ستایش


_بچه ها من دارم میرم، کاری ندارین؟
ندا سرشو از زیر پتو بیرون آورد و گفت:
_کجا کله سحری؟
_برای تو کله ی سحر خانوم خانوما، برای مردم الان ده صبحه!
سها هم به خودش تکونی داد و با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفت:
_حالا کجا میری ده صبحی؟
شال آبی آسمونیم که با یه تونیک آبی ست کرده بودم رو پوشیدم و گفتم:
_میرم یه کم خرید کنم، یه هفته اس میوه نخوردیم. اینجا نه دیگه کسی برامون آب میوه می گیره، نه میوه پر پر می کنن بذارن دهنمون.
ندا سرشو از روی بالش بلند کرد و با ناله گفت:
_دلم برای خدمتکارای خونمون تنگ شده.
_پاشو تنبل خانوم، به این زودی جا زدی؟ اگه ناراحتی سر راه یه بلیط برات بگیرم برگردی!
_عمراً، تازه یه خدمتکار خوب پیدا کردم. من بهت امیدوارم ستایش.
کوسن کنارم رو برداشتم و قبل از اینکه ندا سرشو ببره زیر پتو محکم کوبوندم تو سرش. این کوسنا هم یه جاهایی به درد می خورنا.
سها با غرغر سرشو کرد زیر پتو و بازم خوابید. بایدم می خوابید. منم تا ساعت سه نصف شب فیلم می دیدم، باید تا لنگ ظهر می خوابیدم.
صندل انگشتیمو پوشیدم و موهامو که از جلوی شالم اومده بود بیرون، کج زدم کنار صورتم و مرتبشون کردم و رفتم بیرون.
پامو که از اتاق بیرون گذاشتم، همون پسره که سها می گفت چشم چرونی می کنه، از یکی از اتاقا اومد بیرون و بهم لبخند زد.در اتاق رو بستم و خواستم برم که پسره اومد جلو و گفت:
_جایی تشریف می برین؟
اخم کردم و گفتم:
_اگه اشکال نداره.
بازم خندید و گفت:
_نه، چه اشکالی؟ می خواستم بگم اگه جایی میرین برسونمتون، آخه من جزیره رو مثل کف دستم می شناسم.
یه کم اومد جلوتر و چشماشو باریک کرد و گفت:
_قول میدم بهت بد نگذره.
دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر می کرد. دستامو زدم به کمرمو گفتم:
_فکر نکنم تو لیست وظایف شما، رانندگی برای مسافرا باشه.
پرو پرو خندید و گفت:
_کافیه شما اراده کنی، خودم به لیست اضافه می کنم.
نه خیر از رو نمیره روانی. شالم رو مرتب کردم و گفتم:
_بهتره دور و بر اتاقمون نبینمت، و گرنه بلایی به سرت میارم که اسمتم یادت بره، چه برسه به آدرسای جزیره که کف دستته...
دیگه نایستادم و سریع حرکت کردم به طرف آسانسور.
***
تاکسی جلوی یه سوپر میوه ی بزرگ نگه داشت. بهش گفتم صبر کنه تا برگردم.
وارد سوپری که شدم، جلوم چند ردیف میز چیده شده بود که روی هر میز مرتب و با سلیقه میوه و سبزیجات چیده شده بود. تقریباً اولین بار بود که می رفتم میوه فروشی.
فقط یه بار با فرناز رفتم سبزی فروشی که اونجا هم میوه نداشت!جلوی در ایستاده بودم و نمی دونستم باید چه کار کنم؟!! سمت چپ یه آقا پشت یه میز نشسته بود و جلوشم یه ترازو بود، چند تا مشتری هم داشتن میوه جدا می کردن.یه پسره با قد کوتاه اومد جلو و گفت:
_چیزی لازم دارین؟
نمی دونم چرا هول کردم، افتادم به تته پته و گفتم:
_آره... یعنی نه... چرا خب... میوه می خواستم.
پسر سر تا پامو نگاه کرد و گفت:
_بفرمایید هر چی لازم دارید بردارید.
و اشاره کرد به یه سبد که پر از نایلون های رنگی بود.
یه نایلون برداشتم و رفتم به سمت باکس کیوی و شروع کردم به جمع کردن. می دونستم که سها کیوی رو سفت دوست داره. هم سفت برداشتم هم نرم.
بعد رفتم سراغ پرتقالا. ولی دوتا باکس پرتقال بود، یکی ریزتر و پررنگ تر، و یکی هم بزرگتر و کم رنگتر. مردد بودم کدومش رو بردارم، که یه صدای مردونه از پشت سرم گفت:
_سمت چپی کوچیکترِ، ولی خوشمزه ترِ.بهش میگن پرتقال محلی، سمت راستی بزرگترِ ولی مزه اش چنگی به دل نمی زنه.
برگشتم ببینم صاحب این صدا کیه.تا منو دید سرشو انداخت پایین و گفت:
_ببخشید فضولی کردم.
