چشم، کاری داشتم زنگ می زنم.
و کفشاشو پوشید و با هممون خداحافظی کرد و سلانه سلانه راه هتل رو پیش گرفت. به رفتنش خیره شدم و زیر لب گفتم:
ـ به سلامت خواهری!
ـ این بود سیزده بدرتون؟ توی لابی؟ این جا؟
مهیار گفت:
ـ خب بابا ظهر شده، ناهار بزنیم بعد می ریم ساحل.
و همین جور که حرف می زد نگاش به من بود. هنوزم لجوجانه سعی داشتم صورتم رو ازش برگردونم و نگاش نکنم. نمی دونم، شاید تا این حد سخت گرفتن من زیادی بود، اما ازش دلخور بودم. خودمم می دونستم دارم شورش رو در میارم. منت کشی مهیار از من در حالی که مقصر نبود برام عجیب بود. برای منی که هیچ وقت هیچ مردی توی زندگی منتم رو نکشیده بود، برای منی که همیشه ناز مردا رو خریده بودم، منتشون رو کشیده بودم، این پا پیش گذاشتن خوب بود و شاید همین باعث شده بود نتونم باهاش کنار بیام.
سها و ایلیا باز سر به سر می ذاشتن. ستایش طبق معمول این چند مدت بهشون خیره شده بود و فقط لبخند می زد. لبخندی که همیشه از روی عادت خونسردانش می زد، اما حالا می دونستم دیگه به خاطر ریلکس بودنش نیست. حالا با افکار زیادی که توی مغزش می جنگه، فقط می تونه لبخند بزنه و چیزی نگه. این راحت ترین عکس العملش بود.
ایلیا گفت:
ـ کلا همین حدم برات زیادی بود سها جان. مهیار اصرار کرد که بیام، وگرنه من کارای مهم تری دارم.
سها بر عکس همیشه که از کوره در می رفت، با خونسردی دهن کجی کرد و گفت:
ـ الانم می تونی بری به کارات برسی عزیزم. بدون تو بیشتر خوش می گذره. مگه نه مهیار؟
مهیار شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ الان من غلط بکنم حرف بزنم. باز دوباره دعوا راه میفته.
سها تکیه داد به مبل و آدامسش رو جوید. ایلیا رو به مهیار گفت:
ـ آخی! دپ زدی داداش جون؟ عیبی نداره می خرم برات!
سها میون آدامس جویدن گفت:
ـ چی؟
اما قبلش ستایش گفت:
ـ اَه سها، بنداز بیرون اون آدامسو حالمو به هم زدی! یعنی چی تازگیا عادت کردی به این کار؟
سها خونسرد گفت:
ـ کدوم کار؟
ایلیا گفت:
ـ خب بد آدامس می خوری کوچولو دیگه. بنداز بیرون بهت خروس قندی بدم.
سها زبونشو در آورد و دوباره بی خیال آدامس جوید که حرص ستایش رو در آورد و داد زد:
ـ سهــا!
سها آدامسشو لای دستمالی گذاشت و گفت:
ـخیلی خب بابا بیا، بی خیال شدم. کوفتم کردین.
گفتم:
ـ وا؟ مگه می خوای قورتش بدی که کوفتت کردیم؟
مهیار گفت:
ـ الان ناهار ایلیا پز آماده می شه میارم بخوری دهنت مشغول شه.
سها گفت:
ـ نچ! من فکرم مشغوله، یه چیزی بیار فکرم آسوده شه.
ایلیا خونسرد گفت:
ـ از اونا نداریم. مهیار بپر سر خیابون دو تا شیشه بگیر.
چهار تایی با هم داد زدیم:
ـ ایلیا!
سها روشو گردوند و گفت:
ـ بی شخصیت!
ایلیا خودشو جمع کرد و گفت:
ـ چرا ذهنتون منحرفه، من که چیز بدی نگفتم؟ گفتم چهار تا خروس قندی بزنیم دور هم شاد شیم.
