رمان پرنسس های فراری قسمت 22
بــوی عیــدی بوی توپ، بوی کاغذ رنگـــی
بــوی تندِ ماهی دودی وسطِ سفــره یِ نو
بوی یــاسِ جانمازِ ترمه یِ مــادربـــزرگ
با اینا، زمستونو سَـــر می کــنم
با اینا، خستگیمو دَر می کــنم
شادیِ شکســـــتن قلک پول
وحشتِ کم شدنِ سکه یِ عیدی از شمردنِ زیاد
بوی اسکنـــاسِ تا نخورده یِ لایِ کتـــاب
با اینا، زمستونو سَر می کـــنم
با اینا، خستگیمو دَر می کـــنم
فکرِ قاشق زدنِ یه دخترِ چادر سیاه
شوق یک میزِ بلند، از روی بته هایِ نور
برقِ کفشِ جفت شده تو گــــنجه ها
با اینا، زمستونو سَر می کـــنم
با اینا، خستگیمو دَر می کـــنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن
جریمــه هـــای عید مـــدرسه
بوی گل محمدی که خُشک شده لای کتاب
با اینا، زمستونو سَــر می کنم
با اینا، خستگیمو دَر می کـــنم
بویِ باغچه بویِ حوض
عــطرِ خــوبِ نذری
شبِ جمعه، پی فــــانوس
تویِ کوچه گـُــم شدن
تویِ جویِ لاجوردی هوسِ یه آبـــتنی
با اینا، زمستونو سَر می کـــنم
با اینا، خستگیمو دَر می کــنم
***
داشتم سعی می کردم این نغمه رو با سازم بزنم. اونجوری که می خواستم در نمیومد. مُقَطََّع خوندنش، با ساز من جور نبود. ویولون ساز نرم و آرومی بود. میزدم، اما اونی نبود که می خواستم.
سها لب اپن نشسته بود و به ستایش که کلافه این ور اون ور می شد نگاه می کرد. آخرش هم از روی اپن پرید پایین و گفت:
_ندا، جان عزیزت بی خیال شو سرمو بردی! یه چیز شادتر بزن.
بعد هم در حالی که به ستایش، که معلوم نبود دنبال چی میگرده، نگاه می کرد گفت:
_پیدا نشد؟
ستایش گیج نگاهش کرد و گفت:
_چی؟
سها گفت:
_همونی که دنبالشی دیگه! چی می خوای دو ساعت داری دور خودت می چرخی؟
ستایش سرشو خاروند و گفت:
_هان؟ چه می دونم! ببین یه چیزی... آخه..
گفتم:
_چیه خب ستایش؟ چیزی می خوای بگو، شاید من داشته باشم.
_سنجد!
_چی؟!!
_سنجد می خوام! نداریم!
پوفی کردم و گفتم:
_شرمنده این یه قلم موجود نیست.
سها پرید رو مبل و گفت:
_چرا از خاله نگرفتی؟
ستایش معذب نگاهش رو روی کل سفره هفت سین کوچیکمون چرخوند و گفت:
_نصف سفره رو از خاله قرض گرفتم. باز برم بگم سنجد هم نداریم؟ چند بار یاد خودم آوردم که حتماً بخرم. باز یادم رفت.
و دوباره نگاه سرگردونشو روی سفره چرخوند. سازمو گذاشتم توی کاورش و پا شدم کنار سها نشستم و گفتم:
_حالا سنجد نباشه! چی میشه خب؟
ستایش یهو چنان جیغی کشید که من و سها چسبیدیم به سقف:
_نـــــــــــه!!! همه چیز باید کامل باشه. الان می رم می خرم زود میام.
سها در حالی که چیزی روی یه کاغذ می نوشت، دست ستایش رو که داشت می رفت سمت مانتو و روسریش گرفت و گفت:
_کجا؟!! بیا بابا اینم سنجد!
و کاغذ رو گرفت سمت ستایش. ستایش روی کاغذو خوند و چپ چپ به سها نگاه کرد و گفت:
_سها؟!!
سها شونه ای بالا انداخت و گفت:
_چیه خب مگه؟ مگه سنجد نمی خواستی؟ خب بیا اینم سنجد!
بعد هم چشماش برق زد و گفت:
-ببین چه ناز شده!
ستایش پوفی کرد و زیر لبی خندید. کاغذو از دستش گرفتم. دیدم سها با خودکار آبی یه چیزای گردالی کشیده، پایینش هم نوشته: سنجد!!
از خنده منفجر شدم. ای خدا این بشر هیچی براش جدی نبود؛ حتی سنجد سفره هفت سین! وای که چه خاطره ای میشد این سنجد هفت سین!!!
ستایش با بی خیالی کاغذو گذاشت سر هفت سین. همچین هم با آب و تاب جابجاش می کرد و براندازش می کرد، که انگاری یه ظرف بلور پر سنجد سر سفره گذاشته. ای خدا از دست این دوتا. سرمو تکون دادم و اینبار به ستایش خندیدم. سها نفس عمیقی کشید و گفت:
_چه سوت و کور شده ها! این بزغاله هم نیس یه کم سر به سرش بذاریم بخندیم.
ستایش ملتمسانه به سها خیره شد و گفت:
_سها بیا و یه کم بزرگ شو تو این سال جدید. مرگ من دست از سر کچل این ایلیا بردار!
سها یه سیب قرمز از ظرف برداشت و گاز زد و در حالی که می خندید به یه نقطه زل زد و گفت:
_کچل!
و دوباره به سیبش یه گاز زد. ستایش به جونش غر زد که چرا سیب رو از سر سفره مجللش کش رفته. ولی سها طبق معمول عین خیالش نبود. دستامو از دوطرف باز کردم و پشت مبل گذاشتم و گفتم:
_ولی خودمونیم ها! تر و تمیز همین یه وجب جا کلی خسته امون کرد.
سها سر تکون داد. ستایش باز همون حرف تکراری رو زد:
_بس که تنبلین دو تاییتون. اگه...
سها حرفشو پاره کرد و گفت:
_اگه بیاین هر صبح با من ورجه وورجه کنین، شلنگ تخته بندازین، دمبل بزنین، کلی زور میره تو این بازوهاتون. عین ملوان زبل!
پقی زدم زیر خنده. ستایش یه چشم و ابرو واسه سها اومد و با لبخندی موذی گفت:
_دارم برات! وقت عیدی گرفتن هم میرسه!
سها پرید لپ ستایش رو بوسید و گفت:
_ اِی به قربونت برم! اصلاً از امروز تو بشین من جات کار می کنم. ورزشم هم نمی خواد بری، من به جات خودم شلنگ... نه ورزش می کنم!
خندیدم و گفتم:
_ای ریاکار!
سها چند بار مژه زد و مظلوم ستایش رو نگاه کرد! ستایش هم سرشو تکون داد و گفت:
_بیاین دور سفره. چیزی نمونده سال تحویل شه.
قبل از اینکه بشینم کنار سفره، تلویزیون رو روشن کردم و زدم کانالی که حرم امام رضا رو نشون می داد. اومدم نشستم کنار بچه ها. ستایش قرآن رو برداشت و زیر لبی خوند. منم محو صدای مقلب القلوب مردم شدم که یک صدا و با هم تو حرم امام رضا فریاد می زدن. مو به تنم سیخ شده بود. این همه جمعیت، یک صدا و با هم این دعا رو می خوندن. وای که چقدر دلم خواست منم اونجا باشم! تو اون حرم امن، با صدای شُر شُر فواره های حوض کاشی، با صدای بال بال و بغبغوی کبوترا، با صدای خِش خِش جاروی خُدام آقا، با بوی اسپند و زمزمه دعا!
آهی از ته دلم کشیدم. چند سال بود مشهد نرفته بودم؟ چند وقت بود یاد این آرامش نیفتاده بودم؟ وای که چقدر دلم پر کشیده بود! یه قطره اشک رو نچکیده پاک کردم و دستامو رو به آسمون روی زانوم گذاشتم. شاید خودم هم خجالت می کشیدم از خدا چیزی بخوام. ازش بخوام که توی شروع این سال، دل منم آروم بگیره از زخمی که برداشته. بتونم بابا رو ببخشم و اون هم منو. شاید منم دختر خوبی نبودم براش؛ که بر خلاف میلش الان اینجا بودم. پیش دخترای همون دوستی که بابا می خواست من توی مهمونیشون بهترین باشم و من به میلش نبودم. یه قطره دیگه اشک چکید و یادم افتاد به سروشی که الان معلوم نبود کجا بود و چطور سیر میکرد؟ به سروشی که اینطوری قلب و روح منو ریش کرد و هیچ وقت نفهمید که این ندا، با قلبش اومد جلو نه با جسمش!
یه قطره اشک و یادم افتاد به مهیار که چقدر اصرار داشت گریه کنم. تو خودم نریزم. یادم اومد که دعوام کرد فقط واسه اینکه سکوت نکنم و خودمو نخورم. فقط واسه اینکه یاد سروش رو برای همیشه در گوشه ای ترین نقطه مغزم چال کنم.اون که از ابتدایی ترین لحظه این سفر حمایتمون کرد و حالا رفته بود. یاد پولاد افتادم با اون نگاه محجوب و پاکش و این که چقدر برادرانه هواخواهمون بود. یاد ایلیا شر و شیطون که کم مرموز نبود. با این همه شیطنتش حس می کردم اونم تو زندگیش سختی کم نداره.
خدایا دستمو بگیر! هدایتم کن! حمایتم کن! آرومم کن! خدایا می دونم این لحظه پاک ترین و ناب ترین لحظه عمرمه. می دونم که تو هم این لحظه رو جزء خواصت کردی. پس تو رو به این لحظه و شور و حال، تو رو به این زوار خالص امام هشتمت، دلم منو هم آروم کن! راهو نشونم بده. دستمو بگیر. خدایا کمکم کن حالا که تو این غربت، دور از همه دارم بهت نزدیک میشم، دارم تو رو پیدا می کنم، چیزی منو ازت دورنکنه. تازه دارم حست می کنم. دارم پیدات می کنم. خدایا این آرامشو ازم نگیر.
