رمان پرنسس های فراری قسمت 6
صدای ماهگل رو شنیدیم که گفت:( می خوایین تا ابد اونجا بمونین سلام و احوال پرسی کنین؟)
تا اینو گفت ما زدیم زیر خنده و رفتیم پیشش. رفتم تو بغل ماهگل و مثل همیشه با لذت بوش کردم
عاشق عطر تنش بودم، یه بوی خاص می داد، بویی که مختص به خودش بود و با هیچ عطری قابل مقایسه نبود
ماهگلم تا می تونست منو ناز و نوازش کرد و به قول فرناز لی لی به لالام گذاشت
من و سها کنار ماه گل نشستیم و از همه جا حرف زدیم، انگار سها خیلی تابلو ناراحت بوده چون ماهگل حسابی سوال پیچمون کرد که چه خبره و چه اتفاقی افتاده و من بدبختم مجبور شدم کلی چاخان کنم و کلی بپیچونمش، دوست داشتم همه چیزو بهش بگم ولی اگه می گفتم ماهگل اونقدر دلیل برام می اورد که ما اگرم نمی خواستیم پشیمون می شدیم از فرار.
همون موقع که ما با ماهگل صحبت می کردیم فرناز میزو چید و مارو صدا زد برا ناهار.
ناهار رو طبق معمول با شوخی و خنده ما سه تا خوردیم،به قول ماهگل وقتی ما سه تا کنار همیم از زمین و زمان غافلیم و فقط میگیم و می خندیم
بعد از ناهار من و فرناز ظرفارو شستیم و بعد هم با سها رفتیم اتاق فرناز.
داشتیم در مورد فرار و جو تو خونمون صحبت می کردیم که موبایلم زنگ زد
ندا بود، زنگ زد و قرار گذاشت که عصرساعت پنج بریم یه کافی شاپ و همدیگرو ببینیم
موبایل رو که قطع کردم رفتم تو فکر،نکنه حق با سها باشه و ندا برامون دردسر درست کنه؟ نکنه یه جوری به گوش بابا برسه که ما می خوایم فرار کنیم؟
چرا انقدر زود بهش اعتماد کردم؟منی که تا حالا فقط به نیما و فرناز و سها اعتماد داشتم چرا همه چیزو به یه دختر غریب که حتی نمی دونم کیه گفتم؟
تو فکر بودم و برا خودم سوال مطرح می کردم که یه چیزی محکم خورد به سرم
فرناز با بالش زد تو سرم و گفت: عاشقیا!!!کجایی تو نیم ساعته دارم صدات می کنم؟
_ نمی تونی مثله ادم ابراز وجود کنی؟ الحق که اژدهایی!!!
فرناز: اژدها جدته...
فرناز به خاتون می گفت اژدها
سها یه عروسک پرت کرد طرف فرناز و گفت: اژدها اونم از نوع خوشکل و پولدار
فرناز: تازه می خوام یه خر مثه خر شرک پیدا کنم بیاد خواستگاری این اژدها خوشکله!!!
اینو که گفت منو سها زدیم زیر خنده، فکر کن، تازه بچه دارم بشن، چه شود!!!!
فرناز: ستایش چقدر این ندا رو می شناسی و بهش اعتماد داری؟
سها سریع گفت: هیچی فرناز جون، نه می شناسیمش، نه می دونیم باباش کیه،ننش کیه؟ فقط می دونیم اسمش نداست، اونوقت بزرگترین رازمون رو بهش گفتیم
اینارو با یه لحن سرزنش گر رو به من می گفت
_ خوب چی کار کنم؟ اون شب حالم گرفته بود، داغون بودم و فقط دلم می خواست یه کاری بکنم یا با یکی حرف بزنم وقتی ندا رو با اون حال دیدم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
وقتی هم ندا گفت فرار، نتونستم جلوی افکارم رو بگیرم و خود به خود همه چیزو گفتم
فرناز: خوب حالا که کار از کار گذشته ولی امروز که رفتین پیشش باید محتاط تر عمل کنین
سها: چطوری؟
فرناز: نمی دونم ولی سعی کنین بفهمین کیه،میشه بهش اعتماد کرد یا نه؟
_ فرناز باور کن تو هم اگه ببینیش بی اختیار بهش اعتماد می کنی، خیلی دختر خوبی به نظر می رسید، خیلی خاکی بود اصلا مثله دخترای پولدار و مغرور برخورد نمی کرد، من مطمئنم میشه بهش اعتماد کرد
سها: منم تا حدی با ستایش موافقم، وقتی باهاش حرف می زدم انگار چند ساله می شناسمش.
