سها


زیر سنگینی چشم غره های ستایش، آماده شدم و اومدم بیرون. نمی دونم چرا انقدر با کلاس رفتنم مشکل داشت؟! مطمئنم اگه بابا هم بود چیزی نمی گفت. حالا ستایش خواهر بازیش گل کرده! خودش سرش گرم شده، اصلاً به من فکر نمی کنه. ندا هم که خودشو با سازش و خاله سرگرم می کنه. من بدبخت چه گناهی کردم که باید بی کار بشینم تو هتل؟! دیگه حالم از این بیکاری بهم می خوره!
نگاهم به در آهنی سیاه رنگ خیره موند. در بزرگ سیاه با طراحی های فرفورژه طلایی و اون دو تا کله شیر گنده و طلایی. یعنی اگه با اینا درو بکوبم، کسی تو اون خونه دراندشت صدامو می شنوه؟ بی خیال شدم و زنگو زدم.
_کیه؟
رفتم جلو تر و مثل دفعه های قبل گفتم:
_واسه کلاس هیپ هاپ اومدم. لطفاً باز کنید.
در با صدای کوچیکی باز شد. داخل رفتم؛ وقتی از محوطه ی باغ می گذشتم، متوجه مدل درختا شدم که به شکلای متفاوتی هرس شده بودن. به در ورودی که رسیدم، یه آقا جلوی در وایستاده بود و فقط به جلو نگاه می کرد. هیچ عکس العملی نشون نمی داد. بی توجه بهش داخل سالن شدم. اون آقایی که قبلاً واسه دیدار شهروز اومده بودم و دیده بودمش رو دیدم. انگاری منو شناخت و گفت:
_خوش اومدین. بفرمایین طبقه بالا، سمت چپ، در دوم.
چرا فکر می کرد راهو بلد نیستم؟ با سر ازش تشکر کردم. پله ها رو بالا رفتم. قبل از اینکه برم سمت چپ، احساس کردم از طبقه ی سوم یه صداهایی میاد. انگار چند نفر داشتن با هم حرف می زدن. بی خیال شدم و به سمت چپ رفتم. در زدم، ولی جوابی نیومد. یواش درو باز کردم. توی اتاق رو نگاه کردم و داخل شدم. دو تا دختر و سه تا پسربودن، چند تام صندلی های چوبی بود. سلام کردم، ولی انگار کسی نشنید. چون جوابی ندادن. یه دختر با تاب بنفش و شلوارک گشاد تا زانوش، با یه پسر نشسته بودن و داشتن حرف می زدن. دو تا پسر دیگه گوشه اتاق با هم گپ می زدن. از اون دختری که تنها نشسته بود و دست به سینه داشت منو نگاه می کرد، پرسیدم:
_هنوز مربی نیومده؟
دخترم با یه لبخند ملیح گفت:
_هنوز نه. برو لباس عوض کن، زود بیا.
رفتم قسمت تعویض لباس و تندی لباس عوض کردم. یه تاب سفید با یه شلوار کتان مشکی پوشیدم و کفشامم با کفش اسپرت عوض کردم، گذاشتم تو یه کمد و با کلیدی که روش بود قفلش کردم. از اون جا خارج شدم یه راست رفتم تو اتاقی که قبلاً بودم. درو باز کردم و وارد شدم. اون دو تا پسر که گوشه وایستاده بودن، منو نگاه کردن. رفتم پیش همون دختر که تنها نشسته بود. داشتم اتاقو دید می زدم که دختره گفت:
_اسم من هلیاست. می شه اسمتو بدونم؟
_منم سهام. از آشناییت خوش وقتم!
_همچنین.
وقتی به صورتش دقیق شدم، دیدم صورت گرد و لبای متوسطی داره؛ با چشمای عسلی که آرایش چشمش همش سیاه بود. زیر و بالای چشماش رو با مداد مشکی پر رنگ کرده بود و پشت چشماش به تیرگی بیشتری می زد. جز همون آرایش چشماش، دیگه آرایشی نداشت. دختر بانمکی بود! هلیا گفت:
_از کی میای اینجا؟
_من تازه می یام. چند روز بیشتر نیست.
یکی از پشت سر گفت:
_هلیا جون معرفی نمی کنی؟
برگشتم، دیدم همون دختری که داشت با یه پسر حرف می زد، اومده کنارم وایستاده و داره بهم نگاه می کنه. دختره گفت:
_من نازنین هستم!
و دستشو آورد جلو. باهاش دست دادم و گفتم:
_منم سهام. از آشنایی تون خوش وقتم.
نازنین اومد کنارم نشست و گفت:
_همچنین. تازه واردی؟
با سر گفتم:
_اوهوم.
نازنینم دختر نازی بود. لب و دماغ کوچیک، صورت کشیده و چشمای درشت سیاه، که با آرایش تیره، مردمک سیاه چشمش بیشتر به چشم می اومد و خوشگل ترش کرده بود. با خودم گفتم: "یادم باشه منم یه بار مداد سیاه بکشم تو چشمام، ببینم چه شکلی می شم؟" کلاً خوشم اومده بود از آرایش این دو تا. صورتای ساده، ولی آرایش چشم تیره. به نظرم جالب می اومد! با این فکر یه لبخند اومد رو لبم، که از چشم هلیا دور نموند و گفت:
_چیه؟ داری واسه خودت جک تعریف می کنی؟
_نه! فقط یه خاطره یادم اومد، اون باعث خندم شد.
هلیا با خنده گفت:
_جدی؟ بگو ما هم بخندیم خب.
منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:
_ببخشید شخصیه!
چشماشون چهار تا شد! خواستم بحثو عوض کنم؛ گفتم:
_هلیا این جا انگاری سه طبقه اس. می تونم بپرسم طبقه بالا چه خبره؟
هلیا اول یه کم نگام کرد. بعدم نگاشو ازم گرفت و گفت:
_اون طبقات، مال رتبه های بالاست.
نازنین با بی تفاوتی گفت:
_اون جا کلاً کسی نمی ره. ما هم نمی دونیم چه خبره!
هلیا یه نگاه به نازنین، که داشت ناخونشو می جوید کرد. خندید و گفت:
_ سها بی خیال!
با سر گفتم باشه، ولی خیلی کنجکاو شدم که ببینم اونجا چه شکلیه. کلاً هر چیزی که برام مبهم بود، باعث می شد در موردش کنجکاوی کنم. دوست داشتم ببینم رتبه های بالا چکار می کنن؟!
انقدر تو فکر بودم، که نفهمیدم کی جمعیت کلاس بیشتر شد. دو تا دختر دیگه که اسماشون اسراء و لیلا بود و چند تا پسر دیگه که از نگاهاشون خوشم نیومد، اومده بودن داخل. اسرا و لیلام دخترای نازی بودن. صورتای خوشگل و ساده، با چشمای درشتی که آرایش زیبا ترشون کرده بود. دیگه داشت باورم می شد که خط چشم مشکی، واقعاً چهره رو از این رو به اون رو می کنه. مطمئناً روز اولی که یکی شون آرایش مشکی کرده، این قدر خوشگل شده بوده، که همه رو وادار به این کار کرده. مثل الان من که با خودم گفتم: "محاله دفعه دیگه بدون خط چشم بیام باشگاه!"
