ستایش

_نه ایلیا، میگم نمیشه.
_ اگه بخوای میشه!
دیگه داشت عصبی ام می کرد. ده دقیقه نشسته بود کنارم و تو گوشم پچ پچ می کرد. پولاد هم سرش تو صورت وضعیتها بود و داشت چکشون می کرد. آروم، طوری که پولاد نشنوه، گفتم:
_اگه پولاد بفهمه بد میشه.
_اگه بهش نگی چطور می خواد بفهمه؟!
_احمق که نیست، از روی خطمون می فهمه.
دوباره می خواست چیزی بگه که صدای پولاد باعث شد ساکت بشه:
_ستایش خانوم ما نیاز به کارمند دائم نداریم، ولی شما می تونید به طور نیمه وقت باهامون کار کنید. در ضمن، نیاز نیست حتماً توی شرکت باشید. می تونین تو هتل کاراتون رو انجام بدین.
_ممنون!
همون موقع تلفن روی میز پولاد زنگ زد و پولاد گوشی رو جواب داد. ایلیا نزدیکم شد و به حالت التماس گفت:
_ستایش جونــــم، دستم به دامنت!
_من دامن پام نمی کنم!
_خب دستم به شلوارت!
همچین با اخم نگاش کردم که رفت چسبید اون طرف مبل. همون موقع صحبت پولاد هم تموم شد و گفت:
_ایلیا تو کار و زندگی نداری؟ مگه امروز بتون ریزی نداشتی؟
_پیمانکار زنگ زد گفت وسایل جور نشده.
_خب پاشو برو به بقیه کارات برس.
ایلیا یه نگاه عاجزانه بهم کرد و رفت. یکم دلم براش سوخت. اینطور که خودش می گفت از تنظیم صورت وضعیت متنفرِ و می خواست من براش انجام بدم. ولی من نمی خواستم از همین اول کار خلاف حرفای پولاد عمل کنم. چون قبلاً ازم خواسته بود کارای ایلیا رو انجام ندم.
_بازم می خواست کاراشو بده به شما؟
هول شدم. نمی دونستم باید راستشو بگم یا نه؟! هول گفتم:
_کدوم کار؟
سرش رو که پایین بود، بلند کرد و طوری بهم نگاه کرد که یعنی خودتی. نگاهمو دوختم به زمین و گفتم:
_خب... چی میشه یه کم کمکش کنم؟!
_اگه حتی یه بار هم کاراشو شما انجام بدین عادت می کنه.
_من یه جوری کمکش می کنم که مجبور بشه کاراشو خودش انجام بده.
_من سه ماهه دارم باهاش کلنجار میرم هنوزم سر پله اولم.
_شما یه فرصت به من بدین، امتحانش ضرری نداره.
جعبه ی شکلات رو از کشوی میز مشکیش بیرون آورد و گرفت جلوم، خندید و گفت:
_براتون آرزوی موفقیت می کنم.



***

از در شرکت اومدم بیرون و منتظر آسانسور شدم. چشمم خورد به تابلوی طلایی رنگی که روش نوشته بود:
" شرکت مشاور طرح افرا"
باورم نمیشد اولین تجربه ی کاریم تو یه همچین شرکت کوچیکی باشه. همیشه فکر می کردم بعد از اینکه مدرکم رو بگیرم باید برم شرکت بابا و با آقای جلالی، دست چپ بابا، سرو کله بزنم. نه اینکه خیلی هم تفاهم داشتیم! می تونستم تصور کنم همکاری من و آقای جلالی آخر و عاقبتش چی می شه. یا من اونو می کشتم یا اون منو. یا اینکه یکی از کارخونه ها رو می ترکوندیم!
یه تاکسی گرفتم و اول رفتم شیرینی فروشی و یه جعبه شیرینی تر خریدم. احساس خیلی خوبی داشتم. احساس استقلال، بی نیازی، احساس اینکه تونستم روی پای خودم بایستم. احساس اینکه به خودم و به همه ثابت کردم من نیازی به کسی ندارم.
شیشه ی تاکسی رو کشیدم پایین، باد خنکی که از روی آب بلند می شد و به صورتم می خورد، حالم رو خوب می کرد. انگار دریا هم مثل من خوشحال بود. امواجش رو با شیطنت به ساحل می رسوند و دوباره امواج رو پس می گرفت.
نزدیک هتل به راننده گفتم نگه داره. می خواستم یه کم پیاده برم. به تنهایی و فکر کردن نیاز داشتم. با دیدن جدولای کنار خیابان ذوق زده رفتم بالای جدول. همیشه دوست داشتم از روی جدول راه برم. ولی همیشه یه بادیگارد بود که راپرت منو به خاتون می داد و بعد باید جواب پس می دادم که چرا مثل یه خانوم رفتار نکردم! هیچ وقت نتونستم مثل همسن و سالام رفتار کنم. همیشه باید طبق قانون اشرافی خاتون زندگی می کردم. یه زندگی سلطنتی یا به قول نیما اتو کشیده. ولی اینجا دیگه خودمم. ستایش واقعی! کسی که دوست داره مثل بقیه زندگی کنه. مثل یه دختر بیست و چهار ساله ی عادی. می خوام رو جدول خیابون راه برم. می خوام راحت بخندم. می خوام اونطوری که دوست دارم لباس بپوشم. نه مارک داشته باشن و نه تجمل. می خوام با کسایی که خاتون میگه در شأن ما نیستن رفت و آمد کنم. می خوام تو همون شرکت کوچیک، با ادمای عامی کار کنم. با مهیاری که یه پسر عادیِ، ولی دلش اندازه ی یه دنیاست. با ایلیایی که پول یه دست لباسش به اندازه ی حقوق یه کارمند ساده اس، ولی نمی دونم چرا اومده تو این شرکت کوچیک کار می کنه؟! با پولادی که سر به زیره. هیچ وقت باهام چشم تو چشم نشده و من هنوز نمی دونستم دلیلش چیه. اعتقاداتش؟ موقعیتش؟ شاید هم روش رفتاریش! ولی حتی با همین عقایدش دوست دارم باهاش کار کنم. چون وقتی باهاشونم، احساس می کنم زنده ام. زنده ام چون بهم حق انتخاب میدن. چون بهم می فهمونن که منم یه انسانم، که حق تصمیم گیری دارم. من از زندگی که تو این جزیره ی کوچیک با خواهرم و یه دوست خوب، که می تونم بهش بگم خواهر ساختم، راضیم.
