رمان پرنسس های فراری قسمت 13
صدای امواج دریا و حرکت گهواره وار قایق، منو تو خلسه ی شیرینی فرو برده بود.
روی عرشه، مسافرای زیادی ایستاده بودن و به آسمون که مثل تابلوی زیبایی از غروب بود، نگاه می کردند.بعضی ها تنها بودن و بعضی ها کنار خانواده. چند تا زوج جوون هم با عشق کنار هم ایستاده بودن.نگاهم روی یه دختر پسر ثابت موند. پسر کمر دختر رو گرفته بود و دختر هم با آرامش، سرش رو روی شونه ی پسر گذاشته بود.
چشمامو بستم و برگشتم به سمت دریا. با خودم گفتم:
_ خدایا چه صحنه ای تو دنیا، زیباتر از ابراز عشق به معشوقه؟!
چشمامو باز کردم، خورشید داشت تو دل معشوق پنهان می شد. بی اختیار لبخند نشست رو لبهام. انگار خورشید هم بی تاب شده بود و می خواست زودتر به دریا برسه.
آفتاب لحظه به لحظه پایین تر می رفت و آسمون با ستاره ها تزئین می شد. نسیمی که از روی آب می گذشت، بی مهابا دستشو لای موهام می کرد و گرما رو از تن گرمم برمیداشت و با خودش می برد و آرامش رو به وجودم تزریق می کرد. با این که هوا زیاد گرم نبود، ولی من تن من گرم گرم بود.
دستامو از دو طرف باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم. تمام تنم بی قرار بود. یه حس بچه گانه، یه حس ناب که وادارم می کرد توی اون لحظه بخندم. یه آرامش گمشده که الان من با تمام وجود، در ذره ذره تنم حسش می کردم. شیطنتی شیرین و شاد، در وجودم به پرواز در اومده بود. خنده ای که از لبام محو نمی شد، احساس پرواز رو در من به وجود آورده بود.
یه نفس عمیق دیگه و حس بوی ناب دریا!
چشمامو بسته بودم و دوست داشتم تا ابد این آرامش رو با تمام وجودم لمس کنم.
تو ذهنم کلمات یکی پس از دیگری کنار هم چیده می شدند، و در آخر زمزمه وار روی زبام جاری شدن...
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
(ترانه هوای حوا از ناصر عبداللهی)
تو حس و حال خودم بودم و نمی فهمیدم، دارم ترانه رو بلند می خونم. هنوز کلمه های آخر رو نخونده بودم که نگاهم افتاد به چندتا پسری که کنارم ایستاده بودن و با لبخند زشتی بهم نگاه می کردن.
دوس نداشتم کسی در حال خوندن منو ببینه.من همیشه فقط توی جمع دوستام می خوندم. ولی نگاه دوستام بانگاه تیز و منزجر کننده این جمع زمین تا آسمون فرق داشت!
یکی از پسرا خواست بیاد طرفم که من سریع حرکت کردم واز اونجا دور شدم...
احساس بدی داشتم و خیلی سریع حرکت می کردم. دلم نمی خواست صدامو رو جلوی همه به نمایش بذارم. چیزی که همیشه باعث شده بود به خاطرش تحسین بشم. هنوز اخم روی صورتم بود که ندا رو جلوی خودم دیدم.ندا هم با دیدن چهره عبوس من صورتش در هم رفت و گفت:
_اتفاقی افتاده؟
نخواستم نگرانش کنم برای همین گفتم:
_نه خانومی...سها کجاست؟
ندا خندید و گفت:
_رو صندلی اش نشسته و تکونم نمی خوره، همه اش هم غر می زنه.
_بهتر شد؟
_بهتر که هست، ولی شکلات می خواد! می گم یه تست اعتیاد ببرش. فکر کنم جدی جدی معتاد شده ها!!!
خندیدم و گفتم:
_اینو جلو خودش بگو ببین چیکارت می کنه.
ندا دستاشو به حالت تسلیم برد بالا وگفت:
_ نه قربونت، بیخیال!
با ندا رفتیم پیش سها. سر جاش نشسته بود و چشماشو بسته بود و زیر لب غر می زد. آخرین باری که سوار کشتی شدیم چهار سال پیش بود، که سها خیلی حالش بد شد و دیگه سفر دریایی نیومد.بر عکس سها من عاشق سفر دریاییم.
نشستم کنارش. سها چشماش رو باز کرد و تا منو دید گفت:
_نمیشد قبلش به لیست پروازا یه نگاه می کردی ببینی کی برای کیش بلیط داره؟
_نه نمی شد، همچین میگی انگار سفرمون از چند هفته قبل برنامه ریزی شده بود. یادت رفته چطور راهی شدیم؟ تازه اینطوری بهترم شد. بابا راحت می تونست لیست مسافرای پرواز رو پیدا کنه. اونوقت می فهمید رفتیم کیش و راحت پیدامون می کرد. اما الان فقط می تونه تا بندر عباس دنبالمون بیاد.
ندا کمی به جلو خم شد و گفت:
_واسه همین موقع سوار شدن به کشتی، یه فامیل دیگه گفتی؟
_آره دیگه...
سها بازم چشماشو بست و گفت:
_از دریا متنفرم.
از صورت رنگ پریده اش معلوم بود دل و درونش چه انقلابیه. ندا یه چشمک به من زد و واسه عوض کردن جو گفت:
_ دریا فقط دریای جنوب، مگه نه ستایش؟
سها اخم کرد و گفت:
_ارزونی خودتون...