در باز شد و یه پسر هیکلی، با راکی و شلوار گشاد اومد تو. همه ی بچه ها بهش سلام کردن. رفت جلو و یه کم گرم کرد و بعد شروع کرد به تمرین. انگار امروز شهروز مربی نیست. اون پسره چند تا فن بهمون یاد داد، که خیلی سخت بود. من داشتم رو دستام بلند می شدم که تالاپ! نتونستم وزنمو تحمل کنم. افتادم زمین که این از چشم هلیا دور نموند و داشت بهم می خندید. بهش اخم کردم، اونم اومد جلو کمکم کرد که بلند بشم. گفت:
_ناراحت نشو، یه خاطره اومد تو ذهنم!
خیلی بد جنس منو نگاه کرد. منم گفتم:
_که این طور! پس روحیت شاد شد، هان؟!
بازم خندید و گفت:
_اون که صد البته. روحم افسردگی گرفته بود، یهو خاطره کار خودشو کرد و شادم کرد!
_پس بازم به من نگاه کن، شاید بازم خاطره اومد تو مخ آکبندت!
با صدا خندید و بازم رفت سر تمرینش. منم باز رفتم که همون فنو انجام بدم، که هلیا گفت:
_دختر اگه می خوایی دستت رو بشکنی، بگو من برات انجام بدم! آخه چرا گوش نمی کنی مربی چی می گه؟
با اخم گفتم:
_گوش می کنم، ولی نمی شه.
هلیا اومد پیش من گفت:
_ببین دختر خوب، باید وزنتو تقسیم کنی بین بدنت. همشو روی دستت ننداز. باید تعادلت یکسان باشه. ببین!
و خودش رو دستاش بلند شد و خیلی راحت حرکتو انجام داد! منم پیشش نشستم و خواستم انجام بدم، که بازم تلپ افتادم زمین. هلیا دوباره خندید و گفت:
_من کشته مرده این تعادلتم، خانوم بی اعصاب!
من که از جام بلند شدم گفتم:
_منم کشته مرده این اعتماد به سقفتم میسیز نمکدون!
هلیا خندش بیشتر شد و گفت:
_خیلی با حالی سها!
نازنینم اومد پیشمون و گفت:
_چیه؟ چی شده؟ هلیا غش نکنی!
هلیا که می خندید، منم گفتم:
_نه، داره به پاکسازی روحش می پردازه!
هلیا اشکاش در اومد و تقریباً رو زمین ولو شد! نازنینم با تعجب به ما نگاه می کرد. همون لحظه مربی گفت:
_وقت تموم، به سلامت.
همون جا رو زمین نشستم تا نفسم بیاد سر جاش. هلیا و نازنین با خنده رفتن بیرون. خواستم بلند شم، که یه دست اومد جلو صورتم. سرمو بلند کردم ببینم کی به خودش اجازه همچین کاری رو داده، که دیدم یه پسره، که از اول کلاس داشت منو با چشماش قورت می داد. اخم کردم و بی توجه به دست دراز شدش بلند شدم. پشتمو کردم بهش که گفت:
_شایان.
با شنیدن این اسم، بی اختیار برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم! ولی پسره با لبخند ایستاده بود. اومد جلوتر و گفت:
_توام همون ستاره ی معروفی، سها! درسته؟
اخم کردم و بی حرف رفتم بیرون. اخمم برای رفتار اون پسر نبود. کلاً برام مهم نبود. ولی شایان! دلم براش تنگ شده بود. انقدر که با شنیدن اسمش این طور عکس العمل نشون می دادم. رفتم تو رخت کن، که دیدم هلیا و نازنینم اون جان. هلیا انقدر خندیده بود، که آرایش چشماش بهم ریخته بود.
خودم رو تو آیینه قدی دید زدم و برگشتم گفتم:
_هلیا جان اگه پاکسازی روحت با موفقیت انجام شد، یه دستی هم به اون چشما بکش، که هر کی دیدت زهرش نترکه!
اومد کنارم تو آیینه نگاه کرد گفت:
_همش تقصیر توئه دیگه. ببین چی شدم!
دست به سینه نگاش کردم و گفتم:
_به من چه؟! خودت مشتاق بودی.
هلیا بازم یه نگاه به قیافه درهمش کرد و گفت:
_اومــــم، این طوریم بد نیستا. شدم شبیه ...
خبیثانه نگام کرد و دستاشو آورد بالا و با چشمای درانیده و سیاهش بهم زل زد و در حالی که صداش رو عوض می کرد، گفت:
_شبیه شیطان!
من با تعجب بهش گفتم:
_خدا شفات بده هلیا جان! برو اون طرف من برم. دیوونه!
جواب حرفمو فقط با یه پوزخند داد و دوباره چشم ازم برگردوند. این بار با حرص بیشتری تو آینه به خودش خیره شد و خودش رو برانداز کرد. کنار زدمش و ازشون خداحافظی کردم و از اون جا اومدم. روز اول زیاد با هم راحت نبودیم، ولی الان خیلی بهتر بود. خوشحال بودم از این که دو تا دوست پیدا کردم. بیرون تاکسی گرفتم و یه راست رفتم هتل. وقتی وارد هتل شدم، دیدم ندا و خاله روی تخت نشستن و چایی میل می کنن. اون طرف هم ناخدا قلیونش به راه، نشسته و از چایی های خاله نوش جان می فرمایند، با اون حالت اخموش! رفتم جلو، یواش بهشون نزدیک شدم و بلند گفتم:
_سلــــــــام!
ندا از جاش پرید و دستشو گذاشت رو قلبش! خالم با تعجب به من نگاه کرد! ناخدام که منو دیده بود، با این کار من انگاری یه لبخند محوی زد! نمی دونم؟ فکر کنم چشمام اشتباهی دیده باشه! و سرش رو تکون داد. فکر کنم می گه، این دیگه از کدوم دیوونه خونه ای بیرون پریده؟!
خاله گفت:
_دختر این چکاریه؟! نمیگی سکته می کنیم؟!
ندا که اخم کرده بود، گفت:
_خاله این همیشه این طوریه. مگه به اون مغز پوکش افتخار می ده یه کمی فکر کنه؟
رفتم کنارش نشستم و گفتم:
_اوی، تند نرو ندا جون. پیاده شو با هم بزنیم رو ترمز!
ندا خندید و گفت:
_بیا، اینم یه نمونه از حرف زدنش.
نشستم رو تخت و گفتم:
_خاله قربون دست بلوریت برم، واسه منم یه دونه از اون چایی های دبشت بریز، تا جیگرم حال بیاد!
رو کردم سمت ندا و گفتم:
_در ضمن ندا خانوم، اگه من این طوری حرف نزنم، که توام عین هلیا باید به فکر پاکسازی روحیه باشی.
