ندا


ستایش، همین جور که می دویدیم زد پشت کمرم و گفت:
ـ دختره خیر ندیده، این چه کاری بود؟!
و اشک چشمشو که از خنده راه افتاده بود، پاک کرد. ایلیا عقب گرد کرد و همین جور که عقبکی راه می رفت گفت:
ـ یعنی دارم یه روی تازه ازت می بینم دختر!
دیگه تقریبا غش کرده بودم از خنده و گفتم:
ـ ای بابا، همچین می گین انگار چی شده! پایه نبودین وگرنه بیشتر می خندیدیم. چرا در رفتین؟!
سها دست انداخت دور گردنم و همین جور که باهام می دوید گفت:
ـ خودم پایه بودم جیگر! یه ندا می دادی خب!
سرمو تکیه دادم به سرش و گفتم:
ـ آی قربون تو رفیق ناباب!
دوباره غش کردیم از خنده. هر کی از کنارمون رد می شد چپ چپ نگاهمون می کرد و یه سر واسمون تکون می داد. لابد تو دلش برامون به حق پنج تن دعا می کرد که تو این سال نو شفا بگیریم! ایلیا از کنار هر کی رد می شد دستشو می ذاشت رو سینش و یه کم خم می شد و ابراز همدردی می کرد. یه بار چنان با تاسف به یه زن و شوهر خیره شد که فکر کنم یارو دست کرد تو جیبش یه کمکی چیزی بهمون بکنه که زنش دستشو کشید و رفت. ستایش که مرده بود از خنده. سهام تقریبا با ایلیا همراه شده بود و گاهی اونم مردمو اسکول می کرد. یعنی به تمام معنا داشتم از خنده نفله می شدم که یهو مثل برق گرفته ها خشک شدم!
این چی بود؟! نه! نه واقعی نیست! بس که خندیدم توهم زدم، چشام درست نمی بینه. دوباره خندم گرفت و بعد با دیدن نگاه خیره اون باز لبخندم جمع شد. پاهام قفل شده بود. دستم تو دست ستایش خشک شد و بی حرکت مونده بود. ستایش بازومو کشید و گفت:
ـ ندا مردی؟ فکر کنم دیگه تلف شدی بس که خندیدی.
و دوباره خندید. سهام زد روی شونمو و گفت:
ـ باز می خوای کیو بذاری سر کار؟ این بار یه ندا بده منم پایم.
ستایش سکوت منو که دید گفت:
ـ ندا خوبی؟
ایلیا نچ نچی کرد و گفت:
ـ چشم خورد دختر مردم. می گم هی خودتو ننداز سر چشم. بیا بریم برات اسفند دود کنم.
ستایش زل زد به صورتم و بعد رد نگاهمو دنبال کرد. اون قدر تا رسید به اون دختر مو بلوند، با اون چهره بی نهایت برنزه، که دور چشمای خمار و سنگینش رو سایه سفید زده بود و گونه های برجسته اش زیر آفتاب برق می زد و لباش از شدت تزریق ژل در حال انفجار بود! نگاهم سر خورد روی ناخنای لاک زده جیگریش که قفل شده بود توی باوزی مردش. توی بازوی سروش!!!
آب دهنمو قورت دادم و بی توجه به سها که گفت:
ـ ندا خوبی آجی؟
دست ستایش رو از بازوم جدا کردم. نگاهم سرد شد. یخ شد. پر از نفرت و کینه شد. پر از خشم و انزجار شد. اما وقتی که نگاه سروش به چشمام افتاد بی اختیار همه این حس ها زایل شد و جاش یه حس تحقیر، یه حس برتری و قدرت همه وجودم رو پر کرد. لبم به پوزخندی کج شد و در حالی که دست ستایش رو دوباره می گرفتم گفتم:
ـ بر و بچز بریم بستنی؟
سها و ستایش یه لحظه مبهوت رفتار ضد و نقیض من شدن. ستایش که گهگاه چشمش میون من و اون دختر لاغر مردنی سرسره بازی می کرد گفت:
ـ ندا این کی بود؟
شونه ای بالا انداختم و در حالی که خودمو به ایلیا که جلوی یه غرفه در حال تماشای ماهی های تاکسیدرمی شده بود، می رسوندم با بی خیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ کی کی بود؟ داداش ایلیا یه بستنی نمی خری واسمون؟ گلومون خشک شد.
ایلیا برگشت و هنوزم داشتم توی نگاه شرش می خوندم که من امروز خیلی شیطون شدما! بی خیال خندیدم و سعی کردم پشت این بی تفاوتی بیشتر پناه بگیرم که صدای نحسش منو تو جام خشک کرد!
ـ ندا!
نفسم توی سینه حبس شد. گره خورد. قلبم ایستاد. دل و جونم به هم پیچید. سعی کردم نشنیده بگیرم. به اون ماهی پف کرده تیغ تیغی خیره شدم و به خاصیتش که بیشتر از این موجود پشت سرم بود فکر کنم. اما اون لعنتی دست بردار نبود.
ـ تو کجا، این جا کجا؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم؟
حالم از ریا و دغل توی صداش به هم می خورد. حالم از سروش مقیمی به هم می خورد. آروم برگشتم سمت ایلیا که دیدم موشکافانه داره صورتم رو برانداز می کنه. شک توی نگاهش بود که شــاید این شیطنت و شادی امروز من دلیل داشته که اون دلیل هم حی و حاضر پشت سرم وایساده. برگشتم سمت سها و ستایش که اونام نگاهشون کم از ایلیا نداشت. با این تفاوت که به جای احساس شک، حس دلسوزی رو از نگاهشون می خوندم. سروش چند قدم اومد جلو. حالا دیگه می تونستم کاملا کنار خودم حسش کنم. کنار جمع صمیمی چهار نفرمون. سروش دستش رو پیش آورد و گفت:
ـ چطوری خانومی؟
نگاهم سرد شد. بی تفاوت شد. اون قدر که دست دراز شدش رو ندید بگیرم و بگم:
ـ سلام آقای مقیمی!
سروش جا خورد! ایلیا کنارم ایستاد و نگاه سروش سر تا پای ایلیا رو برانداز کرد. نگاه ستایش و سهام با شنیدن اسم سروش یکی خصمانه و دیگری پر از نفرت شد. دوتاییشون کنارم ایستادن. سروش پوزخندی زد و گفت:
ـ مثل این که بد موقع مزاحمت شدم خانومــــی!
و چنان با منظور این جمله رو گفت که ایلیا جا خورد! پوزخندی مثل خودش زدم و با خونسردی غیر قابل باوری گفتم:
ـ آره، داشتیم با دوستان خوش می گذروندیم. شما چطور؟ خوش می گذره؟
و به دختر لاغر مردنی و مو بوری که سرش به غرفه حصیر بافی گرم بود اشاره کردم. سروش رد نگاهمو گرفت و چشماش سنگ شد. فکش منقبض شد. آب دهنش رو قورت داد، یه نفس سنگین کشید و گفت:
ـ با خانومم اومدیم ماه عسل!
پوزخندم شیرین تر شد. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ خوش بگذره!
و بعد در حالی که به ایلیا زل زده بودم گفتم:
ـ داداش پس بستنی ما چی شد؟
ایلیا نگاه خصمانشو از سروش گرفت و در حالی که می خندید گفت:
ـ در خدمتم آبجی خانوم!
***
سه تایی توی ماشین ساکت نشسته بودیم و بستیامونو لیس می زدیم. ایلیا گهگاه یه نگاه از توی آینه بهم مینداخت و بعد دوباره به جلو خیره می شد. سها زیر لبی گفت:
ـ پسره ی پروئه بی حیا خجالتم نمی کشه! صاف وایساده می گه، با خانومم اومدیم ماه عسل. که الهی زهرتون بشه ایشالا!