یه پسر بود. یه آقا پسر. یه آقا که واقعاً فقط همین کلمه در توصیف ادب کلامش برازنده بود. خندیدم و گفتم:
_نه ممنونم.
پسره اومد جلو و شروع کرد به جمع کردن پرتقالای سمت چپی و گفت:
_برای چی؟
_بابت توضیحاتتون.
مهربون خندید. یه لبخند نمکی و شیرین. منم خندیدم. مگه می شد این لبخند مهربون رو دید و نخندید.
منم رفتم کنارش و شروع کردم به جمع کردن پرتقال. اونم یه کم خودشو کشید کنار تا منم بتونم بردارم.با دقت مشغول جمع کردن شدم.تقریباً نصف پلاستیک پر شده بود که از گوشه ی چشم دیدم اون پسره دست از جمع کردن کشید. احساس کردم داره به من نگاه می کنه!
مستقیم نگاهش کردم، به زور جلوی خنده اشو گرفته بود و سرشو انداخت پایین. نمی دونم چرا به من نگاه نمی کرد؟ تمام مدتی که باهام حرف می زد اصلاً بهم نگاه نکرد! خیلی جدی گفتم:
_چیزی شده بگین منم بخندم.
لبخندشو جمع کرد و پلاستیک پرتقالاشو گرفت جلوی من و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_بهتره شما اینارو بگیرید، من برای خودم جمع می کنم.
اخم کردم و گفتم:
_چرا؟
دوباره خندید، ولی اینبار همون لبخند مهربون رو لباش بود. گفت:
_ منم اولین بار بلد نبودم.
خجالت کشیدم. پلاستیک تو دستم رو نگاه کردم، خب اولین بارم بود که بود. گفتم:
_مگه اینا چشونه؟
یه نگاه کوتاه بهم کرد و دستشو برد توی نایلون پرتقالای منو یکی رو آورد بیرون.
پرتقال رو گرفت جلوی صورتم و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
_پرتقال نباید زدگی داشته باشه. اینو ببینید، این طرفش نرمه.
بعد هم بدون حرف پرتقالای خودش رو گذاشت جلوی من و مشغول جمع کردن شد.منم همونجا مثل مجسمه ایستاده بودم و بهش نگاه می کردم. چقدر با مهارت جدا می کرد، معلوم بود تجربه ی زیادی توی خرید داره.
نگاهم چرخید روی صورتش. نیم رخش به من بود. پوستش سبزه بود، شاید به خاطر گرمای جنوب باشه. ولی به لهجه اش نمی اومد جنوبی باشه. اصلاً لهجه نداشت.
بینی قلمی و لبای خوش فرم.چشماشو درست ندیدم. همه اش سرش پایین بود یا یه جای دیگه رو نگاه می کرد. ولی فکر کنم سبز بود، سبز تیره.موهاشم قهوه ای بود، که خیلی زیبا بهش فرم داده بود. نه از این مدلای جلف،نه! خیلی جنتلمن بود.
لباساش مارک دار نبود، ولی خیلی مرتب بودن. یه شلوار پارچه ای قهوه ای، یه بلوز آستین کوتاه کرم رنگ. حتی لباس پوشیدنش هم آقاوار و باشخصیت بود.
کارش که تموم شد خریداش رو برداشت و رفت به طرف ترازو. منم یه پلاستیک دیگه برداشتم و رفتم سراغ سیب.اینبار دقت می کردم که نه زدگی داشته باشه نه کوچیک باشه. با کلی دقت و وسواس پلاستیکم پر شد. یه مقدار موز هم برداشتم و رفتم کنار میز.
کار اون پسره هم تموم شده بود، با سر خداحافظی کرد و منم همونطور جوابشو دادم و رفت.نگاهم تا وقتی از در بیرون رفت دنبالش بود. حتی نفهمیدم اسمش چی بود؟حتی اونم اسم منو نپرسید.
اگه یه پسر دیگه بود تا حالا ازم شماره هم می خواست. ولی این پسر...
شونه امو بالا انداختم و توی دلم گفتم:
"چه بهتر، بالأخره یکی رو دیدیم که به زن، به چشم بد نگاه نکرد"
***
جلوی در هتل کسی نبود که میوه ها رو بدم ببره بالا. با بدبختی خودم بردمشون توی آسانسور.
طبقه ی سه رو زدم، وقتی که در آسانسور باز شد، صدای داد و بیداد می اومد.
رفتم بیرون و متوجه شدم صدا از اتاق خودمونه و همون لحظه هم صدای جیغ سها اومد. قلبم تند می زد و دستام یخ کردن.
میوه ها رو رها کردم و سریع رفتم به طرف اتاق..

سها


بعد رفتن ستایش، رو تختم دراز کشیدم و پتو رو کشیدم رو سرم. چشامو بستم، ولی هر چقدر تلاش کردم که بخوابم، نتونستم. کلی تو جام وول خوردم و این پهلو اون پهلو شدم، ولی خوابم نبرد. بلند شدم نشستم رو تختم.به ندا نگاه کردم دیدم اون خوابه.چنان خوابیده بود که انگار داره خواب هفت پادشاه رو می بینه.
