ستایش

_ندا مهیار گفت تا کی مهمون دارن؟
_گفت احتمالاً تا غروب هستن.
سها یه تیکه سنگ برداشت و انداخت تو آب و گفت:
_پس بریم تو. الان که هوا تاریک شد.
هر سه بلند شدیم و با پاهای برهنه راه افتادیم. انگار هیچ کدوم دوست نداشتیم لذت راه رفتن روی شن های ساحل رو از دست بدیم. قبل از این که از ساحل بیرون بریم، کفشامونو پوشیدیم و رفتیم توی هتل.
هر سه تامون ساکت بودیم. دلتنگی حالمون رو خراب کرده بود. خودم هم نمی دونم تا کی باید ادامه بدیم؟ نمی دونم باید تا کی از بابا فرار کنیم؟ نمی دونم بابا با نبودنمون از خر شیطون اومده پایین، یا هنوزم معتقده ما باید بریم آلمان؟ باید باهاش تماس بگیرم. باید باهاش حرف بزنم. می دونم دلش برامون تنگ شده. اینو از تماس قبلی که باهاش داشتم فهمیدم. صداش دلتنگ بود. نگران بود! حداقل تو این مورد مثل ندا نبودم، که فکر کنم بابام دلتنگم نیست. ولی اجباری که ندا می گفت روی زندگی ما هم بود. باید بفهمم هنوزم می خواد مجبورمون کنه بریم یا نه؟ باید باهاش حرف بزنم تا تکلیفمون روشن شه.
سوار آسانسور که شدیم، سها باز شروع کرد به خوندن نوشته های روی در و دیوار. ندا هم تو آینه به خودش نگاه می کرد و تو فکر بود. آسانسور که ایستاد و در باز شد، سه تا پسرا رو دیدم که تو لابی نشستن و حرف می زنن. تا سلام کردیم، مهیار که روی کاناپه دراز کشیده بود به زور بلند شد. معلوم بود امروز خیلی خسته شده. ظهرم حسابی پکر بود. گفت:

_ایلیا به بچه ها نگفتی بیان تو؟
_مگه باید می گفتم؟
مهیار با حرص نگاهش کرد و به ما گفت:
_شرمنده به خدا. خیلی وقته مهمونمون رفته. باید می اومدم بهتون می گفتم، ولی یادم رفت.
_اشکال نداره، ما هم قدم زدیم. خوب بود.
و خواستیم بریم تو اتاق که شنیدم ایلیا آروم گفت:
_بگیم دیگه.
پولاد آروم تر گفت:
_نمی خواد ایلیا.
مهیار هم گفت:
_چه اشکالی داره؟ خب اونم همکارمونه.
با شنیدن همکار، ناخودآگاه برگشتم به طرفشون. ندا و سها رفته بودن تو و منتظر بودن منم برم. مهیار و ایلیا و پولاد هم تا نگاه منو دیدن، یه لبخند خجول زدن و هر کدوم به یه طرف دیگه نگاه کردن. شونه امو انداختم بالا و رفتم تو. سها روسری اشو در آورد و گفت:
_چی شده ستایش؟
_هیچی! احساس کردم بچه ها یه چیزی می خواستن بگن.
ندا و سها ولو شدن رو کاناپه و منم لباسامو در آوردم . یه تاپ آستین دار و شلوار پوشیدم و رفتم بشینم کنارشون، که در اتاق رو زدن. سها و ندا که خیال در باز کردن نداشتن. خودم رفتم درو یه کم باز کردم. وقتی دیدم مهیارِ، با همون لباسا رفتم بیرون. پولاد هم اونجا بود. تا منو دید رفت طرف تلویزیون و خودشو مشغول نشون داد. ایلیا هم اومد کنار مهیار و یه چیزی در گوشش گفت. مهیار با آرنج زد تو پهلوی ایلیا، که ایلیا با این کارش عقب تر رفت.
_کاری داشتی مهیار؟
_آره... خب...
_خب؟ بگو..
ایلیا اومد جلو و مهیارو عقب زد و گفت.
_انگار می خواد اتم بشکافه! من می گم. ببین آبجی ستایش، ما تا فردا باید چند تا صورت وضعیت رو تحویل کارفرما بدیم. امروز به دستمون رسیده و خیلی هم وقت نداریم.
یه نگاه به پولاد کرد و با یه حال زار گفت:
_فکر کنم باید تا صبحم بیدار بمونیم. هستی؟
مهیار که خستگی از سر و روش می بارید، سریع گفت:
_ببخش مزاحمت شدیم. ولی خیلی واجبه. آخر سالِ و ...
نذاشتم حرفشو تموم کنه، خندیدم و گفتم :
_میرم خودکارمو بیارم.
خواستم برم تو که مهیارم صدام کرد و آروم گفت:
_میشه بیام تو؟ باید یه چیزی بگم.
درو باز گذاشتم. اومد تو از همون جا به ندا و سها سلام کرد و آرومتر گفت:
_ستایش جان، ببخش اینو میگم. برای من و ایلیا مهم نیست، ولی پولاد یه کم حساسه.
گیج نگاش کردم و گفتم:
_یعنی چی ؟ به چی حساسه؟
این پا و اون پا کرد و گفت:
_میشه لباس و روسری بپوشی بیای بیرون؟
چند لحظه تو همون حالت نگاهش کردم. وقتی فهمیدم منظورش چیه و پولاد به چی حساسه، دستپاچه گفتم:
_باشه باشه، فهمیدم.
خندید و تشکر کرد و رفت بیرون. درو که بست، دستم روی دستگیره در موند. با خودم گفتم "پس سر به زیریش برای اینه!"ندا که اومده بود کنارم، گفت:
_سر به زیری چی؟ مهیار چی می گفت؟
_می خواست امشب بهشون کمک کنم. باید تا فردا یه صورت وضعیت رو تحویل بدن.
_جریان سر به زیری چیه؟
روی دسته ی مبل نشستم و گفتم:
_مهیار میگه خواستم برم بیرون، لباس درست بپوشم. میگه پولاد حساسه!
سها صاف نشست و گفت:
_آخی بچه ام می ترسه به گناه کشیده بشه!
با حرص گفتم:
_آدم هم انقدر ضعیف نوبره!
ندا اومد کنار سها نشست و گفت:
_فکر نمی کنم اینطوری باشه. اگه اینطوری بود، وقتی با روسری و لباس پوشیده هم هستیم، نگاهمون می کرد. ولی دیدی که همیشه سرش پایینه.
_نه جانم! فقط به ما می رسه سرش پایینه. با نگین و نگار اینجوری نبود!
_خب اونا رو که دیدی. با چادرن و یه نخ موهاشونم پیدا نیس. ولی ما...
سها گفت:
_ولی ما چی؟
_خب قبول کنین. موهامون یه کم پیداست.
تونیکم رو برداشتم و همینجور که می پوشیدم گفتم:
_با این یه ذره مو که آدم به گناه نمی افته.
ندا گفت:
_خب اینجور آدما یه اعتقاداتی دارن. به نظر اونا باید همه جا پوشیده باشه.
_حالا تو چرا انقدر ازش دفاع می کنی؟
_من دفاع نمی کنم. دارم توضیح می دم. توی کلاسمون این تیپ آدما رو داشتیم. البته نه به این شدت که همه اش سرشون پایین باشه. رفتار پولاد برای منم تعجب آوره!
سها که داشت با کنترل تلویزیون کشتی می گرفت گفت:
_والا ما هم از دین یه چیزایی سرمون میشه. ماهگل از بچه گی این چیزا رو تو گوشمون می خوند. ولی حتی ماهگلم که نمازش سر وقت می خوند، به این چیزا گیر نمی داد که حتماً باید موهامون رو تا ته بپوشونیم.
شالمو هم پوشیدم و خودکارمو برداشتم و به بچه ها گفتم:
_ولش کنین. ما تا اینجاییم باید به دل اینا راه بریم. به هر حال ما پا تو حریمشون گذاشتیم. برای اینکه مشکلی پیش نیاد بهتره این چیزا رو رعایت کنیم. شما بخوابین، فکر کنم کارمون یه کم طول بکشه.
سها با حرص گفت:
_باشه برو به کارت برس.
