ندا


در اتاق با سر و صدا باز و بسته شد. ای بابا کیه سر صبحی این قدر سر و صدا می کنه؟ پشت به در شدم و ملافه رو روی سرم کشیدم که صدای فنر تخت سها بلند شد. پس سها بود که رفته بود بیرون و حالا برگشته بود. شاید رفته سراغ ایلیا! لبم به خنده کج شد ولی این قدر خواب آلود بودم که نتونم سر به سرش بذارم. یه لحظه ذهنم رفت سمت آکواریوم سها. وای چقدر خوشگل و مامانی بود! حتما باز رفته بود سراغ اون. هی روزگار! یکی نیست واسه ما عیدی بخره. صدای سها افکارم رو به هم ریخت.
ـ مهیار چه زود برگشت!
ذهنم بیدار شد. چشام تا آخرین حد ممکن باز شد. سها با کی حرف می زد؟ ستایش آروم گفت:
ـ تو کجا رفته بودی؟ چرا این قدر داغی؟!
چرخیدم سمت سها و نگاش کردم. رنگ به رو نداشت. پوست سفیدش به زردی می زد و لباش بی رنگ شده بود. پتو رو زدم کنار و گفتم:
ـ خوبی سها؟!
ستایش با موهای به هم ریخته کنار تختش نشسته بود و نگران زل زده بود به صورتش و دستشو گرفته بود. سها چشاشو بسته بود، اما معلوم بود که بیداره. آروم گفت:
ـ خوبم بابا، چیزیم نیست. دیشب یه کم معدم به هم ریخته بود.
ستایش گفت:
ـ چرا منو بیدار نکردی خب؟
سها نیم خیز شد و چشاشو یه کم باز کرد. معلوم بود که واقعا حال نداره چون از سها این بی حالی و رنگ پریدگی بعید بود. بی رمق گفت:
ـ گفتم که خوبم. یه کم بخوابم رو به راه می شم.
و ولو شد روی تخت. دلم براش سوخت! سهای شر و شیطون که مدام فک می زد، حالا این جوری به حال و بی جون شده بود. رفتم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم. اوه اوه چه داغ بود! متعجب گفتم:
ـ سها تو تب داری!
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ از بی خوابیه. خوب می شم.
ستایش بلند شد و گفت:
ـ این جوری نمی شه. تو هی می گی خوب می شم خوب می شم. مگه دکتری؟! ای بابا رنگ به روت نمونده. تا حالا هیچ وقت این جوری نشده بودی!
و همین جور که حرف می زد سرسری لباس تنش می کرد. نبضشو گرفتم. تند می زد. فشارش پایین بود و تبش بالا. با دستم شکمش رو فشار دادم و چند جا دست گذاشتم. به نظرم سفت و منقبض میومد. نگاش کردم و دیدم وقتی سمت راستش رو فشار می دم لبشو به دندون می گزه. واقعا چرا نمی خواست بگه درد داره؟ از سها این خودداری بعید بود! آروم گفتم:
ـ سها درد داری؟
چشاشو همین جور که بسته بود بیشتر روی هم فشرد که یعنی آره. گفتم:
ـ تهوع چی؟
آروم گفت:
ـ نفسمو گرفته. ندا به ستایش چیزی نگو.
شونشو ماساژ دادم و گفتم:
ـ اون خودش نگران هست. نیازی نیست چیزی بگم.
ستایش مانتوی سها رو انداخت روی تخت و خودش اومد زیر بازوشو گرفت و بلندش کرد و گفت:
ـ پاشو کمکت کنم لباس بپوشی.
بلوزش رو در آوردم که زیر مانتو زیاد گرمش نشه. ستایش مانتوشو تنش کرد و شالشو روی سرش مرتب کرد. بعد پا شد و رفت سراغ کیفش. دنبالش رفتم. دستشو گرفتم و جوری که سها نشنوه گفتم:
ـ ستایش من پول دارم.
چهرش نگران بود و من نمی فهمیدم واسه خاطر هزینشه یا سها! آروم گفت:
ـ می دونم ندا. لازمم شد بهت می گم. فکر نکنم چیز خاصی باشه به همین رفع می شه.
با دستم پشتشو نوازش کردم و گفتم:
ـ دلت شور نزنه. درست می شه، چیز خاصی نیست.
لبخند کم جونی زد و رفت سمت سها که بی حال روی تخت نشسته بود و سرش رو تکیه داده بود به دیوار. آروم صداش کرد که سها چشاشو باز کرد. ستایش گفت:
ـ پاشو آجی بریم دکتر.
سوییچ ماشین پولادو گرفتم سمتش و گفتم:
ـ می خوای ایلیا رو صدا کنم؟
جفتشون با هم گفتن:
ـ نه!
می دونستم اگه ایلیا یا مهیار باهاشون باشن، نمی ذارن دست تو جیبشون کنن. واسه همین از بودن اونا معذب بودن. با نگرانی گفتم:
ـ کاش می ذاشتی منم بیام.
ستایش همین جور که سها رو می برد سمت در گفت:
ـ ندا بمونی بهتره. من که باید مواظب سها باشم. خودت بهتر می دونی چی واسش بهتره. یه سوپ ساده براش بذاری فکر کنم بد نباشه. نمی خوام غذای بیرون بخوره.
و در سوییت رو باز کرد. گفتم:
ـ باشه، حتما. خیالت راحت. منو بی خبر نذار، نگرانم.
ستایش سری تکون داد و رفت سمت آسانسور. در آسانسور که بسته شد، در اتاق پسرا باز شد و مهیار و ایلیا خندون وارد لابی شدن. یه لحظه از دیدن مهیار شوکه شدم! فکر نمی کردم به این زودی برگرده. چه خوش تیپ شده بود. یه جین آبی پوشیده بود با تیشرت مشکی. تا حالا ندیده بودم این جوری تیپ بزنه! صورتشم دیگه ته ریش نداشت. به نظر میومد حسابی خوش گذرونده بود. منو که دیدن خندشونو جمع کردن. ایلیا دستشو گذاشت کنار سرش و گفت:
ـ سلام بر آبجی ندای گل!
لبخند کم جونی زدم و سلام آرومی دادم. ایلیا زد پشت مهیار و گفت:
ـ زبونت رو موش خورده؟
مهیار همین جوری محو من شده بود! تازه یاد موهای تقریبا کوتاه و فرفریم افتادم. احساس کردم گونه هام داغ شد. ایلیا خنده ای کرد و گفت:
ـ شوکه شده بچه مردم. چیز خاصی نیست.
بعد یه نگاه به پتوی مچاله روی کاناپه انداخت و گفت:
ـ پس جوجو کجاست؟
مهیار چپ چپ نگاش کرد. ایلیا دستشو گذاشت روی دهنشو و گفت:
ـ ببخشید شاهزاده خانوم کجان الان؟
به در آسانسور خیره شدم و زیر لبی گفتم:
ـ حالش خوب نبود. ستایش بردش دکتر.
ایلیا یه لحظه گیج نگام کرد و بعد دوید سمت آسانسور. گفتم:
ـ ایلیا وایسا فکر کنم رفته باشن.
اما قبل از این که صدامو بشنوه آسانسور حرکت کرد. شونه ای بالا انداختم و به زمین خیره شدم که صدای مهیار منو به خودم آورد:
ـ انگاری من نبودم خیلی چیزا عوض شده!
