رمان پرنسس های فراری قسمت 9
جلوی تی وی نشسته بودم و چشمم به صفحه تلویزیون بود ولی خودم تو یه دنیای دیگه بودم که یه صدای وحشتناک منو پرت کرد به این دنیا…
حدود سه متر از جام پریدم، برگشتم ببینم کیه که سها رو دیدم که برام ابرو می اندازه بالا و اماده ی فرارشده.
یه قدم بهش نزدیک شدم، یه قدم عقب رفت.
_ جرات داری وایسا!!!!
اینو گفتم و دویدم دنبالش، اونم سریع فرار کرد و دور تا دور سالن می دوید و منم دنبالش می رفتم و براش خط و نشون می کشیدم، سرو صدامون انقدر زیاد بود که چند تا از مستخدما اومده بودن و ما رو تماشا می کردن، انگار که اومده بودن سینما.
_د اگه مردی وایسا ببین چی کارت می کنم، منو می ترسونی؟
سها: بابا من مرد نیستم من نامردم، هنوز نفهمیدی من خانمم؟
_ از پشت میای نامرد، اگه جرات داری، وایسا از روبرو بزن!!
سها: من غلط می کنم از روبرو بزنم.
من یه طرف مبل سه نفر ایستاده بودم و سها هم طرف دیگش، یکی من می گفتم یکی سها، هر دومون به نفس نفس افتاده بودیم، سرم رو گرفتم پایین و یه نفس عمیق کشیدم و چشمام رو باز کردم
همون لحظه روی میز کنارم یه لیوان اب پرتقال دیدم، یه فکر شیطانی به سرم زد.
_ سها بسه بیا کاریت ندارم، بیا یه نقشه حسابی برا اون مورد که می دونی کشیدم.
سها اول با تعجب نگام کرد انگار یادش نبود در مورد چه موضوعی حرف می زنم، یهو خوشحال شد و یادش رفت که دنبالشم، اومد جلو و گفت: جون سها؟
لیوان رو جوری که نبینه برداشتم و رفتم جلوتر و روبروش ایستادم و در کسری از ثانیه لیوان رو روی سر تا پای سها خالی کردم و گفتم: جون سها!!!!!
سها دوتا دستاشو از هم باز کرد و با چشمای از حدقه در اومده یه نگاه به من می کرد و یه نگاه به مانتوی نقاشی شده ش با اب پرتقال.
منم جلوش ایستاده بودم و لبخند شیطانی تحویلش می دادم و از پیروزیم لذت می بردم
حالا دیگه با عصبانیت نگام می کرد، یه نگاه به دورو برش کرد، برق شیطنت و خوشحالی رو تو نگاش دیدم، رد نگاهش رو گرفتم و از چیزی که می دیدم چشمام گرد شد.
_ نه
سها: اره
_ نه سها
سها: اره ستایش
همینطور که ملتمسانه نگاش می کردم با قدمای اروم به عقب می رفتم و سها هم با چشم های خبیث بهم نگاه می کرد و جلو می اومد
_ خواهری تو این کارو نمی کنی؟ مگه نه؟
سها پارچ اب پرتقال رو برداشت و همینطور که اماده ی حرکت می شد گفت: دقیقا این کارو می کنم.
منم که دیدم داره به طرفم میاد دوتا پا داشتم دو تا پای دیگه هم قرض کردم و الفرار.
جیغ می زدم و فرار می کردم، مستخدما حالا دیگه سعی می کردن جلوی سها رو بگیرن تا مجبور نباشن بیشتر از این تمیز کاری کنن، با همون یه لیوان که روی سها ریختم همه ی سالن نشیمن رو به گند کشیدیم چه برسه به یه پارچ.
سها هم به هیچکدومشون توجهی نمی کرد و با داد و بیداد دنبالم می اومد وغر می زد.مستخدما دیگه به التماس افتادن، ولی مگه دیگه کسی می تونست جلوی سها رو بگیره؟
منم دیگه به پشت سرم نگاه نمی کردم و فقط دنبال یه راه فرار بودم
رفتم به طرف در ورودی سالن سریع بازش کردم و رفتم بیرون، ولی به جای اینکه روشنایی بیرون رو ببینم با سر رفتم تو یه جسم سفت مثل دیوار ولی نه به سختی دیوار، اره نرم تر بود.
