رمان پرنسس های فراری قسمت 11
_شایان اروم برو، همه رو بیدار کردی.
شایان که تا اون موقع با سرو صدای زیاد وارد خونه شده بود، با این حرفم مثل پلنگ صورتی پاورچین پاورچین از پله ها رفت بالا.
سها پقی زد زیر خنده، منم از اون بدتر...
وقتی رسیدیم بالا هر کدوم سعی کردیم بی سرو صدا وارد اتاقمون بشیم، اخه ساعت سه نصفه شب بود و اگه خاتون بیدار می شد باید فاتحه ی هر سه تامون رو می خوندیم.
اتاق من جایی بود که باید از کنار اتاق کار بابا رد میشدم.
وقتی رسیدم نزدیک در اتاق کار، دیدم لامپش روشن ِ، خیلی عجیب بود، بابا تا الان باید پادشاه چهلم رو خواب دیده باشه، نکنه دزد اومده؟ نه بابا، با این همه دزدگیر و خدمه و سگ نگبان ممکن نیست.
رفتم نزدیک درو آروم بازش کردم، سرمو بردم داخل و یواشکی کل اتاق رو نگاه کردم.
بابا رو صندلی نشسته بود و پشتش به میز کار بود، فکر کنم اینجا خوابش برده، خواستم برم یه پتو بیارم بندازم روش که یهو بابا گفت:
_بیا تو ستایش جان.
با تعجب رفتم تو اتاق و گفتم:
_بابا شما بیدارین؟ چرا هنوز نخوابیدین؟
بابا همونطور که رو صندلی نشسته بود چرخ خورد و برگشت طرف من، سر تا پای من روبدون هیچ حرفی نگاه کرد، یه لبخند محو اومد رو لبش و گفت:
_خیلی زود بزرگ شدی، خانوم شدی.
فهمیدم حالش گرفته هست، رفتم و رو مبل روبروی میز نشستم، بابا هم بلند شد و دو تا فنجون قهوه ریخت و اومد به طرفم، روم نشد بگم این موقع شب قهوه نمی خوام، از دستش گرفتم و برا بابا جا باز کردم تا بشینه.
بابا یه کم با فنجونش ور رفت، احساس می کردم می خواد یه حرفی بزنه ولی دست دست می کنه، یه کم قهوه خورد وگفت:
_حوصله ی گپ پدر دختری رو داری؟
خندیدم و گفتم:
_چرا نداشته باشم، این افتخار همیشه نصیبم نمیشه.
اخمای بابا رفت تو هم، نگاشو ازم گرفت و گفت:
_ طئنه می زنی؟
خندیدم و گفتم:
_ طئنه چیه بابا جون؟ داریم می گپیم دیگه، نمی تونم یه کم با بابام شوخی کنم؟
بابا با تعجب نگام کرد و گفت:
_ستایش این چه طرز حرف زدن ِ ؟ می گپیم یعنی چی؟
تازه فهمیدم چی گفتم، از دستِ سها با این حرف زدنش، اخرشم سوتی دادم.
سرمو انداختم پایین و خودمو لوس کردم و به زبون بچه گونه گفتم:
_ بابایی، ببخش دیگه، همش تقصیر این سهاست، وگرنه من انقدر دختر خوبی ام...
بابا خندشو کنترل کرد و گفت:
_چشم خاتون روشن، اگه بفهمه شما چه جور حرف می زنین...
دستمو گرفتم جلو بابا و گفتم:
_وای نه ...ترو خدا، مارو با خاتون در نندازین، من خودم این سها رو ادب می کنم.
بابا خندید و گفت:
_ دختر داری در مورد مادرم حرف می زنیا.
دیدم اگه بیشتر از این حرف بزنم امشب سرمو به باد می دم
_ بابا از ساعت خوابم گذشته دارم هذیون می گم، شما به بزرگی خودت ببخش.
بابا یه نگاه به ساعت کردو گفت:
_یه چیزیایی رو باید بهت بگم، خوابت میاد؟
به شدت خوابم می اومد، ولی بیشتر از خواب فضولیم گل کرده بود. سریع گفتم:
_نه بابا خواب چیه؟ شما بفرمایید.
بابا یه کم این پا اون پا کرد و گفت:
_اون شب که گفتی تو ایران هیچ کسی رو ندارین...
نذاشتم حرفش رو کامل کنه، می دونستم چی می خواد بگه، خیلی به اون شب فکر کرده بودم، همون شب مهمونی، به این فکر کردم که چرا به بابا گفتم هیچ کس رو ندارم، به این که چقدر با این حرفم به بابا فشار اومد که برای اولین بار بهم سیلی زد، آخرم به این نتیجه رسیدم که مقصر خودم بودم، بابا همه ی زندگی ماست، من نباید این حرف رو بهش می زدم.
دستم رو گذاشتم رو دست بابا و گفتم: بابایی یادته بچه که بودم اگه کار بدی می کردم یا حرف بدی می زدم، من رو تا یه هفته از دیدن تلویزیون محروم می کردی؟
بابا لبخند زد و گفت:
_ چقدرم که تو حرف منو گوش می کردی و نگاه نمی کردی؟
ریز خندیدم و گفتم:
_ بابا این بارم هر مجازاتی می خوای برام در نظر بگیری بگیر، ولی منو ببخش، من اون شب عصبانی بودم و...
دیگه چیزی نگفتم، سرم رو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم.
بابا چونمو گرفت و سرمو آورد بالا و گفت:
_ ستایش کی انقدر بزرگ شدی؟ چرا بزرگ شدنتون رو ندیدم؟
بابا نگاهش رو تک تک اعضای صورتم می چرخید، احساس کردم بغض کرده، طاقت نداشتم بابا رو اینطوری ببینم، سریع لبخند زدم و سعی کردم با شوخی و خنده بابا رو سرحال بیارم
خودمو لوس کردم و گفتم:
_ بله دیگه، بزرگ شدم، خانوم شدم...یه چشمک زدم و گفتم: دیگه وقت شوهر کردنم رسیده.
بابا که تا الان داشت با لذت به من نگاه می کرد و می خندید یه هو اخماش رفت تو هم، جوری که منم کم کم لبخندم رو خوردم.
بابا به سرعت از کنارم بلند شد و رفت کنار پنجره اتاق ایستاد، پنجره رو باز کرد و چند تا نفس عمیق کشید.
نمی دونم چرا انقدر ناراحت شد، من که چیزی نگفتم، سها همیشه از این شوخیا می کرد و بابا هم باهاش همراهی می کرد، ولی این بار ناراحت شد، احساس می کنم یه کم هم عصبانی شد.
فنجون قهوه دست نخورده ام رو گذاشتم رو میز و رفتم کنار بابا، دستم رو حلقه کردم تو بازوشو و سرم رو گذاشتم رو شونش و گفتم: خوب نمی خواین شوهرم بدین ندین، انقدر پیشتون می مونم که از بوی ترشیدگیم نتونین پا تو خونه بزارین.
بابا کمرو گرفت و گفت: ارزوی هر پدری اینه که خوشبختی بچه هاشو ببینه.
احساس کردم امشب بابا هر لحظه اماده ی باریدن هست، با شوخی و خنده هم حالش بهتر نشد.
یادم افتاد به حرف ماهگل که می گفت:
" یه زمانایی هست که باید کنار یه مرد بشینی و سکوت کنی، اون وقت با سکوتت می شی مرهم زخماش، می شی سنگ صبورش، می شی گنجینه اسرارش."
احساس می کردم امشب من باید بشم سنگ صبور بابا، برا همین ساکت شدم تا بابا اروم بشه.
چند دقیق بابا بیرون رو نگاه کرد و نفس عمیق کشید بعد پنجره رو بست و منو با خودش برد روی مبل نشوند.