نفس عمیقی کشیدم و دستامو به صورتم کشیدم و زیر لب گفتم:
_آمین!
سها رو نگاه کردم که زل زده بود به هفت سین و از گرهی که به ابروش افتاده بود، معلوم بود تو حال خودش نیست. ستایش آروم و زیر لب قرآن می خوند. دست سها رو که کنارم بود تو دستم گرفتم؛ نگاهم کرد. غمگین بود ولی سعی کرد لبشو به خنده کج کنه. منم بهش لبخند زدم. سها دست ستایش رو گرفت به دستش. نگاه اون هم متوجه ما شد. سه تایی به هم لبخند زدیم و به دستای در هم گره شده امون نگاه کردیم. صدای انفجار اتاق رو پر کرد و بعد پیام سال تحویل. آهنگ نوروز و عید مبارک. سال تحویل شد و سه تایی همدیگه رو در آغوش گرفتیم و غرق بوسه کردیم. نمی دونم حسمون خوشحالی بود یا غم که حتی نمی تونستیم مثل روزای دیگه جیغ بزنیم و بخندیم. فقط بوسه و چند لحظه در آغوش هم موندن!
***
دستشو تو موهاش کشید و گفت:
_عمراً هیچ وقت موهام اینقدر بلند شده بودن!
از این طرز بیانش خنده ام گرفت و گفتم:
_تو به این میگی بلند؟
چرخید سمتم و گفت:
_مو فقط تا زیر گردن. بیشترش مزاحمه. مگه نه ستایش؟
ستایش در حالی که برس رو به زحمت از موهاش می کشید پایین گفت:
_واسه تو که همیشه عین پسرا می گردی، آره!
خندیدم و به ستایش گفتم:
_بعد اونوقت تو مثل پسرا نیستی؟ نه ستایش؟
ستایش دوباره برس رو به زحمت به موهاش کشید و در حالی که صورتش در هم شده بود گفت:
_حداقل این یه ذره مو رو می ذارم رو سرم باشه. هی دَم به دقیقه نمی رم آرایشگاه کوتاهشون کنم.
و برسو از موهاش کند. سها با تعجب نگاهش کرد و گفت:
_دِ همین چهارتا شیویدم که داری می کنی از رو کله ات. چه خبره؟ یه کم آرومتر بابا. باز یاد کی افتادی داری حرصشو سر موهات خالی می کنی؟
ستایش با بی حوصلگی شونه رو انداخت روی تخت و گفت:
_یاد هیچ کس. نمی دونم چرا موهام فر خورده! اعصابمو خورد کرده!
یه نگاه تو آینه به خودم کردم و گفتم:
_به خاطر رطوبته. موهات یه کم حالت گرفته. موهای منم تقریباً همینجور شده بود، رفتم نرم کننده گرفتم. از روزی که اومدم مجبورم مدام موهامو سشوار کنم. کاری که ازش متنفر بودم!
سها پا شد و گفت:
_ایــــــش خاله زنکا. بس کنید بابا این حرفا رو!
ستایش گفت:
_چی بگیم؟ از هیپ هاپ بگیم خوبه؟
دوباره تو آینه خودمو سیر کردم و گفتم:
_من که تصمیم دارم یه صفایی به این کله بدم. کی باهام میاد؟
سها پرید جلو و گفت:
_من که به شدت پایه ام! از دست این موها خلاص نشم سر به بیابون می ذارم.
ستایش گفت:
_نه بابا؟! بیابون کجا بود این وسط؟
بعد در حالی که تو آینه پشت برس، خودش رو نگاه می کرد گفت:
_فکر کنم منم چاره ای ندارم. یه کم باید ازشون کوتاه کنم!
***
دختره آخ و اوخ راه انداخته بود. من با چندش نگاه می کردم. سها بی خیال بود، ولی ستایش آب دهنش راه افتاده بود. سقلمه ای زدم به پهلوشو گفتم:
_نخوریش یه وقت!
و با چشم دختره رو که روی تخت دراز شده بود، نشون دادم. ستایش خندید و گفت:
_وای من عاشق پرسینگ نافم. یه بار هم چند سال پیش وقت گرفتم که برم بذارم، خاتون نمی دونم از کجا فهمید؟! کم مونده بود سرمو بذاره لب دیوار. نمی دونی چه قشقرقی به پا شد!
و بعد نچ نچی کرد و سرشو تکون داد. یه لبخند هم کنج لبش خونه کرد. انگار خودش هم یادش اومده بود، خنده اش گرفته بود. سها آدامسش رو ترکوند و گفت:
_ولی من خوشم نمیاد! در عوض خالکوبی دوست دارم!
چشمام چهارتا شد. گفتم:
_خـــالکـــوبـــــی؟!!!
همه برگشتن نگاهم کردن. تازه فهمیدم چقدر بلند گفتم. خودمو جمع و جور کردم و به دختره نگاه کردم که هنوز چهره اش در هم بود و جلوی آینه پرسینگ جدیدش رو برانداز می کرد. ستایش هی سرک می کشید و می خواست دختره رو هم ببینه. سها یهو بلند گفت:
_ببخشید خانوم تاتو هم انجام میدین؟
یا خدا! فکر کردم شوخی می کنه. از سها بعید نبود. اما نگاهش کردم دیدم زهی خیال باطل! عمراً سها رو اینطوری جدی دیده باشم. خانومِ در حالی که می رفت پشت میزش، گفت:
_آره عزیزم. مدلاش توی آلبوم هست. نگاه کن، هر طرحی رو که خواستی، بگو تا برات انجامش بدم.
سها خونسرد گفت:
_می خوام روی کمرم انجام بدم!
خانومه هم خندید و سر تکون داد، که یعنی باشه. با چشمای در اومده گفتم:
_سها دیوونه ای؟
سها خونسرد گفت:
_آره! چطور مگه!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_برو بابا خل شدی.
سرمو گردوندم که دیدم ستایش روی تخت دراز شده! یا خدا این دوتا رو نمی شد کنترل کرد. دو دقیقه سرمو برگردوندم، این واسه چی رفت اونجا؟! رفتم کنارش و گفتم:
_ستایش واسه چی خوابیدی اینجا؟
ستایش بسته پرسینگ رو نشونم داد و گفت:
_ندا ببین این خوشگله؟ یه مدل دیگه هم داشت حلقه ای بود. ولی من از این آویز داره خوشم میاد.
ای خــــدا! زار زدم و گفتم:
_چی بگم؟
ستایش گفت:
_نگین آبی رو هم داشت، من قرمزو برداشتم. خوشگل تره نه؟
شونه ای بالا انداختم و ترجیح دادم در برابر خل باز این دوتا سکوت کنم.
نوبتم شده بود و رفتم که کارم رو انجام بدم. سها هم روی صندلی کناریم بود و مدل موی توی ژورنال رو نشون آرایشگر می داد. نگاه کردم، خوب بود نه کوتاه نه بلند. اگه بهش می رسید خیلی هم به سها میومد. قد موهاش کوتاه نمی شد، ولی کلّی مدل خوشگل روی سرش داده میشد. وای چه جیگری میشد سها با اون چشمای خوش رنگ و شیطونش!
ستایش از روی تخت پا شد و به راهنمایی آرایشگر روی صندلی دیگه ای نشست. سه تایی، ردیف روی صندلی نشسته بودیم. پیشبند زده مث بچه مدرسه ای ها، تو آینه واسه هم ادا و شکلک در میاوردیم.
***
احساس می کردم چهره ام تازه شده. موهامو تا گردنم کوتاه کردم و در یه تصمیم ناگهانی، یه فر درشت زدم روی موهام. کلی چهره ام عوض شده بود. موهای سیاهم از حالت لخت و بلندشون خارج شده بودن و تضادم با موهای بور سها و ستایش بیشتر شد. سها هنوزم رنگ پریده بود. یکی نیست بگه دختر تو که حتی طاقت دیدنش رو هم نداری، چطور می خواستی بری زیر دست اون جلاد؟!!!
اسمی بود که خودش روی مسئول تاتو گذاشته بود. وقتی دیده بود با چه خشونتی بازوی دختر زیر دستش رو تاتو می کنه، از هر چی تاتو و خالکوبی بود بیزار شده بود. بدجور ترسیده بود. من و ستایش هم بهش می خندیدیم. از دست این دختر. ستایش دستشو روی شکمش کشید و گفت:
_وای یه حس جدید دارم. داره خوش به حالم میشه.
و ذوق زد. سها شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من که اهل این قرتی بازیا نیستم.
ستایش خندید و گفت:
_آره تو خوبی آبجی کوچولو. یه کم از این ندا یاد بگیر ببین چه سر و ساده اس. ولی ندا خوشگل شدی هـــــــــا!
سها ذوق زده گفت:
_فرفری مامان!
خندیدم و گفتم:
_ سها موهات خیلی ناز شد. حیف نبود می خواستی بدنت رو با خالکوبی خراب کنی؟
سها شونه ای بالا انداخت و گفت:
_محض تنوع گفتم.
من و ستایش به هم نگاه کردیم و زیر زیرکی خندیدیم. سها دو تا مون رو نگاه کرد و گفت:
_چیه؟ بدِ یه دختر خانوم سر و ساده باشه؟
خنده از دستمون در رفت و زدیم زیر خنده. سها یه کم نگاهمون کرد و بعد اونم با ما همراه شد. به قول ستایش شده بودیم سه تفنگدار. کلی واسه خودمون برنامه درست کرده بودیم. انگار این سفر موقعیتی شده بود برای رسیدن به همه اون چیزایی که آرزوش رو داشتیم. پرسینگ ناف، خالکوبی، موی کوتاه و فر شده...