حرف ندا تأثیری تو حال سها نداشت. فقط من رو به یاد فرناز و نیما انداخت. یه بار که طبق معمول با هم بحث می کردن، نیما گفت:
"دریا فقط دریای شمال"
فرنازم در جوابش گفت:
" هنوز دریای جنوب رو ندیدی که بفهمی دریا یعنی چی"
و این دو جمله میشد شروع یه بحث یک ساعته، که آخر هم به هیچ جا نمی رسید.
با یادآوری دعواهاشون، ذهنم درگیر برخوردای این چند وقت نیما و فرناز شد. این که چقدر هردوشون عجیب شده بودن. این که فرناز در مقابل نیما و حرفاش اینقدر کوتاه می اومد، و نیما که با نگاهش و رفتارش نسبت به فرناز، چقدر منو گیج کرده بود.
این رفتارا رو اگه از کسان دیگه ای می دیدم، می گذاشتم به حساب علاقه، ولی در مورد نیما و فرناز، حتی به یه رابطه ی معمولی هم نمی تونستم فکر کنم چه برسه به رابطه عاشقانه.
از فکر خودم خنده ام گرفته بود. توی دلم گفتم، هر وقت دریای جنوب به دریای شمال وصل شد، این دوتا هم عاشق هم می شن.
سها نالید:
_شکلات!
و من و ندا با نگاه به همدیگه، دیگه نتونستیم خنده امونو کنترل کنیم و این شد سر آغاز غر غر های مجدد سها بر سر ما که از دریا و آسمون می نالید و چاره ای جز تحمل نداشت!
***
تقریبا سه ساعت روی آب بودیم و وقتی که رسیدیم، کاملاً شب شده بود.سها وقتی پاش رو گذاشت روی زمین، همچین گفت آخــیــــش که انگار از شکنجه گاه برگشته بود!
همونجا تاکسی گرفتیم و بهش گفتیم بره یه هتل، که نیما بهم پیشنهاد داده بود.
توی تاکسی سها گفت:
_ستایش کاش می تونستیم بریم ویلا.
نداگفت:
_مگه شما اینجا ویلا دارین؟!
_آره... یه ویلای خوشگل!
ندا گفت:
_پس کیش هم زیاد برای شما امن نیست.
آروم گفتم:
_نگران نباش، ما زیاد اینجا رفت و آمد نداریم، الان دوسالی میشه نیومدیم کیش. بابا هم الان سرش شلوغه و فکر نکنم دلش هوای کیش بکنه!
اما ته دلم از این استدلال خالی بود. خودم هم می دونستم که هر آن احتمال خطر دیده شدنمون هست. مطمئناً بابا به هر جایی که امکان حضور ما بود، سر می زد.
به هر حال با کلی خستگی و کوفتگی، بعد از این که رسیدیم هتل، ندا و سها به خاطر این که یه هتل متوسط بود و ستاره هاش زیاد نبودن، کلی غر زدن. ولی بالأخره راضیشون کردم. که به خاطر اینکه معلوم نیست چه مدت کیش بمونیم و نباید زیاد ولخرجی کنیم، همینجا بمونیم.
برای اینکه هرسه با هم باشیم و به قول ندا بترکونیم، یه اتاق سه تخته گرفتیم.
سها که تا پاشو گذاشت تو اتاق اعلام کرد که اول میره حمام. بعد از حمام حالش بهتر شد و شام نخورده رفت خوابید.
ندا هم مثل سها زود خوابید، ولی من هر کار کردم خوابم نمی برد. همه اش به بابا فکر می کردم. به خاتون و شایان. مطمئن بودم خاتون آشوب به پا کرده.
آروم از رو تخت بلند شدم و لپ تاپ رو برداشتم، ایمیلم رو چک کردم. حدسم درست بود، هم بابا هم شایان کلی میل زده بودن! از نیما و فرنازم چند تا پی ام به آیدی خصوصی ام داشتم، جواب نیما و فرناز رو دادم و شماره موبایل جدیدی که ندا برامون خریده بود رو هم براشون نوشتم.
برای شایان یه توضیح مختصر دادم که نمی خواستیم بریم آلمان و برای همین فرار کردیم.
در جواب دادن به بابا مردد بودم اما بالأخره تصمیم گرفتم وبرای بابا هم نوشتم که دنبالمون نگرده و ما حالمون خوبه و جامون امن...
یه نفس عمیق کشیدم و آروم توی تختم دراز کشیدم و به روزهای آینده که توی این جزیره داشتم فکر کردم!
سها
یه هفته از اومدنمون به کیش می گذره. تقریباً همه جا رو گشتیم و کلی خرید کردیم. لوازم ضروری که از تهران نیاورده بودیم و باید تهیه میشد رو خریدیم. تمام بازارها رو زیر پا گذاشتیم و چند جای تفریحی مثل باغ وحش و ساحل سر زدیم. یه کم دلهره تنهایی و ترس از دیده شدن رو داشتیم اما به خاطر با هم بودنمون، کلی خوش می گذشت.
آزادی هم چه عالمی داشت. اینکه از همه چی دور باشی، بدون بادیگارد، امر و نهی خاتون، سیم جیم های پدر، کلی تشکیلات دیگه.شبم که می اومدیم هتل، خسته کوفته همون جا رو تختامون می افتادیم.اگه هم خسته نبودیم کلی رو سر کول هم می پریدیم و انرژی مون رو خالی می کردیم.تقریباً میشه گفت از هفت دولت آزاد بودیم.
هتلمون فضای شاد و قشنگی داشت. ورودی هتل فضای گل کاری و شیکی داشت. به نظر نمی اومد که سه ستاره باشه. گلهای کاغذی صورتی دو طرف ورودی رو پوشونده بودن و یه آب نمای خوشگل هم وسط محوطه بود. بعد از ورود به سالن هتل، رسپشن روبروی در قرار داشت. سمت راست یه لابی کوچیک و شیک قرار داشت و سمت چپ ورودی هم، دوتا آسانسور و درست کنار آسانسورها پله ها قرار داشتن. خلاصه روی هم رفته فضای صمیمی و جمع و جوری داشت، و در عین حال دل انگیز!
