رمان پرنسس های فراری قسمت 16
با صدای جیغ ندا، منو سها سریع به طرف حموم هجوم بردیم. ندا جیغ جیغ می کرد و یه چیزایی شبیه شورت و بی فرهنگ و کثافت می گفت.هر چی هم منو سها در می زدیم توجهی نمی کرد و یه ریز داد و بیداد می کرد. یه دفعه در با شدت باز شد و ندا لخت جلومون ایستاد! بعد فهمید تو چه وضعیتیِ و دستپاچه حولشو پیچید دورش. صورت سفیدش مثل لبو قرمز شده بود.
_ندا جان چی شده؟ چرا عصبانی هستی؟
_بیا اینجا رو ببین ستایش. ببین این بی فرهنگا چه کثافت کاری کردن.
اینا رو می گفت و به کف حمام اشاره می کرد. سرمو بردم تو حمام و با چشم دنبال یه چیز خیلی بد گشتم، که چشمم خورد به یه لباس زیر مردونه ی فسفری رنگ!!!
یعنی ندا برای این شورت انقدر جیغ زد؟! سها هم مثل من کله اش رو کرده بود تو حمام. یه نگاه به سها کردم و اونم همزمان برگشت طرف من. من و سها دیگه نتونستیم جلو خنده امونو بگیریم و زدیم زیر خنده. انقدر خندیدیم که اشک از چشمامون می اومد. ندا هم مثل بچه ها پاشو می کوبید به کف حمام و مارو دعوا می کرد.
_بسه! کجای این لباس زیر مسخره خنده داره؟! حالمو به هم زدین.
سها با خنده گفت:
_ندا اول فکر کردم ماری چیزی نیشت زده. بعد که گفتی کثافت فکر کردم این پسرا حمام رو جای توالت اشتباه گرفتن.
_وای سها منم همین فکرو کردم. همچین گفتی بی فرهنگ انگار چی شده!
ندا عصبانی دست زد به کمرشو گفت:
_کسی که شورتشو می ذاره تو حمام، از نظر شما با فرهنگه؟!
دیدم خیلی عصبانیِ گفتم:
_قربونت برم! خون خودتو کثیف نکن، الان درستش می کنم.
رفتم یه پلاستیک آوردم و بهش دادم. اونم با احتیاط و کمترین برخورد دستش با شورت، اونو گذاشت تو نایلون و داد به من و گفت:
_زود منهدمش کن. این از همه وسایل بیشتر بوی مرد می ده.
_باشه بابا. به کارم واردم.
خیالش راحت شد و درو بست. بلند گفتم:
_ندا جون قربون دستت، یه دستی به سر و گوش اون حمام هم بکش. بوی مرد می ده.
اینو گفتم و دوباره با سها زدیم زیر خنده. صدای غرغر ندا هم از داخل حمام می اومد.خواستم برم شورت رو بندازم تو سطل زباله، که سها خودشو به من رسوند و پلاستیک رو از دستم گرفت و گفت:
_نه، ننداز دور.
_اونوقت چرا؟! نکنه می خوای یادگاری نگهش داری؟!
همینطور که با چشمای شیطون پلاستیک رو نگاه می کرد، گفت:
_نه بابا...
و خندید و ادامه داد:
_ولی شاید یه روز به درد بخوره!
از این چشما و این خنده معلوم بود می خواد یه آتیشی بسوزونه!
_سها بی خیال. بده به من تا ندا نیومده دارمون نزده.
_ ندا رو ولش کن. به این فکر کن که این می تونه مال کی باشه!
با اخم ساختگی گفتم:
_به تو چه مال کیه؟ بده به من.
_نوچ، نمی دم!
منو باش فکر می کردم ازم حساب می بره. مثل بچه ها ابرو می انداخت بالا و لج می کرد. رفت در بالکن کوچیکی، که درش توی آشپزخونه باز می شد رو باز کرد، و پلاستیک رو گذاشت پشت در. می دونستم آخر با این شورت شر به پا می کنه! یادم باشه تو یه فرصت مناسب بندازمش دور.
رفتم رو مبل نشستم و گفتم:
_ولی سها خودمونیما، این ندا هم عجب هیکلی داره ها!
سها که انگار تازه یادش اومده بود، اومد روبروی من و با ذوق گفت:
_آره دیدیش؟! اصلاً حواسش نبود جلوی ما لخت ایستاده!
تا ندا اومد کلی گفتیم و خندیدیم. وقتی هم اومد بیرون کلی سر به سرش گذاشتیم و اذیتش کردیم. آخرین نفری که از حمام اومد بیرون، من بودم و دیدم که دوتاشون بیهوش شدن. پتو رو دادم روشون و خودم هم رفتم خوابیدم. با اینکه هنوز احساس می کردم تختم مردیه و بوی مرد می ده! همیشه بدم میومد مرد روی تختم بخوابه و یا من جایی بخوابم که مرد بوده.هیچ مردی حق نداشت پا تو اتاقم بذاره، چه برسه که رو تختم بشینه. تنها مردی که تو اتاق من رفت و آمد داشت بابام و شایان بودن.
ولی حالا مجبورم تو جایی بخوابم که معلوم نیست چند نفر خوابیدن. هتل قبلی خیلی تمیز بود و مرتب می اومدن ملافه ها رو تعویض می کردن و منم خیالم از بابت تمیزیش راحت بود. ولی اینجا اصلاً بهش نمی خورد از این کارا بکنن. سعی کردم این فکرا رو از سرم بیرون کنم. چون مجبور بودم! مجبور بودم این سختی ها رو تحمل کنم. معلوم نبود تا کی و چقدر باید دور از خونه و بابا زندگی کنیم؟! پس باید به این چیزا توجهی نکنم و به همین زندگی قانع باشم.
***
نمی دونم خواب می دیدم یا بیدار بودم؟! یه صداهایی می اومد مثل صدای سگ و گربه. بعدم سوت و بوق ماشین. کم کم ریتم گرفت. همچین ریتمش باحال بود که تو تخت به حالت رقص بدنمو تکون می دادم. اصلاً نمی فهمیدم چیه و صدا از کجاست. سها داد زد و گفت:
_ستایش خامونش کن اون لامصبو!
اینو که گفت تو جام سیخ نشستم. بازم سها آهنگ گوشیمو عوض کرده بود. این دختر آدم نمیشه. خیلی وقت بود از این کارا نکرده بود، ولی بازم شروع کرد!
