ستایش

کوله پشتیمو برداشتم و رفتم سراغ وسایلم.
در کمد رو باز کردم و ایستادم جلوش، نمی دونستم باید چی بردارم. لباس که ندا خریده، تو این کوله پشتی هم زیاد وسیله جا نمی شد. پس باید یه چیزایی بردارم که برام با ارزشن و لازمشون دارم.
چشمم خورد به صندوقچه ی چوبی کنار کمد که یادگاریام رو توش نگه می داشتم،آوردم بیرون و نشستم روی زمین، درش رو که باز کردم با دیدن اون همه یادگاری لبخند اومد گوشه لبم، همیشه عادت داشتم چیزایی که منو یاد خاطرات خوبم می اندازه نگه دارم.
اولین چیزی که برداشتم یه عروسک کوچولو بود که یه بار با مامانم خریده بودم و من خیلی دوسش داشتم.
یه گوی شیشه ای هم داشتم که منو و شایان و شیدا و سها هر چهارتاییمون یکی داشتیم، یه جورایی نشونه ی دوستیمون بود که یه بار از یه دست فروش خریدیم.
چیزای زیادی بود ولی نمی تونستم همشون رو بردارم و با خودم ببرم، خواستم در جعبه رو ببندم که چشمم خورد به گردنبند چوبیم.
یه گردن بند خاص با یه خاطره ی خاص، یه گردنبند که شاید دلیل عقایدم بود، دلیل اینکه می خواستم مثل بقیه باشم، مثل مردم عادی، مثل یه دختر عادی زندگی کنم و البته مثل یه دختر عادی عشق بورزم و محبت کنم.
گردن بند رو برداشتم و انداختم گردنم، یه حس ارامش بهم می داد، یه حس امنیت، یه حس اطمینان که بهم می گفت راهی که دارم توش قدم می ذارم درست ِ .
گردنبند رو توی لباسم قایم کردم تا خاتون و بقیه نبینن، چون اگه می دیدن باید جواب پس می دادم که چرا همچین چیزی رو که در شأنم نیست انداختم گردنم.
با پوزخند به افکارم در جعبه رو بستم.
رفتم سراغ مدارک تحصیلی و شناسایی و البته لپ تاپم که همه زندگیم توش بود، به قول سها، شیشه ی عمرمون ِ ؛ همه رو برداشتم و گذاشتم تو کوله ام.
چشمم خورد به توپ بسکت و نانچیکو که خیلی دوسشون داشتم، با حسرت به کوله نگاه کردم و دیدم که دیگه جا نداره، ولی من این دو تا رو می خوام.
من بدون نانچیکو چی کار کنم؟ اونم برداشتم و به زور تو کوله جا دادم.
چشمم رو دور اتاق گردوندم، خیلی چیزا بود که نمی تونستم ازشون دل بکنم، ولی برای رسیدن به هدفم باید از همین دل کندن شروع کنم، باید بتونم از چیزایی که دارم دل بکنم تا بتونم مثل مردم عادی زندگی کنم.
کوله رو گذاشتم زیر تخت و رفتم خوابیدم. نقشه ی فرار رو یه بار دیگه با خودم مرور می کردم که دیگه چیزی نفهمیدم و خوابم برد.

***

_ سها اماده ای؟
سها خمیازه کشید و گفت:
اماده که نیستم ولی بریم.
دستشو گرفتم و گفتم: چته؟ خوبی؟
سها بازم خمیازه کشید وبا صدای ارومی گفت:
_ اخه کی ساعت شش صبح فرار می کنه؟
یکی زدم تو سرشو گفتم:
_ کوفت، فکر کردم حالت بده، بالاخره باید یه بهونه داشته باشیم که امروز می خوایم بریم بیرون یا نه؟ بعدم مردم ساعت چهار و پنج صبح میرن کوه، الان که شش هست، دعا کن کسی گیر نده که چرا دارین دیر میرین!!!
دستشو گرفتم و کشوندم به طرف پله ها، از بالا نگاه کردم، کسی تو سالن نبود، رفتیم پایین و همین که خواستیم از در بریم بیرون یکی از خدمتکارا صدامون کرد، برگشتم و جوابشو دادم، چند تا ساندویچ برامون درست کرده بود، گرفتم و تشکر کردم و رفتیم بیرون.
سها که خواب ِ خواب بود، سها رو سوار ماشین کردم و از پارکینگ رفتم بیرون، دعا می کردم که شاهین امروز خواب مونده باشه، ولی همین که ماشین رو بردم بیرون ماشین اون رو دیدم، محکم زدم رو فرمون و بلند گفتم: اکی هی…
سها با این حرکتم پرید و هاج و واج منو نگاه می کرد.
با چشم ماشین شاهین رو بهش نشون دادم، اونم خیالش راحت شد خبر خاصی نیست و دوباره خوابید، من نمی دونم تو این موقعیت چطور خوابش می برد؟
وارد خیابان اصلی که شدیم زنگ زدم به نیما که ببینم همه چی اماده هست یا نه؟
نیما هم بهم اطمینان داد.
از اینه به شاهین که نگاه می کردم استرسم بیشتر می شد. نزدیک پارک مورد نظر سها رو بیدار کردم، اونم انگار یه کم استرس داشت، چون بسته ی شکلات تلخش رو در اورد و شروع کرد به خوردن.
_ سها سر صبح حالت بد می شه ها، شکمتم خالی ِ.
سها به شکلاتش گاز زد و گفت: دست خودم نیست، دلشوره دارم.
منم دیگه چیزی نگفتم، نمی دونم شکلات چی داشت که با خوردنش اروم می شد، اونم شکلات به این تلخی.
جلوی پارک ماشین رو نگه داشتم، یه عده خانوم و اقا داشتن پیاده روی می کردن، پارک خوبی بود، نه زیاد خلوت بود نه زیاد شلوغ.
هر دومون کوله پشتیمونو برداشتیم و پیاده شدیم.
شاهینم همزمان پیاده شد و اومد به طرف ما و گفت:
_ خانوم مگه نمی خواستید برید کوه؟
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چرا، با بچه ها اینجا قرار داریم، صبر می کنیم بیان، از اینجا میریم.
سرشو تکون داد و به ماشین تکیه داد.
سها با چشم و ابرو ازم پرسید حالا چه کار کنیم؟
بهش اشاره کردم صبر کنه.
حدود پنج دقیقه صبر کردیم. شاهین که همش قدم رو می رفت.
رو کردم به سها و جوری که شاهین بشنوه گفتم:
_ سها من می خوام برم توالت، تو هم میای؟
سها هم سریع گفت:
_ اره بریم.
راه افتادیم و رفتیم، شاهینم دنبالمون اومد.
رفتیم داخل توالت، دو تا دختر هم اونجا بودن و داشتن می گفتن و می خندیدن.
مارو که دیدن اومدن جلو و یکی شون گفت:
_ ستایش خانوم؟
لبخند زدم و گفتم:
_ خودم هستم.
اون یکی دختره هم اومد جلو و با لحن بامزه ای گفت:
_ چه عجب، قدم رنجه کردین، خوش اومدین.
سها خندیدو به دستشویی ها اشاره کرد و گفت:
_ خوش می گذره؟
یکی از دخترا گفت:
_ جاتون خالی بود، که اومدین.
خندیدنم و گفتم:
خیلی خوب، ما عجله داریم، نیما چه لباسی داده بهتون؟
یکیشون یه پلاستیک اورد و داد به من، توش دو دست لباس بود با دو تا چادر.
چادر رو اوردم بالا و گفتم:
_ اینا دیگه برا چیه؟
دو تاشون خندیدن و با هم گفتن:
_ برا استتار بیشتر.
سها خندید و گفت: امان از دست نیما.

همینطور که لباسا رو عوض می کردیم یکی از دخترا پرسید:
_ ببینم، این داداشتون زیاد که گیر نیست؟ گیر نده که ما چرا لباسای شما تنمون کردیم.
به سها نگاه کردم دیدم اونم تعجب کرده، غلط نکنم نیما بهشون گفته شاهین داداشمون هست
فکر کنم سها هم نظر منو داشت، چون گفت:
_ نه بابا، شما فقط مانتوی ما رو بپوشید. اگه سوالی هم کرد یه جوری بپیچونیدش.
اون یکی گفت:
_ اصلا چه شکلی هست؟
خندیدم و گفتم:
_ خیلی خوشتیپ ِ ، موهای مشکی، چشمای عسلی، پوست سبزه، هیکلشم ورزشکاری، اصلا ببینم می تونید مخ داداش ما رو بزنید ما زنش بدیم؟
یکی از دخترا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ وا این چه حرفی ِ!! ما خودمون بی اف داریم.