سها
جلوی آینه به خودم زل زده بودم. می خواستم یه بار دیگه خودم رو تو آینه ببینم. امروز چندمین بار بود به خودم نگاه می کردم. با موهام ور می رفتم. یه بار همین طوری باز گذاشتم ببینم قیافم چطوری می شه. یه بارم با کش بستم و موهای جلوم رو یه بار به راست، یه بارم به چپ ریختم. از این خوشم نیومد! یه بارم با گیره سر موهام رو جمع کردم و خودم رو تو آینه دیدم. چشمام رو برای خودم چپ کردم و خندیدم! وقتی که بازشون کردم و موهام دورم پخش شدن، بهترین حالت بود. برای خودم سرم رو به علامت اوهوم تکون دادم که ندا گفت:
ـ خوبی تو سها؟!
برگشتم دیدم روی مبل لم داده و خنده هم گوشه لبش نشسته. گفتم:
ـ من خوبم. شما خوبی ندا جون؟!
ابروهام رو براش بالا انداختم. ندا خندش رو خورد و کنترل تلویزیون رو برداشت و گفت:
ـ والا من که خوبم. ولی انگار تو بهتری!
شونه هام رو انداختم بالا. خواستم برم کنار ندا بشینم که در سوییت به صدا در اومد. راهم رو کج کردم و رفتم تا در رو باز کنم. خاله بود؛ با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
ـ سلام دختر گلم! گشنه بودی، سلامتو خوردی خانومی!
تازه متوجه شدم و تندی سلام کردم. خاله با لبخند گفت:
ـ دخترم اومدم بگم که واسه ناهار بیایین پایین دور هم باشیم.
منم از خدا خواسته گفتم:
ـحتما! چی بهتر از این؟!
اما تازه متوجه سوتیم شدم و گفتم:
ـ البته راضی به زحمتتون نیستیم خاله. خودمون یه چیزی دور هم می خوریم!
خاله که متوجه سوتیم شده بود، لبخندشو قورت داد و گفت:
ـ تعارف نکن خوشگل خانوم. منتظرم عزیز. من برم کلی کار دارم. ساعت یک پایین باشین.
ـ چشم!
خاله رفت. منم در رو بستم خواستم برم کنار ندا، اما غر غر شکمم پشیمونم کرد و راهی آشپزخونه شدم. ندا پرسید:
ـ کی بود؟!
همین جور که داشتم داخل یخچال رو دید می زدم که ببینم چی توشه، گفتم:
ـ خاله بود.
تو یخچال پرنده پر نمی زد. کشوی میوه رو کشیدم، دیدم اون جا یه دونه سیب داره بهم چشمک می زنه. خواستم برش دارم که ندا گفت:
ـ چی می گفت؟!
سیب رو از یخچال برداشتم و رفتم تو پذیرایی گفتم:
ـ گفت بریم پایین واسه ناهار، اونم ساعت یک. دیگه سوال نداری؟!
ندا سرش رو تکون داد. منم روی مبل نشستم. به تلویزیون نگاه می کردم، ولی تو خودم بودم. به سال جدید فکر کردم. به عید امسال که پیش بابا نبودیم. یعنی الان بابا چیکار می کنه؟! خوشحاله؟ یا نه بازم سرش رو به کار مشغول می کنه؟! دلم واسش تنگ شده! چرا زندگی ما این طوری شد؟! چرا ما نباید پیش عزیز ترین کس مون باشیم و خوشحال؟! کاش ما هم مثل پسرا واسه عید می رفتیم پیش عزیزانمون. پیش بابا!
و با این فکر یه آه کشیدم. تو فکرای خودم بودم که با تکونای دست ندا جلوی صورتم و صداش که می گفت:
ـ کجایــــی؟! سهـــــا!
به خودم اومدم. برگشتم نگاش کردم، گفتم:
ـ هوم؟ چیه؟
ندا دست به سینه گفت:
ـ اولا دو ساعته دارم صدات می زنم، چرا صدام رو نمی شنوی؟! دوما، ستایش کو؟ کجاست؟ سوما، بریم پایین!
منم مثل خودش دست به سینه گفتم:
ـ اولا نشنیدم. دوما ستایش نمی دونم کجاست! حتما رفته بیرون واسه خودش دور دور کنه! سوما بریم، منم حوصلم سر رفته!
از جام بلند شدم رفتم مانتو و شالم رو پوشیدم. ندا هم پوشید و با هم رفتیم پایین.
خاله داشت روی تخت همیشگیشون سفره می چید. نزدیک شدیم، سلام کردیم و کمک کردیم تا سفره رو بچینه. بعد چند دقیقه ناخدا هم اومد نشست. خاله پرسشگر نگاهمون کرد و گفت:
ـ ستایش کو؟!
قبل از این که چیزی بگم، ندا گفت:
ـ رفته بیرون. الاناست که بیاد.
کافی بود ندا اینو بگه که ستایش بیاد. تو دستشم پر از میوه و چیزای دیگه بود. قربون خواهر وظیفه شناسم برم! ستایش ما رو که دید، نزدیک اومد و سلام کرد. خاله با لبخند گفت:
ـ بیا بشین دخترم. الان ناهارو میارم.
ستایش نشست کنار من. از گرما خودش رو با روسریش باد می زد. یه لیوان برداشت و واسه خودش آب ریخت. داشت لیوانو سر می کشید که یهو آب پرید تو گلوش. همین جور داشتم سرفه کردنش رو نگاه می کردم که ندا گفت:
ـچرا مثل ماست وایستادی؟! بزن پشتتش دیگه!
با دست محکم زدم پشت ستایش که گفت:
ـ بسه! می خوایی کمرم رو بشکنی؟
ـ خیلی خب بابا!
ستایش به سفره ی خاله نگاه کرد و آروم به منو ندا گفت:
ـ بازم که خودتونو مهمون کردین!
ندا خندید و گفت:
ـ دیگه دیگه!
اون دو تا شروع کردن به شوخی و با خاله و ناخدا می گفتن و می خندیدن. ولی من اصلا حوصله نداشتم. نمی دونم چرا کم حرف شده بودم و شوخی نمی کردم؟! خاله داشت توی ظرف واسه ناخدا کمی الویه می گذاشت. برای ما هم همین طور و ظرفا رو داد دستمون. ناخدا با بسم الله شروع کرد. ما هم مشغول شدیم.
بعد غذا کلی حرف زدیم. خاله از بچه هاش گفت و این که بچه هاش رفتن خارج. چه بد! آخه اینا بچه ان؟! نه، بچه ان؟! واسه چی رفتن؟! مگه جز مادر و پدر کسی هم واسه آدم می مونه؟! دور از جونشون اگه اینا بلایی سرشون بیاد، دیگه می خوان چیکار کنن؟! ولی خب، فکر کنم ککشونم نگزه! هی روزگار! ولی یهو یادم افتاد خود ما هم بابا رو ول کردیم و حاضر نیستیم بهش سر بزنیم. ولی بابای ما کجا و خاله و ناخدا کجا؟
تو فکر خودم بودم که دیدم ستایش و ندا بلند شدن و دارن از خاله تشکر می کنن. وا؟ اینا کی عزم رفتن کردن؟! منم از خاله تشکر کردم و رفتیم تو سوییت. به شدت به خواب نیاز داشتم تا درگیریهای فکریم کم بشه.
کمی خواب ظهر گاهی کردیم. بیدار که شدیم، باز بی کاری و بی حوصلگی مثل خوره افتاد به جونمون. ستایش می خواست فیلم جنگی ببینه. ندا داشت مجله ورق می زد. منم طبق معمول یه کم دور خودم چرخیدم و تمرین کردم، تا احساس کردم دیگه نمی تونم هتل رو تحمل کنم! با کلی غر غر کردن بچه ها رو راضی کردم بریم بیرون. بالاخره حاضر شدیم و رفتیم کمی جزیره رو گشتیم.
هوای عید و بوی عید همه جا رو پر کرده بود. مسافرا اومده بودن و هجوم آورده بودن به پاساژا و مراکز خرید. ملتم مغزشون معیوب بودا! هوای به این خوبی رو ازتون گرفتن که اومدین خرید؟! خب مگه تو شهر خودتون مرکز خرید نیست که بی خیال این طراوت بهار شدین و اومدین خرید کنین؟!
بالاخره روز رو به شب رسوندیم و بعد از شام برگشتیم هتل و بعد از اونم یه راست رفتیم لالا. خیلی زود خوابم برد.
***
بابا رو دیدم که توی یه جای مه آلوده. مثل یه دره بود. من و ستایش بالای دره بودیم. بابا صدامون می کرد، ولی ما نمی تونستیم بریم پیشش. اونم نمی تونست بیاد بالا. همه جا مه بود. هر دو مون ترسیده بودیم. خواستم برم پایین پیش بابا که پام لیز خورد. داشتم می افتم که ستایش دستمو محکم گرفت. ولی نمی تونست منو بکشه بالا. بین زمین و آسمون معلق بودم که دو تا پسر رو پشت سر ستایش دیدم که با لبخند زشتی بهمون نگاه می کنن. همون دو تا پسری بودن که تو هتل بودن! از ترس داشتم سکته می کردم و خدا رو صدا می زدم. یهو یه نفر دو تا دستمو گرفت و منو کشید بالا که بیدار شدم.
تمام تنم خیس بود. دهنم خشک شده بود. پتو رو دور خودم پیچیدم تا باد کولر بهم نخوره. هنوز می لرزیدم. خدایا این چه خوابی بود؟! زانوهامو جمع کردم تو بغلم و سرمو گذاشتم رو زانوم تا یه کم آروم بشم. نفسام داشت ریتم عادی می گرفت که یه صدایی از بیرون شنیدم و دوباره ضربان قلبم رفت بالا. نکنه کسی اومده بالا؟! با ترس و لرز رفتم کنار در و گوشمو چسبوندم به در. پتو از دورم باز شد و افتاد رو زمین. بی خیالش شدم و سعی کردم بفهمم بیرون چه خبره. ولی به جز یه صدای زمزمه چیزی نمی شنیدم. خواستم بی خیال بشم و برم بخوابم، ولی یهو یاد اتاق پسرا افتادم! نکنه دزد باشه! وای نه! باید می فهمیدم چه خبره.