به حسادت بچه گونه ی خواهرم خندیدم و رفتم. قبل از اینکه درو باز کنم شالمو جلوتر کشیدم و رفتم بیرون. ایلیا و مهیار روی زمین نشسته بودن و پولاد روی کاناپه، میز رو کشیده بود جلوتر و مشغول بود. ایلیا تا منو دید خندید و گفت:
_بیا خواهر که محتاج کمکتیم.
مهیار هم خندید و یه نگاه به پولاد کرد و زیر لب گفت:
_ممنون.
پولاد هم گفت:
_ بخشید که بی موقع شد.
_اشکالی نداره.
پولاد پوشه رو برداشت و بهم داد. منم روی یه مبل نشستم و شروع کردم. ایلیا طبق معمول نمی تونست یه جا بشینه. و هر چند دقیقه یه بار بلند می شد یه کاری می کرد که باعث میشد پولاد یه چشم غره بهش بره و مهیارم سرشو تکون می داد و می خندید.
من دوتا پوشه رو تموم کردم، ولی ایلیا هنوز یکی هم کامل نکرده بود. وقتی دید پوشه ی دوم رو تموم کردم، یه نگاه بهم کرد و خندید. می دونستم این خنده برای اینه که فهمیده اون روز چطوری مجبورش کردم کاراشو خودش بکنه.بعد هم دوباره بلند شد، که باعث شد پولاد بگه:
_کجا؟ بشین کارتو بکن دیگه.
_بابا مردم از بس نشستم. دارم میرم یه سی دی بیارم.
_چقدرم که تو می شینی.
ایلیا رفت تو اتاقشون و با یه سی دی اومد بیرون و گفت:
_جون داداش یه سی دی زدم در حد لالیگا!
سی دی رو گذاشت تو دستگاه و روشنش کرد. یه آهنگ ملایم بود که آدم رو به خلسه می برد.یه آهنگ از احسان خواجه امیری بود. که انگار داشت لالایی می خوند.
"منو از این عذاب رها نمی کنی
کنارمی به من نگاه نمی کنی
تمام قلب تو به من نمی رسه
همین که فکرمی برای من بسه"
کم کم داشت خوابم می برد، که مهیار و پولاد یه صدا گفتن:
_ایلیا!
ایلیا یهو از جا پرید و گفت:
_چه خبرتونه؟ سکته ام زد!
گفتم:
_ایلیا خوابمون برد با این آهنگ.
پولاد هم حرفمو تأیید کرد و ایلیا با یه لبخند شیطانی گفت:
_الان حالتونو جا میارم.
کنترل رو برداشت، که همون لحظه در سوییت باز شد و سها و ندا با یه سینی چایی اومدن بیرون. ایلیا به بچه ها نگاه کرد و گفت:
_دمتون گرم، به موقع اومدین. بیا جوجو بشین پیش خودم برات یه آهنگ بذارم.
سها محلش نذاشت و اومد پیش من نشست. ندا هم چایی رو تقسیم کرد. ایلیا چایی اشو که برداشت شروع کرد به عوض کردن ترک. همه منتظر آهنگ حال جا بیارش بودیم، که با شنیدن آهنگ، همه به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده. یه آهنگ جوادی بود که می گفت:
"سازمو بردارم برم پایین چشمه بشینم
شاید عکس رخ اون دلبر نازنینمو آب بیاره ببینم
برای من یه حسرته که یک روز از باغ لباش
به پای جونم بزنم گل بوسه ای بچینمو گل بوسه ای بچینم
خدا میدونه هر دفعه وقتی اونو میبینمش
حرفا میرن ز یاد من حرفا میرن ز یاد من
میشم اسیر اون نگاش اسیر اون قد و بالاش
درنمیاد صدای من در نمیاد صدای من
ساز باوفای من همدم تنهایی من"
وسطای آهنگ بود که ایلیا بلند شد و شروع کرد به رقصیدن. توی آهنگ هر چی می خوند ایلیا هم یه ادای خاص انجام میداد. پولاد که تکیه داده بود و می خندید. مهیار هم روی زمین خوابیده و آروم می خندید. ولی من و سها و ندا دلمونو گرفته بودیم به رقصیدن و ادا اطوارای ایلیا می خندیدم. خیلی باحال می رقصید. معلوم بود این رقص خودش نیست، ولی داره ادا در میاره. رسیده بود به این قسمت آهنگ:

"با تو به عالم میرسه صدای شیدایی من
دلم میخواد داد بزنم چرا نگارم نمیاد
چرا با این که میخوامش اون منو اصلاً نمیخواد
چرا تو سینه ی گلش یه قلب سنگی میزنه
عروس هر انجمنه و بلا و شیرین سخنه
خیلی قشنگ و دلرباست قشنگتر از فرشته هاست
از دو لبش گل میریزه اما معلم جفاست"

که اومد به طرف من و سها نشست رو زمین و دستشو زد به زمین و دستشو بوسید و بلند شد. انقدر بامزه این حرکات و انجام می داد، که از خنده دل درد گرفتم. بعد هم بلند شد و یه چرخ دورمون زد و همینطورم آهنگ رو زیر لب می خوند، که یهو آهنگ قطع شد! پولاد کنترل به دست گفت:
_بسه دیگه. استراحتت هم کردی. بیا بشین سر کارت.
ایلیا با شیطنت دستشو گرفت جلوی پیشونیشو گفت:
_چشم رئیس.
آهنگ بعد وایسا دنیای رضا صادقی بود که هر سه تاشون زیر لب زمزمه می کردن. و آهنگ بعد بازم از جواد یساری بود، که تا شروع شد، شش تاییمون خندیدم. ولی تا ایلیا خواست جم بخوره پولاد آهنگ رو رد کرد. کل سی دی یکی در میون جواد یساری یا آهنگای قدیمی بود، که پولاد همه اشو رد می کرد.
واقعاً کنار ایلیا بودن خستگی نداشت. انقدر شیطون و سر زنده بود، که نمی شد کنارش بود و نخندید. سها و ندا هم کنار ما نشستن و یا با هم حرف می زدن، یا به شیطنتای زیرزیرکی ایلیا می خندیدن.
پولاد چند تا پوشه رو که تموم کرد بلند شد و رفت تو اتاق. وقتی برگشت یه جعبه شکلات آورد و به همه تعارف کرد. بعد هم رو کرد به سها و ندا و گفت:
_می خواین یه کاری بکنین؟
سها گفت:
_چه کاری؟
پولاد یه مهر برداشت و داد دست سها و یه پوشه هم بهش داد، و بهش نشون داد که کجا رو مهر بزنه. یکی دوتا برگه خودش مهر زد و بقیه اشو داد سها. سها هم شروع کرد به مهر زدن.
مهیار هم مهر خودشو داد دست ندا و یه پوشه هم بهش داد. اونم مشغول شد. انگار دوتاییشون خوششون اومده بود. چون باید با ضرب مهر می زدن و به نظر می اومد واقعاً لذت بخش باشه. هر دوشون با لبخند مهر می زدن و بعضی وقتا هم یه چیزایی به هم می گفتن و می خندیدن. انقدر با ذوق مهر می زدن که منم وسوسه می شدم. پوشه امو گذاشتم کنار و رفتم رو زمین کنارشون نشستم و مهر رو به زور از دست سها گرفتم و مشغول شدم. واقعاً لذت بخش بود. خیلی حال می داد! وقتی محکم مهر رو می کوبیدم، یه صدای باحالی می داد. چند صفحه که رفتم جلو، سها مهر رو از دستم گرفت و گفت:
_برو به کار خودت برس. تو کار ما دخالت نکن.
با حسرت به ندا نگاه کردم، که ندا دلش برام سوخت و مهرشو داد. همین که خواستم مهر بزنم، صدای خنده ی پسرا بلند شد. سه تاشون به من نگاه می کردن و می خندیدن. پولاد آروم که شد بهم نگاه کرد. یه لبخند مهربون زد و به ایلیا گفت:
_مهرتو بده به ستایش.
ایلیا مهرشو داد به من و پولاد هم یه پوشه بهم داد و گفت:
_بیا اینو مهر کن. اگه می دونستم انقدر دوست داری، از اول می دادم مهر کنی.
انقدر خجالت کشیدم که نگو. اول نمی خواستم بگیرم، ولی وقتی به ندا و سها نگاه کردم، وسوسه شدم و مهر رو گرفتم. و شروع کردم به مهر کردن. و به این فکر می کردم که کی برای پولاد شدم ستایش بدون خانم؟!! و از کی با ضمیر اول شخص منو خطاب می کنه؟!