ساعتی بعد از ناهار، تو اتاق مون نشسته بودیم. کلی نت گردی کرده بودم و لپ تاپم رو زیر و رو کرده بودم، اما بازم حوصله ام سر رفته بود. به ستایش نگاه کردم که داشت مسابقه بسکتبال می دید. ایــــش اینم چه دل خجسته ای داره!!! یه تکونی رو مبل به خودم دادم و گفتم:
_ستایش بریم لابی یه چیزی بخوریم!
ندا هم با گوشیش ور می رفت. ستایش سرشو از تی وی به زور برگردوند و بهم نگاه کرد:
_چی بخوریم؟ مگه الان ناهار نخوردی؟!
با تعجب بهش نگا کردم گفتم:
_ستایش ناهار ساعت یک خوردیما! الان ساعت چهاره. بریم قهوه ای چیزی بزنیم تو رگ دیگه.
دوباره به زور نگام کرد و گفت:
_من می خوام مسابقه ببینم خودت برو...
_اگه می خواستم خودم برم که می رفتم، به تو نمی گفتم. اصلا نخواستم، دلم می خواست شما هم بیایین.
به حالت قهر دست به سینه نشستم. ندا بهم نگاه کرد، لبخند زد و گفت:
_خوب چی میشه ستایش؟ بریم دیگه، منم حوصله ام سر رفته.
منتظر به ستایش نگاه کردیم.ستایش هم بهمون نگاه کرد و کوتاه اومد. از جاش پاشد و گفت:
_اگه گذاشتین من این مسابقه رو ببینم.بریم!
پریدم هوا و هورایی گفتم و پاشدم رفتم مانتو و شالم رو پوشیدم. همه آماده شدیم و رفتیم پایین.
لابی تقریبا شلوغ بود. منم یه جا رو نشون دادم و هر سه رفتیم اونجا. هر کدوم نشستیم رو صندلی ها منتظر شدیم که پیشخدمت بیاد. یه آقای جوان، صورتی برنزه، قدش بلند ولی لاغر، لباس پیشخدمتی پوشیده بود اومد گفت:
_چی میل دارین؟
به من نگاه کرد. من قهوه و ندا و ستایشم چای با کیک سفارش دادن.به نظر شلوغ می اومد.دوتا از پیشخدمتها کنار رسپشن ایستاده بودن، با یه نگاه کریه ما رو زیر نظر داشتن. چند دفعه ای متوجه رفتاراشون شده بودم.
به ستایش و ندا گفتم:
_چرا این پیشخدمتها همه اش ما رو نگاه می کنن؟
دستمو حائل صورتم کردم و با ابرو اون قسمت رو بهشون نشون دادم. ندا یه لبخند شیطونی زد و گفت:
_شایدخوشگل ندیدن!
ستایشم خندید و گفت:
_ یا شاید از تو خوششون اومده!
اوقاتم تلخ شد. اخم کردم گفتم:
_غلط کرده! مال این حرفا نیست!
ستایش داشت با جعبه دستمال کاغذی ور می رفت، گفت:
_سها جان عشق و عاشقی این چیزا نمیشناسه که...
و ابروهاش موذی وار بالا و پایین انداخت! دیگه شاکی شدم. با عصبانیت گفتم:
_بابا من یه چی میگم شما یه چیز دیگه. میگم اینا مشکوک میزنن، احساس بدی دارم در موردشون.حالا باز چرت و پرت بگین! اصلاً به من چه!!!
و اخمامو تو هم کردم. ندا خواست چیزی بگه، که پیشخدمت سفارش ما رو آورد.هر کی چیزی که سفارش داده بود رو کشید طرف خودش.ستایش همین طور که چایش رو هم می زد گفت:
_فکر کنم تو زیادی دقیق شدی!
یه برش کیک برداشت و با یه لبخند رو لبش گفت:
_حساس نشو، حساس نشو...
حرصم گرفته بود!
_اصلاً به من چه؟ از ما گفتن بود!
ندا که می خندید، گفت:
_باعشه، تو گفتی. حالا قهوه ات رو بخور.
قهوه ام رو مزمزه کردم و دیدم که تلخه نوش جان کردم.ستایش هم کمی کیکش رو خورد و بعد چایی شو. ندا هم از کیک یه برش برداشت، اونم با چایش خورد. یه کم نشستیم و بعد تصمیم گرفتیم بریم اتاقمون. انقدر این یک هفته رفتیم بیرون که تصمیم گرفتیم امروز رو فقط استراحت کنیم.
وقتی داشتیم می رفتیم بالا، باز اون دو تا پسر پیشخدمت، ما رو زیر چشمی نگاه می کردن. خواستم به ندا و ستایش بگم، گفتم شاید باز بگن توهم زدی. بی خیالش شدم و رفتیم اتاق مون. خدا رو شکر اتاقمون سه تخته بود، همه کنار هم بودیم. باز هر کی رفت تو کار خودش. ندا دراز کشید و خوابید. ولی ستایش رفت سراغ کتابش. منم لپ تاپم رو باز کردم ببینم بازم شایان ایمیل بهم داده یا نه. تو این یه هفته مدام بهم ایمیل میداد. دائم خواهش می کرد که بر گردیم. ازمون یه دلیل منطقی می خواست. مدام از عواقب خطرناک کارمون می گفت، اما من مصرانه بهش می گفتم، نه! نمی تونیم بر گردیم!
