ستایش

_سهــــــــــا ، شایــــــــــــــــان ، زود باشین دیر شد، باید دنبال ندا هم بریم.
مثل همیشه من حاضر و اماده پایین بودم و منتظر اقا شایان و سها خانوم.
توی اینه قدی راه رو خودم رو دیدم
یه تاپ بنفش پوشیدم که با رنگ سفید پوستم به جنگ هم رفته بودن
یه جین مشکی و کفش پاشنه بلند عروسکی هم کامل کننده تیپم بود
موهامو صاف کردم با یه آرایش ملایم ، همیشه دوست داشتم ساده بگردم، از اینکه تو چشم باشم بیزار بودم، هر چند با همین سادگی هم تو چشم بودم، ولی بازم بهتر از این که خودم رو مثل دلقک کنم و رژه برم.
با فکر دلقک شروع کردم جلوی اینه ادا و اطوار در اوردن...
لباموغنچه می کردم، چشامو چپ می کردم، زبونم رو در می اوردم و خیلی کارای دیگه که بهتره نگم.
صدای پای شایان رو شنیدم که از بالا داره میاد، نکنه منو دیده باشه...
شایان: اخی... ستایش فکر کنم امشب به جای پارتی بهتره ببرمت تیمارستان.
همزمان که برگشتم ببینمش گفتم: اونجا که خونه ی دوم ...
حرف تو دهنم موند
یه سوت بلند زدم و گفتم: اولالا...چه کردی؟ پسر امشب باید پشت سرت جنازه جمع کنیم
یه تیشرت خاکستری تنگ پوشیده بود با یه کت اسپرت مشکی، چشمای تیله ایش تحت تاثیر لباسش خاکستری شده بود، موهاش رو هم مدل شلوغ درست کرده بود، از همون مدلا که فرناز میگه انگار از حموم که میان بیرون شونه نمی کنن.

شایان یه کم جلو آینه چپ و راست شد و لباسش رو مرتب کرد و گفت: چه کنم دیگه ، خوشکلی و هزار دردسر.
_ چه خودشم تحویل می گیره، حالا من یه چیزی گفتم.
شایان: چیزی که عیان است چه حاجت به گفتن ستایش است؟
_ لوس، الان سها باید باشه که حسابی تیکه بارت کنه.
شایان: اوه اوه، اسمشو نیار که انگار موهاش رو اتیش می زنی مثل جن ظاهر میشه.
سها : موی کیو اتیش می زنی ؟
شایان پشتش به سها بود و اونو ندیده بود که اومد، چشاشو چپ کرد و زیر لب به من گفت: نگفتم
بعدم برگشت و گفت: wow ببین کی اینجاست؟ پرنسس افتخار همراهی میدید
دستش رو گرفت جلوی سها که با اخم داشت نگاش می کرد، سها هم هیچ عکس العملی نشون نداد.
شایان دستشو عقب کشید و دستشو گرفت طرف منو گفت: این پرنسس که امشب هاپو شد، پرنسس ستایش افتخار همراهی می ده به من؟
سها زد زیر دستشو گفت: حیف که نمی خوام تیپم به هم بریزه وگرنه همچین همراهیت می کردم که تا عمر داری همراهی کردن یادت بره...

وای تیپت تو حلقم خواهری...واقعا برا تیپش زحمت کشیده بود، یه تاپ حلقه ای بافت مشکی پوشیده بود، موهای کوتاهشم به طرز زیبایی سشوار کرده بود و یه گردن بند فیروزه ی خوشکل هم انداخته بود گردنش.

سها: ستایش بریم دیگه دیر شد
_ سنگ پای قزوین دیگه، دو ساعت منو کاشتین اینجا ، حالا میگی دیر شد.
شایان: راست میگه ستایش، بدو غر نزن دیر شد، باید دنبال ندا جونم بریم.
هر دوشون راه افتادن و منم حرص می خوردم.
داشتیم از در خارج می شدیم که خاتون صدامون کرد، هر سه تا با هم برگشتیم
خاتون: کجا میرید به سلامتی؟
اومدم بگم داریم میریم سر قبرمون که سها زود تر گفت: داریم با شایان میریم بیرون، چند روز اومده ایران، نمیشه که همش تو خونه باشه.
خاتون به شایان نگاه کرد و یه لبخند از اونا که هر صد سال یه بار می زنه زد و گفت: چه عجب، شما بلاخره یه کار درست انجام دادین، برو پسرم، برو خوش بگذره.
سها زیر لب یه چیزی گفت که شایان شنید و لبخند زد
شایان: ممنونم خاتون، با اجازه.
هر سه تامون خداحافظی کردیم و سریع رفتیم بیرون.
پامون رو که از خونه گذاشتیم بیرون سها شروع کرد
سها: شایان الهی به زمین گرم بخوری.
_ آمین
سها: شایان باید اون چشاتو با همین ناخونام بکشم بیرون که دیگه خاتون لبخند مکش مرگ ما برات نزنه.
_ موافقم
سها: شایان الهی بری پیش همون پدر بزرگ ما که شبیهش هستی.
_ آمین
_ شایان مرض داشتی رفتی خاتون رو دنبالت خودت کشوندی اوردی خونه ی ما؟
شایان: من چی کار کنم؟ خودش اومد، من بلاخره باید یه سر می رفتم پیش خاتون یا نه، وقتی فهمید این چند روز خونه ی شمام گفت منم میام.
سها دستاشو اورد بالا و گفت: شایان هیچی نگو که الان دوست دارم با همین دستام خفت کنم
شایان: اهای... انگار یادتون رفته صدقه سر من مجوز خروج گرفتینا، برین خدارو شکر کنین که شباهتم با پدر بزرگ شما اینجا به دردمون خورد، راستی دیدین چشای خاتون چه برقی زد؟ باید بیشتر مواظب خودم باشم، انگار چشم خاتون رو گرفتم،شما هم انقدر منو نفرین نکنین، با این تیپی که امشب زدم احتمال چشم خوردنم زیاده، می افتم رو دستتونا.

سها که داغ کرده بود اومد یه چیزی بگه که سریع گفتم: ترو خدا بیان بریم، زشته به خدا، نیما منو می کشه اگه دیر برسم، دوبار زنگ زده گفته زود برم.