ستایش بی صدا خندید و منم طبق معمول اون دقایقی که توی لابی نشسته بودیم، سعی کرده از زیر نگاه ذره بینی و موشکاف مهیار در برم. نگاهش روی من بیداد می کرد و همچنان لجوجانه زیر شوخی های بچه ها و التماس نگاه اون دوست نداشتم محلش بذارم. اصلا نمی دونم چه مرگم شده بود که داشتم این قدر به خودم و اون سخت می گرفتم؟!
بالاخره ناهار با کلی کل کل و شوخی و آب شدن زیر نگاه مهیار و چشمک و ابرو اومدن سها و ستایش واسه من، خورده شد. پسرا استامبولی درست کرده بودن با کشک و بادمجون. برام جالب بود که اونا از ما بیشتر آشپزی بلدن! ولی این جور که بوش میومد کل کارا رو مهیار کرده بود و ایلیا فقط دم دستش وایساده بود. بوی سیر کشک و بادمجون کل لابی رو پر کرده بود. ایلیا کفگیر رو زد زیر استامبولی و گفت:
ـ بخورین که ایلیا پزه ها!
مهیار لبخندی موذی زد و گفت:
ـ منظورش از ایلیا پز، فقط در حد پاک کردن لوبیا هاست ها!
ایلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ همینم از سرت زیادیه. من تو خونه ننم دست به سیاه و سفید نمی زنم. انگشتم از ده جا قاچ قاچ شد تا این لوبیاها رو پاک کردم.
سها چشاشو گرد کرد و گفت:
ـ چی چی شد؟
ایلیا شصتش رو جلوی سها گرفت و گفت:
ـ قاچ قاچ. نشنیدی تا حالا؟
ستایش قاشقش رو به دهنش برد و گفت:
ـ تقصیر خودته، می خواستی ناهار از بیرون بگیری خسیس! هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
نمی دونم ایلیا چجور برداشت کرد که باز چشاش شیطون شد و گفت:
ـ مخلص طاووسم هستیم!
سها قاشقش رو میون زمین و هوا نگه داشت و زل زد به ایلیا. ایلیا شونه ای بالا انداخت و خونسرد غذاشو خورد. سهام شونه ای بالا انداخت و باز مشغول خوردن شد. زیر چشمی یه نگاه به مهیار کردم که نگاهم رو تو هوا قاپید و یه لبخند چاشنیش کرد. اخم کردم و بی تفاوت بهش غذامو خوردم که باز مهیار گفت:
ـ خوشمزس؟
جوابشو ندادم که سها گفت:
ـ عالی! دمت گرم، حرف نداره.
ستایش گفت:
ـ مهیار جان احیانا دستاتو موقع آشپزی شستی که؟
ایلیا که داشت کشک بادمجون رو با برنجش قاطی می کرد گفت:
ـ به! ستایش خانوم حرفا می زنیا. ایشون کلا سر تا پا استریل کرده اومده تو آشپزخونه.
سها صورتش رو جمع کرد و گفت:
ـ ایلیا، چندش! اَه، حالمو به هم زدی. این چه کاریه؟!
منم با چشای گرد شده به بشقاب درهم و برهم ایلیا نگاه کردم. ستایش با بهت خندید و گفت:
ـ ایلیا خداییش می تونی اینو بخوری؟
ایلیا یه قاشق رو نزدیک دهنش کرد و گفت:
ـ پس چی که می تونم. حظ می کنم!
و قاشق رو گذاشت تو دهنش و خونسرد جوید. سه تایی با هم گفتیم:
ـ اَه!
مهیار غش کرد از خنده و گفت:
ـ ایلیا بس کن داداش، بچه های مردم معده هاشون عادت نداره. این سهام که تازه خوب شده.
سها معدشو چنگ کرد و گفت:
ـ وای باز داره حالم بد می شه.
ایلیا چشاشو گرد کرد و گفت:
ـ نه جدی؟ ای بابا نمی ذارین یه لقمه از گلومون بره پایین.