برخورد من با اون جسم سفت هم زمان شد با ریختن آب پرتقال روی من.
سردی اب پرتقال رو روی سر و صورت و کمر و سینه و خلاصه توی هر پستی و بلندی بدنم که فکر کنین حس می کردم.
حالا دیگه همه ساکت شده بودن .
یهو دیوار روبروم یه حرکت خفیف کرد و بعد به صدا در اومد
_چه غلطی کردی عجوزه؟ خدا بگم چی کارت کنه، می دونی این تیشرت رو چند خریدم؟ می دونی چه مارکیه؟
خدا زلیلت کنه دختر، الهی به زمین گرم بخوری، الهی یه شوهر کچل گیرت بیاد، الهی خودم کفنت کنم سها.
شما دو تا هنوز آدم نشدین؟ دوتاتون روی هم دو برابر خاتون سن دارین، ولی یه جو عقل توی اون کله ی گنده تون نیست.
ای خاتون کجایی که ببینی چه دخترایی تربیت کردی؟ کجا رفت اون وقاری که می گفتی؟ وقار بخوره تو سرتون، یه کم آدم باشین.
من که کمی از اون دیوار گوشتی سخن گو فاصله گرفته بودم حالا با تعجب و ترس و البته شوق زل زدم به چشمای آبی دیوار دوست داشتنی روبروم.
اونم یهو ساکت شد و نفسش رو با عصبانیت بیرون داد و دست به کمر زل زد به ما.
من و سها هم مثل دو تا مجسمه که با آب پرتقال تزیین کرده باشی با یه لبخند بزرگ به کسی که جلومون بود نگاه می کردیم.
یهو من و سها هم زمان با جیغ گفتیم: شـــــــــــایـــــــــــ ــــان
لبخند شایانم پررنگ تر شد و دستاش رو از هم باز کرد و گفت: چه استقبال گرمی!!!
سها
_وای شایان باورم نمیشه خودتی، کی اومدی؟
ستایش: اره منم باورم نمیشه، اصلا اینجا چیکار میکنی تو که باید ایتالیا باشی ...
شایان یه نگاه به ما کرد و گفت:حتما باید چیزی بشه که بیام کشورم؟
اصلا اگه ناراحتین من میرم
چمدونش رو یرداشت و پشتش رو کرد به ما و یه قدم رفت جلو
منو ستایش هر دو با هم گفتیم :نه نه منظورمون اون نبود که ...
قبل از اینکه ما حرفمون رو تموم کنیم برگشت و گفت: چی چی رو برم، کجا برم با این قیافه؟ ببین چه دست گلی به اب دادین؟
من و ستایش به هم نگاه کردیم خندیدیم
_ بیا تو انقدر غر نزن،زود بیا که اگه بابا تو رو ببینه پوست مون رو قلفتی می کنه...
شایان: چه خوب که فهمیدین باید مهمون رو به خونه دعوت کنید، برید کنار ببینم، بزارین عمو فرهاد بیاد من می دونم و شما دوتا...
ستایش:ا...شایان ، به بابا چه کار داری؟ همش تقصیر سها بود.
_ااا... تقصیر من؟ تو یه لیوان آب پرتقال ریختی رو من!
تازه متوجه سر و وضع خودمم شدم، یه نگاه به خودم کردم، بله شاهکار ستایش خانوم هم از نگاه شایانم دور نموند
شایان خندید:به به سها هم که دست کمی از من نداره، سها پایه ای یه حالی به این ستایش بدیم ...
_من که پایه ام، بزن بریم
بعد به حالت مرموز به ستایش نگاه کردیم همون طور که ستایش عقب عقب می رفت گفت: چیکار می خوایین بکنین، بابا جنبه شوخی ندارین؟
شایان به خدا همش تقصیر سهاست اون منو اول ترسوند، ببینید من که از شما دو تا خیس تر شدم.
همون طور که ستایش عقب عقب میرفت یهو دویید ما هم دنبالش، ستایش جیغ می کشید و فرار می کرد، منو و شایانم دنبالش، هم خندم گرفته بود هم هیجان زده بودم، ستایش رو گرفتیم انداختیمش رو مبل.
