رمان پرنسس های فراری قسمت 7
_ نه که تو هم خجالت می کشی.
سها: ادم یه خواهر مثله ستایش داشته باشه دشمن می خواد چی کار...
_ قربون دست و پنجه بلوریت برم من...
من و سها کل کل می کردیم و ندا هم با لبخند نگامون می کرد
ندا: بچه ها بسه منم خواهر دلم کشید
_ اخی نازی....
سها به ندا چشمک زد وگفت: دلت نکشه همچین آش دهن سوزی هم نیست
_ باشه دیگه،ما که میریم خونه ...
سها: من رسما غلط کردم.
اینو انقدر بامزه گفت که هر سه تامون زدیم زیره خنده.
ندا انگار یه چیزی یادش اومده باشه خنده اش رو قطع کرد و گفت:بچه ها من باید زود برم با دوستم قرار دارم
خوب حالا چی کار می کنین میرین جنوب؟
_ اره هرچه دورتر بهتر
سها: تازه بابا با جنوبم زیاد سرو کار نداره،احتمال اینکه پیدامون کنن کمه
_ البته اگه بتونیم از تهران خارج شیم
ندا: چطور مگه؟
_ بابا حساب مالی و همه چیزه ما رو چک می کنه، از هرجا که پول برداشت کنیم می فهمه کجاییم.
ندا یه کم فکر کرد و گفت:خوب میشه همه ی پولای تو حسابتون رو تو تهران برداشت کنین و بعد از تهران خارج شین
سها: راست میگه ، روز آخری که تو تهرانیم میریم بانک و حسابمون رو خالی می کنیم، بابا هم تا به خودش بیاد می بینه بچه نیست و جا تره.
_ سها کجای جنوب بریم؟
سها یه کم فکر کرد و گفت: من که بوشهر نمیام، بریم بندر عباس؟
ندا خندید و گفت: انگار این پسرای تو فیلما هستن کار گیرشون نمیاد، میگه بریم بندر عباس...
سها: پس چی بگم؟ درسته جغرافیم همیشه افتضاح بوده ولی می دونم جنوب میشه بوشهر و بندر عباس و سیستان و بلوچستان...
سیستان که کلن بیخیال، بوشهرم حس خوبی بهش ندارم، پس می مونه بندر دیگه...
نداشیطون خندید و گفت: تو اطلس جغرافیای ذهنت تو، به جزیره های خلیج فارس میگن شمال؟
_ منظورت اینه که...
ندا:دقیقا منظورم همینه ستایش جان.
سها: میشه به منم بگین این منظورتون به کجا ختم میشه؟
ندا: سها بهت نمیاد دوزاریت انقدر کج باشه ها.
سها لباشو مثه یه بچه جمع کرد و گفت: ربطی به دوزاری نداره... اطلسه ذهنم ویروس داره، انتی ویروسم نداره.
_ قربون اون ذهن خالی از سکنه ات برم منظوره ندا کیشِِِ....
سها یه کم به من و ندا نگاه کرد و بعد با هیجان دستاشو به هم کوبید و بلند شروع کرد به هورا کشیدن
سها: دمتون گرم،من عاشق کیشم، کم کم داره از فرار خوشم میاد، ندا تو هم بیا با ما فرار کن، انگاری قراره حسابی بهمون خوش بگذره
ندا خندید و گفت: نگاش کن چه ذوقی هم می کنه، نه جونم من انقدر درگیرم که نمی تونم جُم بخورم...شما برین منم در جریان کاراتون بزارین، شاید منم یه سر بهتون زدم، البته اگه ددی بزاره...
_ ولی اگه تو هم می اومدی خیلی بیشتر خوش می گذشت، اصلا بیا تو هم با ما فرار کن شاید بابات از خر شیطون پیاده شد
ندا: مشکلم بابام نیست،مشکل سروشه، باید تکلیفم رو باهاش روشن کنم.
سها: اه...حالمو بهم زدی، ول کن این سروش رو، از هر ده تا کلمه یازده تا سروش میگی، بابا به خدا این پسرا انقدر ارزش ندارن که به خاطرشون وقت با ارزشت رو حروم کنی
خندیدم و گفتم: سها عقاید ضد پسرانه ات رو برا خودت نگه دار
ندا جون این سهای ما از بدو تولد با پسرا بد بوده و هست، با هیچ پسری نمی سازه و خوراکشم اینه یه پسرو ببینه و لجه پسره رو در بیاره...