سرش رو دور تا دور لابی چرخوند و نگاهش روی من ثابت موند. لبخندی زدم و گفتم:
ـ مثلا چیا؟
دستاشو کرد توی جیبش و گفت:
ـ آکواریوم، سها، ایلیا، ندا!
خندیدم و گفتم:
ـ با تغییر مشکلی داری؟
زل زد بهم و گفت:
ـ نه باهر تغییری!
بعد سکوت کرد و گفت:
ـ خیلی عوض شدی!
سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ دوست نداری؟
یه لحظه خودم از حرفم جا خوردم! برای چی فکر می کردم اون باید دوست داشته باشه؟ از حرف خودم خجالت کشیدم که گفت:
ـ خیلی بهت میاد. قیافت کلا عوض شده.
لبخندم پر رنگ تر شد. بهش نگاه کردم و سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم:
ـ خوش گذشت؟!
نفس عمیقی کشید. نگاهشو دوخت به پشت سرم. یه کم سرشو این ور اون ور کرد و گفت:
ـ ای، بد نگذشت!
خدا رو شکر بی خیال زوم کردن روی من شده بود. خندیدم و گفتم:
ـ چرا؟ کجاها رفتی؟
دست به سینه شد و گفت:
ـ تهران. یه چند روزی با خانواده بودم بعدشم رفتیم اصفهان. از اون جام که یه راست اومدم در خدمت شما.
و خیره شد توی چشام. سعی کردم به روی خودم نیارم و گفتم:
ـ آخـــی، من اصفهانو خیلی دوست دارم!
نگاش کردم دیدم هنوز داره نگام می کنه. یه نگاه نافذ و پر از سوال. توی صورتش دقیق شدم شاید دلیل نگاهشو بفهمم، ولی چیزی معلوم نبود. نمی دونم چقدر گذشت که خودش آروم گفت:
ـ کجا دیدیش؟
قلبم ریخت! نوبت مؤاخذه من بود. باید می فهمیدم اون تلفن قطع کردن، یه همیچین پیامدی رو باید داشته باشه. حضور سروش مهیارو قانع نکرده بود و حالا می خواست جوابش رو از من، از منه از همه جا بی خبر بپرسه!
در آسانسور باز شد و ایلیا با شونه های آویزون اومد بیرون. نفس حبس شدمو دادم بیرون و خوشحال شدم که فرشته نجاتم شد! ایلیا زل زد بهم و گفت:
ـ رفته بودن!
گفتم:
ـ من که گفتم ایلیا. عیبی نداره زود بر می گردن.
ایلیا چشاشو تنگ کرد و به آکواریوم خیره شد و گفت:
ـ دیروز که چیزیش نبود!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ الانم چیزیش نیست. مطمئنم حالش خوب می شه. نگران نباش!
اما انگار صدای منو نشنید. رفت توی سوئیتشون و درو بست. مهیار پوفی کرد و گفت:
ـ دیوونه شده!
شونمو انداختم بالا و خندید. نگام کرد و گفت:
ـ صبحونه خوردی مو فرفری؟
با صدا خندیدم و گفتم:
ـ نه، تو چی؟
دستاشو باز کرد و گفت:
ـ هنوز واسه یه پرس دیگه جا دارم.
خندیدم و چیزی نگفتم که گفت:
آ بریم ساحل؟
به در اتاقشون اشاره کردم و گفت:
ـ ایلیا؟
نگاهی به در انداخت و گفت:
ـ بهش می گم، ولی فکر نکنم بیاد. دیدی که حالشو.
سرمو تکون دادم و تایید کردم. مهیار گفت:
ـ تا تو لباس بپوشی منم یه کم عیدانه سها خانومو دید بزنم ببینم این آق ایلیا چه کرده تو این مدت!
و خندید. از اون خنده های مردونه که لبش می ره و چشش مغروره! لبمو گزیدم و فکرمو از صدای خندش منحرف کردم و زود رفتم توی اتاق. لعنتی! بس کن این تپش لعنتی رو! تحمل ندارم.
***
موج ها آروم روی سطح شنی ساحل سر می خوردن و بر می گشتن. ساحل کم و بیش شلوغ بود. نمی شد گفت شلوغ، ولی خب اون سکوت روزای زمستون رو نداشت. مهیار یهو گفت:
ـ آخ!
نگاش کردم دیدم زل زده به یه نقطه. رد نگاهش می رسید به یه دختر کوچولوی ناز تپل که به صورت افتاده بود توی آب و حالا که بلندش کرده بودن، تمام لباسش خیس و کثیف شده بود و با صورت گلی داشت زار می زد. خندم گرفت و گفتم:
ـ طفلک!
مهیار گفت:
ـ اصلا تحمل ندارم بچه ها گریه کنن!
بهت زده نگاش کردم و فکرمو به زبون آوردم:
ـ بهت نمیاد این قده به بچه ها علاقه داشته باشی!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ واسه چی بهم نمیاد؟ شاخ دارم یا دم؟
خندیدم و گفتم:
ـ اگه اون جوری بودی که بچه ها ازت می ترسیدن. ببینم اونام همین قدر دوست دارن؟
خندید و گفت:
ـ چه جورم! کلا من هر جا باشم این قدری که دورم بچه چرخ می خوره آدم بزرگ نیست.
خندیدم و گفت:
ـ لابد مث من!
نگام کرد و گفت:
ـ شما که خانومــی!
قلبم ریخت! این امروز قصد جونمو کرده بود! خیلی بی پروا حرف می زد! سعی کردم به روی خودم نیارم که چی گفته. با نقاب کلاهم ور رفتم که نگاه بی قرارمو ازش پنهون کنم. چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت:
ـ سروش اذیتت نکرد؟
ای خدا! این چرا بی خیال نمی شه؟! چرا این قدر روی این ملاقات حساس شده بود؟! پوزخندی زدم و گفتم:
ـ چرا این قدر برات مهمه؟
ـ چون تقریبا نصف تعطیلاتم تو هول و ولای حضور سروش توی کیش بودم!
به روبرو خیره شدم و گفتم:
ـ از کجا فهمیدی اومده کیش؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ دو سه روز پیش بود که یکی از بچه ها باهام تماس گرفت و گفت سروش ازدواج کرده. اولش خوشحال شدم که بالاخره آدم شده و سرش به سنگ خورده. از یه جهتم خیالم راحت شده که دیگه سمت تو نمیاد. اما وقتی گفت که سروش رفته ماه عسل کیش، تقریبا سنکوپ کردم!
خندید و گفت:
ـ کلی با خودم کلنجار رفتم تا بهت زنگ بزنم. می ترسیدم که ندیده باشیش و بیفتی توی فکر و خیال. از یه جهتم دلم می خواست بدونم دیدیش یا نه! حتی اگه ندیده بودیش هم می خواستم یه جوری سر بسته بهت برسونم که اگه بهش بر خوردی آمادگیشو داشته باشی. بهت که زنگ زدم، هر چی که می خواستم بگم یادم رفت!
پوزخندی زد و گفت:
ـ دست و دلم می لرزید تا این که خودت گفتی دیدیش. ندا ...
نگاش کردم و منتظر بهش خیره شدم که گفت:
ـ چرا وقتی باهات حرف زدم این قدر بی خیال بودی؟ سروش ...
به رو به رو خیره شدم و گفتم:
ـ یه بار بهت گفتم سروش برام مرد. یادته؟ روی همین ساحل. کنار همین دریا. بهت گفتم که دیگه بهش فکر نمی کنم. باور نکردی که اینا رو ازم می پرسی. چرا بهم شک داری مهیار؟!