آروم لای درو باز کردم و آماده ی جیغ کشیدن شدم. ولی هیچی پیدا نبود. باید سرمو می بردم بیرون. آباژور توی لابی روشن بود. یه کم دیگه رفتم بیرون که یه نفرو کنار دیوار شیشه ای دیدم. از ترس زبونم بند اومده بود! حتی دیگه نمی تونستم جیغ بزنم! پسره یه تکون خورد که با این حرکتش به خودم اومدم و کنار دیوار قایم شدم. پسر تکیه داد به دیوار شیشه ای و با دست شروع کردن ضربه زدن و بعد هم شروع کرد به خوندن یه شعر.
بوی عیدی، بوی تو
بوی کاغذ رنگی
بوی تند طپش قلب من از دیدن تو
بوی عطر با تو رفتن توی یک خونه ی نو
به اینا، حواسمو جمع می کنم
با اینا، عشقمو محکم می کنم
مبهوت صداش شدم! ماشالله چه دزد صدا قشنگی بود! کپی خود خواننده می خوند. اصلا انگار خود بنیامین بود که این شعرو می خوند. ولی نه، بهش نمیومد دزد باشه. با این که همه ی بدنش تو تاریکی بود، ولی می تونستم تشخیص بدم قیافش به دزدا نمی خوره. شاید یکی از مسافرا باشه که برای کنجکاوی اومده طبقه ی ما.
تصمیم گرفتم برای خودم دردسر درست نکنم و برگردم تو اتاق. همین که اولین قدمو برداشتم، پام گیر کرد به پرزای بلند قالیچه و با زانو رفتم تو یه چیزی و صدای آخم بلند شد. مثل کسی که جرم کرده، بدون این که متوجه درد پام باشم، اول به اون پسر نگاه کردم که با دیدنش دهنم یه متر باز موند.
ایلیا بود که با تعجب خیره شده بود بهم! اومد نزدیک تر و فقط نگام می کرد. درد پام آروم شد و رفتم نزدیکش. خندیدم و گفتم:
ـ تو بودی دیوونه؟! کی اومدی؟ چرا مثل دزدا اومدی؟! ترسیدم!
بی حرف به چشمام خیره شده بود و چیزی نمی گفت. از حالت صورتشم نمی تونستم بفهمم چشه. ولی می دونستم یه جوری شده. این ایلیا، اون ایلیای همشگی نبود. خندیدم و گفتم:
ـ دکمه پاور زبونتو زدی؟! سلامت کو؟!
خندید. بالاخره خندید. ولی کاش نمی خندید. انقدر تلخ بود که لبخند از رو لبای منم جمع شد. رفت کنار پنجره و بازم با دست ضرب گرفت و بازم خوند.
بوی گل سلام تو که پر میگیره تو فضا
به اینا، حواسمو جمع می کنم
با اینا، عشقمو محکم می کنم
نمی فهمیدم چرا انقدر غمگینه؟ چرا انقدر به هم ریخته اس؟ دوست نداشتم این طوری ببینمش! محکم زدم تو بازوشو گفتم:
ـ با تواما. دیوونه شدی؟ اصلا معلوم هست این جا چی کار می کنی؟ تو باید الان تهران تو تختت باشی.
این بار پوزخند زد و بازم خوند.
شدت اومدنت تو فکر من
وحشت از رفتن تو حتی یه لحظه که می خوای بری تو فکر
نه انگار واقعا یه چیزی شده! نکنه مریضه؟ نکنه دعوا کرده؟ یه نگاه کلی بهش کردم ببینم جاییش زخمی نیس؛ دیدم نه. از من که سالم تره هیچ، خوشگل ترم هست! مدل موهاش عوض شده بود. دورشو کوتاه کرده بود و روش بلند بود. روی موهاشم یه رگه هایی از قهوه ای معلوم بود. پسره ی جلف رفته موهاشو رنگ کرده! ولی خداییش خیلی بهش میومد. خیلی ناز شده بود. نگاه خیرمو که دید، برگشت و بهم نگاه کرد. چشماش قرمز بود. خمار بود. پر از غم بود. دِ لعنتی این غم چیه؟ تو که این طوری نبودی! خب یه چیزی بگو! بخند! با خودم گفتم اگه سر به سرش بذارم، شاید حالش جا بیاد. خندیدم و گفتم:
ـ چته تو؟ نکنه مامانت بهت عیدی نداده، ناراحتی و قهر کردی اومدی؟ هوم؟
خندید. این دفعه واقعا خندید. ولی بعدش چشماشو بست و دوباره خوند.
فکر یه هدیه ی جالب، که بگیرم واسه تو، واسه تو، واسه تو، واسه تو، واسه تو
صدای کفش تو وقتی که میای
توی قلب من قدم میزنی عاشقونه اونجور که می خوای
لذت قدم زدن با تو توی پیاده رو
هوا بارونیه زیر چتر عشق من و تو
عشق تو بارون تنده داره میشوره منو
به اینا، حواسمو جمع می کنم
با اینا، عشقمو محکم می کنم
بوی قهوه … بوی عکس
بوی قهوه، بوی عکس
دوتا فنجون، بر عکس
اشتیاق دیدن عکس ما دوتا توی قاب
یا تماشای تو اون لحظه که میری توی خواب
به اینا، حواسمو جمع می کنم
با اینا، عشقمو محکم می کنم
به اینا، حواسمو جمع می کنم
با اینا، عشقمو محکم می کنم.
دیگه حرفی نزدم. فقط بهش نگاه کردم تا شعر تموم شد و رفت نشست رو مبل و سرشو تکیه داد به پشت مبل و چشماشو بست. رفتم کنارش نشستم و چیزی نگفتم. چند دقیقه تو همون حالت موند و بعد چشماشو باز کرد و یه لبخند بی جون زد و گفت:
ـ خوبی؟
با سر جوابش رو دادم که آره. با همون حالتش گفت:
ـ چیکارا کردین تو این مدت؟ خوش گذشت عید؟
بازم با سر حرفش رو تایید کردم. ایلیا خندید گفت:
ـ زبونتو موش خورده؟
بازم با سر جوابش رو دادم. حرف نمی زدم تا خودش بگه. چون من سوالام رو پرسیده بودم. احساس می کردم نمی خواد جواب بده و داره جو رو عوض می کنه. وقتی سکوتم رو دید، کلافه دستی به موهاش کشید. سرشو انداخت پایین. کلی طولش داد تا دوباره سرشو بیاره بالا. هنوزم کلافه بود. شاید فهمیده بود من دست از سرش بر نمی دارم پوفی کرد و گفت:
ـ نمی خوای چیزی بگی؟
چشمامو گرد کردم و طلبکار گفتم:
ـ من بگم یا تو؟! معلومه چته؟! تو این جا چی کار می کنی؟!
آروم خندید و گفت:
ـ مثل این که کار و زندگی من این جاست. اومدم سر کار و زندگیم.
انگار داشت دستم می انداخت. با عصبانیت بلند شدم و گفتم:
ـ باشه. تو راست می گی. شب بخیر.
خواستم برم که صداشو شنیدم که گفت:
ـ حوصله ی تهرانو نداشتم. برای همین اومدم. حالا هم اگه ناراحتی برگردم.
نگاهش که کردم، دیدم داره به یه نقطه ی نامعلوم نگاه می کنه و حسابی تو فکره. می دونستم داره دروغ می گه. ولی خب نمی خواست به من بگه چی شده. منم که نمی تونستم به زور ازش حرف بکشم. سعی کردم کنجکاوی که مثل خوره افتاده بود به جونم رو کنار بذارم و بی خیالش بشم. خندیدم و گفتم:
ـخب حالا چه بهش بر می خوره! نه می خوای من برم تو راحت باشی؟
ایلیا هم خندید و گفت:
ـ چیه اینقده کنجکاوی؟ نکنه دلت برام تنگ شده بود؟
اخم کردم و گفتم:
ـ دیگه پرو نشو!
خواست یه چیزی بگه که صدای ستایش هر دو مونو از جا پروند.
ـ ایلیا؟!
ندا و ستایش هر دوشون اومده بودن و تو دهانه در ایستاده بودن و با تعجب به من و ایلیا نگاه می کردن!
ستایش
نمی دونم چرا ایلیا برگشته بود! دیشب که خیلی آشفته بود. نه شوخی می کرد و نه از اون لبخند همیشگی رو لبش خبری بود. این ایلیا رو اصلا نمی شناختم. سها هم فکر کنم مثل من تعجب کرده بود که رفت پیشش. فکر کنم تا ته و توی قضیه رو درنیاره، ول کن ایلیا نباشه.
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد. گوجه هایی که برای ناهار خرد کرده بودم رو سپردم به ندا و رفتم به طرف گوشیم. اسم پولاد حک شده بود! چند لحظه هاج و واج به گوشی نگاه می کردم و تو این فکر بودم که پولاد با من چه کار داره که با صدای ندا به خودم اومدم.
ـ نمی خوای جواب بدی؟
دکمه ی سبز رو زدم و سلام کردم. پولادم سلام کرد و سال نو رو تبریک گفت. تو این چند روز مردد بودم بهش زنگ بزنم سال نو رو تبریک بگم یا نه؟! یه بارم خواستم اس ام اس بدم، ولی یه چیزی مانعم شد. ایلیا و مهیار هر دوشون زنگ زدن و به هر سه تاییمون عید رو تبریک گفتن، ولی پولاد نه . بعد از این که احوالپرسی کرد و از ندا و سها هم خبر گرفت گفت:
ـ این چند روز مشکلی نداشتین؟ اتفاق خاصی نیفتاده؟
ـ نه، همه چی خوب و عالی بود.
