رمان پرنسس های فراری قسمت 15
توی یه شهر غریب بودم. توی ماشین یه آشنای غریب. یه غریبه که یه بار بهمون کمک کرد.یه آشنا که ندا می گه می تونم بهش اطمینان کنم. به ابروهای گره خورده اش نگاه کردم. به اخم روی پیشونیش. به دست مشت شده اش!
چرا یه غریبه، توی یه شهر غریبه تر، باید به مایی که براش غریبه ایم کمک کنه؟!
به ندا که روی صندلی جلو نشسته بود نگاه کردم. با وجود اینکه ترسیده و هنوزم دستش می لرزید، ولی تو چشماش آرامش رو دیدم. آیا این آرامش به خاطر وجود این پسر غریبه برای ما و آشنا برای نداست؟ یه پسر که از راه نرسیده، غیرتی میشه و به ما دیکته می کنه چه کار کنیم و ما هم بدون فکر دنبالش راه افتادیم؟! اگه تو فرودگاه تهران ندیده بودمش و ندا انقدر بهش اطمینان نداشت، عمراً الان می تونستم بهش اطمینان کنم.
به سها نگاه کردم که سرشو گذاشته بود پشت صندلی و پلکاشو محکم روی هم فشار می داد. انگار می ترسید چشماشو باز کنه و دوباره اون صحنه ها رو ببینه. چقدر من احمق بودم که به شک خواهرم نسبت به اون دوتا توجهی نکردم. نباید ندا و سها رو تنها می گذاشتم. تو یه شهر غریب، که پر از مسافر و آدمای جورواجوره. همه ش تقصیر من بود. من به بابا قول دادم مواظب سها باشم. ولی به خاطر بی فکری من این اتفاق وحشتناک افتاد. وقتی به این فکر می کنم که اگه چند دقیقه دیرتر رسیده بودم...وای!مطمئنم دیوونه می شدم اگه برای سها یا حتی ندا اتفاقی می افتاد.
دست سها رو گرفتم. سرد سرد بود. چشماشو آروم باز کرد. به زور خندیدم و کشوندمش سمت خودم. سرشو گذاشت رو شونه امو دوباره چشماشو بست. ندا برگشت و با چشم ازم حال سها رو پرسید. لبخند زدم و آروم گفتم:
_خوبه...
چقدر سخت بود لبخند زدن. لبخندی که زهر بود برام. حال خودم از همه خراب تر بود، ولی نمی تونستم خودمو ببازم. اگه خودمو می باختم، نمی تونستم ادامه بدم. نمی خواستم به این زودی شکست بخورم. باید تا آخر این راه رو برم.
مهیار با سرعت می رفت. انگار داشت عصبانتش رو سر پدال گاز خالی می کرد.هر چند لحظه یه بار برمی گشت و با غضب به ندا نگاه می کرد. و البته از آینه هم به ما چشم غره می رفت. سر چراغ قرمز ایستاد. هندزفریش رو گذاشت و تماس گرفت. صداش عصبی بود ولی سعی می کرد آروم حرف بزنه:
_ سلام، پولاد هتلی؟
...
_ میشه یه سر بیای هتل؟
...
_ نه چیز خاصی نیست، فقط سریع تر بیا.
...
_ بیا بهت میگم.
...
_ الان نمی تونم توضیح بدم. بیای خودت می فهمی.
...
_ اوکی مرسی.
ندا برگشت به طرف مهیار و گفت:
_ مزاحمت شدیم.
مهیار عصبی برگشت به طرفش و خواست حرفی بزنه، ولی ساکت شد. فکر کنم وقتی چهره مظلوم ندا رو دید پشیمون شد. منم احساس می کردم مزاحمم. مخصوصاً حالا که پولاد نامی هم داره میاد هتل. احمق که نبودم، فهمیدم به خاطر ما مهیار بهش تلفن کرد.دوست نداشتم سربار کسی باشم. دوست نداشتم زیر دین کسی باشم. این جوری بار نیومده بودم.با وجود شرایط ایده آل زندگیم، ولی همیشه سعی کردم خودم کارامو انجام بدم و مسئولیت پذیر باشم. خودمو جمع و جور کردم و معذب گفتم:
_آقا مهیار واقعاً از لطفتون ممنونم. شما دوبار به ما کمک کردین. خیلی بهتون زحمت دادیم.اگه ما رو برسونید به یه هتل ممنون می شیم.
انگار منتظر همین جرقه بود. داد زد و گفت:
_ببرمتون یه هتل دیگه که یه آشغال دیگه هر غلطی خواست بکنه؟
رو کرد به ندا و بلندتر داد زد:
_با خودتون چه فکری کردین که تک و تنها بلند شدین اومدین تو این خراب شده؟ گفتین کیشه؟ امنیت دارین. می تونین آزاد هر غلطی خواستین بکنین و هیچ کسم کاری بهتون نداره؟
خواستم جوابشو بدم که ندا عصبی تر از من داد زد:
_مهیار مواظب حرف زدنت باش! ما هیچ غلطی نکردیم. تو هم حق نداری قضاوت کنی. مهیار عصبی تر از ندا داد زد:
_شما غلطی نکردین؟! باشه، قبول. اون دوتا لندهور تو اتاق شما چه غلطی می کردن؟ سها خودشو بیشتر به من چسبوند، بغض کرده بود و هر لحظه ممکن بود بازم به گریه بیفته. ندا هم به حالت عصبی دستاشو مشت کرده بود و فشار می داد و مهیارم اصلاً کوتاه نمی اومد و همینطور داد می زد. یه دفعه ماشین رو پارک کرد و ترمز دستی رو محکم کشید و برگشت به طرف ندا و با عصبانیت داد زد و گفت:
_این دوتا خواهر باباشون ورشکست شده، تو چرا دنبال سرشون راه افتادی؟
چند لحظه همگی ساکت شدیم. ندا زل زده بود تو چشمای عصبانی و به خون نشسته ی مهیار. چشماش پر از اشک بود ولی نمی گذاشت اشکاش بریزه. لب باز می کرد که حرف بزنه ولی چیزی نمی گفت. مهیار بلندتر داد زد:
_دِ حرف بزن لعنتی!