تا هتل روی کناره های جدول راه می رفتم. جایی که جدول تموم شد، یه نگاه به دور و برم کردم و دیدم کسی نیست. یه لبخند از روی ذوق زدم و با یه پرش پریدم پایین. دوباره نگاه کردم ببینم کسی منو ندیده باشه. با این که از این کارم خوشحال بودم، ولی بازم تربیت خاتون روی من تأثیر داشت و دوست نداشتم کسی فکر کنه دختر جلفی ام.
وقتی وارد هتل شدم، از دور خاله و ناخدا رو دیدم که دارن قلیون می کشن. رفتم پیششون و شیرینی رو باز کردم و گرفتم جلوشون. دیگه از اخمای ناخدا نمی ترسیدم. می دونستم پشت این اخم یه دنیا محبت پنهونه. خاله یه شیرینی برداشت و گفت:
_قوبونِ خنده هات بره خاله. مناسبتش چیه؟
شیرینی رو گرفتم جلوی ناخدا و گفتم:
_مناسبت نمی خواد که. همینجوری خریدم خاله جون.
ناخدا هم برداشت و گفت:
_شیرینی عروسیت انشالله.
خاله شیرین خندید و گفت:
_ایشالله...
خنده م گرفت. من تو چه حالی بودم و اینا به چی فکر می کردن. ازشون خداحافظی کردم و رفتم بالا. تو آسانسور روی پا بند نبودم که برم و خبر استخدامم رو به سها و ندا هم بدم.
در آسانسور که باز شد، ایلیا رو دیدم که داره تو لابی راه میره و با موبایل حرف می زنه.
با سر بهش سلام کردم. اونم همونطوری که داشت حرف می زد به شیرینی اشاره کرد و گفت منم می خوام. خندم گرفت. در جعبه رو برداشتم و گرفتم جلوش. با دست بهم اشاره کرد که صبر کنم. بعد نشست رو کاناپه و یه چیزی یاداشت کرد و خیلی جدی گفت:
_چشم، من سر ساعت میرم دنبالشون.
...
_نگران نباشین استاد.
...
_خواهش می کنم!
بعد بلند شد و یه شیرینی برداشت و با سر تشکر کرد. چقدر وقتی جدی می شه با اون ایلیای شیطون فرق می کنه!
با لبخند رفتم به طرف سوییت. می خواستم درو باز کنم که انگار یه چیزی پشتش بود. من هول می دادم ولی باز نمی شد. یهو سها از لای در سرک کشید و دست منو گرفت و کشوندم تو. دوتاشون پشت در ایستاده بودن و اشاره می کردن که ساکت باشم.
بعدم گوششون رو گذاشتن روی در. شصتم خبردار شد. یکی زدم پس گردن سها و یکی هم ندا. گوش ندا رو گرفتم و کشوندمش وسط سوییت و رو به هر دوشون گفتم:
_این کارا یعنی چی؟!
ندا شیرینی رو از دستم گرفت و گفت:
_نذاشتی که بفهمیم. انگار یک نفر یا چند نفر دارن میان اینجا. ایلیا هم شب میره فرودگاه دنبالشون.
روسری مو در آوردم و گفتم:
_آها، الان چیزی نفهمیدین؟!
سها رفت سراغ شیرینی ها و گفت:
_اونو ولش کن. استخدام شدی.
با یادآوری استخدام موقتم ذوق زده شدم و همه چیز رو براشون تعریف کردم. اونا هم پا به پای صحبتای من شیرینی می خوردن. حرفام که تموم شد، نصف جعبه رو خورده بودن.
دیدم اگه نخورم هیچی بهم نمی رسه، منم یه دونه برداشتم و خوردم. سها با تیکه های شیرینی که توی بشقابش بود بازی می کرد. احساس کردم یه چیزی می خواد بگه. همونطور که سرش پایین بود گفت:
_منم رفتم کلاس و ثبت نام کردم. از شنبه کلاسام شروع میشه...
اخم کردم و چیزی نگفتم. ازش دلخور بودم. دیروز خیلی بد باهام برخورد کرد. تا حالا ندیده بودم اینجوری باهام حرف بزنه.
بی حرف رفتم حولمو برداشتم و رفتم سمت حمام. سها هم بلند شد و رفت تو آشپزخونه. ندا اومد کنارم و آروم گفت:
_می دونم ازش ناراحتی، ولی اونم حوصلش سر رفته. می دونی که چقدر دوس داره بره این کلاس.
_آره. ولی این دلیل نمی شد اینطوری باهام حرف بزنه!
_یه کم بهش حق بده. بیکاری زده به سرش. منم تازگیا اینجوری شدم. کلافه ام.
_چیه؟ نکنه تو هم می خوای بری کلاس هیپ هاپ؟
_نه بابا. منو چه به هیپ هاپ. من هنرم تو سازمه. شاید برم کلاس گیتاری، پیانویی، چیزی...
_خوبه. تو بزن سها هم برقصه.
خندید و گفت:
_تو رو خدا بیا برو آشتی کنین. دلم می گیره شما رو اینطوری می بینم.
_ما که قهر نیستیم. من فقط دلخورم!
_خب همون دلخوری. خوب نیست اینجوری از هم ناراحت باشین. سها هم که اومد باهات حرف زد. حالام نوبت توئه.
بعدم حوله رو از دستم گرفت و منو هول داد سمت آشپزخونه.