شایان:حالا چیکار کنیم باهاش سها جون؟
ستایش از بچگی قلقلکی بود و من و شایانم به خوبی اینو می دونستیم، گفتم: این دیگه پرسیدن داره؟
شایان چشماشو ریز کرد و گفت: ستایش اماده باش که اومدیم.
ستایش:نه تو رو خدا، ببینید بگم غلط کردم خوبه؟
بعدم شروع کرد به جیغ زدن: سهـــــــــــــا ،شایـــــــــــــــــــــ ـــان.
داشت دستمون به ستایش می رسید که صدای بابا ما رو میخ کوب کرد.
بابا: اینجا چه خبره ...
من و شایان دستمون تو هوا موند، شایان سریع برگشت و گفت: به به سلام بر عموی بزرگوار.
بابا تا شایان رو دید گفت: شایان تویی؟ چرا این ریختی شدی؟ کی اومدی؟
شایان:می بینی عمو جون؟ از استقبال گرم دختراتون فیض بردم.
بابا با تعجب به من و ستایش نگاه کرد و گفت: سها، ستایش اینجا چه خبره؟ سها تو چرا این طوری شدی؟ ستایش تو با آب پرتقال دوش گرفتی؟
_ بابا جون منم از استقبال گرم ستایش بهرمند شدم؟، الانم می خواستیم ستایش رو به سزای عملش برسونیم
بعدم دستم رو به حالت قلقلک دادن در اوردم و موزیانه خندیدم.
بابا لبخند زد و گفت: واقعا که شما مثلا بزرگ شدین این کارا یعنی چی؟ پاشین برید لباس تون رو عوض کنید، شایان تو هم برو اتاقت لباست رو عوض کن یه دوشم بگیر،نگاه کن ترو خدا همه ی خونه رو به گند کشیدین.
من و ستایش و شایان با شوخی و خنده رفتیم به طرف اتاقامون.
ستایش که خیس تر از ما بود سریع رفت تو اتاقش و درو بست
داشتم می رفتم اتاقم که شایان داد زد و گفت: کجا سرتو انداختی پایین داری میری؟
برو بگو اتاق منو اماده کنن، منم تا اتاقم اماده می شه تو اتاق تو دوش می گیرم.
اینو گفت و اومد به طرف من.
جلوشو گرفتم و گفتم: هی هی هی کجا؟ می دونی که خوشم نمیاد کسی تو حمام من دوش بگیره، مخصوصا یه مرد...
چشماشو ریز کرد و گفت: مگه مردا چشونه؟
_چش نیست، گوش.
شایان با تعجب گفت: چیه؟
_ گوش...گوش، همونی که باهاش صداها رو می شنوی.
شایان: خوب این چه ربطی داشت؟
_ اه...ولش کن اصلا، پسره اجنبی حوصله ندارم اصطلاحات رو به تو یکی حالی کنم.
شایان: خودت می دونی که من خدای اصطلاحات بودم.
_ اره بودی، ولی وقتی ایران بودی داداش من.
شایان کلافه شد و خواست بیاد تو اتاق که جلوشو گرفتم و گفتم: به جون شایان نمیشه، برو اتاق اخری، اون اتاق همیشه تمیز هست.
شایان یه نگاه به اتاق کرد و چمدونش رو برداشت و گفت: خدا رو شکر کن خستم و حوصله ندارم وگرنه محال بود از خیر حمام اتاق سها خانوم بگذرم.
داد زدم و گفتم: این آرزو رو به گور می بری.
بعدم سریع پریدم تو اتاق و درو بستم.
بعد از یه دوش کوچولو اومدم، پایین ستایش و شایان پیش بابا نشسته بودن، منم کنارشون نشستم، بابا از شایان در مورد پدر مادرش پرسید
پدر شایان پسر عموی بابا بود حدود پنج سالی می شد که به ایتالیا رفته بودن.
ما به بابای شایان می گفتیم عمو و شایانم به بابای ما میگه عمو فرهاد.