ندا هم خندیدو گفت: بابا ضد پسر، بابا لج در بیار، بابا خود شیفته، بابا وقت با ارزش....
سها: پس چی؟ بیام زندگیمو بزارم بیافتم دنبال بی ارزش ترین موجود دنیا، اصلا نمی فهمم هدف از خلقت این موجودات ناشناخته چیه؟
ندا: خودت میگی ناشناخته، خوب خدا پسرا رو خلق کرده که ما روشون آزمایشای متعدد انجام بدیم و اینارو کشف کنیم.
_ سها ازمایش کاره خودته دیگه
سها: اخ گفتی...چه حالی میده این پسرا رو ببری ازمایشگاه با اسید 50 مولار تیترشون کنی، قبلشم فنل بهشون بزنی که حسابی ارغوانی بشن
ندا: بابا فارسی بحرف ما شیمیمون ضعیفه...
سها: یه اسید و تیتر و فنل که همه تو دبیرستان خوندیم
ندا: من هیچوقت اینا رو نفهمیدم
ستایش: منم اصلا از شیمی و فرمولاش هیچی حالیم نشد
سها: بیخیال ، شما پسرو پیدا کنین بقیه کاراش با من، اصلا می خوای همین سروش رو بده تیتر کنم، یا شاید بهتره نقطه ی ذوبش رو پیدا کنم
ندا: وا چیکار به سروش داری دیوونه، من عمرا بزارم رنگ سروشم ببینی، بیچاره شوهر تو...
ستایش: حالا کو شوهر ندا جون، یکی بخواد بیاد اینو بگیره، بقول خودش باید از صد تا کاغذ صافی بگذره.
سها: حالا ول کنین این پسرا رو، کی بریم؟
ندا: کجا؟
سها: دهه....ما رو باش با کی اومدیم پونزده به در...
ندا: اها...کیش رو میگی؟
ستایش: کارامون رو که کردیم میریم
سها: چه کاری داریم مگه، یه چمدون بستن بیشتر که نیست
ستایش: اونوقت اون چمدون رو چطوری می خوای از جلو چشم اون همه ادم بیاری بیرون؟
سها : نمی دونم به این چیزاش فکر نکرده بودم، واقعا چه جوری؟
هر سه تامون رفتیم تو فکر و هم زمان داشتیم ته فنجونه قهوه مون رو در می آوردیم که یه دفعه ندا جیغ زد:من یه نقشه دارم...
سها
از کافی شاپ اومدیم بیرون با ندا خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم خیابونا باز شلوغ بود، همیشه از این قسمت شهر بدم می اومد، همیشه خدا شلوغ و پر ترافیکه، تو فکر نقشه ندا بودم با خودم گفتم اگه عملی بشه چی میشه، آخ قیافه بابا دیدنی میشه، شاهین و مهرزاد بگو، با این فکر لبخند اومد رو لبم.
ستایش:چیه نیشت تا بنا گوش بازه.
_داشتم به نقشه ندا فکر می کردم،وای ستایش اگه عملی بشه چی میشه قیافه همه دیدنیه، بخصوص بابا و شاهین و مهرزاد وخاتون.
ستایش:آخ گفتی ...بیشتر از همه دوست دارم قیافه ی خاتون رو ببینم
من و ستایش داشتیم می خندیدیم که چراغ قرمز شد، داشتم بیرون رو نگاه می کردم که یه ماشین کنار مون وایستاد، چون ماشین شیشه هاش دودی بود نتونستم توش رو ببینم ولی یه حس بدی بهش داشتم شیشه ماشین اومد پایین.
چشمام داشت از حدقه در می یومد، همونطور که نگام به ماشین کناری بود دست ستایش رو کشیدم...
ستایش : چیه، کندی دستم رو،چرا عین جن دیده ها شدی؟
با تته پته گفتم:س ...س...ستایش این جا رو نگاه کن.
با دست، سمت خودم رو نشون دادم،ستایشم از تعجب داشت شاخ در می آورد، بله خودش بود شاهــــــــــــــــــین.
چراغ سبز شد و شاهین یه چشمک زد و حرکت کرد.
_ستایش حرکت کن چراغ سبزشد
ستایش حرکت کرد، شاهین یواش می رفت تا ما جلو بیافتیم.
ستایش:این از کجا پیداش شد...
_بی ادب چشمک میزنی، دارم برات اقا شاهین، ستایش بزن کنار یه جفت پا برم تو شکمش.