الهی بگردم!! داشت ظرف می شست! کاری که تو عمرش شاید دو یا سه بار بیشتر نکرده بود. حتی تو این مدت هم من و ندا ظرفا رو می شستیم. آرنجمو گذاشتم روی اپن و بلند گفتم:
_کی شام لازانیا می خوره؟
سها با دستای کفی برگشت طرفمو و با لبخند پت و پهنی گفت:
_درست می کنی؟
ابرومو انداختم بالا و گفتم:
_نوچ!
قبل از اینکه خنده ی سها از رو لباش بره گفتم:
_میریم بیرون.
ذوق زده بالا و پایین پرید و اومد منو بغل کرد و گفت:
_عاشقتم خواهری!
_خیلی خب بابا. کثیفم کردی. انگار تا حالا لازانیا نخورده.
بعد حولمو با یه چشمک از ندا گرفتم و رفتم حمام. همین یه لبخند کافی بود برای رفع دلخوری خواهرانه امون!



***

ناهار که خوردم، یه اس ام اس دادم به ایلیا و گفتم وقتی اومد هتل خبرم کنه. یک ساعت بعد اومد. بچه ها خواب بودن، رفتم بیرون و دیدم که لم داه روی کاناپه و تلویزیون میبینه.
_سلام تنبل خان.
_گیرم که علیک!
کنارش نشستم و گفتم:
_دِ نه دِ، نشد. اگه قرار باشه با هم کار کنیم و من کمکت کنم، باید درست حسابی ازم پذیرایی کنی.
با تعجب برگشت طرفم و گفت:
_کمک؟
_آره دیگه، مگه دو ساعت تو شرکت مخ منو نخوردی؟!
دیدم داره گیج نگام می کنه. کوسن رو برداشتم و زدم بهش و گفتم:
_پاشو برو بساطت رو بیار تا پشیمون نشدم!
انگار دنیا رو بهش داده باشم. ذوق زده خندید و گفت:
_نوکرتم دربست!
بعد هم رفت تو اتاق مشترکش با مهیار. با خودم گفتم: "بخند آقا ایلیا. بلایی به سرت بیارم که دفعه دیگه از من کمک نخوای. من اگه تو رو نشناسم که باید برم بمیرم. سها رو که می شناسم و تو هم دقیقاً مثل سهایی. خوب می دونم چطور شما دو تا رو به کار بکشم."
خوشحال با یه بغل پوشه و ماشین حساب و خودکار اومد نشست.
_بفرمایید اینم بساط. اگه چیز دیگه ای هم می خوای تعارف نکنا. منم میرم که مزاحمت نباشم.
خواست بره که خیلی جدی گفتم:
_کجا؟ من که نگفتم تنهایی اینارو درست می کنم. بشین!
_یعنی چی؟!
_یعنی اینکه یه پوشه من، یه پوشه تو. اینجوری حوصله مونم سر نمی ره.
_ ولی... تو خودت گفتی.
_ من گفتم کمکت می کنم. اگه نمی خوای میرم.
مثل بچه ای که نمی خواد مامانمش از دستش ناراحت بشه، گفت:
_نه نه، می خوام.
بعد زیر لب با حرص گفت:
_حداقل نصفشو تو درست می کنی.
به روی خودم نیاوردم که شنیدم. یه پوشه برداشتم و چهار زانو نشستم روی کاناپه و مشغول شدم. ایلیا هم با اکراه یکی دیگه رو برداشت و با ماشین حسابش مشغول شد. منم گوشیمو برداشتم و جوری وانمود می کردم که دارم با ماشین حسابش کار می کنم، ولی در اصل داشتم بازی می کردم. آخ که چه حالی می داد انگری برد! اونم وقتی ایلیا با قیافه ی بق کرده جلوم نشسته بود.
نیم ساعت طول کشید تا یه پوشه رو تموم کنه. پوشه رو گذاشت کنار و گفت:
_تو تموم نکردی؟
_نه. این یکی محاسباتش زیاده.
با حرص بلند شد و رفت طرف تلویزیون و یه سی دی گذاشت. صداشو هم بلند کرد و اومد نشست و مشغول شد. منم رسیده بودم به مرحله ی دهم! این مرحلش سخت بود و دو بار باختم. به باخت عادت نداشتم. با عصبانیت از بازی اومدم بیرون و شروع کردم اس ام اس بازی. اس دادم به فرناز. بعد از چند دقیقه اس داد که کار داره.
پرسیدم کجاست؟
گفت شیرازه.
پس بالأخره رفتن شیراز. بیچاره نیما. با رفتن فرناز دیگه نمی تونست کاری بکنه. هرچند تا تهرانم بود کاری نمی کرد. انقدر غد و مغروره، که محال بود دوباره از فرناز خواستگاری کنه!
اینطور که خودش می گفت یه بار ازش خواستگاری کرده و فرنازم جواب منفی داده. جواب منفی فرناز، برای نیما خیلی سنگین تموم شده بود. انقدر که نیما گفت
"دیگه قیدشو زدم"
و من می دونم وقتی کسی مثل نیما این حرفو بزنه، یعنی همه چی تمومه! خیلی دلم می خواست فرنازو ببینم و باهاش حرف بزنم.
_ستایش بانو من دومی رو تموم کردما.
ایلیا بود که با حرص اینو گفت، خندیدم و گفتم:
_باریکلا پسر خوب. برو سراغ سومی. من برم یه کار اضطراری دارم! بعد هم با یه لبخند شیک بلند شدم و رفتم تو اتاق. پوشه رو هم برداشتم و با خودم بردم که نفهمه هنوز چیزی ننوشتم. انقدر این پسر ساده اس که هنوز نفهمیده دارم سر می دوونمش!



رفتم تو سوییت و سها و ندا رو بیدار کردم و دوباره برگشتم تو لابی. معلوم بود حسابی کلافه شده.
این دفعه رفتم و منم شروع کردم به حساب کتاب. بینش هم یه کم سربه سرش می ذاشتم که از بی حوصلگی در بیاد. دقیقاً اخلاقای سها رو داشت و من خوب می دونستم چطور باید باهاش برخورد کنم. عجیب بود که انقدر این دوتا شبیه به همن!