فرناز بود. یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت دهِ. یه لحظه فکر کردم ده شبه، چون پرده ها رو کشیده بودیم. ولی ساعت گوشیم 10am رو نشون می داد.گوشی رو جواب دادم:
_سلام.
_سلام. معلوم هست کجایی؟ چرا انقدر دیر جواب دادی؟
_خواب بودم.
_بمیری تو ام که دنیا رو آب ببره، تو رو خواب می بره.
_حالا کجای دنیا رو آب برده؟
_کوفته!
یه دفعه تن صداش کم شد و گفت:
_ستایش داریم میریم شیراز.
_خب برین، به سلامت.
_ستایش میگم داریم میریم شیراز. برای همیشه، منو ماهگل.
چشمام که بسته بودم تا خوابم نپره، تا آخرین حد باز شد!
_چی گفتی؟! برای همیشه؟! چرا؟! تو که می خواستی تهران بمونی. مگه نمی خواستی بری سر کار؟ فرناز ماهگل خوبه؟ چیزیش شده؟!
داد زد و گفت:
_آروم بگیر تا منم حرف بزنم!
_خب بگو.
_بابام زنگ زد و گفت باید برگردیم. می گه دیگه درست نیست منو ماهگل تنها تو تهران باشیم. ماهگل هم میگه بابا راست میگه. اونم می خواد برگرده شیراز. میگه دلم تنگ شده برای شهرم. نمی دونم چی کار کنم ستایش؟ حرفاشونو قبول دارم ولی منم دوست دارم تهران بمونم.
_فقط یه راه داری.
_چه راهی؟
_شوهر کن!
انتظار داشتم داد بزنه و بهم فحش بده، ولی صداش آرومتر شد و گفت:
_مرض!
این که فحش داد عادی بود، ولی این صدای غمگین از فرناز بعید بود!
_فرناز چیزی شده؟ چرا انقدر دپرسی؟
_دوساعته دارم قصه لیلی و مجنون میگم؟ ماهگل داره همه وسیله هامونو جمع می کنه. بابا فردا داره میاد تا ما رو برگردونه.
-شوخی می کنی!
_ستایش انگار هنوز خوابیا.
_خب یه کاری کن. یه چیزی بگو. نمی دونم برای بابات دلیل بیار.
_ستایش من باید برم. مامانی صدام می کنه. فعلا بای.
_باشه، ولی منم در جریان بذار. سلام برسون به ماهگل.
_اوه اوه نگو که ماهگل به شدت از دستتون ناراحته. باباتون اومد اینجا و براش همه چیزو گفت. من برم که الان میاد تو اتاق، بابای.
با عجله گوشی رو قطع کرد. خیلی بد شد. با نبود فرناز تو تهران، خیلی تنها می شدم. کاش می تونستم کاری بکنم. باید یه راهی باشه.
سها با صدای خواب آلود گفت:
_چی شده؟
براش همه چیزو گفتم. اونم خواب از چشماش پرید و نشست رو تخت و داشت فکر می کرد. یهو بشکن زد و گفت:
_ستایش مگه نگفتی نیما داره یه شرکت تأسیس می کنه؟
_آره. خب که چی؟
_خب فرنازم می تونه اونجا استخدام کنه و شاید بابای فرنازم راضی بشه بمونه تهران.
_آی کیو، به نظرت نیما با فرناز کنار میاد؟
ندا از زیر پتو گفت:
_آره کنار میاد.
تخت ندا پشت سر من بود. برگشتم طرفش و گفتم:
_بیداری؟! تو از کجا می دونی کنار میاد؟
_اون شب گودبای پارتی بود، وقتی که بالن روشن می کردیم، یادتونه؟
_آره. خب که چی؟
_اون شب نیما بالن رو به یاد فرناز روشن کرد!
خندیدم و گفتم:
_توهم زدی! این دو تا سایه همو با تیر می زنن. امکان نداره.
سها هم حرف منو تأیید کرد و گفت:
_آره ندا. تو فقط یه بار دیدیشون، که اون یه بارم با هم خوب بودن. بقیه مواقع همه اش دارن کل کل می کنن.
ندا از رو تخت پا شد و همونطور که به طرف دستشویی می رفت گفت:
_ولی من مطمئنم بینشون یه چیزایی هست. حس ششم من هیچ وقت اشتباه نمی کنه!
با حرف ندا رفتم تو فکر. تموم حالات و رفتار نیما و فرناز رو تو روزای آخری که با هم بودیم به یاد آوردم. منم احساس کرده بودم یه چیزایی هست. رفتارشون خیلی با هم عوض شده بود. کمتر سر به سر هم می ذاشتن و بیشتر در برابر هم کوتاه می اومدن. به سها گفتم:
_یعنی ممکنه نیما و فرناز همدیگه رو دوست داشته باشن؟
_چی بگم؟ از نیما هر چی بگی برمیاد. خب یه زنگ بزن به نیما یه سر گوشی آب بده.
شماره نیما رو گرفتم. بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت. یه کم صداش گرفته بود. اولش فکر کردم خواب بوده، ولی بعد فهمیدم نه. انگار تو اداره ای چیزی بود. وقتی از فرناز ازش پرسیدم، اول ساکت شد بعد گفت:
_من کاری به کار اون ندارم. به من چه کجاست، کجا نیست؟!
نیما زیاد رو به راه نبود و زود تلفن رو قطع کرد. ندا و سها هم با خنده نشسته بودن و به مکالمه ی منو نیما گوش می دادن. وقتی قطع کردم هردوشون شروع کردن به خوندن:
_"بادا بادا مبارک بادا...ایشالله مبارک بادا!"
***
اون روز همه اش فکرم پیش فرناز و نیما بود. سها و ندا هم همه اش می گفتن که این دوتا یه سَر و سِری با هم دارن. کاش حداقل تهران بودم. اینطوری شاید می تونستم یه کاری بکنم.
بعد از ناهار با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم خرید. آخه هیچی تو یخچال نبود. تو فروشگاه کلی اذیت کردیم. هیچ کدوم تجربه ای تو خرید نداشتیم و سر هر چیزی که می خواستیم بخریم، کلی معطل می کردیم. نصف چیزایی رو که خریدیم اضافه بود و برای سرگرمی بر می داشتیم. یکی اش هم لپ لپی بود که ندا برداشت و می گفت آرزوشِ یکی از اینا رو بخره و منو سها چقدر مسخره ش کردیم. بدتر اینکه همونجا، وسط فروشگاه لپ لپ رو باز کرد. آخ که قیافه اش چقدر دیدنی بود بعد از دیدن یه سی دی کارتون و چند تا اسباب بازی پلاستیکی!