ستایش:سها بسه الان موقع شوخیه، اون خودش رو بهمون نشون داد، یعنی بهمون بفهمونه که از دست ما نمی تونید قصر در برید ...
_وای ستایش اگه بو برده باشه که می خواییم فرار کنیم چی...
ستایش:خدا کنه نفهمیده باشه وگرنه فاتحمون خوندست
به هم نگاه کردیم، تو چشمای هر دو تامون ترس رو می شد دید
_اه اه...خوشیمون رو زهر کرد، شیطونه میگه...
ستایش نذاشت حرفم رو بزنم گفت:سها شیطونه رو ولش کن، بابا رو بچسب، یعنی چی کارمون داره که از ظهر تا حالا می خواد ما رو ببینه؟
_بابا....خوب می خواد در مورد سفر باهامون حرف بزنه دیگه.
بعد از آیینه بغل بیرون رو نگاه کردم دیدم شاهین هنوز دنبالمونه.
دستم رو به طرف اسمون گرفتم و گفتم:ای خدا ما چه خطایی ازمون سر زده که گیر همچین شغالایی افتادیم (منظورم شاهین و مهرزاد بود)
ستایش یه خنده ی تلخ کرد و دکمه پخش رو فشار داد یه اهنگ ملایم پیچید بعد هم...
من رؤیایی دارم، رؤیای آزادی
رؤیای یک رقصه، بی وقفه از شادی
من رؤیایی دارم، از جنسِ بیداری
رؤیای تسکینِ، این دردِ تکراری
دردِ جهانی که، از عشق تهی می شه
دردِ درختی که، می خشکه از ریشه
دردِ زنایی که، محکومِ آزارن
یا بچه هایی که، تو چرخه ی کارن
تعبیرِ این رؤیا، درمونِ دردامه
درمونِ این دردا، تعبیرِ رؤیامه
رؤیای من اینه: دنیای بی کینه
دنیای بی کینه، رؤیای من اینه
من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ
رؤیای دنیایی، سبز و بدونِ جنگ
به اینجاش که رسید رو کردم به ستایش گفتم: این اهنگ رو از کجا اوردی؟ خیلی قشنگه، انگار داره از زبون ما حرف می زنه
ستایش: از اینترنت دانلود کردم، اره منم که شنیدم دقیقا همین نظرو داشتم، مخصوصا اینجاشو که میگه« من رؤیایی دارم، رؤیای آزادی
رؤیای یک رقصه، بی وقفه از شادی»
پوزخندی زدم و زیرلب زمزمه کردم: رؤیای یک رقصه، بی وقفه از شادی
دیگه تا خونه نه من حرفی زدم نه ستایش هر دو تامون بد جور تو فکر بودیم.
ماشین رو پارک کردیم رفتیم داخل، وقتی وارد سالن شدیم بابا رو کاناپه نشسته بود و تو فکربود.
ستایش : سلام بابا
_سلام بابا
بابا: سلام ، هیچ معلوم هست کجایین، تا الان دو تا دختر بیرون چیکار می کردین؟
معلوم بود که بابا از یه جایی عصبانیه که بهمون گیر می داد
وگرنه از این خبرا نبود که ما کی میایم، کی نمیایم، مخصوصا با وجود دو تا بادیگارد.
_بابا جون این چه حرفیه خیر سرمون دو تا بادیگارد داریم که هر جا بریم هستن اون وقت کی می تونه به ما صدمه بزنه؟
بابا: حتما باید صدمه بزنن تا بفهمی که می تونن هر کاری بکنن.
ستایش: بابا پشت تلفن گفتم که با دوست مون رفتیم بودیم بیرون.
بابا: خیلی خوب، بشینید می خوام در مورد این سفر باهاتون صحبت کنم.
ستایش: چه صحبتی؟ مگه حرفی هم باقی گذاشتین؟
بابا دستش رو توی موهاش کشید و گفت: خودتون هم خوب می دونید که من صلاحتون رو می خوام.
ستایش: شما هم خوب می دونید که ما چقدر مخالف زندگی خارج از ایرانیم چه برسه به تحصیل...
بابا: شما که برای همیشه نمی رین، چند سال میرین و برمی گردین، تمام امکانات رفاهی هم براتون فراهمه، دیگه چی می خواین، می دونین چند نفر حسرت موقعت شما رو می خورن؟
ستایش عصبانی از روی مبل بلند شد و گفت: اره می دونیم چند نفر....به تعداد همون افرادی که ما حسرت زندگیشون رو می خوریم.