لبخندی زدم و دوباره به بستنیم لیس زدم. ایلیا باز از آینه نگام کرد. بی حوصله پوفی کشیدم و گفتم:
ـ هر کی یه زمان یه اشتباهاتی می کنه. منم یه روزی خر شدم و عاشق این آقا شدم. حالام همه چی بینمون تموم شده. اوکی ایلیا؟
چشمای گرد شدش از توی آینه زل زد به صورتم و گفت:
ـ من چی کارم؟
خونسرد گفتم:
ـ محض ارضای کنجکاویتون گفتم. خدایی نکرده به مغزت فشار نیاد.
سها پقی کرد و ستایش هم خونسرد لبخندی زد و بستنی شو به جای این که لیس بزنه گاز زد. ایلیا بقیه بستنیشو انداخت از شیشه بیرون که سها زیر لب گفت:
ـ بی فرهنگ!
ایلیا دستی روی سینش گذاشت و روی به سها گفت:
ـ مخلص خانومای با فرهنگم هستیم.
سها ایشی گفت و روشو برگردوند. ایلیا باز شیطنتش گل کرده بود که گفت:
ـ من از اولم گفتم این فرفری بابا بچه خوبیه. باور نمی کنی به قلبم الهام شده بود انگار. خودم می دونستم تو اهلش نیستی.
ستایش خنده ای کرد و سها گفت:
ـ آره بابا تو خوبی. حالا راه بیفت اون کولرتم بزن خسیس، مردیم از گرما!
ایلیا برگشت سمت سها و گفت:
ـ الان سوالی ذهنمو مشغول کرد. رابطه گرما و خسیس بودن من و کولر چیه؟ می شه روشن کنی برام!
سها براش زبون در آورد و گفت:
ـ بزرگ شدی، یاد می گیری. آفرین، حالا حرکت کن تا به آبجیم نگفتم با نانچیکو نصفت کنه.
ایلیا سریع برگشت و دستاشو برد بالا و گفت:
ـ من به جان شیرینم هنوز علاقه دارم. نگو که می ترسم جو ... ببخشید سها جــــون!
کفر سها رو در آورد تا حرکت کرد. ستایش خونسرد بود. سها حرصی از دست ایلیا بیرون رو نگاه می کرد و من ...
خودمم نمی دونم چم بود؟ دیدن سروش با ندیدنش برام یکی بود ولی این استرس، این تپش قلب لعنتی چی بود که به جونم افتاده بود؟ شاید از این که جامو پیدا کرده بود؟ شاید از این که منو با دوستام می دید؟ یا اون دختر لاغر مردنی مو بور؟ بهش حسودی می کردم؟ نمی دونم هیچی نمی دونم. مغزم خالی شده بود. نگاهم به ایلیا افتاد. چقدر خوب بود که اون جا بود. چقدر خوب بود که با همون اخم کنارم بود. اما هنوزم یه چیزی کم داشتم. یکیو کم داشتم!
دلم یهو هوایی شد! هواییه کسی که حمایتم کنه. مواظبم باشه. تکیه گاهم باشه. دلم یهو هوای پشتیبانی های رابین هود زندگیمو کرد! دلم هوای حمایت مهیار رو کرد!
مغزم اسمشو دیکته کرد و قلبم آروم شد.
می دونستم با وجود سروش کنار من، کنار نمیاد. امام نمی دونستم از بودن اون، این جا، نزدیک ما، خبر داره؟ کجایی رابین هود؟

گوشیم زنگ خورد. نگاهی به ایلیا کردم که همچنان سر به سر سها می ذاشت و می رفت توی لابی. خاله و ناخدا با دیدن ما لبخند زدن. ستایش برگشت سمتم و گفت:
ـ ندا نمیای؟
گوشیمو از توی کیفم پیدا کردم و گفتم:
ـ چرا، تو برو منم میام.
اسم مهیار روی صفحه چشمک می زد. چه حلال زاده!
ـ سلام!
ـ الو ندا؟ خوبی؟
تعجب کردم و گفتم:
ـ جواب سلام واجبه ها! چه خبره پسر؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ سلام. خوبی؟ چه خبرا؟
خندیدم و گفتم:
ـ سلامتی. خبرا پیش شماست. خوش می گذره؟
مهیار گفت:
ـ دخترا خوبن؟ ایلیا چطوره؟ بهتره یا این که هنوزم ...
خنده ای کردم و گفتم:
ـ تا سها رو داره غم واسه چی؟ مگه سها می ذاره این یه نفس بکشه طفلک؟ الانم تازه از بیرون اومدیم. ایلیام بهتره خدا رو شکر.
مهیار نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ خوبه. خوش به حالش!
متعجب گفتم:
ـ خوش به حال کی؟ سها یا ایلیا؟
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
ـ ولش کن. چه خبرا؟
وا؟ این توقع داره من چه خبری داشته باشم از دنیا؟ دنبال چی می گردی مهیار؟!
ـ خبری نیست.
مهیار سریع گفت:
ـ خدا رو شکر. همه چی مرتبه؟
مغزم روی یه نقطه سکون کرد. دختر مو بور، سروش، نگاه تلخ و دستی که توی هوا معلق موند!
ـ مهیار؟!
صدای پوفش از اون سوی خط به گوشم رسید. آروم گفتم:
ـ به چی می خوای برسی؟
آروم گفت:
ـ دیدیش؟
خونسرد گفتم:
ـ آره.
مهیار کلافه گفت:
ـ خب؟
گفتم:
ـ به نظرت الان باید چی بگم؟ بگم ناراحت شدم؟ یا خوشحال؟ یا گریه کردم؟ یا زدم تو گوشش؟ هان مهیار؟
مهیار کلافه گفت:
ـ ندا گوش ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
ـ نه تو گوش کن! یه بار بهت گفتم سروش برام مرد. شاید باور نکردی آقا مهیار که حالا زنگ زدی منو سین جیم می کنی؟
مهیار سکوت کرد. شاید از لحن تند من جا خورده بود. آروم گفتم:
ـ دیدمش مهیار. با خانومش اومده بود ماه عسل. فکر نمی کنم دیگه حرفی باقی مونده باشه!
مهیار گفت:
ـ ندا ...
گفتم:
ـ شرمنده مهیار بچه ها صدام می کنن.
و خداحافظی کردم. سها از خنده ریسه می رفت و ایلیا زیر پوستی می خندید و نگاهش می کرد. ستایش تو بغل خاله فرو رفته بود و می خندید. یعنی چی؟! چرا این جمع منو کم داشت؟ گل جمعشون کم بود! باید نبودم رو پر می کردم. دلم برای صمیمیت و محبتشون پر کشید!
***
ـ به من چه، من خستم!
و سرش رو زیر بالش فرو کرد. ستایش کلافه گفت:
ـ سها زشته! نمی شه که من دائم برم پیش خاله و هر چی می خوایم از اون بگیرم! دیگه روم نمی شه کارگرای هتلو بفرستم دنبال خریدامون. پاشو تو رو خدا! سهــــــا پاشو دیگه تنبل، خستم کردی!
سها پشتشو کرد به ستایش و خوابید. دستمال گردگیری و پرت کردم سمت ستایش و گفتم:
ـ بیا تو اینو بگیر من می رم خرید. بعدا خودم به حساب این سها خانوم می رسم!