ندا این بار سرشو پایین انداخت و با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد، گفت:
_منم یه جور دیگه ورشکست شدم!
اینو گفت و در ماشین رو باز کرد و رفت. انگار ندا با این حرفش، آب ریخت رو آتیش خشم مهیار. مهیار ساکت شده بود. خواست بره دنبالش که گفتم:
_لطف کن بیشتر عذابش نده. بذار یه کم تنها باشه!
از آینه بهم نگاه کرد. چشماش غمگین بود. حدس می زدم جریان ندا و سروش رو می دونه. به هر حال دوست سروش بود.
بعد از ده دقیقه ندا اومد. آروم نشست و کمربندش رو بست. مهیار هم هیچی نگفت و راه افتاد.
دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم تا اینکه سرعت ماشین کم شد و ما هم با تعجب به روبرو نگاه می کردیم. به پشت ساختمون نه چندان جالبی که مهیار بهش گفت هتل.
یه ساختمون با نمای سنگ که معلوم بود قدیمیه. سنگهاش در اثر شرجی هوا تخریب شده بود و خیلی داغون به نظر می رسید. اخم منو سها بیشتر شد. سها کنار گوشم گفت:
_منو بکشی اینجا نمی مونما!
مهیار کنار ساختمون نگه داشت و گفت پیاده شیم و خودش پیاده شد. ندا برگشت طرف ما و با تعجب نگاهمون کرد. همون لحظه مهیار در سمت ندا رو باز کرد و منتظر شد تا ندا پیدا بشه. ندا نگاهش رو از ما گرفت و مردد پیاده شد. ما هم پیاده شدیم و دنبالش رفتیم.
دور تا دور ساختمون سبز بود و گهگاهی درخت های کوتاهی هم می دیدیم. محوطه ی زیبایی داشت ولی خود ساختمون خیلی بی ریخت بود. البته ما هنوز جلوشو ندیده بودیم. مهیار تند تند می رفت و ما هم پشت سرش.
وقتی رسیدیم جلوی ساختمان، باورم نمی شد پشت اون دیوارهای خراب و سنگهای شکسته شده چنین بهشتی باشه. واقعاً بهشت بود!
روبروی هتل دریا، محوطه ی ماسه ایِ جلوی دریا با سکوهایی که روی اون گل کاری شده بود جدا می شد. تا ورودی هتل چمن زار بود. بین چمن ها گلهای رنگارنگ، با سلیقه کاشته شده بود. آلاچیقای کوچیکی هم بین این دشت سرسبز قرار داشت که زیبایی اونجا رو دو چندان کرده بود. توی هر آلاچیق تخت چوبی بود و روی تخت هم یه فرش عربی قرمز رنگ و یه قلیون.
بعد از آلاچیقها می رسیدی به یه حوض کوچیک که یه فواره وسطش بود و آب به آرومی از اون بیرون می ریخت و از حوض هم به جوی کوچیکی هدایت می شد. بیشتر که دقت کردم، دیدم این جوی سر تا سر محوطه در جریانه و از کنار همه آلاچیقها عبور می کنه و در آخر به دریا می رسه.
بعد از حوض، چند تا پله بود که به در ورودی ساختمان هتل می رسید. یه ساختمان چهار طبقه که نمای جلوی ساختمان تماماً شیشه بود.
هرسه ایستاده بودیم و با دهان باز به منظره نگاه می کردیم، که صدای مهیار ما رو از هپروت بیرون آورد:
_وقت برای دیدن زیادِ، فعلاً بیاین تو.
راه افتاد و ما هم پشت سرش. از پله ها بالا رفت و در ورودی رو باز کرد. در با صدای جرق جرق وحشتناکی که روی اعصاب فوتبال بازی می کرد باز شد. با تردید رفتیم تو. باز هم ما سه تا ایستادیم، ولی اینبار با اخم.
منظره داخل ساختمان اصلاً چنگی به دل نمی زد. روبروی در ورودی یه سالن بزرگ بود،پراز تختهای چوبی با همون فرشای عربی کهنه. سمت چپ چند تا در بود که روی یکی ش نوشته بودن آشپزخونه. سمت راست هم یه پیشخوان بود که یه پسر جوون اونجا ایستاده بود. گوشه ی سمت راست راه پله بود و کنار راه پله هم در آسانسور قرار داشت. پوزخند زدم و آروم به سها و ندا گفتم:
_جالبه، آسانسورم دارن!
سها و ندا هم که معلوم بود از اونجا خوششون نیومده، با اخم داشتن دوروبرمون رو نگاه می کردن.تنها پوئن مثبت، گلدونای کوچک و بزرگی بود که سرتاسر سالن قرار داشت و یه کم به اونجا روح می داد.