ـ خب خدا رو شکر. پس اتفاقی نیفتاد؟
ـ نه، چه اتفاقی مثلا؟!
معلوم بود می خواد یه چیزی بپرسه.
ـ کسی نیومد اون جا؟!
ـ چرا، دیشب ایلیا اومد.
ـ جدی؟! کی؟! الان کجاست؟!
ـ الان با سها تو لابیه.
ـ حالش چطور بود؟
ـ راستش، یه کم گرفته بود. اتفاقی افتاده؟
ـ چی بگم؟ دیروز از خونه زده بیرون. مادرش امروز صبح به من زنگ زد، ببینه ازش خبر دارم یا نه!
ـ دیشب ساعت دوازده بود که ما فهمیدیم اومده.
ـ خیلی خب. راستی، قیافه اش چطور بود؟ تغییری کرده بود؟
ـ گفتم که، یه کم حالش خراب بود.
ـ نه منظورم اینه که تیپش تغییری کرده؟
ـ چی بگم والا؟! نمی دونم!
ـ مگه شما ندیدینش؟
ـ چرا، ولی نمی دونم. صبر کن از ندا بپرسم.
گوشی رو از گوشم جدا کردم و به ندا گفتم:
ـ ندا ایلیا تغییری کرده بود؟ منظورم تیپ و قیافش!
ندا خندید و گفت:
ـ آره، مگه ندیدی؟ مدل موهاش عوض شده بود. دورشو خالی کرده بود، روش یه کم بلند تر بود.
بعدم یه چشمک زد و آروم گفت:
ـ خیلی بهش می اومد. دختر کش شده بود!
خندیدم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم.
ـ الو، مثل این که ...
پولاد اومد بین حرفم و گفت:
ـ شنیدم.
بعد هم ساکت شد و هیچی نمی گفت.
ـ الو، چی شده؟ شما می دونین ایلیا چرا برگشته؟
ـ ستایش تو واقعا متوجه تغییر مدل موی ایلیا نشدی؟
واقعا متوجه نشده بودم. می دیدم یه تغییری کرده، ولی نفهمیدم چی کار کرده. ولی نمی دونم پولاد چرا انقدر تعجب کرد!
ـ نه، من متوجه نشدم. چطور مگه؟
ـ هیچی، همین طوری.
دوباره ساکت شد. منم چیزی نگفتم. چند لحظه بعد گفت:
ـ ببین، فکر کنم با پدرش بحثش شده. ولی تو چیزی بهش نگو. می شه این مدت هواشو داشته باشین؟
ـ باشه. حواسمون بهش هست. صبحم سها براش صبحونه برد. ناهارم با هم می خوریم.
ـ به سهام بگو زیاد باهاش بحث نکنه. نمی دونم کی می خواد بزرگ شه!
خندیدم و گفتم:
ـ از بابت سها مطمئن باش. ولی بزرگ شدنش با خداست!
پولادم آروم خندید و گفت:
ـ فکر کنم سها و ایلیا حرف همو خوب بفهمن. منم سعی می کنم زودتر برگردم. راستی ...
ـ چیز دیگه ای هم هست؟
ـ نه، ولش کن! سال خوبی داشته باشی. به امید دیدار!
و قطع کرد. ندا اومده بود کنارم و منتظر بود بهش بگم چی شده که سها درو باز کرد و اومد تو. اخم کرده بود و حسابی تو خودش بود. ندا آروم گفت:
ـ فکر کنم اوضاع قاراش میشه.
سها بدون این که به ما نگاه کنه، نشست روبروی تلویزیون و شروع کرد به عوض کردن کانال ها. با اشاره ی ندا هر دومون رفتیم کنارش. سها یه نگاه بهمون کرد و دوباره با کنترل ور رفت. اخم کرده بود و هیچی نمی گفت. یهو تلویزیون رو خاموش کرد و شروع کرد به حرف زدن.
ـ من می گم این پسر روانیه، شما می گین نه! دو ساعته نشسته جلو تلویزیون هیچی نمی گه. بلند شدم بیام پیش شما که گفت "بشین".وقتی هم نشستم باز هیچی نگفت. بهش می گم کارم داری، می گه "نه". نه می ذاشت بیام این جا، نه خودش حرفی می زد. روانیه به خدا!
بعد هم دستاشو بغل کرد و با اخم تکیه داد به مبل. دقیقا می دونستم چشه. همیشه وقتی کنجکاویش ثمره ای نداشت این شکلی می شد. تا دو ساعت با خودش درگیر بود و بعد خود به خود یادش می رفت. به ندا اشاره کردم هیچی نگه و دو تامون بلند شدیم و تنهاش گذاشتیم. دو ساعت دیگه دوباره می شد همون سهای همیشگی. ولی الان نباید دم پرش بچرخیم.
رفتم سراغ لپ تاپم و ایمیلم رو باز کردم. چند تا پیام تبریک از دوستام بود و شیدا. بی معرفت شایان دیگه ازمون خبری نمی گرفت! حسابی شاکی بود از دستمون. فرناز و نیما همون روز عید تماس گرفتن و عید رو تبریک گفتن.
چقدر عید امسال با سالای دیگه فرق داشت! امسال نداشته های همیشگی رو داشتیم. و داشته های همیشگی رو نداشتیم. امسال بابا رو نداشتیم. خاتون رو نداشتیم. سفره ی هفت سین سفارشی خاتون رو نداشتیم. امسال قرار نبود هفت روز اول عید رو خونه ی خاتون بگذرونیم و صبح تا شب آماده و آراسته منتظر مهمون باشیم. قرار نبود کل روز رو لبخند اجباری بزنیم و خوش آمد بگیم. امسال قرار نبود به خودمون فشار بیاریم که تک تک مهمونای خاتون رو به یاد بیاریم تا یه وقت سوتی ندیم. که اگه سوتی می دادیم بعد از رفتنشون تا دو ساعت سرزنش می شدیم.
امسال در عوض آرامش داشتیم. استقلال داشتیم. خودمون بودیم و آرزوهای بزرگ و کوچیکمون. خودمون بودیم و خواسته های خودمون. خودمون و تصمیماتمون. تصمیماتی که به خاطرش قرار نبود سرزنش بشیم. امسال خودمون ناهار عیدمون رو پختیم. ماهی پختیم. درسته بلد نبودیم و دستورش رو از اینترنت گرفتیم. درسته نتونستیم بوی زهمش رو بگیریم. درسته یه کم بی نمک بود . درسته یه کم سوخت. ولی مهم این بود که خودمون درستش کردیم. مهم این بود خودمون رفتیم خرید. بدون این که نگران باشیم که به شخصیتمون بر بخوره. شأن و منزلت خانوادگیمون پایین بیاد.
آره، امسال خاتون و بابا رو نداشتیم. ولی عجیب بود که چقدر دلتنگ این نداشتن بودیم. دلتنگ مادر بزرگی که محبتش در حد بوسیدن سر سفره هفت سین بود. دلتنگ پدری بعد از بوسیدن دست مادرش، دختراش رو بغل می کرد و محکم فشارشون می داد و تو گوششون می گفت:
" شما همه ی ثروت من هستین."
و من یک سال تموم منتظر این جمله می موندم. همه ی عیدی من همین جمله بود. ولی امسال ... نه آغوش بابا رو داشتیم و نه این جمله. دلم تنگ شده بود. دلم بابا رو می خواست. دلم صداش و نگاهش رو می خواست. دیگه نتونستم بیشتر هوای سوییت رو تحمل کنم. مانتو و شالم رو با عجله برداشتم و جلوی چشمای متعجب سها و ندا رفتم بیرون. تا درو باز کردم، ایلیا با تعجب برگشت و ساکت نگام کرد. مانتومو دم در پوشیدم و شالمو سرم کردم و رفتم سمت آسانسور. لحظه ی آخر دیدم که ایلیا ایستاده و دستشو تو جیب شلوارش کرده و نگام می کنه. چقدر موهاش بهش می اومد! واقعا چرا من دیشب متوجه نشدم؟
دبیت کارت رو از جیبم بیرون آوردم و محکم تو دستم گرفتم. نمی دونستم کارم درسته یا نه؟! باید حرف می زدم. باید می فهمیدم بابا تا کی قرار این بازی رو ادامه بده. به گوشیش زنگ زدم؛ جواب داد.
ـ سلام بابا. بلاخره یادت افتاد پدری هم داری؟!
چقدر صداش گرفته بود. چقدر غم داشت. آب دهنمو قورت دادم تا اون مانعی که تو گلوم بود و نمی گذاشت نفس بکشم بره پایین. ولی پایین که نرفت هیچ، بدترم شد!
ـ سلام بابا. سال نو مبارک!
ـ سال نوی توام مبارک. خوبی؟ سها خوبه؟
ـ خوبیم بابا جون.
دیگه نه بابا حرفی می زد نه من. هر دو ساکت بودیم. انگار این غرور لعنتی که از خود بابا به ارث برده بودم، نمی گذاشت به دلتنگی هام اعتراف کنم. بلاخره بابا بود که سکوتمون رو شکست.
ـ سال تحویل جاتون خالی بود!
ـ خیلی راحت می تونین این خالی بودن رو پر کنین!
بابا بازم ساکت شد. خوب متوجه منظورم شد. حالا که تا این جا اومده بودم، باید بقیشو هم می رفتم.
ـ بابا تا کی می خواین دختراتون خارج از کشور درس بخونن؟ تا کی باید به خاطر خودمون ازتون دور باشیم؟ بابا خیلی وقتا بود که تصمیم می گرفتم برگردم. نه این که کم آوردم، نه! اتفاقا تو این مدت خودم رو پیدا کردم. خیلی چیزا رو یاد گرفتم. ولی می خوام بدونم چرا؟ چرا باید ازتون دور می شدیم؟
نمی دونم لرزشم توی اون شرجی و گرما برای چی بود؟ از عصبانیت بود یا از ترس. ترس از جواب بابا. بابا نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ می دونی که همه ی ثروت من شما هستین.