ندا سر در نیاورد من چی میگم و با تعجب داشت منو نگاه می کرد! گفت:
_سها فکر کنم آفتاب زیادی به مخت تابش داشته. یا این که زیادی تمرین کردی، تموم فسفراتو هدر دادی! هان؟
چایی رو از خاله گرفتم و گفتم:
_نچ گلکم، جوابت نادرسته. گزینه "د" درسته، یعنی هیچ کدام! برو رفوزه، بپر تو کوزه!
خاله خندید و گفت:
_دختر درست حرف بزن، ما بفهمیم چی میگی.
یه بوس از لپش گرفتم و با شیطونی گفتم:
_خاله قربونت برم، بعداً می گم. وای که چقدر خستم!
زیر زیرکی به ناخدا نگاه کردم، که حواسش پیش ما بود و لبخند می زد. بعد یه مدت که گفتیم و خندیدیم، حاج خانوم و نگارم اومدن پیش ما. پس نگینشون کو؟
خاله واسه اونام چایی ریخت. حاج خانوم بازم شروع کرد به تعریف کردن از دختراش. خدا شانس بده والا! اگه ما هم مامان داشتیم، به خدا انقدر ازمون تعریف نمی کرد که این خودشو خفه کرد با دو تا دختراش! نگو داشتم بلند می گفتم! ندا که پیشم بود، گفت:
_ای بابا سها! چه خبره دختر؟ بابا صداتو ناخدام شنید. آرومتر حاجی، می شنونا!
با موذی گری به من نگاه کرد، گفتم:
_اِ، شنیدی؟ نمی دونم چه حکایتیه، تازگیا بلند می فکرم. آره والا!
ندا یواش خندید و گفت:
_از فکرای زیاد و کلاسای فشردس.
نمی دونم چرا این حرف ندا رو به حساب متلک گذاشتم و بدون هیچ تظاهری گفتم:
_نچ، فکر نکنم. من می گم کمال هم نشین در من اثر کرده.
ندا از بین دندوناش زیر گوشم گفت:
_می کشمت سها!
خونسرد دست به سینه شدم و جوری که ندا بشنوه گفتم:
_ندا جون حقیقت تلخه.
ندام عصبانی، در حالی که نمی تونست بلند حرف بزنه گفت:
_خاله یه چی بهش بگو. ببین چی می گه نیم وجب بچه؟!
خندیدم و خودمو کشیدم سمت خاله و رو به ندا گفتم:
_ببخشید خانوم بزرگ!
ندا از جاش بلند شد. منم در رفتم، ندا رو نگاه کردم که خوردم به یکی. کنترلمو حفظ کردم، دیدم جلوم ستایش وایستاده. اونم تلو تلو خورد. بعدش صاف وایستاد گفت:
_چته تو سها؟ جلوی پاتو نگاه کن.
پشت ستایش قایم شدم. ندام نصف راهو برگشت، نشست سر جاش. به ستایش گفتم:
_چی کار کنم آخه، ندا از کوره زود در می ره به من چه؟
صدای ایلیا اومد که گفت:
_ببین چی کار می کنی، که دختر مردم به اون آرومی رو از کوره در می بری!
تازه متوجه شدم پولادم کنار ایلیاست. وا؟ این سه تا با هم بودن؟ پس چرا من ندیدم؟ گفتم:
_اولاً سلام. دوماً، من چی کار کنم؟ جنبه ها همه از دم پایینه!
دهنش باز موند. با ستایش رفتیم کنار خاله. من از ترسم پیش ندا ننشستم. همین طوری وایستادم. ایلیا و پولاد هم سلام کردن و رفتن پیش ناخدا نشستن و خاله هم واسه هر کدوم چایی ریخت، داد دستشون. منم رفتم پیش نگار نشستم، که نزدیک تخت ناخدا بود. حاج خانوم کماکان به تعریف از دخترای آفتاب مهتاب ندیدش می پرداخت. منم کماکان می خواستم خمیازه بکشم، که خیلی جلوی خودمو می گرفتم که نکشم! ولی نشد و از دستم در رفت! با دست جلوی دهنمو گرفتم، دیدم حاج خانوم بهم نگاه کرد و گفت:
_آره، نگینم از ادب کم نداره. هزار ماشالا، چشمم کف پاش، نگینم مثل یه نگین جواهر می درخشه!
اخم کردم! که احساس کردم ایلیا یواش گفت:
_آره نگینشم فیروزس!!
ستایش شنید و پوزخند زد. پولادم به ایلیا اخم کرد. اینا چشونه؟ مشکوک شدم. به نظرم از اولش اینا پکر بودن...

ندا

سکوت شب رو فقط صدای وز وز آروم کولر گازی می شکست. صدایی که مدتی بود مهمون سکوت اتاقمون شده بود. گرما و شرجی مطبوع بود، اما نه در حدی که بشه بدون تهویه سر کرد.
تو جام چرخیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و مثل دو سه ساعت گذشته سعی کردم افکار پوچ و مسخره ای که مغزم رو مشغول کرده بود پس بزنم. شب بدی بود. بی خواب شده بود. بد خواب شده بودم. فکر و خیال راحتم نمی کرد. چیزایی تو مغزم مرور می شد که طاقتم رو طاق کرده بود. از نبودن مامان. از محبتی که ازم دریغ کرده بود و سرتاسر زندگیم پر شده بود از حسرت نبودنش. از بابا، از اینکه حضورش فقط با حساب بانکی و اسکناسای درشت برام قابل باور بود. از دانشگاه که هیچ وقت برام اون جذبه ای رو نداشت که باید حس می کردم. غروری رو که باید از خانوم دکتر شدن به دست می آوردم، با تحقیر در برابر بابا باخته بودم. از صدف که چقدر دلتنگش بودم. از... از اونی که چکیده همه احساس من بود. کسی که همه زندگیم بود. زورگاری عمرم بود. نفسم بود. زندگیم بود. کسی که به سرش قسم می خوردم و دلم رو، دل پاکم رو بی دریغ و با همه وجود به پاش ریختم. اینقدر پاک و ساده که وقتی رو دست خوردم باورم نشد! اونقدر که وقتی خواست منو در آغوش بکشه باورم نشد! اونقدر که وقتی خواست در اتاق رو خواست روم قفل کنه باورم نشد! نه باورم نشد که سروش خواست بهم رو دست بزنه و من ساده لوحانه فکر کردم از خواستن و نیاز بوده!
پهلو به پهلو شدم و ملافه مو مچاله کردم. با خودم فکر کردم اگه اون اتفاق نمی افتاد، اگه اون مهمونی کذایی نبود، کی می خواستم بشناسمش؟ اگه من باهاش بودم چی می شد؟ حالا من می شدم معشوقه رسمی سروش مقیمی! سروشی که من با احساسات پاک و بی آلایشم براش جون گذاشتم و اون با حقه و زرنگی منو به سمت خودش جلب کرد. به بدترین شکل بهم نارو زد!