نفهمیدم مهیار کی و کجا رفت؟ اون پسری که پشت پیشخوان بود داشت بِر و بِر ما رو نگاه می کرد.صدای مهیار رو از ته سالن شنیدم که داشت با یه مرد و زن حرف می زد و صداشون هر لحظه نزدیکتر می شد. مرد غریبه لهجه داشت و من بیشتر حرفاش رو نمی فهمیدم. بالأخره از پشت یه ستون ظاهر شدن و به طرف ما اومدن.
یه پیرمرد شصت هفتاد ساله بود و یه زن که بهش می خورد پنجاه سالو داشته باشه. زن، لباس محلی تنش بود. یه دامن مشکی و بلوز و یه چادر نازک کرم با گلهای آبی و قرمز که مثل جنوبی ها به دور سرش پیچیده بود.
وقتی به ما رسیدند خانومِ با لبخند اومد جلو و سها رو که کنار من ایستاده بود، محکم بغل کرد و در کمال تعجب با لهجه ی زیبای شیرازی شروع کردن قربون صدقه رفتن و بوسیدن صورت سها:
_قربونتون برم دختروی گُلُم. آقو مهیار این خانوم خانوما رو چرو زودتر نیوردی اینجا؟!
سها هم مثل مجسمه ایستاده بود و مثل یه بچه تو بغل خانومه جابجا می شد!سها رو که ول کرد اومد طرف من. از بچگی از روبوسی بدم می اومد و اصلاً دوست نداشتم کسی ملچ و ملوچ لپمو خیس کنه. تا خواست بیاد طرفم خندیدم و دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم.دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش و مراسم ماچ و بوسه. ولی ملچ ملوچ نکرد. آروم گونه امو بوسید. بوی عطر تنش آشنا بود، خیلی آشناتر از آشنا! مثل همیشه این بو بهم آرامش داد. بی اختیار لبخند زدم و دستامو بردم کنار بازوش و منم باهاش همراه شدم و روشو بوسیدم. ازم جدا شد. لبخند مهربون و گرمی روی صورتش بود و رفت به طرف ندا.به سها که نگاه کردم دیدم داره می خنده. دیگه از اون اخم و اضطراب خبری نبود! رفتم کنارشو آروم گفتم:
_یاد کی افتادی؟
سها همونطور که با لبخند به اون خانوم نگاه می کرد، گفت:
_همونی که تو یادش افتادی!
بهم نگاه کرد و هر دو با هم گفتیم:
_ماهگل!
آره بوی ماهگل رو می داد. بوی بهار نارنج! بهار نارنجی که هر سال مادر فرناز از شیراز برای ماهگل می آورد و ماهگل باهاش چای درست می کرد و من و سها اون چایی رو با صد تا فنجون قهوه ی ترک و فرانسه و اسپرسو عوض نمی کردیم!
خانومه بعد از روبوسی با ندا رفت کنار پیرمرد ایستاد. مرد بر عکس زنِ بداخلاق بود. مهیار اومد جلو و گفت:
_سها و ستایش خانوم خواهرن، و ایشونم ندا خانوم.
و هم زمان که اسمامون رو می گفت به ما هم اشاره می کرد. بعد هم به اون خانوم و آقا اشاره کرد و گفت:
_این دوتا مرغ عشقم، یاسمین خانوم که ما بهشون میگیم خاله و ناخدا هستن.
ناخدا تکیه اش رو از عصاش گرفت و گفت:
_بیاین، سر پا نمیشه حرف زد.
همه به دنبالش رفتیم و روی یه تخت آخر سالن نشستیم. ناخدا اول قلیون آبی رنگش رو برداشت و کمی کشید. بعد با صدای کلفت و زبونی که سعی می کرد لهجه نداشته باشه و ما بفهمیم چی میگه، گفت:
_مهندس میگه اتاق می خواین. میگه آشنایین. چند وقت می مونین؟
سها و ندا ساکت بودن. از نگاه مهیار فهمیدم که خودم باید جواب بدم. یه کم جابجا شدم و گفتم:
_راستش... معلوم نیست. شاید یک ماه، شایدم بیشتر!
_چرا اومدین کیش؟
خواستم یه چیزی بپرونم که مهیار اومد وسط حرفم و گفت:
_ناخدا من که گفتم. برای یه کار تحقیقاتی اومدن.
ناخدا بدون اینکه به مهیار نگاه کنه، جدی و خشک گفت:
_بذار خودش جواب بده!
با ترس و لرز گفتم:
_از طرف دانشگاه برای تحقیق اومدیم.
نفس عمیق مهیار رو من و سها و ندا که روبروش بودیم دیدیم.یاسمین خانوم یا همون خاله گفت:
_ایشالله که همیشه موفق باشین!
بعد چایی هایی که از سماور خوشگلش برامون ریخته بود رو گذاشت جلومون و گفت:
_بخورین تا گلوتون تازه شه.
منو سها که حدس می زدیم توش بهار نارنج باشه، با شوق و ذوق چایی رو کشیدیم طرف خودمون و سریع یه قند برداشتیم و مشغول شدیم. همین که استکان رو بردم بالا، متوجه نگاه مهیار و ناخدا و خاله و ندا شدیم، که به منو سها نگاه می کردن. انگار سوتی داده بودیم! استکان رو با خجالت برگردوندیم و صبر کردیم بقیه اول شروع کنن. ندا ریز ریز می خندید و چشم و ابرو می اومد. مهیار گفت:
_خب ناخدا اتاق خالی دارین؟
ناخدا استکانش رو برداشت و گفت:
_خودت که بهتر می دونی. نزدیک عیدِ و هوا خوب شده. مسافرم زیادِ. هم سوئیتا پر شده هم اتاقا.