سهام که دید ایلیا داره تحت تاثیر قرار می گیره با ناله گفت:
ـ وای آجی قرصام کجاس؟
ستایش دستی کشید پشت سها و همدست با خواهرش، نگران گفت:
ـ ای بابا سها! می خوای ببرمت بیمارستان؟
ایلیا قاشقش رو ول کرد توی بشقابش و گفت:
ـ دست مریزاد! بابا خیلی خب، تسلیم. از دلم بردین یه لقمه غذا رو.
سها صاف نشست و گفت:
ـ حالا شد!
خندیدم و گفتم:
ـ دیگه هوس قر و قاطی کردن غذا به سرت می زنه؟
ایلیا به ظرف غذاش نگاه کرد و مظلوم گفت:
ـ نه والا.
باز دوباره بساط خنده به پا شد و هر کی یه چیزی بار ایلیا می کرد. تا جایی که پا شد رفت و یه بشقاب تمیز آورد و دوباره واسه خودش پلو کشید. خدایا چقدر سخت بود در برابر این نگاه مشتاق دووم آوردن و حرف نزدن! چقدر سخت بود تظاهر کردن به دلخوری و از ته قلبت حس کنی که تنها احساسی که نسبت بهش نداری دلخوریه! چه مرگم شده بود؟ چرا حس می کردم دوست دارم واسه مهیار ناز کنم؟ چرا این قدر بهش بد گمون شده بودم؟ چرا هر رفتارش رو بر علیه خودم برداشت می کردم؟
بعد از ناهار ایلیا برامون یه سی دی گذاشت از فیلم های جیم کری. وسط فیلم خودشم اداهای جیم کری رو در میاورد و بیشتر از این که ما به فیلم بخندیم، به اداها و کارای ایلیا می خندیدیم. مهیار آجیل آورده بود و کلی شیرینی و تنقلات که از اصفهان خریده بود و روی میز ردیف کرده بود. بعد از فیلم بود که خاله و ناخدام یه سر اومدن پیشمون و نیم ساعتی هم اونا پیشمون موندن و هم به حساب عید دیدنی گذاشتن و هم مهمونی عصر سیزده بدر.
ساعت شش بود که مهمونامون رفتن و ایلیا به محض رفتنشون گفت:
ـ بریم ددر.
همه موافقت کردیم و ما که لباسامون رو عوض کرده بودیم، باز رفتیم توی سوییت تا دوباره بپوشیم.
***
برعکس روزای دیگه هوا کمی خنک تر شده بود. یه آلاچیق نزدیک ساحل پیدا کردیم و کفش رو زیر انداز انداختیم. آخه میز و صندلی نداشت. از توی آلاچیق زل زدم به جمعیتی که تک و توک توی ساحل پراکنده بودن و در حال خوشگذرونی. یه عده پیاده روی می کردن، یه عده کایت و بادبادک هوا کرده بودن. چند تا دختر و پسر دور هم جمع شده بودن و یکی اون وسط گیتار می زد. ایلیا جعبه جلا خورده و براق ویولونم رو کشید جلو و گفت:
ـ ندا روشونو کم کن.
شونه بالا انداختم و گفتم:
ـ اون گیتار می زنه، من با ویولون روشو کم کنم؟
ایلیا در کاورو باز کرد و ویولونم رو برداشت و گفت:
ـ وای مادر جان تا حالا از نزدیک یه ویولون ندیده بودم.
و ندید بدید دستش رو روی ویولون کشید. کاملا مشخص بود داره ادا در میاره و همین باعث خنده ما شده بود. مهیار سازمو از دستش کشید و گفت:
ـ بده من بچه! تو رو چه به ویولون؟ دست نزن خرابش می کنی.
ایلیام در مقابل حمله مهیار دفاع کرد و ساز رو ول نکرد و گفت:
ـ نمی دم! اصلا به تو چه؟ مال نداس.
مهیار انگار واقعا بچه شده بود، گفت:
ـ ای بابا ایلیا، ولش کن. داغونش می کنی.
ایلیا بیشتر کشید و گفت:
ـ دستتو بکش. ندا!