سها هم با حرص گفت:
_ داداشی ما هم به هر کسی که نگاه نمی کنه، شما هم برو به بی افت برس.
انقدر گفتیم داداش که خودمونم باورمون شد شاهین داداشمون ِ.

لباسا رو عوض کردیم و لباسای خودمون رو دادیم به اون دو تا، چادر هم سرمون کردیم و قرار شد اول من برم بیرون، قیافم با چادر خیلی مسخره شده بود، اصلا بلد نبودم چادر سرم کنم.
رفتم دم در و نگاه کردم دیدم شاهین بازم داره قدم رو میره. تا پشتشو کرد سمت من، سریع رفتم بیرون، تقریبا از دستشویی دور شده بودم که برگشتم دیدم شاهین عکس العمل خاصی نشون نمی ده و همچنان راه میره.
پشت یه درخت قایم شدم و منتظر سها ایستادم.
بالاخره سها هم اومد، اونم به همون سمتی که من بودم حرکت کرد، تو راه نزدیک بود دو سه بار بخوره زمین که زود خودشو جمع کرد، فکر کنم خیلی هول شده و استرس داره.
تا سها رسید به من دستشو گرفتم و با هم به طرف خروجی پشت پارک حرکت کردیم.بیچاره سها رنگ به رو نداشت. حال من خیلی بهتر بود. هر دو نفس نفس می زدیم. مرتب پشت سرم رو نگاه می کردم ببینم شاهین دنبالمون میاد یا نه.
بالاخره رسیدیم به خروجی پارک، باورم نمی شد به این راحتی از دست شاهین فرار کردیم.
رفتیم یه گوشه و چادر رو در آوردیم و انداختیم رو یه درخت و رفتیم کنار خیابون، برای چند تا ماشین دست تکون دادیم که یهو یه مزدا سه جلومون زد رو ترمز، دقت که کردم دیدم نیماست.
فرناز هم کنارش نشسته بود، هنوز تو شک این بودم که این دوتا اول صبح اینجا چی کار می کنن که فرناز شیشه رو داد پایین و گفت:
_ دِ یالا سوارشین دیگه.
منو سها سوار شدیم و نیما سریع حرکت کرد.
خم شدم به سمت جلو وگفتم:
_ شما دوتا اینجا چه کار می کنین؟
نیما اینه رو روی صورت من تنظیم کرد و گفت:
_ اگه ناراحتی پیاده ات کنم.
سها منو کشوند عقب و گفت:
_ نه قربونت، کی از راننده مفت و مجانی بدش میاد، اونم تو این موقعیت.
فرناز زد زیر خنده ولی وقتی چشمش به اخم نیما افتاد خودشو جمع و جور کرد.
رو کردم به فرناز و گفتم:
_ تو دیگه چرا اومدی؟
فرناز یه چشم غره به نیما رفت و گفت:
_ از این شازده بپرس که کله سحر اومده در خونه ما، من خودم می خواستم بیام فرودگاه، ولی نمی دونم الان دقیقا برا چی اینجام!!
نیما خندید و گفت:
_ تو فکر کن دلم برات تنگ شده بود.
به فرناز نگاه کردم، وای الان بازم آشوب به پا می کنه.
فرناز برگشت سمت نیما و دهنشو باز کرد یه چیزی بگه که همون لحظه نیما هم بهش نگاه کرد، وای فرناز الان نیما رو با این کاراش یه لقمه می کنه. هر لحظه منتظر بودم فرناز سر نیما داد بزنه. ولی فرنازم تو سکوت فقط به نیما نگاه می کرد. دیگه داشتم شاخ در می آوردم.
قبل از اینکه دست بزارم و شاخامو لمس کنم با جیغ سها، نیما ترمز کرد و با سر رفتم تو صندلی.
سها جیغ جیغ کنان گفت:
معلوم هست حواست کجاست؟ داشتی همه مون رو به کشتن می دادی.
نیما نیم نگاهی به فرناز کرد و زیر لب یه چیزی گفت و راه افتاد.
خیلی دوست داشتم بفهمم بین این دوتا چی می گذره، ولی نه وقت داشتم و نه ذهنم جا داشت که کاراشونو تجزیه و تحلیل کنم.
نیما جلوی بانک نگه داشت و گفت:
_ستایش تو و فرناز برین اینجا، منم سها رو می برم یه بانک دیگه، با هم از یه جا برداشت نکیند بهتره.
کولمو برداشتم ومنو فرناز از سها و نیما خداحافظی کردیم و رفتیم تو بانک.
تقریبا نیم ساعت طول کشید، وقتی رفتیم بیرون نیما و سها هم اومده بودن.
سها که یه کم خسته به نظر می رسید گفت:
_ ستایش پرواز کیش چهار ساعت دیگه اس، چی کار کنیم تو این چهار ساعت؟
به فرناز و نیما نگاه کردم ببینم اونا چی میگن، اون دوتا هم به من نگاه می کردن.
سها کلافه گفت:
_ ستایش زود باش دیگه، من گشنمه.
فرناز یه کم این پا اون پا کرد و گفت:
_ میگم چیزِ.... من نمی خوام دخالت کنما....ولی...
_ فرناز بگو دیگه ظهر شد.
فرناز: خیلی خوب میگم، شما نمی خواین یه سر به ماهگل بزنین؟

نیما ماشین رو پارک کرد و گفت:
_ بفرمایید رسیدیم، اینم خونه ماهگل جان.
بعد هم خودش پیاده شد. من و سها و فرناز هم پیاده شدیم و رفتیم کنار نیما، که جلوی در ایستاده بود.
نیما به فرناز نگاه کرد و گفت:
_باید زنگ بزنیم، یا شما زحمت کلید آوردن رو کشیدی؟
فرناز هم خیلی خونسرد گفت:
_تو کجا؟ کی تورو دعوت کرد سرتو انداختی پایین اومدی! تا اینجا راننده می خواستیم، از این به بعد کار بچه ها با آژانسم راه می افته. شما دیگه رفع زحمت کن!
نیما با این که معلوم بود عصبانی شده، ولی به زور خندید و گفت:
_من نیاز به دعوت تو ندارم. درو باز می کنی یا زنگ بزنم!
من و سها هم ساکت ایستاده بودیم و به کل کل این دوتا خروس جنگی گوش می کردیم. سها که از صبح بد خواب شده بود و اصلاً اعصاب نداشت، یهو داد زد و گفت:
_اَه... بس کنید دیگه، دیوونم کردین.
هردوشون با داد سها آروم شدن و نیما دست برد زنگ رو بزنه، که این دفعه با جیغ من از جا پرید!
نیما: ستایش این چه وضعشه؟ چرا آژیر می کشی؟
_شما دوتا نمی تونین بیاین داخل!
فرناز با تعجب پرسید:
_اونوقت چرا؟
_چون نمی خوام ماهگل بفهمه ما چهارتا امروز با هم بودیم. ممکنه بعداً بابا از ماهگل بپرسه و شما دوتا لو برین. بعد هم برای تو و نیما بد بشه.
نیما تکیه اش رو از دیوار گرفت و گفت:
_فرناز بریم.
فرناز گیج به نیما نگاه کرد و گفت:
_کجا بریم؟
نیما همینطور که به طرف ماشین می رفت گفت:
_ستایش راست میگه، بهتره با هم دیده نشیم. چون تو که دهنت چفت و بست درست و حسابی نداره، ممکنه با یه داد آقای افشار، این دوتا بدبخت رو لو بدی.
فرناز که دیگه به حد انفجار رسیده بود گفت:
_ من با تو هیچ جهنمی نمیام! من دهن لقم یا تو؟ نیما تا نزدم یه بلایی سرت نیاوردم، برو.
دیدم اگه جلوشونو نگیرم خون و خونریزی میشه! سریع دست فرناز رو گرفتم و رو کردم به نیما و گفتم:
_نیما بس می کنی یا خودم وارد عمل بشم؟ نانچیکوم تو کولمه ها!!!
نیما دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و با لحن با مزه ای گفت:
_خیلی خوب بابا، بچه که زدن نداره.
بعد هم دستشو به کمر زد و مثلاً عصبانی شد و گفت:
_چند دفعه بهت گفتم خوب نیست یه دختر با خودش از این چیزا داشته باشه.
خودمو مظلوم کردم و گفتم:
_من که ازش استفاده نمی کنم. فقط برای تمرین ووشو لازمش دارم. اونجام که نمی تونم بیکار بشینم. می خوام برم باشگاه.
فرناز که آروم تر شده بود، گفت:
_ من میرم تو پارک سر کوچه، شما خواستین بیاین بیرون یه میس به من بزنین.
اینو گفت و بدون توجه به نیما راه افتاد.وقتی از کنار نیما رد شد، نیما با خنده گفت:
_برسونمتون...