من و ستایش و شایان از بچگی با هم بزرگ شدیم، تو کل فامیل شایان و خواهرش شیدا تنها دوستای ما بودن که اونا هم زود از ایران رفتن، بعد از رفتن شیدا و شایان ما به معنای واقعی تنها شدیم، وقتی که شایان تو خونه باشه شادی میاد تو خونمون، حتی بابا هم اخلاقش عوض می شه، نمی دونم این پسر چی داره که همه رو شیفته خودش می کنه.
بعد از شام بابا خسته بود، رفت که استراحت کنه،موندیم من وستایش و شایان.
شایان:خوب ببینم چه خبرا؟ چه کارا می کنید؟
ستایش:خبری نیست شایان جان، خبرا پیش تو هست، هنوز نگفتی چی شد انقدر بی خبر اومدی؟
شایان سیبش رو گاز زد و گفت:مگه باید کاری داشته باشم که بیام ایران؟اومدم دخترای پسرعموی بابام رو ببینم.
منو ستایش با هم جیغ زدیم:شــــــــایـــــــــ� �ـــــــــــــــان
شایان:ای بابا،انقدر جیغ نزنید، از دو سال پیش تا حالا خیلی جیغ جیغو تر شدینا.
یه چشم غرنه بهش رفتم که حساب کار دستش اومد.
شایان: اوه اوه، خشم اژدها...خوب حالا تو هم، شنیدم می خوایید برید المان، چرا؟ مگه شما ایران رو دوست ندارید...خوب اینجا درس بخونید!!!
_بابا خواسته شایان، ما که نخواستیم ، از اونجایی که بابا خیلی به نظر ما اهمیت میده این تصمیم رو گرفته.
شایان: خوب اگه نمی خوایید برید به عمو بگین.
ستایشیه پوزخند زد و گفت:فکر کردی نگفتیم؟می دونی چی گفت!!!
بعد صداش رو مثل بابا کلفت کرد و گفت:صلاح شما در این که شما برین اونجا درس بخونید.
شایان:یعنی باور کنم عمو از پس زبون تو یکی بر اومده سها؟
براش زبون در اوردم و گفتم: فعلا که بر اومده...
شایان دید که ما ناراحتیم گفت: بگذریم، دو سال میرین درس می خونین بر می گردین دیگه، منم بهتون سر می زنم، ببینم سها رقصت در چه حاله تنبل خانوم؟
_حالش خوبه سلام میرسون، در ضمن من اصلا تنبل نیستنم زبل خان.
شایان خندید:خوبه خوبه ...اونش رو من تشخیص میدم که خوبه یا نه ...البت با یه بار رقصیدن با من ...
بعدش گوشیش رو روشن کرد اهنگ باله رو گذاشت چون شب بود و بابا خواب دیگه نخواستیم سیستم رو روشن کنیم صدای گوشیش دست کمی از سیستم نداشت
_اوکی
اول شایان شروع کرد بعد منم بهش ملحق شدم، ستایشم نگاه می کرد، با هم هماهنگ بودیم البته من یه جاهایی رو سوتی میدادم، بایدم جلوی استاد رقص باله سوتی بدم
اخه شایان از بچگی باله کار می کرد، دلیل رفتنشون به ایتالیا هم همین بود،رقص شایان رو دوست داشتم انقدر رقصیدیم که از پا اقتادیم، البته من، خیلی وقت بود تمرین درست حسابی نکرده بودم ، اونم انگار نه انگار که خسته شده باشه،
شایان:زود خسته شدی سها؟
همینطور که نفس نفس می زدم گفتم: من زود خسته نشدم، تو دیر خسته میشی.
_ خب حالا چطور بود ؟
شایان: بدک نیست، ولی اگه یکی از شاگردای من مثل تو برقص دیگه تو کلاس راهش نمی دم.
_ شایــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــان!!!!
شایان: شوخی کردم بابا، گوشم رو کر کردی...
ستایش:شایان شیدا چیکار می کنه؟ خوبه؟
شایان که داشت می نشست رو مبل گفت:اره خوبه اونم دوست داشت بیاد ولی کاری براش پیش اومد نتونست، سلام رسوند
_سلامت باشه، بچه ها من دارم بیهوش می شم، بریم لالا؟
ستایش:اره پاشیم بریم بخوابیم فردا یه عالمه کار داریم.