منم اون وسط به جنجال این دو تا خونسردانه می خندیدم و چیزی نمی گفتم که سها ویولونم از دستشو کشید و گفت:
ـ مگه بچه بازیه؟ بی تربیتا! بگیر ندا یه آهنگ خوشگل بزن واسمون.
ساز رو گرفتم و کنار گردنم تنظیمش کردم. یه کم فکر کردم و بعد آرشه رو کشیدم روی تار و صدای سازم رو در آوردم و هم زمان آروم زمزمه کردم.
هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هر جوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشق و بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم
می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست می رم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم
تو که باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم
بگو سهم من از تو
چی بوده غیر از این تب
کی رو دارم به جز تنهایی امشب؟
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمی تونم ببینم از تو دورم
دارم تاوان دلتنگیم و می دم
کنار تو به آرامش رسیدم
بیا دنیام و زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیباتر ندیدم
بی اختیار نگاهم کشیده شد سمت مهیار و نگاه دائمیش رو دوباره روی خودم دیدم. لبخندی زدم و سر به زیر ساز رو کنار گذاشتم که صدای کف زدن بچه ها بلند شد. ایلیا نمایشی اشک چشمش رو پاک کرد و گفت:
ـ آفرین! احسنت! واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
خنده ای کردم و باز یه نیم نگاه به صورت معصوم مهیار و باز دزدیده شدن نگاهم. سها دستی پشتم کشید و با شیطنت گفت:
ـ نگاه کن چه نازیم می کنه!
اخمی مصنوعی کردم و گفتم:
ـ سها لوس نشو!
ستایش شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ راست می گه دیگه. اصلا شما دو تا چتونه یه کلوم با هم حرف نمی زنین؟
مهیار دستاشو گذاشت پشت گردنش و گفت:
ـ من که گفتم مخلصشم هستم.
ایلیا دستش رو محکم زد پشت مهیار که بیچاره پرت شد جلو، ولی ایلیا بی خیال گفت:
ـ بفرما! این که داره می گه شکر خوردم. دختر به این گلی، پسر به این خلی، حیف نیست اوقات همو تلخ می کنین؟
مهیار چپ چپ نگاش کرد و روشو از سمت اون به من گردوند و گفت:
ـ ندا من معذرت می خوام. اگرم حرفی زدم اشتباه شده!
بغضم گرفت باز. این دل نازکم همیشه کار دستم می داد. چشمای لرزونم رو از نگاهش دزدیدم و به زمین خیره شدم. ایلیا باز گفت:
ـ بفرما این که عذر خواهی کرد. حالا همدیگه رو بغل کنین و ...
همه وسط حرفش گفتیم:
ـ ایلیا!
گیچ گفت:
ـ چیزه، ببخشید. یعنی روی همو ببــ ...
نذاشتم حرفش تموم شه و دوباره جیغ زدم:
ـ ایلیا بس کن!
مظلوم شد و گفت:
ـ خیلی خب بابا دست همو به دوستی بفشارید و گذشته ها رو فراموش کنین. همینو می خواستم بگم، خلاص!
سهام گفت:
ـ راست می گه دیگه، دست بدین و آشتی کنین. ندا زود باش.
به ستایش نگاه کردم که با نگاه خندونش منو ترغیب می کرد. چشاشو باز و بسته کرد و گفت:
ـ دِ یالا دیگه ندا.
لبخندمو خوردم و دست مهیار رو که به سمتم دراز شده بود گرفتم و گفتم:
ـ منم معذرت.
همین. بیشتر نمی تونستم بگم. اصلا جلوی کل جمع از این که مهیار دستم رو گرفته بود داشتم آب می شدم، چه برسه که می خواستم حرف دیگه ای هم بزنم. مهیار هم چنان دستمو گرفته بود و وقتی دیدم ول نمی کنه، نگاهی یواشکی بهش انداختم و دیدم با لبخندی عمیق زل زده بهم. نگاه متعجبم رو که دید فشاری به دستم داد و انگشتای ظریفم از تو دستای مردونش رها شد. ایلیا تک سرفه ای کرد و گفت:
ـ آقا بچه این جا نشسته ها! رعایت کنید.