فرناز: پس باید دختر جالبی باشه.
_ اوه چه جورم، برات که گفتم با چه تیپی اومده بود مهمونی و چطوری لج باباشو در اورد؟
فرناز: اره گفتی، منم مشتاق شدم ببینمش.
_ عصر میریم میبینیش
فرناز: من که باهاتون نمیام
سها: وا چرا؟
_ مگه دست خودته که نمیای؟
فرناز: پ ن پ ... دست اقامونه.
_ بی خود، همین که گفتم میای.
فرناز: من عصر یه جایی کار دارم اصلا نمی تونم کنسلش کنم وگرنه خودمم دوست داشتم بیام و ندا رو ببینم.
_ اخه....
فرناز: اخه و اما و اگر نداره، باید خودتون تنها برین.
هر کاری کردیم که فرناز باهامون بیاد نیومد
ساعت نزدیک به چهار بود که اماده شدیم و از خونه ماهگل اومدیم بیرون...
سها
از خونه ماهگل اینا زدیم بیرون
_ستایش با کدوم ماشین بریم منم ماشین اوردم
ستایش:خوب با ماشین من بریم، ماشین تو رو می دیم مهرزاد ببره خونه.
_باشه
ورفتیم سر خیابون که شاهین و مهرزاد اونجا وایستاده بودن.
_ مهرزاد ماشین منو ببر خونه من با ستایش می رم.
شاهین:بله خانوم...
یواش به ستایش گفتم: بله خانومش تو حلقم، دارم رو پیشنهاد ندا برا دوستی با مهرزاد فکر می کنم اینجارو داشته باش...
سویچ رو دادم بهش و با ناز گفتم: مواظب ماشینم والبته خودت باش.
اینو گفتم و حرکت کردم به طرف ماشین ستایش...قیافه مهرزاد رو یه لحظه دیدم که مثله یه علامت تعجب گنده شده بود، بیچاره پسر مردم عاشق نشه یه وقت!!!
سوار ماشین که شدیم ستایش با خنده گفت: سها ترو خدا دست از سر این بیچاره بردار، بچه مردم یه کاری دست خودش میده ها...
خندیدم و گفتم:نه بابا، ما فوقش 6 روزه دیگه هم دیگرو می بینیم، بزار یه کنم شیطونی کنیم حداقل...
ستایش: از دست تو و این شیطونیات...
_ستایش پایه ای شاهین رو قالش بزاریم
ستایش خندید و گفت:البته که پایه ام بشین ببین چیکار می کنم.....
اینو گفت و پاشو رو گاز گذاشت.
خیابونا مثل همیشه ترافیک داشت از تو اینه ماشین شاهین رو می دیدم که دنبالمونه
_ستایش یه کم سریع تر این طوری که تو میری اصلا گممون نمی کنه که...
ستایش:مگه نمی بینی ترافیکه،چطوری با سرعت برم...
_اخه اینجا هم جاست که با ندا قرار گذاشتین تو نمی دونی همیشه خدا تجریش ترافیک داره...اونم این موقع ساعت
ستایش:گفتم شاید نتونه پیدا کنه ، برا همین به ندا گفتم بگه کجا بریم.
_برو برو باز شد....زود باش ستایش
کمی راه باز شد ستایش گازش رو داد رفت تو کوچه ها از تو ایینه هنوز شاهین رو می دیدم...
_ستایش بپیچ چپ...