بابا ذستمو گرفت و زل زد تو چشمام و گفت: همیشه چشمات منو یاد مادرت می اندازه، با همین چشما منو دیوونه کرد، همیشه دوست داشتم یه مردی پیدا بشه که دیوونه چشمات باشه، انقدر دیوونه باشه که این ثروت رو نبینه، که خودت رو ببینه، که پاکی دریای چشمات رو ببینه، که اگه یه روزی هم یه لکه تو این دریا دید با خودش بگه دریا بزرگتر از اون چیزی ِ که بخواد با اون لکه کوچیک سیاه بشه.
به اینجا که رسید چشماش خیس شد، می دونم که یاد مادرم افتاد، می دونم که منظورش به من نبود، می دونم که همه ی این حرفا رو داشت به مادرم می زد، می دونم منظورش از لکه، کارایی بود که مامان اخرای عمرش می کرد.
چشمای منم داشت خیس می شد ولی نذاشتم اشکام بیان بیرون، امشب من باید سنگ صبور باشم، امشب من باید مرهم باشم.
بابا داشت به چشمام نگاه می کرد ولی انگار تو یه دنیای دیگه بود.
با صدای وحشتناک رعد و برق به خودش اومد و نگاهشو ازم گرفت و گفت: سه روز دیگه باید برین...
تا خواستم حرف بزنم دستشو اورد بالا و گفت:
_ بزار همه ی حرفامو بزنم.
پیپش رو از رو میز برداشت و با فنک طلایی که خودم برا روز پدر براش خریده بودم روشنش کرد و گفت:
_ می دونم که چقدر از دستم ناراحتی که اینجور دارم شما رو می فرستم، ولی می خوام بدونی که مجبورم، نپرس چرا چون نمی تونم بگم، فقط اینو بدون من هر کاری می کنم و هر حرفی می زنم به صلاح تو و سها هست، خودت خوب می دونی که تو این دو سالی که خاتون اصرار داشت که شما رو بفرستم، می تونستم شما رو مثل الان بفرستم که برید، ولی می دونستم که شما ایران رو دوست دارین و برای همینم بود که به نظرتون احترام می گذاشتم، ولی الان...
به اینجا که رسید ساکت شد و پک محکمی به پیپ زد و عصبی پیپ رو گذاشت رو میز و گفت:
_ الان مجبورم شماها رو بفرستم، شما باید برای مدتی از ایران دور باشین، ولی قول می دم به محض این که شرایط فراهم شد شما رو برگردونم.
بازم ساکت شد،هر دو تا دستم رو گرفت و گفت:
_بهم قول میدی مواظب خودت و سها باشی؟
انگار لبامو بهم دوخته بودن، یه کم شوکه شده بودم، تا حالا بابا رو انقدر ناراحت ندیده بودم، سرمو تکون دادم و اینطوری به بابا فهموندم قول می دم.
بابا دستم رو اروم فشار داد و گفت:
_ مظفری هم با شما میاد، می خوام مطمئن بشم همه ی کارا خوب پیش میره، به حرفاش خوب گوش کنین و هر کاری گفت انجام بدین، حرف اون حرف منه.
اقای مظفری مشاور بابا بود و بابا مثل چشماش بهش اعتماد داشت، و تنها فردی بود که منو سها هم بهش اعتماد داشتیم و هر کاری که نمی تونستیم به بابا مستقیم بگیم، اول به آقای مظفری می گفتیم، و آقای مظفری هم بابا رو راضی می کرد، در ضمن دشمن مخفی خاتون هم به حساب می اومد.
بابا که دید ساکتم و هیچی نمی گم گفت:
_ ستایش چیزی نمی خوای بگی؟
باید می پرسیدم، باید از شر اون فکر و خیالی که سها انداخته بود به جونم راحت می شدم. لبام رو با زبون خیس کردم و گفتم: فقط یه سوال!!!
بابا: بپرس!!
_ رفتن ما ارتباطی با ...
نتونستم ادامه حرفم رو بزنم، یه کم خجالت می کشیدم، اصلا شاید سها اشتباه فکر می کنه.
بابا دستمو گرفت و گفت:
_بگو دخترم.
تند و سریع گفتم:
_ رفتن ما ربطی به ازدواج شما با دختر اقای کیانی داره؟
بابا اول یه کم گیج نگام کرد و بعد زد زیر خنده، منم با تعجب نگاش می کردم.
بابا کم کم خندش تبدیل به لبخند شد و گفت:
_کی گفته من می خوام با دختر کیانی ازدواج کنم؟
_ یه بار سها شنیده بود که خاتون گفته...
اخمای بابا رفت تو هم و گفت:
_ سها کی می خواد این عادت گوش ایستادنش رو ترک کنه؟
خندم گرفت، بابا راست میگه، سها از بچگیشم فضول بود، بر عکس من که اصلا برام مهم نبود دورو برم چه خبره.
بابا: ستایش جان، یه زمانی خاتون مثل همیشه اصرار می کرد که من ازدواج کنم، دختر کیانی رو پیشنهاد داد، منم اون موقع خسته بودم، نه مخالفت کردم نه موافقت.
خاتون هم فکر کرد من راضیم و بیشتر بحث رو کشش داد، بعد از چند وقت هم همه چیز فراموش شد.
لبخندی از سر آسایش زدم و با شیطنت گفتم:
_ بابا ما با ازدواج شما مخافتی نداریما، ولی این دختر کیانی، چطور بگم، زیاد به دل من و سها ننشست.
بابا گوشم و کشید و گفت:
_دیگه داری پاتو از گلیمیت دراز تر می کنی.
بعدم یه لبخند تلخ زد و گفت:
_قایق زندگی من هنوز میون یه دریای بزرگ شناور ِ.
بازم رفت تو لاک خودش، بازم رفت تو فکر مامان، ولی سریع به خوش اومد و انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
_راستی امشب کجا بودین؟ چرا انقدر دیر کردین؟
با یاد سورپرایز فرناز و نیما لبخندی زدم و ماجرای مهمونی رو برا بابا تعریف کردم.
بعدم صورت بابا رو بوسیدم و شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم.
درو اتاق رو که بستم، از روی در لیز خوردم و نشستم پشت در، همه ی حرفای بابا تو سرم پیچید.
"می خوام بدونی که مجبورم"
"نپرس چرا چون نمی تونم بگم"
"هر حرفی می زنم به صلاح تو و سها هست"
"شما باید برای مدتی از ایران دور باشین"
هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم، چرا بابا مجبور بود، چرا ما نباید بدونیم چرا داریم می ریم؟چرا باید از ایران دور باشیم؟
امشب چرا بابا انقدر ناراحت بود؟
یعنی چه اتفاقی افتاده که بابا انقدر پریشونِ؟ چرا اقای مظفری باید باهامون بیاد؟
به این فکر کردم که آیا داریم کار درستی می کنیم که میریم کیش؟ ایا راه چاره فرار ِ ؟
وقتی بابا بفهمه فرار کردیم....
حتی فکر کردن بهش دیوونم می کرد...
شاید باید به حرفای بابا گوش کنیم، شاید باید این بارم به تصمیمی که برامون گرفتن عمل کنیم، مثل همیشه...مثل همیشه زندگی اجباری رو انتخاب کنیم.
برامون تصمیم بگیرن و ماهم بگیم چشم، بگیم چشم و مثل یه ربات به زندگیمون ادامه بدیم!!!
ولی تا کی؟
تا کی باید بقیه برامون تصمیم بگیرن؟ حتی اگه اون بقیه، بابایی باشه که حرفاش به صلاح بچه هاش هست!!
تا کی باید بقیه بزنن و ما برقصیم؟ تا کی باید از خواسته هامون بگذریم؟
جواب همه ی این سوالا در اخر یه جمله بود که یه نفر از درون بهم گفت!!!