یه کم که با مهر کار کردم، یعنی بازی کردم! رفتم سراغ پوشه صورت وضعیتم. هنوز چهار تا پوشه ی دیگه مونده بود تموم بشه. ایلیا هم کلاً بازیگوشی می کرد و هنوز کلی پوشه ی تصحیح نشده جلوش بود. پولاد هم کاراش تموم شده بود و شروع کرد به امضا کردن. زیر هر برگه رو باید به عنوان ناظر پروژه امضا می کرد.

همه ساکت بودیم و فقط صدای مهر زدن سکوتمون رو می شکست، که پولاد گفت:
_مهیار، فردا تو نگین و نگار رو ببر.
مهیار یه کم پولاد رو گیج نگاه کرد و انگار یه چیزی یادش اومده باشه، گفت:
_داداش مگه امروز خودت قرار فردام با کارفرما رو هماهنگ نکردی؟
پولاد یکی زد تو پیشونی اش و گفت:
_بخشکی شانس!
بعد هر دوشون زوم کردن روی ایلیا که به شدت مشغول حساب کتاب بود. ایلیا سنگینی نگاه مهیار و پولاد و البته ما سه تا رو، روی خودش دید. سرشو بلند کرد و وقتی فهمید منظور پسرا چیه، خودشو زد به اون راه و دوباره مشغول شد. قشنگ معلوم بود داره الکی با ماشین حساب کار می کنه. همچین تند می زد رو دکمه ها که نگو. همه داشتن بهش نگاه می کردن؛ همونجور که سرش پایین بود گفت:
_اصلاً حرفشم نزن.
پولاد گفت:
_ایلیا بهت خوش ...
هنوز حرفشو نزده بود که ایلیا گفت:
_عمراً!
مهیار خندید و گفت :
_بیا برو ایلیا، بد نمی بینی. شاید بختت هم باز شد!
ایلیا سرشو بلند کرد و گفت:
_پیشکش.
پولاد گفت:
_همه ی صورت وضعیتاتو خودم انجام می دم.
اینو که گفت ایلیا یه کم شل شد. یه کم سرشو خاروند. یه نگاه به ما سه تا که داشتیم با لبخند نگاهش می کردیم، کرد. سها خندید و گفت:
_به به، چه خوشی بگذره تنبل خان.
ایلیا برگشت یه نگاه به سها کرد و گفت:
_ نچ، نمی ارزه. من با این دوتا دختر آبم تو یه جوب نمی ره. حوصله ی آدمو سر می برن!
مهیار یه نگاه به سها کرد و گفت:
_سها تو هم بیا باهاش برو.
بعد هم به ایلیا نگاه کرد و گفت:
_فکر کنم آب تو و سها تو یه جوب بره.
سها براق شد و گفت:
_حتی فکرشم نکنین با این ...
تا گفت "با این" یه نگاه به پولاد کرد و انگار ترسید بقیه حرفشو بزنه، ادامه داد:
_با این آقا برم.
جالب بود که سها انقدر از پولاد حساب می بره. ایلیا خواست جواب سها رو بده، که پولاد گفت:
_ نخواستم بابا. خودم می برمشون.
مهیار یه نگاه به سها کرد و گفت:
_بیا با پولاد برو. حداقل تو یه چیزی می گی حوصله اش سر نمی ره. از این دوتا دختر که بخاری بلند نمیشه.
یادم به حرف اون روز حاج خانوم افتاد که گفت: " با پولاد خیالم راحته." قبل از این که سها چیزی بگه گفتم:
_اگه سها بره، ممکنه خیال حاج خانوم ناراحت بشه!
پولاد یه نیم نگاه بهم کرد، که یه چشم غره ریز بهش رفتم. فهمید منظورم چیه و گفت:
_منم هستم. مشکلی پیش نمیاد.
چیزی نگفتم و همه به سها نگاه کردیم. سها هم یه پشت چشم نازک کرد و گفت:
_حالا تا فردا ببینم چی میشه. در ضمن باید با منشی هماهنگ کنین!
ندا یکی زد تو شونه اشو گفت:
_چه نازی هم می کنه.
با این حرف ندا، سها شروع کرد به عشوه اومدن و مسخره بازی و همه امون رو به خنده انداخت.

سها

صبح به زور از خواب بیدار شدم. دیشب به پولاد قول داده بودم که باهاش برم. نمی دونم چرا این سه تا پسر بدشون می اومد با نگین و نگار برن بیرون؟! ولی برای من فرقی نمی کرد. منم حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم یه چرخی تو جزیره بزنم. آماده شدم و آروم، جوری که ستایش و ندا بیدار نشن رفتم بیرون. وقتی رسیدم پایین، یه مکث کردم ببینم خوش تیپ هستم یا نه؟! از کیف اسپرتم یه آینه برداشتم و به خودم نگاه کردم. یه مانتوی زیتونی کم رنگ، با شلوار جین سرمه ای و کتونی های مشکی سفیدم، با یه شال سبز خوشرنگ، که به چشمام می یومد؛ به لبام هم برق لب و کمی ریمل به چشمام! در کل خوب بودم. دوباره حرکت کردم.
ایلیا تو لابی ایستاده بود و منتظر دور و برش رو نگاه می کرد. مات شدم بهش! دیوونه چه تیپی هم زده بود! یه پیراهن آستین کوتاه آبی نفتی، با شلوار لی و کتونی های آبی. موهاشم که خیلی خوشگل به سمت بالا حالت داده بود. تو دلم تحسینش می کردم، که برگشت منو دید. یه لبخند رو لباش نشست. اومد جلو و گفت:
_سلام؛ صبح خانوم بخیر. بالاخره تشریف آوردین؟
به خودم اومدم گفتم:
_سلام، همچنین. پولاد کو؟
یه لبخند شیطون زد گفت:
_پولاد کاری واسه اش پیش اومد، من جاش اومدم!
چشمام چهار تا شد! چــــــــی؟!! همین طور برّ و بر نگاش می کردم که گفت:
_چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟
گفتم:
_آخه خودش گفت با اون میریم!
از دست پولاد عصبانی شدم. ایلیا یه کم سرشو خم کرد و گفت:
_حالا من اومدم. موردی داره جوجو؟!
اخم کردم. باز شروع کرد! برگشتم برم بالا، که ایلیا اومد جلوم و گفت:
_کجا؟!
بهش نگاه کردم و با همون اخم گفتم:
_من با تو تا دم در هتل نمی یام، چه برسه بریم بیرون!
ایلیا خندید گفت:
_چرا؟ مگه چیکارت کردم؟
می خواستم از کنارش برم طرف آسانسور، که جلوم ایستاد و با من این طرف اون طرف می شد که نذاره برم.
_اَه! برو کنار. من با تو جایی نمی یام!
ایلیا به در هتل نگاه کرد گفت:
_اومدن سها. تو رو خدا من با اینا نمی تونم کنار بیام.
مظلوم نگام می کرد. گفتم:
_آهان! یعنی من می تونم با اینا کنار بیام، هان؟
کلافه شد و گفت:
_سها لوس نشو. بیا قول می دم بهت بد نگذره.
دست به سینه بهش نگاه کردم و گفتم:
_به یه شرط!
نگین و نگار و حاج خانوم هم رسیدن به ما. سلام که کردیم، حاج خانوم رفت رو یکی از تختا نشست. نگین و نگار هم که انگار منتظر پولاد بودن، کنار مامانشون ایستادن.
حاج خانوم بفهمه دختراش رو می سپاره به ایلیا، سکته نکنه خوبه! از این فکر خنده ام گرفت. ایلیا آروم گفت:
_خندیدی. بریم؟
باز جدی شدم و گفتم:
_نخیر خنده ام به خاطر یه چی دیگه بود. نگفتی بگم شرطم رو یا نه؟
ایلیا با یه اخم کوچیک گفت:
_بگو ببینم چیه!
انگشت اشاره ام رو گرفتم طرفش و به علامت تهدید دستم رو براش تکون دادم و گفتم:
_دیگه بهم نمیگی جوجو! فهمیدی؟!
