ستایش


سها که رسید بالای پله بازوشو گرفتم و کشون کشون بردمش تو اتاقم.
سها: چته تو؟ مگه دزد گرفتی؟ آی مردم می خوان منو بدزدن، یکی کمکم کنه،یکی به دادم برسه، نکنه می خوای بهم تجاوز کنی، به خدا من بابام پولدار هر چی بخوای بهت میده، منو نخور...
در اتاق رو بستم و با خنده ی کنترل شده گفتم: این چرتو پرتا چی بود به بابا گفتی؟
سها انگشت اشارشو گرفت طرف منو گفت: اینا چرت و پرت نبود، سخنان گوهرباری بود که از دهان مبارک من بیرون اومد.
_ سها حوصله مسخره بازیاتو ندارم، چرا به بابا گفتی من راضیم؟

سها شالش رو انداخت رو تختم و خودشو پرت کرد رو کاناپه ی مشکی کنار پنجره، پاشو انداخت رو پاشوخیلی ریلکس گفت: انتظار داشتی چی بگم؟ اگه می گفتم مخالفی که سرو کارمون می افتاد به خاتون، اینطوری خیال بابا راحت میشه که می خوایم بریم، ماهم تو این چند روز باقی مونده نشون می دیم که داریم آماده می شیم، به کمک ندا هم چمدون سفر به کیش رو می بندیم و سر به زنگا می زنیم به چاک.

سها راست می گفت، اینطوری بابا گیر نمی داد و برامون سخنرانی هم نمی کرد، همینطور که تو فکر بودم لباسامو در آوردم، سها هم نشسته بود و منو دید میزد
_ جات راحته؟ پاشو دیگه باهات کاری ندارم.
سها: ااااا....بچه پرو، منو مثل دزدا آورده اینجا، حالا هم مثل چی بیرونم می کنه، بشکنه این دست که نمک که سهل، شکرم نداره. منو باش که گند کاری جناب عالی رو پیش بابا ماست مالی کردم.
همینطور غر می زد و می رفت بیرون، قبل از اینکه در اتاق رو ببند، سرش رو اورد تو اتاق و با شیطنت گفت:جون چه هیکلی، خداییش عجب هلویی هستیا...
بالشم رو برداشتم و پرت کردم طرفش ولی زود درو بست و رفت، صدای خنده هاش رو از پشت در می شنیدم و حرص می خوردم
همیشه بدم می اومد بهم بگن هلو، نسبت به هیچ متلکی حساس نبود جز این کلمه هلو، هیچ دلیل خاصی هم نداشت...

سر میز شامم با بابا هیچ حرفی نزدم، حتی سرمم بالا نکردم، سها هم همش از زیر میز می زد به پام و اشاره می کرد عادی باشم، ولی نمی تونستم، تا می خواستم به بابا نگاه کنم یاد سیلی که بهم زده بود می افتادم، خیلی برام گرون تموم شد که بابا به خاطر هیچ و پوچ بهم سیلی زد
شام رو در سکوت خوردیم و من بدون حرف از سر میز بلند شدم و رفتم تو اتاقم، دوش گرفتم و پریدم تو تختم.

اتفاقات امروز رو از صبح با خودم مرور کردم،فرناز، دانشگاه،نیما، چرا به نیما دروغ گفتم، من که همیشه همه چیزو بهش می گفتم، ولی همون بهتر که نگفتم، اگه بدون ما کجاییم ممکنه براش دردسر درست بشه...
راستی امروز مشکوک می زد، یعنی چی به فرناز گفت، این فرناز هم لام تا کام حرف نزد، این دوتا که سایه ی هم رو با تیر می زدند از کی تا حالا حرف خصوصی دارن؟ تا تو تهرانم باید بفهمم جریان چیه...
ماه گل، به اونم دروغ گفتم، هرچند مطمئنم ماهگل فهمید ما یه ریگی به کفشمون، چون لحظه ی اخر گفت: هر کاری می کنید بدونین هیچی بهتر از راستی و صداقت نیست
ماهگل همیشه بهمون یاد داد که دروغ نگیم ولی مگه می شد؟ مثلا می شد به بابا گفت ما داریم میریم کیش؟
سر خودم رو شیره مالیدم که دروغ مصلحتی بوده...
یاد شاهین افتادم، به خودم پوزخند زدم و گفتم: چقدر ساده ام من که فکر کردم می تونم قالش بزارم؟ اخه چطور از جلو چشم این پسره فرار کنم؟ مثل سایه باهام، کارو زندگی نداره؟
خودم به خودم جواب دادم: خب کارو زندگیش منم دیگه....
اگه ندا اینو می شنید، کلی برام دست می گرفت
ندا، چرا فکر کردم ندا هم با ما فرار می کنه؟ کاش می اومد، اگه اونم باهامون بود احساس بهتری داشتم، الان یه کم دلهره دارم، البته فقط یه کما...
یاد نقشش افتادم، همچین گفت یه نقشه دارم انگار ما قاتلای زنجیری تو زندان بودیم و اون می خواست نقشه فرارمون رو بکشه...
ولی راه حلش خوب بود، از فردا ندا دست به کار میشه که برامون لباس و وسایل لازم بخره، خودش که می گفت عاشق خرید، سلیقه اش هم به نظر خوب می اومد، سایز من و سها هم تقریبا به سایز ندا می خورد، پس همه چی حل شد، فقط باید یه نقشه بکشم که از دست شاهین و مهرزاد در بریم......
الان واقعا مخم تعطیل، بهتر بخوابم، فردا زنگ می زنم به فرناز بیاد با سها یه نقشه درست حسابی بکشیم....