به سرم زد که اذیتش کنم. بالشم رو برداشتم و زیپش رو کشیدم و از توش یه پر برداشتم و بالش رو گذاشتم سر جاش. یواش یواش به طرف تخت ندا قدم بر داشتم. وقتی رسیدم بالای سرش طاق باز خوابیده بود. تو خواب مثل فرشته ها معصوم بود.من که خیلی دوسش داشتم!
از دید زدنش دست برداشتم و پر رو روی بینی ش کشیدم تا قلقلکش بیاد.ندا جا به جا شد و دستش رو کشید رو بینی ش. بازم مثل قبل پر رو کشیدم رو بینی ش. بازم ندا جا به جا شد ولی بیدار نشد! دیدم که این بیدار بشو نیست، بیشتر ادامه دادم. این دفعه اصلاً دست از قلقلک بر نمی داشتم و آخر ندا کلافه شد و چشماش رو باز کرد. وقتی منو بالای سرش دید، با تعجب بهم نگاه کرد! چشماش رو مالید و باز نگام کرد، بعد گفت:
_تو اینجا چیکار می کنی؟!
منم خودم رو زدم به اون راه گفتم:
_به خدا کار بدی نمی کنم. فقط اومدم دختر همسایه رو بیدار کنم!
انگار منظورم رو نفهمید، به سمت مخالف من چرخید گفت:
_به کارت ادامه بده...
منم گفتم :
_ای به چشم!
رفتم اون طرف و باز پر رو کشیدم رو بینی ش. کلافه شد گفت:
_سها سر جدت بزار امروز بخوابم!
منم ادا شو در آوردم و گفتم:
_ندا سر جدت بلند شومن گشنمه!
ندا رو تختش نشست و خودش رو کش و قوسی داد و گفت:
_چیه چرا نخوابیدی؟ شما دو تا خواهر نمی ذارید یه روزراحت بخوابم؟ هان؟!
با یه پرش رو تختش نشستم و ندا از تکون خوردن تخت، بالا پایین رفت و بعد گفتم:
_اول اینکه من دیگه خوابم نمی یاد، دوماً گشنمه، سوماً تو چرا انقدر خوش خوابی؟ چهارماً به ما چه تو انقدر دوس داری بخوابی؟!
اونم از رو تخت بلند شد و حوله اش رو برداشت رفت به سمت حموم و تو راه گفت:
_اولاً من خوش خواب نیستم، دوماً تو همیشه خدا گشنه اته، سوماً برو یه زنگ بزن صبحونه بیارن تا من یه دوش می گیرم. چهارماً تو چرا انقدر زبون درازی؟
این جمله آخرش رو برگشت به طرفم و با ادا گفت و یه چشمک زد. منم بالش رو برداشتم و خواستم پرت کنم طرفش، که پرید تو حمام و بالش خورد به در بسته!ندا تو حموم می خندید.منم خنده ام گرفت. از تلاش بی فایده ام شونه بالا انداختم و بلند شدم رفتم به سمت مبل و تی وی رو روشن کردم. همین طور که کانال ها رو بالا و پایین می کردم، با خونسردی بلند گفتم:
_یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، سوم تو مشتی ملخک!
ندا که صدام رو شنید گفت:
_شتر در خواب بیند پنبه دانه!
بعد صدای آب اومد. با خودم گفتم:
_یه شتری نشونت بدم ندا خانوم!!!
از روی مبل بلند شدم و رفتم به سمت تلفن. شماره 9 رو گرفتم و صدای یه آقا از پشت تلفن اومد:
_بله؟
_سلام، لطفاً واسه اتاق 311 صبحونه بیارید!
_بله، چی میل دارین امروز؟
_امروز، سنگک و خامه عسل، به اضافه پنیر. چای رو با شکر و قهوه بیارین لطفاً.
_بله، چشم! فقط سنگک نداریم، اما میفرستم براتون از بیرون بگیرن.
_ لطف میکنین.ممنون!
و گوشی رو قطع کردم. نمی دونستم تا اومدن ندا چیکار کنم؟ رفتم سراغ لپ تاپم. روی تخت نشستم و لپ تاپم رو باز کردم. می خواستم ببینم شایان ایمیل واسه م فرستاده یا نه؟ اینباکسم رو که باز کردم، دیدم هیچ خبری نیست! نا امید شدم و لپ تاپم رو بستم و با خودم گفتم: "این پسره چقدر تخسه! آخه پسر اینقدر ناز نازی؟! خوبه دختر نشده، وگرنه اصلاً نمی تونستیم ناز اینو جمع کنیم!"
از روی تخت اومدم پایین و باز رفتم سراغ تی وی. تلویزیون چیز خاصی نشون نمی داد، تقریباً همه شبکه ها چند نفر نشسته بودن و داشتن حرف میزدن. خاموش کردم و کنترلش رو انداختم رو اون یکی مبل. همین طوری نشسته بودم، داشتم دیوارا رو ورانداز میکردم که ندا اومد. برگشتم. حوله رو سرش بود.بهش گفتم:
_عافیت باشه!