نفس عمیقی کشیدم. چه شب تلخی بود. چرا تمومی نداشت. ساعتم رو نگاه کردم. یک و نیم بود. ای خدا چرا اینقدر ساعتها کش می اومد؟ چرا لحظات اینقدر طولانی بود؟ چرا تمومی نداشت؟ چرا من اینقدر بی قرار بودم؟ حجم این چهار دیواری تنگ و تاریک چرا اینقدر روی سینه ام سنگینی می کرد؟
بلند شدم و روی تخت نشستم. زیر موهام عرق کرده بود. کلافه دستی به گردنم کشیدم و بی اراده کلیپسم رو برداشتم و موهامو جمع کردم. ویولون و آرشه ام رو برداشتم. شالی روی شونه هام انداختم و بدون فکر از اتاق زدم بیرون. نمی خواستم اون موقع شب کسی رو با صدای بالا و پایین شدن آسانسور زابراه کنم. آروم پله ها رو به سمت پایین پیش گرفتم. چراغ لابی پایین روشن بود و مستخدم هتل داشت پشت پیشخوان چرت می زد. آروم از در زدم بیرون و راه ساحل رو پیش گرفتم. با قدمهای اول، ماسه میون انگشتای پام فرو رفت. مهم نبود. آروم قدم برداشتم تا به جایی رسیدم که احساس کردم هیچ صدایی از هیچ بنی بشری در نمیاد. جایی که اگه حنجره ام رو هم پاره می کردم کسی نمی شنید.
دو روز مونده بود به عید نوروز. دلم بدجوری گرفته بود. حوالی عصر بود که پسرا چمدوناشون رو گذاشتن تو لابی که به پرواز فردا صبح دیر نرسن. عید بود و من امسال عیدم رو با دو دختر دیگه، تنها مثل خودم جشن می گرفتم. می خواستیم فکر کنیم که شادیم، که دلمون خوشِ. اما تو نگاه هر سه تامون یه غم، یه کمبود بود، که با هیچ چیز جبران نمی شد.
بغض داشتم اما نمی خواستم گریه کنم. اشک دیدم رو تار کرده بود، اما نمی خواستم فرو بچکه. نمی خواستم باور کنم که کم آوردم. که محتاجم و نیازمند. محتاج دو تا دست گرم و مهربون. محتاج یه نگاه سخاوتمند که محبت رو ازم دریغ نکنه. نمی خواستم باور کنم که به گریه کردن نیاز دارم. حالم خراب بود و خودم هم نمی خواستم باور کنم.
چونه ام رو به گوشه ساز تکیه دادم. آرشه رو روی تار کشیدم و صدای سوز آهنگ، فضا رو شکافت. آروم زمزمه کردم:

بـــاز یه بغضـــی گلومــــو گرفته
بـــاز همون حــس درد جدایی
من امــروز کجامـــو، تو امـــروز کجایی؟!!
حــــال تو بــدتر از حـــال من نیست...
پـــشت این گــریه خالـــی شدن نیست
همه درد دنـــــیا یه شب درد من نیست
تو از قـــبله من، گرفتـــی خدا رو
کجایـــی ببینی یه شب حـــال ما رو
فقط حـــال من نیـــست که غـــرق عذاب
ببین حـــال مـــردم مثل من خرابه...
کجایی؟!!!!
بـــاز یه بغضـــی گلـــومو گرفته
بـــاز همون حس درد جدایـــــــی
من امروز کجـــامو تو امــــروز کجـــایی؟!!
من امروز کجام و تو امروز کجایی...

صدای آروم کف زدن کسی باعث شد که وحشت زده به عقب برگردم. با دیدن سایه روشن مردی زیر نور ماه، سریع سازم رو روی ماسه ها رها کردم و اشکامو پاک کردم. مهیار خم شد و سازم رو برداشت و به دستم داد و گفت:
_خیـــلی قشنگ بود. خیلی آروم شدم!
سازو از دستش گرفتم. سر به زیر بودم و نگاه مهیار معذبم می کرد. نمی خواستم منو زار و گریون ببینه. دوباره به گونه هام دست کشیدم که آروم گفت:
_چرا نمی خوای کسی اشکت رو ببینه؟
با لجاجت گفتم:
_گریه نمی کردم!
انگشتش رو زیر چونه ام کشید و یه قطره از اشکی که از زیر چونه ام در حال افتادن بود، رو گرفت و بین انگشتاش محوش کرد. نفس عمیقی کشیدم. چیزی مثل یک آه. سرم رو بالا کردم. چشمای سیاهش زیر نور ماه برق می زد. صورت گردش کمی کشیده تر شده بود و این شاید به دلیل همون ته ریش کم پشتی بود که حالا کاملاً در اومده بود! صورت سفیدش با سیاهی موهاش تناقضی عجیب درست کرده بود. ابروهای پر پشتش در هم شد و گفت:
_نمی دونستم ساز می زنی!
لبخند کجی زدم و گفتم:
_از بچگی همدمم بوده. یه جورایی با این ساز به همه دنیا دهن کجی می کنم.
لبخند کجی زد و گفت:
_دهن کجی؟
سرم رو به سمت دریا چرخوندم. دوست نداشتم منو با نگاهش موشکافی کنه. چه امشب مهتاب عالم تاب شده بود! چه این نور نقره ای اینطوری با سخاوت خودش رو پهن ساحل و دریا و و ما دو نفر کرده بود! آروم گفتم:
_بابا با ساز زدنم موافق نبود. یه جورایی موسیقی رو فقط برای تفریح می دونست.
باز دوباره این بغض لعنتی راه گلومو بست. خیلی وقت بود که خودم رو خورده بودم اما حس می کردم دیگه تحمل ندارم. مهیار چند قدم از من فاصله گرفت و پشت به من، رو به دریا ایستاد. باد لابلای موهاش می پیچید و شاخه های کوتاه موهاشو به بازی می گرفت. دستاشو از جیب شلوارش بیرون کشید و اونارو تو سینه جمع کرد و گفت:
_فکر نمی کردم یکی به بی خوابهای شبونه اضافه شده باشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
_بی خوابای شبونه؟
چرخید به سمتم و گفت:
_یه مدتِ شبا خواب ندارم. بیشتر وقتا میام لب ساحل قدم می زنم. گاهی تا خود صبح...
حرفشو ناتموم گذاشت و با کلافگی سرشو به سمت مخالف چرخوند. پس اون خستگی ها و بی حوصلگی ها فقط به خاطر بی خوابی بود؟ آروم گفتم:
_امشبم بی خواب شده بودی؟
چند قدم اومد جلو و گفت:
_نه اتفاقاً. امشب زیادی بی خواب نبودم. البته خوابم هم نمی اومد. تازه می خواست چشام گرم شه که یه صدای سوزناک شنیدم. کنجکاو شدم ببینم این صدا از کجاست؟ اومدم تو لابی و از پنجره دریا رو دید زدم...
مکثی کرد. دوباره خیره شد تو چشمام. کمی لبش رو گزید و گفت:
_دیدم امشب یه خانومی هم مث من بی خوابه. یه خانومی که این وقت شب بدون هیچ پوشش مناسبی، با یه ساز اومده لب ساحل و واسه غصه های دلش ساز می زنه.
بعضم شدیدتر شد. لبخند تلخی زدم و چند قدم ازش دور شدم و گفتم:
_ببخشید!