آخرین بار که میل زد، دید که حریفم نمیشه و هر سری واسه اش دلیل می یارم، بهم گفت دیگه بهت ایمیل نمیدم. منم لجوجانه گفتم خود دانی...
بازم به اینباکسم سر زدم و دیدم که میل ندارم. با خودم گفتم:
"واقعاً قهر کرده ها"
ستایش:
_واسه ات ایمیلی از شایان نیومده؟
بهش نگاه کردم.اون از کجا فهمید که رفتم ایمیلم رو چک کنم؟!
_نه، انگار قهر کرده!
ستایش نفس عمیقی کشید و گفت:
_نمی دونم چه اصراری داره که حتما بر گردیم؟! ما که دلیل کارمون رو براش توضیح دادیم!
سرش تو کتاب بود و داشت حرف میزد.
_دلم واسه اش تنگ شده.واسه کل کلش، واسه بگو مگو هاش، و خیلی چیزای دیگه...
ستایش لبخندی زد و گفت:
_منم همین طور!
_خیلی دوسش دارم!
ستایش یه لحظه کتاب رو آورد پایین با چشمانی از حدقه در اومده گفت:
_جـــــــــــــــــان؟!!
فهمیدم منظورش چیه، گفتم:
_جان و جان! به عنوان داداشم دوستش دارم آی کیو.
یه لبخند موذیانه تحویلم داد گفت:
_مطمئنی؟!
متکا رو از روی تخت برداشتم، انداختم طرفش گفتم:
_نه پَ؟شایان داداشمه. فکرت منحرف نشه خواهشاً!
ستایش خندید گفت:
_باشه حالا چرا میزنی؟ منم دوسش دارم البت به عنوان برادر!
بازم سرش رو کرد تو کتابش.واسه اش یه ایمیل ارسال کردم و لپ تاپم رو بستم. دراز کشیدم، داشتم به اتفاقات این چند روز فکر می کردم. به اینکه تقریباً خوش گذشته بود و اینطور که فکر می کردم، تنهایی مون ترسناک و خسته کننده نبود. هیچ وقت فکر نمی کردم یه زندگی دخترونه، اینقدر شیرین و دوست داشتنی باشه. خمیازه ای کشیدم و احساس خواب چشمامو سنگین کرد.
بیدار که شدم ساعت شیش بود. نگاه کردم، ستایشم خواب بود.بلند شدم و رفتم توی تراس و بیرون رو نگاه کردم.تقریباً هوا تاریک شده بود.باد خنکی به صورتم می خورد، صدای دریا رو خیلی دوست دارم. آسمون، غبار و دود تهران رو نداشت. هوا لطیف بود. رطوبت اجازه نمی داد ستاره ها دیده بشن، اما برای من که با هر نفس تو هوای تهران کلی دود به ریه هام می فرستادم، این هوا واقعاً نعمت بود. با خودم فکر کردم، زمستون اینجا اینقدر لطیفه، اما خدا به داد تابستون برسه. اون وقت ببینم بازم از لطافت هوا داد سخن میدم یا نه!
کمی ایستادم و بعد رفتم داخل اتاق و بچه ها رو بیدار کردم.
_ستایش بیدار شو دیگه، بسه. ندا، بلند شو...
بالأخره بیدار شدن. ندا همین طور که به خودش کش و قوس می داد، گفت:
_ساعت چنده؟
_شیش. پا شین من گشنمه.
ستایش که خمیازه می کشید، گفت:
_سها الان از لابی اومدیم که؟! تو چقدر گشنه ات میشه؟!
گفتم:
_آره، ولی من کیک نخوردم! خودتون همه کیکا رو خوردین.بایدم این طوری بگی.
ندا از روی تختش بلند شد گفت:
_من برم یه دوش بگیرم، الان می یام.
حوله اش رو برداشت رفت. بازم رفتم سراغ لب تاپمو دیدم نخیر این شایان هیچی واسه ام ارسال نکرده.بعد نیم ساعت ور رفتن با لب تاپم، ستایش و ندا آماده شدن بریم واسه شام.
شام رو مفصل سفارش دادم. اینقدر غذا خورده بودم که داشتم می ترکیدم. به بچه ها پیشنهاد دادم برای هضم غذا هم که شده، یه کم پیاده روی کنیم. بچه ها موافق بودن و ستایش پیشنهاد ساحل رو داد.تو ساحل قدم می زدیم که ندا گفت:
_بچه ها قیافه ی شما دوتا به کی رفته؟
_ ندا چی شده یهو به قیافه ما گیر دادی؟
_چند وقتیه می خواستم بپرسم، یادم می رفت! آخه خاتون و پدرتون که چشم و ابرو مشکی ان و موهاشونم تیره ست. ولی شما هم موهاتون بوره، هم چشماتون آبی و سبز! به مامانتون رفتین؟
ستایش خندید و گفت:
_ چقدر فکر کردی به این نتیجه رسیدی ای کیو؟!
ندا بامزه اخم کرد و یه تنه زد به ستایش و گفت:
_ای کیو عمه اته!
_بوری موهامون و پوست سفیدمون به مامانمون رفته، چشمای آبی منم به مامانم رفته، ولی چشمای سبز سها به پدر بزرگ پدریمون رفته.
ندا که انگار یه چیز مهم کشف کرده باشه، با ذوق گفت:
_شایانم چشماش به پدر بزرگ شما رفته؟
_کجای کاری! شایان کپی برابر اصل بابا بزرگمونه.
ندا که انگار کنجکاویش ارضا شده بود زیر لب گفت:
_چه جالب!!