تموم شد! همه ی اون دلشوره ها، ترس ها، همه ی نگرانیم رفت و جاشو یه لبخند آرامش بخش گرفت! آروم گفتم:
ـ می دونم بابا!
ـ و می دونی که همیشه سعی داشتم از این ثروت محافظت کنم. یه مدت صبر کن دخترم. وقتش که برسه، خودم شما رو بر می گردونم. ولی الان اصلا وقت مناسبی نیست!
گوشی رو روبروم گرفتم و با بهت بهش نگاه می کردم. این کسی که این حرفا رو بهم زد قطعا بابای من نبود! چی می گفت؟! گفت که صبر کنم. گفت که وقت برگشتنمون نیست. گفت خودش ما رو برمی گردونه. با عصبانیت گوشی رو گذاشتم روی گوشم و با صدای بلندی داد زدم:
ـ شما هیچ وقت دستت به ما نمی رسه. ما به خواست شما نیومدیم که به خواست شما برگردیم.
بابا پرید وسط حرفم و گفت:
ـ گوش کن ستایش. تو اشتباه ...
ـ نه شما گوش کن. دیگه اجازه نمی دم برای زندگی من و سها تصمیم بگیرین. خدا نگه دار جناب افشار!
و گوشی رو محکم کوبوندم رو تلفن. دبیت کارتو برداشتم و دویدم به طرف دریا. داشتم خفه می شدم. نفس کم آوردم و جلوی دریا زانو زدم. دبیت کارت رو تو دستم له کردم و با تمام قدرت پرت کردم تو دریا. بابا عیدی امسالم رو بد جوری بهم داد! خراب کردی بابا، بد خراب کردی!
روی شنای ساحل نشستم و زانومو بغل کردم. گفتم، به دریا گفتم هر چی تو دلم بود و نمی تونستم به کس دیگه ای بگم. از دلتنگیم گفتم. از تنهاییم. از بابایی که نمی دونم چرا نمی خواد بریم پیشش. گفتم و دریا هم سنگ صبورم شد.مرهمم شد. رفیقم شد و دلداریم داد. آرومم کرد با صدای موجاش.
وقتی به خودم اومدم، دیدم خیس از عرقم. آروم شده بودم، ولی هنوز یه چیزی توی گلوم سنگینی می کرد. بلند شدم و رفتم توی هتل. روی یکی از تختا نشستم تا خنک شم و عرقم خشک بشه. نباید می گذاشتم سها بفهمه چی شده. نمی خواستم اونو ناراحت کنم. حالم که بهتر شد رفتم بالا. ایلیا هنوز تو لابی بود و فیلم می دید. همون موقع که من رسیدم، سها از در اتاق اومد بیرون و تا منو دید گفت:
ـ کجا رفتی تو؟! چت شد یهو؟!
ـ چیز مهمی نبود. یه کاری داشتم، باید می رفتم پایین.
یه کم مشکوک نگام کرد و بعد رو کرد به ایلیا و گفت:
ـ بیا ناهار.
ایلیا گفت:
ـ نمی خوام، میل ندارم.
سها با حرص گفت:
ـ ببین، حوصله ی خریدن ناز تو رو ندارم. پاشو بیا ناهار!
قبل از این که بفهمم ایلیا چی گفت رفتم تو سوییت. ندا داشت پلو رو می کشید توی ظرف. این روزا ندا شده بود یه پا کدبانو! بیشتر غذاها رو اون درست می کرد. دستپختش خیلی بهتر از من و سها بود. وقتی منو دید، دیس برنج رو گذاشت کنار و اومد پیشم و گفت:
ـ ستایش چیزی شده؟
از مهربونی تو صداش دلم لرزید. چقدر این دختر مهربونه! یه وقتایی احساس می کنم مثل سها دوسش دارم. به زور خندیدم و گفتم:
ـ چیزی نیست ندا. یه کم کلافم!
ـ چرا؟! کسی چیزی گفته؟
مانتومو در آوردم و گفتم:
ـ نه، فقط یه کم کلافم. بیکاری بد جور بهم فشار آورده.
ندا خندید و چشماشو ریز کرد و گفت:
ـ یه کمم دلتنگی، آره؟!
نفسمو دادم بیرون و گفتم:
ـ آره.
بازم خندید و گفت:
ـ اگه بری سر کار درست می شی، آره؟!
ـ نه، حوصله ی کارو ندارم.
لبخندش بیشتر شد و گفت:
ـ آره دیگه. کار بدون رییس که کار نیس. کار کردن فقط کنار رییس می چسبه!
اول نفهمیدم منظورش چیه. وقتی تو ذهنم حرفاشو مرور کردم، چشمام گرد شد! ندا با دیدن چشمای گرد شده من، بلند بلند شروع کرد به خندیدن و قبل از این که صندل من بخوره تو سرش، جا خالی داد و رفت پشت مبل سنگر گرفت. از همون جا داد زد:
ـ غلط کردم بابا! حالا چرا عصبانی می شی؟
ـ بی خود می کنی! بیا بیرون تا نیومدم لهت نکردم!
سرشو آورد بیرون و با خنده ی اعصاب خردکنی گفت:
ـ یادت که نرفته، گفتم به حس ششم من اعتماد کن!
تا خواستم اون یکی صندلمو در بیارم بزنمش، سها و ایلیا اومدن تو اتاق. و ندا هم با لبخند برام چشم و ابرو می اومد. جلوی ایلیا نمی شد کاری کرد. ولی یادم باشه بعدا به حسابش برم تا دیگه چرت و پرت تحویل من نده.
سها
دیگه واقعا کم آورده بودم. ایلیا صد و هشتاد درجه با اون ایلیایی که رفته فرق کرده بود. دو ساعت نازشو خریدم تا قبول کرد بیاد ناهار بخوره. اگه حالش خوب بود همچین می زدمش که نتونه بلند شه! ولی انقدر مظلوم شده بود که آدم دلش نمیومد بهش چشم غره بره، چه برسه به این که بزندش.
با ایلیا رفتیم تو سوییت که دیدم ندا پشت مبل ایستاده و با خنده برای ستایش که مثل لبو سرخ شده داره ابرو می اندازه بالا. تا من و ایلیا رو دیدن، خودشونو زدن به اون راه. ایلیا زیر لب سلام کرد و رفت روی مبل نشست. ندا و ستایشم وسایل سفره رو آوردن. منم همچنان در حال آنالیز ستایش و ندا و البته ایلیا بودم که با صدای ستایش به خودم اومدم.
ـ بیا بشین دیگه.
رفتم و رو به روی ایلیا نشستم و مشغول شدیم. جو سنگینی بود. ایلیا که ساکت و آروم غذاشو می خورد. ستایشم به شدت تو فکر بود. ندا هم هر چند وقت یه تعارف به ایلیا می کرد و دوباره مشغول می شد. غذا رو که خوردیم ایلیا با یه تشکر بلند شد و خداحافظی کرد و رفت. درو که بست ندا یه نفس عمیق کشید و گفت:
ـ این چرا این شکلی شده؟! نکنه اتفاق بدی افتاده؟!
با حرص گفتم:
ـ هیچیش نیست. خوشی زده زیر دلش!
ستایش همون طور که سفره رو جمع می کرد گفت:
ـ نه بابا، پولاد می گفت با باباش بحثش شده.
ـ پولاد؟! کی؟! چی گفت؟!
ندا خندید و گفت:
ـ یکی یکی بپرس سها.
ـ ستایش حرف می زنی یا نه؟ پولاد چی می گفت؟
ستایش یه لیوان آب با خونسردی کامل برداشت و یواش یواش خورد. از توی لیوانشم زیر چشمی به من نگاه می کرد. انگار از حرص دادن من لذت می برد. ندا هم جلوی خندشو گرفته بود و به من و ستایش نگاه می کرد. ستایشم که قربونش برم انگار از دشت کربلا برگشته بود! لیوانو با حرص ازش گرفتم و کوبوندم روی میز که صدای خندشون بلند شد. با حرص گفتم:
ـ خیلی خب نگین! می رم از خودش می پرسم که چرا با باباش دعواش شده!
نیم خیز شدم که ستایش دستمو گرفت و منو پرت کرد رو مبل و با خنده گفت:
ـ جون به جونت کنن فضولی!
ـ همینه که هست. حالا می گی یا برم؟
ـ پولاد چیز خاصی نگفت.
اینو گفت و ساکت شد. هنوز بهش نگاه می کردم تا بقیه حرفشو بزنه ولی ستایش خیلی خونسرد قصد بلند شدن داشت که دیدم ندا سرخ شده از خنده و لباشو محکم به هم فشار می ده که صدای خندش بلند نشه. نگاه منو که دید، خندشو ول کرد و حالا نخند و کی بخند! ستایشم که از اون بدتر. این دو تا حسابی منو گذاشته بودن سر کار. بلند شدم و با حرص رفتم به طرف در که ستایش خندشو خورد و تند تند گفت:
ـ پولاد گفت مادرش صبح زنگ زده و گفته ایلیا از خونه زده بیرون!
عقب گرد کردم و اومدم روی دسته ی مبل بخت برگشته نشستم. می دونم این مبل دیگه مبل نمی شه! منتظر و طلبکارانه به ستایش چشم دوختم که خودش فهمید هوا پسه و شروع کرد:
ـ بعدم ازم پرسید که تیپ و قیافه ی ایلیا چه تغییری کرده؟ منم که ایلیا رو درست ندیده بودم از ندا پرسیدم و ندام گفت موهاشو کوتاه کرده.
اومدم بین حرفش و گفتم:
ـ رنگم کرده!
ندا خندید و گفت:
ـ آره، رنگشو امروز دیدم. چقدرم بهش میاد.
ستایش زیر لب ایشی گفت و لباشو جمع کرد و گفت:
ـ از پسرایی که موهاشونو رنگ می کنن بدم میاد!