سها

صبح با جیغ جیغ های ستایش بیدار شدم البته بیشتر غر میزد
ستایش: سها بلند شو،چه خبره انقدر می خوابی، بلند شو بابا یه عالمه کار داریم، ســــــــــــــــها
_ ستایش چته، بلند شدم دیگه غر نزن، تو رو جون عزیزت، مگه ساعت چنده؟؟؟؟؟
ستایش: ساعت هر چند می خواد باشه بلند شو کار داریم ...ساعت نه.
_خوب اول صبحی می خوایی چیکار کنیم، بزار مردم از رختخواب بیان بیرون.
ستایش: تو با اونش کار نداشته باش، تا صبحونه بخوریم اومدن بیرون. بالشم رو گذاشتم رو سرم تا شاید صداش رو کمتر بشنوم، ولی اومد بالش رو برداشت و جیغ زد:سها... بلند شو
ناچارا بلند شدم و رو تخت نشستم، با زور منو فرستاد حموم یه دوش گرفتم، یه کم خواب از سرم پرید
اومدم بیرون و دیدم که ستایش نیست، خواستم باز برم تو رختخواب که جیغ کشید ســــــــــها، دو متر پریدم هوا
_چته تو،می خوایی منو سکته بدی، باید بری یه تست برا اژیِره اتش نشانی بدیا.
ستایش:زود باش لباس بپوش بیا پایین، تا سه شماره پایین باشی ها.
_چشم شما برو اومدم.
با خودم گفتم، بیچاره شوهرش می خواد از دست این دخترچی بکشه.
سریع لباس پوشیدم رفتم پایین تا دوباره نیومده تیر بارم کنه.
با بابا صبحونه خوردیم که بابا به ستایش نگاه کرد و گفت: حسابتون رو پر کردم، اگه چیزی لازم دارین تهیه کنید، چهار روزه دیگه عازمین.
منو ستایش بهم نگاه کردیم و خندیدیم، وقتی بابا می گفت حساب پره یعنی میشد باهاش بری جزایره قناری و برگردی، چه برسه به کیش، جانم چه حالی بکنیم ما تو کیش....
از بابا تشکر کردم و گفتم: ممنون بابا جون اتفاقا یه سری خرید داریم.
بابا یه نگاه به ستایش که خیلی ریلکس مشغول صبحانه خوردن بود کرد.
بعدم به من نگاه کرد، منم یه چشمک بهش زدم و اروم گفتم: خیالتون راحت باشه، بسپارینش به من.
بابا خداحافظی کرد و رفت، ستایش هم دست از صبحانه کشید و رفت جلو تلویزیون.
رفتم کنارش نشستم و گفتم:ستایش، خوب امروز چیکار کنیم؟
به شدت تو فکر بود، یهو بلند شد و شروع کرد به قدم زدن.
منم همین طور داشتم بالا و پایین رفتنش رو تماشا می کردم، خیلی ناز شده بود، یه نیش خند زدم که از چشمش دور نموند.
ستایش یه نگاه به خودش کرد و گفت: چیه، عیب و ایرادی دارم که ازم می خندی؟
_عیب و ایراد چیه؟ داشتم می خوردمت، آجی گلم.
ستایش خندید و گفت:تو غلط می کنی، چشمات رو درویش کن ببینم.
_خوب حالا، امروز کجا رو باید بترکونیم ستایش بانو؟
ستایش موهاشو باز کرد و دستشو کرد تو موهاشو گفت:باید زنگ بزنم به فرناز ببینم می تونم یه جا باهاش قرار بزاریم که بریم در مورد اون موضوع باهاش بحرفیم.
_اره ، فرناز تو این موارد خیلی استاده، پاشو زنگ بزن.
ستایش بلند شد گوشیش رو برداشت وشماره فرناز رو گرفت.
ستایش:الو ...سلام فرناز جون.
_....
_ من که همیشه به فکرتم دوست خل و چلم
_....
_ خیله خوب، دو دقیقه ساکت باش کارت دارم
_.....
_ کوفت، فرناز می خوام تا یه ساعته دیگه ببینمت
_.....
_ یعنی چی نمی تونی کار داری؟تو چرا به من که می رسی کارات شروع میشه؟
دانشگاهم که تموم شده، دیگه چه کار داری اخه؟
_......
_ باشه نیا، ولی یادت باشه ها........
_ نه ناراحت نشدم بای.
_ چی شد ستایش؟ فرناز نمیاد؟
ستایش:نه گفت تا عصر کار داره، نمی دونم این دو سه روزه چش شده؟ فرناز تا من لب تر می کردم تا اون سر دنیا هم بود می اومد....
_ اشکال نداره، خوب اونم کارو زندگی داره، حالا چی کار کنیم؟
ستایش: خودمون یه فکری می کنیم دیگه...
اینو گفت و رفت تو فکر
منم یادم اومد که امروز باید می رفتم دانشگاه.
بلند شدم برم اتاقم به ستایش گفتم:ستایش من باید برم دانشگاه، میرم ببینم می تونم انصراف بدم یا نه...تو که نزاشتی بخوابم، حداقل برم یه کاری کرده باشم...
ستایش:اره تو برو منم کار دارم...حالا نری بگیری بخوابی ها
_نه .تو مگه خواب میزاری واسه ادم.
یه شکلک واسش در آوردم فرار کردم به سمت اتاقم.
لباس پوشیدم، تیپ قهوه ای زدم ...خودم رو تو آیینه دیدم یه بوس واسه خودم فرستادم و رفتم پایین، با ستایش خداحافظی کردم