فرناز یه چشم غره بهش اومد و قدماشو تند تر کرد.سها دستمو کشید و گفت:
_ستایش من دارم شهید می شم از گشنگی.
_خیلی خوب زنگ بزن.
رو کردم به نیما و گفتم:
_نیما...
نذاشت ادامه حرفم رو بگم و گفت:
_نگران نباش، میرم دنبالش.
اینو گفت و سریع سوار ماشین شد و حرکت کرد.همون موقع ماهگلم درو زد و رفتیم بالا.
ماهگل که از دیدنمون اون موقع صبح تعجب کرده بود، کلی سؤال پیچمون کرد. همه اش هم می پرسید اتفاقی افتاده یا نه؟! همیشه همینطوریه، وقتی می خوایم یه کاری بکنیم که نمی خوایم به کسی بگیم، ماهگل یه جوری می فهمه.
داشتیم صبحانه می خوردیم که گفت:
_ستایش جان این روزا شما چرا انقدر آشفته این؟
داشتم چایی می خوردم که پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. سها و ماهگل دست پاچه شده بودن. سها به پشتم می زد و ماهگل هم برام آب آورد. حالم که بهتر شد، ماهگلم انگار یادش رفت چی پرسیده.
سها که نگرانیش کمتر شده بود، بهم چشمک زد و رو کرد به ماهگل و گفت:
_راستی می دونین شایان اومده ایران؟
ماهگل شیرین خندید و گفت:
_راست میگی مادر؟ کی اومده؟
_چند روز پیش سرزده اومد. می شناسینش که، یهو عین جن ظاهر میشه. الانم خراب شده رو سر ما.
قربون خواهر گلم برم، سها خوب بحث رو عوض کرد! منم خندیدم و گفتم:
_وای ماهگل جات خالیه، خونه شده مثل میدون جنگ! یکی سها میگه، یکی شایان، چندتا ترکشم اون وسط به من می خوره.
ماهگل خندید و گفت:
_انشالله همیشه سالم باشین. یه روزی میرسه حسرت همین میدون جنگ رو می خورین. یه روز شوهر می کنین، میرین و بچه دار میشین، اونوقت میگین کاش قدر این روزا رو بیشتر می دونستم. راستی شیدا نیومده؟
سها: نه، گفت کار داشته. ولی شاید تابستون بیاد.
بعد از صبحونه میز رو جمع کردیم و به بهونه ی اینکه باید بریم خرید آماده ی رفتن شدیم.
هم من، هم سها، موقع خداحافظی بغض کرده بودیم. نمی دونم چرا فکر می کردم این سفر خیلی طول می کشه و حالا حالاها نمی تونم ماهگل و بابا رو ببینم؟! دیشب هم که به بابا شب بخیر گفتم، همین حال رو داشتم! چقدر دوست داشتم دیشب بابا رو بغل کنم و ببوسم و ازش خداحافظی کنم!
سها هم حالش بهتر از من نبود، رفت تو بغل ماهگل و بیرونم نمی اومد. محکم ماهگل رو بغل کرده بود و خودش رو گرفته بود که گریه نکنه، وقتی هم از هم جدا شدن، بدون اینکه به ماهگل نگاه کنه خداحافظی کرد و سریع کفشش رو پوشید و رفت تو آسانسور.
وقتی سها رفت، ماهگل با یه لبخند محو بهم گفت:
_ای شیطونا، فک نکنین من نفهمیدم دو تایی بحثو عوض کردین! باشه مادر هر جور راحتین، بهم نگید. اما بدونین یه مادر از چشمای بچه هاش می فهمه تو دلشون چی می گذره!
حالم خراب بود، با این حرف ماهگل خراب تر هم شد. ماهگل هم که فهمید تو دلم آشوبِ، دستاشو از هم باز کرد و رفتم توی آغوشش.صدای نگرانش رو شنیدم که گفت:
_چی شده دخترکم؟ چرا چشمات غمگینِ مادر؟ چرا برای مادرت درد و دل نمی کنی؟
محکم تر بغلش کردم و گفتم:
_از اون دعاهایی که می گفتی وقتی مادر پدر در حق بچه هاشون بکنن برآورده میشه، برام بکن که بهش محتاجم!
ماهگل منو از خودش جدا کرد،صورتم رو تو قاب دستاش جا داد و گفت:
_ستایش چشمات یه چیزی رو ازم پنهون می کنه.
دستشو آوردم پایین، و بوسیدم و گفتم:
_فقط دعام کن!
اینو گفتم و صورتشو بوسیدم و بدون اینکه خداحافظی کنم، رفتم توی آسانسور و سریع دکمه ی همکف رو زدم. سها تکیه داده بود به دیوار و اخم کرده بود.وقتی منو دید با بغض گفت:
_دلم تنگ میشه ستایش.
دستشو گرفتم و گفتم:
_ما که برای همیشه نمیریم. برمی گردیم. شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر!
وقتی از در ساختمان خارج شدیم، فرناز و نیما چند متر اونطرف تر، با هم ایستاده بودن. فرناز همچنان اخماش تو هم بود!
سوار ماشین شدیم و تو سکوت راهی فرودگاه شدیم. هیچ کس حرفی نمی زد. من و سها که تکلیفمون مشخص بود، ولی نمی دونم نیما و فرناز چرا انقدر تو فکر بودن؟!
وقتی رسیدیم نذاشتم نیما و فرناز بیان توی سالن فرودگاه، و به زور فرستادمشون برن.
زنگ زدم به ندا ببینم کجاست، که اونم گفت تو راه و داره میاد. ما هم رفتیم تو سالن و بلیط خریدیم. خوشبختانه این موقع از سال مسافر کم بود و راحت بلیط تهیه کردیم.
رفتیم توی سالن انتظار و چشممون به در ورودی بود. نمی دونم چرا ندا برنامه رو عوض کرد و گفت خودش چمدونمون رو میاره فرودگاه..

ندا

چشمام از هم باز نمیشد. انگار مژه هام به هم چسبیده بودن. به هر بدبختی بود بازشون کردم. نور تند آفتاب چشمامو زد. نه، باز نشدن چشمام از چسبیدن مژه هام نبود، اینقدر پلکهام پف داشتن که چشمام باز نمی شد! آروم تو جام چرخیدم. گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و آلارم خروسشو خفه کردم. ساعت هشت بود!
بلند شدم و نشستم. سرم مال خودم نبود. سرگیجه وحشتناکی داشتم و دردی شدید، تو شقیقه هام موج می زد. دلم زیر و رو می شد. پا شدم و تلوتلوخوران خودمو به دستشویی رسوندم. صورتم تو آینه به طرز وحشتناکی پف کرده و داغون بود. موهام دورم ریخته بود. از دیدن چهره خودم حالم بد شد. اَه ندا، تا حالا هیچ وقت از دیدنت اینطوری حالم بد نشده بود!
رو مو از آینه برگردوندم و رفتم داخل حمام. وان رو پر از آب کردم و دراز کشیدم. آب گرم، کمی از رخوت و بی حالیمو کم کرد. آرامشی بهم میداد که لذت بخش بود. تو دلم حرفای استادمو مرور کردم:
"علاقه داشتن به آب گرم و دوش آب داغ، علامت استرس و اضطرابه. در این جور مواقع دوش آب سرد و یا خوردن یه لیوان آب خنک توصیه میشه"
یه دهن کجی واسه حرفای استاد تو ذهنم کردم و گفتم:
_آره تو خوبی بابا! آب سرد رو کجای دلم بذارم با این حال نزارم؟!
حمامم که تموم شد، حوله پشمالومو دور خودم پیچیدم. لمسش کردم. این آخرین روزی بود که ازش استفاده می کردم؟! مهم نبود. از همه چی دل کندم این حوله هم روش. ارزونی تنهایی و تحقیرم تو این خونه، این شهر و آدماش!
دیوونه شدم بودم! به حال خودم خنده ام گرفت. حوله امو ارزونی مردم شهر می کردم که چه شود؟ خیلی به اعصابم فشار اومده بود. از این افکار چپ اندر قیچی ام معلوم بود!
ساعت تازه هشت و ربع شده بود. دوشی که گرفتم، سردردمو بهتر کرد. موهامو خشک کردم، کلیپس زدم، لباسمو پوشیدم، مانتو و شلوار جین آبی با روسری سرمه ای. کاپشنمو گرفتم دستم و از اتاق زدم بیرون. گلی خانم داشت رد میشد، صداش زدم و گفتم:
_به یکی از مردا بگو بیاد دو تا چمدون تو اتاقم هست ببره پایین...
گلی خانوم ذوق زده گفت:
_به سلامتی ایشالا، سفر تشریف می برین؟!