ایلیا همینطور به انگشتم نگاه می کرد و چشماش رو با اون تکون میداد! خواستم بخندم، که خودم رو کنترل کردم یه بشکن زدم و گفتم:
_هویی آقا پسر، شنیدی چی گفتم؟
ایلیا دستش رو به موهاش کشید و گفت:
_باشه قبول! دیگه نمیگم جوجو. حالا می یایی؟
یه کم فکر کردم و گفتم:
_هر چی هم خواستم می خری.
خندید و گفت:
_هر چی؟
_آره هر چی!
موذیانه خندید و گفت:
_ یعنی تو هر چی خواستی من بخرم دیگه؟
گیج نگاهش کردم. نمی فهمیدم چرا هر چی براش انقدر جذاب بود؟!! دستم رو انداختم و گفتم:
_آره دیگه. من هر چی بگم تو بایــد بخری!
اومد نزدیک تر و آروم تو گوشم گفت:
_یعنی هر چی مربوط به لباس خانوما هم باشه می تونم بخرم؟
چشام با این حرفش چهار تا شد. پسره ی پررو. کیفم رو بلند کردم و کوبوندم تو سرش و گفتم:
_بی جنبه. من با تو هیچ جا نمیام!
دست گذاشت رو موهاش و گفت:
_اوی موهامو خراب کردی.
حرکت کردم به طرف آسانسور که سریع اومد جلومو گرفت و گفت:
_خیلی خب، هیچی نمی خرم!
بهش چشم غره رفتم که گفت:
_می خرم.
_کوفت!
_نمی خرم.
داد زدم:
_ایلیا!
ابروشو بالا انداخت و صاف وایساد. ساکت بود و فقط بهم نگاه می کرد. یهو لبخند زد و مظلوم گفت:
_بیا بریم. قول میدم اذیتت نکنم.
دلم براش سوخت! وقتی اینطوری مظلوم نگاه می کرد، نمی تونستم بگم نمی رم. از طرفی خودم هم حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم برم. کیفمو انداختم رو شونه امو و بدون اینکه به ایلیا نگاه کنم رفتم به طرف دخترا. خاله هم اومده بود رو تخت پیش حاج خانوم نشسته بود. ایلیا هم پشت سرم اومد و به نگین و نگار گفت:
_خوب می تونیم بریم دیگه.
حاج خانوم به ما نگاه کرد گفت:
_کجا؟!
خواستم بگم خونه پسر شجاع که ایلیا گفت:
_مگه نمی خوایین بگردین و بریم جاهای دیدنی کیش؟ خوب بریم دیگه.
حاج خانوم با تعجب پرسید:
_با شما؟! مگه پولاد نمی یاد؟!
_آقا پولاد واسه اشون کاری پیش اومد، منو فرستادن.
خاله گفت:
_خو دختَرا پا شین برین که دور شد. حاج خانوم سخت نگیر، ایلیا هم مثل آق پولاد آقاست. بعدش سها هم هست.
دخترا بلند شدن و بدون تأیید مادرشون حرکت کردن طرف در هتل. حاج خانوم هم هیچی نگفت و باهاشون راهی شد. ما هم از خاله خداحافظی کردیم و از هتل رفتیم بیرون. ایلیا رفت طرف همون آزِرای مشکی که مهیار ما رو باهاش آورد اینجا. هنوز نفهمیدم این ماشین مال کیه؟ مال مهیار یا مال ایلیا؟
نگار و نگین عقب نشستن. ایلیا هم نشست، منم ناچارا جلو نشستم. حاج خانوم همینجور که به ما چشم غره می رفت، یه چی زیر لب می خوند و به دختراش فوت می کرد. در رو بستم به ایلیا نگاه کردم که گفت:
_چی کار کنیم؟
_ فکر کنم باید ماشین رو روشن کنی. یالا راه بیافت تا حاج خانوم با فوتاش یه گردباد حسابی راه ننداخته!
ایلیا خندید و حرکت کرد. آفتاب گیر طرف خودم رو آوردم پایین، که مثلاً تو آینه اش ببینم ریختم چه شکلیه، که نگین و نگار رو دیدم که دلخور هر کدوم به یه سمت نگاه می کردن. خب چیه؟ راست میگم دیگه! از هتل که دور شدیم ایلیا گفت:
_خب حالا کجا بریم؟
برگشتم رو صندلی دو زانو نشستم به طرف عقب، طوری که پشتی صندلی رو بغل کردم. به نگین و نگار گفتم:
_خب کجا بریم؟
نگین گفت:
_نمی دونم. گفتیم با شما بیاییم که شما نشون بدین.
اِ، تنهایی گفتی؟!! گفتم:
_خب عزیزم درست میگی. ولی تو این چند روز شما یه جاهایی رو دیدین. حداقل بگین کجا رفتین.
ایلیا کیفم رو که داشت می افتاد گرفت و داد دستم و گفت:
_سها بشین رو صندلی جریمه میشیما.
برگشتم طرف ایلیا گفتم:
هنوز که پلیس ندیده، دید ندا بده بشینم.
_آی کیو، اینجا پلیس نداره. دوربین میبینه.
با حرص برگشتم و صاف نشستم و آروم جوری که خودش بشنوه گفتم:
_قرار بود اذیت نکنی.
خنده اش گرفت، ولی برای اینکه من نبینم از شیشه ی سمت خودش بیرون رو نگاه کرد.
با حرص نفسم رو فوت کردم گفتم:
_شما نظر خواصی ندارین؟
ایلیا موذی نگام کرد گفت:
_در مورد چی؟
دلم می خواست یه دونه بزنم تو سرش. گفتم:
_در مورد پیچ پیچی! خب کجا میریم آخر؟ اِی بابا!
ایلیا خیلی مؤدب گفت:
_نظر خاصی ندارم!
هـــــوفـــــ ! گفتم:
_بالأخره شما این چند روز کجاها رو دیدین؟
نگین و نگار شروع کردن به اسم بردن جاهایی که با پولاد رفته بودن. وقتی تموم شد یه چند جا پیشنهاد دادم که بریم. همه موافقت کردن. خدا رو شکر من باهاشون اومدم، وگرنه تا شب می خواستن تصمیم بگیرن کجا برن! یه کم که جلوتر رفتیم ایلیا گفت:
_الان نزدیک شهر زیرزمینی کاریز هستیم. بریم ببینیم؟
من که قبلاً اونجا رفته بودم و خیلی خوشم اومده بود، ذوق زده گفتم:
_آره بریم!
رسیدیم و پیاده شدیم. کلی توریست اونجا بود. نگین و نگار با هم رفتن، من و ایلیا هم با هم. جلوتر یه آقا داشت در مورد کاریز توضیح میداد. رفتیم جلو به حرفاش گوش کردیم. می گفت این کاریز 2500 سال قدمت داره. اوه خیلی زیاده ها!! بعد با همون اکیپ رفتیم جلوتر تا بیشتر با محیطش آشنا بشیم و راهنما هم توضیح میداد. خیلی قشنگ بود، بخصوص قسمتی که آب داشت و از روی سنگا رد می شدیم. من که کیف کردم! بعد یه ساعت گشتن، برگشتیم سوار ماشین شدیم. نگین گفت:
_برین بازار، من اونجا چیزی باید بخرم!
نه بابا؟! نکنه راننده شخصیته این طوری دستور میدی؟! خوبه ایلیا چیزی نمیگه! داشتم به این فکر می کردم، که ایلیا آروم و با حرص گفت:
_امری دیگه؟!
بله انگاری به ایلیا هم بر خورده بود. یه لبخند زدم. حرکت کرد. تو مسیر بودیم که یه بستنی فروشی دیدم. داشتیم ازش می گذشتیم که داد زدم:
_نگهــــــــــدار.
ایلیا همچین زد رو ترمز که اگه کمربند نزده بودم با کله می رفتم تو شیشه! برگشتم یه متلک بارش کنم، که با دیدن قیافه ی ترسیده اش زدم زیر خنده. ایلیا که خیالش راحت شد چیزیم نیس، با عصبانیت گفت:
_چرا داد می زنی؟!
ریلکس در ماشین رو باز کردم و با سر به مغازه بستی فروشی اشاره کردم و گفتم:
_بپر پایین که هوس بستنی کردم!
وای که قیافه اش چقدر دیدنی بود! دوتا بستنی خوردم و آخر سر هم یه پفک برداشتم برای تو راه. نگین و نگار با تعجب بهم نگاه می کردن و نگار می گفت حالم بد میشه. ولی قولی بود که از ایلیا گرفته بودم و باید از این موقعیت استفاده می کردم.