شایان دست هردومون رو گرفت و کشون کشون برد طرف پارکینگ.
وقتی رسیدیم خواست سوییچ رو ازم بگیره که نذاشتم
هیچ کس جرات نداره به فرمون ماشین من دست بزنه، چه برسه بخواد بشینه پشت رل.
از خونه که اومدیم بیرون شاهین هم پشت سرمون راه افتاد. از آینه به سها که پشت نشسته بود نگاه کردم و گفتم: این دیگه چرا دنبالمون راه افتاد ؟
سها و شایان هم زمان برگشتن و پشت سرمون رو نگاه کردن.
سها: نمی دونم، این روزا سایه به سایه باهامون میان، ستایش قبلا با شایان یا کس دیگه ای بیرون می رفتیم بادیگاردا نمی اومدن، مگه نه؟
_ اره
شایان: پس چرا الان میان؟
سها شیطون خندید و گفت: خوب لابد اونا هم فهمیدن از تو بخاری بلند نمیشه.
شایان اول نفهمید سها چی گفته، یه لحظه به خودش اومد و عروسک جلوی ماشین رو پرت کرد طرف سها، سها هم جیغی به بنفشی تاپ من کشید که رنگ از روی تاپ من رفت.
_ اه...خستم کردین، فقط یه روز کنار هم بودینا، بسه دیگه، چقدر مثل سگ و گربه به جون هم می افتین؟ خرسای گنده...
انقدر با عصبانیت و داد و هوار اینا رو گفتم که دوتاشون مثل دو تا بچه ی حرف گوش کن تا رسیدن به محل قرارمون با ندا هیچی نگفتن.

وقتی به ندا رسیدیم انگار دوتاییشون از زندان آزاد شده باشن شروع کردن به حرف زدن و مزه پروندن، ندا هم باهاشون همراهی می کرد و می خندید، شایان که تا ندا رو دید چشاش برق زد ولی با چشم غره من لامپ چشاش خاموش شد،

ندا هم امشب حسابی خوشکل کرده بود، لباسش رو ندیدم چون پالتو روش بود ولی با آرایش نقره ای که کرده بود حسابی تو دل برو شده بود.
بلاخره به باغ رسیدیم، قبلا هم با نیما و فرنازاینجا اومده بودم، یه باغ خوشکل بود که وسطش یه عمارت زیبا بود که تو فصل سرما جشن رو تو عمارت می گرفتن.
یه تک بوق زدم، سرایدار در عمارت رو باز کرد و رفتیم تو، به عمارت که رسیدیم دیدم چراغاش خاموش.
شایان: نکنه اشتباه اومدی؟
_ نه بابا ادرس رو بلدم، قبلا هم اینجا اومدم.
سها: پس چرا همه جا تاریکه؟
ندا با صدایی که نگرانیش کاملا مشخص بود گفت: نکنه اتفاقی بیافته؟
من و شایان و سها برگشتیم و نگاش کردیم
شایان چشمک زد و گفت: ندا خانوم تا من هستم شما از هیچی نترس.
سها: شایان تو این موقعیتم ول کن نیستی؟
ندا که خندش گرفته بود گفت: سها من که می دونم شایان منظوری نداره، مگه نه اقا شایان؟
شایان دست گذاشت رو سینش و یه کم خم شد و گفت: ما کوچیک شوماییم ابجی.
_ خیلی خوب، بیاین پایین ببینم چه خبره، نترسین شاهینم پشت سرمون هست.
همه پیاده شدیم و رفتیم به طرف در ورودی عمارت.

دستگیره رو فشار دادم پایین و درو هل دادم.
موج هوای گرم به صورتم خورد، ولی داخل تاریک تاریک بود، شایان پشت سرم اروم گفت: ستایش برو تو من هواتو دارم.
برگشتم و مثل خودش گفتم: ندزدنت یه وقت کوشولو.
پای راستمو که گذاشتم داخل یهو یه صدای بومب شنیدم و هم زمان همه ی لامپ ها روشن شدن.
از چیزی که جلوم میدیدم شوکه شدم، همه ی دوستام جلوم ایستاده بودن ودست می زدن، نیما و فرنازم برف شادی می ریختن رو سرم، منم هم ذوق زده شده بودم هم تعجب کرده بودم، با خودم گفتم نکنه تولدم، نه بابا الان که مهر نیست.
نیما اومد جلو و همه رو ساکت کرد و رو کرد به من و گفت: بیاین تو دیگه، چرا عین جن زده ها اینجا ایستادین؟
_ نیما چه خبره اینجا؟
سها اومد جلو و گفت: سلام نیما، تولد ستایشِ ما خبر نداشتیم؟
نیما: بیاین تو بهتون میگم
بعدم رفت و شایان و ندا رو راهنمایی کرد داخل، منم رفتم جلو که به فرناز و بقیه سلام کنم، هنوز تو شوک بودم. با همه ی بچه ها دست دادم.
فرناز اومد جلو منو بغل کرد و گفت: انتظار داشتی همینجوری بزاریم بری؟
گیج نگاش کردم، اصلا نمی فهمیدم چی میگه!!!
مازیار یکی از بچه های باحال کلاس اومد جلو و گفت: ستایش می خواستی بی خبر بری اونور اب؟ صفا سیتی!!!
تازه دوزاریم افتاد، برگشتم به فرناز نگاه کردم و گفتم: یعنی شما...
فرناز: اره عزیزم، یه گودبای پارتی کوچولو...
یه لبخند بزرگ زدم و فرنازو بغل کردم و گفتم: فری عاشقتم
فرناز منو از خودش جدا کرد و گفت: اه...فری زهر هلاهل، لیسانستم گرفتی و آدم نشدی.
نیما از پشت گردنم و گرفت و فشار داد و گفت: ای ای ای ...دختره چشم سفید، فقط عاشق فرنازی دیگه، همه ی سگ دو زدناش رو من کردم حالا عاشق فرنازی؟
_ ایــــــــــی... نیما ول کن گردنم رو دردم میاد، باشه بابا دست تو هم درد نکنه.
همون موقع ندا و سها و شایان اومدن پیش ما، نیما هم گردنم رو ول کرد.
فرناز رو کرد به منو گفت : ستایش جان معرفی نمی کنی؟
این چقدر مودب شد یهو.
رو کردم به ندا و شایان و بلند جوری که بقیه بچه ها هم بشنون گفتم: بچه ها ندا، شایان.
بعد هم به بقیه دوستام اشاره کردم و گفتم: ندا و شایان ، بچه ها...
نازنین اومد جلو و با ناز دستشو گرفت طرف شایان و گفت: من نازنینم، ستایش هنوز یاد نگرفته درست بقیه رو معرفی کنه، از اشناییتون خوشبختم.
شایانم دست نازنین رو گرفت و گفت: حتما لازم به معرفی نبوده، ستایش جون خوب می دونه کیو باید به من معرفی کنه و کیو معرفی نکنه.