ستایش بزرگ شو...
سها
_ستایش بلند شو...بلند شو ستایش .
همین طوری که با دست تکونش می دادم، اینا رو هم می گفتم:
_ستایش بلند شو ....ستایـــــــــــــــــــ ــــــــــــش میگم بلند شـــــــــــــــــــــــو
ستایش غلط زد و گفت: نکن سها خوابم می یاد.
_بلند شو بابا کارت دارم
ستایش :بعدا بگو می خوام بخوابم
_نمی خوام می خوام الان بهت بگم، بلند شــــــــــــــــــــــو دیگه اه.
نخیر این بلند بشو نیست.
_ستایش اگه بلند نشی قلقلکت میدم ، تا سه شماره بلند شدی؛ که شدی؛ نشدی خودت می دونی.
پتو رو از روش کشیدم .
_1....2
ستایش با عصبانیت بلند شد گفت:
_هان چیه....اگه گذاشتی دو دقیقه بخوابیم
یه لبخند زدم گفتم:
_سلام...صبح بخیر
ستایش با عصبانیت گفت:
_ می خواستی اینو بگی؟
می خواست دو باره بخواب ِ که نذاشتم.
_نه وایستا....
ستایش داشت نگام می کرد، منم چیزی نمی گفتم، رو تخت کنار ستایش نشستم، هم نگران بودم هم اضطراب داشتم.
ستایش:چی شده سها؟ بگو دیگه می شنوم!
_الان بیداری دیگه ؟
ستایش کلافه شد و گفت:
_اره مگه کوری؟ نمی بینی؟!!!
_نه اخه عین این معتادا که وقتی خمار میشن می مونی گفتم بپرسم مطمئن بشم.
ستایش داد زد گفت:
_سهــــــــــــــــــا میگی یا نه !
_خوب چرا داد میزنی ! این طوری هم نگاه نکن هول میشم. بابا صبح ازم پرسید چمدوناتون رو بستین، منم الکی گفتم اره فقط یه خورده مونده، اونم گفت هر چه سریع تر کاراتون رو تموم کنید، نمی خوام فردا دنبال این و اون باشین، ستایش می خوایی چیکار کنی؟ من نگرانم.
ستایش یه نگاه وحشتناک بهم کرد و گفت:
_همین؟
_اوهوم...مگه چیز کمی ِِ ؟
ستایش: نه، ولی چیزی نیست که نگران باشی، خوب طبق نقشه عمل می کنیم. فردا میریم تو یه پارک، میریم دستشویی، اونجا جامون رو با اون دو تا دختر که شبیه مونن عوض می کنیم، بعد هم هر کی میره سی خودش...
گیج شده بودم، نمی دونستم منظورش دقیقا چی ِ،دو تا دختری که می گفت کین؟
_ ستایش کدوم دوتا دختر؟
صورت ستایش به حالت گریه جمع شد و گفت:
_ وای ، سها من خوابم میاد، نمیشه بعدا بازجویی کنی؟
_ نه خیر نمیشه، مثل ادم حرف بزن ببینم چی می گی؟
ستایش با حرص شروع کرد توضیح دادن، هر چی جلوتر می رفت استرس منم بیشتر می شد
_ ستایش من می ترسم، اگه نقشمون نگیره چی؟ اگه نتونیم از دستشون فرار کنیم؟
ستایش: باید بشه اگه نشه اون وقت مجبوریم بریم خارج، نترس انشاال.. همونی میشه که ما می خواییم .
_خوب بابا چی میشه گناه داره ها...
ستایش: یه کم دوری ما براش خوبه، گناه من دارم که دیشب تا پنج صبح بیدار بودم، دیگه کاری نداری بگیرم کپه مرگم رو بزارم؟
_واقعا که ستایش، بگیر بخواب تا چشات در بیاد.
همین طور که داشت پتو رو روی خودش می کشید گفت:سها می خوایی تو نیـــــــــــــــــــــــ ــــا
واسش دهن کجی کردم گفتم: وای مامانم اینا تنهایی فکر کردی؟
ستایش از زیر پتو خندید و گفت: اره خودم تنهای تنها.
_کوفت، نمی یایی واسه صبحانه؟
ستایش: نه تو برو من یه کم بخوابم بعد می یام .
بعد یه خمیازه کشید و خوابید، منم شونه هام رو انداختم بالا و از اتاق خارج شدم. رفتم طرف اتاق غذا خوری، شایان و خاتون نشستنه بودند، صبحانه می خوردند وبا هم می گفتند و می خندیدند.
اینا هم عجب دل فرخنده ای دارن ها، داخل شدم و بلند گفتم:
_سلام، صبح بخیر
خاتون که جواب نداد از پشت واسش یه دهن کجی اومدم.
شایان:به، صبح شما هم بخیر سها خانوم، خوب خوابیدی؟
نشستم رو صندلی .
_پ ن پ تو خواب هیولایی مثل شایان رو دیدم.
شایان: اوه، پس خوش به حالت شد که خواب جیگــــــــــــــــری مثل من رو دیدی.
خاتون یه نگاه بد بهم کرد و منم ساکت شدم، با این نگاهش میگه خفه شو، وای از دست تو شایان نونت کم بود؟ آبت نبود؟ دیگه خاتون اوردنت چی بود آخه .
واسه خودم لقمه مربا گرفتم و گذاشتم تودهنم که خاتون گفت:
_سها چرا دیشب دیر اومدید؟یه دختربا شخصیت تا اون موقع شب بیرون می مونه ؟
لقمه موند تو گلوم یه کم آب پرتقال خوردم با زور لقمه رو قورت دادم
_خوب با غریبه نبودیم که، شایان هم بود.
خاتون: بلاخره بیرون بودید؛ چه با شایان چه با یکی دیگه، فقط به تو نمی گم با شایان هم بودم.
شایان با تعجب به خاتون نگاه می کرد، منم با خودم گفتم حالا خوبت شد؟ تحویل بگیر اقا شایان!!
یه پوزخند به شایان زدم و گفتم: چـــــــــــــــشم دیگه تکرار نمیشه.
داشتم بقیه آب پرتقالم رو می خوردم که باز با خودم گفتم« دلم می خواد موهات رو دونه دونه بکنم بزارم کف دستت، زنیکه بد اخلاق، همش دستور میده ، اوف»
خاتون: بلاخره دفعه ی اول و اخرتون باشه تا اون موقع بیرونید،این دفعه می گذرم. در ضمن سها اونجا هم که رفتین خودم تحت نظرتون دارم. فکر نکنین رفتین اونجا هر کاری می تونید بکنید.
_البته اگه دستت به ما برسه خاتون، نمی دونی چه نقشه ای برات کشیدیم.
اینارو تو دلم گفتم، ولی برا تظاهر گفتم:
_هر طور مایلید.
باز لقمه واسه خودم گرفتم و خوردم. کمی هم از آب پرتقال نوشیدم.
خاتون:ستایش کـــــــــــــو؟چرا نیومده؟
_ستایش خسته بود بلند نشد، اگه می خوایین خودتون برید بیدارش کنید.
شایان یه پوزخند زد، که از چشم خاتون دور نموند و زود جمعش کرد، تو دلم گفتم حالا خوبت شد اقا شایان، داشتم واسه اش خط و نشون می کشیدم که از زیر میز یه چیزی بهم نشون داد. نگاه کردم دیدم دفتر خاطراتم دستش ِ، بعد هم بلند شد و گفت:
_ممنون، صبحانه خیلی خوبی بود، من برم که خیلی کار دارم، خاتون کاری ندارید؟
خاتون هم بلند شد گفت:
_ منم سیر شدم بیا کارت دارم شایان.
باهم رفتن بیرون. منم یواش بلند شدم ببینم اینا کجا میرن که رفتن تو اتاق خاتون، در رو هم بستن.