و اونم گفت:
_سلامت باشی!
دیدم که یه نگاه به اتاق بازار شام مون کرد و بعد با تعجب گفت:
_چرا اتاق رو تمیز نکردی؟! ببین چه اوضاعیه اینجا!
شونه هام رو انداختم بالا گفتم:
_حسش نبود! ول کن بابا، کی میره این همه راه رو؟!
فکر کنم اونم بی خیال شد. داشت موهاش رو سشوار می کشید. وقتی صدای سشوار قطع شد، بلند شدم رفتم پیشش و گفتم:
_امروز چیکاره ای؟
داشت تو آینه موهاش رو مرتب می کرد، که انگاربرق 220 گرفته باشدش،گفت:
_وایــــــــــــــــــــی ساعت چنده؟
از کنارم رد شد، رفت طرف گوشیش. گفتم:
_ساعت یه ربع به دهِ هنوز، چیه چیزی شده؟
یه کم خیالش راحت شد و یه نفس عمیق کشید.گوشی ش رو گذاشت رو تخت و گفت:
_دیشب قبل خواب، مهیار اس ام اس داد. قرار ساعت 10:30 بیاد.
منم متفکرانه لبام رو جمع کردم گفتم:
_خب بابا فکر کردم چی شده حالا!.
ندا باز به اتاق یه نگاهی انداخت و گفت:
_باید اتاق رو تمیز کنیم. این طوری نمیشه!
من همون جا که وایستاده بودم گفتم:
_خوب حالا! چشه اتاق؟! به این تمیزی!
ندا که با یه حالت شوک بهم نگا می کرد گفت:
_تمیز؟!! تو به این میگی تمیز؟! بابا بی خیال! همه وسایلمون ریخته این دور و بر، کل چمدونمون ولو شده.در ضمن چشم نیست گوشِ!
با بیخیالی گفتم:
_من تا صبحونه نخورم دست به چیزی نمیزنم!
ندا که داشت لباسای روی مبل رو بر می داشت، گفت:
_بابا تا صبحونه بیاد بیا کمک کن، وقتی هم اومد میریم می خوریم دیگه!
رفتم کنار تلفن گفتم:
_ندا چرا صبحونه رو نمی یارن؟ از وقتی تو رفتی یه دوش بگیری زنگیدم ها.
ندا که حالا داشت لباسا رو تو چمدونا می گذاشت، گفت:
_تا تو باشی اینجا هوس سنگک نکنی!
کمی اتاق که تمیز شد، رفت کنار آینه و به مرتب کردن خودش مشغول شد. داشت رژ میزد که انگاری چیزی یادش اومده باشه، اومد کنار تلفن و گوشی رو برداشت. منم رو صندلی کنار تلفن نشسته بودم.ندا شماره پذیرش رو گرفت و گفت :
_سلام، من امروز مهمون دارم. اگه اومدن، بفرستیدشون بالا، اتاق 311
گوشی رو قطع کرد.باز رفت کنار آینه.منم خونسرد نشسته بودم و حرکاتش رو زیر نظر داشتم.همه ش از این ور اتاق می رفت اون طرف، از اون طرفم می یومد این طرف. که بالأخره صدای در زدن اومد، به ندا نگا کردم. اون کماکان مشغول بود، دست از آرایش کردن برداشت. شالش رو انداخت رو سرش گفت:
_برو در رو باز کن. دیگه حتماً صبحونه رو آوردن.
به ندا نگاه کردم. خیلی خوشگل شده بود! آرایشش ملایم بود، ولی ناز شده بود. شالم رو سرم کردم و رفتم در رو باز کردم.یه مرد جوان، سینی به دست رو به روم ایستاده بود.
_سلام، صبحونه رو آوردم.
وقتی به صورتش دقیق شدم، دیدم یکی از همون پیشخدمت هاییِ که ما رو زیر نظر داشت.ازش بدم می یومد.به ناچار اجازه داخل شدن به اتاق رو دادم.بهش گفتم سینی رو بزاره رو میز، اونم اطاعت کردو در همین حین به اتاق نگاه کرد! انگار دنبال چیزی می گرده! رفتم کنارش و گفتم:
_ممنون، بفرمایید!
ندا هم اومد کنار من، به سینی صبحونه نگاه می کرد. اون پیشخدمت هم رفت در رو باز کرد. خیالم راحت شد که شرش کم شد، اما صدای به هم خوردن در نیومد! برگشتم دیدم اون پسر با یکی دیگه وایستادن و ما رو نگاه می کنن. دلم لرزید، به روی خودم نیاوردم و گفتم:
_چیزی جا گذاشتین؟!
همون پسر اولی اومد جلوتر و در اتاق رو پشت سرش بست و گفت:
_چیزی که جا نذاشتیم، ولی...