پوشه ی اولمو که تموم کردم ایلیا گفت:
_ من نمی دونم چطور پولاد میگه تو خوب کار می کنی؟! تو که خیلی کند تر از منی!
_ تو به این چیزا کاری نداشته باش. زود کاراتو بکن تا پولاد نیومده.
اینو که گفتم دوباره مشغول شد. منم رفتم سراغ پوشه ی دوم. با سرعت مورچه کار می کردم. خودمم حوصله ام سر رفته بود. همون موقع در اتاق باز شد و سها با دوتا فنجون اومد بیرون. ایلیا تا سها رو دید چشماش برق زد. سها هم اخماش رفت تو هم. فنجون آب جوش رو گذاشت جلوی من. و یه فنجون دیگه هم برای خودش برداشت خیلی ریلکس کافی میکس رو باز کرد و تو فنجون ریخت و مشغول هم زدن شد. بر عکس انتظارم ایلیا هیچی نگفت و مشغول شد. ولی هنوز لبخند رو لباش بود. داشتم با سها آروم حرف می زدم که ایلیا یهو گفت:
_سها، فکر کنم ندا صدات می زنه.
_نه بابا. ندا حمامه.
_خب شاید چیزی می خواد. پاشو برو ببین چی میگه.
سها هم سریع رفت.تا سها در اتاق رو باز کرد، ایلیا فنجون دست نخورده ی سها رو برداشت و یه ضرب خورد. با چشمای گرد شده نگاش کردم که گفت:
_آخیش، خوشمزه بودا.
همون موقع سها با عصبانیت اومد بیرون و گفت:
_ ندا...

قبل از این که حرفشو تموم کنه، فنجون خالی و چشمای خوشحال ایلیا رو دید و با عصبانیت یه پوشه برداشت و افتاد به جون ایلیا...
 
سها

یه دونه از همون پوشه ها رو برداشتم، رفتم جلوی ایلیا تا می خورد با پوشه زدم به سر و صورتش! ایلیا هم دستش رو جلوی صورتش گرفته بود، نمی ذاشت ضربه ها بهش بخوره. در همون حال هم می خندید و یه چیزایی زیر لب می گفت. با این کارش حرصم بیشتر می شد. اینقدر زدم که آخرش به زبون اومد و گفت:
_بابا بس کن جوجه!
با شنیدن این کلمه عصبانی تر شدم. بیشتر از این حرصم گرفته بود که کافی میکسم رو خورده بود! با عصبانیت انگشتمو گرفتم طرفش و گفتم:
_کی گفت کافی منو بخوری؟ هان؟ اصلاً با اجازه کی بزغاله؟
ایلیا از جاش بلند شد و مچ دستم رو گرفت. موذی بهم نگاه کرد و گفت:
_با اجازه خودم! تقصیر خودته که برای من کافی نیاوردی.
با تعجب بهش نگاه کردم. هم حرص می خوردم، هم از پرویی این بشر در حیرت بودم! گفتم:
_دستم رو ول کن. تو خیــــــــلی...
نذاشت حرفم رو تموم کنم، گفت:
_می دونم خیلی آقام. نیازی نیست اعتراف کنی!
با عصبانیت دستمو کشیدم و گفتم:
_نخیر، خیــــلی...
باز نذاشت حرف بزنم و گفت:
_می دونم خیلی هم جذاب و تو دلبرو هستم. بهتون بگما رو من حساب نکنید، من صاحب دارم.
اَه این چی میگه با خودش؟ دیگه آمپرم چسبید به سقف، گفتم:
_نخیر، زیادی دور برداشتی. می خواستم بگم خیـــــلی...
بازم خیلی خونسرد اومد تو حرفم گفت:
_می دونم خیلی از من خوشت اومده و نمی تونی بگی. ولی گفتم من صاحب دارم...
دیگه واقعاً نمی دونستم چی بگم! به معنای واقعی کم آوردم. با عصبانیتی که یه کتری وقتی جوش می یاد، داد زدم گفتم:
_کی؟!! من؟!! من غلط بکنم از توی بزغاله خوشم اومده باشه!!!
ایلیا که دستاش رو بغل کرده بود و بهم نگاه می کرد گفت:
_همه دخترا اولش اینو میگن. ولی درونشون یه چیزه دیگه اس.
ندا هم اومده بود و داشت به مکالمه ما گوش می کرد. از دستش کفری شدم! دم دستم هر چی پوشه بود به طرفش پرت کردم و با حرص گفتم:
_از خود راضی!
یه پوشه دیگه برداشتم و با حرص پرت کردم و گفتم:
_خودشیفته!
ستایش بلند شد و پوشه ی بعدی رو از دستم گرفت و گفت:
_بسه سها. یه فنجون قهوه بوده دیگه!
ایلیا از پشت ستایش خم شد. در حالی که ریز ریز می خندید گفت:
_چقدرم خوشمزه بود!
نه خیر این آدم نمیشه. یه پوشه دیگه برداشتم و تا خواستم پرت کنم ندا ازم گرفت و گفت:
_بابا من یکی دیگه درست می کنم میارم با هم می خوریم.
با عصبانیت به ندا گفتم:
_قهوه بخوره تو سرم. من باید اینو آدم کنم.
ستایش و ندا جلوم ایستاده بودن و من ایلیا رو نمی دیدم. صندلمو از پام در آوردم و با یه حرکت از دست ستایش فرار کردم و پرت کردم به طرفش. از صدای آخِش فهمیدم خورده بهش. وقتی نگاش کردم دیدم سرشو گرفته و نشسته. بلند گفتم:
_دلم خنک شد! حقته.
ایلیا دستشو برداشت و گفت:
_پولاد داداشت رو کشتن...
برگشتم و پشت سرمو دیدم. پولاد با دهن باز داشت ما رو نگاه می کرد! اومد جلوتر و یه نگاه به دور و بر که پر از پوشه بود کرد و گفت:
_اینجا چه خبره؟
ایلیا بلند شد و یه کم خودشو تکوند و گفت:
_هیچی داداش، یه نفر اینجا حرصش گرفته بود که فکر کنم الان خنک شد.