سوار ماشین شدم، و از پارکینگ خارج شدم، مهرزادم همزمان با من حرکت کرد
بازم تو ترافیک موندم، همش ترافیک، روی فرمون با انگشتام ضرب گرفتم و اطراف رو نگاه می کردم، ماشین بغلیم یه 206 البالویی بود، یه پسر خوش هیکلم توش نشسته بود و عینک افتابی زده بود، همینطور داشتم دید میزدم که یهو پسره برگشت و نگاه کرد.
شیشه ماشینش رو داد پایین و گفت: چیه خوشکله، مگه خودت برادر پدر نداری؟
منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: تو خودت برادر پدری جیــــــــــگر...
همون لحظه جلوم باز شد و من حرکت کردم، لحظه ی آخر قیافه پسره رو دیدم، با دهن باز داشت نگام می کرد، فکر کنم تا حالا دختر به پرویی من ندیده بود، حالا چه فکرا که پیشه خودش نمی کنه، مثلا فکر کنه من عاشقش شدم، فکر کن یه درصد من، سها، عاشقه یه پسر...
داشتم به فکر خودم می خندیدم که صدای اس ام اس اومد
مهرزاد بود نوشته بود، مشکلی پیش اومده؟
براش نوشتم: نه، ازش ادرس پرسیدم.
از تو اینه مهرزادو دیدم که پیام رو خوند و یه پوزخند زد.
رسیدم دم در دانشگاه ماشین رو پارک کردم و رفتم قسمت اداری.
_ سلام من می خوام انصراف بدم باید چه کارایی رو انجام بدم؟
خانومه یه نگاه بهم کرد و گفت: دلیل انصرافت چیه؟
می خواستم بگم مگه فضولی؟
_ دارم برای ادامه تحصیل می رم خارج از کشور.
خانومه یه پوزخند زد و چند تا برگه داد دستم و گفت: این فرما رو پر کن و ببر مدیر گروهت امضاشون کنه.
فرما رو پر کردم و رفتم به طرف اتاق استاد معین که عاشقش بودم
در زدم و رفتم تو.
_ استاد مهمون می خوای؟
استاد سرش رو بالا کرد و گفت:به به، افشار، جدی جدی ستاره سها شدیا،دیروز کلاس نیومدی؟
_ قابل نبودم
استاد: زبون نریز دختر، من که تو رو می شناسم، چی شده که سها خانوم ازمایشگاه شیمی آلی رو نیومدن؟
_ مشکلات استاد، شوهر، چهار تا بچه ی قدو نیم قد، دست رو دلم نزارین استاد که خونه...
استادخندید و گفت: دیروز ازمایشگاه واقعا سوت و کور بود، اینا چیه دستته؟
یه نگاه به برگه ها کردم و گفتم: خودتون ببینین.
برگه ها رو گذاشتم رو میزه استاد و خودم نشستم روی صندلی کنار میزش.
استاد یه نگاه به برگه ها کرد و گفت: شوخی می کنی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم: در یه جمله میگم، بابام می خواد من و خواهرم رو بفرسته خارج برای ادامه تحصیل.
استاد عینکشو برداشت و چشماشو مالید و چند لحظه به من نگاه کرد و گفت: سها جان، می دونم که دوست نداری بری، و اینم می دونم تو دختری نیستی که اونجا طاقت بیاری، تو این دوسال از رفتارت با جنسه مخالف فهمیدم، من خودم تجربه زندگی خارج از ایران رو دارم، پس مطمئنم که تو اونجا نمی مونی و برمی گردی.
_ چی بگم استاد، شما پدر منو نمی شناسین، نمی تونم باهاش مخالفت کنم.
استاد: منم نمیگم مخالفت کن، ولی می دونم نرفته بر می گردی، برای همین پیشنهاد می کنم انصراف ندی، مرخصی بگیر...
استاد راست می گفتا، چرا به ذهنه خودم نرسید؟ من که معلوم نیست چند وقت تو کیشم، شاید تو این مدت یه فرجی می شد و ما بر می گشتیم، نباید پل های پشت سرمو خراب کنم.
_ استاد چند ترم می تونم مرخصی بگیرم؟
استاد خندید و گفت: تو پارتیت کلفته، فعلا دو ترم برات مرخصی رد می کنم.
_ وای مرسی استاد، نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم
استاد: نیاز به تشکر نیس، من هیچوقت نمی زارم بهترین دانشجوم راهه کج بره، همیشه روی تو سرمایه گذاری می کردم و می خواستم ازت بهترین رو بسازم
_ مطمئن باشین پشیمون نمیشین..
استاد: خیلی خوب، پاشو بیشتر از این مزاحمم نشو.
_ شما همیشه به من لطف داشتین.
استاد: زبون نریز، پاشو برو فرمای مرخصی رو بگیر بیار امضا کنم.
بلند شدم و جلوی استاد تعظیم کردمو گفتم: به روی جفت چشام.
استاد شروع کرد به خندیدن و منم رفتم فرما رو گرفتم و پر کردم، استادم امضاشون کرد و خداحافظی کردم و رفتم به طرفه ماشین.