_ اِ اِ اِ... این کی دفتر منو پیدا کرد؟ من که همش با این بودم. ببین تورو خدا پسر بی ادب رفته پیدا کرده ها.
با خودم فکر کردم که چیکار کنم این شایان هم ادب بشه، هم تلافی کارش رو در بیارم. حالا خدا کنه نخونده باشه، وای بد بخت شدم رفت، تو سالن هی بالا وپایین می رفتم که چیکار کنم؟
با خودم گفتم :الان دفترم دستشه، هر کاری بخوام بکنم باید الان انجام بدم. اوهوم، دارم برات اقا شایان.
بالاخره از اتاق خاتون اومد بیرون این اقا شایان، تا منو دید چشماش برق زد و دفتر تو دستش رو محکمتر چسبید.
شایان با خنده ای که سعی داشت کنترش کنه گفت:
_ چرا اینجا وایستادی سها؟
رفتم نزدیکش و گفتم:
_من چرا اینجا وایسادم؟ بیا بیرون تا بفهمی چرا اینجام.
یه طوری وایستاده بودیم انگار می خواستیم دوئل کنیم، اون یواش یواش به طرف پله ها نزدیک می شد منم، به شایان نزدیک می شدم.
از بین دندونام گفتم:
_ بدش به من.
شایان ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ نمی دم، بذار بخونم بعد می ذارم سر جاش.
_تو غلط می کنی که می خوایی بخونی، اگه خوندنی بود می گذاشتم تو کتابخونه تا همه بخوننش، با زبون خوش می گم بدش به من.
شایان بازم خندید و گفت: نچ، من فرق می کنم.
شایان پاش رو گذاشت رو اولین پله...
_هیچ فرقی نمی کنی.
یهو شایان دوید به طرف پله ها و منم دنبالش، ستایش داشت می اومد پایین که شایان اون رو ندید وخورد به ستایش و سقوط آزاد افتاد جلوی پای من، منم دستم رو گرفتم به نرده پله که نیافتم زمین، شایان چپ شده بود داشت منو نگاه می کرد، منم دفتر رو از دستش گرفتم و گفتم:
_هر کی با سها در افتاد ور افتاد اقا شایان، اینو یادت رفته؟
یه لگد به پهلوش زدم و امدم پایین، اونم با دست پهلوش رو گرفت. یه نگاه به ستایش کردم دیدم اونم افتاده زمین و داشت بلند می شد و زیر لب غر می زد
_باز شما عین سگ و گربه شدین، چیکار می کنید آخه؟
_همش تقصیر شایان بود، اونو دعوا کن.
شایان: سها شانس آوردی، دفعه دیگه این طوری نمیشه.
برگشتم طرفش وگفتم: دفعه دیگه ای در کار نیست.
ازش دور شدم و رفتم اشپزخونه، فندک رو برداشتم و رفتم تو حیاط ، دفترم رو باز کردم و فندک رو روشن کردم.
اولین برگ دفترم رو اتیش زدم. اتش همین طور برگه های دیگه رو هم در بر گرفت و کل دفترم با آتش روشن شد. داشتم فکر می کردم به حرفایی که با مادرم تو این دفتر زدم. به روزهای غمگینی که می خواستم اون کنارم باشه و نبود؛ و من تنهاییم رو با این دفتر قسمت کردم.
درسته ستایش گفته بود مامان اونی که فکر می کنی نبود، ولی من تو ذهنم همون مادری رو ساخته بودم که خودم می خواستم . اشک راهش رو از چشمام باز کرد و خودش رو به پایین انداخت. یکی دست گذاشت رو شونم. برگشتم دیدم شایانِ و ستایش هم کنارش بود.
شایان: من نمی خواستم ناراحتت کنم . فکر نمی کردم که این طوری به دفترت حساس باشی.
_ولش کن باید یه روزی این کار رو می کردم اون روز شد امروز، بی خیال ...
از کنارشون رد شدم و رفتم تو اتاقم. ناراحت بودم، نه به خاطر اینکه شایان باعث شد اینکار رو بکنم ، به خاطر همه چیزایی که نوشته بودم و به خاطر اینکه مادرم رو ندیدم. حالا دیگه حتی نشونه ای ازش هم تو زندگیم نبود ، یه مدت تو اتاقم موندم و فکر کردم .
آخرش خودم رو راضی کردم. گفتم، اشکال نداره کاری که شده، همیشه این طوری بودم، زود ناراحتی هام رو فراموش می کردم، از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین دیدم ستایش و شایان جلوی تی وی نشستن، منم یواش یواش رفتم جلو و یه پــــــــــــــــــــــــ ــــــخ کردم و اونا هم از جاشون پریدن.
ستایش که به این کارام عادت داشت سریع برگشت و گفت:
_ بیا شایان، نگفتم خودش بر می گرده.
شایان که رنگش پریده بود گفت:
_ بیا بشین سها که برات دارم...
این برات دارم یعنی یه تلافی بزرگ.
رفتم کنارشون نشستم و دیدم تو دست شایان یه دی وی دی از یه فیلم ترسناکه.
وای نــــــــــــــــــــــــ ـــــــه.
ندا
ساعت تقریبا دو و نیم بود که ستایش منو جلوی خونه پیاده کرد. کلید انداختم و درو باز کردم. داخل حیاط سکوت بود و سکون. فقط چند تا چراغ باغچه ای کوچیک حیاط رو روشن کرده بودن. اضطراب دیر اومدن و بیرون موندن از خونه تا این ساعت، مضاف بر سرما و تاریکی، یه دلهره ای به جونم انداخت، که عیش اون شب از یادم رفت.
آروم به سمت خونه قدم برداشتم، خدا رو شکر بوت های پاشنه بلندم پام نبود، در هال رو که باز کردم، موجی از گرما، یخ تنم رو باز کرد، هوای خونه گرم و آروم بود.
تنها نور خونه، دو تا آباژور هال بود و تنها صدای حاکم، تیک تاک پاندول بزرگ ساعت. خدا رو شکر کردم که همه خواب بودن. نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله ها راه افتادم.
پله دوم بودم که صدای بابا از پشت سر میخکوبم کرد:
_تا الان کدوم قبرستونی بودی؟
صداش آروم بود، ولی از خشم می لرزید. خوب حس می کردم که داره از بین دندوناش حرف می زنه، کاری که همیشه موقع عصبانیت می کرد.
آروم برگشتم سمتش و گفتم:
_ سلام.
صدام اینقدر خفه بود که خودم به زحمت شنیدم. بابا جلوتر اومد و تا کنار پله ها ایستاد. من هنوز دو تا پله ازش بالاتر بودم. دستاشو به کمرش زده بود، یقه پیراهنش باز بود.چشمای سرخ عصبانی شو به صورتم دوخت و گفت:
_سلام و مرگ! میگم کدوم گوری بودی تا این موقع شب؟ هان؟
چنان با فریاد این جمله رو گفت که مو به تنم سیخ شد. آروم گفتم:
_جایی نبودم به خدا! با دوستام…
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت:
_با دوستات بودی یا اون پسره ی هیچی ندار ابله؟ با کدوم دوستات بودی که تا این وقت شب باید می موندی؟ تو کدوم جهنم دره ای سر می کردی که این ریخت و قیافه اته؟
نفسم به شماره افتاد. مگه قیافه من چطور بود که بابا… من حتی وقتی که اون می خواست زیاد آرایش نمی کردم، که حالا به میل خودم لباس و آرایش کرده بودم. حالا بابا منو به چی متهم می کرد؟
دهن باز کردم که حرف نگفته امو قطع کرد و گفت:
_ فکر کردی با اون لات بی سر و پا بگردی همه چی خوب و عالیِ؟ به چی می خوای برسی لعنتی؟ اون عوضی چی داره که تو تا این موقع پیشش موندی؟ چرا نمی خوای بفهمی نگه داشتن تو تا این ساعت پیش خودش هیچ معنی نداره جز…
نفهمیدم این فریاد چطور از گلوم خارج شد. فقط فهمیدم یهو یه چیزی از درونم جوشید و باعث این فریاد شد.