_ چه کاری؟
ستایش: ااا...بهت نگفتم؟ نازنین زنگ زد دعوتمون کرد برا جشن فارغ التحصیلیش، هر چقدر هم گفتم نمی تونم بیام به گوشش نرفت، می شناسیش که چقدر سریش، گفتم مهمون داریم، وقتی فهمید مهمونمون یه پسر خوشتیپ و خوشکل بیشتر اصرار کرد.
شایان که نیشش از تعریف ستایش تا بناگوش باز بود گفت: چرا که نه؟ میریم...
_ ااا... روتو برم شایان!
ستایش: تو هم میای دیگه؟
_ اره، میام که حواسم به این بچه باشه تا کار دست خودش نده، نگا کن چه لبخندی می زنه، انگار نه انگار از یه کشور اروپایی اومده.
شایان: سها جون هیج جا ایران و دختر ایرانی نمیشه.
ستایش: ترو خدا تموم کنید این بحث رو، من خوابم میاد.
_ ستایش پایه ای به ندا هم بگیم بیاد؟
ستایش یه کم فکر کرد و گفت: اره فکر خوبی، بیشترم باهاش اشنا می شیم.
_ پس خودت یه زنگ بهش بزن.
شایان ریز خندید و گفت: اها اها... این ندا خانوم کین؟
با دست محکم زدم پشت گردنش و گفتم: اهای، با این ندا رودربایستی داریما، کاری نکن که بکشمت
شایان یه چشمک زد و گفت: شما ندا رو به من معرفی کنین اونش با من.
ستایش: به شکمت صابون نزن شایان، ندا دوست پسر داره.
شایان به ستایش چشمک زد و گفت : ندا نشد یکی دیگه .
همگی بلند شدیم رفتیم بالا شایان گفت:اتاق من سر جاشه دیگه.
_پ ن پ رفته اون ور تر، شب بخیر.
رفتم تو اتاقم لباسم رو عوض کردم سرم به بالش نرسیده خوابم برد، صبح یکی داشت تو اتاقم سر و صدا می کرد.
_ستایش دنبال چی هستی؟ سر و صدا نکن بزار بخوابم دیگه.
صدایی نیومد، چشمام رو باز کرد یکی بالای سرم ایستاده بود، جیغ کشیدم اونم دستش رو گذاشت رو دهنم گفت:هیش چته تو؟
صداش آشنا بود برام، دستش رو از روی دهنم برداشت.
_شایان اینجا چیکار می کنی؟
شایان: اول اینکه سلام، چه قدر می خوابی ؟ بیا بریم صبحونه بخوریم، دوم اینکه دنبال دفتر خاطراتتم.
چشامن گرد شد، بلند شدم گفتم: تو با دفتر خاطرات من چیکار داری هان؟ برو بیرون ببینم خجالتم نمی کشه، بدون اجازه اومده بعد دفتر خاطراتم می خواد!
شایان: پس بهم بده، خودت می دونی که اگه ندی خودم پیداش می کنم!
_ چه پرو، برو ببینم عجبا، تو مگه دفتر خاطراتت رو میدی من بخونم که الان از من می خوای؟
شایان خندید گفت: اخه پسرا که دفتر خاطرات ندارن !
_هه هه خندیدم، برو بیرون می خوام لباس عوض کنم.
تازه متوجه لباس هایی که پوشیده بودم شدم یه تاپ بندی و یه شلوارک کوتاه تنم بود،وایی خاک بر سر شدم که، یه نگاه به شایان کردم دیدم اونم با لبخند شیطون داره نگام می کنه، از رو تخت پریدم پایین و ملافه رو جلوم گرفتم و گفتم:برو بیرون بی تربیت!
دیدم از جاش تکون نمی خوره رفتم هولش دادم به زور انداختمش بیرون، پسر پرو داره بر بر منو نگاه می کنه، انگار اون طرف ندیده، بی ادب، باید یه صحبتی با عمو بکنم بیشتر رو تربیت این اوعجوبه کار کنه
در رو قفل کردم ولباسم رو عوض کردم اومدم پایین،همه نشسته بودن داشتن صبحونه می خوردن، منم نشستم و مشغول شدم،بابا رفته بود.