ستایش یه نگاه عصبی به ایلیا کرد و گفت:
_ایلیا تو هم بس کن دیگه.
پولاد یه نیم نگاه به ستایش کرد و گفت:
_جریان چیه؟
_ یزی نیست. طبق معمول داشتن بحث می کردن.
پولاد اومد نزدیک تر و به پوشه ها اشاره کرد و گفت:
_انگار بحثشون به جاهای باریک کشیده.
ندا که تا اون موقع ساکت بود گفت:
_باز خوبه شما رسیدی، وگرنه احتمال داشت بحثشون به بیمارستان بکشه.
پولاد یه نگاه به ایلیا کرد و که آروم ایستاده بود. یه نگاهم به من که هنوز عصبی بودم. بعد از روی پوشه ها رد شد و نشست روی یه مبل و گفت:
_بشینین! این بحثا باید امروز تموم بشه.
من نشستم رو مبل، ایلیا هم رو به روم کنار پولاد نشست، ستایش هم کنارم رو مبل دو نفره، ندا هم گفت میره یه چی بیارم خنک بشیم. بعد یه دقیقه ندا با یه پارچ آب خنک اومد و دو تا لیوان هم دستش بود، تو دو تا لیوان آب ریخت، یکیش رو داد دست ایلیا اون یکی رو هم به من داد و گفت:
_بخورید تا خنک بشین...
از این حرفش خنده ام گرفت. یعنی همه امون خندیدیم. بعد رفت کنار ستایش نشست.
آب رو که خوردیم، پولاد گفت:
_چرا همه اش عین خروس جنگی می پرین به جون هم؟
به دو تا مون نگاه می کرد. من و ایلیا هر دو با هم گفتیم:
_به اون بگو!
جالب اینه که هر دو با هم انگشت اشاره رو به طرف مقابل گرفته بودیم.
پولاد لبخندشو خورد و گفت:
_خوبه حالا، با هر دو تا تونم. از هم عذر خواهی می کنین و دیگه هم نبینم هیچ بحثی بینتون باشه.
بعد هم به هر دومون نگاه کرد و وقتی دید هیچی نمیگیم گفت:
_ما منتظریم.
من که روم رو کردم طرف چپ. از ایلیا هم خبری نداشتم گفتم:
_اول اون شروع کرد...
ستایش زد به بازوم و گفت:
_اون چیه سها! اون رو به درخت یا اشیا میگن. اون اسم داره.
با خودم گفتم "بیا، خواهر بزرگ کن. به جای طرفداری منو ضایع می کنه." پولاد به ایلیا گفت:
_خب تو انگار اول شروع کردی، اول تو عذر خواهی کن.
ایلیا گفت:
من؟!! کی گفته اون وقت؟!!
پولاد یه نگاه بد به ایلیا کرد. ایلیا هم انگاری حرصش گرفته بود گفت:
_ببخشید!!!
بعد هم با حرکت لب بهم گفت:
_جوجه اردک زشت!
پولاد گفت:
_نشنیدم بلندتر بگو. آخرشم بگو سها خانوم!
ایلیا عزمش رو جزم کرد گفت:
_ببخشید که باعث ناراحتی شما شدم سها خانوم!!!
خانومش رو با تأکید گفت. حالا نوبت من بود. پولاد به من نگاه می کرد. ستایش و ندا هم همین طور. کمی لفتش دادم. ستایش با ابروش اشاره می کرد، یعنی زود باش تو هم بگو. منم خواستم بگم، دیدم ایلیا باز داره کرم میریزه و لبخند مار موزش رو تحویلم میده. از دست این، آخرشم خودم رو می کوبم به دیوار. گفتم:
_شما هم ببخشید آقا ایلیا!
نگاهش کردم، دیدم انگار تو دلش دارن کارخونه قند سازی آب می کنن. بچه پرو نیشت رو ببیند! پولاد گفت:
_خب، حالا این برگه ها رو با هم جمع می کنید. زود دست به کار بشین.
همینم کم بود. نمی دونم چرا به حرفای این پولاد دارم گوش می کنم؟! یه جوری حرف می زنه، آدم نمی تونه رو حرفش حرف بیاره.
خم شدم و چند تا برگه و پوشه برداشتم. ایلیا هم چهار زانو نشست و مشغول جمع کردن برگه های طرف خودش. با خودم گفتم "رابین هود کجایی که ببینی به چه حقارتی دارم تن میدم!" بعد انگاری بلند گفتم "هــــــــی روزگار هـــــی..." همه نگاهم کردن. چیه خوب نمی تونم با خودمم حرف بزنم؟!
ایلیا که معلوم بود داره کم کم کلافه میشه گفت:
_کم خواهرت امروز سرمو کلاه گذاشت، تو هم برام کار جور کن!
بعد هم یه نگاه حرصی به ستایش کرد. ستایش سرشو انداخت زیر و سعی کرد ایلیا خنده اشو نبینه. یادم باشه ازش بپرسم چه کار کرده؟
پوشه ها رو دادم دست ایلیا و رفتم روی مبل نشستم که ایلیا گفت:
_پولاد مگه کلاس نداشتی؟
پولاد هم که داشت پوشه های بغل دستیش رو نگاه می کرد، گفت:
_چرا، ولی چون دم عیده بچه ها نیومدن، کلاس لغو شد.
بعد هم گفت:
_سها فکر کنم اینا از دستت در رفتن. ایلیا اینا رو کی محاسبه کرده؟
ایلیا اول یه نگاه به ستایش کرد و بعد هم رو کرد به پولاد و گفت:
_خودم.
پولاد هم مثل من و ندا به لبخند ستایش نگاه کرد و گفت:
_واقعاً باریکلا!