سها از زیر ملافه شونه ای بالا انداخت که دیدم و کوسنو پرت کردم سمتش. آخ خفه ای از زیر بالش گفت ولی بازم بیرون نیومد. ستایش خندید و رفت توی آشپزخونه. لباسمو تنم کردم و کیف و گوشیمو برداشتم و زدم بیرون. چه عجب ایلیا تو لابی نبود! آسانسور بالا نبود. ترجیح دادم پله ها رو بدوم پایین.
ساعت ده بود و من تازه داشتم می رفتم کره بخرم! در هتل باز شد و موجی از گرما صورتم رو آزرد. اما زود شرجی و تفت گرما عادتم داد. ای کاش سوییچ ماشین پولادو آورده بودم تا حداقل پیاده نمی رفتم. داشتم با خودم غر می زدم که کسی صدام زد:
ـ ندا!
پاهام فرمان ایست داد. دل و عقلم می گفت برو، اما یارای رفتن نداشتم. برگشتم سمتش و سرد نگاهش کردم. اومد جلو و گفت:
ـ سلام.
و دوباره دستش دراز شد. دستامو تو سینه گره کردم و گفتم:
ـ فکر نمی کنم تعقیب دختر مردم کار درستی باشه آقای مقیمی!
ملتمس نگام کرد و گفت:
ـ این دختر مردم یه زمانی مال خود خودم بود!
براق شدم توی چشماشو گفتم:
ـ مواظب حرف زدنت باش!
خواستم راه بیفتم که مچ دستمو گرفت. با خشونت دستمو کشیدم و نگاه خشمگینم رو به چشماش دوختم که ملتمسانه گفت:
ـ خواهش می کنم ندا!
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
ـ چی؟ واقعا ازم چی می خوای؟
ـ بذار حرف بزنم!
ـ حرفی نمونده. تو الان زن داری و من خوشبختانه از اون روزای تلخ فاصله گرفتم.
زیر لب گفت"تلخ" و چشماش پر غم شد. راهمو کشیدم که برم که گفت:
ـ فقط چند لحظه. بعد هر کاری خواستی بکن!
چند قدم رفته رو برگشتم و رو به روش زل زدم تو چشماش و گفتم:
ـ مثل این که خیانت کردن برات یه مسئله خیلی پیش پا افتادس.
کلافه گفت:
ـ التماست می کنم ندا. بذار حرفامو بگم بعد برو. خیلی دنبالت گشتم. حالا که پیدات کردم ...
جا خوردم! این لحن مظلوم و پر از خواهش از سروش بود؟ سروش مغروری که هیچ وقت حتی به خودش اجازه عذرخواهی نمی داد، حالا بهم التماس می کنه که به حرفاش گوش بدم؟ نمی دونم چی شد که سکوت کردم و اون به علامت رضا گرفت و خوشحال رفت سمت کَمِری نقره ای رنگ کنار خیابون و درو به روم باز کرد!
به خودم که اومدم، کنار سروش توی محیط خنک و مطبوع ماشینش قرار گرفته بودم و به جلو زل زده بودم. هنوزم مبهوت رفتار خودم و سروش بودم که دست برد و ضبطو روشن کرد. چند تراک بالا پایین کرد تا به اونی که می خواست رسید و دستش رو پس کشید.

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطر داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پوزخندی زدم. سروش نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ یادته ندا؟ چقدر این آهنگو دوست داشتی!
شونمو انداختم بالا و گفتم:
ـ یه روزایی نفهم بودم، خیلی چیزا رو دوست داشتم.
نگاهشو روی خودم حس کردم که گفت:
ـ الانم دوست داری!
با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:
ـ نه! الان از یادآوری اون روزا زجر می کشم. روزایی که فکر می کردم خوشم و الان از این که اون روزا مال من بوده شرم دارم. حالم از اون خاطرات به هم می خوره سروش می فهمی؟
نگاهش رنگ غم گرفت و گفت:
ـ این قدر سرتق نباش ندا. حرفامو بشنو بعد قضاوت کن ...
میون حرفش پریدم و گفتم:
ـ حرفی نمونده! ببینم تو می خوای به چی برسی؟ به این که دوستم داشتی؟ همه چی یه اتفاق بود؟ به این که هنوزم کسی نمی تونه جای منو برات پر کنه؟
بهت مخفی توی نگاهشو دیدم و پوزخندی زدم و گفتم:
ـ من خودم تا ته این جاده رفتم آقا سروش! یه تشکر خــــیلی ویژه ازت دارم که منو آدم کردی. منو از اون ندای خل و چل و نفهم دور کردی. مرسی سروش خان! من یه روزی خیلی بی شعور بودم. حالم از سادگی خودم به هم می خوره. از این که تو روی بابام وایسادم به خاطر تو شرمندم.
مچ دستمو زدم بالا و به رد محو تیغ جراحی که به زحمت دیده می شد اشاره کردم و گفتم:
ـ از این شرم دارم سروش. از خودم متنفرم که جسم و روحم رو به خاطر تو آزار دادم. اما ازت یه دنیا ممنونم. تو منو به خودم برگردوندی!
سروش به جلو خیره شد و گفت:
ـ ندا هنوزم می تونیم همه چیزو بسازیم. تو الان ناراحتی. بذار بگم تا ...
دستمو گرفتم جلوش تا سکوت کنه و گفتم:
ـ برعکس! من الان از هر زمان دیگه ای تو زندگیم آروم ترم. تا حالا این قدر خوشبختی رو از نزدیک حس نکرده بودم. خیلی با اون خواسته هایی که تو دنبالش بودی فاصله گرفتم. بهت گفتم که!
فکش دوباره منقبض شد و بعد از چند ثانیه گفت:
ـ من دوستش ندارم!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ مشکل خودته!
مشتش رو کوبید روی فرمون و گفت:
ـ اون شب لعنتی، اون پارتی مزخرف! نفهمیدم چی شد. وقتی به خودم اومدم که دیدم کار از کار گذشته. می دونستم این دستبندی که این بار به دستام زدن به این راحتیا باز نمی شه. بابای دختره از اون کله گنده ها بود. پدرمو در آورد تا بالاخره مجبورم کرد بگیرمش.
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ خوشبخت باشی.
اونم پوزخندی زد و گفت:
ـ خوشبخت!
سکوت کرد و دوباره گفت:
ـ ندا من تو رو می خواستم!
داشتم از این حرف نگفته خفه می شدم. لب باز کردم و بی رحمانه گفتم:
ـ منو یا پول بابامو.
چشماش از بهت در حال بیرون زدن بود. خونسرد گفتم:
ـ فکر نکن نمی دونستم. روزای آخری که داشتی پدرمو در میاوردی یادته؟ صد بار بابام بهم گفت و من باور نکردم. داشتم متلاشی می شدم سروش. دیگه هیچی برام نمونده بود. می گفتم سروش خودش کم نداره که بخواد به مال من چشم داشته باشه. غافل از این که تو کم داشتی. خیلی هم کم داشتی. چیزی که نداشتی عرضه و جنم بود. متاسفم که کوتاه ترین و آسون ترین راه رو برای رسیدن به پول پیدا کردی.
دستی توی موهاش کشید و گفت:
ـ تو اشتباه می کنی.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ برای رسیدن به این واقعیت خیلی بلا سرم اومد سروش، خیلی. تو ندیدی، نفهمیدی. ولی خوشحالم که فهمیدم بابات تو رو از ثروتش محروم کرد که تو به خودت بیای و تلاش کنی برای زندگیت. ولی تو دنبال دوست دختر پولدار و رنگ و وارنگ بودی که از قِبَل اونا به نوایی برسی. خدا دوستم داشت سروش که حقیقت زندگی تو رو برام روشن کرد.