بعدم دستش رو ول کرد و با سها و ندا رفتن طرف یه مبل و نشستن، کارد می زدی خون نازنین در نمی اومد، سها هم از اونجا داشت برا من چشم و ابرو می اومد و به نازنین اشاره می کرد، انگار سها هم مثل من دلش خنک شد که شایان نازنین رو ضایع کرد.
نیما دست منو گرفت و برد وسط و گفت: امشب باید بترکونی ستایش.
بچه ها همگی یه صدا گفتن: به افتخار ستایش
بعدم همگی شروع کردن به دست زدن و اومدن دور تا دورم صندلی گذاشتن و نشستن.
_ خوب یه بادکنک بدین به من.
مهسا داد زد: بادکنک می خوای چی کار؟
_ خوب می خوام بترکونم دیگه.
صدای همه ی بچه ها بلند شد، و منم ریز ریز می خندیدم، شایان و ندا رو از دور دیدم که دارن با تعجب نگام می کنن.
براشون دست تکون دادم و گفتم: بیاین اینجا پیش خودم، تا صبحم اونجا بشینین هیچکی با شما کاری نداره.
سه تاییشون اومدن و بچه ها براشون جا باز کردن و هر کدوم رو یه صندلی کنارم نشستن.
شایان در گوشم گفت: ستایش چه خبره معرکه گرفتی؟
فرناز که نزدیک به ما بود شنید و گفت: آقا شایان صبر داشته باش می فهمی.
همه ساکت نشسته بودن و زل زده بودن به من.
چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم، تمام احساسم رو ریختم تو صدام و شروع کردم...

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که، رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

********************
چشمامو باز کردم، همه رفته بودن تو حس و بعضیا هم داشتم به یکی که دوستش داشتن نگاه می کردن، شایان با لبخند نگام می کرد، ندا هم چشماشو بسته بود و لباشو به دندون گرفته بود، انگار حالش زیاد خوب نبود
این وسط یه چیزی دیدم که چشام چهار تا شد
نیما که داشت به فرناز نگاه می کرد و یه لبخند محو رو لباش بود.
ولی فرناز اصلا توجهی بهش نداشت
اینجا چه خبره؟
********************

با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها
می کاهم از غم ها

ماه و زهره را به طرب آرم
ازخود بیخبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها

امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

*****************
وقتی تموم کردم همه برام دست زدن.
چشمم به نیما بود ولی نیما پاشد رفت.
اومدم بلند بشم دنبالش برم که مازیار گفت: ای خانوم کجا کجا؟ نیومدیم اینجا که یاد عشق و شکست عشقیمون بندازیمون، بشین سر جات.
خندیدم و گفتم: بند و بساطت رو راه بنداز که یاد چیزای دیگه بندازمت.
مازیار یه بشکن زد و گفت: دارمت، برو هواتو دارم.
بعدم تنبکش رو از پشت سرش در اورد و گفت: اینم بند و بساط.
انگار فکر همه جا رو کرده بودن.
_ خوب شیش و هشتی یا جوادی یا رپ؟
همه با هم گفتن: جوادی و عشقه.
شایان و سها و ندا که انگار سر حال اومده بودن داشتن با بچه ها همراهی می کردن و بچه ها هم هواشونو داشتن.
نیما هم اومد و گفت: ستایش استخاره می کنی؟ شروع کن که امشب شب خودته.
_ نیما من برا تو یکی دارم.
اینو گفتم و بی توجه به چهره علامت سوال شده ی نیما رو کردم به مازیار و گفتم: بزن زنگ رو بچه مرشد.
مازیار هم شروع کرد اول سه بار زد رو تنبک و بعدم هم ریتم رو تند کرد بچه ها هم همه با همون ریتم شروع کردن دست زدن و منم شروع کردم.

دل شده یه کاسه ی خون
به لبم داغ جنون
به کنارم تو بمون
مرو با دیگری
اومده دیوونه ی تو
به در خونه ی تو
مرو با دیگری

دل شده یه کاسه ی خون
به لبم داغ جنون
به کنارم تو بمون
مرو با دیگری
اومده دیوونه ی تو
به در خونه ی تو
مرو با دیگری
یار دگر داری اگر بی خبر، وای من
تا به لبت بوسه زند بعد ازین، جای من


*****************
چند تا از پسرا بلند شدن و شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی در اوردن
همیشه پارتیای ما همینطوری بود، شیطونی می کردیم و می زدیم و می خوندیم
حالا دیگه همه ی بچه ها هم با من می خوندن

*********************


چشم و دلم منتظره
آه من بی اثره
دو تا چشمام به دره
که تو پیدا بشی
دل می گه باز گریه کنم
ز غمت شکوه کنم
که تو رسوا بشی
من که در این شهر غریب
عاشقی بی کسم
خونه خون اشک روون
شد خدا مونسم

دل شده یه کاسه خون
به لبم داغ جنون
به کنارم تو بمون
مرو با دیگری
اومده دیوونه ی تو
به در خونه ی تو
مرو با دیگری
یار دگر داری اگر بی خبر، وای من
تا به لبت بوسه زند بعد از این، جای من
چشم و دلم منتظره
آه من بی اثره
دو تا چشمام به دره
که تو پیدا بشی
دل می گه باز گریه کنم
ز غمت شکوه کنم
که تو رسوا بشی
من که در این شهر غریب
عاشقی بی کسم
خونه خون اشک روون
شد خدا مونسم

**********************

اهنگ رو که تموم کردم هر کس یه اهنگ در خواستی می داد
منم کلافه شدم و گفتم: ساکت باشین خودم یه اهنگ توپ پیدا کردم، ولی باید باهام همراهی کنین
یه چشمک به نیما زدم و گفتم: مخصوصا تو نیما....
قبل از اینکه نیما چیزی بگه به مازیار اشاره کردم بزنه و خودمم شروع کردم همزمان که دست می زدم خوندم...