اینو که گفت کیفش رو برداشت و سریع رفت بالا.
بابا: من چیزی تو زندگی براتون کم نذاشتم سها...
_ اره بابا جون ما همه چیز داشتیم و داریم، ولی همیشه می خواستیم شما رو داشته باشیم.
بابا خیلی پکر شد، دلم نمی خواست بابا رو اینطور ببینم برا همین گفتم:
_ بابا جون،شما راست میگی ما که برای همیشه نمیریم، بلاخره برمی گردیم.
بابا: ولی ستایش راضی نمیشه.
_ ستایش راضیه.......
ندا
گوشی داشت رو صندلیه کنارم خودشو می کشت ولی دقیقا ماشین جلوییم گشت نامحسوس بود، به شماره نگاه کردم صدف بود
می دونستم تا جواب ندم ول کن نیست، گذاشتم رو اسپیکر...
_ دارم میام
صدف: بلد نیستی به بزرگتر سلام کنی؟
_ بابا بزرگتر... سلام عرض شد
صدف: کدوم گوری هستی؟
_ نمی دونی باید به کوچیکتر احترام بزاری؟ گوش ماهی جون...
صدف: خفه، بگو کدوم گوری هستی، روده هام جنگ جهانی راه انداختن...
_ روده هات کی تو صلح ان که این بار باشن؟
صدف: ندا مگه دستم بهت نرسه، مثه ادم بگو کجایی؟
_ خودت میگی ادم، ادم حوا رو گول زد، دو تا بچه زایید، هابیل و قابیل... حالا نمی دونم هابیل زد قابیل رو کشت یا قابیل زد هابیل رو کشت، بعدم...
صدف:وای سرم رو بردی،گوشی...
وا این یهو چش شد؟
_ الو الو....گوش ماهی جونم کجا رفتی خره؟بابا می دونم دلت برام تنگ شده، چند دفعه گفتم این دانیال خوشکله رو ول کن خودم میام عقدت می کنم، کجایی جوجو؟
_سلام ندا...
وای خاک بر سرم، این که دانیاله... خدا بگم چی کارت نکنه صدف، مگه دستم بهت نرسه.
_سلام دانیال خوبی؟
دانیال: من که خوبم ولی انگار تو بهتری؟ یه بار دیگه بگو می خوای کیو عقد کنی؟
_ ها...چیزه...اصلا ببینم شما کجای رستوران نشستین؟ میزه چندین؟
دنی: بحث رو عوض می کنی اره؟ تو که میرسی اینجا...
_ خوب که چی؟ مثلا چی کار می کنی؟
دنی: هیچی، بیا وببین،خودم عقدت می کنم.
صدای جیغه صدف منو کر کرد چه برسه به اون دنیه بیچاره...
_ دنی، خدا هم خودتو، هم اون جی اف جیغ جیغو تو شفا بده، در ضمن برو اون گوش ماهی رو عقدت کن که لنگه ی خودته...من تقریبا رسیدم، غذارو سفارش بدین تا صدف نخوردتت...
دنی: باشه...فعلا
اه...پسره ی خل و چل حتی صبر نکرد بگم چی می خورم...اصلا دنی امشب رستوران چی کار می کنه؟ صدف که گفت تنها میاد،حوصله ی مرغ عشق بازی این دوتا رو ندارم...من این صدف رو اخرش زنده زنده جراحی می کنم
اینو که گفتم یاد سها افتادم که گفت می خواد پسرا رو تیتر کنه، دختر باحالیه، تا حالا ندیدم دختری انقدر با پسرا بد باشه، البته فکر کنم ستایشم یه کم پیاز داغشو زیاد کرد، کدوم دختریه که به طرف جنس مقابل کشیده نشه...
تو پارکینگه رستوران پارک کردم و از ماشین پیاده شدم، چشمم افتاد به اسم رستوران (شمعدان)
دلم پر کشید به همون روزی که همین جا سروش رو دیدم، یه پسر قد بلند، به قول صدف هیکل توپ، پوست سبزه، چشای میشی،موهای مشکی که همیشه بالا می زد،وای دلم براش یه زره شده، دو روزه ندیدمش ولی بی معرفت یه زنگم نزد، ولی این دفعه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست من که کوتاه نمیام، من کاری نکردم که بخوام عذر خواهی کنم...