تک تک حرفایی رو که یه روزی مهیار برام گفته بود تا آرومم کنه، تا دلم از سروش سرد بشه، توی ذهنم تداعی می شد و روی لبم جاری. انگار مهیار کنارم بود و برام حرف می زد:
"ندا باور کن این گوری که تو سرش زار می زنی توش مرده نیست! باور کن سروش فقط و فقط به خاطر تهدید باباش دنبال تو بود. خودش برام گفت که باباش پشتش رو از نظر مالی خالی کرده. خودت بهم بگو سروش تا به حال چقدر تیغت زده؟ چقدر ازت قرض گرفته و پس نداده؟ ندا سروش تو زندگیش هیچی نداشت جز یه عقل معیوب. اگه باباش باهام صحبت نمی کرد منم باورم نمیشد. ولی وقتی بهم گفت پشت سروشو خالی کن تا دستش تو جیب خودش باشه، فهمیدم که خانوادش طردش کردن تا به خودش بیاد. اما سروش دنبال راه آسون برای رسیدن به پول بود."
سروش نفس عمیقی کشید و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد. دستمو به سمت دستگیره بردم و گفتم:
_نمی تونم بگم از دیدنت خوشحالم سروش. اما برات آرزوی خوشبختی می کنم. چون باعث شدی من الان احساس خوشبختی کنم. گرچه خیلی سخت به دستش آوردم ولی ...
درو باز کردم و گفتم:
ـ خداحافظ سروش!
نفس کشیدم. نفس عمیق! نفس راحت. دیگه احساس درد نمی کردم. دیگه خسته نبودم. دیگه چیزی مث خوره مغز و ذهنم رو نمی جوید. آروم بود. شاد بودم. اون قدر که تا خود فروشگاه بدوم!

ستایش

ـ یعنی چی شده سها؟ دلم شور می زنه!
سها ریلکس یه چایی ریخت و گفت:
ـ زیاد دیر نکرده، میاد حالا!
برای بیستمین بار طول و عرض اتاق رو متر کردم و گفتم:
ـ ساعت ده بود رفت بیرون، الان یازده و ربعه. فروشگاهم که زیاد دور نیست. نکنه ...
ـ نکنه چی؟
ـ دیروز سروش رو دید. دیشبم هیچی در موردش نگفت. کلا رفتارش عادی نبود سها، می ترسم!
سها هم بالاخره یه کم نگران شد و گفت:
ـ بریم دنبالش؟
ـ آره، پاشو آماده شو.
بدون این که بفهمم چی می پوشم آماده شدم و سوییچ ماشینو برداشتم. سها تازه داشت یه روسری رو سه گوش می کرد. از خونسردیش حرصم گرفت! خواستم برم تو لابی منتظرش باشم، شاید کمتر حرص بخورم. همین که درو باز کردم، دستای ندا که برای زدن در بلند شده بود تو هوا خشک شد. روی صورتش یه لبخند محو بود. چهرش چیزی رو نشون نمی داد. حداقل من که فکر می کردم آرومه. با لبخند گفت:
ـ اجازه هست بیام تو؟
از جلوی در کشیدم کنار و بی حرف با نگام تعقیبش کردم. ندا یه نگاه به سها که آماده بود کرد و با خنده گفت:
ـ جایی می خواستین برین؟
منو سها با تعجب یه نگاه به هم کردیم و چیزی نگفتیم. ندا همون طور که دکمه های مانتوشو باز می کرد و یه پلاستیک که توش مایع زرد رنگی با یه کاغذ بینش بود رو بلند کرد و داد دستم و گفت:
ـ سفره رو بنداز که گشنمه.
پلاستیک رو ازش گرفتم و سها هم اومد کنار من. با دقت به پلاستیک نگاه کردم و تازه متوجه شدم کره اس. ولی ندا اصلا متوجه نبود. هنوز تو خودش بود و همون لبخند آرامش بخش رو لبش بود. این لبخند الکی می گفت که ندا یه چیزیش شده و این نگرانم می کرد! کره رو گذاشتم تو یه بشقاب تا جایی کثیف نشه. ندا نشسته بود روی مبل و تو فکر بود. رفتم کنارش نشستم. سها هم اومد رو به روش نشست. ندا متوجه ما شد و گفت:
ـ بریم صبحانه بخوریم؟
و خواست بلند بشه که دست گذاشتم روی پاش و مانعش شدم. متجب نگام کرد. گفتم:
ـ ندا خوبی؟ چیزی شده؟
ندا نگاهشو بین منو سها چرخوند و گفت:
ـ آره، خیلی خوبم. چطور مگه؟!
سها بشقاب کره رو برداشت و گذاشت جلوش و گفت:
ـ ندا مطمئنی خوبی؟!
ندا بشقاب رو که دید اول یه هین آروم کشید و بعد به همون آرومی خندید و گفت:
ـ ببخشید! ولی باور کنین چیزیم نیست، خوبم.
بعدم چشماشو بست و با آرامش نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ اصلا هیچ وقت مثل امروز خوب نبودم!
از روزی که اومده بودیم تا حالا این قدر آروم ندیده بودمش. یه حس عجیبی داشت. یه آرامشی که بی اون که توضیح بده منو قانع می کرد که ندا خوبه. انگار حسش به منم منتقل شده بود. واسه همین باورش داشتم. با این حال دستشو گرفتم و با تردید گفتم:
ـ امیدوارم این خوشحالیت ربطی به سروش نداشته باشه.
خندید و با شیطنتی که اصلا یادم رفته بود جز جدا نشدنی نگاهش بود، گفت:
ـ اتفاقا فقط به سروش ربط داره!
زنگای خطر برام به صدا در اومد. همونی که فکر می کردم شد. توبیخگر نگاش کردم و با اعتراض گفتم:
ـ چی شده ندا؟ نکنه با دو تا کلمه خر شدی؟! اصلا ببینم تا حالا کجا بودی؟ نکنه رفته بودی پیشش؟!
ندا خندید و گفت:
ـ نه من رفته بودم پیشش، نه خر شدم.
سها پرسید:
ـ پس چیه انقدر شاد می زنی؟!
ندا دستاشو باز کرد و از پشت روی مبل انداخت. به هر دومون یه لبخند زد و گفت:
ـ خوشحالم، ولی نه به خاطر این که سروشو دیدم. به خاطر این که با خودم و دلم اتمام حجت کردم. به خاطر این که فهمیدم با دوست دارم گفتناش دیگه دست و دلم نمی لرزه. دیگه بودن یا نبودنش برام تاثیری نداره.
بین حرفاش آروم شد و بعد انگار یه چیزی کشف کرده، به جلو خم شد و با هیجان گفت:
ـ بچه ها باورتون می شه، حتی بخشیدمش! دیگه هیچ کینه ای ازش به دل ندارم. الان سروش برای من با مردم دیگه هیچ فرقی نمی کنه.
و باز تکیه داد به مبل و دستاشو باز کرد گفت:
ـ حالا بیاین بغل عمو که می خوام امروز ناهار دعوتتون کنم.
منو سها با لبخند محکم بغلش کردیم و تا می تونستیم فشارش دادیم. واقعا خوشحال بودم از این که ندا رو انقدر شاد می بینم و مهم تر از همه این که سالم بود. مردم و زنده شدم تو یک ساعت. از بغلش اومدم بیرون و گوششو گرفتم و کشیدم و گفتم:
ـ بچه پررو می خوای بری دنبال خوشحالی و حال کردن و از این حرفا، قبلش یه ندا بده. می دونی چقدر نگرانم کردی؟!
سها هم با خنده گفت:
ـ حالا آبجی به خاطر ناهار امروز ازش بگذر.