ایلیا یه چشمک به ستایش زد و خندید. خدا می دونه بین این دوتا چی گذشته که ایلیا این چشمک رو زد. ندا بلند شد و با خنده گفت:
_سها من دارم میرم کافی بخورم. میای؟
بدون حرف بلند شدم و ستایشم بلند شد و خداحافظی کردیم. همینطور که داشتیم می رفتیم داخل، شنیدم که ایلیا به پولاد گفت:
_شب زن و بچه ی استاد می رسن. استاد زنگ زد گفت برم دنبالشون.
پولاد همونطور که برگه ها رو نگاه می کرد گفت:
_نمی خواد خودم میرم.
با خودم گفتم "حالا این استاد کیه؟ چرا اینا باید برن دنبال زن و بچه اش؟ مگه خودش نمی تونه بره؟ مگه نوکر گیر آورده؟" هر چقدر گوش کردم تا شاید چیز دیگه ای از این استاد بگن، انگار لال شدن و هیچ صحبتی نکردن. ما هم رفتیم تو سوییت و رفتم روی مبل ولو شدم و منتظر کافی میکس ندا شدم...
 
ندا

تاکسی جلوی هتل نگه داشت. خسته و کوفته از ماشین پیاده شدیم. از بس خندیده بودیم و خورده بودیم و راه رفته بودیم، دیگه نا به تنمون نمونده بود. فکر کنم کل کلاس رستوران ایتالیایی رو بردیم زیر سؤال، با اون خنده هامون و غذا خوردنمون. تقریباً هر کدوم دو پرس لازانیا سفارش دادیم. بس که خوشمزه بود. همه به بشقابای خالی روی میز ما نگاه می کردن و ما هم مردمو فیلم می کردیم و می خندیدیم.
داشتیم با بی حالی می رفتیم داخل، که دیدیم از آلاچیق خوشگل و دنج خودمون داره صدای چند نفر میاد. نمی دونم چرا؟ ولی هر وقت کسی می رفت اونجا سه تایی مون حرص می خوردیم و کُری می خوندیم واسه اون بدبختی که بی خبر تجاوز کرده به حریم خصوصی ما! انگار ملک شخصیمونو تصرف کرده. سه تایی مون یه نگاه به هم کردیم و دهنمونو کج کردیم. تقریباً این شده بود عکس العمل عادیمون در برابر این اتفاق. یه کم که جلوتر رفتیم، ناخودآگاه سه تایی مون به آلاچیق خیره شدیم، تا مسافر بیچاره ای که اونجا نشسته حس تملک رو تو نگاه خشمگین ما بخونه و فلنگ رو ببنده، که دیدیم سه تا پسرا، با چند تا خانوم داخل آلاچیق نشستن.
دهن هر سه تامون باز موند. یعنی چی؟ از این سه تا بعید بود. غلط کردن رفتن تو آلاچیق ما! والا! ولی چیزی که بیشتر از اون باعث شد فکمون به زمین بچسبه، محجبه بودن اون سه تا خانوم بود. طوری که توی تاریک و روشن فضا، زیر اون چادر و روسری ها نمی تونستیم سنشون رو تشخیص بدیم. سها یه لبخند خبیث زد و زیر لبی گفت:
_به به برادران عزیز! چه گلی از گلشون شکفته!
ستایش بی خیال گفت:
_ولش کنین بیاین بریم تا ما رو ندیدن!
سها باز زیر لب گفت:
_اگرم دیدن در جوار خواهران مقدس نگاه به چهره ما حرامه!
پقی زدم زیر خنده. یه خنده زیر لبی که خفه اش کردم. ستایشم خندید و گفت:
_نمیری سها. بابا بذار به کارشون برسن خو! یه بار واسه اشون ببین، عیبی نداره جون آجی!
زیر لبی خنده کنان رفتیم داخل هتل. انگار دست انداختن مردم امشب تمومی نداشت. خدا هم قربونش برم هی سر راهمون سوژه قرار می داد. داخل آسانسور بودیم که گوشیم زنگ خورد. همزمان با زنگ گوشی من آسانسور اعلام کرد:
"طبقه سوم"
بچه ها خارج شدن، ولی من گوشی به دست، خیره به صفحه، خشکم زده بود! اسم بابا روی صفحه چشمک می زد. صدای سها منو به خودم آورد:
_ندا می خوای برات استخاره بگیرم، اگه خوب بود جواب بده!
با گیجی گفتم:
_باباست!
ستایش گفت:
_خب جواب بده!
همینطور محو و گیج نگاهشون می کردم که سها گفت:
_دِ یالا دیگه! ما رفتیم تو هر چی دلت خواست با بابات هندی بازی در بیار!
یه چشمک زد و با ستایش که به حرف سها می خندید رفتن داخل سوئیت. به خودم که اومدم دیدم گوشیم قطع شده و من هنوز تو آسانسورم. از آسانسور که اومدم بیرون باز گوشی زنگ خورد. آب دهنم رو قورت دادم و جواب دادم:
_بله؟
بابا با صدای آرومی گفت:
_کجایی تو دختر؟ نمیگی دلم هزار راه میره؟
دلم قنج رفت. انگار از یه بلندی سقوط کردم. اینقدر دلتنگش بودم و خودم نمی دونستم؟ صداش چرا اینقدر مظلوم بود؟ چرا اینقدر آروم حرف می زد؟ چرا من بغض کرده بودم؟ آروم گفتم:
_سلام بابا!
فقط همین. بیشتر نمی تونستم بگم. بابا نفس عمیقی کشید و گفت:
_کجایی؟ بهم گفتی میری شمال! می دونم ازم دلگیری، ناراحتی! نمی دونم چکار کردم ولی می دونم که... می دونم که اون پدری نبودم که تو می خواستی...
حرفشو پاره کردم و گفتم:
_بابا تو رو خدا!
آروم گفت:
_چیه؟ مگه غیر از اینه؟ اگه نه پس چرا اینجا نیستی؟ تو شهر خودت؟ کنار پدرت؟ اصلاً چکار می کنی بدون یه پشتیبان؟ تنهایی از پس خودت چطور می خوای بر بیای؟
پشتیبان؟ واقعا بابا پشتیبانم بود؟ الان که باهام حرف می زد احساسش رو درک می کردم. خیلی زیاد! اما چرا وقتی پیشش بودم، وقتی که تنها بودم، وقتی که منو نمی دید، این حس رو نداشتم؟ آروم گفتم:
_از پس خودم بر میام بابا! مطمئن باش!