سها خندید و گفت:
ـ راست می گه، واسه ایلیا بد آموزی داره.
ستایش که تا حالا الکی با آرشه سازم ور می رفت، گرفتش سمتم و گفت:
ـ بیا یه چیز شادتر بزن دم غروبه، دلمون باز شه!
نفس عمیقی کشیدم و سازو گذاشتم کنار گردنم و قبل از شروع گفتم:
ـ به شرط این که شمام همکاری کنیدا.
سها گفت:
ـ چشم! حالا می زنی یا نه؟
مهیار گفت:
ـ گریه نکن سها الان می زنه.
خندیدم و شروع کردم به زدن. ریتمی رو که می زدم خودم خیلی دوست داشتم و بعد از شروع بچه هام باهام همراه شدن.
گفتي مي خوام رو ابرا همدم ستاره ها شم
تو تک سوار عاشق، من پری قصه ها شم
گفتم به جای شعر و قصه های بچگونه
با هم بيا بسازيم زندگي رو عاشقونه
ما دو بال پرواز مرغ عشقيم،
پر مي گيريم تا اوج آسمون ها
جاي حسرت تو قلب ما دو تا نيست،
نمي مونيم با غصه تک و تنها
و بچه ها با هم گفتن:
لای. لای لالا لای، لای لالا لای. لای لالالالالالالا ...
کیف می کردم وقتی جوری می خوندن که صدای ویولون من اصلا به گوش نمی رسید. همه آروم باهام هماهنگ کرده بودن و جوری نبود که حتی اگه کسی از ده متریمون رد بشه چیزی بشنوه.
دو کبوتر، وقتي که دل بهم مي بازن
عاشقونه، با هم مي سازن آشيونه
بيا ما هم مث کبوترا بسازيم
زندگي رو ساده و پاک و بي بهونه
ریتم آهنگ شاد بود و بچه ها رو سر ذوق آورده بود. خودمم داشتم لذت می بردم که با چند تا ریتم و نغمه تونسته بودم دل بچه ها رو شاد کنم. آهنگ که تموم شد بچه ها باز دست زدن. ایلیا دو تا انگشتش رو توی دهنش کرد و سوت زد و باز محکم تر کف زد. سها غش کرد و گفت:
ـ مگه تو کفتر بازی بچه؟
ایلیا دستی به دنباله نداشته موهاش کشید و گفت:
ـ آره، نمی بینی دم کفترو؟
ستایش خندید و گفت:
ـ کو؟ زدی از ته دم کفترو ناقص کردی که.
دوباره غش کردیم از خنده. مهیار دستی روی شکمش کشید و گفت:
ـ بچه ها شام نخوریم؟
نگاهی به ساعتم کردم. تازه هفت و نیم بود. به مهیار گفتم:
ـ الان؟
مهیار خواست لب باز کنه که ایلیا پرید وسط حرفش و گفت:
ـ داداشمون زیادی قر داده، معدش جا باز کرده.
خندیدم و گفتم:
ـ مگه همه مث توان؟
ایلیا مسخره گفت:
ـ اوه اوه، ولیش اومد!
سها با چشای خندونش نگاش کرد و گفت:
ـ ندا ولی مهیاره؟
ایلیا بی خیال گفت:
ـ ولش کنین. فکر شامو کنین که خربزه آب است!
مهیار گفت:
ـ چی بخوریم؟
ایلیا دستاشو برد بالا و گفت:
ـ آشپزخونه تعطیل. من که از پا افتادم.
مهیار چپ چپ نگاش کرد و گفت:
ـ تو راست می گی.
بعد انگشتش رو گرفت رو به ما سه تا و گفت:
ـ ساندویچ یا پیتزا؟
سها دستاشو کوبید به هم و گفت:
ـ وای فلافل!
منم گفتم:
ـ نه، بندری.
ستایش گفت:
ـ بچه ها می خواین شام بگیرین منو قلم بگیرین. من میل ندارم.
نگران نگاش کردم و گفتم:
ـ بدون تو که مزه نداره.