توی محوطه دانشگاه بودم که یکی صدام کرد. برگشتم دیدم این پسره جوجه تیغی هست
سامانی: به به، بچه ها ببینین کی اینجاست،خانوم افشاریه.
بعد نیشش باز شد و دوستاشم شروع کردن خندیدن.
_ببینم تو دهات شما وقتی هم دیگه رو می بینین سلام نمی کنین یا بلد نیستین که سلام کنین اقای سامانیه...
پسر:اهان ببخشید یادم رفت سلام خانوم افشاریه، گشنم بود خوردمش با عرض پوزش.
_اوخی مامان جونت بهت صبحونه نمیده .
به روی خودش نیاورد وگفت:از این طرفا خانوم افشاریه ...می گفتین تشریف می یارین گاوی گوسفندی می کشتیم...
_نیازی به گاو وگوسفندای شما نیست، می ترسم بکشیشون ورشکست بشی از کار شریف چوپانی هم برکنار.
اوه اوه مثل اینکه حسابی تند رفتم، چون حسابی سرخ شد و موهای سیخ سیخیش هم سیخ سیخی تر...
_راستی دارم مشتاق میشم که در مورد قبیله سامانیان تحقیق کنم؟
سامانی که کم کم از سرش بخار بلند میشد گفت:اون وقت چرا کنجکاو شدی تحقیق کنی؟
_آخه می خوام بدونم کدوم یک از اجدادت جوجه تیغی بوده ؟
پسر:شما زحمت نکش هیچ کدومشون.
_مگه میشه ، پس چرا تو این طوری در اومدی.
دوستاش پشت سرش مرده بودن از خنده،نگاش کردم و یه پوزخند تحویلش دادم و رفتم نزدیکشو گفتم: هر که با من در افتاد ور افتاد اقای جوجه تیغی...
حسابی قرمز شده بود و حرص می خورد
تو دلم اینقدر بهش خندیدم که نگو، پسره از خود راضی...اه اه...
رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت خونه.
وقتی رسیدم به مستخدم گفتم برام قهوه بیاره و خودمم رفتم تو نشیمن، ستایش رو دیدم که رو مبل نشسته و به شدت تو فکر، یه فکر شیطانی به سرم زد.
رفتم پشت سرش و بلند داد زدم:پـــــــــــــــــخ
ستایش به معنای واقعی چسبید به سقف.