با یه لحن مشمئز کننده گفت:
_می خوایم یه کم خوش بگذرونیم.
و خندید. یه خنده که تنمو لرزوند! عوضی، می دونستم که یه ریگی به کفششون هست. با ترس به ندا نگاه کردم. رنگش پریده بود. منم دستام شروع کرد به لرزیدن. ندا با لرزشی که تو صداش بود، گفت:
_ برید بیرون، وگرنه...
پسر دومی اومد جلوتر و ندا نتونست بقیه حرفشو بزنه، چون پسره با لبخند چندش آوری، درست سینه به سینه ندا ایستاده بود. یه تیکه از موهای ندا که بیرون شال بود رو گرفت تو دستش و گفت:
_وگرنه چی خانوم خوشگله؟
ندا موهاشو با حرکت سرش از دست پسره بیرون کشید و دستشو زد تخت سینه پسره و هولش داد. ولی اصلاً تکون نخورد.اشکم داشت در می اومد. پسر اولی هم اومد به طرف من. یه قدم رفتم عقب و اونم همینطور می اومد جلو، تا جایی که خوردم به دیوار! با ترس تو چشمای خندون پسره نگاه کردم. دیگه ندا رو نمی دیدم، چون هیکل پسره کامل جلوی دیدمو گرفته بود.دستشو آورد بالا که بذاره رو صورتم که داد زدم و گفتم:
_دستت بهم بخوره جیغ می کشم.
پسره با همون لبخند چندشش گفت:
_ چرا عزیزم؟ قول می دم اگه دختر خوبی باشی، بهت خوش بگذره.
بعد دستشو دور کمرم حلقه کرد.ناخودآگاه جیغ بلندی کشیدم، که باعث شد دستشو بذاره رو دهنم. با دست آزادش دستمامو محکم گرفت و قدرت تکون خوردن رو ازم گرفت. همون لحظه صدای آخ گفتن اون پسره، که کنار ندا بود رو شنیدم. یارو یه کم صورتش رو چرخوند و زیر چشمی به پسر دومی خیره شد و گفت:
_چی شد؟
از بالای شونه پسره ندا رو دیدم که گلدون شکسته ای تو دستشه و اون پسر هم سرشو گرفته و با عصبانیت داره به ندا نگاه می کنه.ندا رفت عقبتر و چاقوی میوه خوری رو از روی میز برداشت و گرفت طرف پسره و گفت:
_برید بیرون عوضیا. از جون ما چی می خواین؟!!
اون پسره با عصبانیت رفت به طرف ندا و با یه حرکت دستشو گرفت و چاقو رو از دست ندا در آورد. فکر می کردم ندا مقاوم تر از منه و یه کاری می کنه، ولی هرچی بود اونا دوتا مرد بودن و قدرتشون از ما خیلی بیشتر بود.
تمام امیدم رو از دست دادم.صورت هر دومون خیس از اشک بود. پسره دستشو کشید دور کمر و پهلوهام و بازی وار گفت:
_بزن بریم سراغ یه کم شیطونی!
از تماس دستش با بدنم، حال بدی پیدا کردم. دوست داشتم زمین دهن باز کنه و من برم توش. هق هق گریه ام و دستی که جلوی دهنمو گرفته بود، باعث می شد نتونم درست نفس بکشم. نفسای تند و داغ پسر که به صورتم می خورد، حالم رو بد می کرد. دوست داشتم بالا بیارم.کاملاً خودمو باخته بودم. هر لحظه احساس می کردم به مرگ نزدیک تر میشم.
یه دفعه پرتم کرد روی تخت خودشم خیمه زد روم. فریاد تقلا و التماس آمیخته به ناسزای ندا رو می شنیدم، ولی نمی تونستم ببینمش. حرفهاش نا مفهوم شد. انگار جلوی دهن اونو هم گرفته بود.
سرش هر لحظه به صورتم نزدیک تر می شد و دستش بی قرار روی تنم در گردش بود و هر لحظه به گردنم نزدیکتر می شد. از فکر اینکه می خواد باهام چی کار کنه، تمام بدنم بی حس شده بود. هیچ چیزی احساس نمی کردم. نفسم بند اومد. چشمام ناخودآگاه بسته شد.
دستش دهانم رو رها کرد و من تازه تونستم نفس بکشم.آروم یه سیلی بهم زد. فکر می کرد بیهوش شدم. در حالی که از شدت ترس و تقلای بیهوده، فقط عضلات بدنم بی حس شده بود.
سیلی دوم رو محکم تر زد. با سوزش صورتم چشمام باز شد؛ و تو یه لحظه با تمام قدرت جیغ زدم.همون لحظه صدای جیغ ندا رو هم شنیدم. و قبل از اینکه دوباره دستای پسره دهنم رو ببند ِ، صدای باز شدن شدید در رو شنیدم...