نگاهش کردم. دهان نیمه بازش رو بست. یه کم بی قرار می زد. به رو به رو خیره شد و گفت:
ـ اون شب حالت خراب بود. نمی خواستم اذیت بشی. نمی خواستم بیشتر ازت بپرسم و بدونم. قبول کن که نگرانت باشم.
دوباره این کوبش لعنتی. دوباره این لرزش و این داغی. چرا باید قبول می کردم که نگرانم باشه؟! نمی خواستم باور کنم مرد با احساسی هم وجود داره! مردی سوای احساسات بابا و سروش. مردی جدا از اونایی که عقایدشونو بهم تحمیل می کردن. نمی خواستم باور کنم کسی از نوع مردونه نگرانم بشه. آروم گفتم:
ـ برات می گم تا قانع بشی. تا باور کنی. تا نگران نشی.
و گفتم. همه احساسمو براش گفتم. همه درد سه ماهمو گفتم. همه اون ترسها، تنهاییا، همه اون لحظه های سخت دو دلی و ناباوری. اون همه جنگ و جدل و استرس که با خودم و دلم داشتم. اون تکلیفی که نامعلوم مونده بود. تا رسیدم به سروش. به کمری نقره ای و صدای شادمهر و باد خنک کولر. رسیدم به سبکبالی و دویدن تا فروشگاه و کره ذوب شده تو گرما و سبکی من از احساس خنک آرامش. بهش گفتم و اون لبخندی رو که از سر آسودگی به لب داشتم، روی لبای مهیار تجربه کردم. نفسی کشید و من درک کردم این همون نفس راحتی بود که من از نبودن سروش کشیدم.

ستایش

انگار یکی چنگ می زد به قلبم و ول می کرد. انگار یکی داشت تو دلم رخت می شست. تنش مثل یه کوره ی آتیش بود. صورت زرد و رنگ پریدش بغضمو بیشتر می کرد. همون طور که به خودم تکیش داده بودم، از آسانسور بیرون رفتم. الهی بمیرم! نای راه رفتن نداشت اون وقت می گفت خوبم. تا دم در به زور رفتیم که با صدای خاک بر سرم خاله ایستادیم. خاله با رنگ پریده اومد کنارم و گفت:
ـ خدا منو مرگ بده! چی شده بچم؟! چرا رنگ به رو نداره این دختر؟!
صدام بغض داشت ولی خودمو محکم نشون دادم و گفتم:
ـ چیزی نیست خاله. احتمالا مسموم شده. دارم می برمش بیمارستان.
خاله زیر شونه ی سها رو گرفت و گفت:
ـ برو مادر. تو برو ماشین رو بیار من میارمش.
از خدا خواسته سریع به طرف پارکینگ رفتم. یه لحظه هنگ کردم باید اول چیکار کنم! دستم می لرزید و پاهام جون فشار دادن پدال ها رو نداشت. به خودم لعنت فرستادم که چرا نذاشتم ندا بیاد. موهامو که از شالم ریخته بود بیرون با حرص بین دو تا دستام گرفتم وکشیدم و زیر لب به خودم گفتم:
ـ آروم باش، آروم باش!
سرمو آوردم بالا و نگام افتاد به قرآن کوچیکی که جلوی ماشین بود. برداشتم و بوسیدمش و یه بسم ا... زیر لب گفتم و ماشین رو روشن کردم و تا جایی که می شد رفتم نزدیک در ورودی هتل. سها تکیه داده بود به خاله و منتظر بودن. خاله سها رو عقب خوابوند و خودشم اومد جلو بشینه که گفتم:
ـ خاله نمی خواد شما بیاین. چیز مهمی نیست انشاا...
ـ نه دختر دست تنهایی. منم میام.
ـ خاله شما خودت کلی کار داری. اگه کمک خواستم زنگ می زنم شما هم بیا.
هنوز مردد بود که گفتم:
ـ ندا رو هم نذاشتم بیاد. گفتم بمونه سوپ درست کنه براش.
خاله درو بست و گفت:
ـ سوپ که براش خوب نیست. تو برو، اگه کاری داشتی حتما زنگ بزن. منم برم براش یه ماش پلو بار بذارم.
خداحافظی کردم و با آخرین سرعتی که می شد راه افتادم. از آینه دیدم که یه چیزی زیر لب خوند و بعد به طرفمون فوت کرد.
سر سه راهی رسیدم و نمی دونستم از کجا برم؟ دنبال یه تابلو بودم که نشون بده بیمارستان از کدوم طرفه. هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا نمی دونم بیمارستان این خراب شده کجاست. هر چند لحظه یه بارم بر می گشتم و سها رو می دیدم. چشماشو بسته بود و دستش روی شکمش بود. چشم گردوندم و یه سوپری دیدم. حرکت کردم و جلوی سوپری پارک کردم. انقدر سرعتم زیاد بود و انقدر سریع ترمز کردم که صدای جیغ لاستیکا بلند شد! همین که خواستم پیاده شم، یه مرد رو توی پیاده رو دیدم که بهم نگاه می کنه. شیشه رو کشیدم پایین که فهمید کارش دارم. سریع اومد کنارم و گفت:
ـ چیزی شده خانوم؟!
با استرسی که تو صدام بود گفتم:
ـ آقا آدرس بیمارستان می خوام.
مرده یه نگاه به صندلی عقب کرد و گفت:
ـ چی شده؟ تصادف کردین؟
با حرص گفتم:
ـ نه. حال خواهرم بده. تو رو خدا بگین بیمارستان از کدوم طرفه.
مرده دستشو به یه طرف نشون داد و گفت:
ـ مستقیم برو. سر چهارراه بپیچ ...
بعد ساکت شد و منم منتظر به لب هاش چشم دوختم که یهو در ماشینو باز کرد و سوار شد و گفت:
ـ برو من آدرسو می گم.
شوکه از این سوار شدنش بودم که گفت:
ـ برو دیگه!
ناچار حرکت کردم و اونم بهم آدرس می داد. یه خیابون رو که رد کردیم موبایلم زنگ زد. ایلیا بود. بی خیال جواب دادنش شدم و دقت کردم ببینم کجا باید برم. تا رسیدیم بیمارستان دوباره صدای جیغ لاستیکا بلند شد. یه لحظه از ذهنم گذشت اگه یکی با ماشین خودم این کارو می کرد چیکارش می کردم؟! از کارم خجالت کشیدم ولی سریع بی خیالش شدم و به سها کمک کردم پیاده شه. در ماشین رو قفل کردم و به طرف اورژانس رفتم که دیدم اون پسر هم دنبالم میاد. سها زیر گوشم با صدایی پر خنده ولی بی حال گفت:
ـ این آقا خوشگله رو از کجا پیدا کردی؟
از شیطنت و خنده ی تو صداش دلم گرم شد. یه کم آروم شدم و گفتم:
ـ بیا حالا بهت می گم.
نگام افتاد به پسره. سها حق داشت بگه خوشگل. پسر رفت و به یه پرستار یه چیزایی گفت و بعد هم همراه هم اومدن به طرف ما. پرستار ما رو برد به طرف یه اتاق و سها رو خوابوندیم رو تخت و مشغول معاینه ی سها شد. شکم سها رو داد بالا که دیدم پسره ایستاده و برّ و برّ نگاه می کنه. با چشمام بهش فهموندم که برو بیرون. اونم زیر لب عذرخواهی کرد و رفت. پرستار که کارش تموم شد گفت:
ـ باید دکتر معاینش کنه.