از پشت سرم آروم گفت:
_واسه چی ببخشمت؟ واسه بی خوابیت؟ یا غصه های دلت؟ یا بغضی که پنهونش می کنی؟ یا اشکی که نمی ذاری بریزه؟
با صدایی که از بعض می لرزید گفتم:
_چرا می خوای ثابت کنی که من ضعف دارم؟
آب دهانم رو قورت دادم تا بلکه بغضم فرو بره و به سختی گفتم:
_چرا مدام تأکید می کنی که من داشتم گریه می کردم؟
بیش از این تحمل حجم این بغض رو نداشتم. وجود مهیار آرامش نیمه شبم رو گرفته بود. اون تنهایی که بهش نیاز داشتم و مهیار با حضورش نقضش می کرد. آروم روی ماسه ها نشستم و سازم رو کنارم روی ماسه ها رها کردم. نمی دونم چقدر طول کشید تا کنارم روی زمین نشست. آروم گفت:
_هنوزم بهش فکر می کنی. درسته؟
مبهوت نگاهش کردم. به دریا خیره شده بود. ابروهای خوشحالتش گره خورده بود. صورتش بی حس و حالت بود. بغض آلود گفتم:
_کیو میگی؟
زهرخندی زد و گفت:
_نکن ندا. محض رضای خدا نکن. اون بغض لعنتی رو بریز بیرون. تا کی می خوای خودت رو اونی نشون بدی که نیستی؟
نفس عمیقی کشید و در حالی که دوباره به آب خیره شده بود، سرد و بی روح گفت:
_هنوزم بهش فکر می کنی؟ به... اون....سروش؟!!
دیگه تحمل نداشتم. چرا باورم نداشت؟ چرا فکر می کرد هنوزم تو فکر اون عشق پوچ و بیخودم؟ آروم با صدایی که برای خودم هم نا آشنا بود نالیدم:
_مهیار!
نگاهم کرد. تو تاریک و روشن فضا می تونستم خستگی نگاهش رو درک کنم. حسی که مدتی بود مهمون چشماش شده بود. همون بی رمقی و بی حسی که شاید الان به دلیل بی خوابی اش بود. نگاه خسته اش مهربون شد و گفت:
_می دونم که بهش فکر نمی کنی. می دونم اون لیاقتت رو نداشت. اما... ندا... بگو...بگو که این بغض و تنهایی ...به خاطر اون لعنتی نیست.
اینقدر رک و بی پرده پای سروش رو وسط کشید، که اشکم بی اختیار جاری شد. نمی دونم شاید شوکه شده بودم. انتظارش رو نداشتم که مهیار بزرگترین غم زندگیم رو به رخم بکشه. به یادم بیاره که اگه اینجام فقط و فقط به خاطر حماقت خودم و خیانت سروشه. گلوله های درشت و پی در پی اشک صورتم رو می شست. میون گریه گفتم:
_چی رو می خوای بدونی؟ می خوای چی رو ببینی؟ بدبختی مو؟ بیچارگی مو؟ تنهایی مو؟ این که همه احساسم زیر دست و پای اون سروش حیوون له شد؟ این که زندگیمو باختم؟ هان؟ چی رو می خوای بدونی؟
سرم رو روی زانوهام گذاشتم و با شدت گریستم. شونه هام می لرزید. برام مهم نبود کسی منو ببینه. صدامو بشنوه. مهم نبود که مهیار کنارمه. فقط می خواستم این بعض چند ماهه رو پاره کنم. نالیدم:
_دیگه خسته شدم مهیار. می فهمی؟ خسته شدم! حتی تو هم باورم نداری. سروش برام مرد. همون لحظه که اون دختره هیچی ندار بهم گفتم که سروشو گرفتن، من گور عشق کذایی ام رو با دستام کندم. من سروشو کشتم خودمم کنارش مردم. تو چه می دونی من چی کشیدم؟ فقط با خودت گفتی یه بچه ننه یِ لوسِ تیتیش مامانی با یه شکست عشقی از خونه باباش در رفته اومده اینجا بی خیالی طی کنه. تو چی می دونی ازم مهیار؟ چی می دونی؟
چشمای اشک آلودم رو به نگاهش دوختم. نگاهش رنگ غم داشت. اما مثل همیشه می خواست قوی باشه، حامی باشه، رابین هود باشه! صورتش در هم بود ولی سکوت کرده بود. آروم زمزمه کردم:
_تو هیچی نمی دونی مهیار، هیچی!
سرم بی حال بود. آروم از کنار بلند شد و رایحه عطرش هم به هوا برخاست. بهتر! نیاز داشتم که به حال خودم باشم. شاید اونم اینو درک کرده بود. به دریا خیره شده بودم و سکوت رو با همه وجودم لمس می کردم. داشت داشتم آرامش رو ببلعم. دوست داشتم این حس رخوت رو تا ابد داشته باشم و مغزم هیچ فعالیت و واکنشی نداشته باشه. من این نشئه شدن از غم رو دوست داشم. این خلسه رو می خواستم.
نمی دونم چقدر گذشت که صدام کرد:
_ندا!
صورت اشک آلودم رو به سمتش چرخوندم. لبخندی زد و دستشو به سمتم دراز کرد. نگاهش مثل همیشه مهربون بود. برادرانه و خالص. چیزی که هیچ وقت تو نگاه سروش تجربه اش نکرده بودم. لبخندی زد و گفت:
_من که خوابم گرفت، تو نمی خوای بخوابی؟
لبخند محوی زدم. بینی مو بالا کشیدم و اشکامو پاک کردم و گفتم:
_واقعاً...
حرفمو پاره کرد و گفت:
_همیشه فکر می کردم تو واسه سروش زیادی! خیلی زیاد! اما امشب یقین کردم که اشتباه نکردم. تو خیلی براش زیاد بودی ندا. سروش در برابر تو هیچی نبود.
گیج نگاهش کردم. سرم باد کرده بود بس که نالیده بودم. بی خوابی خسته ام کرده بود. مهیار پوفی کشید و گفت:
_دستم خشک شد. نمی خوای پاشی؟ صبح شد دختر!
انگار تازه به خودم اومدم. با دستپاچگی دستشو گرفتم و بلند شدم. مهیار خمیازه ای کشید و گفت:
_دیگه واقعاً خوابم گرفت!
لبخندی زدم. چقدر احساس آرامش می کردم. در کنار محبت برادرانه و بی غرض مهیار، چیزی که از نگاهش معلوم بود. حسی که بهم القا می کرد فقط و فقط مهربونی بود و نه هیچ چیز دیگه. نمی تونستم به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم. فقط و فقط می تونستم بگم مهیار بهترین دوست و برادر همه زندگیم بود. درست مثل سها و ستایش...

ستایش

صبح با صدای تلفن هتل بیدار شدم. گیج و منگ گوشی رو برداشتم:
_سلام...
_سلام!
_ببخشید مزاحمت شدم. میشه چند دقیقه بیای پایین؟ باید باهات حرف بزنم.
یا خدا این دیگه کی بود؟! چشمام رو باز کردم و گفتم:
_شما؟!