مقصد بعدی پاساژی بود که نگین خانوم امر کرده بود.بازار پردیس، مثل پاساژای تهران بزرگ بود. کمی گشتیم، نگین رفت تو یه مغازه که انگاری توش همه چی می فروخت. یه قسمتش مانتو، یه قسمتش لباس مردانه، و یه قسمت کوچیک هم روسری. اتاق پرو هم ته مغازه بود که چند نفر وایستاده بودن. نگین یه راست رفت طرف روسری ها. منم بین پیراهن های مردانه چرخ میزدم. چقدر دوست داشتم یکی از اینا رو برای بابا بخرم. یه پیرهن چهارخونه سرمه ای قرمز چشمم رو گرفت. برش داشتم و نگاهش می کردم. تو ذهنم می گفتم "این واسه بابا خوب نیست، جوون پسنده." که ایلیا جفت پا پرید بین افکارم و گفت:
_قشنگه! واسه کسی می خوای بخری؟!
بهش نگاه کردم. خواستم بگم "آره واسه دوست پسرم" که لباس رو از دستم گرفت و گفت:
_من برم پرو کنم، ببینم چطوره تو تن من؟ ببین شاید خوشت اومد.
دهنم باز موند! چه پرو بود! سرش رو انداخت پایین رفت تو اتاق پرو. چشمام چهار تا شد! بابا شاید من اصلاً نمی خوام بخرمش! همین طوری نگاه می کردم خب. یه پـــوفــــ کردم و سرم رو تکون دادم. داشتم بقیه لباسا رو نگاه می کردم که ایلیا گفت:
_سها ببین چطوریه؟
اِ چه زود پسر خاله میشه این ایلیا ها! برگشتم نگاهش کردم. فکم افتاد پایین!!! چه بهش می یومد! نگار گفت:
_خیلی خوش تیپ شدین آقا ایلیا!
اِ کسی از تو نظر خواست؟ نگار پشتم وایستاده بود. ایلیا که نیشش تا بنا گوش باز بود، گفت:
_ممنون. ولی به نظرم یه کم تنگه، نه سها؟
داشت به من نگاه می کرد که منم نظرم رو بگم. برای اینکه اذیتش کنم گفتم:
_از بس چاقی.
_چاق نیستم، خوش هیکلم. هیکلم ورزشکاریه.
_نه بابا؟! خود شیفته هم که هستی؟!
شونه هام رو انداختم بالا و از اونجا رفتم. نگار با ایلیا حرف میزد. رفتم پیش نگین دیدم بین دو تا شال کرم و سبز لجنی مونده که کدومش رو انتخاب کنه. برگشت منو دید گفت:
_بیا اینو سرت کن ببینم بهت می یاد.
گفتم:
_من چرا؟ تو می خوای بخری.
نگین گفت:
_می خوام ببینم کدومش روی سر قشنگه.
اول کرم رو برداشتم سرم کردم. به رنگ پوست صورتم می یومد. نگین رو به فروشنده کرد گفت:
_خانوم همین رو بر می دارم.
شال رو دادم بهش و رفتم یه گوشه وایستادم تا بیان. من خرید نکردم. همه چی داشتم نیازی نبود دیگه خرید کنم. ایلیا همون پیراهن رو برداشت، نگین هم شال.
از پاساژ اومدیم بیرون. بعد رفتیم نمایشگاه خزندگان و آکواریوم. اول نمایشگاه خزندگان رو دیدن کردیم. نگین و نگار هر وقت که به مار می رسیدن، حالت چندشی به چهره اشون میدادن. منم می خندیدم. حرکاتشون برام جالب بود. وقتی رسیدیم به آکواریوم ها، از ذوق نمی دونستم چیکار کنم! کنار یه آکواریوم بزرگ وایستادم که توش کلی ماهی های رنگارنگ داشت. یه ماهی بود که رنگش فسفری بود. خیلی توجه ام رو جلب کرده بود. یاد اون لباس زیر توی حمام افتادم. با هر تکون ماهیِ، تصویر تکون خوردن لباس زیر تو دست ندا پیش چشمم زنده میشد! یه خنده کردم که یهو متوجه اطرافم شدم. خدا رو شکر کسی متوجهم نشد!
دوباره با اشتیاق به ماهی ها نگاه کردم. اِ، فسفری رفته بود! لبخند زدم و بقیه رو دید زدم. همیشه دوست داشتم یه آکواریوم بزرگ تو خونه داشته باشم، ولی هیچ وقت فرصتش رو نداشتم. یا اینکه پشت گوش می انداختم. تمام مدتی که اونجا بودیم، من کنار همون آکواریوم بودم و به ماهی ها نگاه می کردم. هر چند لحظه یه بار یه ماهی جدید میدیدم و چند دقیقه با چشم دنبالش می کردم. نمی دونم چقدر اونجا بودم، که تصویر ایلیا رو توی شیشه آکواریوم دیدم. پشت سرم ایستاده بود. دستاشو بغل کرده بود و با یه لبخند خاص نگام می کرد. هر چی صبر کردم و خودم رو به ندیدنش زدم، نرفت. همونجا ایستاده بود و بی حرف به من نگاه می کرد. وانمود کردم که نمی بینمش. ایلیا اومد نزدیکتر و آروم گفت:
_از آکواریوم خوشت می یاد؟
_عاشقشونم! خیلی قشنگه. هم اکواریوم، هم ماهی ها.
نگین و نگار هم اومدن کنارمون و گفتن همه جا رو دیدن. اومدیم بیرون و قرار شد بریم پارک دلفین ها. اونجا هم با یه اتوبوس قطاری می رفتیم تا دلفینا رو ببینیم. بعد کلی گشتن، رفتیم بیرون تا چیزی بخوریم. تقریباً هم موقع ناهار بود. ایلیا نگام کرد و گفت:
_برای ناهار کجا بریم؟
نگین گفت:
_من یه رستوران تو راه دیدم. اسمش یادم نیست، بریم اونجا.
ولی ایلیا همچنان به من نگاه می کرد. یه کم فکر کردم و گفتم:
_از این ساندویچ ها بگیریم که این دست فروشِ میفروشه.
خیلی هوس کرده بودم. ایلیا هم موافقت کرد. نگین ونگار هم ناچارا قبول کردن. ایلیا رفت بگیره، ما هم روی نیمکت نشستیم. بعد نیم ساعت ایلیا هم اومد. با کلی لذت ساندویچ رو خوردم. ساندویچ همبرگر بود. تا حالا تو عمرم دو بار از این ساندویچ ها خورده بودم. یه بار با دوستان رفته بودیم بیرون دور از چشم خاتون، و یه بار هم همین حالا. انقدر دوست داشتم وقتی گاز می زدم سس از همه جاش می ریخت پایین! بعد هم مجبور بودی با دهن پُر، اون قسمتی که سس ریخته رو گاز بزنی. با ولع داشتم می خوردم که دیدم نگین و نگار به شدت درگیرن. نگین یه کم سس ریخته بود رو چادرش و داشت سس رو پاک می کرد. نگارم نمی دونست کجای ساندویچ رو گاز بزنه! ولی ایلیا مثل خودم مشغول بود و تند تند گاز می زد و می خورد. با اینکه ساندویچ برای ناهار کم بود، ولی حسابی بهم چسبید. باید جا برای چیزای دیگه هم می ذاشتم!
بعد از ناهار رفتیم کارتینگ. ایلیا کلی با ماشین دور دور کرد و ما تماشا می کردیم. خیلی دلم می خواست منم برم، ولی...
تو این فکرا بودم که ایلیا از ماشین پیاده شد اومد طرف ما و گفت:
_شما نمی یایین سوار شین؟
من ذوق زده گفتم:
_من میام
ولی نگین و نگار عقب کشیدن و هر دوشون گفتن ما نیستیم. من از جام بلند شدم و با ایلیا رفتم. یه آقاهِ یه کلاه بهم داد. گذاشتم رو سرم نشستم توی ماشینی که کوچیک بود و مخصوص مسابقه. بهم گفت دو بار دور میزنید، بعد اگه خواستین مسابقه میدین. سرم رو براش تکون دادم. دو بار دور زدیم و روی خط وایستادیم. ایلیا هم کنارم بود. مردِ پرچمش رو آورد پایین و ما با سرعت حرکت کردیم. خیلی هیجان زده شده بودم. ایلیا کنارم بود. با تموم وجود پدال گاز رو فشار میدادم که ازش بزنم جلو، ولی انگار اون حرفه ای تر بود. ازم زد جلو و اون برنده شد. من پیاده شدم، با خنده اومد جلو گفت:
_عالی بود!