ستایش پیچید من راهنماییش می کردم، رفتیم تو یه خیابون یه طرفه، فکر کردم شاهین گممون کرده که یهو دیدم از یه کوچه پیچید جلومون، داشت با عصبانیت نگاهمون می کرد
_ حالا چه کار کنیم ستایش؟
ستایش یه نگاه به پشت سرش کرد و گفت: محکم بشین ببین ستایش چه می کنه.....
یهو دنده عقب گرفت و با سرعت رفت تو یه کوچه
از کوچه های پیچ در پیچ با سرعت می رفتیم و شاهینم دنبالمون می اومد، سر یه دوراهی که رسیدیم از تو یکی از کوچه ها یه ماشین داشت از پارکینگ می اومد بیرون، ستایش یه خنده ی شیطانی کرد و بیشتر پاشو رو گاز فشار داد، با سرعت از کنار ماشینه رد شدیم، نزدیک بود تصادف کنیم ولی دست به فرمون ستایش حرف نداشت،پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم شاهین پشت ماشینه گیر افتاده...
انقدر خوشحال شدیم که حد نداشت ، از هیجان هر دومون جیغ می کشیدیم
_گم مون کرد یوهوووووووووووووو
ستایش خندید و گفت:چته تو ... چرا این قدر ذوق مرگ شدی؟ شاخ غول رو که نشکستیم
_اتفاقا شکستیم خواهر جونم، اولین باره که نتونست ما رو دنبال کنه و گم مون کرد....باید جشن بگیرم
ستایش:خوبه حالا...باید از اون سمنده تشکر کنیم...تازه داریم میریم کافی شاپ اونجا برای خودت جشن بگیر
_باشه حتما این کار رو می کنم
با کلی درد سر کافی شاپی که ندا گفت پیدا کردیم...پیاده شدیم رفتیم بالا کسی اونجا نبود یعنی پرنده پر نمی زد...یه جایه کوچیک و نقلی و تمیز...ندا رو یکی از صندلی ها نشسته بود ما رو که دید دست تکون داد گفت بیایید اینجا.
_سلام ندا جون
ندا:سلام بر خواهران فراری
هر سه تامون با خنده با هم دست دادیم و نشستیم
ندا:سخت که پیدا نکردین این جا رو؟
با تعجب بهش نگاه کردم و با شکایت گفتم
سخت ،این چه حرفیه ،سر راست تر از اینجا مگه پیدا میشه........
بعدش مثلا عصبانی گفتم:با چه بد بختی ای شاهین رو قال بزار مگه ول می کرد بعدش که موفق شدیم حالا بیا این کافی شاپ معروف رو پیدا کن ...حالا از بس معروفه مگه پیدا میشه...بلاخره پرسون پرسون پیدا کردیم این جایه عتیقه رو ....واقعا که ندا........
ندا و ستایش داشتن می خندیدن...
ندا:خوبه حالا یه کافی شاپم نمی تونستین پیدا کنین...
_شما درست می فرمایین کافی شاپ به این بزرگی ادم نتونه پیدا کنه دیگه باعث خجالت ....ببخشید
بعد دستم رو به پیشونیم بردم الکی عرق شرم رو پاک کردم ...
ندا که می خندید گفت:پس می خواستی تو کافی شاپ قصر شیرین قرار بزارم که پدرت هم بفهمه اینجا خوبه دیگه غر غر نکن...
ستاش:این سها رو ولش کن بزاری تا خود صبح واست حرف میزنه
_دست شما درد نکنه دیگه ستایش خانوم حالا من شدم پیر زن دیگه
ستایش :حالا که پیدا کردیم دیگه، انقدر غر نزن
_بله پیدا کردیم ولی پوست مون کنده شد ...
ندا:اشکال نداره حالا حالا ها باید پوستت تون کنده بشه این اولشه...
_بله ....می حوایی یه چاقو بدیم خدمت تون تا پوستمون رو بکنید...این طوری راحت تر هااااا....