_کدوم گوری بودم بابا؟ هان؟ چرا فکر می کنی جایی بودم که در شأنم نیست؟ چرا فکر می کنی پیش اون سروش لعنتی بودم؟ چرا فکر می کنی؟! ازش بدم میاد، از سروش، از اون بهزاد لعنتی، از همه مردا، از شمام بدم میاد! از همه تون بیزارم، فقط دوست دارین آزارم بدین. شما با اون بهزادتون، با اون حرفای احمقانه اش، شمایی که فک می کنین من با یکی که اینقدر از خودم بزرگترِ خوشبخت میشم، شمایی که خوبی منو نمی خواین فقط منافعتون براتون مهم ِ، فک می کنین من خلق شدم برای گروکشی؛ گروکشی از مامان که منو نگه دارین و برای اون خط و نشون بکشین که دیدی من ندا رو دارم، من بردم! گروکشی از بهزاد که اگه دخترمو می خوای باید به نفعم کار کنی، گرو کشی از همه! از سروش متنفرم که اینطور داغونم کرده، از همه شما متنفرم...
بابا یه قدم اومد بالا، زل زد تو چشمام. چشماش دیگه سرخ نبود در عوض چشمای من مثل ابر بهار می بارید. اصلاً نفهمیدم کی گریه ام گرفت؟ نفهمیدم کی اشک اینطوری صورتم رو پوشوند؟ فقط می دونستم که بغضم، همراه حرفای چندین ساله ام فوران کرد.
نگاه بابا یه رنگی داشت، چیزی که من هیچ وقت ندیده بودم و درکش نکرده بودم. وقتی روبروم ایستاد، گفتم الانِ که کشیده رو بخوابونِ بیخ گوشم. ولی اون فقط نگاه کرد! نگاهشو بین چشمام می لغزوند، انگار می خواست دنبال یه تأیید برای حرفام باشه، یه تأیید برای راست یا دورغ بودنش.
نمی دونم چرا حتی تو اون لحظه احساس کردم که نمی تونم باورش کنم. هیچ وقت نتونسته بودم حس پدرانه اشو تا این حد انکار کنم. انگار این بدبینی و حقارت امشب با تمام قدرت تو وجودم انقلاب کرده بود! به نرده راه پله چنگ زدم و با صدایی که از فریاد و بغض خش دار شده بود آروم گفتم:
_دیگه تموم شد بابا، خیالتون راحت، سروش برام مرد! بهزادم مرد! همه مردن، دیگه ندا تنها شد!
و پله ها رو به سمت اتاقم دویدم!
خودمو داخل اتاقم پرت کردم، مث بچه ها می نالیدم و بینی مو بالا می کشیدم. پالتومو در آوردم و پرتش کردم یه گوشه، بوت هامم یه گوشه دیگه و بدون اینکه لباسمو در بیارم، خودمو انداختم تو تختم و اینقدر زار زدم تا بیهوش شدم!
***
با صدای خروس از خواب پریدم. چند لحظه طول کشید تا بفهمم صدا از کجاست! دستمو روی پاتختی کشوندم و موبایلمو برداشتم تا آلارمشو خفه کنم. اَه چرا هر روز یادم می رفت زنگ آلارمو عوض کنم که اینطور صدای خروس نده برام!
به زحمت تو رختخواب نشستم، سرم از خستگی گیج می رفت. موهام آشفته و ژولیده صورتم رو پوشونده بود. به گوشیم که تو دستم بود نگاه کردم، ساعت نه و نیم بود. خدایا یازده کلاس داشتم، ای کاش یه چرت دیگه بخوابم. ولی می دونستم سرم به بالش برسه تا لنگ ظهر خوابم.
از جام بلند شدم و نق نق کنان به سمت دستشویی رفتم. قیافه امو که توی آینه دستشویی دیدم نزدیک بود قالب تهی کنم! موهام به طرز وحشتناکی به هم ریخته و ژولیده بود، آرایش نقره ای دیشب رو صورتم وا رفته بود، چشمام اینقدر پف کرده و قرمز بود که بی اختیار یاد گریه شب قبل افتادم. پس بی خود نبود اینقدر کسل بودم. لباس تنم همون پیراهن نوک مدادی اسپرتم بود که به طرز وحشتناکی چروک شده بود.
نفس عمیقی کشیدم، نه این قیافه درب و داغون با یه دست و رو شستن درست نمی شد، پریدم تو حمام و یه دوش سر سری گرفتم.
بعد از حمام آماده شدم برم دانشگاه، حوصله نداشتم به خودم برسم، ولی مجبور شدم یه کم آرایش کنم، چون چشمام هنوزم پف کرده بود. وسایلم رو برداشتم و رفتم پایین.
هنوز وقت بود و من عجیب حس پیاده روی داشتم. موبایلمو در آوردم تا به صدف تل بزنم، که تو دستم زنگ خورد. خودش بود، حلال زاده. عجیب بود که از صبح مث خروس بی محل زنگ نزده بود.
گوشی رو جواب دادم و گفتم:
_ چه عجب امروز ساعت نشدی!
صدف با صدای گرفته ای گفت:
_سلام!
یا خدا؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده بود این مؤدب شده بود؟ گرچه منم حوصله کل انداختن باهاش نداشتم. گفتم:
_ سلام... چی شده مؤدب شدی؟
صدف گفت:
_خونه ای؟
گفتم:
_آره، ولی داشتم می اومدم بیرون!
صدف گفت:
_به این زودی؟ تازه ده و بیست دقیقه است، یازده کلاس شروع میشه.
نمی دونم چرا اینقدر صداش گرفته و بی حال بود؟ شاید با دانیال بحثش شده بود؟ به هر حال خودم اینقدر بی حوصله بودم، که حس نداشتم دلیل ناراحتی اون رو بدونم. گفتم:
_می خواستم پیاده برم، با مترو و اتوبوس، حوصله رانندگی تو این ترافیک رو ندارم.
یه لحظه صدف سکوت کرد و بعد دستپاچه گفت:
_چیزی شده ندا؟
از این لحن حرف زدنش تعجب کردم گفتم:
_قرار بود چی بشه؟ همون جریانات و بحثای همیشگی، دعوا، مرافعه، خسته شدم صدف!
صدف دوباره مکث کرد، بعد با تردید گفت:
_سروش؟
نمی دونم چرا امروز اینجوری حرف می زد؟ سر بسته و مبهم.بی حوصله گفتم:
_سروش سروش سروش... هر کی از بام میفته پای سروش میشکنه، انگار من تو زندگیم غیر سروش دردی ندارم، انگار مشکل زندگی من فقط سروشه، بره به درک! دیگه برام مهم نیست چی به سرش میاد!
یه لحظه ته دلم از این حرف لرزید. چرا باید سروش یه دفعه اینقدر برام بی اهمیت می شد؟ چرا باید بهش بی توجه می شدم؟ هنوز امید داشتم که بتونم با کاراش و رفتاراش کنار بیام. اینقدر بدبخت و تنها شده بودم، که بخوام به آدمی مث سروش چنگ بزنم، که برای خودم نگهش دارم؟ آیا واقعا عشق واقعی زندگی من سروش بود؟ اصلاً اسم این احساس عشق بود یا وابستگی؟ یا بیچارگی؟
صدای صدف تو گوشم نشست که گفت:
_نـــــــــــــدا ! حواست کجاست؟ مُردی؟ صدامو می شنوی؟
راست میگفت، انگار خواب رفته بودم.سرمو تکون دادم و بی حال گفتم:
_ آره می شنوم! دیگه به پیاده روی هم نمی رسم، باید با ماشین بیام.