مهین تاج
آفت
شهپر
مهوش فرناز
چه بد کرد
غلط کرد
شوهر کرد
همه را دربدر کرد
خودشو خونین جگر کرد
فرناز
چه بد کرد
غلط کرد
شوهر کرد
همه را دربدر کرد
خودشو خونین جگر کرد
دیگه حالی به آدم میمونه نه والا !
احوالی به آدم میمونه نه بلا !
دیگه حالی به آدم میمونه نه والا !
احوالی به آدم میمونه نه بلا !
فری گلی به جمالت
فری شکر کلامت
فری
فری
فری
نمیری الهی
فری
فری
فری
چقده تو ماهی
فرناز همون بود که می خوند
چه می خوند؟
دختری دختری
دختری دیدم خجالت لت لت لت لت میکشید
از غم از غم
از غم شوهر ملالت لت لت لت لت میکشید
دختری دختری
دختری دیدم که ماتیک تیک تیک تیک تیک میکشید
دور لب
دور لب یک خط باریک ریک ریک ریک ریک میکشید
گفتمش گفتمش
گفتمش دختر خجالت لت لت لت لت میکشی؟
از غم از غم
از غم شوهر ملالت لت لت لت لت لت لت میکشی؟
فری رفتی شوهر کردی
همه را دربدر کردی
از وقتی سفر کردی
منو خونین جگر کردی
همه را دست به سر کردی
منو آشفته تر کردی
اگه رفع بلا کردی
فکر کردی خیال کردی
اگه تو دفع شر کردی
اینو بدون ضرر کردی
فری گلی به جمالت
فری شکر کلامت

*************************

بیشتر بچه ها دلشون رو گرفته بودن و می خندیدن
فرناز رو که نگو از چشاش خون می بارید، نیما هم با خنده دست می زد و می خوند.
وقتی تموم شد، فرناز خواست بلند بشه منو بزنه که بچه ها جلوشو گرفتن.

خلاصه تا آخر شب کلی زدیم و رقصیدیم و خوش گذروندیم
سها و ندا و شایانم دیگه یخشون وا شده بود و هرکدوم یه طرف مشغول بودن.
شام رو از بیرون اوردن و نیما و فرناز با هم به همه چیز رسیدگی می کردن.
چند تا مستخدمم اورده بودن که کارا رو انجام بدن.

چشمم به نیما بود و منتظر یه فرصت بودم که برم و اززیر زبونش حرف بکشم ولی موقعیتش پیش نمی اومد یه جا تنها گیرش بندازم، مطمئنم این پسر یه چیزی تو سرش می گذره، قبلا به فرناز اینجوری نگاه نمی کرد.

تو فکر بودم که فرناز اومد کنارم و گفت: کجایی؟ نیستی اینجاها...
_ من هستم، تو هم باش.
فرناز چشاشو گرد کرد و گفت: حالت خوبه؟ هزیون میگی ستایش؟
_ این چند روز که من کارت داشتم با نیما بودی که هر وقت زنگ می زدم می گفتی کار مهم دارم؟
فرناز: اره دیگه، وای نمی دونی ستایش نیما دیوونم کرد، من می گفتم شب اون می گفت روز، من می گفتم سیاه، اون میگفت سفید، انگار دوست داره لج منو در بیاره، سادیسم داره پسره ی روانی.
نه انگار من خیالاتی شدم، این دوتا هنوزم با هم جنگ و دعوا دارن.
_ خدا آخر عاقبت شما دو تا رو به خیر کنه.
فرناز: اینا رو ولش کن از نقشتون بگو.
_ هیس، می خوای یه بلند گو بگیری دستت تا همه بهتر بشنون.
فرناز لباشو غنچه کرد و گفت: خوب حالا تو هم، کسی که دور بر ما نیست.
دستم و گرفت و برد به طرف یه اتاق.
فرناز: خوب حالا بگو ببینم چی کار کردین؟
نشستم و همه ی ماجرا رو از اون روز که ندا رو تو کافی شاپ دیدیم تا نقشه ی فراری که هنوزم وقت نکرده بودم به سها بگم رو براش تعریف کردم.
_اره دیگه... ندا هم همه چیزو تهیه کرده و فقط مونده دوتا دختر هم قد و هیکل من و سها.
هردومون ساکت شدیم و رفتیم تو فکر که یه نفر گفت
_ اونش با من...
برگشتم دیدم نیما تکیه داده به دیوار و داره با اخم نگام می کنه.
_ نی...نیما...
نیما: ازت انتظار نداشتم ستایش.
سرم رو انداختم پایین و گفتم: مجبور بودم.

هر سه تامون ساکت بودیم که فرناز سکوت رو شکست و گفت: خوب حالا، چیزی نشده که، نیما تو هم ناراحت نشو، به ستایش حق بده که نتونه همچین چیزی رو بهت بگه.
نیما همچین به فرناز نگاه کرد که فرناز خفه خون گرفت.
_ نه فرناز اتفاقا دوست داشتم به نیما بگم، ولی می دونستم به محض اینکه برم، بابا سراغ اولین کسی که میره نیماست
بعد هم رو کردم به نیما و گفتم: نیما باور کن نمی خواستم برات درسر درست کنم.
نیما با این حرفم اروم تر شد و گفت: خیلی خوب، بگذریم، کی می رین؟
_دو روز دیگه.
هنوزم اخم کرده بود گفت: دو تا دختری که می خوای رو دو روز دیگه بهت می رسونم.
فرناز با طعنه گفت: اره ستایش، کار رو به کاردون بسپار.
نیما خندیدو گفت: ما اینیم دیگه، شما هم اگه عرضه داشتی پیدا می کردی.
فرناز با حرص گفت: اگه ستایش پسر لازم داشت، مطمئن باش عرضه اش رو داشتم.
لبخند نیما جاش رو به عصبانیت داد، تکیه اش رو از دیوار گرفت و اومد جلوتر و گفت: تو غلط می کنی عرضه داشته باشی.