ستایش گفت:
_تو به کی رفتی ندا؟
_من، هم به مامانم رفتم هم بابام.چشمای مشکیم شبیه مامانمه، ظرافت لبام و بینی هم شبیه بابامه، و سفیدی پوستمم به مامانم رفته.
ستایش ابروشو انداخت بالا و سوتی کشید و گفت:
_بابا یه کم از خودت تعریف کن خوشگله!
بعد هم آروم شروع کرد به خوندن و بشکن زدن:
"چش سیاه هر جا بری من به دنبالت میام"
هر سه تامون می خندیدیم و زمزمه می کردیم!
"چش سیاه هر جا بری من به دنبالت میام"
دیگه این شوخیا بینمون عادی شده بود.ندا هم، با این که مدت کمی بود مارو می شناخت، ولی حسابی با ما مچ شده بود.تو شیطنتامون پایه بود و از شوخیامونم ناراحت نمی شد. و من چقدر خوشحالم که اون شب مهمونی به حرف ستایش گوش کردم و به ندا اعتماد کردم و جریان زندگیمونو بهش گفتیم.
از دریا نسیم خنکی می وزید.صدای دریا خیلی آرامش بخش بود.اما با صدای جیغ و سوت و دست، توجهمون به سمت عده ای جلب شد، که یه سمت حلقه زده بودن. صدای موزیک از یه اتومبیل خارج میشد و زیاد کیفیت نداشت. همینطور که به سمتشون خیره شده بودم، گفتم:
_بیاین بریم ببینیم چیکار می کنن...
ستایش:
_نه! ما که نمی دونیم کی هستن؟شاید برامون دردسر درست کنن!
_درد سر کجا بود؟ فکر کنم دارم می رقصن.
خودم رو مظلوم کردم و به ستایش نگاه کردم. ندا هم که کنجکاو شده بود گفت:
_خوب بریم دیگه، چه ایرادی داره؟ یه گوشه وایمیسیم اگه دیدیم بدِ بر می گردیم.
ستایش گفت:
_چی دارین میگین شماها؟ بابا اونا پسرن!
_خوب باشن، ما که کاری نداریم باهاشون.
ندا گفت:
_فقط می خواییم نگاه کنیم.
ستایش مردد بود.من و ندا هم منتظر بودیم ببینیم چی میگه.در واقع دوست داشتیم اونم حرفمون رو تأیید کنه! ستایش عاقبت گفت:
_باشه! فقط نگاه می کنیم، زیادم جلو نمیریم، باعشه؟!
این تیکه آخری رو با تأکید، و به حالت مسخره رو به من گفت!!! ذوق کردم و گفتم:
_باعشه!!!
با هم رفتیم جلو. چند تا پسر بودن که نشسته بودن و دست و سوت می زدن.اون وسط هم یه پسر دیگه بود، که داشت می رقصید.بدون سر و صدا رفتیم جلو و متوجه شدیم پسری که وسط بود، داشت هیپ هاپ می رقصید. حرکاتش خیلی باحال بود، تند و فرز. یه دفعه نشست رو زمین، رو دستاش خودش رو چرخوند! من کلی ذوق کرده بودم.همیشه دوست داشتم یاد بگیرم. کلاً هر چی که به رقص مربوط می شد، برام هیجان انگیز بود.
بی اونکه بفهمم کنار بچه ها بالا و پایین می پریدم! تقریباً منم داشتم با جماعت تشویق کننده همراه میشدم، که...
ندا
سها دیگه کم مونده بود خودش هم با اون پسری که وسط بود همراه بشه. من و ستایش یه نگاه متعجب به هم انداختیم، بعد ستایش دست به سینه شد و زل زد به سها. از کارهای این وروجک خنده ام می گرفت. یه انرژی فوق العاده ای در وجودش بود که سخت مهار می شد. اینقدر ذوق زده دستاشو به هم میزد و به حرکات پسر دقیق شده بود، که حس می کردم در همین چند لحظه، تمام و کمال هیپ هاپ رو یاد گرفت.
آهنگ تموم شد و یه موزیک دیگه شروع شد. اما پسری که می رقصید، رقصش رو تموم کرد و در مقابل رفقاش که داشتن تشویقش می کردن، مسخره تعظیم کرد و مرتب خم و راست می شد. سها هم ذوق زده با بقیه همراه شد و شروع به کف زدن برای پسره کرد.
پسری که وسط ایستاده بود، با شنیدن صدای دست از سمت ما، که تقریباً یه جای دور ایستاده بودیم، از حلقه دوستاش جدا شد و به سمت ما حرکت کرد.
وای خدایا شروع شد. لابد فکر می کنه ما عمداً وایسادیم اینا رو دید بزنیم و از این کارمون دلیل داریم! رو کردم به ستایش و گفتم:
_دیگه بریم. رقصشون که تموم شد، خوب نیست اینجا ایستادیم.
ستایش هم با سر تأیید کرد و خواست چیزی بگه، که پسره که به ما رسیده بود با یه نگاه نافذ و یه لبخند گفت:
_سلام خانوما. چرا عقب ایستادین؟ تشریف می آوردین جلوتر ما هم در خدمتتون بودیم!
لحنش فوق العاده مؤدبانه بود و از طرز رفتارش به نظر نمی اومد که قصد مزاحمت یا آزار داشته باشه. تقریباً از رفتارش یه کم خیالم راحت شد که قصد مزاحمت نداره، و فقط صرف کنجکاوی به سمت ما کشیده شده. ستایش هم مؤدبانه گفت:
_ممنون آقا، ما داشتیم رد می شدیم...
یه دفعه سها هیجان زده، حرف ستایش رو پاره کرد و گفت:
_وای آقا شما خیلی تند و سریع هیپ هاپ می زنین. بدنتون هم خیلی نرمه، معلومه که قبلاً کار کردین.