با تعجب گفتم:
_تو برنده شدی! من کجا عالی بودم؟!
ایلیا که لبخند میزد گفت:
_به برد و باخت نیست، دست فرمونت رو گفتم.
_آهان
_نه اوهون.
با یه حالت خاص ادامو در آورد. ولی ناراحت نشدم، چون می دونستم شوخی می کنه. دیگه نمی خواستم زیاد به شوخیاش حساسیت نشون بدم. می خواستم امروز همه اش بهم خوش بگذره.
رفتیم پیش دخترا و قدم زنان رفتیم به سمت ماشین. هنوز نرسیده بودیم به ماشین که ایلیا دست گذاشت رو شکمش و با خنده گفت:
_هنوز جا داری چیزی بخوری؟
خندیدم و گفتم:
_من همیشه جا دارم.
با سر به یه کافی شاپ اشاره کرد و گفت:
_من کیک شکلاتی با قهوه دلم کشیده.
ای جانم! منم خیلی وقته قهوه تلخ با شکلات نخورده بودم. به نگین و نگارم گفتیم. اونا هم موافقت کردن و رفتیم کافی شاپ. به جر قهوه و شکلات، نصف کیک شکلاتی ایلیا رو هم خوردم. دیگه داشتم می ترکیدم که رضایت دادم بریم. اصلاً فکر نمی کردم بهمون خوش بگذره! فکر می کردم باهم دعوا کنیم، ولی این طوری نشد.
بعد از کافی شاپ خارج شدیم و حرکت کردیم به طرف هتل. دیر وقت بود، تقریباً ساعت 8 بود که رسیدیم. وقتی وارد شدیم دیدیم خاله و حاج خانوم، پولاد و مهیار و ناخدا، نشستن روی تخت. به نظر می رسید حاج خانوم کلافه اس. رفتیم جلو و سلام کردیم. ایلیا داشت ماشین رو پارک میکرد و پشت سر ما اومد داخل. حاج خانوم دختراش رو بغل کرد و با نگرانی گفت:
_کجا بودین؟ دلم شور زد!
وا، مگه چی شده؟! حاج خانوم با عصبانیت به طرف من اومد و گفت:
_کجا بودین تا این موقع، هان؟
خواستم جوابش رو بدم که باز گفت:
_معلوم هست چیکار می کردین؟ شما پدر و مادر ندارین، واسه اتون فرقی نمی کنه! اصلاً به فکر من نیستین.
اینو که گفت جوش آوردم و گفتم:
_کجا قرار بود باشیم؟ دختراتون رو برده بودیم گردش. جای دستت درد نکنه مونه؟
حاج خانوم کلافه گفت:
_به چی دستتون درد نکنه بگم؟ به دیر اومدن تون؟
عصبانی گفتم:
_حاج خانوم تو عصر حجر زندگی نمی کنیما! یه زنگ به گوشی دختراتون میزدین می فهمیدین سالمن یا نه.
ایلیا که اومده بود داخل، کنار من ایستاد. حاج خانوم گفت:
_مادر نیستی که بفهمی چی کشیدم من! دخترا گوشی نبرده بودن. دختر جون تو این طوری مادرت رو دق میدی؟!!
اینو که گفت بغض کردم. مگه من مادر داشتم که نگرانم بشه؟ مگه مادر داشتم که بغلم کنه و بگه کجا بودم؟ بدون اینکه جوابشون رو بدم عقب عقب رفتم. اشکام تو چشمام جمع شد. از کنارشون دویدم طرف آسانسور. وقتی دیدم آسانسور طبقه ی دومه، از پله ها با سرعت رفتم. ایلیا پایین پله ایستاده بود و مرتب صدام می کرد، ولی بهش توجهی نکردم و رفتم بالا.
اشکام روی صورتم می ریختن. از تو کیفم کلید سوئیت رو در آوردم و رفتم داخل و جلوی چشمای متعجب ستایش و ندا رفتم روی تراس. با خودم می گفتم "چرا من مادرم رو ندیدم؟ چرا مادرم گذاشت رفت؟ چرا الان نباید مادرم نگران ما باشه؟" به نگار و نگین حسودی می کردم. چه مادر مهربونی دارن که انقدر با دیر اومدنشون نگران می شد!
اشکام همین طوری می ریختن پایین. در تراس باز شد و ستایش اومد بیرون. تا دیدمش خودم رو انداختم تو بغلش و گریه کردم. چیزی نمی گفتم. ستایش جای مادرم رو پُر کرده بود. درسته می گفت مامان خوب نبود، ولی من جای خالیش رو احساس می کردم!
نمی دونم چقدر گذشت که ستایش گفت:
_چی شد یه هو سها؟ چرا گریه می کنی؟ ایلیا چیزی بهت گفته؟
دماغمو بالا کشیدم و گفتم:
_هیچی! دلم واسه مامان تنگ شده!
و دوباره بغض کردم. ستایش مهربون گفت:
_فدای دلت بشم! گریه نکن دیگه. بیا تعریف کن ببینم چیکار کردی امروز.
سرم رو گرفت بالا. ستایش اشکام رو پاک کرد و گونه امو بوسید. ندا هم اومده بود تو چهار چوب در داشت ما رو نگاه می کرد. اونم ناراحت بود. می دونستم که اگر بخوام گریه امو ادامه بدم، اون دوتا رو هم به گریه می اندازم. سعی کردم مثل همیشه بی خیالی طی کنم و خودم رو بزنم به اون راه. خندیدم و گفتم:
_بریم تعریف کنم. ولی من گشنمه ها، شام چی داریم؟!
ستایش خندید گفت:
_از دست تو سها! تو این موقعیتم دست از سر شکمت بر نمی داری ها.
ندا گفت:
_معلوم نیست کی غمگینه کی شاد؟! ولی به وقتش شکمش از یادش نمیره.
لبخند زدم و گفتم:
_چیزی جز شکم واسه آدم نمی مونه.
از تراس رفتم بیرون. داشتم تو یخچال رو دید میزدم، که خاله اومد با یه ظرف پُر غذا. از بوش معلوم بود که قیمه است. رفتم کنارش و گفتم:
آی قربون خاله، از کجا فهمیدی من گشنمه؟
خاله خندید گفت:
_تو عزیز منی! بیا نوش جونت.
خاله یه کم دست دست کرد. بعد اومد کنارم و آروم در گوشم گفت:
_خوبی گل دختر؟
من که نشسته بودم رو مبل و داشتم در ظرف رو بر می داشتم گفتم:
_از این بهتر نمیشم.
ندا با سه تا بشقاب و قاشق چنگال اومد نشست و گفت:
_سها وقتی پای شکمش در میونه، هیچی ناراحتش نمی کنه!
گفتم:
_دقیقاً!
خاله یه کم موند. وقتی مطمئن شد حالم خوبه، خداحافظی کرد رفت. ما هم کنار هم مشغول غذا خوردن شدیم. برای ستایشو ندا تعریف می کردم که امروز چی شده. ولی همه اش ستایش بین حرفام دنبال دلیل ناراحتیم بود..

ستایش

_ندا زود باش. بیچاره خیلی عجله داشت.
_ستایش هیچی نیست. اون بنفشه هم انداختی تو لباس کثیفا.
_ شال سبز سها کجاست؟
_اونو پوشید رفت کلاس.
_وای خدا. یعنی سه تا دختر یه شال و روسری ندارن؟!!
ندا خندید و گفت:
_بگو سه تا دختر تنبل!
ده دقیقه بود دنبال یه روسری یا شال تمیز می گشتیم که بپوشم برم شرکت. یه ربع پیش پولاد زنگ زد و با کلی خواهش و تمنا خواست یه مدرک رو از اتاقشون بردارم و ببرم شرکت. گفته بود تا بخواد بیاد برداره و بره، خیلی دیرش میشه. همینجور که تو فکر پولاد بیچاره بودم، ندا داد زد:
_بیا یه چیزی پیدا کردم!