ندا


در به شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد. وحشتزده به در خیره شدم و در انتظار یه فاجعه جدید، تقریباً رمقی به دست و پام نمونده بود. پسره که تا چند لحظه قبل با نگاه مخمور و تبدارش صورت و بدنم رو می کاوید، نگاهش رنگ تعجب و بعد ترس گرفت. به سرعت به سمت در چرخید و من صدای فریاد ستایش رو شنیدم که گفت:
_داری چه غلطی می کنی؟
و پشت بند اون صدای بغض آلود سها اومد که نالید:
_آجی جونم!
انگار تازه مغزم فرمان داد. از کنج دیواری که منو محصور بدن زشت اون پسر کرده بود بلند شدم و اونوقت بود که چهره برافروخته و چشمای دریده ستایش رو که نمی دونم از ترس بود یا از خشم، دیدم. پسری که منو گرفتار کرده بود خودش رو باخته بود، اما اونی که طرف سها بود با یه لبخند کریه و لحنی منزجرتر از لبخندش، رو به پسر دیگه گفت:
_به به، فرشید ببین کی اومده! جمعمون جمع شد دیگه.
و بعد به سرعت برق پرید و در اتاق رو بست و ستایش رو از پشت کشید تو بغلش. رنگ نگاه ستایش عوض شد. انگار تازه به عمق ماجرا پی برده بود. تازه فهمیده بود اون چیزی که دیده نه رؤیا بوده و نه سوءتفاهم. حقیقت بوده، اونم یه حقیقت تلخ و غافلگیر کننده!
چشمای خیس از اشکم رو به سها دوختم و ناامیدی رو تو چشمای اونم دیدم و شونه هاش که از یه هق هق خفه لرزید و ناله ای که سعی داشت خفه اش کنه. ستایش با نگاهش ما رو کاوید. دست پسره روی بدن ستایش به حرکت افتاد و زنگ خطر رو براش به صدا در آورد.
در یه لحظه انگار جهش خون به صورت ستایش رو دیدم. نگاهش پر از خشم و نفرت شد. دستاش که نمی دونم از غفلت پسره بود یا از مستی و شهوت، هنوز آزاد بود به سرعت روی مچ دست پسر کلید شد. دست پسره رو گرفت و پیچوند و به سرعت برق همین طور که بازوی پسره رو می چرخوند، پشت سرش قرار گرفت. تقریباً می شد گفت طرف رو دور زد. حالا جاهاشون عوض شده بود و ناله پسره به هوا رفت:
_آی، آی ولم کن دختر دستمو شکوندی! آی!!!
ستایش از زیر دندوناش غرید:
_هنوز تا شکستن دستت خیلی مونده عوضی!
و همین طور که بازوی پسره رو گرفته بود در یه حرکت اونو به سمت بالا فشار داد و ناله پسره بلند شد و پاهاش سست. روی زمین ولو شد و بازوش رو به دست گرفت و از درد مثل مار به خودش پیچید!
شاید همه این اتفاقات در پانزده ثانیه اتفاق افتاد. اینقدر سریع که حتی من و سها متعجب شده بودیم، چه برسه به اون دو تا لجن. پسری که سمت من بود، در حالی که سعی داشت دلهره نگاهش رو مخفی کنه، گفت:
_اوه اوه، خیلی زور داری خوشگله! مواظب باش کار دست خودت ندی کوچولو. آخه می دونی من از آهوهایی که جفتک می ندازن بیشتر خوشم میاد.
ستایش سه قدمی رو که با پسره فاصله داشت رو اینقدر به شتاب طی کرد که نفهمیدم کهی به من رسید و چرخید و پاشنه پاش رو تو یه حرکت کوبوند تو گردن پسری که فرشید خونده شده بود!
فرشید افتاد روی زمین و در حالی که گردنش رو از درد می مالید گفت:
_کار دست خودت دادی کوچولو. دست گذاشتی رو اعصابم. من مث رفیقم لاغر مردنی نیستم که راحت دستمو بشکنی. نشونت میدم که با بد کسی طرف شدی.
تیزی چاقو که تو دستش درخشید، باعث شد سریع دستم رو جلوی دهانم بگیرم تا فریادم بلند نشه. ستایش پوزخند زد و گفت:
_کلی عرق ریختم تا یاد بگیرم چطور از خودم و خواهرم جلوی وحشیهایی مث تو و اون رفیق لجنت دفاع کنم. بی خود منو از تیزی چاقوت نترسون!
پسره چاقو به دست می رفت سمت ستایش و اونم تقریباً با گامهای آروم در مقابل پسره گارد گرفته بود و دور می چرخید. پسره که دید نمی تونه برق ترس رو تو نگاه ستایش پیدا کنه، به سمتش یورش برد و چاقو رو تو شکم ستایش فرو کرد. صدای جیغ من تو فریاد " وای آجی " سها گم شد.
با بدن لرزون دنبال رد خون روی بدن ستایش و آثار درد تو صورتش می گشتم. همه چیز تموم شده بود. ستایش تو یه جدال بیهوده با دو تا مرد نامرد، مغلوب شده بود. باخته بود و من و سها حالا به راحتی تو چنگ اون دوتا مرد اسیر شده بودیم. دیگه برام مهم نبود چه اتفاقی می خواد بیفته. فقط مهم ستایش بود که احساس می کردم در این تلاش بیهوده قربانی شد!