_نگینم.
نگین...نگین....نگین؟ آها یادم اومد! ولی نگین ساعت هفت صبح با من چی کار داشت؟!
_باشه. تا ده دقیقه دیگه میام.
خواب از چشمام پریده بود و به این فکر می کردم که با من چی کار داره؟ با حسرت به سها و ندا نگاه کردم که دوتاشون بیهوش بودن. ندا که دیشب ساعت سه برگشت تو اتاق و ویولونشم دستش بود. فکر کنم بازم دلش گرفته. تو این مدت که با هم بودیم، هر وقت حالش خراب بود می رفت سراغ ویولونش.
با رخوت بلند شدم و آماده شدم. شلوار ورزشی و یه تونیک کوتاه پوشیدم که اگه شد بعدش برم پیاده روی. دویدن کنار ساحل واقعاً لذت بخش بود. تو این مدت من نهایت استفاده رو از ساحل کردم. تقریباً هر روز می رفتم ورزش و بین دوتا صخره ووشو کار می کردم. اون دوتا صخره شده بود پاتوق من. چون کسی نمی تونست اونجا منو ببینه، راحت بودم.
رفتم بیرون. به محض این که در سوییت رو باز کردم، چمدون پسرا رو تو لابی دیدم. یادم اومد که امروز می خوان برن. احتمالاً نگین اینا هم می خوان با بچه ها برن.
رفتم پایین، که دیدم نگین کنار پنجره ایستاده و به نظر می اومد که به شدت تو فکره. حتی وقتی بهش سلام کردم، نفهمید و مجبور شدم برم نزدیکش و بلندتر سلام کنم. بیچاره همچین پرید بالا که انگار اژدها دیده! سلام کرد و گفت:
_ببخشید که مزاحمت شدم.
_اشکال نداره عزیزم. حالا چه کارم داشتی؟
_اینجا نمی تونم بگم. اگه میشه بریم بیرون.
رفتیم کنار ساحل و نشستیم روی یه نیمکت. ساکت بود و حرفی نمی زد. مجبور شدم بپرسم:
_خب؟ با من چی کار داشتی؟
مرتب با انگشتاش بازی می کرد و ترق ترق قولنج انگاشتاشو می شکوند. معلوم بود حسابی با خودش درگیرِ، که یه چیزی رو بگه یا نه؟! دستمو گذاشتم رو دستش که باعث شد بهم نگاه کنه. یه لبخند آرامش بخش بهش زدم و گفتم:
_بگو عزیزم.
یه لبخند بی جون زد و گفت:
_اون پسر عموم بود!
یه کم مکث کرد و گفت:
_اونی که اون روز ما رو با هم دیدین، پسر عمومه. به خدا من دختر بدی نیستم.
_خب چرا اینا رو به من میگی؟
_نمی خوام در موردم بد فکر کنی.
موشکافانه نگاهش کردم و گفتم:
_من؟ یا پولاد و ایلیا؟
سرشو پایین انداخت و گفت:
_می تونم تصور کنم در موردم چه حرفایی زدن.
یادم افتاد به حرف ایلیا. و بعد هم عکس العمل پولاد. وقتی که ایلیا گفت:
"نگینمونم تقلبی از آب در اومد"
برگشت با عصبانیت زل زد تو چشم ایلیا و گفت:
" به ما ربطی نداره ایلیا. ما چیزی نمی دونیم که بخوایم در موردش قضاوت کنیم."
و وقتی ایلیا خواست حرفی بزنه گفت:
" دیگه نمی خوام در این مورد چیزی بشنوم. ما نه چیزی دیدیم، نه چیزی شنیدیم"
و این بار به منم نگاه می کرد."
صدای نگین باعث شد از فکر بیام بیرون:
_می شه خواهش کنم به آقا پولاد و آقا ایلیا هم اینو بگین؟ این که... اون آقا، پسر عموم بود.
_ولی ما چیزی در مورد تو نگفتیم. یعنی بعد از این که تو رو دیدیم، هیچ کدوم حرفی نزدیم. ما بیشتر شوکه شده بودیم!
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
_شوکه؟ یعنی آقا پولاد هیچی نگفت؟
این چرا انقدر روی پولاد حساسه؟ یکی نیس بهش بگه، اگه پولاد انقدر برات مهمه، چرا با پسر عموت دل و قلوه می دادی؟
_نه، هیچی نگفت. من برای این شوکه بودم که تو رو با اون قیافه دیدم. پسرا رو نمی دونم.
با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت:
_منظورت مانتو و...
تو دلم گفتم " بله! مانتو و آرایش "
ولی چیزی بهش نگفتم. می دیدم که چقدر ناراحتِ و نخواستم با حرفام عذابش بدم.
بلند شد و یه کم رفت جلوتر و گفت:
_فکر می کردم پولاد می ره همه چیزو به مامانم می گه.
_اتفاقاً پولاد به ما گفت، نه چیزی دیدیم، نه چیزی شنیدیم.
برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد که گفتم:
_نمی خوام تو زندگیت دخالت کنم، ولی فکر نمی کنی داری هم خودتو گول می زنی هم خانواده اتو؟
روبروم ایستاد و گفت:
_چاره ای ندارم. شدم چوب دو سر طلا.
مکث کرد و منم چیزی نگفتم تا اگه خودش می خواد ادامه بده.
_خانواده ی مادرم یه خانواده ی کاملا مذهبی هستن. و خانواده ی پدرم زیاد تو قید و بند چیزی نیستن. نه اینکه بی دین و ایمان باشن، نه! مثل خانواده ی مامانم نیستن. مامانم زیاد نمی ذاره با اونا رفت و آمد کنیم. ولی...
به دریا نگاه کرد و یه آه سوزناک کشید و گفت:
_دل که این چیزا نمی شناسه. دل می ده، دل می بنده، عاشق میشه! عاشق پسر عمویی شدم که مامانم قد یه ارزن هم قبولش نداره.
_خب، عاشق شدن چه ربطی به تیپ و قیافه ات داره؟
اومد نشست روی نیمکت و گفت:
_سامان دوست داره من اونطوری باشم.
_خودت چیو دوست داری؟
ساکت شد. نگاهشو ازم گرفت و به یه نقطه ی نامعلوم خیره شد و گفت:
_ نمی دونم. دیگه نمی دونم چی درسته چی غلط؟ بعضی عقاید مامانمو قبول دارم، ولی با بیشترش مشکل دارم. از طرفی بعضی عقاید سامان رو هم قبول دارم.
_این که با مانتو و روسری و بدون چادر باشی رو قبول داری؟
با سر حرفم رو تأیید کرد و گفت:
_ولی مامانم میگه چادر حجاب کامل. به نظر اون هر کی چادر نمی پوشه بی حجابه.
خندیدم و گفتم:
_مثل من، نه؟
لبشو به دندون گرفت و نیمچه لبخندی زد. تو این مدت فهمیده بودم که حاج خانوم با من مشکل داره. حالا می فهمیدم به خاطر چی.
_واقعاً نمی دونم چی بگم نگین جان؟ ولی سعی کن با مادرت حرف بزنی. سعی کن بهش بفهمونی بدون چادر هم می تونی حجاب داشته باشی.