صدف گفت:
_صبر کن من میام دنبالت. نمی خواد ماشین برداری، من دارم میام!
خواستم بگم بی خیال این کلاس شدم، که قطع کرد! ای خدا، به اندازه کافی مغز خودم به هم ریخته بود، حالا باید رفتار عجیب و غریب اینم تجزیه و تحلیل می کردم. حسم بهم می گفت این امروز یه چیزیش شده و نمیگه. ولی برام مهم نبود! تا حالا اینقدر نسبت به اطرافیانم، مخصوصاً صدف، بی اهمیت نشده بودم. اما نمی دونم، انگار احساس در وجودم مرده بود، دیگه هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود!
یه ربع بعد صدف در خونه بود، پس درست حدس زده بودم! از قیافه اش می بارید یه چیزیش شده و حرف نمی زنه. منو که دید به زور یه لبخند نصفه نیمه تحویلم داد و گفت:
_سلام، به موقع اومدم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
_آره، گرچه اومدن نیومدن برام مهم نبود، می خواستم خونه نباشم وگرنه حوصله دانشگاه و کلاس و اراجیف صد من یه غاز استادا و دانشجوها رو نداشتم!
صدف نگام کرد و گفت:
_چرا؟ باز چی شده؟
بغض آلود گفتم:
_با بابام حرفم شده.
صدف مهربون گفت:
_واسه چی؟
گفتم:
_سر مهمونی، سر سروش...
هنوز حرفم تموم نشده بود که چرخید سمتمو گفت:
_مهمونی؟ سروش؟
اخم آلود گفتم:
_ آره؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟ مگه من و بابام غیر از سروش سر چیز دیگه ای هم با هم بحث می کنیم؟ دیشب با دوتا از دوستام رفتم مهمونی، وقتی اومدم یه قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین، الکی همه چی رو ربط می ده به سروش!
صدف با تعجب گفت:
_کدوم دوستات؟
_نمی شناسیشون، دخترای یکی از دوستای بابان.
انتظار داشتم صدف به خاطر دوستای جدیدم سین جیمم کنه، ولی نکرد.
فقط آروم گفت:
_ سروشم باهات بود؟
تلخ نگاش کردم و گفتم:
_ مگه من هر قبرستونی میرم باید اونو با خودم ببرم، اَه! تو هم مثل بابا فک می کنی سروش همه جا آویزون منه!!!
صدف نفس عمیقی کشید و به روبه رو خیره شد.بی حوصله گفتم:
_ اگه دلت خواست یه کم پاتو رو اون گاز بیشتر فشار بده، یه ربع دیگه کلاس شروع میشه.
صدف انگار تازه به خودش اومده باشه گفت:
_هان؟ باشه!
دیگه از گیج بازیاش کلافه شده بودم.گفتم:
_تو معلوم هست چه مرگتِ؟ از صبح تا حالا گیج می زنی؟ چت شده؟
صدف گفت:
_ هیچی بابا! چرا یهو پاچه میگیری؟
گفتم:
_ آخه هر چی بهت میگم اصلاً تو باغ نیستی، حواست یه جا دیگه ست.
نمی دونم چرا الکی عصبانی شده بودم و داشتم سر صدف خالی می کردم.
صدف همینطور که به روبرو خیره بود، گفت:
_با دنی حرفم شده، همین!
یه کم خیالم راحت شد، هر چند درست نبود، اما نمی دونم چرا بی خودی دلشوره گرفته بودم.آروم گفتم:
_تو دیگه چرا؟
دوباره همون نگاه گیج رو بهم انداخت و گفت:
_یعنی چی چرا؟ من حق ندارم با دنی بحثم بشه؟
نمی دونم چرا اینطوری شده بودم، حرف زدن برام سخت شده بود، سکوت کردم.صدف گفت:
_ ندا من نگرانتم، چرا تکلیفت رو با سروش معلوم نمی کنی؟
نگاش کردم و گفتم:
_چکار کنم؟ پسره مغرور یه قدم بر نمی داره که دل من خوش بشه! خسته شدم، حتی وقت دعوا هم توقع داره من منت کشی کنم، اصلاً امیدم رو به سروش از دست دادم صدف، باور می کنی؟ دیگه نمی تونم بهش اعتماد کنم.
صدف گفت:
_ خب چرا؟
نمی تونستم بهش بگم چون سروش مهربون و پاک و دوست داشتنی من، می خواست بهم دست درازی کنه، نمی تونستم بگم اون شب که قالتون گذاشتیم و رفتیم دور دور، به کجا ختم شد، نمی تونستم بگم!
با صدای صدف به خودم اومدم:
_ اینقدر فکرشو نکن، بالاخره درست میشه، پیاده شو!
تازه فهمیدم رسیدیم دانشگاه! نگاهش کردم، تو چشاش یه غمی بود، ولی لباش می خندید. دلم سوخت که چرا در مورد دنی بیشتر ازش سوال نکرده بودم. اون بیچاره هم با دنی حرفش شده بود، ولی من فقط تو فکر خودم بودم.
خیز برداشتم و گونه اشو بوسیدم و گفتم:
_ صدف خیلی ماهی به خدا!
صورتشو پاک کرد و گفت:
_ بپر پایین، باز خودشو لوس کرد، برو بابا دیر شد کلاسمون!
ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کرده بود، سلانه سلانه دوتایی مون به سمت کلاس راه افتادیم، این اولین بار بود که هر جفتمون لال شده بودیم و حرف نمی زدیم، صدف تو حال خودش بود و منم تو حال خودم، غرق افکارم بودم، که یهو با یه صدای جیغ یکه خوردم.
سهیلا شهابی بود که با دیدن من جیغ کشیده بود، وای که من چقدر از این بدم میومد! نمی دونم این که تو دانشگاه اینطوری می گشت، بیرون چه قیافه ای درست می کرد واسه خودش؟! تا حالا چند بار تذکر گرفته بود، یه بارم کارت دانشجویی شو گرفته بودن، ولی با گریه و زاری و التماس و تعهد پس گرفته بود!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم. سهیلا اندام لاغر و چوب کبریتش رو به سمت ما حرکت داد و از همون دور گفت:
_وای ندایــــــی! کوجایی تو دخمـــــل!
اَه چقدر از این حرف زدنش بدم میومد! سرد گفتم:
_منتظرم بودی سهیلا جون؟
صدف دستمو گرفت و گفت:
_سهیلا بذار بعد کلاس، ما عجله داریم.
دست صدف چه سرد بود! نگاهش کردم، رنگشم پریده بود! یه حس غریب بهم می گفت اتفاقی افتاده یا داره می افته! آروم گفتم:
_کاری داری زود بگو سهیلا که به کلاسم برسم.
صدف خواست چیزی بگه که سهیلا طوطی وار گفت:
_ چه خبر از مهمونی؟ ما دیشب زود جیم شدیم، نفهمیدیم چی شد. امروز از بچه ها شنیدم که طفلی سروشو بردن!
دنیا دور سرم چرخید. چشمای حیرونم رو از صورت بزک شده و عروسکی سهیلا به سمت صدف چرخوندم و گفتم:
_ سروش رو بردن؟
صدف چنان نگاه غیظ آلودی به سهیلا انداخت که خفه شد، بعد هم دست منو کشید و به سمت کلاس برد. مثل یه عروسک بی جان دنبالش راه افتاده بودم. یه جمله تو سرم تکرار می شد:
" سروش رو بردن"
یه دفعه انگار مغزم فرمون داد، وسط محوطه ایستادم.آروم و زیرلب گفتم:
_ صدف، سروشو کجا بردن؟
صدف نگاه پر استرسش رو به من دوخت و گفت:
_هیچی بابا، این سهیلا رو که می شناسی، چرند میگه، دختره لابد باز دیشب تو پارتی یه چیزی زده توهم زده!