اشکام پشت هم می چکید و من همچنان که دستم جلوی دهانم بود، بی صدا اشک می ریختم و تو خودم هق هق می کردم. سها با پاهایی لرزون روی تخت نشست و مبهوت حمله اون کثافت به خواهرش شد. خواهری که به تمام معنا از جون مایه گذاشت.
صدای افتادن شئ روی زمین با فریاد پسر در هم آمیخت! شوک دیدن اون صحنه فراتر از قدرت درکم بود!
ستایش مچ دست پسره رو گرفته بود و دستش تقریباً رو به کبودی می زد. چاقو تو دستش نبود، بلکه جلوی پاهای ستایش افتاده بود و پسره هم در حالی که از درد به خودش می پیچید در حال سقوط بود. شاید در اثر لگدی بود که ستایش بی رحمانه به شکمش وارد کرده بود!
نگاهم به بدن ستایش افتاد. حریصانه بدنش رو کاویدم. حتی دریغ از یک زخم یا خراش! حتی قطره خونی دیده نمی شد. صورت ستایش عرق کرده بود و رو به قرمزی می زد. شاید به دلیل فشاری بود که به دست پسر وارد می کرد و عاقبت صدای جگر خراش شکستن استخوناش با فریادش در هم آمیخت و تنم رو بیشتر لرزوند. واقعاً چطور ستایش اینقدر راحت می تونست تن و بدن دو تا آدم رو مورد اصابت قرار بده؟! این شاید چیزی بود که مورد عجب خودش هم بود! چون در حالی که نفس نفس می زد، مبهوت اون دو تا عوضی شده بود و بعد گویی از یه جای دور به اونجا، اون اتاق برگشت.
پسری که اول بار به سها حمله کرده بود، همونی که هنوز اسمش رو نمی دونستم، بلند شد و در حالی که بازوشو گرفته بود، با صدایی که از درد لرزون شده بود گفت:
_جفتک می ندازی دختره ی... نشونت میدم!
هنوز به سمت ستایش یورش نبرده بود که فرشید با وضعی که به مراتب بدتر از رفیقش بود از روی زمین خودش رو کند و گفت:
_احمد ولش کن، داره دردسر درست میشه!
حالا می دونستم که اسم اونم احمدِ. از زیر دندوناش غرید و با صورت عرق کرده و چشمای سرخ و دردمندش گفت:
_یه پدری ازش در بیار...
که فریاد فرشید که با درد همراه بود اون، و حتی ما رو میخکوب کرد:
_بهت میگم ولش کن، در ریم تا گندش بیشتر از این در نیومده!
آره! این همون حسی بود که همه مون رو درگیر کرده بود! حس ترس از آبروریزیِ بیشتر. حتی اون دو تا حیوون آشغال رو!
انگار حال فرشید خراب تر بود که لنگ لنگون و خمیده دنبال رفیقش دوید و وقتی خارج شدن انگار که اصلاً وجود نداشتن و جز گلدون شکسته کنار من و لباسهای نا مرتب و روسری کج و کوله ستایش، چیزی گواه بودنشون رو نمی داد.
صدای خفه مردی ما رو از هپروت وحشت بیرون کشید:
_چه خبره اینجا؟
شاید نگاه من از اون دو تا خواهر ترسیده تر بود، وقتی که به در زل زدم و مهیار رو با یه دسته رز سفید و تازه، تو دهانه در دیدم که مبهوت و با دهان نیمه باز، ایستاده بود و به وضع اتاق و قیافه زار ما نگاه می کرد. زیر لب از ترس بی آبرویی جلو مهیار نالیدم:
_مهیار...
مهیار حرفم رو شکست و گفت:
_این دو تا یارو کی بودن با این وضع از این اتاق رفتن بیرون؟
حرف تو گلوم مونده بود. بعض جلوی کلامم رو گرفته بود یا بهت و حیرتی که هنوز ازش خارج نشده بودم، نمی دونم؟ شایدم شوک زده شده بودم. سها آروم هق هق کرد اما مهیار بی توجه، با چند قدم سریع اومد سمت من. دسته گل رو پرت کرد روی میز که سر خورد و افتاد پایین و همچنان که زل زده بود تو چشام، مچ دستمو گرفت و گفت:
_بهت میگم این دو تا بوزینه کی بودن که از این اتاق در رفتن؟ هـــان؟
و چنان این بار فریاد کشید که من فقط تونستم مشتامو جلوی دهنم بگیرم تا هق هقم به هوا نره و بتونم خودم رو برای یه توضیح آماده کنم. خواستم چیزی بگم که سها با گریه تقریبا زد:
_نمی دونیم. نمی دونیم کی بودن؟ دو تا آشغال، دو تا کثافت... اون لعنتیا ما دو تا بیچاره رو تو اتاق غافلگیر کردن. نمی دونم...