دیگه رسیدم به ورودی رستوران، این راه رو دیگه چشم بسته هم می رفتم، پاتوقه من و سروش بود، تصمیم گرفتم از فکر سروش بیام بیرون و امشب رو با این دو مرغ عشق خوش بگذرونم، رفتم تو، اقا محمد یکی از کارکنای اونجا رو دیدم سلام کردم و سراغ بچه ها رو گرفتم شماره ی میزو گفت، تشکر کردم و رفتم
میز جایی قرار داشت که زیاد تو دید نبود، از یه راه رو که می گذشتی میز کناره یه پنجره بزرگ رو میدی، چشمم که به میز افتاد خود به خود استپ کردم، باورم نمیشد خودش بود،پشتش به من بود ولی من سروش رو از 10 کیلومتری هم می شناختم، صدف منو دید و برام دست تکون داد، دنی و سروشم برگشتم و به من نگاه کردن، یه لبخند بی جون زدم و رفتم کنارشون، هر سه تاشون بلند شدن و من با صدف و دنی دست دادم، به سروش که رسیدم تو چشاش نگاه نکردم، سروش دستم رو گرفت و یه کم فشار داد.
سروش: سلام خانوم خانوما...
سرم همچنان پایین بود، اگه به چشاش نگاه می کردم خودم رو می باختم و زود می بخشیدمش، ولی اینو نمی خواستم، باید بزارم ببینم اصلا اومده برا عذر خواهی یا نه؟
_ سلام
متوجه لحن سردم شد و دستم رو که همچنان تو دستش بود رو ول کرد
پالتوم رو در اوردم و نشستم، رو کردم به دنی و گفتم: ببخشید دیر شد.
صدف: از من نمی خوای عذر خواهی کنی؟
_ تو ساکت باش لطفا...
فکر کنم از چشام آتیش می بارید که صدف خفه خون گرفت و مثه یه بچه سر جاش اروم نشست
دنی در گوش صدف یه چیزی گفت و صدف بازم به حالت قبلش برگشت، چشاش بازم شیطون شد، غلط نکنم اینا می دونن ما با هم قهریم و نقشه ریختن منو بکشونن اینجا برا اشتی...
صدف: خوب چه خبرا؟ قرار امروزت چطور بود؟
اها....دیدی گفتم، بس بگو چرا منو دعوت کردی، من دوستم رو نشناسم به درد لای پر قو می خورم...
_ خوب بود ولی اصلا به تو مربوط نمیشه که بخوای در موردش سوال کنیا.
صدف: نخیر... مثله اینکه امروز از دنده ی چپ بیدار شده.
اینو گفت و شروع کرد به خوردن سالادش...
دنی: به صدف مربوط نیست به من که می خوام عقدت کنم که مربوطه؟ مگه نه سروش؟
برگشتم به سروش که کنارم نشسته بود نگاه کردم، داشت با سالادش بازی می کرد و اخماش به طرز فجیعی تو هم بود
سرش رو کرد بالا و یه نگاه خشمگین به من کرد و گفت: گل می گیری دهنتو یا گل بگیرم دنی؟
دنی: او اوه....یادم نبود دوست پسرت اینجا نشسته ندا جــــــــــــون.
صدف: یادت بود دوست دخترت اینجا نشسته دنی جــــــــــــــــون؟
از طرز جون گفتن صدف خندم گرفت، این جون گفتنش یعنی اینکه بریم بیرون می کشمت...
دنی: بابا عقد موقت می کنمش، تو که دائمی هستی سوگلیه من.
همون موقع غذا رو اوردن و این دوتا ابراز علاقشون نیمه کاره موند.
صدف و دنی جوجه عربی سفارش داده بودن
سروشم کوبیده
برا منم ماهی، احتمالا سروش سفارش داده، می دونه من عاشق ماهی ام، یه لبخند زدم که فکر کنم سروشم دید، چون اونم لبخند رو لبش بود
شروع کردم به خوردن، بی خیال سروش و هر چیزه دیگه شدم و فقط به ماهی عزیزم فکر می کردم...دنی و صدفم داشتن کل کل می کردن و بعضی وقتا هم عشقولی بازیشون می گرفت، سروشم مشغول خوردن بود
یهو احساس کردم دستم گرم شد، خواستم دستم رو بیارم روی میز که سروش دستم رو محکمتر گرفت، بهش نگاه کردم، خیلی ریلکس داشت غذاشو می خورد، و هم زمان دست منم نوازش می کرد، منم بیخیال شدم و به خوردن ادامه دادم، می دونستم معذرت خواهی ای در کار نیست، سروش مغرور تر از این بود که بخواد بیاد جلو و عذر خواهی کنه، معمولا با کاراش بهم می گفت که پشیمونه و منم همیشه می بخشیدمش.