ندا

ندا خانوم، ندا، خواهش می کنم بیدار شین، حالتون خوبه، چرا درو باز نمی کنین، پدرتون می خوان شما رو ببینن
صدای خدمتکار داشت مثله مته مغزم رو سوراخ می کرد
داد زدم: دست از سرم بردار، نمی خوام بیام بیرون، تا شبم هیچکس مزاحمم نشه.
صدای بابا رو پشت در شندیدم که از سارا خانوم پرسید: چی شده، چرا بیرون نمیاد؟
سارا: نمی دونم آقا، از دیشب که اومدن رفتن تو اتاق و بیرون نیومدن.
بابا: دیشب کی اومد؟
سارا: نزدیکای ساعت یازده بود .
بابا چند لحظه ساکت شد و بعد چند ضربه به در زد و گفت: ندا چیزی شده؟ چرا نمیای بیرون؟ اتفاقی افتاده؟
هه... اتفاق، چی بگم به بابا، بگم چی شده؟
اگه بگم که...
_ نه بابا، چیزی نشده، فقط می خوام تنها باشم، لطفا بگید امروز کاری با من نداشته باشن.
بابا: خیلی خوب، حداقل بیا صبحونت رو بخور
_ بعدا میام
بابا دیگه چیزی نگفت و رفت.
منم همینطور که توی تختم بودم ویالونم رو برداشتم و آرشه رو کشیدم رو سیم هاش، خود به خود اهنگ مادر رو زدم
به اخر که رسیدم اروم نشده بودم
بازم زدم، انقدر زدم که دیگه جونی تو دستام نموند
ولی بازم اروم نشدم، ویالون رو گذاشتم کنار و رفتم زیره پتو، انگار اون زیر یه جای امن بود، یه جای امن که می شد راحت بغضم رو بشکنم، و شکستم، از دیشب شکستم این بغضه لعنتی رو.
انقدر گریه کرده بودم که چشام دیگه اشکی نداشت برا باریدن.
باید یه جوری خودم رو خالی کنم، بلند شدم و رفتم تو حموم، وان رو پر کردم، وان پر می شد و من تو افکارم غرق بودم، یاد حرفه سروش افتادم
«من عاشقه وان پره آب با گل های رز پرپر شده ام...»
یاده لحن حرف زدنش افتادم، یهو احساس کردم یه جریان مایع از معدم اومد بالا، رفتم طرف روشویی و هرچی تو معدم بود رو اوردم بالا.
سرم رو بالا اوردم، دختر تو اینه با موهای مشکی پریشونش و صورت زرد رنگ بهم پوزخند می زد، چشماش که یه روزی به نافذ بودنش معروف بود دیگه جاذبه ای نداره، انگار دختر تو اینه دیگه روح تو بدنش نیست.
صدای شرشر اب بهم می گفت وان پر شده، با لباس رفتم تو وان و خوابیدم، نفسم و گرفتم و رفتم زیر اب، همه چیز زیر اب مثل یک فیلم اومد جلوی چشمم.
سروش نفس زنان گفت: من بردم، بوس رو رد کن بیاد.
_ تو تقلب کردی، زود تر دویدی.
سروش اود نزدیکم و کمرمو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد وارمم دم گوشم گفت: چه با تقلب چه بی تقلب چه با مسابقه چه بی مسابقه امشب می گیرم اون بوسه ای رو که یک سال ازش محرومم کردی.
نفس کم اوردم و اومدم روی اب، اشکام تو قطرهای اب گم می شدن، دوباره نفس گرفتم و رفتم زیر اب...
سروش: گلکم با ماشینه من بریم یه کم دور دور؟
_ دیر میشه سروش، باید برم خونه.
سروش: تازه سره شبه، قول می دم به موقع برسونمت خونه، بریم دیگه ندایی...
انقدر مظلوم این جمله رو گفت که دلم نیومد بگم نه و شبم رو خراب کنم.
_بزن بریم، ولی با ماشینه من بریم که از اون طرف من برم خونه.
سروش: به روی چشم
دوباره اومدم روی اب، ولی باید بقیه فیلمه دیشب رو مرور کنم تا با خودم کنار بیام، نفس گرفتم و رفتم زیره اب.
سروش: ندا بیا بالا یه قهوه بخور و برو.
_ نه دیگه سروش، به خدا دیره.
سروش سوییچ رو برداشت و پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و گفت: من حالیم نیست، بدو بیا پایین که هوس یه قهوه دو نفره کردم.
اومدم روی اب، متنفرم از قهوه ی دو نفره.
چشمام رو بستم و رفتم زیره آب.
سروش دو تا فنجونه قهوه ریخت و اومد کناره من، فنجون ها رو گذاشت روی اپن و چند لحظه بهم خیره شد، سرش رو اورد کناره صورتم، دستش رو اورد بالا و شالم رو از روی سرم براشت،کلیپسم رو باز کرد و موهام روی شونه ام ریخت، دستش رو کرد لای موهام و شروع کرد بازی کردن با موهام.
_ سروش چی کار می کنی، یه قهوه که اینقدر مراسم نداره.
سروش بیشتر منو به خوش فشار داد و گفت: قهوه مراسم نداره ولی کارای دیگه مراسم دارن.
اینو گفت و لباشو گذاشت رو لبام.
دیگه داشتم زیره اب خفه می شدم، نه از کم آوردن نفس، از حالی که اون لحظه داشتم.
اومدم روی اب، سرم رو تکیه دادم به لبه ی وان و زار زار گریه کردم
دستم رو گذاشتم جلوی دهنم که صدام بیرون نره.
چرا سروش، چرا این کارو کردی؟
چرا کاری کردی که ذهنیتم نسبت بهت خراب بشه؟
چرا نابودم کردی؟ چرا نگذاشتی همه چی سره جاش باشه؟
خوردم کردی سروش، چرا کاری کردی که فکر کنم حرفای بابا و بهزاد و بقیه در موردت درسته؟
خدیا چرا هر چی بلا هست سر منه بدبخت میاد؟ اخه مگه من چه گناهی کردم که باید از همه جا بخورم؟
سروش، نمی بخشمت، نمی بخشمت چون این بار روحم رو به گند کشیدی...