اما چیزی تو سرم صدا می کرد. نگاه مضطرب و نگران صدف، حرفای سهیلا که می گفت سروش رو بردن.
_ کجا بردن؟!
این جمله ای بود که از دهنم با فریاد خارج شد. چند نفر برگشتن و نگاهمون کردن. صدف نگاه دستپاچه ای به اطراف انداخت و دستمو کشید به سمت یه نیمکت و نشوندم. من همینجور مبهوت روی چشمای صدف زوم کرده بودم. صدف سعی داشت نگاهشو از من بدزدِ ولی من مصرتر نگاهش می کردم.این بار بغض آلود و خفه گفتم:
_ صدف تو می دونی، به خدا می دونی، بهم بگو چی شده؟ سروش دیشب پارتی بوده؟ گرفتنش؟
صدف فقط به علامت تأیید سر تکون داد، صدام خفه بود و نفسم خفه تر. به زور حرف می زدم:
_چیزی خورده؟ ...قرص؟.... مشروب؟
صدف نگاهشو دزدید.گفتم:
_ یه بار دیگه هم که گرفته بودنش. خب این که چیزی نیست. مگه نه صدف. میاد بیرون، پس چرا تو اینقدر داغونی؟ سهیلا چی می خواست بگه؟
صدف فقط به زمین زل زده بود.یهو یه جیغ از ته گلوم در اومد:
_ دِ لعنتی حرف بزن دیگه!!!
باز همه به سمت ما چرخیدن. صدف وحشت زده به سمتم چرخید و گفت:
_هیـــــــــــــس! ندا چه خبرته؟ چرا داد می زنی؟
و آروم بازومو نوازش کرد.دستشو پس زدم و گفتم:
_یا میگی چی شده یا همین الان میرم از سهیلا می پرسم!
صدف آب دهنشو قورت داد و گفت:
_ هیچی، چیزی نشده که! سروشو گرفتن. همین!
لجوجانه زل زدم تو چشماش و گفتم:
_چه غلطی کرده که گرفتنش؟ عرق؟ قرص؟ مواد؟
صدف آروم سرشو به نشونه نه تکون داد، تمام تنم عرق سرد نشست، زیر لب گفتم:
_با دختر؟
نمی دونم چرا یهو این کلمه به مغزم خطور کرد و بعد به لبم اومد. نمی دونم چرا باور کرده بودم که تو زندگی سروش، غیر از من خیلی های دیگه ام هستن! از همون روز که دکمه های لباسش رو پیشم باز کرد و گریه های منو ندید، از همون روز که پرده حرمت رو بینمون درید، این حس رو داشتم و انکارش می کردم. اما اون لحظه بی هیچ عذاب وجدانی این حرفو زدم. شاید می خواستم با خودم و احساسم اتمام حجت کنم!
نگاه صدف پر از دلسوزی و ترحم بود. گفتن حقیقت برای اون سخت تر از شنیدنش برای من بود. و در جواب سوالم، فقط سرش رو به علامت تأیید تکون داد!
تموم شد! آب پاکی رو ریخت رو دستم. این بود شخصیت سروش که منو اسیر خودش کرده بود. این بود هوس افسارگسیخته اون که من رو هم هدف گرفته بود. این بود احساس له شده و روح تحقیر شده من!
دهنم خشک شده بود. لبام از هم باز نمی شد. بغض نداشتم. حال گریه هم نداشتم. اینقدر به خاطر سروش اشک ریخته بودم که دیگه احساسی برام نمونده بود. فقط این جمله تو سرم تکرار می شد:
" سروش رو با دختر تو مهمونی گرفتن"
و تکرارش بر لبم جاری شد:
_سروش رو با دختر تو مهمونی گرفتن. خب چیزی نیست که، همیشه پارتی هاشون مختلط بوده، چیه؟ داشته براش پیک می ریخته، فوقش داشتن با هم می رقصیدن، مهم نیست که، سهیلام اونجا بوده، همه اونجا بودن، من نبودم، من ندیدم، نمی دونم!
مث دیوونه ها فقط حرف می زدم و سروش لعنتی رو توجیه می کردم. صدف بغلم کرد، صورتش خیس بود.با التماس بهش گفتم:
_صدف بگو... بگو خلاصم کن.
صدف همچین زار می زد که انگار دانیال رو گرفته بودن.میون گریه گفت:
_ندا من... من نمی خوام ناراحتت.. ناراحتت کنم..
سرد گفتم:
_بگو!
صدف میون هق هقش گفت:
_با همیشه فرق داره ندا... مهمونی... بدتر از همیشه بوده. سروشم.... تو یکی از اتاقا... غافگیر شده!!!
و گریه از دستش در رفت. صدف هق هق می کرد و من فقط مثل بهت زده ها نگاش می کردم. اون به من گریه می کرد؟ به عشق اول و آخر دوستش که پر پر شد؟ که خودش آب پاکی این عشق رو، روی دستم ریخته بود؟ که چی؟
صدف شونه هامو تکون میداد که به خودم اومد. لبام خشک بود. چشام می سوخت.آروم گفتم:
_ای کاش مرده بودم! ای کاش سروش مرده بود صدف، ای کاش مرده بود صدف... ای کاش...
و ردی داغ گونه ام رو سوزوند. اشکایی که انگار داغی دلم رو، جگر سوخته ام رو فریاد می زد. اشکایی که نه از غم از دست دادن سروش بود، که از دل ساده و نفهمم بود. که چرا درکش نکرده بودم؟! چرا نفهمیده بودم که سروشم منو به بازی گرفته؟! چرا عشقش برام جذاب بود و احساس واقعی اش رو نفهمیدم؟! هق هق نمی کردم. زار نمی زدم. فقط اشک بود که رو گونه ام می غلتید.
صدف اشکاشو پاک کرد و گفت:
_ندا؟ ندا یه چیزی بگو؟ ندا جونم!
و من فقط آروم گفتم:
_می خوام برم خونه.
صدف دوباره مصرانه اشکاشو پاک کرد و گفت:
_بیا بریم. خودم می برمت. بیا خانومی!
زیر بازومو گرفت. مثل خواب زده ها فقط دنبال صدف راه افتاده بودم. منو مثل یه بچه نشوند تو ماشینش و خودش پریدسریع سوار شد. می لرزیدم! صدف بخاری رو زیاد کرد، ولی لرزش من از سرما نبود. از تحقیر بود! از حس تلخ سادگی! از احساسی که فکر می کردم عشق بود. سروش و همه خاطراتش توی مغزم در حال دفن بود و من با هر قطره اشک، خاک روی گور خاطرات سروش می ریختم!
صدف بازومو ناز کرد و گفت:
_ندا جون رسیدیم!
کی به این خونه سرد و خالی رسیده بودیم؟ خونه پدری؟ خونه عشق و امیدم که خالی از هر احساسی بود برام؟ کی رسیده بودیم؟
آروم پیاده شدم. صورت خیسم از ضربات باد می سوخت. صدف زنگ درو زد و من با خودش برد داخل. پله ها رو یکی یکی مثل یه مرده متحرک طی کردم. نگاه خیره خدمتکار برام مهم نبود. صدف منو برد داخل اتاقم. پالتو و مقنه امو در آورد.نمی دونم چی شد که گفتم:
_صدف برو!
صدف خیره نگام کرد. آروم گفت:
_ندا من نگرا...
نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم:
_برو صدف.. خواهش می کنم برو. می خوام تنها باشم!
صدف سرش رو پایین انداخت و لب زیرینش رو گزید.چند لحظه طول کشید تا گفت:
_به چیزی احتیاج نداری ندا؟
خفه و بغض آلود گفتم:
_هیچی!