از سها هم نگم بهتره. کلی شکلات تلخ خرید با مارکهای مختلف.
شب رفتیم کنار ساحل، همون نزدیک هتل. محوطه هتل برعکس داخلش فوق العاده بود. آدم دوست داشت همه اش قدم بزنه. هم دریا بود هم سرسبزی.ساحل اون قسمت از دریا صخره ای بود و صخره های کوچیک و بزرگی توی ساحل دیده می شد که زیبایی اونجا رو بیشتر می کرد.
چند روز از رفتن ما به اون هتل می گذشت. به محیط اونجا عادت کردیم و دیگه به شرایط سختش غر نمی زدیم.
تو این چند روز با پسرا زیاد برخورد داشتیم. مهیار خیلی هوامون رو داشت. پسر با معرفتی بود و خیلی احساس مسئولیت می کرد. تا مارو می دید می گفت:
"چیزی نمی خواین؟ کاری ندارین؟"
دیگه هم از اون اتفاق حرفی نزد. فکر کنم اونم مثل ما می خواست زودتر اون جریان رو فراموش کنه. سها و ندا هم خیلی بهتر شده بودند. شبای اول سها تو خواب حرف می زد و ناله می کرد، ولی کم کم بهتر شد.
تو این چند روز بیشتر با خاله یاسمین آشنا شدیم. صمیمیت و مهربونی شیرازی ها رو داشت. درست مثل ماهگل و فرناز. فهمیدیم که خاله یاسمین بعد از ازدواج با ناخدا میاد کیش و برای همیشه اینجا می مونن.و به قول خودش ازدواجشون قصه داشت که بهمون قول داد سر فرصت برامون تعریف می کنه. خاله یه کم هم در مورد ما کنجکاوی کرد. اینکه چرا تنها اومدیم کیش و کار تحقیقاتیمون در مورد چیه؟ مهیار قبلاً بهمون گفت که اگه سؤال کردن، بگیم هم رشته ی پسرا هستیم و داریم با اونا کار می کنیم. ما هم همینا رو بهش گفتیم. ولی هنوز نمی دونستیم واقعاً این پسرا اینجا چه کار می کنن؟ می دونستم که کار عمرانی می کنن، ولی چه کاری رو نمی دونستم.
یه روز صبح که رفته بودم کنار ساحل تا ورزش کنم، وقتی بر می گشتم پولاد و مهیار رو دیدم. پولاد به مهیار گفت دارم میرم کلاس. وقتی پولاد رفت با خنده وشوخی به مهیار گفتم:
_این آقا با این هیکلش هنوز می ره سر کلاس درس؟!
مهیارم خندید و گفت:
_بله، این آقا با این هیکلش میره سر کلاس درس و به دانشجوها درس میده!
از اونجا فهمیدم که پولاد علاوه بر کار عمرانی تدریسم می کنه و واقعاً هم چقدر بهش می اومد استاد باشه.
شخصیت مهیار و ایلیا رو تا حدی شناخته بودم. ایلیا یه پسر شیطون که دوست داشت همه رو از کوچیک تا بزرگ اذیت کنه، ولی با این حال پسر خوبی بود.مهیارم که خیلی مهربون و به قول سها یه پا رابین هود بود برای خودش.ولی اصلاً نمی تونستم پولاد رو بشناسم. آروم بود. کمتر با ما سه تا حرف می زد،ولی با دوستاش و خاله و ناخدا بگو بخند داشت. همیشه وقتی می خواست با ما حرف بزنه سرش پایین بود، یا یه جای دیگه رو نگاه می کرد. کم کم منو عصبی می کرد.حالا اگه با همه اینطور بود، اشکال نداشت. فقط به ما سه تا که می رسید سرش پایین بود و همین باعث عصبانیت من می شد...
از کنار دریا برمیگشتم و هنوز آرامش صدای امواج رو احساس می کردم، که خاله یاسمین رو دیدم، که داخل هتل با یه خدمتکار حرف میزد. رفتم جلو سلام کردم، اونم گفت:
_سلام به روی ماهت.
خیلی مهربون بود! مثل ماهگل دوسش داشتم. ازش دور شدم و به سمت آسانسور رفتم. می خواستم دکمه رو بزنم که در باز شد. دیدم ایلیا اومد بیرون، تا منو دید باز چشماش برق زد و لبخند زد. منم اخم کردم! طوری جلوی در آسانسور ایستاده بود که نمی شد داخلش بشی.با همون اخم گفتم:
_تشریف ببرین اون طرف می خوام برم.
_بفرماییدّ مگه کسی جلوی شما رو گرفته؟در ضمن سلام!
اداش رو در آوردم گفتم:
_بِفَرمــایــیــد. اون بدنت رو تکون بده تا من بفرماییم!
ایلیا که هنوز لبخند گوشه لبش داشت گفت:
_پله رو واسه چی گذاشتن؟ من هنوز اینجا کار دارم، دلم می خواد وایستم!
از دستش عصبانی شدم. دیگه منتظر حرف دیگه اش نشدم و از پله ها بالا رفتم. وقتی رسیدم طبقه سوم، به نفس نفس افتادم. هر چی بد و بیراه بلد بودم، به روحش نثار کردم تا سر فراز بشه! در سوییت رو زدم و ندا در رو باز کرد. با عصبانیت داخل شدم و رفتم روی یکی از مبلا دست به سینه نشستم.ندا اومد رو به روم نشست گفت:
_چی شده؟!
_هیچی.این پسره تخس اعصابم رو خرد کرده!
ستایش گفت:
_چرا اعصابت رو خرد کرده؟
به ستایش نگاه کردم. دیدم روی تختش نشسته، لپ تاپش هم رو به روش بازه، بد جور تو فکر!
_میگم برو اون طرف من سوار آسانسور شم، میگه پله رو واسه چی گذاشتن؟ من هنوز اینجا کار دارم!
ندا یواش خندید، ولی ستایش هنوز تو بحر لپ تاپش مونده بود. به ندا با همون حالت اخم نگاه کردم. بیچاره زود خندش رو قورت داد گفت:
_خوب خواسته سر به سرت بذاره، اشکال نداره پیش می یاد.