همینجور که می رفتم سمت پله ها گفتم:
_آره!
اگه وایمستادم دو ساعت می خواست سین جیمم کنه. طبق معمول بابا این موقع تو ناهارخوری بود. کاپشنمو انداختم رو مبل توی هال و خودم رفتم سمت ناهارخوری. دستام یخ زده بود. یه رعشه ای به جونم افتاده بود که درونمو می لرزوند. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاق!
در ناهارخوری چهارطاق باز بود. پرده های حریر کنار زده شده بود و حیاط زمستونی از پشت شیشه های بزرگ اتاق ناهارخوری، رخ نمایی می کرد. دلم گرفت. نگام افتاد سمت بابا. آروم و خونسرد نشسته بود و برای خودش لقمه می گرفت. انگار نه انگار که دو شب پیش از من چی شنیده بود و بینمون چی گذشته بود. انگار نه انگار که دخترش دیروز تو این خونه چی کشیده بود و الان چه حالی داشت.
مث همیشه خوش تیپ و خوشگل آماده رفتن سر کار بود. موهای جو گندمی خوش حالتشو سشوار کرده بود. پیراهن آبی آکسفورد، کراوات سرمه ای ساده، شلوار اتو کشیده سرمه ای و کتش که روی صندلی منتظر اندام خوش فرمش بود و حتماً پالتوی سرمه ایش هم روی جارختی انتظارشو می کشید!
آروم رفتم جلو و سلام کردم. انگار تازه منو دیده بود. با همون ژست خونسردش گفت:
_سلام بابا. بیا بشین اینجا!
رفتم و روی صندلی کنارش نشستم. گلی خانوم اومد چایی بریزه گفتم:
_یه قهوه برام بریز. بدون شکر!
قهوه امو جلوی دستم گذاشت. یه کم شیر ریختم تو فنجونم و مشغول هم زدن شدم. صدای بابا سکوت رو شکست که گفت:
_سر حال نیستی!
نفس عمیقی کشیدم و بی اونکه بخوام نقش بازی کنم، گفتم:
_نه!
نگام کرد. حس می کردم، ولی سرمو بلند نکردم. نمی خواستم مث همیشه کم بیارم. اینبار رو دیگه می خواستم محکم وایسم. نذاشتم دوباره چیزی بگه، نگاش کردم و بی مقدمه گفتم:
_می خوام برم سفر!!!
بابا دوباره نگام کرد و من دوباره چشمامو دزدیدم. نفس عمیقی کشید. کاردش رو تو بشقابش گذاشت و گفت:
_سفر؟ با کی؟ کجا؟
شروع شد. همون سوءظن همیشگیش که فکر می کنه من دائم با سروشم. باید اول این مسئله رو براش روشن می کردم. زل زدم تو چشماش و گفتم:
_بابا بین من و سروش همه چی تموم شد. همونی که خودت می خواستی. ما به درد هم نمی خوردیم.
یه لبخند پیروزی گوشه لبش نشست و خیلی زود جمع شد، چون من ادامه دادم:
_این باعث نمیشه که بین من و بهزادم چیزی باشه. این مدت خیلی روم فشار بوده. از لحاظ عصبی واقعاً خسته ام. نیاز به استراحت دارم بابا. می خوام یه مدت به هیچی فکر نکنم.
همونجور که آروم نگام می کرد گفت:
_میری شمال؟
این یعنی اینکه قانع شده بود. نه اون از من توضیح می خواست، نه من بیشتر از این حرفی برای گفتن داشتم. به وضوح این دیوار سنگی رو که بینمون به وجود اومده بود رو حس می کردم. دیواری که روز به روز قطورتر و سختتر می شد. سرمو انداختم پایین و گفتم:
_آره!
دروغم از نگام مشخص بود و من اونو می دزدیدم. می ترسیدم! نمی خواستم ردی ازم به جا بمونه. قهوه امو مزه مزه کردم و بلند شدم. یه کم دیگه نگاهش کردم و گفتم:
_خداحافظ!
و قبل از اینکه دوباره چشمام تو اشک غرق بشه، به سمت در راه افتادم. بابا صدام زد. ایستادم ولی برنگشتم! بابا گفت:
_چند روز می مونی؟
سکوت کردم. شاید برای همین سکوت بود که گفت:
_برات پول حواله می کنم!
پوزخند زدم! همیشه فقط به فکر مادیات زندگی من بود. این وجه از زندگی من همیشه تأمین بود. همیشه! آروم به سمت در راه افتادم.
جواد آقا داشت ماشینمو دستمال می کشید. 206 خوشگل آلبالوئیم. منو که دید، سوئیچ رو گرفت سمتم و گفت:
_بفرما خانوم. فرصت نشد برم بنزین بزنم. گفتم شاید دیرتون بشه. سر جاده باکش رو پر کنین. به سلامت خانوم. آروم برونین، این فصل هوا نامرده، یهو می زنه به بارون. مراقب باشین!
یه لبخند تلخ زدم. اینقدر که این هوامو داشت، بابا نداشت. سوئیچو گرفتم و گفتم:
_دستت درد نکنه جواد آقا.
و سوار شدم. در حیاط باز شد. نمی دونم چرا احساس می کردم، این دری که باز شده یه در جدید به روی زندگیمِ. اصلا نمی دونستم چی در انتظارمه؟ نمی دونستم چی می خوام؟ چی به سرم میاد؟ فقط تسلیم یه تصمیم عجولانه شده بودم، و عجیب به این تصمیمم ایمان داشتم. چیزی در وجود من به شدت احساسم رو تأیید می کرد. یه لحظه با خودم تکرار کردم:
"داری فرار می کنی ندا؟"
و از لفظ فرار چندشم شد. نمی خواستم به خودم لقب دختر فراری بدم. نمی خواستم!
پامو با حرص روی پدال گاز فشردم و از خونه زدم بیرون. به جهنم! یه بار می خوام در لحظه زندگی کنم. یه بار می خوام به گذشته و آینده فکر نکنم. یه بار می خوام خودم باشم، ندا باشم. بدون در نظر گرفتن منافع این و اون تصمیم بگیرم.
با پشت دست اشکامو پاک کردم و با حرص گفتم:
_تو غلط می کنی دیگه گریه کنی! غلط می کنی دیگه وا بدی! ندا تو غلط می کنی اگه دیگه بترسی و ضعف نشون بدی! ندا آدم شو. قوی شو. نـــــــــدا!
و پشت دستم رو عصبی به دماغم کشیدم. حالمو نمی فهمیدم. تنها چیزی که پیش چشمم تکرار می شد، باز شدن در پارکینگ بود! این تصویر پیش چشمم هی تکرار می شد!
***
ماشینو تو پارکینگ پارک کردم. اصلاً من واسه چی با آژانس نیومده بودم؟ اینم یه نمونه از خل بازیهای امروزم بود! یه باربر صدا کردم و چمدونا رو روی چرخ دستی گذاشتم. رفتم سمت ترمینال شش. هوا سوز داشت. زیپ کاپشنمو بستم و دنبال سر باربر راه افتادم. باربر چمدونا رو جلوی در ورودی تحویل داد. منم کیفمو روی ریل گذاشتم و خودم رفتم تو قسمت بازرسی خواهران.
داخل سالن شلوغی و همهمه بود. یه عده تازه یادشون اومده بود سوغاتی بخرن. یه عده داشتن چیزی می خوردن. یه بچه گریه می کرد و اسباب بازی می خواست. یه پیرمرد داشت روی یکی از صندلی ها چرت می زد و اصلاً حواسش به وراجی های زنش نبود. دوتا زن و شوهر جوون انگار داشتن می رفتن ماه عسل، چون به شدت به همدیگه چسبیده بودن!
آروم و با اضطراب به سمت صندلی ها پیش رفتم. حالا چطور می خواستم به این دوتا بگم منم وبال گردنشونم؟ گرچه من عملاً مستقل بودم، اما نمی خواستم اونا اینجور فکر کنن. چرخ دستی رو هول دادم سمت دو تا صندلی که یهو یکی محکم کوبید به شونه ام. طوری که پرت شدم جلو. وحشتزده برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم، که دیدم سها داره غش غش می خنده. دستمو زدم به کمرمو و گفتم:
_علیک سلام. صبح شمام به خیر. ببخشید که تو زحمت افتادین. بفرمایید خیلی خوش اومدین!
سها همینطور که می خندید گفت:
_بفرمایید که با توپ پر هم اومدین. چته تو اول صبحی اوقاتت تلخه؟
یه صدای دیگه از پشت سرم اومد که گفت:
_خب حقم داره، بیچاره شده مسئول خرید و باربر ما دو تا!
ستایش از پشت سرم اومد و کنار سها ایستاد. سها دوباره پقی زد زیر خنده و گفت:
_باربر رو خوب اومدی ستایش!