مطمئن گفت:
_می دونم!
چنان با اطمینان گفت که یه لحظه مغزم قفل کرد. طوری می گفت که انگار از همه چیز زندگی من خبر داشت. پوزخندی زدم و گفتم:
_مطمئنی بابا؟ چی از دخترت می دونی؟ چی از دخترت فهمیدی تا به این سن؟ نه بابا شما هیچی نمی دونی. هیچ وقت نخواستی بدونی.
آهی کشید. صداش تو گوشی پیچید. بعد از مکثی طولانی گفت:
_دانشگاهت چی؟ این ترم با کلی پارتی بازی و وکیل تونستم واسه ات مرخصی بگیرم...
گفتم:
_نیازی نیست بابا! یادت که نرفته من نمی خواستم دکتر شم. خانوم دکتر شم.
دلم می خواست روی این کلمه تأکید کنم. شاید اصرارهای بیهوده اش یادش بیاد. آروم گفت:
_نه، یادم نرفته. عید بیا تهران. باید ببینمت.
باید ببینمت! بازم لحن دستوری! لبم به پوزخندی کج شد. به وضوح حرف رو عوض کرد. شاید فهمیده بود که دیگه اون ندای ضعیف و زار نیستم. شاید فهمیده بود که خیلی وقته گریه رو تحریم کردم. شاید فهمیده بود که خیلی وقته نداش بزرگ شده. خانوم شده. بی حس گفتم:
_نمی تونم بابا. ازت مهلت خواسته بودم.
تند گفت:
_تا کی؟
گفتم:
_تا وقتی که خودم بخوام. بتونم خودم رو، شما رو ، محبتتون رو پیدا کنم. تا وقتی که بفهمم نبودنم دیده میشه و برگشتنم به دستور شما نیست.
خواست چیزی بگه که گفتم:
_اگه بهم اعتماد داری پس کمکم کن!
بابا گفت:
_منتظرت می مونم!
و بعد صدای بوق مقطعی که در گوشی پیچید! پاهام سست شد. انگار هنوزم به قوی بودن و قوی نشون دادن عادت نکرده بودم. منتظرم بود اما تا کی؟ نمی دونم!
***
وای این صدای جیغ جیغی چی بود از بیرون می اومد؟!! لابد باز پسرا مهمون داشتن. اوف خدایا عجب غلطی کردم به مهیار گفتم ما مشکلی نداریم لابی مال شما باشه. بابا بذارین کله مرگمونو بذاریم خو! پهلو به پهلو شدم ولی صدا قطع نمی شد. ول کن نبود زنیکه! اصلا این کی بود که مث زنبور پشت سر هم وز وز می کرد. با بدبختی، طوری که کم مونده بود گریه ام بگیره توی جام نشستم. ستایش نبود. لابد باز رفته بود کنار ساحل بدوئه. این بشر خستگی سرش نمی شد. بابا دیشب ساعت سه خوابیده بودیم. باز دوباره از یادآوری کم خوابیم به جون خودم غر زدم و زار زدم. نگاهم به ملافه مچاله شده سها افتاد. پس این کجا بود؟ سها و سحرخیزی؟ استغفرلله! لابد لنگ ظهر بود. خودمو انداختم روی پاتختی و موبایلمو برداشتم. نه و نیم بود. نه بابا خیلی هم صبح سحر نبود. ولی وقتی هم نبود که سها پا شده باشه. هر روز کمِ کم تا ده می خوابید. از عجایب بود که با اون کسر خواب تو تختش نبود. از صدای پیس پیس نگاهم به سمت در کشیده شد. سها با موهای ژولیده و قیافه در هم پشت در وایساده بود و داشت با دست و پا و چشم و ابرو و کل اعضای بدنش به من علامت می داد که برم پیشش. پس بگو! خانوم فضولی شون گل کرده بود که رختخواب نازنینشونو ترک کرده بودن! این حس شیرین به خواب ارجعیت داشت، هیچ شکی هم درش نبود!
پا شدم و با بی حالی گفتم:
_چیه بابا؟!!
سها کل صورتش رو جمع کرد و چشماشو تنگ کرد و گفت:
_هـیــــــس! خفه بمیری ندا!
دستمو گرفتم جلوی دهنم. راست می گفت اول شرط جاسوسی و فضولی رو رعایت نکرده بودم. مثل بچه های حرف گوش کن سرمو به علامت چشم تکون دادم. سها دستشو تکون داد و منو به خودش دعوت کرد. منم مثل سها گوشمو چسبوندم به در و آروم گفتم:
_چی میگه این؟
سها گفت:
_فکر کنم همون مهمونشونه که ایلیا می گفت. اوف چه صدایی هم داره، کر شدم!
خنده ام خوردم و گفتم:
_عجب وراجیه، فکر کنم گلوش خشک شد!
سها با خونسردی گفت:
_نچ! ببین هنوز کم نیاورده. ایشالا حنجره اش نیم سوز شه با این صداش!
بعد دستش رو گذاشت رو بینی اش و باعث شد گوش منم به صحبتاشون جلب بشه:
_من که کلاً این آب و هوا به مزاجم سازگار نیست. شرجی و گرما داغونم می کنه. ولی حاج آقا می گفت واسه روحیه اتون خوبه. آخه از بس که خودش رو درگیر کار کرده دیگه وقت نداره واسه من و دخترا وقت بذاره. این بود که منم افسرده شدم. روحیه ام خراب شد. حاج آقام که دل نازک! خدا سایه اشو سر ما نگه داره به حق علی! رفت واسه سه تاییمون بلیط گرفت و راهیمون کرد. گفتم وا؟ حاج آقا پس شما چی؟ حاج آقام گفت: رو تخم چشام، خودم عید در بست در خدمتتون هستم. ولی الان نمی تونم بیام. می دونی که مسئولیتش تو دانشگاه چقــــــدر زیاده. الهی بمیرم واسه اش. خلاصه حاج آقا گفت تحمل غم و غصه شما رو ندارم. شما خوش باشین انگار من خوشم. قبل از راهی کردنمون هم با پولاد خان هماهنگ کرد که خیالش از بابت ما راحت باشه. وگرنه حاج آقا که بی فکر و برنامه ما رو جایی نمی فرسته. به خدا قسم اگه خیالش یه ذره ناراحت باشه روز و شبش سیاهه.