من و فرناز با چشمای گرد شده به نیما نگاه می کردیم
فرناز به خودش اومد و گفت: فکر نمی کنم اگه بخوام غلطم بکنم به تو ربطی داشته باشه.
نیما اومد سینه به سینه ی فرناز ایستاد و گفت:اتفاقا به من مربوطه.
دیدم کار داره به جاهای باریک میکشه رفتم بینشون و گفتم: بس کنید این مسخره بازیارو، نیما چته تو؟ چرا عصبانی میشی؟ فرناز که چیزی نگفت.
رو کردم به فرنازو بهش اشاره کردم بس کنه.
نیما کلافه دست کشید تو موهاشو گفت: بیاین بیرون، درست نیست اینجایین.

سها


یه فنجون قهوه برداشتم و یه تیکه شکلات تلخی که نیما بهم داد رو گاز زدم و مزمزه کردم و قهوه ام هم می خوردم
عاشق مخلوط قهوه با شکلات تلخم، اگه تو خونه بودم شکلات رو تو قهوه ام حل می کردم ولی اینجا یه کم ضایع بود.
ندا از دور منو دید که تنهام و اومد به طرفم.
ندا: چرا تنها نشستی؟ پاشو بریم تو جمع بچه ها، وای سها چقدر دوستای ستایش باحالن، تا حالا مهمونی به این خوبی نرفته بودم.
_ بهت که گفتم اگه بیای ضرر نمی کنی.
یه گاز به شکلات زدم و یه کم قهوه هم خوردم
صورت ندا جمع شد و گفت: سها چی کار می کنی؟ قهوه به اندازه کافی تلخ هست، چرا شکلاتم می خوری؟
یه لبخند بزرگ زدم و گفتم: ندا نمی دونی چقدر خوشمزه میشه، یه بار امتحان کنی معتادش میشی به جون خودم.
ندا: نه قربونت، همین معتاد نشده بودم که به لطف تو میشم.
ندا کنارم نشست و هر دومون ساکت به بچه ها نگاه می کردیم که دور شایان جمع شده بودن.
_ ندا ببین این دخترا رو، انگار تا حالا پسر ندیدن.
ندا: پسر دیدن، ولی پسر به خوشکلی و خوش هیکلی شایان ندیدن.
_ کجاش خوشکل ِ؟ قبول دارم خوش هیکل ِ ، که اونم به لطف رقصیدن مداوم ِ، ولی خوشکل نه...
ندا: منظورت چیه رقصیدن مداوم؟
_ مگه بهت نگفتم؟ شایان تو ایتالیا مربی رقص ِ .
ندا: جدی میگی؟
تا خواستم حرف بزنم یکی از بچه ها از پشت سرم گفت: جدی جدی مربی رقص ِ؟
برگشتم و با اخم گفتم: تو با اجازه ی کی گوش وایسادی؟
یه کم این پا و اون پا کرد و گفت: چیز ....من ....خوب....بچه ها کارم دارن من برم.
سریع جیم شد، پسره ی پرو، رفت وسط جمعیت، ندا هم با خنده دست منو گرفت و برد به طرف بچه ها.
اون پسرِ وسط ایستاده بود و از شایان می خواست که برقص ِ...
شایانم انگار زیاد راضی نبود، یه چشم غره به منم رفت، منم رومو برگردوندم و به روی خودم نیامردم.
همون لحظه نیما رو دیدم که از یکی از اتاقا خارج شد، اوه اوه... یا خدا، این چرا انقدر عصبانی ِ.
نیما تا دید بچه ها جمع شدن اومد به طرف ما و گفت: اینجا چه خبره؟
سحر یکی از بچه ها گفت: نیما بیا شاید تو بتونی اقا شایان رو راضی کنی برامون برقصه.
نیما: چرا شایان برقصه؟ سحر بگو چی دوست داری خودم تا صبح برات می رقصم، عربی؟ بندری؟ اصلا کلفتی خوبه؟
سحر اخم کرد و گفت: رقصیدن تو به درد عمت می خوره، در ضمن شایان مربی رقص ِ.
نیما با تعجب گفت: بگو جون نیما؟
بعدم رو کرد به شایان و گفت : دیگه واجب شد برقصی؟
نیما بدون اینکه از شایان اجازه بگیره رفت به طرف دستگاه پخش و یه کم باهاش ور رفت
بعد از چند دقیقه صدای اهنگ اسپانیایی بلند شد.
ابروهام رفت بالا و برگشتم طرف شایان ببینم عکس العملش چیه، اونم هم زمان برگشت و به من نگاه کرد، هر دومون لبخند می زدیم و فکر کنم هر دومون به یه چیز فکر می کردیم.
نیما اومد نزدیک ما و گفت: خوب وسط رو خالی کنین تا ببینم این اقا شایان چند مرده حلاج ِ.
همه رفتن کنار و وسط خالی شد ، فقط شایان اون وسط ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد
ستایش و فرناز رو دیدم که از همون اتاقی که نیما اومد بیرون، اومدن بیرون.
ستایش داشت می خندید و فرناز اخمش تقریبا تو هم بود.
ستایش اومد نزدیک شایان و گفت: شایان گزینه هات زیادن ، گیج شدی؟
شایان به من نگاه کرد و یه چشمک زد و گفت: تا وقتی سها هست، گزینه ی دیگه ای ندارم ستایش جان.
اینو گفت و اومد به طرفم، دست منو گرفت و کشید وسط، منم از خدا خواسته باهاش رفتم، ولی جوری نشون دادم که راضی نیستم.
_ تو بلد نیستی باید از یه خانم درخواست کنی که باهات برقصه؟
شایان اصلا بهم توجهی نکرد و دست راستم رو محکم گرفت و منو پرت کرد به طرف چپ، هم زمان خودش هم رفت به طرف راست، و این شد شروع رقص سالسا...
دستم رو کشید و من پرت شدم تو بغلش، هنوز کنترل بدنم رو نداشتم، شایان در گوشم گفت: چیه سها ؟ نکنه بلد نیستی چطوری سالسا برقصی؟
اینو که گفت انگار منو گذاشتن رو اتیش، خودم رو جمع و جور کردم و هماهنگ با شایان شروع کردم به چرخش کمرم.
چشمای شایان برق زد، خوب بلدِ چطوری منو تحریک کنه که یه کاری رو انجام بدم، دستام رو برد بالای سرم و چند بار چرخوند و خودش هم هم زمان دورم می چرخید.
درست مثل پنج شش سال پیش، هنوزم با هم هماهنگ بودیم، یادش یخیر تقریبا هر روز با هم می رقصیدیم، همه ی رقصایی که بلد بودم رو شایان یادم داد، و همیشه پایه ی رقصش من بودم، تو جشن هامون همه می دونستن که کسی به جز شایان حق نداره با من برقصه.
به قول معروف هر چی از رقص سالسا بلد بودیم ریختیم روی دایره.
همه ی بچه ها به هیجان اومده بودن و برامون دست می زدن، بعضی از حرکات رو که انجام می دادیم جیغ و دادشون به هوا می رفت.
اهنگ تقریبا داشت تموم می شد و منم دیگه به نفس نفس افتاده بودم ولی شایان عین خیالشم نبود، اعتراف می کنم که برای اولین بار جلوی یه پسر کم اوردم.
اهنگ تموم شد و شایانم رضایت داد تموم کنیم.
بچه ها همه با جیغ و داد می خواستن بازم برقصیم ولی من دیگه جونی برام نمونده بود، با شایان رفتیم و هر کدوم یه لیوان ابمیوه خوردیم.
حالم تقریبا سر جاش اومد، چند تا دختر اومدن و دور شایان جمع شدن، یه پسره هم اومد کنار منو گفت: اشکال نداره چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
یه نگاه سرسری بهش انداختم، از اون اتو کشیده ها بود
مثل خودش گفتم: بفرمایید، امرتون.
پسرِ یه لیوان ابمیوه برداشت و گفت: شما خواهر ستایشی دیگه؟
می خواستم بگم پ ن پ، ولی اصلا حوصله کل کل نداشتم، گفتم: اره.
پسر: من بردیام، داداش نازنین، می شناسیش که؟
ااااا...این یهو چه پسر خاله شد؟ نه به اون لحن حرف زدن اولش نه به الان...
_ اره می شناسمش.
بردیا: شما هم تو دانشگاه ستایش و نازنین درس می خونی؟
برای اینکه بیشتر از این حرف نزن ِ تصمیم گرفتم یه بیو گرافی کامل بهش بدم
_ نه من یه جای دیگه درس می خونم، در ضمن رشتمم شیمی هست و ترم اخر کاردانی هستم، الانم دارم برا ادامه تحصیل میرم المان.
بردیا چشماش برق زد و گفت: جدی شیمی می خونی؟ منم لیسانس شیمی گرفتم و الانم فوق بیو شیمی می خونم.
یکی نیست بیاد منو از دست این سریش نجات بده؟ مثل اینکه خودم باید دست به کار بشم.
خندیدم و گفتم : چه جالب؟ منم دوست دارم تو رشته ی بیو شیمی ادامه تحصیل بدم، می دونید چرا؟
بردیا لبخند پت و پهنی زد و گفت: چرا؟
_ دوست دارم روی سلول های بنیادی تحقیق کنم.
بردیا با تعجب گفت: حالا چرا سلول های بنیادی؟
_ اخه می خوام روی سلول های انسانها تغییراتی انجام بدم تا به مرور زمان نسل جنس مذکر منقرض بشه...
اینو گفتم و یه پوزخند زدم و بی توجه به چهره ی گیج بردیا سریع رفتم...