و دوباره خنده از دستش در رفت. ستایش رنگ به رنگ شد و با حرص گفت:
_ســــــــــها!!! وای ندا ببخش، منظوری نداشتم.
یه لبخند عاقل اندر سفیه بهش زدم و گفتم:
_بله! گرچه غیر از اینم نیست!
ستایش دوباره رنگ به رنگ شد و خنده سها بیشتر! ستایش یه سقلمه محکم به سها زد که دهنشو ببنده، گرچه منم از خنده اش به خنده افتاده بودم. سها اومد کنارم و دستشو انداخت دور گردنم و گفت:
_چیطوری دوس جون؟ چه خوشگل شدی امروز؟
خندیدم و گفتم:
_چشات خوشگل می بینه خانـــــــــوم! مث اینکه خیلی کیفت کوکه، کبکت خروس می خونه. خوشحالی می کنی!
سها دستاشو گذاشت رو صورتش و گفت:
_وای ندا دارم می میرم از استرس. از صبح یه جعبه شکلات تلخ تموم کردم. داشتم می گشتم ببینم پیدا می کنم، ولی 95% نیافتم. عجب بدبختی ها!
چشمام چهارتا شد و گفتم:
_95%؟ کاکائو خالصه دیگه. چطور می تونی بخوریش؟
سها گفت:
_دست خودم نیست، استرسم می زنه بالا باید شکلات بخورم.
گفتم:
_خب دختر خوب شکلات که استرس رو بیشتر می کنه.
سها یه لحظه وا رفت و گفت:
_ اِ؟ جدی؟ راست گفتی؟
اخم کردم و گفتم:
_نه پَ! الکی یه چیزی بلغور کردم واسه خودم!
سها خواست حرفی بزنه که باز ستایش اومد و گفت:
_سها بیا بلیط رو گرفتم. البته برای کیش نداشت، مجبوری واسه بندرعباس گرفتم. فک کنم باید یه قایق سواری هم داشته باشیم. کارت شناساییت دستت باشه گم نکنی!
قلبم به طپش افتاد. سها با بی حوصلگی گفت:
_ دِ هَ! بخشکی شانس. من دریا زده شم از چشم تو می دونم ستایش. گفته باشم!
ستایش دهن کجی کرد و گفت:
_نه بابا! نگو ترسیدم. به من چه خب؟ اگه پرواز جا داشت مرض نداشتم بلیط بندر بگیرم. طلبکاری ها سها!
بعد دو تایی شون واسه هم پشت چشم نازک کردن. ستایش رو به سها با همون لحن گفت:
_بیا بریم کارت پروازو بگیریم. منتظر چمدون بودی، که ندا آوردش. زود باش دیگه!
سها خونسرد شونه اش رو بالا انداخت و گفت:
_من حال ندارم خودت برو بگیرش!
ستایش یه چشم غره بهش رفت و گفت:
_امری باشه؟
با اون اضطرابی که داشتم، از کل کل این دو تا خنده ام گرفت. معلوم بود که حتی توی این سر به سر گذاشتن هاشون، یه عشق عمیقی نسبت به هم موج می زنه.
ستایش رو کرد به من و گفت:

_ندا تو بگو چه جوری ازت تشکر کنم؟ اینقدر تو این چند روز زحمت کشیدی، که واقعاً نمی دونم چی بگم!
سها میون حرفش اومد و گفت:
_قربونت ندا جون، تو این بند و بساطت شوکولات تلخ پیدا نمیشه؟
ستایش بهش توپید:
_بس کن سها! اِ مث این معتادا شدی!
سها لب ورچیند و ساکت شد. ستایش دوباره گفت:
_ندا جونم می دونم کارایی که برامون کردی قابل جبران نیست. اما تو این چند روزه، تو بیشتر از همه زحمت کشیدی. بدون تعارف هزینه این خریدا رو بگو، که حداقل یه کوچولو از خجالتت در بیام.
سرمو انداختم پایین و گفتم:
_این چه حرفیه ستایش جان...
سها میون حرفم اومد و گفت:
_نه دیگه نشد. حساب حسابه، کاکا برادر. بگو بینیم چند خرجمون شده؟ یهو دیدی هواپیما وسط راه پنچر شد، افتادیم تو دریا، میون عروسی کوسه ها. بوگو دیگه دختر جان!
خنده ام گرفت. دل رو به دریا زدم. لبامو تر کردم و گفتم:
_هزینه اش، یه بلیط واسه بندرعباس!
ستایش که دستش تو کیفش بود که پول لوازم رو حساب کنه گفت:
_چشم حتماً این که قابل....
یه دفعه خشک شد. نگام کرد و گفت:
_بلیط؟ ....کجا؟
سها یه دفعه پرید سمتم و گفت:
_اِی به قربانت بشم، تو هم با ما میای؟ ایول یه تفریح چند روزه واسه ات خوبه. حال و هوات عوض میشه.
ستایش یه نگاه دقیق به صورتم کرد. انگار بار اول بود که منو میدید. دستش رو گذاشت زیر چونه ام و گفت:
_ندا چیزی شده خانومی؟
یه لبخند زورکی زدم و گفتم:
_تقریباً...
سها جدی شد و گفت:
_چیزی شده ندا؟ اتفاقی افتاده؟
زورکی لبخند زدم ودر حالی که نگاهمو ازش گرفتم گفتم:
_آره... یعنی نه... بذار بعد... الان وقتش نیست، بهت می گم!
ستایش نفس عمیقی کشید و گفت:
_حق داری ندا. تو خودت کم مشکل نداری، این چند وقت به خاطر ما هم خیلی اذیت شدی. من و سها که از خدامونه تو کنارمون باشی. به شرط اینکه هر وقت حالت بهتر شد، بگی چی تو دلت می گذره!
از محبت این دو تا خواهر قلبم لرزید. چقدر این دوتا دوست داشتنی بودن. و عجیب بود که من فقط یه هفته بود اینا رو میشناختم، ولی انگار سالیان سال باهاشون قرابت داشتم. ستایش بالأخره هزینه ها رو پرداخت کرد و من رفتم سمت گیشه بلیط گرفتم. خدا رو شکر ظرفیت تکمیل نشده بود.
بلیطمو گذاشتم تو کیفم و به سمت بچه ها راه افتادم. عجب! اینا یهو کجا غیبشون زد؟ پیداشون نبود. عجیبتر اینکه چرخ وسایل همونجا رها شده بود به امان خدا. ای بابا اینا دیگه چقدر سر به هوان. چمدونا رو گذاشتن و خودشون معلوم نیست کجا در رفتن؟ رفتم سمت چرخ وسایل که هولش بدم سمت گیت خروجی، که دیدم این دوتا پشت چرخ چمباتمه زدن.
ستایش با انگشت بینی شو به علامت هیس فشار می داد و سهام مرتب با دست یه علامتایی به من می داد که نمی فهمیدم چی میگه؟ منم مث خودشون با ایما و اشاره گفتم:
_چیه؟
که سها دستمو گرفت و محکم به سمت پایین کشید!

سها

دست ندا رو کشیدم. تقریبا پرت شد پایین و گفت:
_چیه؟ چی شده؟ چرا اینجا نشستین؟
براش کنار خودم جا باز کردم که راحت تر بشینه و گفتم:
_اون دو تا اقا رو می بینی که کنار آب سرد کن دارن راه میرن؟
سرش رو کمی بالا برد گفت:
_آره، دیدمشون. خب؟
_اونا از آدمای بابا هستن!
ندا با تعجب گفت:
_یعنی فهمیدن شما اینجایین؟!
ستایش با نگرانی گفت:
_فکر کنم فهمیدن، نمی دونم!
زدم تو سرم و گفتم:
_بدبخت شدیم رفت! فرار به ما نیومده. پیدامون کنن، خاتون با تیپا پرتمون می کنه آلمان.
ندا گفت:
_خوبه حالا، از کجا معلوم که فهمیدن؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه به ندا کردم و گفتم:
_پس اینا اینجا چیکار می کنن؟
_چه می دونم؟ شاید همین طوری اومدن تو فرودگاه.
ستایش گفت:
_راست میگه ها! شاید هنوز نفهمیدن ما اینجاییم.
ندا بلند شد و گفت:
_من بلند میشم.اونا که منو نمی شناسن. یواش یواش میریم کنار ستون، شما هم پشت چرخ بیایین. مواظب باشین که دیده نشین.
من و ستایش با سر تأیید کردیم. ندا بلند شد. کمی دور و اطرافش رو نگاه کرد و حرکت کرد به طرف یکی از ستون هایی که نزدیک بود. ما هم همین طوری نشسته باهاش حرکت کردیم. خنده ام گرفته بود. شده بودیم مثل این سربازا، که از زیر سیم خاردار حرکت می کنن!!!