یه نفس عمیق کشید. خنده بی صدایی کردم. سها شکلک در آورد. صدای پولاد باعث شد دوباره کنجکاو بشیم:
_استاد کلی حق به گردن من دارن. تا عمر دارم شاگردی شونو می کنم.
همین یه جمله کافی بود تا باز شروع کنه:
_الهی پیر شی جوون. خب بالأخره حاج آقام خوب می دونه ما رو دست کی بسپاره. همچین جوونایی این دوره کم پیدا میشه. همین دیشب بود که به نگین می گفتم، این آقا پولاد جواهر نایابیِ که تو این دوره زمونه قدر و ارزش نمیشه براش گذاشت.
اوه، اوه چه بازار گرمی هم می کرد. خفه شدم بابا بس که تعریف کردی من گلوم زخم شد! پولاد فقط گفت:
_اختیار دارین.
_نه پسرم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
_ایشالا این چند وقت که در خدمتتونم، بتونم از خجالت استاد در بیام.
یه لحظه سکوت شد و بعد پولاد گفت:
_آقا ایلیا خانوما رو می برن جزیره رو نشونشون میدن.
ایلیا که تازه فهمیدیم اونم هست، صداشو صاف کرد و گفت:
_البته آقا پولاد افتخاریه که نصیب بنده شده در خدمت حاج خانوم و دخترا باشم!
من از خنده منفجر شده بودم. به وضوح معلوم بود ایلیا داره دستشون میندازه. از آقا پولاد گفتنش معلوم بود. سها شکلکی در آورد و خنده ریزی کرد. صدای ایلیا باز اومد که گفت:
_ولی به جان شما نباشه به جان حاج خانوم، مهندس الان از سر پروژه زنگ زد که زود بیا به کمکت احتیاج داریم.
صدای ایـــش خفه حاج خانوم اومد. ای خدا، رسماً زن مردم رو کنف کرد. دیگه داشتم می مردم از خنده از دست این پسر. می تونستم حدس بزنم پولاد داره بهش چشم غره میره. اگه مهیار بود صد در صد از خنده مرده بود. صدای پولاد اومد که گفت:
_عیبی نداره ایلیا جان. شما برو به کارت برس بعداً در موردش حرف می زنیم.
گفتم ایلیا الان مثل سها گربه شرک شده و تریپ مظلومیت برداشته. صدای ظریف دختری اومد که گفت:
_مزاحمتون نمیشیم آقا ایلیا، خودمون میریم.
اوه اوه چه مؤدب! یه دفعه صدای مهیار اومد:
_اختیار دارین خانوم! این چه حرفیه؟ وظیفه اس. منم اگه امروز کار نداشتم جور ایلیا رو می کشیدم! ولی حیف که مجبورم برم. با پیمانکار یه قرار فوری گذاشتم. نباشم بد میشه!
چند لحظه سکوت شد. شاید خودشون فهمیده بودن دارن پاس کاری میشن. که صدای پولاد اومد که سعی داشت بهتش رو مخفی کنه و گفت:
_مهیار؟ کی قرار گذاشتی؟ خب می گفتی به من! منم باید باهاش حرف بزنم پسر!
مهیار فوری گفت:
_نه جان داداش! شما برو به کارت برس، اصلاً هم نگران نباش. خودم از پسش بر میام، خیالت راحت! اگه اتفاقی افتاد خودم بهت زنگ می زنم بیای!
یهو صدای حاج خانوم تند و گزنده گفت:
_مطمئنی از پسش بر میای پسرم؟
وا؟ یعنی چی؟ انگار شرکت اینا ارث پدر این خانومه! اصلا به تو چه؟ این بار من بودم که شکلک در میاوردم. سها خندید. مهیار که فکر کنم حسابی کنف شده بود گفت:
_حاج خانوم کارمون اینه. شما نمی خواد نگران باشی.
این حتماً دختراش مجسمه بودن که حرف نمی زدن! من اگه بودم تا الان یا از خنده روده بر شده بودم، یا از عصبانیت منفجر شده بودم. صدای حاج خانوم اومد که گفت:
_نه پسرم! شما به کارت واردی، ولی خب حاج آقا روی پولاد خان یه جور دیگه حساب باز می کنه.
با خودم گفتم الان مهیار قرمز شده. ایلیام الاناس که جفت پا بره تو صورت خانومه که صدای پولاد اومد:
_بفرمایید خانوما من امروز در خدمت شمام. هر جا که خواستین امر بفرمایید بنده دریغ نمی کنم.
حاج خانوم خواست چیزی بگه، یه صدایی هم از خودش در آورد، که پولاد سریع گفت:
_مهیار و ایلیا از تخم چشمم بهم نزدیکترن. من به کار و هوششون اعتماد کامل دارم. استاد هم با شناخت کامل روی گروه ما نظارت دارن. بفرمایید تا دیر نشده.
علناً حاج خانوم کوبیده شد تو دیوار. زنیکهِ چندشِ لوس. ندیده حس می کردم فرقی با مادر فولاد زره نباید داشته باشه. صدای در آسانسور که اومد، من و سها با خیال راحت از در فاصله گرفتیم و مطمئن شدیم چیز دیگه ای نمونده که به سمعمون برسه. ولی دلم حسابی واسه مهیار سوخت! بیچاره بدجوری خورد تو ذوقش. حتماً الان ایلیا کلی فیلمش می کنه. خنده ای کردم و با سها به نقد و بررسی گفتگوی اخیر پرداختیم!!!