بعد بلند شد رفت طرف اشپزخونه. به ستایش نگاه کردم. نه، انگار نه انگار اینجا سهایی هم نشسته. رفتم کنارش رو تخت که ببینم چی اینو این همه تو فکر کشتی های غرق شدش برده؟! به لپ تاپش نگا کردم، دیدم داره ایمیلاش رو نگا می کنه. یه پیام باز بود که نوشته بود:
"فقط می خوام صدا تون رو بشنوم"
به بالای متن نگا کردم. دیدم بابا اینو ارسال کرده! با چشمانی گشاد، به ستایش نگاه کردم گفتم:
_این یعنی چی؟
ستایش بهم نگاه کرد گفت:
_میگه نه می خوام بدونم کجایید، نه می خوام بگم برگردید، من فقط می خوام صداتون رو بشنوم!
با همون چشمای از کاسه در اومده گفتم:
_بابا گفته؟!!
ستایش سرش رو به علامت آره تکون داد. باز برگشتم ایمیل رو نگا کردم. آره درست بود، همون طوری که به نوشته ها زل زده بودم، گفتم:
_آخه مگه قبلش تهدید نمی کرد که برگردیم و از این حرفا؟!
_آره! دارم به همون فکر می کنم.
آب دهنم قورت دادم گفتم:
_خوب حالا می خوای چیکار کنی؟
ستایش دستش رو برد زیر چونه اش گفت:
_زنگ میزنیم!
بلند گفتم:
_چـــی؟!!
_چرا داد میزنی گوشم کر شد!
_دیونه شدی، مگه نه؟!
ستایش گفت:
_نه!
از رو تخت بلند شدم گفتم:
_معلومه. آخه ستایش خانوم، اگه زنگ بزنیم که می فهمه کجاییم.
_از دبیت کارت استفاده می کنیم. شماره نمیندازه!
برگشتم رو به روش وایستادم گفتم:
_هه، به همین خیال باش! حتماً می ندازه. بعدشم میره ببینه این شماره مال کجای ایرانِ می یاد دنبالمون.
_می پرسم. از مهیار می پرسم ببینم شماره می ندازه یا نه.
برگشتم رفتم روی مبل نشستم گفتم:
_هه، بزک نمیر بهار می یاد، کمبزه با خیار می یاد!
ستایش آروم گفت:
_دلم براش تنگ شده. حق داره صدامونو بشنوه.
بازم رفت تو فکر. گفتم:
_نسوزون.
ستایش با تعجب بهم نگا کرد گفت:
_چی؟!
_فسفر دیگه! دوساعت اومدم انگار نه انگار. ستایش من گشنمه!
ندا از روی اپن خم شد گفت:
_آخه به من بگین کی این سها گشنه اش نیست، من یه ساز دهنی بزنم براتون!
واسش دهن کجی کردم گفتم:
_آخه به من بگین آیا تو دنیا چیز مهم تری از بحث گشنگی یا شکم خالی بودن هم هست؟!
ندا اومد کنارم نشست گفت:
_آره هست، خانومی هست!
بلند شدم رفتم طرف آشپزخونه، همون طور که راه می رفتم گفتم:
_نیست خانومی، نیست! هی روزگار، اگه من به امید شماها بشینم، باید از گشنگی تلف بشم!
صدای خنده هاشون از پذیرایی میومد. داشتم یه ظرف بر میداشتم که توش چند تا سیب زمینی خورد کنم، که کوکو سیب زمینی بپزم. ساعت دوازده ظهر بود. اینا که به فکر نیستن!
_ندا خانوم شما برو پیش ستایش، کم کم داره دپ میزنه!
ندا گفت:
_چشم !
صداشون از پذیرایی می یومد. منم چند تا سیب زمینی برداشتم، با یه رنده. یه جا خوندم که طرز پخت کوکو سیب زمینی رو گفته بود. با خودم می گفتم:"اول سیب زمینی ها رو رنده کنید."مشغول شدم. بعد اینکه سه تا سیب زمینی رنده کردم، ستایش گفت:
_چیکار می کنی سها؟
منم از همونجا گفتم:
_دارم ناهار درست می کنم جیگر طلا!
ستایش گفت:
_سها بلد نیستی، بذار الان خودم می یام.
با خودم گفتم:"تا تو بیایی باید سها رو ببری بیمارستان."بلند گفتم:
_نمی خوام. امروز دست پخت سها بخوریم. مگه ایرادی داره؟!
ندا گفت:
_نه ایرادی نداره. اگه راهی بیمارستان نشیم، خیلی هم خوبه!
از تو یخچال دو تا تخم مرغ برداشتم. داشتم تو ظرف میشکستم که گفتم:
_کاری می کنم انگشتاتونم بخورین.
دیگه حرفی نزدن. یادم نبود که تو نوشتهه آردم میزدن یا نه؟ نگاه به مایه کردم، دیدم خیلی آبکی شده! یه نصف فنجونم آرد اضافه کردم. حالا مایه کمی بهترتر شده بود. ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و شعله گازم روشن کردم. روغن ریختم تا داغ بشه. یادم اومد که نمک و ادویه نزدم. رفتم تو کابینت رو باز کردم و ادویه و نمک رو برداشتم، کمی به مایه زدم. روغن بوش اومد. با یه قاشق مایه سیب زمینی رو ریختم تو ماهیتابه. چون کمی آب داشت، روغن پخش شد! کشیدم عقب، عجب سر و صدایی داشت! که ستایش گفت:
_چیکار می کنی سها؟ نسوزونی خودت رو!
جلوی گاز وایستادم. با ظرف مایه سیب زمینی و یه قاشق به دست داشتم مایه رو می ریختم تو ماهیتابه، بر گشتم که جواب ستایش رو بگم:
_نترس شما!
مایه ریخت کنار ماهیتابه، روغن جلیز ولیز کرد. بعد روی ماهیتابه آتیش گرفت! کشیدم کنار. خواستم خاموشش کنم، روی کابینت یه لیوان آب بود ریختم روش! وایـــی این چرا این طوری شد؟! آتیش زیادتر شد. ترسیدم و رفتم تو پذیرایی، اونا هم تا منو دیدن با تعجب منو نگا کردن، منم جیغ کشیدم گفتم:
_فرار کنید آتیــــــــــــــــش!!!
خودم هم رفتم سمت در. رفتم بیرون، از همونجا داد زدم:
_بیایین بیرون! ستایش، ندا!
با سر و صدای من مهیار و پولاد و ایلیا اومدن بیرون.مهیار پرسید:
_چی شده؟!
به پولاد نگاه کردم، دیدم این بچه چرا کله اش پایینه؟!با همون حالت شوک گفتم:
_آتیش!