سرمو خاروندم و نشون دادم که دارم فکر می کنم. بعد انگشتمو گرفتم طرفش و گفتم:
ـ فقط به خاطر ناهار!
با لبخند هر سه بلند شدیم که ندا گفت:
ـ بچه ها ممنونم. ممنونم که نگرانم می شین. ممنون که هستین. ممنون منو از خودتون می دونین.
سها که حسابی احساساتی شده بود رفت و محکم بغلش کرد. چشمای هر دوشون تر شده بود، ولی مانع ریزش اشک می شدن. مانتومو برداشتم و پوشیدم و گفتم:
ـ خیلی خب بابا، انقدر فیلم هندیش نکنین. من میرم پایین.
سها پرسید:
ـ کجا؟
ـ می رم ناخدا رو ببینم. باید پول اجاره ی این چند وقتو بهش بدم.
ندا با دلخوری گفت:
ـ مگه بهت نگفتم یادم بیار از بانک پول بگیرم. اصلا ببینم پول داری؟
ـ دارم عزیزم. بهت که گفتم هر وقت نیاز داشتم بهت می گم.
ـ ستایش ما داریم با هم زندگی می کنیم. من این طوری خیلی معذبم.
یه چشمک به سها زدم و به ندا گفتم:
ـ امشب حسابی جبران می کنی خانومی!
روسریمو پوشیدم و رفتم بیرون. صدای کل کل ندا و سها تا توی لابی هم میومد. چند وقتی بود می خواستم برم پیش ناخدا و باهاش حساب کنم، ولی یادم می رفت. خیلی بد بود که ما تقریبا دو ماه این جا بودیم، ولی هیچ حرفی از کرایه نزدیم. واقعا نمی دونستم با چه رویی برم پیشش. ولی همش خدا خدا می کردم پولش زیاد نشه. چون دیگه بودجمون داشت ته می کشید. با این که حساب ندا هم پر بود، ولی ریسک بود که بخوایم از حسابش پول برداشت کنیم. چون پدرش راحت می تونست از طریق بانک پیداش کنه.
از آسانسور پیاده شدم و دور تا دور لابی چشم چرخوندم. ناخدا رو دیدم که یه پارچ آب دستشه و داره گلدونا رو آب می ده. تو این مدت فهمیدم که ناخدا عاشق گل و گیاهه. دور تا دور لابی پر بود از گلدون که هر روز با عشق بهشون رسیدگی می کرد.
رفتم کنارش که تا منو دید گفت:
ـ بَه، ستایش خانوم.خوبی دخترم؟
ـ ممنونم. راستش اگه کاری ندارین می خواستم باهاتون صحبت کنم.
با عصاش به تخت اشاره کرد و گفت:
ـ برو بشین الان میام.
رفتم چهار زانو رو تخت نشستم. قلیون ناخدا مثل همیشه به راه بود. قلیونشو خیلی دوست داشتم. آبی آسمونی بود و یه چوب خیلی بزرگم داشت. اصلا نمی دونستم اسم قسمتای بالا و پایینش چیه. هر چی بود من عاشق صدای قل قلش بودم! یه نگاه به ناخدا کردم و دیدم همچنان مشغول گلدوناست. شلنگ قلیون رو برداشتم و مشتمو جوری که یه سوراخ داشته باشه گذاشتم روی دهنه ی شلنگ. توشو فوت کردم، یهو صدای قلقلش بلند شد. انقدر ذوق کردم که دوباره و سه باره این کارو کردم. دفعه ی چهارم پنجم بودم که ناخدا از پشت سرم گفت:
ـ آتیش واسه منم بذار دختر!
مثل آدمای خطاکار سیخ نشستم و با خجالت شلنگ رو گذاشتم سر جاش. گوشه ی لب ناخدا یه لبخند خوشگل بود. نشست روی تخت و یه پاشو انداخت زیر و یه پاشو دولا کرد و آرنجشو گذاشت روی زانوش و شلنگ رو برداشت و مشغول شد. چند تا پک که زد، رو کرد به من و با اخم همیشگیش گفت:
ـ چی کارم داشتی؟!
یه لحظه به خودم بد و بی راه گفتم که چرا نرفتم پیش خاله و این موضوع رو به اون نگفتم.
ـ راستش، می خواستم کرایه ی سوییت رو باهاتون حساب کنم.
اخمش غلیظ تر شد، ولی من ادامه دادم.
ـ ببخشید که دیر شد. الانم روم نمی شد بیام پیشتون.
یه پک زد و دودشو داد به آسمون و گفت:
ـ حالا کی گفته باید بیای کرایه بدی؟
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم. دوباره پک زد و گفت:
ـ مگه شما نیومدین با مهندس کار کنین؟
دستپاچه شدم و سر جام وول می خوردم. همیشه وقتی می خواستم دروغ بگم هول می کردم! آروم گفتم:
ـ بله، اومدیم کار آموزی.
ـ پس کرایه نمی خواد!
اینو با اخم گفت و عمیق به من خیره شد. زیر نگاه سنگینش معذب بودم که گفت:
ـ چیز دیگه ای هم می خوای بگی؟
سرمو به معنی نه تکون دادم. به معنای واقعی لال شده بودم. احساس می کردم ناخدا یه چیزی می خواد بگه. سر جام میخ شده بودم و به پک زدن های عمیقش نگاه می کردم که ناخدا دوباره گفت:
ـ اگه نمی خوای بگی چرا نشستی؟
با این حرفش به خودم اومدم و نیم خیز شدم که گفت:
ـ بدهکاری بابات چقدره؟
همون طور که دولا بودم و دستمو تکیه گاه کرده بودم که بلند شم، خشک شدم! و با حرف بعدیش برگشتم سر جام مثل آدم نشستم.
ـ چقدر بدهکاره که دختراشو فرستاده این جا؟!
پس می دونست! به من نگاه نمی کرد، ولی می دونستم این سکوتش یعنی این که منتظر جوابه. سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ نمی دونم!
ناخدا نگام کرد و خندید و گفت:
ـ فامیلی پولاد رو می دونی؟
سرمو بلند کردم و با تعجب بهش نگاه کردم که خودش گفت:
ـ صداقت! می دونی یعنی چی؟ یعنی این که دروغ تو کارش نیست. یعنی این که هر چی می گه و هر چی ازش می شنوی راسته!
شرمنده سرمو پایین انداختم. دوست داشتم زمین باز شه من برم توش. از خجالت نمی تونستم سرمو بالا کنم. نمی گم پاک پاک بودم. نمی گم گناهی نداشتم. نمی گم تا حالا دروغ نگفته بودم. منم آدم بودم. منم یه وقتایی پام لغزیده بود. منم یه وقتایی پیچونده بودم. ولی نه تا این حد! نه تا این حد که جلوی یه مرد پنجاه شصت ساله این قدر خجالت بکشم. اون لحظه بود که فهمیدم عرق شرم یعنی چی! حالا باید چی کار می کردم؟ باید عذرخواهی می کردم که دروغ گفتم؟ یا نه باید عذرخواهی می کردم که این دروغمم دروغه؟ من دروغ روی دروغ گفته بودم! درسته که دروغ دومم تقصیر مهیار بود، ولی منم تاییدش کرده بودم.
انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی ناخدا شربت جلوم گذاشت. فقط شنیدم که گفت:
ـ اینو بخور بعد جریان پدرت رو بگو. شاید بشه یه جورایی کمکش کرد!