یه شال قهوه ای که نقشای راه راه داشت، دستش بود. از این شالایی بود که دور سر می پیچیدی و بعد هم با یه تیکه پارچه ی کرم رنگ و یه قسمت دیگه ای از همون قهوه ای به صورت پیج در می آوردی و می شد روی سر یا هرجایی ببندیش. یه بار سها تو یه مغازه دید و به خاطر طرح پارچه اش خرید، ولی اصلاً نپوشید!
شال رو ازش گرفتم و انداختم رو سرم و کیفمو برداشتم و رفتم بیرون. ندا داد زد و گفت:
_وایسا برات ببندم. بستنش سخته.
در آسانسور رو باز کردم و گفتم:
_نمی خواد. یه کاریش می کنم.
تو آسانسور هر کاری کردم درست نمی شد. از این ور به اون ور می بردم، نمی شد. بالا می بردم نمی شد. دوتا تیکه ای که برای پیچ گذاشته بودن رو، اصلاً نمی تونستم درست کنم.
همینظور که باهاش درگیر بودم، در آسانسور باز شد. ناچار یه جوری شال رو انداختم روی شونه ام و رفتم بیرون. بازم با اون دوتا تیکه درگیر بودم، که خاله جلوم سبز شد.
_چیه دُخترُم. چرا هراسونی؟
_خاله این درست نمیشه. منم عجله دارم.
خاله یه نگاه به شالم کرد و وسایلی که دستش بود رو گذاشت روی یه میز و گفت:
_بذار ببینُم چی کار میشه کِرد!
بعد هم مشغول شد. نمی دونم چی کار می کرد، ولی انگاری شال داشت روی سرم سفت میشد. منم عجله داشتم و همه اش به ساعتم نگاه می کردم. چند دقیقه که گذشت، خاله یه نگاه بهم کرد و منو چرخوند به سمت آینه ای که توی سالن بود و گفت:
_ماشالّو، هزار ماشالّو. ببین چقدر بهت میاد.
وقتی تو آینه نگاه کردم، یه لحظه خودمو نشناختم! فقط قرص صورتم پیدا بود. شال هم به طرز زیبایی دور سرم پیچیده شده بود و مخلوط رنگ کرم قهوه ای حسابی به پوستم می اومد. خاله با اون دوتا تیکه پارچه هم یه گیس خوشگل درست کرده بود و از جلوی گردنم رد کرده و انداخته بود روی شونه ام. داشتم تو آینه ذوق می کردم که خاله گفت:
_دیرت نشه خوشگل خانم؟
وقتی به خودم اومدم دیدم تو تاکسی نشستم و دارم از آینه به خودم نگاه می کنم. خیلی تغییر کرده بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم با پوشوندن موهام انقدر چهره م عوض بشه. همیشه فکر می کردم اگه یه تیکه از موهامو کج بزنم کنار صورتم، خیلی بهم میاد. ولی الان می دیدم که با نبود یه تیکه ی موی کج چقدر ناز میشم. از این فکرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم "یه کم از خودت تعریف کن!"
وقتی رسیدم، سریع کرایه رو حساب کردم و رفتم بالا. منشی دیگه منو می شناخت. انگار پولاد مهمون داشت. منشی بهش زنگ زد و گفت من اومدم. بعد هم به من گفت منتظر باشم. بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و پولاد اومد بیرون و گفت:
_سلام. ممنون، زحمتتون...
داشت تشکر می کرد، که یه نگاه بهم کرد و همینجور مات صورتم شد. یه کم که نگاهم کرد، بازم همون لبخند مهربون رو زد و همینطور که نگاهش بهم بود، فقط گفت:
_ ممنون!
یه کم معذب شدم. می دونستم که به خاطر اینکه حجاب دارم داره بهم نگاه می کنه، وگرنه محال بود اینطوری بهم خیره بشه. برای فرار از نگاه خیره اش، اون مدرکی که خواسته بود رو، از کیفم در آوردم که بهش بدم. نگاهش که کردم، دیدم هنوز هم داره با لبخند نگاهم می کنه. مدرک رو گرفتم جلوش و گفتم:
_ ببینید همینه؟
اول یه نگاه گیج به کاغذ کرد و بعد انگار یادش اومده باشه، دستپاچه گفت:
_ واقعاً ممنون. نمی دونم چطور ازت تشکر کنم.
_من کاری نکردم.
خواست بره تو اتاق که برگشت و به منشی گفت:
_از ایشون پذیرایی کنین.
_نه، ممنون. من می رم دیگه.
_اگه ده دقیقه صبر کنی، کار منو ایلیا هم تموم میشه با هم میریم.
_آخه...
خندید و گفت:
_زیاد طول نمی کشه.
_باشه. صبر می کنم.
خندید و اومد جلوتر و آروم گفت:
_ممنون که بهم احترام گذاشتی!
و رفت. اول نفهمیدم منظورش چیه؟ ولی یه لحظه یاد اون روز صبح تو لابی افتادم که گفت:
" پس لطف کنین شما هم به من احترام بذارین"
یعنی فکر کرده به خاطر اون موهامو پوشوندم؟ یعنی منظورش از احترام پوششم بود؟
این پسر واقعاً منو گیج کرده. خب با بیرون بودن موهای من چه بی احترامی بهش میشه؟!
ترجیح دادم به جای فکر کردن، قهوه ای که منشی آورده بود رو بخورم. ولی فکرم همه اش مشغول بود. اوایل که پولاد رو دیدم، فکر می کردم با همه اینطوریه و مثل این آدمایی که مذهبی افراطی هستن و از دنیا بریدن، سرش همیشه پایینه. ولی وقتی برخوردش با خاله و خدمتکارا رو می دیدم، به این نتیجه رسیدم که فقط با ما که دخترای جوون هستیم اینجوریه. با خودم گفتم "خب شاید نمی خواد با نگاه کردن به یه دختر به گناه بیافته"
ولی با اومدن نگین و نگار، بازم همه ی معادلاتم به هم ریخت. با اونا راحت تر برخورد می کرد. وقتی باهاشون حرف می زد، سرشو پایین نمی گرفت. باهاشون بگو بخند داشت. درسته خوشش نمی اومد باهاشون بره بیرون، ولی بازم باهاشون راحت تر بود.
وقتی مهیار گفت خودمو بپوشونم و برم بیرون، فهمیدم که روی حجاب خیلی حساسه و برخورد راحتش با نگین و نگارم به خاطر محجبه بودنشونه. الانم که فهمیدم با پوشوندن موهام، بهش احترام می ذارم.
اعتقاداتش برام جالبه. روی حجاب انقدر حساسه، ولی روی چیزای دیگه نه. مثلاً آهنگ های غیر مجاز گوش می کنه. با نگین و نگار شوخی می کنه. حتی با سها هم تو ماشین شوخی کرد. این چند وقت هم منو با ضمیر اول شخص صدا می زنه. ولی همیشه یه مرز خاصی رو بین خودش و طرف مقابلش حفظ می کنه. مرزی که به طرف مقابل اجازه نمی ده از حدش فراتر بره.
قهوه ام رو مزمزه می کردم، که پولاد و ایلیا و یه مرد دیگه اومدن بیرون. مرده انگار یه کاره ای بود. چون دوتاشون خیلی مؤدب و با تشریفات باهاش برخورد می کردن. وقتی رفت، ایلیا اومد کنار من و یه آخیــش گفت و نشست و گفت:
_به به، ستایش خانوم. قدم رنجه فرمودین.
پولاد هم اومد کنارمون و گفت:
_ببخش معطل شدی. ایلیا کاراتو بکن بریم.
ایلیا گفت:
_شما برین. من باید برم خرید.
_چه خریدی؟ همه چی تو یخچال داریم.
ایلیا خندید و گفت:
_واسه خواهر زاده ی ما هم اسباب بازی داری؟ بابا باید برم خرید سوغاتی.
پولاد خندید و گفت:
_اصلاً یادم نبود. منم یه چیزایی می خوام.
ایلیا یه نگاه به من کرد و گفت:
_اگه کاری نداری بیا با ما بریم. یه کمکی هم تو خرید بهمون بکن.
_کاری که ندارم.
پولاد گفت:
_ایلیا مزاحم ستایش نشو. یه روز دیگه با هم میریم.
ایلیا حرصی گفت:
_چی چی رو با هم میریم؟ تو برای خرید لباس زنونه تجربه داری یا من؟ بذار حداقل یه دختر باهامون باشه، یه چیز درست حسابی بخریم جلو مامانمون پز بدیم که بلدیم.