ستایش: ، در ضمن ندا جون، این که گفتم یه جای خلوت و اروم قرار بزار برا اینه که با ارامش بشینیم حرف بزنیم به خاطر بابا نبود
ندا: اها ن .....
_ خوب ندا جون چه خبر ...اون شب که رفتی خونه چی شد
ندا:هیچی در سکوت مطلق رفتیم خونه ...بعدش تو خونه کمی که نه...یه کم بیشتر از یه کم بحث مون شد
بابا کلی منو دعوا کرد ... این وسط سروشم بی نصیب نبود، بابا پشت سرش کلی چیز بارش کرد... بعد هر کدوم رفتیم اتاقامون خوابیدیم، الانم در خدمت شمام
ستایش :خوب پس به خیر گذشته
ندا:تقریبا، شما چی کار کردین با خاتون و باباتون؟
_ هیچی، ما ترجیح دادیم مثله همیشه سکوت کنیم
ستایش: اگرم حرفی می زدیم بازم فایده ای نداشت، اونا همه ی کارا رو کردن.
ندا: اشکال نداره، به موقعش حالشون رو جا بیارین
ستایش:پس بریم سر اصل مطلب
خندیدم و گفتم:مگه خواستگاریه که می خواییم بریم سر اصل مطلب....
ستایش:مگه فقط سر خواستگاری میگن بریم سر اصل مطلب...
با ندا خندیدم و گفتم :صد البته ...
ندا
_ سها انگار خواستگاری دوست داریا؟؟؟؟؟؟؟؟
سها مثلا یه کم خجالت کشید و با یه لحنه مسخره گفت: وا خاک به سرم، من... خواستگاری؟
ستایش: بسه سها کم چرت و پرت بگو
همون موقع گارسون اومد و سفارشا رو گرفت و رفت
_ خوب....بچه ها می خواین چی کار کنین؟اصلا بهش فکر کردین چطوری می خواین فرار کنین ؟ کجا می خواین برین؟
سها: صبر کن ببینم یعنی چی کجا می خواین برین؟مگه تو با ما نمیای؟
یعنی چی؟ اینا فکر کردن منم می خوام باهاشون فرار کنم، کجا برم من؟چرا برم؟
_ مگه قرار بود منم بیام؟
ستایش: خودت گفتی بعضی وقتا میگم فرار کنم، همون شبی که گریه می کردی...
_ من فقط بهش فکر کردم، جدی جدی که نمیرم
سها: پس الان اینجا چی کار می کنی؟
_ اومدم به شما کمک کنم دیگه
اینو که گفتم سها و ستایش بهم نگاه کردن و سها یه چشم و ابرو برا ستایش اومد.
سها: فقط برا کمک به ما اومدی؟
_ اشکالی داره سها جان؟
ستایش: اخه چرا باید به ما کمک کنی؟ تو که مارو نمی شناسی.
_ شما دوتا باز رگ شکاکیتون بالا زد؟
سها: خودت بگو اگه جای ما بودی شک نمی کردی؟چه دلیلی داره به ما کمک کنی؟
اینو گفت و زل زد به من، هر دوشون مثله یه مجرم بهم نگاه می کردن، باید چی جوابشون رو می دادم، واقعا چرا اینجام؟
چرا اومدم بهشون کمک کنم؟اصلا چه کمکی از من بر میاد؟ اصلا منو سننه...
سها: ما منتظریما...
می خواستم یه چیزی بگم که سفارشمون رو اوردن
_ بچه ها واقعا نمی دونم چی باید بگم، نمی دونم چرا اینجام، حتی نمی دونم چه کمکی از دستم بر میاد، شاید بهم بخندین ولی من یه کم درجه فضولیم زیاده، شاید علت اینکه اینجام اینه، یا شاید چون شرایط زندگیمون به هم شبیهه یه حس همدردی منو اینجا کشونده، حالا هم اگه دوست ندارین من تو کارتون دخالت کنم میرم
اینو گفتم و کیفم رو برداشتم و بلند شدم که برم
ستایش کیفم رو گرفت و گفت: بشین بابا چه زودم بهش بر می خوره، نمی دونم چرا اینقدر بهت اطمینان دارم، شاید انقدر دورو برم ادمای دورو دیدم که با یه نگاه می تونم بفهمم هیچی تو دلت نیست.