_خیلی سعی کردم. ولی مرغش یه پا داره.
همون لحظه موبایلش زنگ خورد و نگین جواب داد. خواهرش بود که ازش خواست برگرده هتل. انگار می خواستن برن فرودگاه. بلند شدیم و رفتیم به طرف هتل. وقتی می خواستیم از هم جدا شیم، برگشت به طرف من و گفت:
_مطمئن باشم که پولاد به مامانم چیزی نمی گه؟
_آره عزیزم مطمئن باش!
یه لبخند شیرین زد و اومد جلو، منو بوسید و گفت:
_خوشحالم که باهات آشنا شدم.
همون لحظه پولاد، ایلیا و مهیار از در هتل اومدن بیرون. نگین با دیدن پسرا دستپاچه شد و خداحافظی کرد و رفت.از کنار پولاد که رد می شد سرش تا آخرین حد پایین بود و پولاد با اخم نگاهش می کرد. هر سه تاشون چمدون به دست اومدن نزدیک منو سلام کردن.
از سلام کردنشون پیدا بود که چقدر خوشحالن. سه تاییشون حسابی خوش تیپ کرده بودن. ایلیا مثل همیشه یه تیشرت و شلوار جین پوشیده بود و به قول سها، خودشو با ژل و چسب مو خفه کرده بود. مهیارم یه پیرهن آستین کوتاه تنگ و شلوار کتون پوشیده بود. و پولاد هم مثل همیشه با تیپ مردونه، شلوار پارچه ای و پیراهن چهار خونه ی نارنجی قهوه ای، که خیلی هم بهش می اومد. ایلیا چمدونش رو گذاشت زمین و خندون گفت:
_اگر بار گران بودیم و رفتیم.
مهیار زد سر شونه اشو گفت:
_اینو باید به سها می گفتی.
_نه داش. برای سها شمش طلام. باید منو روی سرش بذاره.
پولاد خندید و گفت:
_مگه اینکه خودت از خودت تعریف کنی.
ایلیا چمدونش رو برداشت و رفت به طرف تاکسی و گفت:
_خیلیا تعریف می کنن.
مهیار چمدونش رو برد به طرف تاکسی و پولاد گفت:
_سوییچ ماشین رو دادم به ندا. اگه لازم داشتین تو پارکینگِ.
_ممنونم.
_راستی به خاله هم گفتم به شما هم می گم، مراقب اتاقای ما هم باشین. یه سری مدارک داریم که...
_مراقبیم. نگران نباش.
مهیار اومد و گفت:
_مواظب خودتون هم باشین. به خاله هم سپردم، اگه کاری داشتین حواسش بهتون باشه.
خندیدم و گفتم:
_چشم. مواظبیم.
مهیار برگشت. یه کم این پا اون پا کرد و گفت:
_مواظب ندا هم باش. فکر کنم زیاد حالش خوب نیست.
_به روی چشم!
پولاد گفت:
_راستی، اگه شبا می ترسین به خاله بگین بیاد پیشتون.
با صدا خندیدم و گفتم:
_آخه از چی بترسیم؟
مهیار با نگرانی گفت:
_آخه عید و هتل هم زیادی شلوغ شده.
فهمیدم منظورش چیه! می ترسید کسی مزاحممون بشه. برای اینکه مطمئن بشه گفتم:
_نگران نباش. درو قفل می کنیم. در ضمن خاله و ناخدا هم که همیشه تو هتلن.
اینبار پولاد خواست چیزی بگه که ایلیا اومد بینشون و از پشت دست انداخت روی شونه ی هر دوشون و گفت:
_نمی خواین دل بکنین؟
بعد هم اشاره کرد به یه تاکسی دیگه و گفت:
_خشم اژدها هم اومده. خدا بخواد یکی دو ساعت دیگه از دستش خلاص می شیم.
منظورش حاج خانوم بود که اومده بود و سوار تاکسی شده بود. نگین و نگار هم بودن. مهیار اخم کرد و گفت:
_ کچلمون کرد این چند روز.
پولاد با اعتراض گفت:
_ نکه خیلی هم باهاش وقت گذروندی. من بودم همش از زیر کار در می رفتم.
مهریار خندید و گفت:
_ اخه استاد به تو خیلی لطف داشت.
بعد هم با ایلیا شروع کردن خندیدن و کف دستشونو محکم کوبیدن به هم. پولادم با حرص نگاشون می کرد. تا پولاد خواست حرفی بزنه صدای حاج خانوم رو شنیدیم که با حرص گفت:
_ فکر کنم دیرمون شده.
ایلیا خندشو قورت داد و اروم گفت:
_ ستایش اگه دیگه منو ندیدی حلال کن.
خندیدم و گفتم:
_ بسه دیگه. انقدر غیبت نکنین.
پولاد بازم همون لبخند مهربون رو لباش بود. چمدونش رو برداشت و با مهیار رفتن به طرف تاکسی و چمدونشون رو گذاشتن تو ماشین. ایلیا یه چشمک بهم زد و گفت:
_حواست به جوجوی منم باشه ها. یه وقت نخواد غذا درست کنه یه بلایی سر خودش بیاره.
_برو بچه. برو تا نیومده یه بلایی سرت نیاورده.
سرشو کرد بالا و یه نگاه به طبقه ی سوم و اتاق ما کرد و آروم گفت:
_خواب بود، نمیاد!
_پس خدا رو شکر کن.
یه لبخند بی جون زد و گفت:
_از طرف من ازش خداحافظی کن و سال نو رو هم پیشاپیش بهش تبریک بگو. در ضمن سال نو تو هم مبارک.
پولاد و مهیار که کارشون تموم شده بود، اومده بودن کنار ما، هم پیشاپیش سال نو رو تبریک گفتن و هر سه سوار ماشین شدن. قبل از این که پولاد سوار بشه یه چیزی یادم اومد.
_آقا پولاد.
برگشت و نگام کرد.
_باید یه چیزی بهتون بگم.
در ماشین رو بست و اومد کنارم و مثل همیشه به یه نقطه ی نامعلوم نگاه کرد و گفت:
_چیزی شده؟
_راستش... در مورد نگین...
تا گفتم نگین سرشو بلند کرد و مستقیم نگام کرد، که باعث شد من اینبار نگاهمو ازش بگیرم. سنگینی نگاهشو روی خودم احساس می کردم.
_اون پسره که اون روز با نگین بود...
_خب؟
_اون پسر عموش بود.
نگاش کردم که دیدم داره مستقیم نگام می کنه. اخم کرد و نگاهشو ازم گرفت و گفت:
_خب به من چه؟
حرصم گرفته بود از اینطور جواب دادنش. انگار من با یه پسر غریبه بودم که برای من اخم و تخم می کرد. با حرص گفتم.
_نگین گفت که بهت بگم. منم گفتم شاید برات مهم باشه. حالا هم برین تا دیرتون نشده. خداحافظ.
چند قدم رفتم که صداشو شنیدم.
_ستایش...