غذا که تموم شد صدف پیشنهاد داد بریم بیرون قدم بزنیم
همه موافقت کردن و بلند شدیم و رفتیم بیرون
هوا سرد بود، دستامو کرده بودم زیره بغلم و اروم کنار بچه ها راه می رفتم
دنی: داریم قندیل می بندیم.
صدف: من بستنی می خوام، کی پایه هست؟
سروش: صدف اگه می خوای بکشیمون راه های دیگه ای هم هست
_ من پایه ام.
اینو که گفتم صدف دستشو گرفت سمتم و گفت: بزن قدش جیگر، تو ستونی...
دستم رو کوبوندم به دستشو و راه افتادیم سمت تریا.
چهار تا بستنی برجی خریدیم و دوباره راه افتادیم
سروش: خدایا کی گفته تو سرما بستنی می چسبه؟
_ بخور بچه انقدر غر نزن...
یهو دیدم صدف با ارنج کوبوند تو پهلوم، همچین زد که با سر رفتم تو بستنیم
برگشتم یه چیزی بارش کنم که دیدم داره ریز ریز می خنده و برام چشم و ابرو میاد
بعدم دست دنی رو گرفت و از من و سروش جدا شد، فکر کنم باز قرصاشو سرو ته خورده،داشتم بستنی رو صورتم رو تمیز می کردم که سروش دستشو دور کمرم حلقه کرد، دستم رو صورتم ثابت موند
وقتی نگاهش کردم دیدم چشاش مثله چشمای گربه داره تو تاریکی برق می زنه و یه لبخند ژکوند هم رو لباشه. اها...پس بگو چرا صدف چشم و ابرو می اومد
اخم کردم و خودم رو کشیدم کنار و گفتم: پسر خاله نشو...
سروش: پسر خاله نیستم...ندا؟
_ هوم
سروش: ندا جونم...
_ چیه؟
سروش: ندایی...
داشت خرم می کرد، در برابر اینطور ندایی گفتنش بی اراده بودم.
برگشتم نگاش کردم و گفتم: بگو سروش، چی می خوای؟
سرش رو انداخت پایین و خیلی جدی گفت: صدف یه چیزایی می گفت.
_ صدف خیلی حرف می زنه.
سروش: جریان قرارت چیه؟
اهان پس غیرتی شده.
_ چیزه خاصی نبود. با چند تا از دوستام قرار داشتم.
سروش: من می شناسمشون؟
_ نه
سروش: نمی خوای حرف بزنی؟
_ نه
سروش: قهری؟
_ نه مگه چی شده که قهر باشم؟
سروش: پس چرا باهام سر سنگینی؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا جوابای سر بالا می دی؟چرا دو روزه هیچ تماسی باهام نداشتی؟
_ حتما من باید زنگ می زدم؟ چرا تو زنگ نزدی؟ اصلا گفتی مرده ام زنده ام؟
سروش: اخه فکر می کردم از اون شب مهمونی از دستم ناراحتی.
چیزی نگفتم، ناراحت بودم خیلی هم ناراحت بودم ولی نمی خواستم به روی خودم بیارم ولی گفتم: خوب اگه فکر می کردی ناراحتم چرا عذر خواهی نکردی؟
دستش رو کشید به موهاش و چیزی نگفت
می دونستم عذر خواهی نمی کنه، تو سکوت داشتیم قدم می زدیم که یهو سروش وایساد منم ایستادم
اومد روبروم و دستم رو گرفت و گفت: معذرت می خوام
چی می شنیدم؟ این الان واقعا از من عذر خواهی کرد؟ دوساله باهاشم ولی یه بار ندیدم از کسی عذر خواهی کنه، داشتم با دهن باز نگاش می کردم، دستم رو برد بالا و پشت دستم و بوسید و گفت: ندا من دوست دارم، نمی خوام از دستم ناراحت باشی، اون شبم دوست داشتم کنارم باشی، ولی...
سرش رو انداخت پایین و گفت: بخشیدی؟
مگه میشد نبخشمش، من دوسش داشتم، منم دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم
دستشو فشار دادم و با یه لبخند پسر کش گفتم: تا ماشین مسابقه بدیم؟
سرش رو بالا اورد چشاش خوشحال بود، لبخند زد و گفت: هر کی اول شد یه بوس طلبکاره....