از حالتش خندم گرفت و گفتم:
ـ حالا کسی هم نگفته خوشت بیادا. خب بقیش؟
ستایش مثلا عصبی شد و گفت:
ـ بقیه نداره! همین بود دیگه.
ندا دستاشو بغل کرد و گفت:
ـ یعنی به خاطر مدل موهاش با باباش دعواش شده؟!
ستایش گفت:
ـ نمی دونم! از حرفای پولاد که این طور می شد برداشت کرد.
دیگه نه ندا و ستایش چیزی گفتن نه من. ولی خیلی رفتم تو فکر. یعنی انقدر موهای این بدبخت مهم بوده که به خاطرش انقدر دعوا کرن و ایلیا قهر کرده و اومده کیش؟! به نظر من که موضوع خیلی پیش پا افتاده ایه. اگه منو ستایش می خواستیم به خاطر این مسایل قهر کنیم، تا حالا باید صد بار از خونه فرار می کردیم. روی مبل دو نفره جلوی تی وی دراز کشیدم و به زور خودمو جا کردم. ستایش و ندا هم رفتن سراغ کار خودشون. منم انقدر فکر کردم که همون جا خوابم برد.
***
با صدای تلق تلق بیدار شدم. آروم چشمامو باز کردم دیدم ندا و ستایش لباس پوشیدن. دو تاشون سرشونو کرده بودن تو آینه و با وسواس داشتن آرایش می کردن. چشمامو کامل باز کردم و گفتم:
ـ کجا به سلامتی؟
ندا برگشت و همون طور که ریملشو می زد گفت:
ـ بالاخره بیدار شدی؟ ده بار صدات کردیم خوابالو. پاشو آماده شو می خوایم برین بیرون.
ـ کجا؟
این بار ستایش جوابمو داد:
ـ هر جایی. تو پاشو، دلمون ترکید تو این چهار دیواری!
به سختی بلند شدم. تمام تنم درد می کرد. یکی نیست بگه تختو ازم گرفتن که میام رو مبل می خوابم. کش و قوسی به بدنم دادم که باز یاد ایلیا افتادم. نمی دونستم فکرمو به بچه ها بگم یا نه؟ ولی دلمم برای ایلیا می سوخت. گناه داشت بیچاره! اگه مهیار و پولاد بودن بازم یه چیزی، ولی این طوری این جا حسابی حوصلش سر می ره!
ـ بچه ها به ایلیا هم بگیم باهامون بیاد؟
ندا همون طور که داشت رژ می زد دستش ثابت موند، ولی ستایش خیلی ریلکس گفت:
ـ آره، اون بیچاره هم حوصلش سر می ره.
سوالی به ندا نگاه کردم که دیدم داره با لبخند و ابروهای بالا اومده نگام می کنه. بعدم گفت:
ـ به نظر منم مشکلی نداره. زود برو بهش بگو که آماده بشه.
ـ من نمی رم، شماها برین.
ستایش با اعتراض گفت:
ـ سها برو دیگه. خودت گفتی خودتم برو.
رفتم به طرف دسشویی و گفتم:
ـ من حوصله ی ناز کشیدن اینو ندارم. خودتون بهش بگین. اگرم دیدین نمیاد زیاد اصرار نکنین.
و سریع رفتم تو دستشویی و اجازه ی اعتراض بهشون ندادم.
وقتی اومدم بیرون ندا داشت از در سوییت میومد داخل. تا منو دید گفت:
ـ بدو حاظر شو.
ـ ایلیا؟
شیطون خندید و با لحن خاصی گفت:
ـ گفت چون سها خواسته میام.
می دونستم که داره شیطونی می کنه، وگرنه عمرا ندا به ایلیا می گفت که من پیشنهاد دادم ایلیا هم بیاد. سریع حاضر شدم و یه کمم آرایش کردم. ندا و ستایشم خیلی خوشگل شده بودن. مثل سه تفنگدار آماده و آراسته رفتیم بیرون. ایلیا هم کنار دیوار شیشه ای ایستاده بود و بیرونو نگاه می کرد. مثل همیشه خوش تیپ شده بود. شلوار جین و یه پیرهن چهار خونه مشکی سفید پوشیده بود. وقتی ما رو دید خندید و گفت:
ـ چه افتخاری نصیبم شده! سه تا سه تا!
ستایش با کیف زد تو بازوشو گفت:
ـ رو دل نکنی بچه پررو!
ایلیا همون طور که به طرف آسانسور می رفت گفت:
ـ از خاله عرق نعنا می گیرم!
با شوخی و خنده رفتیم پایین و رفتیم به طرف ماشین. ستایش جلوتر از من و ندا می رفت و سر به سر ایلیا می ذاشت. بعدم رفت جلو نشست. یه کم حرصم گرفت! نمی دونم چرا؟ ولی دوست داشتم من جلو بشینم. با یه کم دلخوری رفتم عقب کنار ندا نشستم و ایلیا هم بعد از تنظیم آینه و بستن کمربند راه افتاد. انگار حالش بهتر شده بود، چون بیشتر می گفت و می خندید. به دریا رسیدیم که ایلیا پرسید:
ـ خب خانوما کجا برم؟
ستایش برگشت و به ما نگاه کرد. ولی نه من، نه ندا، جای خاصی سراغ نداشتیم. ستایش برگشت و به ایلیا گفت:
ـ فرقی نمی کنه.
ایلیا گفت:
ـ بریم کشتی یونانی؟
ندا با اعتراض گفت:
ـ نه بابا، اون جا دلم می گیره. برو یه جا که یه کم شیطونی کنیم!
ایلیا با خنده گفت:
ـ چشمم روشن ندا خانوم! منو بگو که فکر می کردم تو چقدر ساکتی. نگو از همه شیطون تری!
ندا یه خنده ی تلخ کرد و زیر لب گفت:
ـ روزای شیطونی من کجا و الان کجا!
کسی به جز من نشنید. دست ندا رو گرفتم و یه چشمک زدم و آروم گفتم:
ـ امروز روز شیطونیه. نبینم بری تو فاز!
ندا خندید و بیرون رو نگاه کرد. تقریبا همه ساکت بودیم و فقط صدای خواننده سکوت رو می شکست که یهو ندا داد زد:
ـ وایسا، وایسا.
ایلیا سریع ماشین رو پارک کرد و از آینه زل زد به من و ندا. ندا داشت بیرون رو نگاه می کرد و روی یه پلاکارد یه چیزایی می خوند. همین طور که چشمش بیرون بود گفت:
ـ بریم جشن بادبادکا!
ما سه تا هم بیرون رو نگاه کردیم ببینیم چی نوشته که انقدر نیش این بچه رو باز کرده. یه پلاکارد رنگ رنگی بود که نوشته بود جشن بادبادکا. و تاریخشم مال همون روز بود. ایلیا خندید و گفت:
ـ فکر کنم مال بچه ها باشه!
ستایش گفت:
ـ دیدنش ضرری نداره. بریم؟
و سوالی به ما سه تا نگاه کرد. ندا که تکلیفش با اون خنده ی رو لبش معلوم بود. من و ایلیا هم موافقت کردیم و راهی شدیم. مسیر کوتاهی رفتیم و رسیدیم به یه پارک که کنار دریا بود. ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم. درو که بستم، خواستم ببینم ستایش کیفشو میاره یا نه که دیدم دهنش باز مونده و داره به آسمون نگاه می کنه. سرمو بالا کردم که با دیدن یه عالمه بادبادکای رنگی نتونستم لبخند نزنم. ندا با خوشحالی گفت:
ـ وای چقدر خوشگله! انگار آسمونو رنگ کردن!
همگی راه افتادیم به سمت جایی که اون بادبادکا متولد شده بودن. کنار دریا یه عالمه آدم کوچیک و بزرگ ایستاده بودن که همه هم سرشون رو به آسمون بود. جالب این جاست که کمتر بچه ای بود که سر نخ بادبادکا دستش باشه! یا باباهه نخ دستش بود یا مامانه. البته بادبادکم نبود. از این کایتای پلاستیکی بود. یادش بخیر دوره ی ما خودمون با عشق بادبادک درست می کردیم و کلی هم ذوق می کردیم. واقعا چقدر راحت این نسل رو از بعضی لذت ها محروم می کنن!
از کنار یه پسر جوون و یه بچه رد می شدیم که بچه گفت:
ـ عمو قرار شد فقط یه دقیقه دستت باشه!
عمو هم با جدیت گفت:
ـ آرتین صبر کن، هنوز اوج نگرفته.
به بادبادکش نگاه کردم. از بس بالا رفته بود کمتر تو دید بود! خب مجبوری به بچه دروغ بگی؟ برو برای خودت یه کایت بخر بازی کن. حاضرم قسم بخورم سه چهارم مردمی که اون جا بودن آدم بزرگ بودن. تک و توکم بچه بینشون بود. ما چهار تا هم بینشون قدم می زدیم. ستایش و ندا جلوی من و ایلیا راه می رفتن. منم که کلا سرم بالا بود و لذت می بردم. نمی دونم چی شد که یهو پام خورد به یه چیزی و کنترلمو از دست دادم و رفتم تو بغل یه پسر! یعنی می گم بغل، دقیقا تو بغلش بود! سرمو کردم بالا تا عذرخواهی کنم که دیدم بله، همون پسری بود که تو کلاس می خواست کمکم کنه بلند شم! همونی که اسمش شایان بود! دوست نداشتم اسمش شایان باشه. با این فکر اخم کردم. پسره هم می خندید و منو تو بغلش گرفته بود و منم بهش اخم می کردم که دستم کشیده شد و بالاخره رضایت دادم از تو بغلش بیام بیرون. البته رضایتم رو مدیون ایلیا بودم که داشت با اخم نگاهم می کرد! همه ی اتفاقا تو چند لحظه بیشتر نیفتاده بود و منم اصلا مقصر نبودم، ولی مگه اخمش باز می شد! تازه وقتی پسره اومد جلو و دستشو دراز کرد و سلام کرد که دیگه نگو! ستایش و ندا هم برگشته بودن و کنار ما ایستادن. و پرسشگر بهمون نگاه می کردن. شایان وقتی دید کسی نمی خواد دستشو بگیره، دستشو پایین برد و گفت:
ـ خوب هستین سها خانوم؟
لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:
ـ ممنون!