دهن ستایش از این حرف سها باز موند. منم تقریباً انتظار این حرف رو از سها نداشتم. پسره که در اثر رقصیدن تمام صورتش عرق کرده بود، لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
_آره من هیپ هاپ کار می کنم. با دوستام یه گروه داریم. روزای فرد هم تو یه باشگاه تمرین و آموزش داریم.
سها ذوق زده گفت:
_چه جالب، آموزش هیپ هاپ!
پسره دوباره همون لبخند ملیح رو تحویلمون داد و گفت:
_معلومه خیلی به رقص علاقه داری. کمتر کسی هیپ هاپ رو از برک دنس تشخیص میده. اگه دوس داری می تونم دعوتت کنم باشگاه، بیای با گروه ما کار کنی!
با اینکه رفتار پسر باهامون فوق العاده مؤدبانه و رسمی بود، اما ستایش دست سها رو گرفت و رو به پسره گفت:
_ممنون آقا ما برای تفریح اومدیم. فردا هم پرواز داریم باید برگردیم.
و دست سها رو کشید. اما پسره گفت:
_اتفاقاً من تو تهرانم باشگاه دارم. ماهی پانزده روز اینجام و پانزده روز تهران. اینم کارت باشگاهمه.
و کارت رو به سمت سها گرفت. و با شک گفت:
_ البته اگه تهرانی باشین!
سها کارت رو گرفت و در حالی که روی کارت رو زیر لب می خوند، گفت:
_آره تهرانی هستیم، شهروز پناهی؟ خودتون هستید دیگه؟
شهروز خندید و گفت:
_بله من شهروزم!
سها گفت:
_ممنون، حتماً باهاتون تماس می گیرم.
و دیگه ادامه نداد، چون ستایش چنان دست سها رو گرفت و کشید، که تقریباً دنبال سر خواهرش دوید. مسافتی که دور شدیم، ستایش رو به سها گفت:
_سها یعنی چی؟ بابا ما معلوم نیست تا کی قرار باشه اینجا بمونیم. اگه قرار باشه توجه دیگران به تنهایی ما جلب بشه، برامون دردسر درست میشه. سه تا دختر جوون و تنها، تو این جزیره، خب باعث ایجاد شک میشه! کسی که نمی دونه ما واسه چی اینجاییم.
سها شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من فقط از رقصش خوشم اومد، کاری نکردم که. بابا هیچ وقت در این مورد برام سختگیری نکرد. ستایش من رقصو از بچگی دوست داشتم.
ستایش نفس عمیقی کشید و گفت:
_می دونم، اگه آبجی کوچولو مو نمی شناختم که نمی گفتم. اما یادت باشه موقعیت الان ما، با اونی که تهران داشتیم فرق می کنه.
سها به روبرو خیره شد و گفت:
_راست میگی نباید باهاش حرف می زدم. ولی قول که دیگه تکرار نشه. باچه؟
ستایش یه لبخند تحویلش داد و بعد هر سه نفرمون شونه به شونه در سکوت راه رفتیم. معلوم بود که خواهرا دیگه تمایلی به بحث ندارن. اینقدر این دو تا با هم یکی بودن و عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن که حرف همدیگه رو از نگاه هم می خوندن.
ستایش دستاشو تو سینه اش جمع کرده بود. شاید به خاطر نسیم خنکی بود که بهمن ماه از سمت دریا می وزید. سها هم دستاشو داخل جیبش گذاشته بود و یه آهنگ زیر لبش زمزمه می کرد. منم همراه اون دوتا بودم و در سکوت راه می رفتم. اونها با افکار خودشون و من در فکر خودم بودم. به اینکه چقدر وجود این دوتا آرومم می کنه و چقدر بهشون وابسته شدم. وابستگی که برام عجیب بود. روی هم رفته بیشتر از سه هفته نبود که اونا رو می شناختم، اما حس راحتی که باهاشون داشتم شاید با خواهر نداشته خودم نداشتم. احساس می کردم خدا بعد از 20 سال دو تا خواهر برام فرستاده، که منو تو بدترین شرایط زندگیم راهنمایی کنند. بحرانی که سروش به زندگیم انداخته بود و من رو داشت با خودش غرق می کرد. فشارهای بابا، خواستگاری بهزاد، همه و همه فراتر از فکر مغشوشم رفته بود.
شاید بودن در فکر سروش بود، که باعث شد احساس کنم کسی اسمش رو صدا زد:
"سروش"
سرم رو به عقب چرخوندم. یه پسر، سمت چپ ما، نزدیک آب راه می رفت و یه دختره که از پشت سرش صداش زد، خودشو دوان دوان بهش رسوند و آویزون بازوش شد. پسره هم دستش رو از جیبش در آورد و دور شونه های دختره حلقه کرد و همینطور که اون رو به خودش می فشرد به راه رفتن ادامه داد.
نفس عمیقی کشیدم. این دختر با سروشش خوشبخت بود؟ سروش من الان کجا بود؟ کنج بازداشتگاه؟ گوشه زندان؟ اونم تو فکر من بود؟ اما آیا واقعاً من به فکر سروش بودم یا دلتنگ عشقش؟
نه!
این اولین بار بود که در زندگیم اینقدر قاطع نظر می دادم. هیچ وقت فکرشم نمی کردم که انقدر سریع بتونم با خیانت سروش کنار بیام. ولی حالا یک هفته هست که سروشی تو زندگی من نیست و من یک هفته بی فکر سروش زندگی می کنم. سروش برای من مرده بود و خدا به جای اون شیطان، دو فرشته به من هدیه داده بود. دو خواهر که جای همه کمبودها رو برام می گرفتن، و با وجود هم جنس بودنمون احساس می کردم که سه تایی تکیه گاه محکمی برای هم هستیم!