وقتی رسیدیم، ندا خم شد و خواست چیزی بپرسه، که یه نفر ندا رو صدا کرد! در جا خشک مون زد! با ترس به همدیگه نگاه می کردیم. ندا به طرف صدا برگشت. من و ستایشم به همون طرف نگاه کردیم.
یه پسر با قد متوسط، پوست سفید و چشمای قهوه ای جذاب، با ته ریشی که خیلی بهش می اومد، کنارمون ایستاده بود و با تعجب بهمون نگاه می کرد.
پسره چند بار نگاهش رو بین ما و ندا چرخوند و بعد گفت:
_ندا چیزی شده؟!
و بعد در حالی که با گوشه چشم به ما اشاره می کرد، گفت:
_اتفاقی افتاده؟
بهت داشت تو چشماش فریاد میزد. خب حقم داشت، دوتا خانوم خوش تیپ و خوشگل و متشخص و همه چی تموم!!! اینجا پشت یه چرخ باربری چمباتمه زده بودن و کم مونده بود سینه خز برن!
نگاه مون بین اون پسره و ندا در گردش بود. ندا که معلوم بود دستپاچه شده، گفت:
_سلام مهیار، خوبی؟
مهیار که معلوم بود هنوز قانع نشده، گفت:
_مشکلی پیش اومده؟
_هان؟... چیزه... می دونی... خب ما... آخه...
مهیار پرید وسط تپقای ندا و گفت:
_چرا نگرانی؟
ندا با نگرانی به من و ستایش نگاه کرد و گفت:
_راستش مشکل...
اینو که گفت، ترسیدم همه چیزو برای این آقا خوشتیپه بگه. با عجله بلند شدم و ایستادم که یهو ستایش مانتومو کشید و من پخش زمین شدم!ستایش با عصبانیت گفت:
_معلوم هست چی کار می کنی؟
من که پاهام به شدت درد گرفته بود، خودمو به ستایش نزدیک کردم و آروم جوری که ندا و مهیار نشنون گفتم:
_ندا داره همه چیز رو به این پسره میگه ها...
ستایش تازه دوزاریش افتاد و با نگرانی به من نگاه کرد. آروم بهش گفتم:
_الان درستش می کنم!
برگشم سمت ندا و مهیار، و گفتم :
_ راستش آقا مهیار ما داریم فرار می کنیم...
نگرانی رو تو چشمای ستایش و ندا می دیدم، ولی به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم:
_راستش طلبکارای بابام دنبالمونن! آدمای خطرناکی هستن، دستشون به ما برسه تیکه بزرگمون گوشمونه. ندا جون اون دوتا هرکول رو به آقا مهیار نشون بده که به عمق فاجعه پی ببره!
ندا که معلوم بود به زور جلوی خنده اشو گرفته، اطرافو نگاه کرد و بعد هم زیر چشمی به سمت آدمای بابا اشاره کرد.مهیار وقتی اونا رو دید، برگشت طرف ما و گفت:
_طلبکارای باباتون چه ربطی به شما دارن؟ پدرتون کجاست؟ چرا دنبال شما هستن؟
دیگه نمی دونستم جواب این سؤالشو چی بدم؟ به ستایش نگاه کردم. فکر کنم از تو نگاهم خوند، چون گفت:
_بابامون هم از دستشون فراریه! برای همین هم ما رو راهی کرده بریم سفر، که از شرشون در امان بمونیم.
معلوم بود هنوز قانع نشده، برامم مهم نبود. برای اینکه زودتر بره و بفهمه که مزاحمِ، به ندا گفتم:
_ندا جون بگو چه خاکی به سرمون بریزیم؟ الان پیدامون می کنن!
مهیار و ندا داشتن به هم نگاه می کردن، من و ستایشم یه اون دوتا.
مهیار کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
_کمکی از دست من برمیاد؟
ندا با تردید به ما نگاه کرد. به ستایش گفتم:
_چی کار کنیم؟
ستایش اطرافو نگاه کرد و مثل خودم آروم گفت:
_ سها چاره ی دیگه ای نداریم. مجبوریم بهش اطمینان کنیم.
بعد هم به مهیار گفت:
_آقا مهیار با کمکتون لطف بزرگی بهمون می کنید. البته اگه براتون مزاحمت ایجاد نمیشه!
اوپس آبجیمون یهو چه لفظ قلم شد!
مهیارم سریع گفت:
_دقیقا باید چی کار کنم؟
ستایش گفت:
_ما باید یه جوری برسیم به سالن ترانزیت. اون وقت دیگه نمی تونن پیدامون کنن.
مهیار گفت:
_پس من و ندا میریم سر و گوشی آب بدیم، ببینم چیکار می تونم بکنم.
ندا رفت سمت چرخ دستی مهیار و حرکتش داد، و طوری قرارش داد که ما بین ستون و دوتا چرخ دستی قرار گرفتیم. پشت سرمون هم یه سری صندلی بود.اونا که رفتن، به ستایش گفتم:
_وای ستایش آبرومون رفت! الان یکی مارو ببینه، با خودش چه فکرا که نمی کنه!
_نه، چرا آبرو مون بره؟ دلمون خواست بشینیم. به کسی هم ربطی نداره.
با تعجب به ستایش نگاه کردم .
_چیه چرا این طوری نگاه می کنی؟
_خب نمیگن این همه صندلی، چرا ما رو زمین نشستیم؟
یههو یکی از پشت سرمون گفت:
_چرا من میگم!
با ترس برگشتم و پشت سرم رونگاه کردم. دو تا چشم عسلی شیطون رو به روم دیدم. چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه می کردیم و هیچ کدوم چیزی نمی گفتیم. کم کم لباش به خنده باز شد و یه چشمک بهم زد.مثل همیشه که در برابر پسرا اخم می کردم، بهش چشم غره رفتم و گفتم:
_ شما مفتشی یا کلانتر فرودگاه؟
پسره تکیه اش رو از صندلی گرفت و با همون لبخند گفت:
_ شما فرض کن هر دوش!
ستایش هم که مثل من عصبانی شده بود، گفت:
_آقا لطفاً مزاحم نشین، بفرمایید برید.
پسره به ستایش نگاه کرد و گفت:
_من سر جام نشستم، شما بفرمایید جای دیگه!
بعد هم به من نگاه کرد. یه پوزخند زد و گفت:
_البته اگه می تونید از مخفیگاهتون بیاین بیرون.
رنگ از روی من و ستایش پرید. سعی کردم صدام نلرزه گفتم:
_آقا توهم زدین! مخفیگاه چیه؟! برو خدا روزیتو جای دیگه بده.
پسره که معلوم بود قصد مزاحمت داره دوباره چشمک زد و گفت:
_از دست بی اف تون فرار کردین، یا بابا جونتون؟
ستایش با عصبانیت گفت:
_به تو ربطی نداره ما چه کار می کنیم! بهتره دردسر درست نکنی و بری!
پسره خواست حرفی بزنه که صدای عصبی مهیار رو از پشت سرمون شنیدیم که گفت:
_ایلیا معرکه گرفتی؟
اون پسره که فهمیدیم اسمش ایلیاست، بلند شد ایستاد و گفت:
_اومدی؟ کجا یهو غیبت زد؟!
مهیار گفت:
_همین دور و اطراف بودم.
ایلیا به ما اشاره کرد و گفت:
_نمی خوای دوستاتو بهم معرفی کنی و بگی این موش و گربه بازیا برا چیه؟
مهیار که انگار تازه یادش افتاد ما اونجاییم، گفت:
_وقت برای آشنایی زیاده، الان به کمکت نیاز داریم.
ایلیا با لبخند به من نگاه کرد و گفت:
_اگه کمک کنم چی به من می رسه؟
اَه این دیگه کیه؟ چه پررو!!! خودمو بی تفاوت نشون دادم و گفتم:
_نترس حساب می کنم باهات!
اینو که گفتم، لبخند از رو لباش محو شد. اخم کرد و به مهیار گفت:
_مهیار من میرم کارت پروازمو بگیرم، تو هم کارت تموم شد بیا.
اینو گفت و چمدونش رو برداشت و رفت. مهیار سریع رفت دنبالش و صداش کرد. دیگه نمی دیدم چیکار می کنن، چون چمدونا جلوی دیدم رو گرفته بودن.
ستایش گفت:
_نمی تونی دو دقیقه جلو زبونتو بگری؟ می بینی که به کمکشون نیاز داریم.