با دستمم داخل سوییت رو نشون دادم. مهیار و پولاد رفتن داخل سوییت، چون از اونجا دودم می یومد بیرون.اضطراب داشتم. با خودم گفتم:"آخه تو رو چه به آشپزی؟!" می خواستم گریه کنم! دل تو دلم نبود که ستایش و ندا حالشون خوبه یا نه؟ دیدم اون روانی داره منو نگا می کنه. با خودم گفتم: "مگه این نرفته بود بیرون؟ پس چرا اینجاست؟!"
_چیه ؟ آدم ندیدی؟
دست به سینه تکیه اش رو داد به دیوار گفت:
_آدم دیدم، ولی جوجه اردک زشت ندیدم!
به خودم نگاه کردم. یه بلوز آستین دار، با شلوار لی نوک مدادی چسبون پوشیده بودم.روسریم هم سرم نبود!وای خاک بر سر شدم که!با اخم گفتم:
_چشمات رو درویش کن بزغاله!
صاف وایستاد گفت:
_کی؟ تو با من بودی؟!
دستام رو به کمرم زدم گفتم:
_پَ نَ پَ، با پسر همسایه بودم!
بازم تکیه اش رو داد دیوار گفت:
_خب، با پسر همسایه باشی موردی نداره!
این خونسردیش منو کشته. کلافه شدم، خواستم برم ببینم داخل سوییت چی شده؟ از این پسره که بخاری وارد نمیشه، عین ماست وایستاده!
_کجا؟
برگشتم گفتم:
_خونه پسر شجاع! به تو چه اصلاً؟
که ستایش و ندا با سرفه اومدن بیرون. بعدش هم مهیار و پولاد.رفتم جلو گفتم:
_حالتون خوبه؟
ندا سرش رو تکون داد. ستایش که سرفه می کرد، گفت:
_آخه تو چیکار می کنی سها؟ بهت میگم دست نزن، گوش نمی کنی که!
دستام رو پشتم قفل کردم و حالت گربه شرک به خودم گرفتم.مهیار گفت:
_اشکالی نداره. چیزی نشده خدا رو شکر.
یواش گفتم:
_ممنون رابین هود!
انگار شنید. اول با تعجب نگاه کرد، بعد خندید. پولاد هم که سر به زیر، با اخمی خفن داشت مکالمه های ما رو گوش می کرد. ایلیا اومد جلو گفت:
_مگه چیکار می کردین که آتیش سوزندید؟!
ندا گفت:
_داشت ناهار درست می کرد!
ایلیا باز به حالت بدجنسانه گفت:
_آخه کی دیده یه جوجه اردک زشت آشپزی کنه، هان؟!
این رو اعصاب من داشت دوندگی می کردا!
_آخه به شما چه بزغاله؟
ایلیا ناراحت شد گفت:
_هی مراقب باش چی میگی ها!
منم اخم کردم و با صدای کمی بلند تر از اون گفتم:
_اگه مراقب نباشم مثلاً چه غلطی می خوای بکنی؟ خودت به من میگی جوجه اردک زشت، اون وقت من بهت میگم بزغاله حالت گرفته میشه؟ یا نگو، یا وقتی هم میگی جنبه جوابشم داشته باش!
به حالت تهاجمی وایستاده بودیم و بهم نگاه می کردیم.مهیار گفت:
_بسه دیگه. چیه عین خروس جنگی به جون هم افتادین؟ ایلیا برو تو سوییت!
قبل اینکه ایلیا بره، من رفتم تو سوییت با حالت حرص نشستم رو مبل. با خودم گفتم: "فکر می کنه کیه بی ادب؟ اندازه یه گرد و غبار ادب حالیش نیست! پسر تخسِ ازخودراضیِ خودخواه!"
ستایش و ندا هم اومدن داخل و رو به روم نشستن.بهشون نگا کردم گفتم:
_می بینی تو رو خدا؟ بهش میگم برو ببین چی شده، وایستاده بر بر داره منو نگاه می کنه. بعدشم بهم میگه جوجه اردک زشت! بی تربیتِ حرص در بیار!
ندا داشت یواش می خندید. ستایشم منو نگاه می کرد. دست به سینه نشسته بودم.
ستایش گفت:
_دست پیش میگیری که پس نیفتی ؟!
فهمیدم منظورش چیه. حالا نوبت ستایش بود که دعوام کنه. به خاطر آتیش، سوییت بوی روغن سوخته میداد. در و پنجره ها هم باز بود.ستایش یه پوف کرد گفت:
_من برم زنگ بزنم برامون غذا بیارن. بعدشم عصر میریم پایین به بابا زنگ بزنیم.
داشت می رفت سمت تلفن که در سوییت به صدا در اومد. ندا رفت تا در رو باز کنه. صدای مهیار بود، دیگه برنگشتم ببینمش. بعد دو دقیقه ندا اومد رو به روم، با سه تا ظرف غذا، گفت:
_ستایش دیگه زنگ نزن. مهیار واسمون غذا آورده!
یکیش رو داد به من، منم گرفتم. از بوش معلوم بود که کوبیده اس! درش رو باز کردم. حدسم درست بود، گفتم:
_آخ جون!
ستایش اومد کنار من نشست گفت:
_باید بریم یه کلاس آشپزی. این طوری نمیشه.
داشتم غذا رو با ولع می خوردم که گفتم:
_واسه چی؟
ندا گفت:
_برای اینکه سها خانوم قصد نکنه یه بار دیگه آشپزخونه رو آتیش بزنه!
داشتم یه لقمه میذاشتم تو دهنم گفتم:
_آهان از اون لحاظ، اشکال نداره، برید یاد بگیرید!
ستایش سرش رو تکون داد گفت:
_از دست تو سها!
بعد اینکه ناهارمون رو خوردیم، من یه چرت زدم. ساعت شش بود که بلند شدم. ستایشم داشت آماده می شد. گفتم:
_کجا میری؟
_پاشو آماده شو بریم به بابا زنگ بزنیم!
خمیازه کشیدم و بلند شدم. اول صورتم رو شستم. بعدش رفتم لباس پوشیدم، گفتم:
_ندا کجاست؟
_پایین منتظرمونه، زود باش سها.
_باشه خوب بیا آماده شدم.
با آسانسور رفتیم پایین. جلوی در هتل، ندا و مهیار وایستاده بودن. رفتیم جلو سلام کردیم.مهیار یه کارت گرفت جلومون و گفت:
_بفرمایید اینم کارت. مطمئن باشید شماره نمی ندازه، ندا گفت که می خوایین زنگ بزنید حال پدرتون رو بپرسین.
ستایش گفت:
_ممنون، خودمون می گرفتیم.
مهیار گفت:
_من داشتم، استفاده نمی کردم، گفتم بدمش به شما.