شربت رو یه نفس سر کشیدم. کمی از التهابم کم شد. ولی با این حرف ناخدا خجالتم بیشتر شد. خدا اینا کی بودن؟! ناخدایی که نه منو می شناخت نه پدرمو، می خواست به پدر به ظاهر ورشکسته ی من کمک کنه! به پدر من! به فرهاد افشار که واژه ی ورشکستگی براش یه جوک مسخره بود! دیگه نمی تونستم بیشتر از این تحمل کنم. یه چیزی راه گلومو بسته بود. سرمو بلند کردم و گفتم:
ـ اگه منم صادق باشم، قول می دین رازمو پیش خودتون نگه دارین؟
ناخدا یه لحظه با تعجب نگام کرد و بعد اخم کرد و گفت:
ـ بگو دختر!
ـ قول می دین تا آخر حرفامو گوش کنین و در مورد قضاوت بد نکنین؟
این دفعه واقعا اخمش ترسناک شد! من نمی دونم چه اصراری داره هی اخم کنه؟ نمی گه منم یه دختر تنها، مظلوم، بی کس، بی آزار، مهربون، خانوم، گل، ازش می ترسم. چقدرم که مظلوم و بی آزار بودم.
با حرکت سرش و یه زمزمه ای که از بین لبهاش بلند شد و من به بله تعبیرش کردم، شروع کردم و جریان فرار و دلیل فرارمونو براش گفتم. می دیدم که هر لحظه اخمش بازتر می شه و تعجبش بیشتر. در آخر نفس عمیقی کشیدم و گفت:
ـ به خدا همش راست بود!
و تو دلم یه "آخیش" گفتم و راحت تکیه دادم به پشتی. ناخدا دستی به ریشش کشید و یه کم با آتیش قلیون ور رفت و گفت:
ـ تو کار خدا موندم. یکی مثل پسرای من که پاشونو کردن تو یه کفش که می خوایم بریم، یکی هم مثل شما. یکی پدر شما یکی هم مثل من!
بعدم یه آه کشید و زیر لب گفت:
ـ خدایا مصبتو شکر!
ـ بابای ما هم نمی خواست ما بریم. ولی نمی دونم این اواخر چی شده بود. مطمئنم یه دلیل دیگه داشت.
ناخدا دستی به گردنش کشید و خندید و گفت:
ـ به هر حال شما این جا جاتون رو تخم چشم منه. مثل دخترای خودمین! دو تا پسر فرستادم اونور، حالا خدا سه تا دختر خوب برامون فرستاده.
از این حرفش یه احساس خوبی داشتم. دوست داشتم بپرم ماچش کنم! منم مثل خودش خندیدم و گفتم:
ـ شما لطف دارین!
یه کم دیگه پیشش موندم و با اجازه ای گفتم و بلند شدم که چشمم به کیفم افتاد. تا خواستم بگم اجاره، ناخدا گفت:
ـ دختر جون اجاره ی اتاقای اون طبقه رو قبلا پولاد بهم داده. اونا یک سال اون جا رو اجاره کردن.
وای، حالا باید با پولاد حساب کنم! خداحافظی کردم و همین طور که با خودم درگیر بودم، رفتم به سمت آسانسور. هنوز دکمه سه رو نزده بودم که موبایلم زنگ زد. با دیدن اسم فرناز خوشحال دکمه ی وصل رو زدم.
ـ سلام بی معرفت!
صدای دمغ فرناز بلند شد.
ـ من بی معرفتم یا تو؟!
ـ خوبی؟ چته تو؟
ـ هیچی!
ـ به خاطر هیچی صدات انقدر گرفته؟!
یه نفس عمیق کشید و گفت:
ـ ولی انگار به تو خیلی خوش می گذره!
ـ آره. به جز گرمی هوا همه چی خوبه!
ـ خوش به حالت!
چنان با حسرت اینو گفت که دلم براش سوخت.
ـ فری چیزی شده؟ چرا دمغی؟!
ـ فری و زهرمار!
ـ خیلی خب بابا! حالا چی شده؟
ـ هیچی، بی کاری زده به سرم. دلمم برای توی بی معرفت تنگ شده. توام که نمی گی من زندم، مردم.
ـ ببخش فرناز. این مدت عید یه کم فکرم مشغول بابا بود.
ـ مگه چی شده؟
ـ زنگ زدم بهش عید رو تبریک بگم که یه حرفایی زد. می گفت نمی خواد برگردین. گفت وقتی خودم گفتم برگردین.
صدای فرناز متعجب شده بود.
ـ یعنی چی؟! همین قدر رک گفت؟!
ـ حالا نه تا این حد! فرناز دلم شور می زنه. حرفای بابا نگرانم کرده. هر چی فکر می کنم به این نتیجه می رسم دلیل بابا برای فرستادن ما یه چیز دیگه بوده.
ـ مثلا چی؟
ـ نمی دونم! ولی از حرفاش دلشوره گرفتم.
ـ باید یه جوری بفهمیم چی شده؟
هر دومون ساکت شدیم که یهو فرناز گفت:
ـ نیما می تونه بفهمه!
ـ چطوری؟
ـ خب می تونه به یه بهونه بره پیش بابات. یه سر و گوشیم آب بده.
بدم نمی گفتا! حداقل می تونستم از حال بابا خبر دار بشم. باید با نیما تماس می گرفتم. ولی یهو یه فکر به ذهنم افتاد و گفتم:
ـ ببین فرناز من با نیما دعوام شده. تو یه زنگ بهش بزن بگو! خب؟
فرناز چنان جیغ زد که نگو. خواست حرف دیگه ای بزنه که سریع گفتم:
ـ فرناز من باید برم. تو رو خدا یه کاری بکن. منتظر تماست هستم، بابای.
و گوشی رو قطع کردم و یه لبخند شیطانی زدم! مطمئنم نیما به خاطر این کارم کلی ممنونم می شه و فرنازم اگه منو ببینه می کشتم. دکمه ی سه رو زدم و با همون لبخند شیطانی رفتم.
سها جلوی در اتاق ایلیا ایستاده بود و در می زد.
ـ چی شده سها؟
ـ می خوام بگم آماده بشه بریم ناهار. ندا گفت به ایلیا هم بگیم بیاد، ولی انگار نیست.
ـ حتما رفته بیرون. پایین هم نبود.
شونه هاشو بالا داد و با لب و لوچه ی آویزون رفت تو سوییت.

سها

ندا همچنان شاد می زد. مثل این که واقعا سبک شده بود طفلک. خداییش به غیر از اون مدتی که توی تهران شاد و شنگول دیدمه بودمش، خیلی کم پیش میومد که طی مدت سفرمون ببینم این جوری شاد و سر حال باشه. حتی وقتی هم می خندید انگار فقط لباش از هم باز می شدن.
در آسانسورو که باز کردیم، ایلیا رو دیدم که گوشه هال ایستاده بود و پشتش به ما بود و با باز شدن آسانسور، یهو مث برق گرفته ها صاف وایساد و یه لبخند گوش تا گوش بهمون زد. نمی دونم چرا یاد شکلک یاهو افتادم! خندم گرفت که دیدم داره هی خودش رو این ور اون ور می کنه. نه بابا! امروز حسابی مشکوک می زنه این پسر! ظهرم که رفتم واسه ناهار دنبالش، نبود. ستایش و ندا سلام کردن اما من همچنان داشتم سرک می کشیدم تا بلکم از پشت قد دراز این بفهمم چی پشتش گذاشته و روشو با پارچه پوشونده که صداش منو به خودم آورد:
ـ علیک سلام سها خانوم!
چشممو از حجم کوتاه اما وسیع پشت سرش که هنوز نمی دونستم چیه گرفتم و گفتم:
ـ اون چیه؟
و با سر بهش اشاره کردم. ستایش گفت:
ـ اِ، سها؟!