شایان: من امروز میرم بیرون کار دارم ناهار هستین دیگه؟
ستایش:نمی دونیم شاید باشیم شایدم نه.
شایان : یعنی چی اون وقت؟
_یعنی اینکه کار داریم معلوم نیست بیاییم،بهت می زنگیم.
شایان: ستایش من کشته مرده ی این مهمون نوازیتونم.
ستایش: تو که مهمون نیستی دیوونه.
شایان: باید با عمو یه صحبت درس حسابی بکنم، انگار تو تربیت شما دو تا خیلی کوتاهی کرده.
_ اتفاقا منم با بابای تو یه صحبتی دارم.
شایان شونه بالا انداخت و گقت: من عجله دارم، فعلا بای.
ستایش:اوهم،با بای
شایان نصفه راه رو رفت برگشت گفت:راستی سها دفتر خاطراتت رو بهم بده وگرنه خودم پیداش می کنم.
_ گشتم نبود نگرد که نیست.
شایان:خود دانید از ما گفتن بود، فردا اتاقت رو واژگون شده دیدی نگی نگفتم ها.
از اعصبانیت لیوان شیر رو به طرفش پرت کردم.
داد زدم گفتم:برو بـــــــــــــــــــــیرو ن.
اونم جا خالی داد و لیوان خورد به دیوار وخورد و خاکشیر شد
شایان:اعصاب نداری ها سها...
_ستایش یه چی بهش بگو، یهو دیدی زدم لت و پارش کردم ها
شایان:اوه اوه چه خشن،سها تو که مهربون بودی.
_مهربون بودم، نه برا تو یکی.
ستایشکه داشت می خندید:شایان برو دیگه نمی بینی این الان قاطیه، سرت به تنت زیادی کرده
شایان:چشم ما رفتیم ...سها اب خنک بخور خنک شی
-شـــــــــــــــــــایـــ ــــــــــان
شایان دمش رو گذاشت رو کولش رو رفت.
ستایش: انقدر سر به سرش نذار.
خندیدم و گفتم: اخه نمی دونی چه حالی می ده.
ستایش: می دونم عزیزم، ولی بزار یه روز بگذره بعد شروع کنین.
لبامو غنچه کردم و گفتم: باشه
بعدم برا عوض کردن بحث گفتم:امروز چیکار می کنیم ستایش؟
ندا
شب قبل از خواب یه نگاه به گوشیم انداختم
سه تا میس کال و یه اس ام اس داشتم.
صدف دو تا میس زده بود و ستایشم یکی، اس هم از ستایش بود که گفته بود بهش زنگ بزنم
به ساعتم نگاه کردم دیدم 11:50 هست
دل رو زدم به دریا و زنگ زدم، با سومین بوق جواب داد.
_ سلام ستایش جان، خواب نبودی؟
ستایش: نه بابا خواب کجا بود، مگه این سها می زاره کسی بخوابه.
یه لحظه بهش حسودیم شد، کاش منم یه خواهر داشتم...
_ خوش به حالت ستایش، شما دوتا خیلی خوشبختین که هم دیگه رو دارین.
ستایش: ندا جون چیزی شده؟ صدات خیلی گرفته هست.
پوزخند زدم و گفتم: چیزی نیست، مشکلات همیشگی...
ستایش: کاری از دست من بر میاد؟
_ نه ، از دست هیچکس به جز خودم کاری بر نمی اد. ولش کن، کارم داشتی؟
ستایش:اره عزیزم می خواستم ببینم فرداشب میای بریم مهمونی؟
_ ستایش حالت خوبه ؟ تو این موقعیت می خوای بری مهمونی؟
ستایش: چه موقعیتی؟ ما هنوز سه چهار روز وقت داریم، ببین یکی از دوستام به مناسبت فارغ التحصیلی جشن گرفته، گفت هر کس رو می خوام با خودم ببرم، گفتم شاید دوست داشته باشی بیای.
_ ستایش من اصلا حال روحیم خوب نیست. ممنونم که به فکرم بودی.