نمی دونم چقدر تو حمام بودم که یهو با صدای در از پناهگاهم دل کندم و یه دوش سرسری گرفتم و اومدم بیرون.
سارا بیرون از اتاق داشت خوشو می کشت.
سارا: ندا خانوم، ترو خدا جواب بدین، حالتون خوبه؟
صدای آقا غلام باغبونمون رو شنیدم که پرسید: چی شده سارا خانوم؟
سارا: آقا غلام بیاین درو بشکنین، الان 2 ساعت صدای آب از حمام میاد ولی ندا خانوم جواب نمی دن، می ترسم زبونم لال مثل اون دفعه بلایی سر خودش آورده باشه.
غلام: برو کنار، چرا زودتر نگفتی بیام.
ترسیدم درو بشکنن، همین رو کم داشتم که اقا غلام با این حوله ی نیم تنه منو ببینه.
_ سارا من خوبم، نیازی نیست درو بشکنین، مگه نگفتم تا شب مزاحمم نشین، تو اتاقه خودمم از دست شما نباید آسایش داشته باشم!
انقدر داد و بیداد کردم که دیگه از کسی صدایی بلند نشد
انگار با این سرو صداها می خواستم خودم رو خالی کنم که اتفاقا خالی هم شدم
کاش می شد برم یه جا اونقدر داد بزنم که خالی تر از خالی بشم، این بیچاره ها چه گناهی کردن که باید چوب عصبانیت منو بخورن.
اره باید برم یه جایی که بتونم داد بزنم، تا شاید این بغض لعنتی دست از سرم برداره.
لباس پوشیدم و پالتوم رو برداشتم و شالم رو انداختم رو موهای خیسم و از خونه زدم بیرون.
سوار ماشینم شدم حرکت کردم به سمت بام تهران.
وقتی رسیدم یه راست رفتم بلیط تله کابین رو گرفتم
یه کابینش رو رزرو کردم، می خواستم تنها باشم، تنهایه تنها...
توی تنهایی کابین به تنهایی خودم فکر می کردم، به مادرم که اگه بود شاید خیلی اتفاقا برای من نمی افتاد، به این که چرا مامانم نموند، چرا نموند و به خاطر من زندگیش رو نکرد.
به دیشب فکر کردم.