و لبش رو گزید. شونه ای بالا انداختم و رو به ایلیا گفتم:
ـ نمی گی بهم؟
لبخندی زد. از اونا که فقط کنج لبش خم می شد و بهم گفت:
ـ الان ولوم فضولیت بدجور زده بالا، نه؟
ندا جلوی خندشو گرفت و ستایش هم زل زد به در و دیوار که مثلا حواسش نیست. اخمامو سفت کشیدم توی هم و گفتم:
ـ عمرا اگه بخوام بدونم اون جا چیه! به درک!
پسره بی ادب ول کرده رفته، معلوم نیست کجا! حالام که اومده این قده مشکوک. راه افتادم سمت سوییت که دستم به دستگیره نرسیده گفت:
ـ بیا بابا قهر نکن واسه تو خریدمش!
چشام گرد شد! واسه من؟ برگشتم و به بچه ها خیره شدم که دیدم اونام تعجب کردن. ایلیا دستاشو کرد توی جیبش و گفت:
ـ آبجیای گلم، چون فقط این سها خانوم ازمون عیدی خواست، منم با کمال پرروئی فقط واسه سها خریدمش. سندشم شیش دونگ به نام خودش زدم.
نمی فهمیدم بخندم یا تعجب کنم. لبم به خنده جمع و باز می شد. ستایشم مث من بهت زده شده بود. ندا یه لبخند مرموز، از اونا که هر وقت بهم تیکه میندازه گوشه لبشه، زد و با ابرو ایلیا رو نشون داد. لبمو گزیدم و به ایلیا خیره شدم که همین جور داشت با اون لبخند مغرورش نگام می کرد. وقتی تعللم رو دید گفت:
ـ یعنی کنجکاویت در همین حد بود سها؟
شونه ای بالا انداختم. چند قدم کند به طرفش برداشتم و گفتم:
ـ باور کن فقط یه شوخی بود.
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ حالا من جدی گرفتم!
و از جلو اون شئ مرموز کنار رفت و بهم خیره شد. انگار با نگاش بهم می گفت "زود باش دیگه"
دستم رفت سمت پارچه ای که روی اون جسم بود. چند ثانیه ای انگشتام توی هوا معلق بود و بعد با یه حرکت پارچه رو از روش کشیدم. واو، خدای من! این شیک ترین و منحصربفرد ترین کادویی بود که تا حالا گرفته بودم. صدای تعجب ندا و ستایش از پشت سرم شنیدم اما بی توجه به اونا جلوی آکواریومم زانو زدم. یه حجم پر از آب، با دنیایی از جلبک و خزه های طبیعی. یه کلبه سنگی گوشه سمت راست جا خوش کرده بود و یه مرجان یه تیکه، با شکلی نا موزون وسط آکواریوم بود و ماهیا، از گوشه و کنارش بیرون می زدن و دورش وول می خوردن. کف شنی آکواریوم پر از صدفها و گوش ماهی های ریز و درشت و رنگی بود. یه لجن خوار کنار شیشه کز کرده بود و ساکت فقط لب می زد. یه ماهی که تنش مث شیشه شفاف بود از جلوم رد شد. با هیجان نشونش دادم و گفتم:
ـ وای اینو! این که تمام دل و روده اش پیداست که.
ایلیا خندید. مجال حرف زدن بهش ندادم. یه ماهی نارنجی با راه راههای سیاه از جلوم رد شد. ذوق زده دستامو به هم کوبیدم و گفتم:
ـ وای بابای نمو!
این دفعه ایلیا بلندتر خندید. ندا و ستایش هم کنارم خم شده بودن و داشتن ماهی ها رو دید می زدن. ستایش همین جور که نگاش به آکواریوم بود، خطاب به ایلیا گفت:
ـ ایلیا تو از کجا می دونستی سها عاشق آکواریومه؟ سها یادته خاتون چقدر بدش میومد از آکواریوم؟
خندیدم. می دونستم از کجا فهمیده. اون روز که رفتیم موزه حیوانات دریایی، بد جور میخ ماهیا شده بودم. ایول به حافظش. قند توی دلم آب شد. یه نگاه پر از تحسین بهش انداختم و تمام تشکرم رو با نگام نثارش کردم. این قدر ذوق زده بودم که حتی نمی تونستم برای تشکر ازش حرفی به زبون بیارم. هیچ چیزی نمی تونست احساس قدردانی منو نسبت بهش نشون بده. زل زد بهم و به نگاهم لبخند زد. یه لبخند مهربون که اثری از غرور درش نبود. نگاهی خالی از اون غرور همیشگیش بود. انگار این ایلیایی که جلوی من ایستاده بود، هیچ وقت نه مغرور بود و نه شیطون. انگار هیچ وقت سر به سرم نذاشته بود. انگار هیچ وقت اذیتم نکرده بود. هیچ وقت بهم نگفته بود "جوجو" و منم از کاراش حرص نخورده بودم! انگار این ایلیا با اون مرد مغرور و لجباز و شیطونی که می شناختم دنیایی فاصله داشت.
دوباره زل زدم به اکواریومم و لذت بردم از این "م" تعلق که انتهای کلمه "آکواریوم" گذاشتم. اون حجم لطیف و دوست داشتنی، با کلی ماهی ریز و درشت، که هر لحظه یکی خودش رو به نمایش می ذاشت. یکی از پشت کلبه سنگی بیرون میومد و موزون و نرم به گوشه ای دیگه می رفت. یکی از داخل حفره تعبیه شده توی مرجان بیرون میومد و با ماهیای دیگه قاطی می شد و دیگری از کنار جلبکای بلند و کوتاه کنار آکواریوم سرک می کشید و به امید غذا خاک و شن کف آکواریوم رو جا به جا می کرد. همه رو با ذوق و لذت می دیدم و حرکت ریتمیک و موزونشونو رو توی آب تعقیب می کردم. یه لحظه یه ماهی فسفری رد شد و من فقط تونستم با انگشتم تعقیبش کنم. یه نگاه به ندا و ستایش انداختم که سه تایی زدیم زیر خنده. ایلیا گفت:
ـ آخرش من می فهمم تو چرا به این رنگ حساسی. اون روزم ماهی فسفری رو دیدی خندیدیا!
دوباره سه تاییمون خندیدیم و نگاهمون به هم خبیث شد. با چشم چند تا ماهی دیگه رو دنبال کردم و گفتم:
ـ کم کم می فهمی!
***
ـ سها بیا شام.
صدای ستایش بود که منو می خوند. پاهام زیر تنم بی حرکت مونده بود. گردنم بس که به یه نقطه خیره مونده بودم خشک شده بود. یه کم شونه هامو تکون دادم و آروم گفتم:
ـ الان میام.
که شک داشتم شنیده باشه. دل نمی کندم از این حجم پر آب و دوست داشتنی. صدای نرم و لطیف آب مواج آکواریوم که در حرکت موزون و آهسته ماهی ها حل می شد، دیوونم می کرد. هر چی بیشتر نگاش می کردم، بیشتر عاشقش می شدم. بد جور دلمو برده بود! شمرده بودم؛ هشت تا ماهی توش بود. اسم اون ماهی شیشه ایه ماهی س*ک*س*ی بود. ایلیا بهم گفت و من بهش اخم کردم. اسم بابای نمو هم دلقک ماهی بود ولی من صداش می زدم بابای نمو. یه ماهی دراز و بی قواره هم هی اون وسط قر می داد واسه خودش. تو دلم اسم ماهی فسفری رو گذاشتم ایلیا. سه تا ماهی ریز و رنگی هم دنبال هم، همه جا می رفتن که نمی دونم اسمشون چی بود. ایلیا گفت ولی من یاد نگرفتم. خیلی ریز و مامانی بودن.