و بعدم رفت. کنارش روی تخت نشستم و دستاشو تو دستم گرفتم و بهش گفتم، چشماشو ببنده. تا رفتن و برگشتن پرستار چند دقیقه بیشتر طول نکشید. دکترم باهاش بود که بعد از معاینه یه چیزایی تو یه کاغذ نوشت و گفت:
ـ به آپاندیس مشکوکه. باید آزمایش بده.
با شنیدن اسم آپاندیس آه از نهادم بلند شد! خودم تجربش رو داشتم و می دونستم سها الان چه زجری می کشه. بغضمو قورت دادم و گفتم:
ـ من باید چیکار کنم؟
پرستار خندید و گفت:
ـ نگران نباش. همین جا بشین و مواظبش باش.
ـ نمی خواد پول پرداخت کنم؟
ـ همراهتون همه ی کاراش رو کرد.
پرستار که رفت با اخم رفتم بیرون و با چشم دنبال همراه اجباریمون گشتم. باید ازش تشکر می کردم و می فرستادمش بره. دیدم که از انتهای راهرو داره میاد. تا رسیدن بهم به تیپش دقت کردم. یه پسر قد بلند با موهای بور و چشم و ابروی خوشگل. هیکلش که محشر بود! مطئنم اگه فرناز اینو می دید یه سوت می زد و می گفت:
"چه تیکه ایه. خدا برای ما هم از تیکه ها بفرست"
وقتی بهم رسید مودب بهش گفتم:
ـ خیلی لطف کردید آقا. هزینه ی بیمارستان چقدر شد تقدیمتون کنم؟
لبخند زد و گفت:
ـ حالا چه عجله ایه؟
ـ تا این جا هم خیلی بهتون زحمت دادیم. ممنون، چقدر شد؟
ـ خیلی خب. شما اجازه بدید آزمایش بگیرن بعد. من هستم حالا.
ـ نیازی نیست. شما دیگه برین.
خندید و گفت:
ـ باور کنین اگه باشم بیشتر به نفعتونه. اون پرستار از آشناهای منه. وگرنه این جا به کار کسی رسیدگی نمی کنن. حالا هم برین کنار خواهرتون و مواظبش باشین.
ـ آخه ...
نگذاشت حرفم رو بزنم و به در اتاق اشاره کرد وگفت:
ـ خواهش می کنم بفرمایید.
ناچار رفتم توی اتاق که همون موقع پرستار اومد و مشغول خون گرفتن شد. همون موقع هم ایلیا دوباره تماس گرفت که جوابشو دادم.
ـ چی شده ستایش؟ حال سها چطوره؟
ـ بد نیست. دارن ازش خون می گیرن.
ـ چرا؟! مگه چشه؟!
ـ دکتر گفت مشکوک به آپاندیسه.
صدای وای ایلیا رو شنیدم و بعد ساکت شد و گفتم:
ـ ایلیا کاری نداری؟
ـ صبر کن ببینم. کجایی؟ بیمارستانی دیگه؟
ـ آره.
ـ من دارم میام.
و قبل از این که بگم نمی خواد بیای، گوشی رو قطع کرد! پوفی کردم و به دست سها رو گرفتم و در جواب صورت علامت سوالیش گفتم:
ـ ایلیا بود. داره میاد این جا.
سها چشماشو بست و دیدم یه لبخند محو گوشه ی لبش نشست. می دونستم این لبخند محو برای اومدن ایلیاست. هیچ وقت فکر نمی کردم سها، کسی که می خواست با اسید پسرا رو حل کنه، الان روی تخت بیمارستان به خاطر یه پسر لبخند بزنه! موهاشو ناز کردم که لبخندش بیشتر شد و با چشمای بسته نالید:
ـ نگفتی اون پسر خوشگله رو از کجا پیدا کردی؟
به فضولی بی موقعش خندیدم و گفت:
ـ ازش آدرس پرسیدم، اونم پررو پررو اومد سوار شد و بهم آدرس بیمارستانو داد.
بازم خندید و گفت:
ـ جیگر بودا!
ـ به جیگر و دل و قلوش کاری نداشته باش. بهتری تو؟
ـ خوبم، تو نگران نباش!
ـ رنگ به رو نداری. داری تو تب می سوزی. اون وقت می گی نگران نباشم؟!
یه کم سر به سرش گذاشتم که صدای ایلیا رو از بیرون شنیدم که داشت با یکی احوالپرسی می کرد. رفتم بیرون تا بهش بگم ما کجاییم، دیدم با همون پسر دست داد و روبوسی کرد و عید رو تبریک گفت. رفتم نزدیکش که تا منو دید گفت:
ـ چی شد؟
قبل از این که جواب بدم اون پسره گفت:
ـ تاره آزمایش دادن. هنوز جوابش نیومده.
ایلیا با یه اخم کم رنگ بین ابروهاش به پسر نگاه کرد که من گفتم:
ـ ایشون زحمت کشیدن، آدرس بیمارستان رو بهم دادن.
اخم ایلیا کمتر که نشد، یه نگاه بد به من کرد و رو به اون پسر گفت:
ـ زحمت کشیدی بردیا جان. شما برو دیگه، من این جا هستم.
بعد هم بدون این که منتظر جواب پسر یا همون بردیا باشه بازوی منو گرفت و کمی از بردیا دور شدیم که زیر گوشم با عصبانیت گفت:
ـ ما مرده بودیم که این پسره باید بهت آدرس بده؟
با تعجب بهش نگاه کردم که از دیدن چهره ی عصبانیش یه لحظه ترسیدم و به تته پته افتادم:
ـ آخه، خب، چی ... چیزی نشده که!
عصبانی تر گفت:
ـ حتما باید چیزی می شد؟ یه پسر غریبه رو سوار کردی. اگه بلایی سرتون میاورد چی؟ چرا به من یا مهیار نگفتی باهات بیایم؟ ها؟
هنوز بازومو گرفته بود و فشار می داد. واقعا داشتم ازش می ترسیدم. بازومو آروم از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
ـ هیچ کاری نمی تونست بکنه. در ضمن من می تونم از خودم دفاع کنم.
با حرص لبشو گاز گرفت و بهم چشم غره رفت و محکم گفت:
ـ سها کجاست؟
با چشم اتاق رو بهش نشون دادم که سریع به سمت اتاق رفت. یه نگاه به بردیا کردم که دیدم به طرف من اومد. و با خنده گفت:
ـ از اقوام ایلیا هستین؟
ـ نه.
ـ دوست دخترشی؟
خیلی سعی کردم خندمو بخورم و گفتم:
ـ نه، یه جورایی همکارشم.
به وضوح دیدم که جا خورد و بعد گفت:
ـ ولی من تو شرکت ندیدمتون!
این بار نوبت من بود تعجب کنم. گفتم:
ـ من تو شرکت نمی رم. تو خونه کارامو انجام می دم. شما از همکارای ایلیا هستین؟!
خندید و گفت:
ـ من بردیا مشتاق هستم. یه جورای می شه گفت منم همکارتونم.
گفتم:
ـ خوشبختم. منم افشار هستم.
ـ افشار؟
ـ ستایش افشار.
ابروشو بالا داد و با ژست خاصی گفت:
ـ شخصیت و البته زیباییتون هم مثل اسمتون قابل ستایشه!