اولین بار بود اسممو بدون پیشوند و پسوند صدا می کرد. با شنیدن اسمم بی اختیار ایستادم. صداشو پست سرم و خیلی نزدیک شنیدم.
_برام مهم نبود.
_باشه. خدانگهدار.
دوباره خواستم برم که صدام کرد.
_ستایش...
پشتم بهش بود و نمی دیدمش.
_مراقب خودت باش.
و بعد هم صدای پاشو شنیدم که ازم دور می شد. نمی دونم چرا دوست نداشتم برگردم. یا حتی دوست نداشتم چشمای بستمو باز کنم. حتی نمی خواستم لبخند روی لبم رو پاک کنم. شاید می ترسیدم چشمامو باز کنم و تنها شدنمون رو ببینم. می ترسیدم باز کنم و ببینم همسایه هامون دیگه نیستن. دیگه نیستن تا صبح با صداهای خنده هاشون بیدار بشیم و غر بزنیم. دیگه نیستن تا عصر که تو آلاچیق می شینیم، منتظر اومدنشون باشیم. منتظر این که بیان و ایلیا با شیطنتاش ما رو بخندونه. منتظر اینکه نگاههای خسته و نگران مهیار رو ببینیم. منتظر این که سها یا ندا بپرسن پولاد کجاست و مهیار بگه کلاس داشت.
چشمامو باز کردم و رفتم تو. رفتم توی آسانسور و دکمه سه رو زدم. در که باز شد با دیدن اتاق آبی روبروم و دو تا در بسته، غم نشست تو دلم. هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر به همسایه های ناخواسته ام عادت کنم. انقدر که با رفتنشون اینطوری با حسرت به در اتاقشون نگاه کنم. رفتم روی کاناپه نشستم و زل زدم به آسمون آفتابی.
خودم تو اتاق آبی بودم و فکرم همه جا بود. فکرم پی "مراقب خودت باش " گفتن پولاد بود. پی نگرانی تو چشماش. پی سوییچ دادنش به ندا. به اینکه به خاله گفته بود مراقب ما باشه. به مهم نبودن نگین. و مهم بودن مراقبت از خودم. واقعاً مهم بود؟! می خواست که مراقب خودم باشم؟ یا همینطوری یه حرفی زد و رفت. یه حرفی که یه همسایه به همسایه اش می زنه. ولی نه. من همکارشم بودم. یعنی همکارا هم از هم می خوان که مراقب هم باشن؟ آره حتماً میگن. مهیارم گفت. ایلیا هم گفت. همه اشون گفتن مراقب خودمون باشیم. همسایه ان دیگه. گفتن مراقب خودمون باشیم. دیگه فکر کردن نداره. تجزیه تحلیل نداره. لبخند نداره. بستن چشم نداره. خالی شدن ته دل نداره. یه مراقب خودت باش ساده بود!
چشمامو روی آسمون بستم و سرمو تکیه دادم به پشت مبل و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم. خالی کنم از هر فکر و خیال بی خود. فکر و خیالی که آخرش به هیچ جا ختم نمی شه. که آخرش بن بسته.
صدای ویولونی که از اتاق می اومد و داشت با آخرین توان از دنیا گله می کرد، باعث شد چشمامو باز کنم. فکر می کردم سها و ندا خواب باشن! ولی انگار ندا بیشتر از من دلش گرفته. رفتم درو آروم باز کردم و رفتم تو سوییت. سها روی اپن نشسته بود و حسابی تو فکر بود. انقدر که متوجه اومدن من نشد. یه تیکه نون هم دستش بود و هر چند وقت یه بار بهش گاز می زد. ندا هم کنار پنجره ایستاده بود و ویولون می زد. انقدر غمگین می زد که هر لحظه امکان داشت سها بزنه زیر گریه!
آروم رفتم نزدیک سها. سها تا منو دید دستشو گرفت جلوی صورتش و گفت:
_هیــــس! هیچی نگو، بذار تو خودش باشه.
دستشو گرفتم و آوردمش پایین و گفتم:
_چی چی رو تو خودش باشه؟! پاشو بیا پایین ببینم!
و آروم رفتم به طرف ندا. سها رو هم با خودم می کشیدم. دوست نداشتم ندا رو تو این حال ببینم. رفتیم پشت سرش. هنوز ما رو ندیده بود و داشت به یه حال خاص ساز می زد، و چقدرم قشنگ می زد! ولی سازش غصه داشت. غم داشت و من نمی خواستم حتی سازش هم غم داشته باشه، چه برسه به خودش!
با اشاره ی من سها از طرف راست، و منم از طرف چپ ندا رو در یه زمان بغل کردیم و شروع کردیم به جیغ زدن. ندا هم که شوکه شده بود با ما جیغ می زد. چند لحظه که گذشت، منو سها زدیم زیر خنده و به چشمای خیس و قیافه ی ترسیده ندا می خندیدم. بیچاره کُپ کرده بود. دستشو گذاشته بود روی قلبش و چشماشو بسته بود. تو یه لحظه چشماشو باز کرد و ویولون رو گذاشت روی تختش و بالشش رو برداشت و افتاد به جون ما...
_شما دوتا آدم نمیشین! نمیگین سکته می کنم؟! بزنم لهتون کنم؟!
یکی به من می زد یکی به سها. ما هم از بس خندیده بودیم بی حس شده بودیم و روی تخت افتاده بودیم و ندا هم فقط ما رو با بالش می زد.
تو یه لحظه سها دستشو کشید و اونم افتاد رو تخت. و منو سها محاصره اش کردیم و دیگه نتونست جُم بخوره. هر سه تاییمون به زور روی تخت سها خوابیده بودیم و حالا دیگه ندا هم با ما می خنیدید. کلی قلقلکش دادیم تا سر حال اومد و دیگه خبری از غم و غصه نبود.
اون روز تا عصر کلی شیطنت کردیم و نذاشتیم غم به دل هیچکدوممون بیاد. نمی خواستیم سال جدید رو با غصه شروع کینم.
ما سه تا دختر جوون بودیم. سه تا دختر با آرزوهای بزرگ. آرزوهایی که اون سال سر سفره ی هفت سین ساده و بی آلایشمون، تو یه اتاق ساده و بدون هیچ تجملی، از خدا خواستیم. سفرمون کوچیک بود. ساده بود. اشرافی نبود. شاید اگه خاتون بود می گفت در شأنمون نیست! ولی ما دوستش داشتیم. چون مال خودمون بود. چون با دستای خودمون درستش کردیم.
و سر همون سفره ی ساده و کوچیک، از خدای بزرگمون چیزای زیادی خواستیم. خواستیم که راه درست رو بهمون نشون بده. خواستیم که تو راهی که قدم گذاشتیم تنهامون نذاره.
آرزوی دلامون رو از خدا خواستیم و با مُقَلِب اَلقُلوب زمزمه کردیم و با مُدَبِر اَلیلَ وَ اَلنَّهار آرامش گرفتیم.
با مُحَوِّل اَلحَولِ وَ اَلاَحوال امیدوار شدیم و خواستیم حَوِّل حالِنا اِلی اَحسَنِ اَلحال...