*******************
_چی کار می کنی سروش؟
سروش: دارم عشقم رو می بوسم، گناه که می خوام مال من باشی؟
_ می فهمی چی میگی؟ ما با هم قول و قراری داشتیم.
سروش: دیگه خستم کردی ندا، گوش کن عزیزکم، بیا بابات رو تو عمل انجام شده قرار بدیم، اینجوری دیگه نمی تونه با ازدواجمون مخالفت کنه.
خودم رو از حصار دستاش بیرون کشیدم و شالم رو برداشتم و گفتم: نه سروش، من نمی خوام بابام از دستم ناراحت بشه، بابام می شکنه، در ضمن من خودم نمی خوام، می فهمی؟
شالم رو سر کردم و خواستم برم که سروش دستم رو محکم کشید و من پرت شدم تو بغلش، چشماش عصبانی بود ولی لبخند می زد یه لبخند عصبی.
_ چی کار می کنی سروش، می خوام برم، دیرم شده، بابا نگران میشه.
سروش یه خنده ی عصبی کرد و منو رو دستاش بلند کرد و گفت: بابا جونت وقتی بفهمه پیش شوهر آیندتی نگرانیش برطرف میشه.
اینو گفت و حرکت کرد
منم تو بغلش مات و مبهوت فقط نگاش می کردم و تو ذهنم حرفاش رو حلاجی می کردم.
منو برد تو اتاق خوابش و گذاشتم رو تخت، هیچ عکس العملی نمی تونستم از خودم نشون بدم، انگار تمام عضله هام منقبض شده بودن و قدرت حرکت نداشتن، هیچ وقت فکر نمی کردم سروش به زور بخواد.......
بخواد چی؟ یعنی اون الان می خواد با من.....
انگار بهم شک وارد کردن و علائم حیاتیم برگشت، به سروش نگاه کردم که پیرهنش رو در آورده بود و داشت می اومد به طرفم.
_ سروش...تو... نباید ...با من این کارو بکنی؟
سروش کنارم دراز کشید و منو کشید تو بغلش و گفت: چرا خانومم، این حق منه، حق تو هم هست، من دیگه صبرم تموم شده.
سرش رو برد تو گودی گردنم و یه نفس عمیق کشید، شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم.
خدایا داره باهام چی کار می کنه، خدایا چطوری از دستش خلاص شم.
سرش رو آورد بالا، چشاش خمار شده بود، دستش رو گذاشت پشت سرم و لباشو چسبوند به لبم، حالم داشت به هم می خورد، دهنش بوی الکل می داد، خودم رو به زور کشیدم عقب، دیگه داشت گریم می گرفت، با بغض گفتم.
_ سروش تو مستی، الان نمی دونی چی کار می کنی، بزار بعدا با هم صحبت می کنیم
اول یه کم نگام کرد و بعد شروع کرد به خندیدن، بلند بلند می خندید و منو به خودش فشار می داد.
سروش: نه عسلم من مست نیستم، یه کوچولو خوردم که بزم امشبمون کامل بشه.
خواست دوباره لبام رو ببوس که با یه حرکت هولش دادم عقب و از روی تخت بلند شدم، دوباره عصبی نگام می کرد، رفتم به سمت درو و سریع بازش کردم و رفتم بیرون، ولی یهو سروش از پشت دو تا دستام رو گرفت و برد پشت کمرم، با یه دستش دو تا دستام رو گرفته بود و با دسته دیگش چونه ی منو.
سروش: ببین خانوم کوچولو، تو امشب مال من میشی، چه خودت بخوای چه نخوای؟
دستم رو محکم پیچوند که خیلی دردم گرفت و جیغ زدم، دستش رو گذاشت رو دهنم و من رو کشید به طرف اتاق.
همین که خواست در رو ببند زنگ آپارتمان رو زدن و هم زمان به در می کوبیدن، سروش آروم کنار گوشم گفت: صدات در بیاد می کشمت فهمیدی؟
دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود، سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.
اروم دستش رو از روی دهنم برداشت و منو انداخت تو اتاق و درو بست.
خودم رو کشوندم کنار در، اشکام رو از روی صورتم پاک کردم و گوشم رو چسبوندم به در، پیرزن همسایه بود که اومد بود ببین چه خبر شده و صدای جیغ از کجا بود، می دونستم که خیلی فضول و تا ته و توی قضیه رو در نیار ول کن نیست.
خودم رو تو آینه ی قدی که روبروی در بود دیدم، حالم از خودم به هم می خورد، دختر تو آینه اون ندایی نبود که همه می شناختنش، باید بلند شم و به همه و به سروش ثابت کنم هنوزم خودمم، اره به من میگن ندا...
بلند شدم و موهام رو مرتب کردم، دکمه مانتوم رو بستم و شالمم پوشیدم، درو اروم باز کردم، سروش داشت براش توضیح می داد که اون صدای جیغ از تلویزیون بوده، هه....فکر می کنه مردم خر هستن، رفتم بیرون.
_ سلام خانوم رضایی.
خانوم رضایی برگشت و اول با تعجب نگام کرد ولی بعد اومد به طرفم و منو بغل کرد و کلی تحویلم گرفت. پیرزن روشن فکری بود، همه ی بچه هاش خارج بودن و خودش هم با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود، بعضی وقتا که خونه ی سروش می اومدم منو تو راهرو می دید وکلی برام حرف می زد، ولی مهم این که الان فرشته ی نجات من شده.