تعریفش با اون لحن متین و مردونه به دلم نشست ولی ندید گرفتم و گفتم:
ـ خیلی زحمتتون دادیم. خواهش می کنم بگید حساب بیمارستان چقدر شد.
با فروتنی اخم کرد و گفت:
ـ حتی فکرشم نکن. الان که فهمیدم یکی از همکارام هستی دیگه محاله.
ـ آخه ...
ـ آخه و اما و اگر نداره. بهتره بریم ببینیم خواهرتون حالش چطوره. راستی اسم خواهرتون چیه؟
اسمشو گفتم و به سمت اتاق راه افتادیم. دیدم که ایلیا روی تخت کنار سها نشسته و می خنده و سها هم با بی حالی همراهیش می کرد. خندیدم و گفتم:
ـ تو این موقعیتم بی خیال نمی شی ایلیا؟ چیکارش داری آبجیمو؟!
ایلیا با لبخند برگشت، ولی تا بردیا رو دید خندش تبدیل به اخم شد و گفت:
ـ تو هنوز این جایی؟!
بعد هم با اخم به من نگاه کرد و گفت:
ـ ستایش امروز زیاد به آقا بردیا زحمت دادی.
و به طرف بردیا اومد و باهاش دست داد و گفت:
ـ خیلی لطف کردی. من هستم، شما دیگه برو.
و یه جوری به طرف در هدایتش کرد که یعنی راهتو بکش برو. از رفتارش سر در نمیاوردم! از ایلیا بعید بود انقدر بد رفتار کنه! وقتی مطمئن شد بردیا رفته، اومد تو اتاق درو بست و با عصبانیت چند لحظه بهم خیره شد. لبشو گزید و سعی کرد آروم باشه و گفت:
ـ من به تو چی بگم؟!
ـ مگه چی شده ایلیا؟ چرا انقدر عصبی هستی؟
دستی به موهاش کشید و به چهره ی رنگ پریده ی سها نگاه کرد و آروم جوری که من بشنوم گفت:
ـ منو آدم حساب نکردی! نباید ناراحت باشم؟
ناراحت بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ به خدا فکر نمی کردم چیز مهمی باشه ایلیا. اون لحظه من خودم حالم خراب تر بود. اصلا نمی فهمیدم چیکار می کنم.
ـ خیلی خب، مهم نیست.
بعد هم رفت به طرف سها و با خنده ای ساختگی گفت:
ـ جوجو ماهیا چشمت کردن!
سها اخم کرد و گفت:
ـ باز پررو شدی؟
ایلیا نمایشی دستشو گذاشت جلوی دهنش و گفت:
ـ جون سها حواسم یهو می پره! ترک عادت موجب مرضه خب!
سها سعی کرد لبخندشو پنهون کنه و گفت:
ـ کلا همه وجودت مرض گرفته!
ایلیا شیطون نگاش کرد و گفت:
ـ اونم چه مرضی! مرض سها!
و خندید. یه جورایی حرفش برام دو پهلو بود. نتونستم منظورش رو درک کنم. سهام همین جور مثل من با ابهام نگاش می کرد. نمی دونم چرا؟ اما حس می کردم اون نگاه بدبینانه سها نسبت به جنس مذکر تو نگاهش کم رنگ شده. یه جورایی شاید نسبت به ایلیا این جوری بود و این شاید به دلیل نزدیکی ایلیا بهش بود. سها هیچ وقت با مهیار و پولاد گرم نمی گرفت، اما به واسطه کل کل کردن با ایلیا مدام باهاش دهن به دهن بود.
ایلیا انگشتش رو آروم گذاشت روی برانول سها و گفت:
ـ اوخی! اوف شدی نانا؟!
سها خندید. دست ایلیا رو پس زدم و گفتم:
ـ ایلیا نکن دستت می خوره بهش، برانولش در میاد.
ایلیا باز سر شیطنتش باز شده بود که گفت:
ـ من خودم یه پا دکترم! می خوای الان سرمو در بیارم باز بهش بزنم؟
سها جیغ زد:
ـ وای نکنی ایلیا!
ایلیا دستش رو گذشت رو مچ سها و گفت:
ـ نه من باید به این ستایش ثابت کنم که کم از دکترا ندارم!
سها فکر کنم دیگه دردش یادش رفته بود. دستش رو به سرعت از دست ایلیا کشید و گفت:
ـ نمی خوام! خب برو رو یکی دیگه به ستایش دکتریتو نشون بده. به من بدبخت چیکار داری؟!
ایلیا دست به کمر شد و گفت:
ـ دیدی ستایش؟ من می خواستم بهت نشون بدم، این سها جلوی استعداد شکوفا شده منو گرفت.
خندیدم و گفتم:
ـ بی خیال ایلیا! اذیتش نکن!
یهو دیدم ایلیا گوشه لباشو کشید تو، بالا و پایین لباشو برجسته کرد، چشاشو چپ کرد و رو به من مث ماهی لباشو تکون داد. از خنده ریسه رفتم و غش غش زدم زیر خنده. چون پشتش به سها بود سها اخمی کرد و غر زد:
ـ چی می گین شما دوتا که این جوری می خندین؟
ایلیا خونسرد به سمتش چرخید و گفت:
ـ نمی گم بهت!
سها اخمش غلیظ شد و گفت:
ـ خب نگو، به درک!
ایلیا همون حرکت رو واسه سها در آورد که سها میون اخم یه دفعه خشکش زد و به کار ایلیا نگاه کرد. دیگه از خنده چشام باز نمی شد. ایلیا، با اون قد بلند و صورت مغرورش، با اون مدل موی جدید و منحصر بفردش، قیافشو عین ماهی کرده بود و با اون چشای چپ شده به سها زل زده بود. واقعا قیافش دیدنی شده بود!
دیگه صدام از خنده در نمیومد. سهام از خنده بی حال شده بود و دیگه نفسش در نمیومد که دکتر اومد و گفت که مشکل سها عفونت رودس. خدا رو شکر کردم که آپاندیس نیست. قبل از این که ایلیا نسخه رو از دست دکتر بگیره، من گرفتم. ولی تا دکتر از اتاق رفت بیرون ایلیا با اخم وحشتناکی نسخه رو از دستم گرفت و بی حرف از اتاق رفت بیرون. سها روی تخت نشست و با لبخند گفت:
ـ چه غیرتی هم می شه بچه!
ـ ایلیا رو تا حالا این طوری ندیده بودم!
سها با لبخند شونشو بالا انداخت. کمکش کردم از تخت بیاد پایین. با سرمی که بهش زده بودن حالش بهتر بود. تو ماشین منتظر ایلیا بودیم که دیدمش از داروخانه اومد بیرون و اشاره کرد دنبالش بریم.
تا رسیدن به هتل سها چشماشو بست و چیزی نگفت. به هتل که رسیدیم ندا و مهیار کنار خاله نشسته بودن. خاله برای سها ماش پلو درست کرده بود و با یه کاسه ماست چکیده گذاشت جلوی سها. برای ما هم زرشک پلو با مرغ گذاشته بود. سها با حسرت یه نگاه به غذای ما کرد و گفت:
ـ آخه انصافه؟
ایلیا نشست کنار سها و گفت:
ـ بخور، غرم نزن. وقتی می ری بیرون بدون من ناهار می خوری به فکر این چیزاشم باش.
سها براق شد و گفت:
ـ من که اومدم در اتاقت بهت بگم با ما بیای، تو نبودی.