یعنی چی؟ دوساعته ما رو علاف کرده حالا میگه اتاقا پر شده؟!داشتم تو دلم غر می زدم که مهیار گفت:
_اِ، پولادم اومد!
ناخدا گفت:
_اگه مهندس قبول کرد، دخترا برن همون سوئیتی که خودت گفتی. اختیارش با مهندسه.
مهیار چشمی گفت و از روی تخت بلند شد و دست تکون داد. ما سه تا هم برگشتیم ببینیم که این پولاد کیه!
برگشتم و از چیزی که دیدم تقریبا در شرف سکته بودم!!!
همون آقای توی میوه فروشی! همونی که برام میوه جدا کرد! همون که خوش لباس و مرتب بود!
میوه ها تو دستش بود و با قدم های بلند می اومد به طرف ما. وقتی نزدیک ما رسید ومنو دید تعجب رو تو چشماش دیدم.اومد کنار تخت و با ناخدا و مهیار دست داد و بازم سرشو انداخت پایین و گفت:
_سلام خانوما.
هر سه تامون سلام کردیم و یاسمین خانوم گفت:
_بیا پسرم، بیا بشین یه چایی بریزم خستگی از تنت بره.
اون اقا که حالا می دونستم اسمش پولاده خندید و گفت:
_قربون دستت خاله. بریز از اون معجون خوشمزه اتو که انگار کوه کندم.
مهیار ببخشیدی گفت و رفت کنار پولاد و رو به خاله گفت:
_تا چایی بریزین ما برگشتیم.
بعد هم بازوی پولاد رو گرفت و بردش روی یکی از تختا نشست و شروع کرد به حرف زدن.پولاد همون طور که گوش می داد، گهگاه به ما نگاه می کرد و بعضی وقتا یه چیزی می گفت و سرشو تکون می داد. ما هم ساکت بودیم و به حرفای یاسمین خانوم گوش می دادیم. ولی همه ی حواس من پیش پولاد و مهیار بود.نمی دونستم موضوع چیه؟چرا باید اختیار سوئیتی که ما می خوایم بگیریم، دست این آقای مهندس اتو کشیده و مهربون باشه؟ چرا اون باید اجازه بده؟
بالأخره بعد از ده دقیقه اومدن طرف ما. همه بلند شدیم و ایستادیم. خاله و ناخدا هنوز روی تخت نشسته بودن و خاله قلیون می کشید. ناخدا گفت:
_چی شد جوون؟
پولاد نیم نگاهی به من کرد و گفت:
_از نظر ما مشکلی نداره. ولی شاید خانوما خوششون نیاد. اول بیان سوئیت رو ببینن، اگه خواستن ما اونجا رو خالی می کنیم.
خاله خندید و گفت:
_پس پاشین برین ببینین. حتماً خوشتون میاد!
هر سه بی حرف دنبال مهیار رفتیم.پولاد هم پشت سرمون می اومد. یه لحظه برگشتم و چشمم افتاد تو چشمش. لبخند زد و سرشو به نشونه آشنایی تکون داد و بعد هم نگاهشو ازم گرفت.منم خندیدم. و به راهم ادامه دادم.
سها
چایی واقعا بهم چسبید. بعد از اون همه اتفاقات بد و وحشتناک، انگار با خوردن چایی بهار نارنج آرامش بهم برگشت.
رفتیم کنار آسانسور و مهیار دکمه رو زد. فکر کنم طبقه دوم بود، تا بیاد پایین کمی معطل شدیم. یه نگاه به اون پسر جدیده که اسمش پولاد بود کردم. به نظر می اومد خیلی مؤدب باشه. اصلاً شبیه مهیار یا اون دوستش ایلیا نبود. اَه! نکنه اونم این جا باشه. اصلاً حوصله اش رو ندارم. ولی نه، با اون تیپ و قیافه اش، فکر نکنم اون اینجا بمونه. این هتل با مارک لباساش سازگار نبود. احتمالاً با مامان جونش آشتی کرده و برگشته.
در آسانسور که باز شد، اول مهیار و پشت سرش ما به ترتیب وارد شدیم.پولاد دکمه طبقه سه رو فشار داد. داخل آسانسور زیاد جالب نبود. معلوم بود مال عهد عباس میرزاست! حدسم درست بود، چون موقع حرکت همچین تکون خورد که دو دستی بازوی ستایش رو چسبیدم. ستایش دستمو گرفت و فشار داد و بهم یه لبخند زد. من خندیدم!
نگاهم رفت سمت دیوار اتاقک آسانسور. هر گوشه اش رو که نگاه می کردم چیزایی نوشته شده بود. مثلاً یه گوشه اش نوشته بود:
"دوستت دارم هستی..."
یا یه متن که توجه ام رو بهش جلب شد:
" من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را! اینگونه اس که تنهاییم."
بالأخره آسانسور با تکون هایی ایستاد. دوباره من و ستایش به هم نگاه کردیم و لبخندمون پررنگ شد. در باز شد اول پولاد خارج شد و بعد ما. همه جا رو از نگاهم گذروندم، رو به رومون یه لابی بزرگ بود که یکی از دیوار هاش سر تا سر شیشه بود و حدس می زدم از اونجا میشه دریا رو دید. اولین فرصت میرم ببینم. سمت راست دو تا در بود و سمت چپ یه در دیگه.