***
خسته بودیم که رسیدیم به هتل. سها باز داشت نق می زد که هر چی خورده هضم شده و باز دلش خوردنی می خواد. سه تایی خنده کنون رفتیم سمت کافی شاپ و ستایش کمی چیپس و پفک خرید. منتظر آسانسور که بودیم، متوجه اون دوتا پسری شدم که عصری سها بهمون نشون داده بود. به نظرم حرفش درست بود، چون بد جوری به ما خیره شده بودند. خدا رو شکر که آسانسور رسید و ما سوار شدیم. هنوز ستایش کلید ننداخته بود که در رو باز کنه، که موبایلم زنگ خورد. شماره بابا بود!
آب دهنم رو قورت دادم و جواب دادم:
_بله؟
صدای بابا مردونه و صاف بود. همین بود که همیشه کمتر از سنش نشونش می داد:
_الو ندا؟ کجایی بابا؟ خوبی؟
دلم لرزید. همین که حالم رو می پرسید چقدر برام مهم بود. اینقدر همیشه تو زندگیش محو بودم، که دیده شدنم برام خیلی ارزش داشت. آروم گفتم:
_سلام بابا. من خوبم. شما چطورین؟
_چرا بهم زنگ نمی زنی؟ اینقدر از من بدت می اومد که اینطوری ازم کناره می گیری؟
بعض آلود گفتم:
_این چه حرفیه بابا؟ من که بهتون گفتم یه مدت نیاز به آرامش و تنهایی دارم...
حرفم رو درید و گفت:
_این بلاییه که اون آشغال عوضی تو اوج جوونی و خوشی سرت آورد. تو الان باید با هم سن و سالای خودت بگردی نه از دنیا فراری بشی به خاطر خودخواهی یه پسره...
خنده ام گرفت. بابا نمی دونست که من الان در اوج آرامش و خوشی، و اتفاقاً با هم سن و سالای خودم هستم. حرفش رو قطع کردم و گفتم:
_بابا خواهش می کنم. من به شما گفتم که دیگه بین من و سروش چیزی نیست. دلم نمی خواد دوباره بهش فکر کنم. شما هم لطفاً دیگه بحث سروش رو تموم کنید.
بابا نفس عمیقی کشید و گفت:
_از سروان جلالی شنیدم که دستگیرش کردن. اونم توی یه مجلس... لاالله الا لله! چی بگم؟ تو می دونستی؟
سکوت کردم. چی باید می گفتم؟ بابا همیشه کسانی رو داشت که راپرت من و اطرافیانم رو به راحتی ازشون دریافت کنه. بابا که سکوتم رو دید ادامه داد:
_اون عوضی لیاقتت رو نداشت. حالا به حرف من رسیدی که بهزاد بهترین کیس واسه توئه؟
با گفتن این حرف، یاد تلفنهای مکرری که بهزاد در این یک هفته بهم زده بود افتادم. لابد حالا که از جانب من ناامید شده، دست به دامن پدر شده! ای خدا حالا اینو کجای دلم بذارم؟ تا حالا بهانه سروش بود حالا دیگه چی؟ یه نفس عمیق کشیدم. آروم اما قاطع، جوری که پدر جدیت کلامم رو درک کنه گفتم:
_بابا مگه شما به من نمیگین که با هم سن و سالای خودم باید بگردم؟ مگه قبول ندارین که من تو اوج جوونی ام و باید از زندگیم لذت ببرم؟ چطور ازم انتظار دارین که با کسی که همکار شماست، هم سن شماست، احساس راحتی کنم؟ بهش فکر کنم؟ به زندگی زیر یه سقف؟ به آینده ای که ممکنه باهاش داشته باشم؟ نه بابا، بهزاد تو زندگی من جایی نداره. من چه با سروش باشم و چه نباشم، بهزاد گزینه مناسبی برای من نیست. خواهش می کنم شما هم بهش بگین دیگه به من زنگ نزنه. بهزاد بی خود منو تحت فشار گذاشته در حالی که من نه الان و نه هیچ وقت دیگه به بهزاد فکر نکردم و نخواهم کرد. خواهش می کنم بابا بهش بگین تمومش کنه من دیگه تحمل فشار رو ندارم!
بابا قدری سکوت کرد و بعد گفت:
_باشه. می دونم که به زور نمی تونم تو رو به کاری وادار کنم. اما امیدوارم پشیمون نشی!
لبخندی زدم و گفتم:
_مطمئن باش!
مکالمه ام که با پدر تموم شد، تازه فهمیدم پشت در اتاق ایستادم و هنوز داخل نشدم. در رو که باز کردم سها و ستایش رو دیدم که با لباس خواب وسط تخت نشستن و با بالش دارن سر و کله همدیگه رو هدف میگیرن. بی معطلی دو تا کوسن برداشتم و به سمت دوتایی شون پرت کردم که توجهشون به سمتم جلب شد و این سر آغاز جنگ و کل کلی شد که تا یک نصف شب ادامه داشت!
***
از دستشویی اومدم بیرون. مسواک و حوله ام هنوز دستم بود که گوشیم زنگ خورد. سها باز نق زد:
_اَ اَ اَه نـــدا! چقدر زنگ خور داره این گوشی ات!
خندیدم و در همون حال گوشی ام از روی میز برداشتم. شماره ناشناس بود. با تردید جواب دادم:
_الو؟
یه صدای مردونه و آشنا از اون سمت خط گفت:
_سلام ندا. خوبی؟
سرد و بی تفاوت گفتم:
_ممنون!