بعد هم به من اشاره کرد و گفت:
ـ ستایشم شاهده.
ایلیا مهربون خندید و چیزی نگفت. همون طور که غذا می خوردم حواسم به سها بود که با بی میلی می خورد. یهو ایلیا زیر گوش سها یه چیزی گفت که در کمال تعجب دیدم سها سرخ شد و ایلیا هم با لبخند به خوردن ادامه داد! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم همه ی احتمالات ذهنم رو پس بزنم و به این فکر کنم که ایلیا یه دوست و برادر خوبه.
بعد از ناهار که رفتیم تو سوییت، دیدم چند تا جعبه گز و پولکی روی میزه. سها یه گز برداشت و تا خواست باز کنه، از دستش گرفتم و بهش یادآوری کردم براش خوب نیست. رو به ندا گفتم:
ـ مهیار آورده؟
ندا با سر تایید کرد.
ـ ندا چرا مهیار انقدر زود برگشته؟! هنوز یه هفته تا تعطیلات مونده.
با این سوالم احساس کردم ندا هول شد و گفت:
ـ نمی دونم، لابد کاری داشته.
زل زده بودم به ندا که روی مبل نشسته بود و داشت بی هدف چیزای روی میزو جا به جا می کرد که گوشیم زنگ زد. با دیدن اسم نیما رفتم تو لابی و با لبخند جواب دادم:
ـ به به، آق نیما. پارسال دوست امسال آشنا.
ـ سلام به روی ماهت.
ـ سلام. خوبی؟ چه خبرا؟
ـ خبرا که پیش شماست بانو.
ـ چیه؟ کبکت خروس می خونه!
ـ خروس چیه، بگو بلبل!
سرحال خندیدم و گفتم:
ـ از اژدها چه خبر؟
نیما با عتراض گفت:
ـ آی آی آی، مواظب حرف زدنت باش!
ـ برو بچه پررو! مثل این که هر چی داری از صدقه سر منه ها!
ـ من نوکرتم هستم. چطوری تو؟ خوبی؟ سها خوبه؟
ـ خوبیم. چه خبرا نیما؟ خبری نگرفتی؟
ـ خبر که گرفتم. ولی از اون جایی که یه نفر دیگه ازم خواسته برم خبر بگیرم، خبرو هم به همون کس می گم!
ـ نیما یا حرف می زنی یا همین الان زنگ می زنم فرناز یه چیزایی رو بهش می گم!
ـ تو جون بخواه آبجی، کیه که نده!
ـ آها، این شد! حالا از اول برام تعریف کن.
نیما یه سرفه کرد و گفت:
ـ شاید یه چیزایی بگم که خوشت نیاد، ولی باید بدونی.
یه کم نگران شدم. چیزی نگفتم که نیما ادامه داد.
ـ دیروز که فرناز زنگ زد من تو شرکت به یه مشکل برخورده بودم. وقتی اسم پدرت رو آورد یادم اومد می تونم از پدرت کمک بگیرم. خلاصش کنم. امروز صبح رفتم شرکت و به همین بهونه رفتم پیش بابات. بین حرفام از تو و سهام احوالپرسی کردم.
به این جاش که رسید ساکت شد.
ـ خب، چی گفت؟
ـ ستایش بابات در کمال خونسردی گفت که حالتون خوبه و حتی شاید برای تابستون برگردین. بعد بهش گفتم یه شماره تماس بهم بده که گفت، به شما می گه با من تماس بگیرین!
ـ یعنی چی؟!
ـ یعنی این که پدرت به همه گفته که شما رفتین آلمان! توی تهران کسی نمی دونه شما فرار کردین! حتی برای اطمینان وقتی از اتاق پدرت اومدم بیرون از یکی از کارمندا سوال کردم که از دخترای افشار چه خبر، اونم گفت شماها آلمان هستین.
ـ نیما من مطمئنم یه مشکلی این وسط هست. بابا یه چیزی رو ازم مخفی می کنه.
ـ چی بگم؟ منم گیج شدم.
ـ حالا ما چیکار کنیم؟
ـ فعلا که باید همون جا بمونین. کار دیگه ای نمی شه کرد.
ـ باشه. ممنون نیما، زحمتت شد.
ـ نه بابا. این وسط کار منم افتاد رو غلتک. راستی پولی، چیزی نمی خوای؟
ـ نه، ممنون!
ـ اگه چیزی خواستی تعارف نکن. من دیگه باید برم. راستی یه چیزی ...
ـ بگو.
ـ به فرناز نگو که من بهت زنگ زدم.
خنده ی تلخی کردم و گفتم:
ـ باشه بابا، کشتی منو با این فرناز.
ـ ممنونتم، خداحافظ.
گوشی رو که قطع کردم و رفتم کنار دیوار شیشه ای. ایلیا و مهیار داشتن از هتل می رفتن بیرون. سوار ماشین ایلیا شدن و رفتن. فکر کنم می خواستن برن خرید. چقدر جای دوستشون کنارشون خالی بود. دوستی که در عین ریاست دوست بود. رفیق بود. مشاور بود. پدر بود براشون. دوستی که دورادور هم حواسش به ایلیا بود. دوستی که این چند وقت با اس ام اس حال ایلیا رو از من می پرسید. چند روز دیگه مونده بود برگرده؟ چند روز دیگه ایلیا و مهیار می خواستن خودشون برن خرید؟ چند روزه دیگه می خواست تو تهران بمونه؟
فکرم رفت سمت تهران. بابا داره چیکار می کنه؟! چطور هیچ کس نفهمیده ما فرار کردیم؟! شاید از آبروریزی می ترسیده که لاپوشونی کرده. یا شاید یه دلیل دیگه داشته؟! چقدر دوست داشتم برم تهران و خودم ته و توی قضیه رو دربیارم. ولی می دونستم این از محالاته.

سها

جلوی آکواریومم نشسته بودم. تو این سه روزی که مریض بودم تقریبا همه ی وقتم رو کنار هدیه ی دوست داشتنیم می گذروندم. به ماهیا نگاه می کردم و فکرم پی اتفاقاتی بود که تو این چند روز گذشت. همه تو این مدت مثل پروانه دورم می چرخیدن؛ از خاله بگیر تا ایلیا. ستایش و ندا که نذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم. شده بودم همون سهای توی خونه بابا. همونی که می خورد و می خوابید و امر و نهی می کرد و هیچ کس هم بهش خرده نمی گرفت. بیشتر از همه این خوب بود که مورد توجه همه باشی.
یه بدی که این مریضی داشت، تحریم شدن من از غذا بود. تو این مدت غذای من فقط برنج سفید و ماست و ماش پلو بود. انقدر اینا رو خورده بودم که دیگه تا مدت ها طرفشون نمی رفتم و چندشم می شد. یه بدی دیگه هم که داشت این بود که حوصلم به شدت سر رفته بود. هیچ کار خاصی نداشتم انجام بدم. یه کم هیجان می خواستم.
بابای نمو از کنار ماهی شیشه ای گذشت. چشمم رو کمی چرخوندم و نگام به ماهی فسفری افتاد. داشتم همین طوری بر و بر نگاش می کردم که یهو یه جرقه تو فکر و ذهنم زده شد! سرم رو به علامت تایید تکون دادم و با خودم گفتم "اوهوم. اینم هیجان!"
با یه حالت موذی به ماهی فسفری نگاه کردم و به فکر خودم لبخند زدم. حالا باید چیکار کنم؟ باید فکر کنم ببینم چطوری می تونم برم بیرون!