ستایش کارت رو گرفت و مهیار هم خداحافظی کرد رفت. منم تو دلم گفتم: "ممنون رابین هود" آخه گفتم باز بلند میگم، می شنوه بد میشه. عین اون دفعه! رفتیم کنار تلفن، ستایش تلفن رو کشید جلو یه نفس عمیق کشید و رمز اون دبیت کارت رو وارد کرد. بعدش شماره بابا رو گرفت. سه تا بوق خورد و جواب داد. آخه صدای بوق تلفن بلند بود و ما می شنیدیم. ستایش گفت:
_الو؟
...
_سلام بابا.
...
_ما خوبیم.
...
ستایش حالتش ناراحت شد و گفت:
_شما خوبین؟
...
_بابا اگه بخوایین باز شروع کنید من قطع کنم!
...
_بابا چاره ی دیگه ای نداشتیم.
...
_مطمئن باشین جامون خوبه.
...
_سها هم خوبه. منم همونطور که بهتون قول دادم مواظبشم.
...
_بله، چشم. گوشی رو میدم به سها. از من خداحافظ.
گوشی رو گرفت طرفم، منم گوشی رو گرفتم:
_سلام بابا.
_سلام.
_خوبید بابا؟
_نه خوب نیستم، وقتی دخترام اینجا نیستن.
چیزی نگفتم.
_چرا بر نمی گردین؟ نمی خوایین دست از لج بازی تون بردارین؟ یه کم هم با فکر پیش برین.
_با فکر پیش میریم دیگه بابا!
_معلومه! کجایین ؟
چیزی نگفتم.
_خیلی خوب، حالا که تصمیمتون رو گرفتین، مواظب خودتون باشین.
بعد قطع کرد! گوشی هنوز دستم بود، داشت بوق اشغال میزد.ستایش گوشی رو از دستم گرفت و گذاشت سر جاش. هیچ کدوممون چیزی نمی گفتیم. حتی ندا هم هیچی نپرسید. تو فکر حرفای بابا بودم که:
_زیاد فکر نکن جوجه اردک زشت، مخت سوت میکشه!
دیدم خود تخسش داره از در هتل میره بیرون.ندا و ستایش به من نگاه کردن، منم از عصبانیت داغ کردم.بلند گفتم:
_من خیلی اعصاب دارم، اینم روی اعصاب من سورتمه سواری می کنه هی! آخرش من خودم رو از دست این حلق آویز می کنم.بزغاله وایستا جواب رو بدم دیگه.پیام بازرگانی خود شیفته!
رفتم طرف آسانسور که یاد حرف صبحش افتادم، از پله ها رفتم بالا. ندا هنوز داشت زیر زیرکی می خندید. کلید انداخت در رو باز کرد، اول من رفتم تو با حرص مانتو و شالم رو برداشتم و روی مبل نشستم.ندا و ستایشم اومدن نشستن.گوشی ستایش زنگ خورد، آهنگ دلبرم دلم رو نبرم رو براش گذاشته بودم! همه ش تو صدای آهنگاش فضولی می کردم. با غیض منو نگا کرد و از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه از اونجا هم رفت تو تراس...
ستایش از تراس اومد داخل اتاق و خودش رو روی مبل ولو کرد. سها یه کم چپ چپ نگاش کرد و گفت:
_یه کم دیگه فک می زدی آبجی جونم. کی بود سه ساعت داشتی باهاش می حرفیدی؟
ستایش یه نفس عمیق کشید و متفکرانه گفت:
_نیما بود.
سها گفت:
_اوه فکر کردم چه شخص شخیصی بوده که نیم ساعت واسه اش وقت گذاشتی. حالا چی می گفت این پسره بیکار؟
ستایش همینطور که به روبرو خیره شده بود گفت:
_عاشق شده!
سها جیغ کشید:
_چـــــــــی؟
ستایش اما با خونسردی گفت:
_عاشق شده.
و شونه اشو با بی خیالی انداخت بالا. لبخندی زدم و گفتم:
_نگفتم؟
سها رو به من گفت:
_خبِ حالا تو أم. گفت عاشق شده، نگفت عاشق فرناز.
ستایش با همون خونسردیش گفت:
_چرا اتفاقاً عاشق فرناز شده!
سها دوباره جیغ کشید و گفت:
_ای جــــــــان. ایول داری نیما. پس چرا زودتر نگفت؟
ستایش شونه ای بالا انداخت و بی اونکه جواب سها رو بده گفت:
_بریم پایین تو آلاچیق ها هوا کم کم داره گرم میشه اتاق خفه شده!
سها شاد و شنگول پرید سمت جالباسی و شالشو کشید رو سرش و جلو تر از ما از در زد بیرون. ستایشم همینطور که به سمت در می رفت گفت:
_یادم باشه دفعه دیگه به حس ششمت اعتماد کنم.
خندیدم و دنبالش روان شدم.
نسیم خنکی از دریا می وزید اما نه اونقدر خنک که من توی اسفند ماه تهران تجربه کرده بودم. کم کم بوی عید به مشام می رسید. حداقل هجوم مسافرا و گرمای کیش که اینو می گفت. زیر یه آلاچیق دنج و ساکت، که این مدت تبدیل شده بود به پاتوق هر شب ما، ساکن شدیم. سها هیجان زده به ستایش گفت:
_عجب هواییه. اوم چه بویی از آشپزخونه میاد. فکر کنم خاله امشب ماهی داره.
ستایش گفت:
_تعارف نکنی یه وقت سها جان؟ می خوای برات بخرم.
سها باز به قول خودش گربه شرک شد. خندیدم و هیچی نگفتم. ستایش چهره اش جدی شد و گفت:
_باید یه فکری به حال این بیکاری و بطالتمون بکنیم.
سها دستاشو از پشت دور تخت انداخت و گفت:
_چشه مگه؟ خواب، غذا، خواب، گردش، غذا، خواب. خداییش از این بهتر زندگی دیدی؟
ستایش جدی گفت:
_از این بدتر ندیدم. تو واقعاً به این میگی زندگی؟ خسته نشدی از روزی اومدی اینقدر خوابیدی؟ واقعاً کسل نشدی؟
سها شونه بالا انداخت. نفس عمیقی کشیدم و رو به سها گفتم:
_ستایش راست میگه. منم واقعاً کلافه شدم. ما زندگیمونو ول نکردیم که بیایم تفریح و خوش گذرونی. حداقل باید به خودمون ثابت کنیم که یه کاری ازمون بر میاد.
سها خندید و گفت:
_مدیون خودمون شدیم.