صدف خواست چیزی بگه ولی حرفش رو خورد و آروم گفت:
_بای ندا!
و آروم از اتاق بیرون رفت. من رد رفتنش رو گرفتم. در اتاقو بست. صدای پاش که راهرو و بعد پله ها رو طی می کرد. حتی صدای در ورودی و بعد بسته شدن در حیاط رو هم شنیدم. صدای ماشینش و بعد از اون صدای تنهایی خودم بود که به شدت اتاقم رو پر کرده بود فریاد می کشید.
یه حجم سنگین سینه امو پر کرده بود. یه درد، یه زخم! چیزی از درونم می جوشید. یه حس تلخ. یه حس پر از حقارت. پر از تنهایی. از این سکوت متنفر بودم. از این دیده نشدن، از این خونه، این هوا، این دل بیچاره و بدبختم. این سادگیم!
زیر لب گفتم:
_ای خدا!
و بعد دوباره نالیدم:
_ای خدا !!!
و ناگهان فریاد بود که از سینه ام خارج می شد:
_خدایـــــــــــــــــــــ ــــــا!
گریه و ناله با تمام شدت سکوت اتاقم رو پر کرد! فریاد می زدم و می نالیدم. از خودم. از تنهایی ام می نالیدم. اشکام سر می خورد رو گونه ام و بی رحمانه می ریخت و می تازوند به روح و پیکرم. صدای کسی از پشت در اومد:
_خانوم؟ ندا خانوم حالتون خوبه؟
با همون حال نالیدم:
_دست از سرم بردارین! چرا نمی ذارین راحت باشم. می خوام داد بزنم. فریاد بزنم. چرا راحتم نمی ذارین؟
دستمو گرفته بودم به گلوم. می خواستم خودمو خالی کنم. اما یه چیزی از درونم می جوشید یه احساس تلخ که نمی ذاشت خالی بشم. هر چی بیشتر زار می زدم بیشتر احساس بیچارگی و تنهایی بهم دست می داد. خسته بودم اما همچنان می نالیدم. کم کم فریادم تبدیل به ناله شد و ناله هام، تبدیل به اشکهایی که بی صدا فرو می چکید. نمی دونم ساعت چند بود که در اتاقم زده شد. با اوقات تلخی گفتم:
_چیه؟
مستخدم گفت:
_خانوم ساعت سه شده. نمیاین ناهار.
گفتم:
_نمی خوام!
حرفی نزد و رفت. اینام بی احساس شده بودن. بود و نبود من براشون مهم نبود. مهم نبود من خیر سرم خانوم این خونه ام. مهم نبود که یه دختر تو این خونه یه گوشه نشسته و از درد تنهایی اش زار می زنه. مهم نبود که من هستم. همیشه همینطور بود. من پست ترین فرد این خونه بودم.
آروم روی تختم نشستم. سرم گیج می رفت. زانو هامو بغل کردم. چرا احساس می کردم توی این خونه غریبم؟ چرا حس نمی کردم اینجا مال خودمه؟ متعلق به خودمه؟ چرا اینقدر تنها و حقیر بودم؟ یعنی این احساس تنهایی فقط به خاطر رفتار سروش باهام بود؟
نه!من همیشه این حسو داشتم. همیشه حس می کردم بی کسم. کسی رو ندارم. همین حس بود که باعث وابستگیم به سروش شد. حسی که فکر می کردم اسمش دلبستگیه ولی من فقط به سروش عادت کرده بودم. حالا که وجود سروش به تمام معنا بهم ثابت شده بود دیگه حتی اون وابستگی رو هم بهش احساس نمی کردم. دیگه کسی به اسم سروش تو زندگیم نبود.
دوباره یه قطره اشک رو گونه ام لغزید! اَه لعنتی! چرا اینقدر بغض داشتم؟! چرا اینقدر می باریدم؟ چرا نمی تونستم خودمو آروم کنم؟
بینی امو بالا کشیدم. دور تا دور اتاق بزرگمو از نظر گذروندم. سرویس خواب سفید. میز توالت و دو تا کمد بزرگ. میز تحریرم. خرسای عروسکی که سروش برام خریده بود. از همه اشون بدم میومد! از همه اتاقم! از همه اطرافم بدم میومد.
ای خدا چرا همه چیز اینطوری منو می خورد؟! چرا حالم خوب نمی شد؟! چرا اینقدر خراب و داغون بودم؟!
صدای بابا تو سرم تکرار می شد:
" با اون پسره ی ابله هیچی ندار بودی؟ "
و صدای سروش روشو می پوشوند:
" وقتی زنم بشی بابات دیگه نمی تونه کاری کنه"
نگاه پر از شهوتش حالم رو به هم می زد. دلم زیر و رو می شد. دویدم سمت دستشویی و محتویات معده خالی مو بیرون ریختم و دوباره مث بچه ها زار زدم. آب می پاشیدم به صورتم. همه تنم خیس شده بود اما حالم خوب نمی شد. از موهام آب می چکید و اشکم بند نمی رفت. از دستشویی اومدم بیرون و همونجا روی زمین چمباتمه زدم کنار دیوار. نمی دونم چقدر تو اون حال موندم. خسته و وارفته کنج دیوار.
ساعت اتاقم نه شب رو نشون میداد! کی شب شد که من نفهمیدم. فکرم خالی شده بود. اینقدر خسته و درمونده بودم که فقط کنار دیوار رها شده بودم و به یه نقطه زل زده بودم.یه نقطه که منتهی می شد به یه چمدون بزرگ و سیاه! یه چمدون که کنار اتاق آروم گرفته بود! اما انگار تازه وجودش رو درک می کردم. تازه نگاهم چمدون رو دیده بود.
بلند شدم و با پاهایی که از ضعف و خستگی لرزون شده بود، به اون سمت اتاقم رفتم. به سمت چمدون سیاه! نشستم و لمسش کردم. انگار وجودش حقیقت نداشت. انگار تو خواب بود که می دیدم.
ناخواسته بلند شدم و کنار کمدم رفتم. در کمد رو باز کردم و چمدون خودم رو کشیدم بیرون. یه چمدون مثل همون، ولی سرمه ای، بزرگ و جادار! اونقدر جادار که برای یه سفر طولانی بشه توش لباس و وسایل ریخت. اونقدر جادار که بتونه جسارت و منو تو خودش جا بده و منو با خودش ببره! اما نه اونقدر جادار که بتونه تنهایی منو تو خودش جا بده. تنهایی من توی همین خونه می موند. دفن می شد. تنهایی من باید می مرد. تنهایی من منحصر به زندگیم با سروش و بابا و بهزاد بود. تنهایی من مال اینجا بود!
دستم داخل کشوها و کمدها می چرخید و هر چی که به دستم میومد بدون فکر و نامرتب توی چمدون تلنبار می شد! دیگه چیزی تو کمدها و کشوهام نمونده بود. من به یه تل لباس و وسایل خیره شده بودم که در هم و برهم توی چمدون جا گرفته بود. زیپ چمدون رو بستم و کنار اون یکی چمدون گذاشتم.
موبایلمو در آرودم و به ستایش اس ام اس زدم:
_سلام عزیزم. همه چیز آماده است. خیالت راحت. من چمدون رو به موقع می رسونم!
هیچی از خودم نگفتم. چرا؟ نمی دونم. شاید این موضوع حتی برای خودمم غیر منتظره بود. ولی دلیل این آرامش و احساس سبکی رو نمی دونستم. نمی فهمیدم چرا اینقدر آرومم؟ شاید برای این بود که دیگه نمی خواستم دلواپس باشم!
زیر پتو خزیدم و آروم چشمامو روی هم گذاشتم! فردا روز بزرگی بود!