ساعتی بود که تنهام گذاشته بود ولی من ول کن این جا نبودم. از روزی که لابی رو درست کرده بودن، نشده بود پا بذارم این جا و این قدر توی تنهایی بشینم. گاهی ندا یا ستایش میومدن و پشت پنجره به دریا نگاه می کردن. اما زمان زیادی نمی موندن و اونم در صورت نبود پسرا بود. اما من دقیقا از ظهر که برگشته بودم، پای این هدیه دوست داشتنی میخکوب شده بودم و دل نمی کندم. ستایش باز صدا زد:
ـ سها شام یخ کرد.
سرمو چرخوندم که گردنم گفت، ترق! آخی گفتم و گردنمو ماساژ دادم و به ستایش گفتم:
ـ باشه بابا، یه بار گفتی شنیدم. برو الان میام.
ستایش پوفی کرد و گفت:
ـ دِ دل نمی کنی از این که. از ظهر هنوز لباساتو عوض نکردی. نمی خوای بیای شام بخوری؟ نیا، ما که خوردیم.
و رفت تو. غر زدم:
ـ کی گفت شام نمی خوام؟! خو صبر ندارین که. نمی ذارن یه دل سیر با این عروسکای خوشگلم تنها باشم.
رفتم توی سوئیت و بی توجه به غرغرای بچه ها شاممو بی میل خوردم. نمی دونم چرا دل پیچه داشتم. تنمم یه کم داغ بود و حوصله جواب دادن به سوالای ستایشو که چرا اینقده ماست می خوری، چرا نوشابه نمی خوری، چرا کم غذا شدی رو نداشتم. از بس جلوی آکواریوم نشسته بودم تمام تنم کوفته شده بود. بدنم یه خورده درد می کرد. ستایش و ندا سفره رو جمع کردن، ولی من روی مبل ولو شده بودم. حوصله بلند شدن از جامو نداشتم. بدنم کرخت شده بود و بی حال بودم. پلکام هی روی هم میفتاد و دوباره به زور بازشون می کردم. ساعت هنوز یازده نشده بود و منم دوست نداشتم شب این موقع بخوابم. باز چشام روی هم افتاد که ندا گفت:
ـ خب پاشو برو تو جات بخواب. چرا این جا ولو شدی؟
از جام پا شدم و گردنمو ماساژ دادم و گفتم:
- خیلی خستم. من رفتم بخوابم.
ستایش بهت زده گفت:
ـ سها؟ داری می ری بخوابی؟ بابا فیلم گرفته بودم می خواستم با هم ببینیم.
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
ـ شماها ببینین. من حال ندارم!
و روی تخت مچاله شدم.
***
نصف شب با بی تابی از خواب پریدم. تمام تنم عرق کرده بود. و معدم چنان تیر می کشید که نفسم در نمیومد. دستمو روی شکمم گذاشتم و توی خودم دولا شدم. دل و رودم به هم می پیچید. تهوع و دل پیچه بیچارم کرده بود. یه کم توی خودم مچاله شدم، اما تاثیری نداشت. یه دفعه احساس کردم حجم گرمی گلومو پر کرد. ملافمو کنار زدم و پریدم توی دستشویی و هر چی که خورده بودم رو بالا آوردم. یه کم احساس سبکی کردم اما هنوزم معدم تیر می کشید. سرم به شدت گیج می رفت یه لحظه همه جا پیش چشمم سیاه شد و باز رنگ گرفت. حس می کردم فشار خونم به شدت افت کرده. شقیقه هام دل می زدن. دستمو گرفتم به دیوار و آروم از دستشویی اومدم بیرون.
همه جا سکوت بود و کولر آروم واسه خودش وز وز می کرد. ستایش و ندا خواب بودن. یه لحظه خواستم ستایش رو بیدار کنم منو ببره اورژانسی، جایی. ولی بی خیال شدم و با خودم گفتم تا نیم ساعت دیگه خوب می شم. رفتم توی تختم دراز شدم، اما درد همچنان باقی بود. تنم خیس عرق شده بود. داغ کرده بودم و احساس می کردم که تب دارم. ملافه رو کنار زدم و به تنها جایی که به نظرم میومد آرومم می کنه رفتم. لابی ساکت و خاموش بود. خدا رو شکر که ایلیا تصمیم نگرفته بود روی کاناپه بخوابه. دولا دولا تا کنار آکواریوم رفتم. چراغشو روشن کردم و به حرکت آروم و ساکت ماهی ها، که میون موج لطیف آب حل می شد چشم دوختم. سرم رو گذاشتم روی دسته مبل و به رقص ساده و زیباشون خیره شدم. رقص ماهی! حرکت نرم و زیبای اندامشون که زیباترین و موزون ترین رقص بود میون ریتم زیبای موج و حباب و آب!
***
از صدای تق و توق چیزی چشم باز کردم. نور آبی چشمم رو زد. کجا بودم؟ یه لحظه ذهنم گیر کرد و موقعیت رو فراموش کردم که صدای کسی منو به خودم آورد:
ـ سها؟ چرا این جا خوابیدی دختر؟
صدای آشناش برام عجیب بود. چشامو بیشتر باز کردم و مهیار رو دیدم. این این جا چیکار می کرد؟ انگار مهیارم از دیدن من متعجب شده بود. دو تایی بهت زده به هم نگاه می کردیم که من با چشمایی که هنوز درست باز نمی شد گفتم:
ـ مهیار خودتی؟
خندید و گفت:
ـ نه بابامه! خودم موندم سیزده بدر بیام.
تو جام نشستم و پتو رو دور خودم پیچیدم. پتو! یه لحظه پتو رو از خودم فاصله دادم و نگاش کردم. چه نرم بود! مث موی گربه می موند. یه پتوی سیاه پشمالو! با یه عطر خوب. نگاش کردم و اخمالو و عنق گفتم:
ـ این چیه؟
مهیار خندید و گفت:
ـ از من می پرسی؟ چه خبرا سها خانوم؟ خوبی؟
و موذی خندید. شونه ای بالا انداختم و دوباره به پتو خیره شدم که گفت:
ـ به جان خودم این پتو مث ناموس ایلیا براش عزیزه. حالا خودش کجاست؟
ایلیا؟ پتوی ایلیا! خدای من این پتو روی من چیکار می کرد؟ من این جا چیکار داشتم اصلا؟ دیشب کی خوابم برد؟ من که داشتم از درد می مردم. چی شد چشام سنگین شد؟
دستی به صورتم کشیدم و سرم رو به کف دستم تکیه داد که مهیار گفت:
ـ خیلی خب بابا، نمی خواد این قده سخت بگیری. بچه تمیزیه. روزی دو بار می ره حموم. صبح که از خواب پا می شه و شب قبل خواب.
اوقاتم تلخ بود. بوی عطرش انگار توی مغزم رسوخ کرده بود. بی حوصله گفتم:
ـ بی خیال مهیار.
دستاشو برد بالا و گفت:
ـ باشه بابا چرا می زنی؟ به به! ما نبودیم تغییر دکوراسیونم که دادین!
و به آکواریوم اشاره کرد. پوزخندی زدم و گفتم:
ـ عیدانه آقا ایلیاست.
و بی توجه به مهیار که می خندید پتو رو کنار زدم و تلو تلو خوران رفتم توی اتاقمون تا شاید این بی خیال سر به سر گذاشتن ما بشه. مث این که خیلی روحیش شاد شده بود که سر صبحی این قدر کبکش خروس می خوند.