در کشمکش با خودم بودم که یهو فکر کلاس هیپ هاپ به مخم رجوع کرد. از جام بلند شدم و در سوییت رو زدم. ندا در رو باز کرد. ستایش رو مبل نشسته بود. می دونستم اگه بگم، مخالفت می کنن. رفتم جلوی آینه و مانتوم رو برداشتم. ستایش متوجه من شد و گفت:
ـ کجا می ری؟!
دکمه های مانتوم رو می بستم که گفتم:
ـ می رم کلاس آجی جون.
ندا که داشت به سمت دستشویی می رفت، برگشت و با تعجب گفت:
ـ تو هنوز حالت خوب نشده، می ری بدتر می شی ها!
شالم رو انداختم رو سرم و گفتم:
ـ بهترم ندا جون. حوصلم سر رفته، برم کلاس زودی بر می گردم.
ستایش اومد کنارم و گفت:
ـ مطمئنی؟
صورتش رو بوسیدم و گفتم:
ـ بله آجی مهربونم.
برگشتم به ندا گفتم، تا ناهار اماده بشه منم برگشتم؛ چون ساعت هنوز ده بود. خواستم کفشمو بپوشم که خودمو تو آینه ی جا کفشی دیدم. صورتم هنوز رنگ پریده بود. از تو کیفم یه رژ برداشتم و زدم. ولی بازم یه چیزی کم بود. مداد چشممو برداشتم و خط چشم پر رنگی توی چشمم کشیدم. هم رو و هم زیر. با همون سیاهی خط چشمم یه کم پشت پلکمو سیاه کردم. دقیقا مدل هلیا و بچه های کلاس آرایش کردم، و چقدرم بهم میومد. راضی از قیافه ی جدیدم با لبخند از سوییت زدم بیرون.
***
تاکسی مثل همیشه جلوی در نگه داشت. نمی دونم چرا وقتی به در این جا می رسم یه کم اضطراب تموم وجودم رو می گیره؟! بی خیال این حس داخل ساختمان شدم. این دفعه اون مرده که همیشه جلوی در می ایستاد نبود. رفتم تو که دیدم اوه، چه خبره! سالن ورودی پر بود از دختر و پسر و پیر و جوون. آروم رفتم تو که چند نفر متوجه ورودم شدن و با لبخند نگام کردن. منم با لبخند جوابشونو دادم و سعی کردم خودمو برسونم به پله ها و برم بالا. هنوز چند قدم نرفته بودم که هلیا منو دید و با خوشحالی تقریبا پرید بغلم و گفت:
ـ به به ستاره سها! خوش اومدی. راه گم کردی؟
منم سلام کردم و گفتم:
ـ نچ، راهو درست اومدم. فقط چند روز درگیر زندگانیم بودم.
باهاش دست دادم و لبخند زد. اسرا هم اومد جلو و دست داد و گفت:
ـ بابا پیش ما هم بیا. کم کن این دغدغه های زندگانیت رو.
ـ چیکار کنیم دیگه، معروف بودن همین دردسرا رو هم داره!
سهیلا گفت:
ـ اووو! می خوایی در نوشابه برات باز کنم سها جان؟!
رفتم رو یکی از صندلی ها نشستم و گفتم:
ـ نچ، واسه خودت باز کن که هلاک نشی.
یکی از پسرا اومد جلو و گفت:
ـ این اعتماد به سقفت تو حلقم!
وقتی نگاش کردم دیدم شایانه. خندید و شیطون گفت:
ـ سلام سها خانوم.
سلام کردم و بعدش اخم. نمی دونم چرا این موجود رو می بینم ناخوداگاه اخمم میاد. والا! بی توجه به شایان رو به دخترا گفتم:
ـ خب حالا. چرا انقدر نق نق می کنید؟ خوبه دو روز این اطراف نبودما!
اسرا موهاشو کنار زد و با ناز گفت:
ـ آره والا! دو هفته اس نیومده، بعد می گه دو روز. فکر کنم خوش گذشته بهت ها سها جون!
ـ شما این طوری فکر کن. تا کور شود هر آن که نتواند دید!
با شوخی می گفتم تا بهشون بر نخوره. سهیلا از سمت چپم اومد و گفت:
ـ وای ببین کی این جاست! سها چه خوشگل شدی! چقدر این آرایش بهت میاد!
با داد و قال هلیا و سهیلا و اسرا هر کی دور و برمون بود به من نگاه می کرد. یهو دیدم هلیا داد زد:
ـ شهروز کجایی؟ بیا ببین کی قدم رنجه کرده!
شهروز رو دیدم که از یه اتاق اومد بیرون و تا منو دید با لبخند اومد به طرفم و با هم دست دادیم. بعد هم دستشو گذاشت پشت کمرم و منو هدایت کرد و بلند گفت:
ـ چته معرکه گرفتی هلیا؟ سها که این جا صاب خونه اس!
بعد هم رو به من گفت:
ـ می بینم که سر حالی! خوبی؟
ـ مرسی، خوبم.
منو روی یه مبل نشوند و خودش رفت به طرف یه میز که روش پر بود از نوشیدنی. با تعجب به رفت و آمد اون همه آدم نگاه کردم. تا حالا این همه آدم این جا ندیده بودم. مثل یه مهمونی بود، ولی نه آهنگی زده می شد، نه کسی لباس رسمی پوشیده بود. لباساشون در حد همون لباسای همیشگی بود که قربونشون برم همم یه وجب بیشتر پارچه به کار نبرده بودن! نگام افتاد به هلیا. یه تاپ نیم تنه مشکی و یه دامن کوتاه پوشیده بود. سهیلا هم از اون بدتر. جالب این بود که پسرا هم با رکابی و شلوارک ایستاده بودن. خود شهروزم یه راکی مشکی خوشگل پوشیده بود. با دو تا جام و با همون لبخند مهربونی که روی لبای همه ی اون جمع بود، اومد کنارم و یکی از جام ها رو به من داد و گفت:
ـ بخور به سلامتی خودت!
با تردید به جام نگاه کردم و تو دلم گفتم "بابا کجایی ببینی دارن به سهات شراب تعارف می کنن!" بابا هیچ وقت اجازه نوشیدن مشروب رو بهمون نمی داد. نه بابا نه خاتون. اینم یکی دیگه از عقاید خانواده ی ما بود و من و ستایش که با همه ی عقاید خاتون مشکل داشتیم، ولی همیشه موافق این موضوع بودیم. شهروز که متوجه شده بود یه مشکلی هست، خواست چیزی بگه که خودم پیش دستی کردم و گفتم:
ـ ممنون، من نمی خورم.
یه کم با تردید نگام کرد و در آخر لبخند زد و جام دیگه رو گذاشت روی میز و گفت:
ـ خب سها جان، خوبی؟
ـ ممنون.
ـ مانتوت رو دربیار. این جا راحت باش عزیزم.
ـ کلاس نمی ریم؟!
خندید و گفت:
ـ امروز به یه مناسبت خاص کلاس تشکیل نمی شه. یه جشن کوچولو گرفتیم دور هم.
ـ به چه مناسبتی؟
با لبخند خاصی نگام کرد و گفت:
ـ حالا! کم کم خودت بیشتر با این جا و رسم و رسوم ما آشنا می شی.
با تعجب به دور و برم نگاه کردم و گفتم:
ـ حالا این چه جشنیه که انقدر سوت و کوره؟!