ندا

از روی میز یه لیوان آب میوه برداشتم، که یهو متوجه شدم یه پسره داره با سها حرف می زنه. خواستم راهم رو کج کنم که سها دستمو کشید و گفت:
_کجا؟
گفتم:
_دیدم مشغولی، نخواستم مزاحم شم!!
و یه لبخند شیطونی زدم! سها که انگار نمک رو زخمش پاشیده باشن، چنان با حرص گفت:
_ایششششششش! اینقدر بدم میاد از این پسرایی که تا چششون به یه دختر می افته، زود حس پسرخاله گی می کنن. دلم می خواست جفت پا برم بین اون ابروهای ناناز آن کارد شدش، بچه سوسول!
خنده ام گرفت. یه جرعه از آب پرتقالم سر کشیدم و گفتم:
_چیه خب مگه؟ چه زودم جوش میاری. رو هیکلت خیلی حساب کردی؟
سها یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:
_مگه هیکلم چشه؟
گفتم:
_خو یه دختر به جیگری و تو دل برویی تو، رفته اون وسط قر داده، محشر به پا کرده، اونم با کی؟ با شایان که چشم همه رو امشب در آورده، اونوقت می خوای پسرا ولت کنن.
سها پقی زد زیر خنده و گفت:
_خدا خفه ات کنه ندا! خیلی از شایان خوشت اومده می خوای بدم، پیشکش؟
اومدم حرف بزنم که یکی از پشت سرم گفت:
_قربونت سها جون اول از خودم بپرس قراره پیشکش کی بشم.. تا بعد حـــــالـــــا، شــــاید، ممکــــنـــــــه... یه فرجی شد!!!
سها بی برو برگرد گفت:
_ندا!!!
شایان یهویی ادای خفگی رو در آورد و در حالی که چند تا سرفه می زد گفت:
_ببخشید ندا جون… اِ نه.. ندا خانوم.. قصد جسارت نبود. شما چرا؟ بنده خودم بلا گردونتونم!
خنده ام گرفت، بی اختیار منم شیطنتم گل کرد و گفتم:
_اختیار دارین آقا شایان، بنده خودم یه بلا گردون دارم.
یهو صورت سروش به تمام قامت جلوی چشمم قد کشید، دلم فرو ریخت. یاد نگاه تب آلودش افتادم، دستای بی قرارش، صورت داغش، وحتی لباش وقتی منو… آه حتی می تونستم بوی الکل دهنش رو حس کنم و اون جمله که می گفت:
_نه عسلم من مست نیستم…
انگار یه چیزی راه نفسم رو بست، چرا این کارو کردی سروش؟ یعنی ارزش من برای تو فقط جسمم بود؟ چرا بی تاب جسمم شدی نه عشقم؟ همه چیزرو به هم ریختی…
نرمی دستی رو روی بازوم حس کردم. انگار دوباره به حال برگشتم. به مهمونی، به ستایش و شایان و سها، به اون جمع صمیمی و مهربون که همه کار می کردن واسه شاد کردن همدیگه. نگاهم به نگاه بی غل و غش و صاف سها گره خورد. ابروهاشو با دلسوزی تو هم جمع کرد و گفت:
_ندا؟ چی شد یهو؟ ناراحت شدی؟
بعد رو کرد به شایان که اونم طفلکی مات و مبهوت منو خیره نگاه می کرد گفت:
_صد بار گفتم اینقدر با همه احساس پسرخاله بودن نکن، همه که مثل دخترای ایتالیایی لوس و بی حیا نیستن، ببین بچه مون رو ناراحت کردی..
شایان دستاشو برد بالا و گفت:
_به جون خودم اگه فکر می کردم ناراحت میشی لب باز نمی کردم، به جون همین سها که می خوام سر به تنش نباشه!!
سها که این حرف شایان رو شنید انگار یادش رفت من اونجام، آماده به جنگ دستاشو تو سینه گره کرد، صاف تو چشای شایان زل زد و گفت:
_چی گفتی؟ نشنیدم یه بار دیگه بگو؟ بلندتر؟
شایان یه نگاه مظلوم به سها کرد و گفت:
_ اِ سها جون؟ تو که اینجوری نبودی. این گوشای خوشگلت تو این سر و صدا اذیت شدن؟ آخـــی!
سها مصرانه و بلندتر گفت:
_گفتم نشنیدم چی گفتی؟
شایان دوباره با همون حالت گفت:
_ای بابا حالا که اصرار می کنی دوباره تکرار می کنم!!! گفتم به جون همین سها که می خوام سرمو واسه اش بدم!!!
بعد سرشو خاروند و به حالت مسخره ای گفت:
_راستی چی می گفتیم؟
سها مث یه شیر زخمی یهو جیغ زد:
_شــــــــــایـــــــان!!!
شایان خونسرد گفت:
_جونم؟ چیزی شده سها جون؟
دیگه نتونستم خنده م رو کنترل کنم، گفتم:
_وای چقدر کل کل می کنین؟
سها و شایان که انگار تازه منو دیده بودن با خجالت نگام کردن. سها دوباره گفت:
_ندا جون ببخش! این شایان یه وقتایی سیماش قاطی می کنه، نمی فهمه چی میگه!!!
شایان خواست جوابشو بده که صدای نیما تو جمع پیچید:
_بچه ها بیاین تو حیاط براتون برنامه دارم.
شایان دستاشو کوبید به هم و گفت:
_آخ جون برنامه، من عاشق برنامه ام، برنامه های امشبم که همش توپ بوده تا حالا.
شایان یه نگاه به در ورودی کرد و بعد یه چشمک به من زد و گفت:
_تشریف نمیارین خوشگل خانوم؟ اِ ببخشید سها جون جسارت به شما نشه یه وقت...
سها دیگه نزدیک بود شایانو خفه کنه. فشار دندوناشو از فک منقبض شده اش می تونستم بفهمم! با چشم و ابرو گفت:
_برو شایان.. برو تا بیشتر کلافه ام نکردی!
شایان همینجور وایساده بود! سها داد زد:
_دِ برو دیگه شــایــان!!!
شایان همچین به سمت در دوید که خنده حتی رو لبای سهام اومد. رو کرد به من و گفت:
_روانی می کنه آدمو این بشر! اصلا وجود مرد یعنی اعصاب خورد کنی! نه؟
شونه امو بالا انداختم و گفتم:
_سها، ناراحت نمیشه اینجوری باهاش حرف می زنی؟
سها شونه ای بالا انداخت و گقت:
_نه بابا، از این بدترم شنیده و خم به ابرو نیاورده، پوست کلفته، خدا به داد زنش برسه،البته زن آینده اش، اونم اگه کسی راضی بشه به این دیوونه زن بده...
دوباره خندیدم. سها مهربون نگام کرد و گفت:
_ندا ناراحت شدی از حرفش؟
مبهوت گفتم:
_نه! چرا ناراحت شم؟
سها گفت:
_آخه دیدم رفتی تو هم. گفتم شاید خوشت نیومد اینجوری باهات حرف زد!
لبخندی زدم و گفتم:
_نه عزیزم، ناراحت نشدم. چیزی نگفت که بیچاره!
سها دوباره گفت:
_پس چرا…
نذاشتم حرفش تموم شه. می دونستم می خواد دلیل ناراحتیم رو بدونه، گفتم:
_هیچی، چیزی نیست، این مدت یه کم فشار روم بود ِ ، اعصابم ضعیف شده.
سها مهربون گفت:
_ما که همه چی مونو واسه ات ریختیم رو دایره، تو هم اگه دوس داری بگو، سبک میشی.
گونه اشو بوسیدم و گفتم:
_حتماً! فقط یه کم زمان می خوام، مطمئن باش خودم آرومتر بشم، حتما باهات حرف می زنم.
صدای نیما بحثمونو ناتموم گذاشت که می گفت:
_بابا نمیاین؟ منتظریما! درخت زیر پامون روئید!
سها همینطور که منو با خودش به سمت در می برد گفت:
_آهان پس درختای باغ همه حاصل انتظار شماست؟ خوبه، خوبه به اکسیژن سازی و فتوسنتز خدمت مفیدی کردی!
نیما از جلوی در کنار رفت و گفت:
_از دست این زبون تو سها!! هیشکی حریفت نیس!
سها واسه اش زبون درازی کرد و همین طور که می رفت، پالتوهامونو از جارختی برداشت و مال منو داد دستم و گفت:
_بپوش سرده، من فقط پالتومو انداختم رو شونه ام. سرما رو دوست داشتم.
وسط باغ یه آتیش بزرگ علم کرده بودن. همه بچه هام دورش ایستاده بودن. بیخود پالتومو پوشیدم!
مازیار اینبار یه ریتم آروم رو تنبکش گرفته بود و ریز می زد. خودشم آروم از هر شعری که به ذهنش می رسید یه تیکه می خوند.
همه دور آتیش حس گرفته بودن. هر کی کنار یارش وایساده بود! بعضی از دخترا سر رو شونه دوست پسراشون گذاشته بودن. چند تا از پسرا دستشون دور کمر دخترا بود.
دوباره اون بغض لعنتی! یاد دستای سروش که بغلم کرده بود و من رو به سینه عضلانیش فشار می داد. از خودم بدم اومد، از سروش، از اینکه یه دفعه و یه جا دلم رو خالی از عشقش کرد!
اما واقعا اینجوری بود؟ یعنی دیگه دوستش نداشتم؟ یعنی تا این حد منو از خودش متنفر کرده بود که بود و نبودش برام بی اهمیت بود؟ نه! سروش همچین مردی نبود. چشمای سروش از همه این پسرا عاشق تر بود! نگاهش از همه مهربونتر بود! اون بود که مرهم دردام بود، سنگ صبورم بود! خب یه وقتایی یه شیطنتایی می کرد، می ذاشتم به پای مرد بودنش. اینکه سر و گوشش بیشتر از ما دخترا می جنبه. اون مهمونیا و پارتی رو فقط برای این میره که غم نبود منو جبران کنه. سروش دوستم داره. من می دونم که بر می گرده. اون سروشی که من دو سال شناختم، اونی نیست اون شب لعنتی تو خونه اش دیدم. نه سروش همچین مردی نیست!!
قطره اشکی که از چشمم سر خورد رو زود پاک کردم. من کنار یه آلاچیق وایساده بودم که از آتیش تقریباً فاصله داشت. گرچه تو جمع بودم ولی یه جای کور وایساده بودم. خوشبختانه کسی منو نمی دید. چشمم دور بچه ها چرخید. شایان و سها کنار هم بودن و معلوم نبود دوباره دارن سر چی بحث می کنن. ولی سها می خندید.
بردیا کنار ستایش بود! ستایشم معلوم بود خیلی راضی نیست، داشت فقط در جواب حرفای بردیا سر تکون می داد. عجب سریشی بود این پسر! یه ساعت پیش پهلوی سها بود، حالا اومده پیش ستایش.
نگاهم به نیما افتاد که یه گوشه وایساده بود. یه گوشه تقریبا کور و خط نگاهش که مستقیم به فرناز می رسید! اما فرناز تو این عالم نبود. بیشتر حواسش پی ستایش بود که یه جوری می خواست از شر بردیا خلاص شه. یهو صدای سها بلند شد:
_نیما برنامه ات همین بود دیگه؟ که تو این سرما ما رو بیاری تو باغ واسه امون آتیش روشن کنی؟ خب چند تا سیب زمینی هم می ریختی کنار آتیش دیگه داداش من!
همه زدن زیر خنده. نیما که تازه از جو فرناز در اومده بود، گفت:
_سیب زمنی هم به چشم! اما قبلش ما یه سورپرایز واسه ستایش داریم… و البته تو سها!
سها دستاشو تو سینه جمع کرد و گفت:
_دمت جیز... حالا بگو ببینم این سورپرازتو که قندیل بستیم!
شایان گفت:
_جل الخالق! جدیدا کنار آتیش قندیل می بندن.
سها دست به کمر شد و آماده حمله که نیما مهلت نداد و گفت:
_همه بیاین اینور تا برنامه اصلی مون رو شروع کنیم!
بعد به فرناز اشاره کرد. فرناز باهاش همراه شد و اومدن سمتی که من بودم. فرناز از توی آلاچیقی که من کنارش بودم چند تا بالون کوچیک و رنگی در آورد، چند تا هم نیما برداشت. شروع کردن به هر کدوم از بچه ها یه بالون دادن.
بعد از اینکه کارشون تموم شد نیما رفت کنار فرناز ایستاد و گفت:
_اینم سورپرایز اخر ما برای سها و ستایش عزیز، یه روزی منو و ستایش دوستیمون رو با جنگ و دعوا و کل کل شروع کردیم!
همه خندیدن، نیما ادامه داد:
_همه تون دیگه از دستمون کلافه شده بودین، یادتونه که؟ البته خیلی هاتونم کیف می کردین.
و نیم نگاهی به فرناز کرد.
فرناز پشت چشمی برا نیما اومد و سرشو انداخت پایین.
_خلاصه این کل کلا عاقبتش شد اینی که الان می بینین. یه دوستی پاک و صمیمی که همه مون رو اینجا دور هم جمع کرده! یه دوستی که با سفر ستایش از ایران هم تموم نمیشه، به پاس این دوستی همه تونو اینجا جمع کردم تا یه شب شیک و پر خاطره واسه این ستایش خانوم بسازم.
می خوام هر کی شمع توی بالونش رو به یاد عشقش روشن کنه! به یاد اونکه دوست داره همیشه شمع عمرش برای اون بسوزه.
بعدم فندکش رو در آورد و با صدای آرومتری گفت:
_منم شمعم رو برای کسی روشن می کنم که هیچ وقت نفهمید من با یادش زندگی می کنم.
اینو گفت و چشم به زمین دوخت.
همه به ستایش خیره شدن ولی نگاه من رد نگاه نیما رو گرفته بود. نگاهی که به فرناز دوخته شده بود! فرناز تقریبا در شرف سکته بود! چشماش اونچه رو که تو نگاه نیما بی داد می کرد و قبول نمی کرد. سرش رو آروم تکون داد. انگار می خواست به نیما بگه:
"نه! تو اونی نیستی که داری نشون میدی!"
نیما فندکش رو جلو برد و خودش فانوس فرناز رو روشن کرد. لرزش دست فرنازو که بالون رو به دست داشت حس می کردم!
بساط نگاههای داغ و تبدار گرم بود. حتی زمزمه های عاشقانه، اما اونچه که در نگاه نیما بود و فرناز انکارش می کرد، گرمتر و پاکتر از همه احساسات اون جمع بود!
لحظه ای بعد آسمون پر از بالونهای رنگی و کوچیک شده بود! چراغ افروخته از عشق.
و من فکر می کردم آیا کار درستی کردم که بالونم رو به یاد سروش افروختم!