ستایش چپ چپ نگاش کرد که سها لبخندش جمع شد و باز خودشو مظلوم کرد.ستایش نفس عمیقی کشید و در حالی که به یه نقطه دور خیره شده بود گفت:
_کم کم داره بودجه مون ته میکشه.
سها خودشو جمع کرد و صاف نشست و به ستایش خیره شد. ستایش گفت:
_چیه؟ فکر کردی این پولی که باهامون بود، مث جیب بابا بی انتهاست؟ تمومی نداره؟
سها گیج نگاهش کرد و گفت:
_آجی...
ستایش گفت:
_باید به فکر یه کار و بار درست و حسابی باشیم. نمی خوام دستم جلوی کسی دراز باشه. حداقل بذار خودمونو به خودمون ثابت کنیم.
در جواب ستایش با جدیت گفت:
_منم باهات موافقم ستایش. راستش یه مدتِ که دارم بهش فکر می کنم. اینطوری زندگی کردن خسته ام می کنه.
ستایش خواست حرفی بزنه که صدای کسی ما رو به سمت خودش جلب کرد:
_سلام جوجو!
ایلیا بود که واسه سها دست تکون داد، بعدشم با بی خیالی از جلوی آلاچیق رد شد. سها صورتش مثل لبو سرخ شده بود. کارد می زدی خونش در نمیومد. خواست یه چیزی بگه که مهیار و پولاد هم به آلاچیق رسیدن. مهیار دست بلند کرد و گفت:
_سلام!
من و ستایش جوابشو دادیم ولی سها از شدت عصبانیت فقط تونست یه صدای غرش مانند از خودش در بیاره. پولاد هم سلام کرد. مهیار با خنده و بهت گفت:
_چی شده سها خانوم باز عصبانی می زنی.
سها با عصبانیت انگشتشو گرفت سمت مهیار و گفت:
_بهش بگو... بهش بگو...
بعد مکثی کرد و گفت:
_نه خودم بهش میگم، بعداً!
پولاد آروم خندید. مهیارم خندید و گفت:
_بی خیال. اینقدر حرص نخور، ایلیاس دیگه. بفرما شام!
و به نایلون گوجه فرنگی و سیب زمینی توی دستش اشاره کرد. خندیدم و گفت:
_شرمنده خیلی وقته خام خواری رو ترک کردم.
مهیار خندید و گفت:
_از دستت رفت! یه چیزی باهاش بسازم که انگشتاشونم می خورن.
و به ایلیا که جلو رفته بود و پولاد اشاره کرد. ستایش تشکر کرد. پسرا رفتن و ما دوباره در فکر کار و استقلال غرق شدیم.
***
صدای کوبیدن در که پشت هم و مسلسل وار زده میشد، همه مونو ترسوند. ستایش بلند شد و درو باز کرد. یهو دیدم کلی کاغذ و پرونده پرت شد تو بغل ستایش. ستایش مبهوت به پرونده ها خیره شده بود که صدای مهیار ما رو به خودمون آورد:
_چرا ماتتون برده؟ این کاغذا رو پهن کنین رو زمین خودتونو مشغول کنین. خاله داره میاد بالا.
و به سرعت درو بست و رفت. یک لحظه هر سه تامون به هم خیره شدیم، اما ستایش بود که زودتر به خودش اومد. دوید سمت ما و کاغذا رو اطرافمون پهن کرد. یه کم روی میز، یه کم روی مبلا، یه مقدار روی زمین. بقیه اش رو هم بین من و سها تقسیم کرد. من و سها خودمونو مشغول کاغذا کردیم. ستایشم روی زمین دراز شد و کاغذا رو جلوش پهن کرد. ثانیه ای بعد در اتاق زده شد. سه تاییمون به هم خیره شدیم و طبق معمول ستایش برای باز کردن در رفت.
_سلام خاله جون. از این ورا؟
خاله با اون لهجه قشنگش گفت:
_حوصلم سر رفته بود گفتم یه سری به دخترای گُلُم بزنم.
ستایش گونه اشو بوسید و گفت:
_خیلی خوش اومدین، بفرمایید. فقط ببخشید که اینجاها یه کم در هم و بر همِ!
خاله داخل شد. من و سها بهش سلام دادیم و گونه نرمشو بوسیدیم. خاله روی مبل نشست و گفت:
_خسته نباشین دخترا. داشتین کار می کردین مزاحمتون شدم؟
سها لبخند کج و معوجی زد و گفت:
_اختیار دارین خاله جون.
اینقدر دستپاچه بود که عنقریبی بود هر سه تامونو ضایع کنه. ستایش حواس خاله رو با این جمله به خودش جلب کرد:
_چایی می خورین خاله جونم؟
خاله با خوشرویی گفت:
_قربون دستت دختر گلم. هم الان پایین صرف شده.
سها این بار با اعتماد به نفس بیشتر گفت:
_خاله از اون چایی خوشمزه هات واسه ما هم میاوردی. بَه دوس دارم!
خاله خندید و گفت:
_دورت بگردم که اینقدر هوای خاله رو داری. چشم دفعه دیگه با خودم یه فلاسک میارم!
سها ذوق کرد. من در حالی که کاغذا رو از اطرافمون جمع می کردم، گفتم:
_خاله چه خوب کردین اومدین پیش ما.
خاله دلسوزانه نگاهمون کرد و گفت:
_لابد خیلی خسته این. ببینم چه می کنین که ایطو خودتونو درگیر کردین؟
ستایش کنار خاله نشست و گفت:
_خودمونو علاف این کار و دانشگاه کردیم.
اما به وضوح احساس عذاب وجدان رو از دروغی که به خاله گفته بود، تو نگاهش حس می کردم. خاله آهی کشید و گفت:
_زمان ما که درس و دانشگاه واسه دختر عیب و عار بود. اونم تو یه فامیل سنتی مثل فامیل ما. تو سن چهارده سالگی شوهرمون می دادن و به یه سال نکشیده یه بچه هم تو بغلمون بود.
هر سه تامون به وضوح بهت زده خاله رو نگاه می کردیم. سها سکوت رو شکست و گفت:
_یعنی اصلاً نمی تونستین بگین چی دوس دارین؟ تو زمان شما هم خیلی زنها بودن که دنبال تحصیل می رفتن.
خاله آهی کشید و گفت:
_آره خیلی ها بودن که درسشونو به عقاید بیهوده ترجیح می دادن، اما من آدمی نبودم روی حرف آقاجونم حرف بزنم.