پولاد اومد جلو و اشاره کرد به در سمت چپ و گفت:
_این یه سوییت کوچیکه که فکر می کنم برای شما مناسب باشه.
رفت سمت اتاق و در زد. بعد چند دقیقه یه نفر در رو باز کرد. اینقدر محو دید زدن لابی روبروم با اون فضای کوچیک و قشنگش بودم، که حتی به اون کسی که درو باز کرد توجه نکردم!لابی جای خوبی بود و کنجکاو بودم که ببینم منظره بیرونشم از این بالا خوبه یا نه. دوست داشتم هر چه زودتر برم کنار اون دیوار شیشه ای و دریا رو ببینم.
صدای پولاد مانع از کنجکاوی بی موقعم شد:
_بفرمایید!
ندا هم گفت:
_شما بفرمایید راهنمایی مون کنید، ما هم پشت تون می یاییم.
پولاد داخل شد. من پشت ستایش بودم و دید درستی به چهره کسی که درو باز کرد، نداشتم. فقط پاهاش رو دیدم که رفت کنار. اَه اَه، پاهای یه پسر بود! پسره ی چندش یه شلوارک پوشیده بود که پاهای پشمالوش از پایینش معلوم بود.
مهیار و ندا رفتن تو و ستایشم بعد اونا داخل شد. همینطور که داشتم وارد اتاق یا همون سوییت می شدم، چشمام رو از پاهای چندش پسره برداشتم . دوست نداشتم به صورتش نگاه کنم. احساس می کردم صورتشم مثل پاهاش پشمالوئه.همینطور که به جلو نگاه می کردم رفتم توی سوییت. وقتی از کنارش رد شدم آروم گفت:
_به به، خانوم موشه هم که اینجاست!
انقدر سریع سرم رو چرخوندم به طرفش، که فکر کنم مهره های گردنم جابجا شد. بدتر از اون فک من بود که با دیدن این پسره چسبیده بود به زمین! بله، خودش بود، ایلیا!!!
ایلیا که تو چشماش برق شیطنت و لبخند مرموزی گوشه لبش بود، گفت:
_بفرمایید تو خانوم موشه. نکنه از چیزی ترسیدی؟
خودم رو جمع و جور کردم و اخم کردم و گفتم:
_نخیر، واسه چی بترسم؟ مگه تو لولو خورخوره ای!
ایلیا که یه دستش به در بود اون یکی دستش به کمرش، گفت:
_لولو که نه، ولی بعضیا بهم می گن گربه ی ملوسی هستم. شکارمم موش کوچولوهاس!
و ریز و ساکت خندید. می خواستم یه چیزی بهش بگم که دیگه نتونه زبونشو تو دهنش تکون بده و حرف مفت بزنه، که ستایش همون موقع صدام کرد و خواست که برم تو. منم به یه چشم غره رضایت دادم و داخل شدم. ایلیا درو بست و اومد تو. همه داشتن منو نگاه می کردن انگار منتظر من بودن. نگاه ندا شیطون شده بود و از من به ایلیا در گردش بود. ستایشم که همیشه نگران من بود، و شاید بیشتر تحت تأثیر جو اتفاق صبح بود، یه کم نگران و موشکاف بود.
بی توجه به حالت اون دو تا،یه نگاه به سویئت کردم. یه سالن بزرگ بود که سه تا تخت فلزی با فاصله از هم انتهای سالن بود. یه آشپزخونه ی کوچیکم داشت که فقط یه یخچال و گاز رومیزی و یه لباسشویی که اصلاً به تیپ اون سوییت نمی خورد، توش بود. دوتا در دیگه هم بود که فکر کنم حمام و توالت بود. قسمت جلوی سالن هم یه دست مبل چرم بود، که معلوم بود تازه خریدن و اصلاً با اون سوییت قدیمی هماهنگی نداشت.
یه چیز دیگه هم که جلب توجه می کرد و نشون می داد سه تا پسر اونجا زندگی می کنن، به هم ریختگی وحشتناک اونجا بود. انگار بمب کاغذ اونجا ترکونده بودن. هرجا رو که نگاه می کردی، کاغذ و نقشه و مداد و خودکار و چیزای دیگه بود. مهیار که تا اون موقع ساکت بود، گفت:
_ببخشید اینجا بهم ریخته هست.
و یه کم خجالت زده شد. ندا لبخند زد و گفت:
_اشکال نداره، تقصیر ماست که یهویی اومدیم.
ایلیا هم رفت رو مبل نشست و پروپرو گفت:
_آره دیگه، مهمون ناخونده همین چیزا هم داره. حالا بفرمایید بشینید، سرپا بده!
مهیار یه چشم غره به ایلیا کرد و بازوشو گرفت و بلندش کرد و گفت:
_بیا بریم بیرون کارت دارم.
ایلیا مقاومت کرد و گفت:
_چی چی رو کار داری؟! مگه نمیبینی مهمون دارم، زشته!
پولاد خندیدو گفت:
_ایلیا خانوما صاحب خونه ان. شما برو بیرون مهیار برات توضیح میده.
ایلیا چشماشو ریز کرد و با شک یه نگاه به ما سه تا کرد و بعد هم با مهیار رفت بیرون. یعنی تقریباً مهیار اونو با خودش بیرون کشید، چون اگه ولش می کرد تا صبح می خواست تو صورت ما سه تا زوم کنه، شاید یه چیزی دستگیرش بشه!
وقتی رفتن بیرون و درو بستن، پولاد همونطور که زمین رو نگاه می کرد، خطاب به ستایش گفت:
_خب اگه راضی هستین به بچه ها بگم اتاق رو خالی کنن.