ستایش: ندا بیا بریم دیگه، قول میدم بهت خوش بگذره و از این حال و هوا هم بیای بیرون.
بیراهم نمی گفت، شاید این مهمونی حداقل چند ساعت من رو از فکرش بیاره بیرون.
_ حالا ببینم چی میشه...
همون لحظه صدای سها رو شنیدم که می پرسید کیه، ستایشم گفت که منم و گفت که معلوم نیست برم یا نه.
سها گوشی رو گرفت و گفت: اه... ندا چقدر ناز می کنی؟ مگه چی کار داری که نمی تونی بیای؟ بیا دیگه خیلی خوش می گذره.
_ سلام عرض شد شیطون بلا.
سها: علیک، میای دیگه؟
_ اوم... به خاطر تو میام.
همچین جیغ زد که فکر کنم پرده گوشم از شصت ناحیه پاره شد.
_ اگه می دونستم انقدر خوشحال می شی زودتر قبول می کردم.
سها: ندا جون مهمونیای دوستای ستایش خیلی خوش می گذره، حتما بیا.
_ حالا که اینو گفتی حتما میام.
سها: پس تا فردا بای.
_ شب بخیر، خدا حافظ.
وقتی گوشی رو قطع کردم لبخند رو لبام بود، نمی دونم این دو تا خواهر چی دارن که هر وقت باهاشونم همه ی غم و غصه هام یادم میره.
صبح که بیدار شدم اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم
حتی از تختمم پایین نیومدم، همش به سروش و گذشتمون فکر می کردم، به کارایی که باهم می کردیم، به شیطونیامون، پارک و کوه رفتنمون، خرید کردن من که همیشه کلی سروش رو می چرخوندم تا یه چیز کوچیک بخرم.
وای... خاک به سرم ،قرار بود من برای سها و ستایش وسایل سفرشون رو بخرم
سریع بلند شدم و لباسام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
نیم ساعت طول کشید که خودم رو به مرکز خرید برسونم.
جلوی یه پاساژ که همیشه خودم از اونجا خرید می کردم وایسادم و با خودم گفتم: مغازه دارا اماده باشین که ندا اومد.
اول رفتم مانتو فروشی و شش تا مانتو برا سها و شش تا هم برا ستایش خریدم.
وقتی می خواستم پولش رو حساب کنم مغازه دارهم ذوق مرگ شده بود و هم با تعجب نگاهم می کرد، منم شیطنتم گل کرد و گفتم ، دارم برای بچه های بی سرپرست خرید می کنم.
بیچاره مغازه دار کلی تخفیف داد، وای اگه سها بفهمه بهش گفتم بی سرپرست...
خرید کردن همیشه برام لذت بخش بود، امروزم خیلی بهم کمک کرد.
بعد از مانتو چند تا شلوار و روسری و لباس راحتی هم خریدم
چند تا هم لباس زیر خریدم، که فکر کنم وقتی بپوشن کلی فحش بارم کنن.
اخه همشون رو عروسکی برداشتم.
ناهارم بیرون تنهایی خوردم، اخ که من چقدر از تنهایی ناهار خوردن بدم میاد، ولی چه میشه کرد.
بعد از ناهار هم رفتم سراغ کیف و کفش
توی زمستون من دنبال کفش تابستونی بودم، اخه کیش هوا گرم دیگه، ولی این مغازه دارا که نمی دونن من برای کیش کفش می خوام. دو تا کفش بیشتر گیرم نیومد، خودشونم می تونن اونجا این چیزا رو بخرن.
یه چمدون بزرگ هم خریدم که اینا رو بزارم توش.
خلاصه تا ساعت پنج همه ی خریدام رو کردم و رفتم به سمت خونه، خیلی حالم بهتر بود، حتی خسته هم نشده بودم، به قول یکی از استادامون خیریتی داشت که من مامور خرید سها و ستایش شدم، شاید واقعا خدا می خواسته من از فکر و خیال بیام بیرون.
نزدیکای خونه یادم به مهمونی افتاد، ساعت تقریبا شش بود و ساعت هشت هم با بچه ها قرار داشتم.
رفتم خونه و دوش گرفتم وبه سخت ترین مرحله یعنی انتخاب لباس رسیدم.