و دوباره آه کشید. احساس می کردم پشت این خطوط صورتش، این آرامش و لبخندی که تو نگاهش موج می زنه، یه دردی نهفته اس که هر وقت یادش میفته، نگاهشو کدر می کنه. ناخواسته گفتم:
_خاله برامون از خودتون بگین.
سها ذوق زده گفت:
_آره خاله تعریف کنید!
ستایش سقلمه ای به سها زد که ساکت شد. خاله سها رو بغل کشید و رو به ستایش گفت:
_چیکارش داری بچه امو خو می خواد از خاله اش بدونه.
و مهربون گونه سها رو بوسید. سها دستشو دور گردن خاله حلقه کرد و برای ستایش زبون در آورد که خنده خاله بیشتر شد. انگار اونم فهمیده بود بین سها و ستایش غیر از یه عشق ماورایی خواهرانه، هیچ چیز دیگه ای نیست. به وضوح هر سه به دهان خاله زل زده بودیم و منتظر. انگار بودنش امشب در کنار ما فقط یه دلیل داشت، اونم گفتن از خودش و گذشته اش بود. که به نظر نمی اومد چیز کمی باشه. خاله نفس عمیقی کشید و شروع کرد:
_ناف بریده پسر عموم بودم. زن عموم هر وقت منو می دید عروس گُلُم عروس گُلُم از زبونش نمی افتاد. از وقتی یاد دارم، جام سر زانوی عموم بود و نگاهای مشتاق پسرعموم خیره به صورتم. اون وقتا عشق و عاشقی یه چیز محال بود. غیر ممکن بود. فکر کردن بهش هم گناه بود، چه برسه به داشتنش. تا قبل از اینکه به بلوغ برسم، آقاجانم، عمو و زن عموم رو از آوردن نشون منع کرده بود. می گفت همین که اسمشون رو همه کافیه، نشون نمی خواد. اما تو پچ پچ هاش با مادرم میشنفتم که میگفت، دلش با راشد پسر عموم نیس. پسر عموم رو دریا کار می کرد. یعنی اسمش این بود که کارش روی لنجه، ولی در اصل جنس میاورد. قاچاقی سیگار می آورد، لباس و خرت و پرت. چه می دونم والا. اما زن عموم همه جا می نشست و میگفت پسرم تاجره، بازرگانی می کنه.
دردسرت ندم، عموم بزرگ فامیل نبود. از بابام کوچیکتر بود اما حرف پسرش تو فامیل بخر داشت. گنده لات بود. هیشکی جرأت نداشت بگه بالای چشمت ابروئه. هر وقت می رفت اونور آب، یه چیزی واسه من سوغات می آورد. پارچه، لباس، سرپایی. بالاخره دست خالی نمی اومد.
آقام اجازه نمی داد وقتی میاد شیراز بیام جلو روش. میگفت هنوز محرم نیستین خوبیت نداره. اما من می دونستم دردش چیه. تو اون پکایی که به قلیون بلورش می زد، اون نگاه چپ چپی که گهگاه به راشد می کرد، می فهمیدم دلش با این رضا نیست.
تا اینکه ناخدا با مادرش اومدن شیراز. یه هفته ای مونده بود به بعله برونم. زن عمو که فهمیده بود بابا راضی نیست می خواست زودتر نشون بیاره و قال و بکنه. ناخدا از فامیلای دورمون بود. وقتی به آقام گفت که واسه خواستگاری یاسمین اومدم، آقام داد و قال نکرد. هوار نکرد. فقط در سکوت به قلیونش پک زد. می دونستم خاطرخواهمه. می دونستم تو چشاش یه برقی هست که حیا روشو پوشونده. می دونستم که آوازه بعله برونم رسیده به بوشهر و اونم از هولش پا شده اومده شیراز. نگاهش داد می زد که چه حالی داره، اما از خجالت بابام لب می گزید و حرف نمی زد. آقام هیچی نگفت. روز بعدش به مادرش گفت:
_برو حاج خانوم که به حرمت مهمون نوازی هیچی نمی تونم بگمت. ولی دختر من اسم برده پسر عموشه. هفته دیگه بعله برونه. نذار اسمش بیفته سر زبون.
مادرش هر چی التماس کرد بابام فقط تو سکوت زمین رو خیره شد و سیبیل تاب داد. خلاصه اینکه بار و بندیلشونو بستن به قصد بوشهر، که یهو دیدم ناخدا وسط حیاط برگشت سمت آقام و گفت:
_نبینم این پسره خون به دل یاسمین کنه. نبینم بند دلش بلرزه، نبینم غم تو دلش باشه و نتونه حرف بزنه. نبینم حاجی. نبینم اون روز رو که یه چشم یاسمین اشکه و یه چشمش خون و شما از ترس آبروت نتونی حرف بزنی و کاسه چه کنم دستت بگیری.
آقام اومد تو اتاق و من نتونستم چشمای مثل ابر بهارمو ازش مخفی کنم. آقام یه نگاه به من کرد و گفت:
_یاسمین می خوایش؟
هیچی نگفتم. آقا جونم باز پرسید. آروم گفتم:
_اگه شما بگی نه، خدا ازم نگذره بخوام حتی فکرشو بکنم.
آقام یه آه کشید که هنوز یادمه. رفت تو حیاط و مادر ناخدا رو صدا کرد و گفت:
_لنجشو می فروشه. نمی خوام دامادم روی آب کار کنه. دست یاسمینو میگیری و میبری جایی که دست هیچ احدی بهش نرسه. می سپرم که دورادور مراقبش باشن. از گل نازکتر بهش بگه، نمی ذارم لحظه ای پیشش بمونه.
خاله آهی کشید و با لبخند گفت:
_نفهمیدم چی شد. چشم باز کردم دیدم عقدش شدم. رفتیم بوشهر. ناخدا لنجشو فروخت و یه راست اومدیم اینجا. اوایل که اوضاع زندگیمون ایطو نبود. سخت بود. یه مهمونپذیر فکسنی درب و داغون بود که با پول لنج خریده بودش. قباله اشو زده بود به نام من. کم کم خدا به زندگیمون نظر کرد و تونستیم وسعتش بدیم. نمی گم خیلی خوبه. با این همه برج و هتل 5 ستاره اینجا که مسافرخونه هم حساب نمیشه. اما همین یه دنیا خاطره ای که پشت این مکانه، زندگی رو واسه همه کسی که میاد اینجا شیرین کرده.
خاله لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و به ما سه نفر که مبهوت به صورتش زل زده بودیم نگاه کرد و دوباره خنده شیرینش رو پاشید به چهره هامون...