ستایش یه نگاه به من و ندا کرد. من که اصلاً راضی نبودم. ندا هم معلوم بود زیاد خوشش نیومده. بدتر از همه خود ستایش بود که اخمش وحشتناک تو هم بود. پولاد که دید ما چیزی نمیگیم، رفت توی آشپزخونه.به بچه ها نزدیک شدم و گفتم:
_چی کار کنیم؟
ندا آروم گفت:
_خیلی داغونه!
منم آروم گفتم:
_خیلی هم بیریخته.
ستایش همونطور که به تختا نگاه می کرد، بدون اینکه از تن صداش کم کنه با چندش گفت:
_ایــــش، بدتر از همه اینه که مردونه اس، بوی مرد میده!!!
صداش بلند بود و فکر کنم پولاد شنید. چون لیوانی آبی که داشت می خورد بین راه موند و بعد هم با چشمای متعجب به ستایش نگاه می کرد. ستایشم با نگاه پولاد تازه فهمید که بند و آب داده. خجالت زده و دستپاچه گفت:
_ولی به نظرم اینجا خیلی هم خوبه!
بعد هم رو کرد به من و ندا و گفت:
_مگه نه بچه ها؟
ندا سریع گفت:
_آره، خیلی خوبه.
هر سه تاییشون به من نگاه می کردن. منتظر بودن منم تأیید کنم که خوبه. منم با اکراه گفتم:
_آره...خوبه!
همون لحظه صدای بلند ایلیا رو شنیدیم که گفت:
_یعنی می خوان تو سوییت بمونن؟!!
بعد هم معلوم بود مهیار داره ساکتش می کنه. پولاد هم رفت بیرون و درو بست.
ستایش رفت پشت در و گوشش رو گذاشت روی در. ندا خودشو ول کرد روی یکی از مبل ها و گفت:
_چی میگه؟
ستایش دستشو آورد جلوی بینی ش و گفت:
_هیـــــس.
منم کاغذای رو مبل رو جمع کردم و نشستم. بعد از چند دقیقه ستایش اومد و گفت:
_این پسره ایلیا خیلی تخس ِ . راضی نمیشه.
بلند شدم و با عصبانیت گفتم:
راضی نمیشه که نشه. که چی؟ حالا انگار اینجا کجاست؟ خب میریم یه جای دیگه!
ندا دستمو گرفت و منو انداخت روی مبل و گفت:
_کجا می خوای بری؟ اینجا حداقل مهیار رو می شناسیم. بذار حداقل چند روز از اتفاق امروز بگذره، بعد یه فکری می کنیم.
ستایش هم گفت:
_ندا راست می گه. منم فقط به خاطر مهیار راضی شدم بیام اینجا.
اینو گفت و بلند شد رفت نزدیک در. یه کم گوش کرد و بعد درو باز کرد و رفت بیرون. من و ندا هم سریع رفتیم بیرون ببینیم چه خبره.
ایلیا با اخم کنار دیوار شیشه ای ایستاده بود و دستاشو کرده بود تو جیبش. پولاد و مهیارم کنارش بود. مهیار اومد جلوتر و گفت:
_میرم چمدوناتون رو بیارم. شما بهتره بیاین پایین تا ما اینجا رو خالی کنیم.
ایلیا حرکت کرد و اومد به طرف اتاق. زیر لب یه چیزایی می گفت، منم کنار اتاق ایستاده بودم. وقتی داشت از کنارم رد می شد، نگاه خیلی بدی بهم کرد و رفت. این اعصاب منو خراب می کنه، شیطونه میگه بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن ها! اصلاً از طرز نگاهش خوشم نمی اومد .
رفتیم پایین و حدود یک ساعت بعد مهیار اومد گفت که سوییت آماده هست. پیرزن مهربون یه همون خاله هم کلید رو تحویل خانه دار هتل داد تا نظافتش کنه. یه کم که گذشت کلید رو به ما تحویل دادن. ما هم بلافاصله رفتیم تو سوییت. سوییتی که الان که مرتب شده بود، می شد بهش گفت "خوب"..
ندا
ستایش در اتاق رو بست و اومد کنار ما ایستاد. سها زار زده بود و با خستگی، اتاق رو با نگاهش زیر و بالا می کرد. من ساکت ایستاده بودم و تقریباً، همون کار سها رو در بهت و سکوت انجام می دادم. جمله ای برای توصیف اتاق نداشتم. یه سوئیتِ نقلیِ جمع و جور، که بعد از کلی نظافت، به قول سها تازه میشد بهش گفت، خوب!
ستایش سکوت رو با پوفی که کشید شکست. نگاهش کردم. چشماش عصبی بود. نگاهش دور و بر اتاق می چرخید. احساس می کردم چیزی آزارش میده. طی این مدت اون رو اینطور شناخته بودم که، کسی نیست که به این زودی وا بده. دختر محکمی بود. با اینکه تو ناز و نعمت بزرگ شده، اما ضعیف و ترسو بار نیومده بود. اما اون لحظه...
سها کنار من قرار گرفت. خسته بود و بی حال. همون طور که با نگاهش اتاق رو زیر و بالا می کرد گفت:
_ستایش فک کنم گاومون زاییده!
ستایش در جوابش فقط سر تکون داد. آروم گفتم:
_ملافه ها رو!