گویا از لحنم متوجه شد و گفت:
_منو شناختی ندا؟
باز سرد و جدی گفتم:
_نه متأسفانه!
خنده کوتاهی کرد و گفت:
_من مهیارم دیگه! چه زود فراموش می کنی خانوم!
از شنیدن صداش هم خوشحال هم خجالت زده! تعجب کردم چرا صداش برام ناشناس بود. خجولانه گفتم:
_وای ببخشید مهیار. خوبی؟
مهیار خندید و گفت:
_نبخشم دیگه چکار کنم؟! دیگه مشکلی براتون پیش نیومد؟
گفتم:
_نه! واقعاً ما اونروز شرمنده تو و دوستت شدیم. ایشالا جبران کنیم. ببینم واسه شما که مشکلی پیش نیومد؟ به پروازتون رسیدین؟
مهیار خندید و گفت:
_مشکل آنچنانی که نه! فقط ایلیا تا خود کیش دیوانه ام کرد بس که غر زد. داداشمون یخده فرم موهاش به هم ریخته بود.
و قهقهه زد. منم خندیدم و گفتم:
_خب حق داشت بیچاره! ناخواسته تو یه ماجرای تعقیب و گریز شرکت کرده بود...
و خندیدم. مهیارم خندید و گفت:
_از همه بدتر اینکه دوستتم حسابی زده بود تو برجکش! اوقاتش حسابی تلخ شده بود. تا رسیدیم مدام خط و نشون میکشید که از مادر زاده نشده کسی ایلیا رو بذاره سرکار!
و دوباره قهقهه زد. انگار مهیار بیشتر از کار سها ذوق کرده بود که دوستش رو ضایع کرده بود. منم خندیدم. ناگهان چیزی به ذهنم خطور کرد و گفتم:
_مهیار شما رفته بودین کیش؟
مهیار که هنوز لحنش ته خنده داشت گفت:
_رفته بودیم که نه! هنوزم هستیم. یکی از بچه ها یه شرکت تأسیس کرده و چند تا پروژه برداشته. از من و ایلیا هم دعوت کرده باهاش همکاری کنیم. حالا تا ببینیم چی میشه. حداقلش کسب تجربه است!
دهنم باز موند. یعنی مهیار الان تو کیشِ؟ من چقدر احمق بودم. وقتی که پروازمون با هم بود باید این فکرو می کردم. اون روز توی فرودگاه، اینقدر استرس و ماجرا برامون پیش اومد که نشد ازش بپرسم کجا سفر می کنه. با صدای مهیار به خودم اومدم که گفت:
_الو؟ الو ندا؟ صدا میاد؟
خندیدم و گفتم:
_آره بابا صدا میاد. حالا بگو شماره منو از کی گرفتی؟
مهیار گفت:
_حقیقتش یکی از بچه ها، تو دانشکده اتون با دانیال دوست بود. دوست که نمیشه گفت، خب پسرعموی مادرشه. دانیال رو که میشناسی؟
بی اختیار فکرم رفت سمت صدف. چقدر دلتنگش شده بودم. تو این مدت هم چند بار تماس گرفته بود و مصر شده بود جامو بدونه. ولی من هر بار یه جوری دست به سرش کرده بود. آروم گفتم:
_آره، می شناسم. خب اون شماره امو بهت داد؟
مهیار گفت:
_آره، با کلی اصرار و التماس ازش گرفتم. سروش یه کاری کرده که همه، حتی از دوستاشم متنفر شدن. کلی واسه صدف و دانیال توضیح دادم تا راضی شدن شماره اتو بهم بدن. حالا ببینم ناراحتی من بهت زنگ زدم؟
لحنش شوخ بود. خندیدم و گفتم:
_نه، ناراحتی واسه چی؟ تازه خوشحالم شدم که شما هم اینجایین.
مهیار فوری گفت:
_اینجا؟ یعنی کجا؟
خندیدم و گفتم:
_مگه نمیگی اومدی کیش؟ خب ما هم الان دقیقا کیش هستیم دیگه!
مهیار چند لحظه سکوت کرد. اینبار نوبت من بود که بگم:
_الو؟ الو مهیار؟ هستی؟
مهیار با تته پته گفت:
_صبر کن ببینم؟ تو الان کیش هستی؟ تو که با دوستات داشتی می رفتی بندر عباس؟ چطوری یهو...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
_شرحش مفصله. اومدن ما یه کم بی برنامه شد. در هر صورت الان از کیش سر در آوردیم!
مهیار خوشحال گفت:
_پس آدرستو برام سند کن اگه تونستم، اگه وقت کردم، سرم خلوت شد، بیام ببینمت، آخه می دونی مدیریت و هزاران مشغله!
خندیدم و گفتم:
_پس جناب مدیر قبل از اینکه تشریف بیارین، حتماً با منشی ام هماهنگ کنین، آخه من وقتم پُرِ. شاید نتونم تا دو سه هفته دیگه ببینمت!
مهیار قهقهه زد و گفت:
_خیلی خب بابا، واسه شما خانوما نمیشه کلاس گذاشت. آدرستو بفرست برام بالأخره یا تو وقت می کنی یا من. شایدم اتفاقی همدیگه رو پیدا کردیم. فیلم هندی شد!
و دوباره خندید. یه کم دیگه حرف زدیم و بعد من خداحافظی کردم. و بلافاصله آدرس هتل رو براش سند کردم. یه جورایی ته قلبم خوشحال بود از اینکه به غیر از خودمون سه تا، یه مرد هم تو جزیره هست که بتونیم روی کمکش حساب کنیم.
صبحانه ارو که آوردن دوباره بساط غش غش خنده و کل کل به راه شد!