ـ چرا دیگه کلاس نیومدین؟
ـ مگه کلاس برگذار می شد؟! من گفتم شاید به خاطر تعطیلات عید تشکیل نمی شه!
ـ نه، ما به عید کاری نداشتیم، هنوز ادامه داره. جلسه ی بعد بیا حتما.
بعد هم به ایلیا و ستایش و ندا نگاه کرد و گفت:
ـ معرفی نمی کنی سها جان؟
جــان؟! سها جان؟! این چرا انقدر خودمونی شد؟! اخم کردم و بچه ها رو بهش معرفی کردم و متقابلا شایانم به عنوان همکلاسی معرفی کردم. ستایش که تا اون لحظه اخم کرده بود یه کم اخمش بازتر شد. ولی ایلیا همچنان اخمو بود. ندا هم کلا سرش تو آسمون بود. خلاصه یه کم دیگه چرت و پرت گفت و خداحافظی کرد و رفت. تمام این مدتم ایلیا با اخم نگاش می کرد. انگار طلب باباشو ازش می خواست! وقتی رفت، ایلیا زیر گوشم گفت:
ـ چه کلاسی می ری که این همکلاسیته؟!
ـ اولا این به درخت می گن، دوما هیپ هاپ.
یهو سر جاش ایستاد و گفت:
ـ یعنی با هم تو یه کلاسین؟!
ـ آره.
ـ زنونه مردونه نیست؟!
خندم گرفت، گفتم:
ـ مگه حمومه؟ نه، با هم کار می کنیم.
ایلیا یه نگاه بد بهم کرد و یه کم مکث کرد و به راهش ادامه داد. اصلا هم منتظر من نشد که دنبالش برم. ستایشم که انگار نه انگار! با ندا نگاهشون به اسمون بود و بی توجه به ما حرکت می کردن. منم رفتم کنارشونو با هم رفتیم به سمت یه سری غرفه که توشون همه چی پیدا می شد. از لباس گرفته تا تزیینات منزل. جلوی یه غرفه کیف فروشی ایستادیم. از این کیفای دست دوز داشت. خیلی خوشگل و رنگی بودن. از یکیش خیلی خوشم اومد. قیمتشم زیاد بالا نبود. خواستم پولشو بدم که یادم اومد کیفمو از تو ماشین نیاوردم. به ستایشم نگاه کردم که دیدم اونم نیاورده. کیفو برگردوندم سر جاش و عقب گرد کردم که برم که ایلیا بازومو گرفت و گفت:
ـ چرا نخریدی؟!
ـ خوشم نیومد!
ـ ولی خوشگل بود!
ـ بد نبود. ولش کن بیا بریم.
دوست نداشتم بگم کیفمو نیاوردم. چون حدس می زدم اگه ایلیا بفمه، پولشو خودش حساب می کنه و می دونستم تو مرامش نیست دیگه پولشو بگیره. خواستم برم که ایلیا گفت:
ـ اگه خوشت اومده من می خرمش.
ـ نه بابا نمی خوام.
ـ بیا بخر، عیدی.
خندیدم و به شوخی گفتم:
ـ اِ، می خوای با همین سر و تهشو هم بیاری؟ نمی خوام!
و رفتم سراغ غرفه ی بعدی. واقعا دوست نداشتم ایلیا اون کیفو بخره. غرورم بهم اجازه نمی داد. ایلیا اومد کنارمو گفت:
ـ پس عیدی چی می خوای؟
شونمو انداختم بالا و هیچی نگفتم. ایلیا آروم خندید و گفت:
ـ باشه، فردا یه عیدی توپ برات می خرم!
نگاش کردم دیدم کاملا جدی این حرفو می زنه. خندیدم و گفتم:
ـ من شوخی کردم. مگه بچم؟!
مستقیم به چشام نگاه کرد و گفت:
ـ آره، یه بچه ی تخس!
خواستم جوابشو بدم که ندا و ستایش با هیجان اومدن و گفتن که انتهای غرفه ها یه جشن کوچیکه. همگی رفتیم به همون طرف. یه سن کوچیک درست کرده بودن که مردمم روی صندلی های پلاستیکی جلوش نشسته بودن. و یه مجری هم بالا ایستاده بود و جک می گفت. ما هم رفتیم چهار تا صندلی از یه گوشه برداشتیم و نشستیم. من و ندا جلو بودیم و ایلیا و ستایش پشت سرمون. انقدر این مجری بامزه بود و انقدر خندیدم که دل درد گرفتیم. یه نیم ساعتی چرت و پرت گفت و بعدشم گفت که یه خواننده ی مردمی و نسل جوان قراره بیاد بخونه. پسر که داشت به طرف سن می رفت، مجری هم داد کشید و گفت:
ـ معرفی می کنم، ایلیا!
ما هم که یه سوژه ی جدید پیدا کرده بودیم برای خنده، کلی سر به سر ایلیا گذاشتیم. انقدر که همه ی دور و بری هامون فهمیدن اسم ایلیا چیه. پسره صداش بد نبود. اول یه آهنگ غمگین خوند، بعد دید همه دارن با خودشون حرف می زنن. خب معلومه ملت اومدن شاد باشن نه این که به آه و واویلای تو گوش کنن! آهنگ اول که تموم شد همه اعتراض کردن که خواننده گفت:
ـ به جاهای خوبشم می رسیم، به شرطی که کاری نکنین بیان بساطمونو جمع کننا. بعدم داد زد:
ـ بریم؟
ملت هم یه صدا گفتن:
ـ بریم!!
ما چهار تا رو که نگو از بس بین اون همه شلوغی جیغ زدیم صدامون در نمیومد! هممون شاد بودیم، حتی ایلیا. آهنگش یه آهنگ بندری بود که قر زیادی تو کمر هممون انداخت. چند نفری هم جلو داشتن می رقصیدن و هر چی خواننده بین آهنگ التماس می کرد کنترل کنین، اینا گوششون بدهکار نبود! چند تا آهنگ خوند که یکی در میون ملایم و تند بود. فکر نکنم هیچ جای دنیا مثل مردم ما بی جنبه باشن! خلاصه خواننده که رفت پایین، مجری باز اومد روی سن و گفت:
ـ حالا وقت چیه؟
مردم همه یه صدا گفتن:
ـ قرعه کشی.
برگشتم و سوالی به ایلیا و ستایش نگاه کردم و گفت:
ـ قرعه کشی چی؟!
ستایش شونه بالا انداخت و گفت:
ـ نمی دونم. صبر کن می بینیم چیه.
یه دختره که از اول کنار ستایش بود ولی همش ایلیا رو دید می زد، با عشوه و ناز یه کاغذ نشونمون داد وگفت:
ـ قرعه کشی این قبضاست. شما ها نگرفتین؟!
ستایش یه نگاه به کاغذ کرد گفت:
ـ نه.
دختره توضیح داد که هر کی بادبادک داشته، یکی از غرفه ها اینو بهش می داده و در آخر رو به ایلیا با ناز گفت:
ـ من دو تا دارم. اگه می خواین یکیشو بدم شما.
ایلیا اصلا بهش نگاه نکرد بگه با کی هستی! آی حال کردم! دختره منتظر بود جوابشو از ایلیا بگیره ولی ستایش گفت:
ـ ممنون نمی خوایم!
و البته آبجی گلم یه چشم غره هم به حرفش اضافه کرد. از همونایی که می گه راهتو بکش برو! بالاخره دختره بی خیال شد. مجری بعد از کلی مسخره بازی از توی یه ظرف یه کاغذ رو بیرون آورد و اسمشو خوند. همه منتظر بودن ببینن کی هست که بین جمعیت یه جا همه هورا کشیدن و بساط تشویق و جیغ شروع شد. جالب بود ما هم که هیچ کاره بودیم اون وسط، جیغ می زدیم و تشویق می کردیم.
نفر دومم اعلام کردن. این دفعه همه ایستاده بودن که دوباره یکی داد زد و دوباره همه جیغ و دست و هورا. ندا که از بس جیغ زد صداش در نمیومد. ایلیا و ستایشم از پشت با جیغ ما رو ساپورت می کردن.
نفر سوم یه کم طول کشید. ندا در گوشم گفت:
ـ کاش ما هم برنده بشیم!
یادم افتاد به اون جکه که یارو تو بانک حساب نداشته، بعد می ره مشهد و می گه یا امام رضا، اون ماشینه رو من ببرم! با خنده به ندا گفتم:
ـ تو اول حسابتو باز کن، بعد جایزه بخواه!
طبق معمول اون شب که با کوچک ترین حرفی می زدیم زیر خنده، دوباره دو تامون ریسه رفتیم که مجری داد زد:
ـ نفر سوم خانوم محسنی!
یهو دیدم ندا دستاشو بلند کرده و می پره بالا می گه "منم، منم." در اوج خنده چشام چهار تا شده بود! همه ی کسایی هم که اطرافمون بودن شروع کردن به دست و جیغ زدن. ستایش و ایلیا یه دستشون رو دلشون بود و با دست دیگشون به ندا اشاره می کردن که "چی تویی؟!"
همه باورشون شده بود که ندا برنده ی سومه که یه نفر رفت روی سن. کم کم صدای مردم اطرافمون در اومد. ایلیا هم دست من و ندا رو گرفت و کم کم از بین جمعیت رد شدیم. بماند که چقدر متلک خوردیم. یکی می گفت، خیلی باحالی. یکی می گفت، عقده ای. یکی می گفت، دمت گرم!
با کلی بدبختی از بین صندلی ها رد شدیم و بی اختیار با خنده پا به فرار گذاشتیم .