ستایش زیر لب خنده ای کرد و سها این بار عصبی پوف کشید. چند قدم رفتم جلو و روی مبل رها شدم و گفتم:
_حداقل این مبلا به کلاس اینجا نمی خوره.
سها گفت:
_ولی به کلاس ما می خوره!
صدای غر غر شکم سها که در اومد، یه لحظه میخ صورتش شدم. دستشو گذاشت رو شکمش و گفت:
_تو رو سر جدت بیشتر از این آبرومونو نبر، امروز به حد کافی ضایع شدیم.
خندیدم و گفتم:
_شکم سهاست دیگه کاریش نمیشه کرد.
ستایش خندید و گفت:
_مگه صبحونه نخوردی؟!
اخم دوتاییمون تو هم رفت. با یادآوری صبحانه و اتفاقات بعدش، حسابی خلقمون تنگ شد. ستایش آروم گفت:
_خیلی خب دیگه اخماتونو باز کنین. دیدین که حسابی دمار از روزگارشون در آوردم. حالا ناهار چی بخوریم؟
سها لبخند زد و گفت:
_قربون آجی گلم برم که اینقدر مهربونه. من هوس کوبیده کردم!
بی هوا خندیدم و گفتم:
_منم کوبیده!
ستایشم خندید و گفت:
_منم کوبیده!
سها دستاشو به هم کوبید و گفت:
_تفاهمو عشق است!
ستایش تلفن رو برداشت و شماره رستوران رو گرفت و سفارش سه پرس کوبیده داد و بعد روی مبل ولو شد و گفت:
_حسابی خسته شدم. از دماغم در اومد امروز. اوف!
نفس عمیقی کشیدم. همین که توی اون اتاق، با ظاهر نه چندان خوب، ولی در کمال امنیت و آرامش داشتم استراحت می کردم، باید خدا رو هم شکر می کردم. گرچه هیچی از آینده نمی دونستم. این که بودنمون اینجا چقدر دوام داره؟ این که شاید اون اتفاق تلخ و یا شاید بدتر از اون باز تکرار بشه، و یا اینکه چقدر می تونستم با این وضعیت دوام بیارم؟ هیچی نمی دونستم. آرامش اون لحظه، بعد از اون همه استرس و تنش، برام موهبتی بود.
در اتاق زده شد و ستایش زودتر از سها پاشد که در رو باز کنه. احساس مسئولیت و بزرگتری ستایش رو نسبت به سها و حتی خودم می ستودم. اینکه فقط دو سال از خواهرش بزرگتر بود، ولی اینقدر هواشو داشت. اونقدری که سها بتونه به راحتی و بی هیچ دغدغه ای بهش تکیه کنه. یاد چهره امروز صبحش افتادم. سرخ شده بود، ترس پشت نگاهش پنهان بود، ولی خودش رو نباخته بود. اعتماد به نفسش برام عجیب و مثال زدنی بود. اینکه با تمام فشاری که روی بدن و اعصابش بود، ولی تونست از پس دو تا وحشی مزاحم بر بیاد.
به خودم که اومدم دیدم دو تا مستخدم زن از اتاق خارج شدن و ستایش درو بست. بهت زده گفتم:
_کی بود؟
ستایش خندید وگفت:
_خانه دار هتل بود. نمی دونم چرا اون غذا رو آورد؟ یا اینجا اینطوری ان، یا آق مهیار خیلی سفارش کرده!
و بعد خندید. منم خندیدم. واقعا از مهیار بعید نبود. سها از دستشویی اومد بیرون و گفت:
_وای! دارم میمیرم از گشنگی!
و در حالی که دستاشو به هم می مالید پشت میز نشست. تا من و ستایش دستامونو شستیم سها غذاشو شروع کرد. البته با کلی غر و نق که " زود باشین بیاین من تنهایی بهم نمی چسبه!!!"
بعد ناهار، همه مون به وضوح خستگی و بی حالی توی چهره هامون موج می زد. سها خمیازه ای کشید و گفت:
_وای دارم میمیرم از خستگی. چرت بعد از ناهارو عشق است!
رفت سمت تخت که ستایش جیغ زد:
_نرو اونجا!!!
سها به وضوح سه متر از جا پرید. منم بهت زده، در حالی که دستمو روی قلبم گذاشته بودم گفتم:
_چته ستایش؟! قلبم وایساد. چرا جیغ می زنی دختر؟!
ستایش در حالی که با چندش ملافه ها رو با گوشه انگشتش می گرفت گفت:
_می خوای روی این ملافه ها که همه جاش بوی مرد میده بخوابی؟ عق! حالم داره به هم می خوره از ده فرسخی بوشو حس می کنم!
سها نالید و گفت:
_تو رو خدا ول کن ستایش، من دارم میمیرم از خستگی. به خدا نذاری بخوابم همینجا روی زمین ولو میشم!
با تعجب به ستایش که این استدلال عجیب رو داشت زل زدم و گفتم:
_بی خیال ستایش! بابا خدمتکار ملافه ها رو عوض کرد.
سها هم پشت بند من گفت:
_یه کم ما رو درک کن. امروز بهمون استرس وارد شده!
ستایش ملافه رو از روی تخت کشید و پرت کرد یه گوشه و همینطور که به سراغ بعدی می رفت گفت:
_عمراً سها خانوم. به جان خودت اگه بی خیال شم. باید از رو جنازه من رد شی بذارم روی این ملافه ها بخوابی.
سها با بیچارگی خودشو ول کرد رو لبه تخت. بیچاره کم مونده بود اشکش در بیاد. من میون بهت و خنده گفتم:
_ستایش تو بیماری وسواس داری به خدا!