چیزی نگفتم. می دونستم که تند رفتم اصلاً به تیپ پسره نمی خورد که بخوام بهش پول بدم. مخصوصاً با اون کت مارک دار و شلوار لی مشکی تنگ و اون شال قهوه ای که خیلی خوشگل دور گردنش انداخته بود. خدایی تیپش معرکه بود! خیلی هم خوشگل بود نامرد! با اون چشمای عسلی و دماغ خوش تراش و اون صورت سه تیغش! موهاش رو که نگو! فکر کنم همین الان از زیر دست آرایشگر مخصوصش بلند شده بود!
به خودم که اومدم دیدم پسره جلوم ایستاده و من دارم با چشمام قورتش می دم.
انگار مهیار راضیش کرده بود کمکمون کنه. ولی اصلاً به من نگاه نمی کرد. خوب نکنه، بهتر! معلومه از اون پسراست که از مامانش قهر کرده، می خواد بره صفا سیتی تا روحیش عوض بشه.
مهیار به ندا گفت:
_من و ایلیا میریم اون طرف، ما که شروع کردیم، شما هم حرکت کنین و برید به سمت گیت. فقط جوری برین که جلب توجه نکنین.
ندا با سر تأیید کرد و ایلیا و مهیار رفتن.ستایش به ندا گفت:
_ندا می خوان چیکار کنن؟
ندا خندید و گفت:
_چی بگم والا! از این مهیار هر چی بگی بر میاد.
هر سه ساکت بودیم و استرس داشتیم. یه دفعه تو سالن شلوغ شد و صدای داد و بیداد اومد. همون لحظه ندا هم با عجله گفت:
_بریم بچه ها، الان وقتشه...
بلند شدیم و حرکت کردیم. ندا چرخ چمدونا رو می آورد و من و ستایشم شالمون رو جلوتر کشیده بودیم و کنارش می رفتیم.جونم به لبم اومد تا رسیدیم.
سریع چمدونارو تحویل دادیم. از همون جا دیدم که مهیار و ایلیا با اون دو نفر دعواشون شده و مردم هم دورشون جمع شدن.
سریع رفتیم به سمت سالن ترانزیت. بعد از گذشتن از گیت، وارد سالن شدیم و هر سه یه نفس راحت کشیدیم.

ندا

چنان سریع راه می رفتم، که کم از دویدن نداشت. انگار تو مسابقه دو شرکت کردم، که ناگهان کسی منو به عقب کشید. وایسادم و در حالی که به نفس نفس افتاده بودم، به سها که دستم تو دستش بود، و ستایش که یه کم بعدتر رسید نگاه کردم. اون دوتام به نفس زدن افتاده بودن. سها آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_وایسا خانوم یه کم یواشتر. کجا با این عجله؟ تازه می خواستیم آشنا شیم!
خنده ام گرفت. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
_وای ببخشید، از بس استرس گرفته بودم اصلاً نفهمیدم دارم اینقدر تند میرم. شما خوبین؟
ستایش گفت:
_وای ندا به خیر گذشت!
با این حرفش دوباره تپش قلبم شروع شد. مضطرب گفتم:
_خدا کنه واسه مهیار و ایلیا مشکلی پیش نیاد.
سها یه لبخند موذی زد و گفت:
_ببینم این آقا خوشگله چیکاره ات بود؟ نکنه همون...
نذاشتم حرفش تموم شه. فهمیدم که منظورش سروشه. وسط حرفش اومدم و گفتم:
_مهیار از دوستای سروشه. البته دوست که نمیشه گفت، یه همکلاسی، آشنا. رفاقت آنچنانی با هم ندارن.
سها کشیده گفت:
_اوه پس اینطور. اونوقت این آقا سروش...
این بار ستایش اومد میون حرفش و گفت:
_وای سها چقدر حرف می پرسی از این بدبخت. مگه تو فضولی؟
یه لبخند تلخ زدم و گفتم:
_نه، عیبی نداره ستایش جون. بالأخره باید از یه جایی شروع می شد. شمام حق دارین. من تو این سفر یه جورایی مزاحم شما...
ستایش حرفمو قطع کرد و گفت:
_این چه حرفیه خانومی؟ بابا این سها اصلاً نافش رو با فضولی بریدن. نمی تونه دو دقیقه ساکت باشه. باور کن تا خودت نخوای، ما هم نمی خوایم چیزی بگی. دوست ندارم خودت رو مزاحم بدونی. بالأخره ما با هم رفیقیم. انگار زحمت تدارک این سفر کلش گردن تو بود. بی معرفتیه که تو خودت رو مزاحم بدونی.
بعد یه نگاه چپ چپ نثار سها کرد. سها مثل بچه های مظلوم سرش رو انداخت زیر و گفت:
_ببخشید خو؟ آخه من که...
گونه اشو بوسیدم و گفتم:
_بی خیال رفیق، من که ناراحت نشدم. خودمم دوست دارم واسه یکی حرف بزنم، فقط...
تو همین لحظه بود که آخرین اعلان پرواز تهران بندرعباس شد و مجبوراً حرفم نیمه کاره موند. سه تایی به سمت خروجی راه افتادیم. قبل از خروج یه بار دیگه به انتهای سالن ترانزیت نگاه کردم. مهیار با لباسهای آشفته و به هم ریخته، از پشت شیشه ها برام دست تکون داد و با سر بهم فهموند که همه چی درست شد. ایلیا هم کنارش ایستاده بود و معلوم بود خیلی بی اعصاب شده. چون اصلاً به این سمت نگاه نمی کرد و من فقط از رنگ لباسش تشخیصش دادم.
یه نفس راحت کشیدم. لبخندی زدم و منم برای مهیار دست تکون دادم. از اینکه اونا رو سالم میدیدم و این که براشون دردسر درست نشده بود، خوشحال شدم. دائم دلهره داشتم نکنه به خاطر اون دعوای کذایی، کارشون به حراست فرودگاه و کنسل شدن سفرشون بکشه. اما وقتی دیدمشون، گرچه کلا ریخت و قیافه اشون داغون شده بود، اما خیالم از این بابت راحت شد. یه نفس عمیق کشیدم و به سرعت خودم رو به اتوبوس رسوندم.
سها و ستایش یه گوشه ایستاده بودن. منم رفتم جلوشون ایستادم. سه تایی یه لحظه به هم خیره شدیم. بعد ناخودآگاه هر سه با هم یه نفس عمیق کشیدیم و از این تفاهم هر سه به خنده افتادیم. سها دستش رو دور گردن من و ستایش حلقه کرد و گفت:
_به سلامتی سه تایی مون...
ستایش فوری جلوی دهان سها رو گرفت و با خنده گفت:
_سها لال بمیری! این کولی بازی ها رو بذار جایی که کسی نباشه، آبرومون رفت!
از ته دل خندیدم. بعد از مدت ها خندیدم. بعد از اون همه استرس و فشاری که این چند وقت اخیر تحمل کرده بودم، و این لحظات آخر، حس می کردم رمق به تنم نمونده. اما با انرژی و شیطنتی که سها تو جمعمون منتقل می کرد، منم یه جورایی اطمینان خاطر پیدا کرده بودم.
اتوبوس جلوی هواپیما توقف کرد و ما از پلکان بالا رفتیم. سها جلوتر رفت. یه سلام بلند به سر مهماندار داد و سریع به سمت جایی که مهماندار نشون داد رفت و قبل از اینکه ما برسیم، پرید و روی صندلی وسط نشست. ستایش که جلوی من می رفت به سها گفت:
_پا شو، پا شو! بی خود اینجا نشستی. برو اونور من و ندا هم بتونیم بشینیم.
سها پاهاشو جمع و جور کرد و گفت:
_خب بیاین بشینین. بیا از اینجا رد شو.
ستایش دستاشو تو سینه جمع کرد و گفت:
_بهت میگم برو کنار بشین. ای بابا من چطوری رد شم از جلوی تو؟
سها گفت:
_من کنار پنجره نمی شینم. اون دفعه حالم به هم خورد آبروم رفت!
همون موقع مهماندار دستی به سر شونه ام زد و گفت:
_خانوم عزیز لطفاً سریع سر جاتون بشینین، مسافرها معطلن.
نگاه کردم. یه صف طویل از مسافر پشت سرمون ایستاده بود. زدم به سر شونه ستایش و صف پشت سرمون رو بهش نشون دادم. ستایش در حالی که حرص می خورد، از لای دندوناش به سها گفت:
_خب تو بیا سر بشین، ندا وسط، من میرم کنار پنجره!
سها با خونسردی گفت:
_آهان! حالا شد.