شهروز بلند خندید و دستشو گذاشت روی شونم و با صدای بلندی گفت:
ـ بچه ها سها اعتراض می کنه که چرا انقدر این جا سوت و کوره. رامین خودت شروع کن.
همون پسری که مربی بود، با لبخند رفت کنار دستگاه پخش و چند لحظه بعد صدای خواننده که داشت گلوی خودشو پاره می کرد بلند شد. طبق معمول آهنگی بود که باهاش هیپ هاپ می رقصیدیم. وسط سالن در عرض چند ثانیه خالی شد و رامین با چند تا پسر و دختر دیگه اومدن وسط و شروع کردن به رقصیدن. تموم بچه هایی هم که اطرافشون بودن، با همون ریتم آهنگ بدنشون رو تکون می دادن. وای که چقدر هیجان داشت وقتی همه ی اون شش نفر اون وسط با هم یه حرکت رو انجام می دادن! تمام مدتی که بچه ها اون وسط می رقصیدن، منم ایستاده بودم و با ریتم آهنگ خودمو هماهنگ کمی تکون می دادم. چقدر دوست داشتم منم یه روز به مهارت اینا برقصم. تو حال و هوای خودم بودم که متوجه یه پسر و دختر شدم که چند قدم اون طرف تر داشتن همدیگرو می بوسیدن! با دقت که نگاه کردم دیدم دختره همونی بود که تو کلاس خودمونه و اسمش اسرا بود. با یه حالت چندش زل زده بودم بهشون که از دیدن صحنه ی روبروم چشام گرد شد و ناخوداگاه وای بلندی گفتم که دست شهروز حلقه شد دور کمرم که باعث شد سریع عکس العمل نشون بدم و خودمو بکشم عقب تر. ولی دست شهروز از کمرم جدا نشد و سفت تر منو گرفت. با لبخند صورتشو آورد نزدیک صورتم و گفت:
ـ چیزی شده؟
ناخوداگاه سرمو برگردوندم سمت چپم و بازم به اونا نگاه کردم که کاش نگاه نمی کردم! هر دوشون تو حالت فوق العاده بدی بودن. هیچ وقت به عمرم تو این موقیت قرار نگرفته بودم. حالم واقعا داشت به هم می خورد. چشمامو بستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. شهروز زیر گوشم گفت:
ـ نباید به این چیزا توجه کنی. از جشنت لذت ببر.
عصبی شده بودم. لحن بد صدام دست خودم نبود. بهش توپیدم:
ـ ولی این جا جای این کارا نیست!
شهروز که فهمید ناراحتم به کمرم فشاری آورد و منو هدایت کرد به سمت راست سالن. از جمع که فاصله گرفتیم، رو به روم ایستاد و شونه هامو گرفت و گفت:
ـ اذیت شدی؟
ـ آره.
ـ چرا؟ !
چرا؟! آخه این سواله؟! با چشمای گرد شده نگاش کردم که خودش گفت:
ـ اونا داشتن از زندگیشون لذت می بردن. از چیزی که حق طبیعیشونه. چرا باید اذیت بشی؟
از شنیدن حرفاش داشتم سنکوپ می کردم. این چی می گفت؟ آخه وسط جشن جای این کاراست؟! دیگه داشتم از شهروز هم می ترسیدم! با این که یه لبخند اطمینان بخش رو لبش بود، ولی از حرفاش ترسیدم. از دستش که شونمو گرفته بود چندشم شد. دستشو پس زدم و گفتم:
ـ من دیگه باید برم، دیرم شده.
شهروز اومد جلوتر و گفت:
ـ سها تو ترسیدی؟
فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم. لبخند زد و دستشو گرفت جلوم. می خواست دستشو بگیرم، ولی من گیج و منگ فقط نگاش می کردم که گفت:
ـ مطمئن باش این جا هیچ کس حق نداره به تو دست بزنه!
انقدر محکم و مطمئن اینو گفت که یه کم آروم شدم. دستمو گرفت و گفت:
ـ دوست ندارم امروز ناراحت باشی. امروز فقط باید بخندی. امروز فقط خوشحال باش! باشه؟
ـ اوهوم.
ـ خیلی خوبه. حالا بیا بریم می خوام به افتخارت برقصم.
و منو به دنبال خودش کشوند. رفتیم روی همون مبل و من نشستم و فرشیدم رفت وسط. ریتم آهنگ عوض شده بود. همه با دیدن شهروز اون وسط، شروع کردن به جیغ زدن و دست زدن. منم سعی کردم فراموش کنم چی دیدم و فقط نگاهم به شهروز بود که چطور با مهارت حرکات رو انجام می داد. با تند شدن حرکاتش منم هیجان زده تر می شدم و کم کم بلند شدم ایستادم و محکم براش دست زدم و تشویقش کردم. شهروز نگاهش به من بود و حرکات رو انجام می داد و بعضی وقتا اداهایی در میاورد که باعث خندم می شد. انقدر رقصید که من به جای اون خسته شدم. با تموم شدن آهنگ، اومد کنارم و گفت:
ـ راضی هستی از ما سها خانوم؟
ـ معرکه بودی شهروز! کاش منم یه روز بتونم مثل تو برقصم.
ـ توام می تونی. فقط یه کم تمرین می خوای.
از امیدی که بهم داد خوشحال شدم. خواستم برگردم بشینم روی مبل که ویبره گوشی تو جیبم رو احساس کردم. ستایش بود که اس داده بود کی می رم. وای پاک یادم رفت من برای چی اومدم بیرون! سریع کیفمو برداشتم و شهروز که دید قصد رفتن دارم گفت:
ـ کجا با این عجله؟!
ـ باید برم یه جایی، کار دارم. پس فردا میام کلاس.
هلیا با جیغ از پشت منو بغل کرد و گفت:
ـ دیر اومدی، زود می ری؟ کجا به سلامتی؟
ابرو بالا انداختم و با شیطنتی که جلوی هلیا به سراغم میومد گفتم:
ـ جاهای خوب خوب!
هلیا هم مثل من شیطون گفت:
ـ نه بابا! توام جاهای خوب خوب می ری؟
ـ نه فقط تو می ری!
ـ حالا با کی می ری؟ کجا می ری؟
ـ حالا!
ـ به جون تو واجب شد بگی کجا می ری.
ـ دارم می رم یه کم شیطونی کنم. اون جا جای تو نیس.
ـ آخ جون شیطونی! باور کن من سرم درد می کنه برای شیطونی. ناقلا نکنه با دوست پسرت قرار داری؟!
ـ دوست پسرم کجا بود توام؟
شهروز که تا اون لحظه با لبخند به کل کل ما نگاه می کرد گفت:
ـ نداری؟
گیج گفتم:
ـ چیو؟!
ـ دوست پسر.
ـ نه بابا، دوست پسرم کجا بود؟
بعد از این حرفم هلیا و شهروز با لبخند یه نگاه به هم کردن. منم که دیدم داره دیرم می شه با هر دوشون خداحافظی کردم و سریع رفتم بیرون.
از ساختمان خارج شدم و یه تاکسی گرفتم و گفتم بره به نزدیکترین پاساژ. وقتی پیاده شدم، رو به روم یه پاساژ بزرگ بود. با چشم دنبال مغازه می گشتم که ببینم هست یا نه. با دیدن مغازه ی مورد نظر، یه لبخند شیطانی زدم و رفتم توی مغازه.