پولاد یه چشم ابرو اومد و زیر لب گفت:
_زشته.
خنده ام گرفته بود. از رک گویی ایلیا و سرخ و سفید شدن پولاد؛ گفتم:
_ من مشکلی ندارم. بیکارم هستم.
ایلیا بلند شد و گفت:
_تا شما ماشین رو روشن کنین، منم میام پایین.
بعد هم رفت تو یه اتاق. منم بلند شدم و با پولاد رفتیم بیرون. رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم. من عقب نشسته بودم. چند دقیقه بعد ایلیا هم اومد و حرکت کردیم. جلوی یه پاساژ که قبلاً با بچه ها اومده بودیم، نگه داشت. وقتی پیاده شدم، رو کردم به دوتاشون و گفتم:
_چی می خواین بخرین؟
ایلیا گفت:
_من یه چیزی برای مامانم می خوام.
پولاد گفت:
_منم می خوام
_یه چیزی هم برای خواهر و خواهرزاده ام که چهار سالشه می خوام.
پولادم گفت:
_منم برای خواهرم که 23 سالشه می خوام.
_یه چیزی هم برای اون یکی خواهرم می خوام. هجده سالشه.
_من یه چیزی برای داداشم می خوام که خودم می خرم.
یکی پولاد می گفت، یکی ایلیا. داشتم گیج میشدم. قاطی کردم کی به کی بود. برای آروم کردنشون، یه کم صدامو بردم بالا و گفتم:
_چند لحظه آروم باشین؛ یکی یکی. برای همه اشون می خریم.
بعد هم جلوتر از اونا راه افتادم و رفتیم تو پاساژ. تو هر مغازه ای می رفتیم دوتاشون کلی اذیت می کردن. تو مغازه ی اسباب بازی فروشی به وسیله ای نبود که دست نزده باشن. دوتا مرد گنده آبرو برام نذاشتن. ایلیا یه ماشین کنترلی بزرگ برداشته بود و همونجا تو مغازه داشت بازی می کرد. پولاد هم هر چی می دید برمی داشت، یه کم باهاش ور می رفت و دوباره می گذاشت. بالأخره ایلیا به همون ماشین کنترلی رضایت داد و اومدیم بیرون.
رفتیم تو یه مغازه ی لباس فروشی. پولاد گفت می خواد یه بلوز دامن برای مامانش بخره. دست روی هر چی می گذاشتم، از قیافش می فهمیدم خوشش نمیاد. یا از رنگش ایراد می گرفت، یا از سایزش. می گفت مامانش حدوداً پنجاه ساله اس و می خواست براش یه لباس تیره بخره. منم لجم می گرفت و نمی گذاشتم بخره. یعنی چی مگه؟ یه زن پنجاه ساله دل نداره که لباس روشن بپوشه؟!
همینطور که تو پاساژ چرخ می زدیم، تو ویترین یه مغازه چشمم خورد به یه بلوز بادمجونی با گلای ریز یاسی. دقیقاً همون چیزی بود که می خواستم. ولی می دونستم که به اینم ایراد می گیره. جلوی مغازه ایستادم و گفتم:
_ اگه نظرمو می خوای این خوبه.
و اشاره کردم به همون بلوزه. دیدم داره دوباره لب و لوچه اشو کج می کنه. تا خواست یه چیزی بگه، گفتم:
_یا اینو می خری، یا من الان میرم. این هم جنسش خوبه، هم رنگش به سن و سال مادرتون می خوره.
ایلیا خندید و زد به شونه ی پولاد و گفت:
_انگاری زوره. بیا همینو بخر.
پولاد مظلوم نگام کرد و گفت:
_یعنی خوشش میاد؟
دیدم داره راضی میشه. سریع رفتم تو مغازه و گفتم:
_مطمئن باش!
تو همون مغازه برای مادر ایلیا هم خرید کردیم. حالا مونده بود خواهراشون. ولی قاطی کردم خواهراشون چند سالشونه؟
خلاصه بعد از گرفتن اطلاعات رفتم یه مغازه لوازم آرایشی. برای خواهر ایلیا که هجده سالش بود، کلی رژ و سایه و پنکیک و چیزای دیگه خریدم. ولی هر چی به پولاد گفتم اون چیزی نخرید. گفت از این چیزا نمی خواد. برای خواهر بزرگ ایلیا هم عطر و یه ست وسایل آرایش خریدیم.
بعد نوبت خواهر پولاد شد. بازم گیر دادناش شروع شد. هر لباسی که بر میداشتم، یا می گفت کوتاهه، یا یه ایرادی می گرفت. مثلاً یه تاپ حلقه ای خوشگل مجلسی دیدم. انقدر خوشگل بود که کارت مغازه رو گرفتم تا بیام با بچه ها بخرم. ولی تا به پولاد نشون دادم، همچین اخم کرد که انگار چی بوده. بعد هم گفت:
_خواهر من از این چیزا نمی پوشه.
_خب جلوی شما نمی پوشه. شاید یه جای دیگه بپوشه.
ولی بازم اخم کرد و گفت:
_از این لباسا خودش می خره. من براش نمی خرم.
خنده ام گرفت. بچه ام چه سرخ و سفیدم می شد. معلوم بود زیاد با خواهرش راحت نیست و خجالت می کشید براش تاپ لختی بخره. منم دیگه نخواستم اذیتش کنم و پیشنهاد دادم بریم مانتو بخریم. وقتی گفتم مانتو، خیلی خوشحال شد. وقتی گفتم سایز خواهرت چنده، اول سرشو انداخت پایین و بعد یه کم سرخ و سفید شد و بعد گفت:
_فکر کنم هم قد شما باشه. شما بپوشین ببینین خوبه؟
بازم شدم شما. آخه پسر انقدر کم رو؟! دیگه داشت حرصم رو در می آورد. دوست داشتم یه میدِل از بغل بزنم تو شکمش که نتونه بلند شه. با حرص مانتو رو پوشیدم. تو تنم خیلی شیک بود. خودم هم خوشم اومد. وقتی از پرو اومدم بیرون یه نیم نگاه بهم کرد و چیزی نگفت، ولی ایلیا پرو پرو گفت:
_ اولالا. چه جیگری شدی!
پولاد یه چشم غره بهش رفت، ولی ایلیا ول کن نبود. تا مانتو رو خریدیم و رفتیم بیرون، کلی مسخره بازی در آورد و پولاد هم بیشتر حرصش می گرفت.
پولاد گفت یه روسری، هم رنگ همون بلوز برای مادرش بخرم. یه مغازه روسری فروشی پیدا کردم و گفتم بریم اونجا. یه کم تو ویترینش نگاه کردم و چیزی ندیدم. بهشون گفتم شاید تو مغازه مدلای بیشتری داشته باشه. ولی تا درو باز کردم، در خورد به یه دختره که پشت در ایستاده بود. دختره با آه و ناله برگشت به سمتم. همین که خواستم عذر خواهی کنم، چشمام چهار تا شد!
باورم نمیشد این دختری که مانتوی کوتاه فیروزه ای پوشیده و یه آرایش ملایم هم رو صورتش داره، همون نگینی باشه که صبح چادر سرش بود و...
هر چهار تاییمون مثل مجسمه جلوی در ایستاده بودیم و بدون حرف به هم نگاه می کردیم. نگین رنگش پریده بود و با ترس به ما نگاه می کرد. من زودتر به خودم اومدم و سلام کردم. ولی نگین انگار زبونش بند اومده بود و نگاهش با ترس بین ما می چرخید.
پولاد و ایلیا هم با تعجب و البته اخم داشتن بهش نگاه می کردن. همون لحظه یه پسره از مغازه اومد بیرون و پشت نگین ایستاد و گفت:
_بیا بریم عزیزم. اینجا چیز جالبی نداشت.
و قبل از این که بفهمیم چی شد، دست نگین رو گرفت و رفتن. لحظه ی آخر دیدم که با چه ترس و دلهره ای دنبال اون پسره راه افتاد.
ایلیا با دهن باز داشت نگاهشون می کرد. ولی پولاد چنان عصبانی بود که گفتم الان یه بلایی سر دختره میاره. ایلیا یه نیم نگاه به پولاد کرد و یه پوزخند زد و گفت:
_ نگینمون هم که تقلبی از آب در اومد!