سروش داشت با چشم برام خط و نشون می کشید، همین طور که تو بغل خانوم رضایی بودم یه پوزخند بهش زدم و رو کردم به خانوم رضایی و گفتم: ببخشید خانوم رضایی از خواب بی خوابتون کردیم، داشتیم با سروش بازی می کردیم، سروشم همش جر می زد،منم از دستش جیغ زدم.
_ اشکال نداره خوشکلم، تا باشه از این جیغ زدنا باشه، خدا کنه همیشه شاد باشین، شما ببخشین که من مزاحمتون شدم.
_ مزاحم نشدین، منم داشتم دیگه می رفتم
سروش که یه کم اروم شده بود دوباره چشاش شد دو کاسه ی خون و گفت: کجا ندا جان؟ تازه سر شب!
_ اره مادر تازه سر شب شما جووناست، برین به عشق و حالتون برسین، منم برم به خوابم برسم، شاید شوهر خدا بیامرزم اومد به خوابم و منم یه فیضی بردم.
این و گفت و شروع کرد به خندیدن، منم تو اون موقعیت خندم گرفته بود.
پالتوم رو برداشتم و دنبال خانوم رضایی رفتم و گفتم: منم باید برم، بابام منتظرم و اگه دیر برسم همه ی شهر رو بسیج می کنه دنبالم بگردن.
اینو گفتم و زود تر از خانوم رضایی زدم بیرون، حتی از خانوم رضایی خداحافظی هم نکردم، فقط به این فکر می کردم که از اون خونه فرار کنم.

*********************

چشمام رو باز کردم دیگه رسیده بودم به بالای کوه، از کابین پیاده شدم و
رفتم بالاترین نقطه ی کوه ایستادم.
به حرفای بابا فکر کردم که می گفت «سروش پسر خوبی نیست، این پسری نیست که به درد تو بخوره»
چرا حرفاش رو باور نکردم؟
یاده حرفه بهزاد افتادم « چرا انقدر احمقی ندا؟هنوز نفهمیدی چرا بهت نزدیک شده؟ نفهمیدی اون دوست نداره؟»
واقعا سروش دوستم نداشت؟ پس چرا دو سال باهام بود، چرا انقدر بهم محبت کرد؟ چرا حالا که انقدر بهش نیاز داشتم همه چیز رو خراب کرد؟
داد زدم: چرا خدا؟ چرا؟
کاش باهاش نمی رفتم تو خونش، کاش پیشنهاد قهوه اش رو رد می کردم، اگه نمی رفتم الان همه چیز سر جاش بود، من سروش، عشقمون...
عشق؟ اصلا سروش عاشق منه؟ یه عاشق با معشوقش چنین رفتاری داره؟

با صدای بلند داد زدم: ای خدا این چه بد بختی که گرفتار شدم ...خدا صدام رو می شنوی؟
با تمام وجودم فریاد کشیدم این قدر داد زدم که دیگه صدام در نمی اومد.
نشستم گریه کردم، دیگه اینجا کسی بهم گیر نمی داد.
راحت باش ندا هر چه قدر دوست داری گریه کن ...