ستایش دستمو گرفت و واسه خوشی من خندید و گفت:
ـ نه به خدا، هنوز اون همه تخمه و آجیل و میوه شیرینی که عصری خوردم هضم نشده. می خواین من راحت باشم، خواهشا شمام راحت باشین باهام.
سها دست ستایش رو گرفت و گفت:
ـ آجی خوشگلم چی شده؟ نکنه توام مریض شدی؟
ستایش خندید و گفت:
ـ سها خوبی؟ می گم میل ندارم غذا بخورم. کی حرف از مریضی زد؟
و بعد رو به جمع گفت:
ـ شماها باشین خب. من این جوری راحت ترم. می رم تو سوئیت یه کم استراحت کنم. شمام شام خوردین تا هر وقت خواستین بمونین و بعد با خیال راحت برگردین.
مهیار گفت:
ـ ستایش ما هم عصرونه خوردیم ولی الان گرسنه ایم. پایه باش، تنهامون نذار.
ستایش با قیافه مستاصل نگاهمون کرد. می دونستم واقعا حال و حوصله جمع رو نداره. از عصر متوجه شده بودم. اگه به خاطر ما نبود، بعد از رفتن خاله و ناخدا می رفت تو سوئیت. فقط واسه خاطر ما بود که باهامون اومد ساحل. تمام مدت تو نخش بودم. واسه دلخوشی ما می خندید و دست می زد، اما از نگاهش اون دلتنگی و غمی رو که چند روز بود تو نگاهش بیشتر به چشم میومد فریاد می زد. ستایش خوددار ما، دیگه طاقت این همه خودداری رو نداشت و کم کم غم دلش از نگاش پیدا بود. و من چقدر دلم می گرفت وقتی می دیدم همیشه مثل یه کوه مشکلات ما دو تا رو حل و فصل می کرد و خم به ابرو نمیاورد. مث یه پدر محکم، مث یه مادر مهربون و مث یه خواهر دلسوز بود و واسه من، هر سه این احساسات رو به علاوه یه دوست مطمئن و خوب رو داشت.
لبخند محزونی بهش زدم و گفتم:
ـ هر جور راحتی عزیز دلم. باور کن ما با تو خوش تریم. اما اگه خسته ای برو استراحت کن. اصلا منم باهات میام.
ستایش مچمو گرفت و گفت:
ـ یعنی چی؟ من خستم می خوام برم لالا. تو برو خوش باش.
و زیر چشمی به مهیار اشاره کرد. زود به مهیار نگاه کردم و دیدم داره می خنده. گونه هام رنگ گرفت و جلوی ستایش یه اخم شیطون کردم که خندید و گفت:
ـ پس من رفتم هتل. شام خوردین زود بیاین. نشه تا دیر وقت بیرون بمونینا!
سها نگران گفت:
ـ می ری هتل؟ تاریک شده، می تونی راهو پیدا کنی؟
ستایش خندید و گفت:
ـ آره بابا، تا اون جا که راهی نیست. امشبم که هم مهتاب شده هم ساحل شلوغه. از این جا می تونم چراغای محوطه هتل رو ببینم. نترس این راهو دیگه حفظ شدم.
سها هنوز نگاهش نگران بود و زیر لبی فقط گفت:
ـ باشه.
و دوباره انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
ـ چیزی خواستی زنگ بزن. گشنت شد بگو واسه توام شام بگیرم. اصلا برات می خرم، خواستی بعدا بخور. من بدون تو به دلم نمی گیره. اگه ترسیدی بگو زود بر می گردیم.
ستایش چشاشو گرد کرد و با خنده گفت:
ـ سها؟ خل شدی دختر؟ از چی بترسم؟ برو آجی خوش باش. چشم، کاری داشتم زنگ می زنم.
و کفشاشو پوشید و با هممون خداحافظی کرد و سلانه سلانه راه هتل رو پیش گرفت. به رفتنش خیره شدم و زیر لب گفتم:
ـ به سلامت خواهری!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۳ ساعت 15:43 توسط وروجک
|