آروم از جاش اومد بیرون. ستایش فرز پرید و نشست کنار پنجره و دست منم کشید و نشوند کنارش و یه نگاه به سها کرد، که با خونسردی اول یه لبخند شیک تحویل مهماندار داد، و بعد آروم، مثل یه خانوم باکلاس، نشست رو صندلی و مانتوشو صاف و صوف کرد. دیگه داشتم از خنده منفجر می شدم. چهره ستایش از غضب سرخ شده بود و سها همچین نگاش می کرد که انگار هیچی به هیچی. ستایش یه لحظه خونسرد شد و گفت:
_دارم برات آبجی کوچیکه. یادت نرفته که تو کوله ام چی دارم؟
سها دستش رو حایل صورتش کرد و رو شو گردوند سمت مهمانداری که داشت ایمنی پرواز رو توضیح میداد. ستایش هم مث من خنده اش گرفته بود. چند لحظه بعد هواپیما اوج گرفت و دقایقی بعد آسمان پر دود و دم تهران زیر پامون محو شد!
سها زود میز جلوشو باز کرد و گفت:
_می خوام آماده باشه غذا رو که آوردن زود بزنیم به بدن!
ستایش خندید و گفت:
_نمیری سها! اینقدر تو خونه ماهگل ریختی تو اون معده پر نشد؟
سها گفت:
_اون که سوخت شد رفت هوا! این همه حرص و جوش که من خوردم... هی وای!
و یه آه عمیق کشید. ستایش خندید و گفت:
_جمعش کن بابا آبرومونو بردی ندید بدید. این همه شکلاتم خوردی و هنوز گرسنه ای؟
سها سریع میز رو بست و چرخید سمت من و گفت:
_اصلاً ولش کن! ندا تو بتعریف. اصلاً چی شد یهویی راهی شدی؟
ستایش دوباره چشماش گرد شد! سها محلش نداد. خندیدم و گفتم:
_ستایش گناه داره بچه، اینقدر اذیتش نکن طفلک بیچاره رو!
ستایش پقی زد زیر خنده و سها بیشتر وا رفت. رو کردم به سها و گفتم:
_بق نکن بابا، حالا میگم برات.
بعد هم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون تعریف کردم. از تغییر رفتار سروش در این چند وقت اخیر، تا شکاکی بابا و اصرارش به ازدواج با بهزاد و آخرین چیزی که باعث تصمیمم شد، یعنی دستگیری سروش در یه مجلس فساد!
حرفام که تموم شد، ستایش و سها به وضوح چهره هاشون در هم رفته بود و سکوت کرده بودن. دلم گرفت. چقدر این دوتا مهربون و غمخوار بودن. هیچ وقت تو زندگیم نشده بود واسه کسی درد و دل کنم و چهره اش رو اینطور گرفته ببینم. حتی صدف هم گاهی اوقات توی ذوقم می زد و می گفت که مقصر خیلی از مسائل خودمم. در حالی که من در اون لحظات نیاز به دلگرمی داشتم نه شماتت.
حلقه چشمم پر اشک شد اما چیزی در پس ذهنم فریاد زد:
"تو غلط می کنی دیگه گریه کنی! غلط می کنی دیگه وا بدی! ندا تو غلط می کنی اگه دیگه بترسی و ضعف نشون بدی! ندا آدم شو. قوی شو"
یه لبخند تلخ به افکارم زدم. افکاری که منو مجبور می کرد که ادای آدمای قوی رو در بیارم. چیزی که نبودم. هیچ وقت نبودم! اما می خواستم که باشم. باید می بودم وگرنه وا می دادم. دو تا دست هم زمان دستامو گرفت. سرمو بلند کردم. سها و ستایش هر دو دستامو به دست گرفته بودن. یه لبخند محزون زدم. ستایش اشک چشممو با دستمال خودش پاک کرد و گفت:
_گریه کردن برای آدمی مث سروش نه تنها ارزشی نداره، که به نظرم خفت هم هست. مگه نه سها!
سها سرش رو به علامت تأیید تکون داد و گفت:
_آره واقعاً، مردک لیاقت یه فرشته ای مث تو رو نداشت. خدا رو شکر ندا که زود فهمیدی و بیشتر به پاش نموندی.
یه لبخند تلخ دیگه زدم و گفتم:
_دو سال به سادگی عمر و احساس پاک دخترونه ام رو به پاش ریختم، که آخرش بشه این!
ستایش گفت:
_به جهنم! مهم اینه که الان فهمیدی و ازش بریدی.
بعد موشکافانه نگام کرد و گفت:
_واقعاً بریدی یا هنوز ته دلت...
سرم رو تکون دادم و گفت:
_دیگه حتی بهش فکرم نمی کنم. فکر کردن بهش عذابم میده.
ستایش یه لبخند مهربون زد و در تأیید حرفام چشماشو آروم بست و باز کرد. سها گفت:
_ببینم ندا این مهیار خوشتیپه چی؟ اونم از قماش همین سروش خانِ؟
خنده ام گرفت. گفتم:
_نه بابا! مهیار اصلاً تو این فازها نیست. بچه خوبیه. کلاً با سروش رفاقتی نداره، فقط در حد سلام و علیک تو دانشگاه. تفاوتشون از زمین تا آسمونه. منم یه چند باری تو دانشگاه سروش اینا دیدمش و از اونجا می شناسمش. وگرنه زیاد چیزی ازش نمی دونم. فقط می دونم تو آقایی و با شخصیتی تو دانشگاهشون معروفه. با همه می گرده. روی کسی رو زمین نمی زنه ولی حد دوستی رو هم رعایت می کنه. کلاً از اون تیپ آدماست که فکر می کنه باید کار همه رو راه بندازه.
سها گفت:
_خب پس بگو امروز چطور یهو رابین هود شد. حالا هر کی که هست، دمش گرم ما رو نجات داد از دست اون دوتا غول تشن!
بعد یه مکث کوچیک، دوباره چرخید سمتم و گفت:
_اون پسره، ایلیا؟ عجب بچه پرروئی بود ها! اون چی؟ اون دیگه صد در صد رفیق جون جونی سروشه که اینقدر سرتقِ!
خندیدم و گفتم:
_همچین حرف می زنی انگار سروش تحت تعقیبه و هر کی باهاش بگرده مجرم حساب میشه!
سها یه اخم ناز کرد و گفت:
_پس چی؟ از اونم بدتر. حالا نگفتی هست یا نیست؟
منظورش رو فهمیده بودم، اما دوست داشتم یه کم سر به سرش بذارم. خندیدم و گفتم:
_چی؟
سها بی حوصله گفت:
_ای بابا ایلیا رو میگم دیگه!
دوباره خندیدم و گفتم:
_خیلی خب بابا، چه زود جوشی میشی؟ نکنه...
سها عصبانی دستاشو تو سینه جمع کرد و گفت:
_اصلاً نخواستم بابا! هیچ کس هم نه، این تحفه... ایــــــش!!!
فهمیدم که نزدیکه منفجر بشه، با یه خنده کنترل شده گفتم:
_ایلیا رو زیاد نمی شناسم فک کنم از رفقای مهیاره. من زیاد ندیدمش. گفتم که، مهیارم رو اصل اینکه با همه می چرخید می شناسم. وگرنه زیاد دوستای سروش رو نمی دیدم!
سها که معلوم بود توی افکار خودش مشغوله، به روبرو خیره شد و گفت:
_آهــــان!
همون لحظه غذا رو آوردن و سها یه لبخند موذیانه زد و غذا رو گرفت. بعد از اون فقط به خنده و شوخی بین سه نفرمون گذشت. این اولین غذایی بود که بعد از دو روز دردآور می خوردم. روز قبل رو که اصلاً چیزی نخوره بودم و امروز هم...
از پنجره سمت ستایش، به آسمون خیره شدم. به ابر غلیظی که زیر پامون بود. فکرم کشیده شد سمت بابا که گمان می کرد من تو پیچ خم جاده های شمال گم شدم، و به پدر سها و ستایش که در به در دنبال این دوتاست. حتی نگرانی از این نوع هم برام دوست داشتنی و مهم بود.
***
هوای بندر حتی در اون فصل سال، گرما و طراوت خاص خودش رو داشت. حس می کردم موجی از رطوبت به صورتم می خوره. از بالای پلکان نفس عمیقی کشیدم و آروم پشت سر سها و ستایش راه افتادم.
چمدونها رو از بار تحویل گرفتیم و به سمت راهنمای مسافر راه افتادیم. ستایش جلوی گیشه رفت و از متصدی مخصوص، طریقه سفر دریایی به کیش رو پرسید. متصدی یه بروشور کامل از نوع سفر و ساعت حرکت و اسلکه های مسافربری و مسیر و مدت سفر رو به ستایش داد. من و سها هم دوتایی روی بروشور خم شده بودیم که ببینیم از چه مسیری سفر راحتتر و ساده تره.
بالأخره بعد از اینکه روی مسیر به توافق رسیدیم یه تاکسی دربست گرفتیم و بهش گفتیم که بره اسکه مسافربری آفتاب...