و آروم دوباره هق هق کرد. از سها بعید می دونستم. شاید از ترس و عجزش بود که دیگه هیچی براش مهم نبود. مهیار مچ دستمو ول کرد و تو موهای خوشحالتش چنگ کشید و گفت:
_وای! وایِ من!
و بعد به سمت سها چرخید. یه نگاه بهش کرد و گفت:
_اذیتتون کردن؟
نمی دونم شاید شرم داشت این سؤالو از من بپرسه. سها هیمنجور که آروم اشک می ریخت فقط سر تکون داد و کلامش رو نفی کرد. دوباره نگاه بی قرارش رو به سمت من دوخت و من در تأیید حرف سها، فقط تونستم سر تکون بدم. بعد دوباره چرخید سمت ستایش و گفت:
_زود باشین جمع کنین! اینجا صلاح نیست باشین. زود!
ستایش که شاید هنوزم تو شوک اون اتفاق بود، سریعتر مغزش فرمان داد. چمدونا رو از زیر تختامون کشید بیرون و هر چی دور و اطراف پراکنده شده بود رو با بی نظمی تمام فقط سرازیر می کرد داخل چمدونها. من نالیدم:
_مهیار باید به پلیس...
که فریاد مهیار بلند شد و حرفم رو ناقص گذاشت:
_به پلیس زنگ بزنی؟ که چی بگی؟ بگی دو تا پسر اومدن تو اتاقمون و... استغفرلله! دختر حالیته چی میگی؟ بیشتر از این آبروریزی نکن. تو این جزیره کوچیک، چطور می خوای حرفتو از سر زبونا جمع کنی.
و من اینقدر داغون بودم که حتی نتونستم بگم" تقصیر ما نبود که اون دو تا عوضی به اتاقمون حمله کردن، که حالا من مقصر آبروریزی بیشتر باشم. تقصیر من نبود که اینطوری به حریممون حمله شد."
ستایش همچنان مشغول بود. مهیار پوف عصبی کشید و گفت:
_میرم حساب کتاب کنم. بعدا همه کار می تونیم بکنیم اما الان نه.
و از روی دسته گل رز سفید رد شد و از اتاق بیرون رفت.
ستایش دست از کار کشید. یه نگاه به چهره های مثل کچ سفید من و سها انداخت و به سمتمون اومد و دو تایی مون رو به آغوش کشید و سعی کرد آروممون کنه. کمی تو بغلش فرو رفتیم و لرزیدیم.
ستایش آروم سها رو نوازش کرد و بعد با همون دستی که دور شونهام حلقه کرده بود، حالا موهامو ناز کرد. خیلی جلودار خودم بودم تا هق هقم فریاد نشه. خیلی سعی می کردم تا بیش از این نبازم و بتونم سر پا بایستم. سها آروم تر شده بود و فقط فین فینش به هوا بود. و آروم نالید:
_ستایش فک کردم دارم می میرم!
و دوباره ناله اش بلند شد. ستایش آروم گفت:
_ششششش، آجی کوچیکه! آروم باش من الان کنارتم. مگه بهت قول ندادم نذارم یه خراش به جونت بیفته؟ من کنارتم نترس!
و آروم نوازشش کرد و اندکی بعد خطاب به من گفت:
_ندا خوبی؟ طوریت نیس عزیزم؟
و من در عجب از این خودداری و اعتماد به نفس ستایش فقط آروم با صدایی که از هق هقم گرفته شده بود گفتم:
_خوبم!
و با صدایی لرزون و ناباور از حضورش دوباره تکرار کردم:
_چه خوب شد رسیدی ستایش، چه خوب شد!
و اشکام قطره قطره چکیدن. سهام دوباره فین فینش از سر گرفته شد. ستایش گهواره وار ما رو نوازش و آروم می کرد. بعد از اندکی، ستایش ما رو رها کرد و به سرعت چمدونا رو برداشت و گفت:
_دیگه تموم شد دخترا. دیگه نمی ذارم از این اتفاقا براتون بیفته. نمی ذارم ناخن یه مرد به تنتون بگیره چه برسه...
حرفشو خورد و آروم و مطمئن گفت:
_بریم!
و ما اردک وار دنبالش راه افتادیم.
مهیار تو لابی ایستاده بود و با گوشیش ور می رفت. به نظرم شماره می گرفت. وای خدا نکنه به پلیس زنگ می زنه؟ که اگر اینطور بود...
ما رو که دید بهمون اشاره کرد که باهاش همراه بشیم و خودش تقریباً هم قدم با ما از هتل خارج شد و به سمت پارکینگ رفت. چهره اش عصبی بود و به هم ریخته و این از حال خرابش فریاد می زد. به نظر می رسید چند بار شماره رو اشتباه تایپ کرد، چون هی غر زد و هی زیر لب بد و بیراه گفت تا تماس برقرار شد. دو قدم از ما فاصله گرفت و گفت:
_سلام خاله.
...
_آره خودمم.
...
_