ستایش ملافه تخت سومم برداشت و گفت:
_حالا هر چی خانوم دکتر! این اتاق بوی مرد میده و من تا از شر این بوی گند خلاص نشم راحت نمیشم.
سها روی تخت بدون ملافه ولو شد و گفت:
_تو بی خیال نشو من که خوابیدم...
که ستایش چنان جیغی کشید که من سکته رو زدم. سها با عصبانیت بلند شد و گفت:
_به خدا یه بار دیگه جیغ بزنی من همین وسط خودمو ولو می کنم!
ستایش گفت:
_کمک میدی، این اتاقو جمع می کنی، تمیز می کنی، از بوی مرد پاکسازی می کنی، بعد هر سه با هم لالا!
ای خدا! یعنی این ستایش با این عقاید منحصر به فردش، تا ما رو بیچاره نمی کرد دست نمی کشید. با بی حالی ملافه ها رو از روی زمین جمع کردم و رفتم توی آشپزخونه و انداختم داخل ماشین لباسشویی. پودر ریختم و با آخرین درجه آب داغ روشنش کردم. حالا نه که خیلی هم وارد بودم به این کارها، دو ساعت برنامه شستشو رو از روی بدنه اش می خوندم تا بفهمم چی به چیه. خدا به صاحب لباسشویی رحم کنه اگه ما دو روزه منفجرش نکردیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_بفرما ستایش خانوم، اینم از ملافه ها با بوی مردشون. خیالت راحت شد؟ حالا می ذاری دو دقیقه استراحت کنیم؟
ستایش گفت:
_نخیر! هنوز کجای کاری؟ کل این اتاق در انحصار سه تا مرد شلخته بوده. مگه ندیدی وقتی اومدیم داخل چه وضع فجیعی داشت؟
بعد در حالی که دور و بر رو دید می زد گفت:
_بریم آشپزخونه.
سها باز زار زد ولی ستایش بی توجه بهش پاچه های شلوارشو بالا زد و رفت توی آشپزخونه. بعد اون روز پر استرس و فشار حس می کردم دیگه توانی برای کار کردن ندارم، اما وقتی آب بازی سها و ستایش رو دیدم منم به وجد اومدم. فکر نمی کنم هیچ وقت تو زندگیم سر خوردن ستایش تو آشپزخونه کف آلود یادم بره. ستایش لیز خورد و افتاد، و با افتادنش تقریباً زد زیر سها و اونم انداخت. من که از خنده ریسه رفته بودم، اما سها پای منم از زیر کشید و منم محکم ولو شدم کف اون آشپزخونه یه متری فسقلی. سر آشپزخونه شستن کلی ناشی گری درآوردیم. کلی خندیدیم، کلی خرابکاری کردیم تا تموم شد. لباسامون که کلا داغون و خیس و کفی شده بود رو عوض کردیم و افتادیم به جون سوئیت. با اینکه خدمتکار قبل از ما تمیز کرده بود، خود پسرا هم یه دستی به سر و گوشش کشیده بودن، اما ستایش ول کن نبود و مدام میگفت اینجا بوی مرد میده. خوابگاه مردونه بوده. و خنده دار تر از همه اینکه، گاهی واقعاً یه چیزایی رو برمیداشت و بو می کرد و با چندش از خودش دورش می کرد. انگار حاوی ویروس هاری بودن!
وقتی به خودمون اومدیم که دیگه رمق نداشتیم. داشتم از پا میفتادم. روی مبل ولو شدم و گفتم:
_دیگه کشش ندارم، ستایش جون عزیزت بی خیال!
سها هم مثل من نالید:
_ای خدا! منو از دست این خواهر وسواسیم نجات بده!
خندیدم و گفتم:
_و همچنین من!
سها دستاشو بالا گرفت و گفت:
_الهی آمین!
ستایش که هنوز بی خیال نشده بود، دست به کمر وسط هال ایستاده بود و اطرافشو دید می زد، که خدایی نکرده چیزی از قلم نیفتاده باشه، با بد اخلاقی گفت:
_خب ِ خب ِ تنبلا. میگم ورزش کنین واسه همین روزاس. دماغتونو بگیرن جونتون در میره، اونوقت ادعای استقلالتونم میشه.
سها نالید:
_خداییش کار خونه خیلی سخته. پدر آدم در میاد!
در تأیید حرفش سر تکون دادم. سها رفت سر چمدونش و گفت:
_من میرم دوش بگیرم.
از جا پریدم و گفتم:
_شرمنده سها جون اول خودمم.
سها ناخواسته حوله منو که ستایش با حواس پرتی چپونده بود تو ساک سها، به دست گرفته بود. حوله امو از دست سها قاپیدم. سها جیغ زد:
_ای سارق، ای دزد! حوله امو پس بده.
خندیدم و گفتم:
_آخـــی سها جون می تونی برو حوله اتو پیدا کن. تا اونوقت منم از حمام اومدم بیرون.
سها دنبالم کرد و من خودمو پرت کردم داخل حمام و درو از پشت قفل کردم. سها داد و بیداد و تهدید می کرد منم جوابشو با خونسردی می دادم. حوله امو آویزون کردم. با بی خیالی خواستم دوش رو باز کنم که دستم خورد به چیزی. با کنجکاوی، پارچه فسفری که پشت دوش مچاله شده بود رو برداشتم و باز کردم. از صدای جیغ بنفشم گوش خودم سوت کشید:
_این شــورت مال کـــیه؟!!!