بعدم رو کرد به سها و گفت: نظر تو چیه خانم مارپل؟ انگار یکی پیدا شده که درجه فضولیش از تو بیشتره.
سها خندید و گفت: منم باهات موافقم
بعدم گلدونی رو که رو میز بود رو برداشت و گرفت زیر گلوی منو با خنده گفت: یادت باشه من دختر افشارم اگه ریگی به کفشت باشه می خورمت
منم به حالت تسلیم دستامو بردم بالا و گفتم: چشم چشم ...من اصلا ریگ تو کفشم نمیره بیا ببین
بعدم کفشم رو اوردم بالا و گفتم ببین کفشم اسپرته، راهه نفوذ نداره
ستایش جلوی دهنش رو گرفته بود و می خندید ولی سها کم نمی اورد، این دختر پایه ی خودمه...
سها گلدون رو اورد پایین و گفت: اها حالا شد...افرین دختر خوب همیشه اسپرت بپوش
ستایش تا اومد حرف بزنه گوشیش زنگ خورد، نمیدونم شماره کی بود که اخماش رفت تو هم
ستایش:الو سلام
......
بیرون هستیم
......
نمی دونم، این از بی عرضه گی بادیگاردای شماست
......
باشه، تا شب
خیلی سرد خداحافظی کرد و رو کرد به سها و گفت: بابا بود جریان شاهین رو فهمیده، گفت شبم می خواد باهامون صحبت کنه
سها چیزی نگفت و با فنجون قهوه اش مشغول شد
_ خوب حالا، چیه کشتیاتون که غرق نشده، به فکر هدفتون باشین، اصلا ببینم چند روزه دیگه وقت دارین؟
سها: فکر کنم پنج یا شش روزه دیگه.
_حالا کجا می خواین برین؟
ستایش: نمی دونیم اصلا بهش فکر نکردیم
_ یکی از دوستای من شمال یه ویلا داره می خواین یه مدت برین اونجا تا ابا از اسیاب بیافته؟
سها: اینجوری که بغل گوش باباییم، تو شمال جم بخوریم پیدامون می کنه.
ستایش: اره باید یه جای دورتر بریم
_ پس برین جنوب، تو این فصل سال اب و هواش عالیه، عشق و حال و صفا سیتی...
سها: دلت خوشه تو ها...
_معلومه که دلم خوشه، چرا خوش نباشه، دوست پسرم باهام قهره، بابام هم می خواد منو بده یه پیر پسر، رشته تحصیلیمو دوست ندارم، دوستامم می خوان فرار کنن، چرا دلم خوش نباشه؟
ستایش:پس خنده ی تلخ ما از گریه غم انگیز تر است
سها: چه رشته ای هستی؟
_ پزشکی
ستایش: خودت چی دوست داشتی؟
_ موسیقی
سها : توو ستایش هم دردین، ستایشم رشتش رو دوست نداره
ستایش: اره منم به اصراره بابا مدیریت خوندم ولی معماری دوست داشتم
_ سها تو چی؟اصلا بگین ببینم چند سالتونه شماها؟
سها: من 20 سالمه این خواهره گلمم 22 ، من ترم اخر کاردانی شیمی ام و برعکس شما دوتا عاشق رشتمم، دل هر دوتون بسوزه
خندیدم و گفتم: خوش به حالت حداقل تو شرایطت بهتر از ماست
ستایش: اگه من و تو هم زبونمون به درازی زبون سها بود الان تو رشته ای که دوست داشتیم درس می خوندیم
وقتی می خواست بره دوم دبیرستان هر چی بابا گفت برو ریاضی سها حرف تو گوشش نرفت که نرفت همون موقع رفت هنرستان و از اول رشته ی مورد علاقه اش رو ادامه داد
_ افرین به سها...
سها: ترو خدا انقدر منو خجالت ندین