ستایش

با صدای وحشتناکی از خواب بیدار شدم و هاج و واج تو تختم نشستم و به اطراف نگاه کردم،هیچ خبری نبود فقط صدای موبایلم بود
با اینکه صدام بهش نمی رسید ولی داد زدم
_ ای تو روحت سها.
بازم صدای زنگ موبایلمو عوض کرده،گوشی رو برداشتم وبدون اینکه نگاش کنم جواب دادم
_ بله
فرناز: بله و بلا، بلا و زهره مار، زهر مار و درد، درد و مرض ...
اگه ولش می کردی تا شب اراجیف می گفت
_ چته چرا افسار پاره کردی دوست خل چلم؟
فرناز: مرض و خل و چل، کدوم گوری هستی تو؟
_ تو گور شبانگاهیمم
فرناز: ستایـــــــــــــــــش می گم کجایی؟
_ چته ، پرده گوشم پاره شد، دیگه هیچکی نمی یاد بگیرتما می مونم رو دستت...
فرناز: ستایش صدای من به کسی که شوخی داره شبیهه؟ کجایی تو؟ من واحد مالی ام،بدو بیا اتاق خانم حسینی.
اینو که گفت تازه دوزاریم افتاد
_ خاک بر سرم تو دانشگاهی؟
فرناز چند لحظه ساکت شد بعد با جیق و داد گفت: ستایش نگو که تو تخت خوابی!!!!!!!
گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر و بلند شدم تند تند اماده شدم.
_ تو نباید منو زودتر بیدار کنی؟
فرناز: ننم خروس بوده یا بابام ؟
خندم گرفت ولی نذاشتم بفهمه چون بیشتر عصبانی می شد.
_ دوست خوب من، عزیز دلم، اجی جون...
فرناز: پشت گوشام مخملی نمیشه...
_ فرناز تا بیست مین دیگه اونجام، ترو خدا کارای اولیه اش رو انجام بده اومدم، جبران میکنم فری جون...
فرناز: فری جون و.....مگه من ترو نبینم، ستایش من کارای اولیشو یک ساعته کردم منتظر سرکار علیه ام.
_ وای راست میگی، عاشقتم، اومدم، بابای.
فرناز: ناهار مهمونتم، بابای
بچه پرو چه خودشم دعوت می کنه،تقریبا اماده شده بودم،امروز باید می رفتم کارای فارغ التحصیلیمو انجام میدادم ولی دیشب انقدر حالم خراب بود که به کل یادم رفت
اماده شدم و رفتم پایین،سها روبروی تلوزیون نشسته بود و پاهاشو تو بغلش جمع کرده بود،رفتم کنارشو صداش زدم ولی اصلا جوابمو نداد انگار جای دیگه ای سیر می کرد
رفتم کنارشو تلویزیونو خاموش کردم،متوجه من شد و گفت:سلام صبح بخیر،کجا میری این موقع صبح؟
_ دانشگاه، تو چرا نرفتی؟
سها:دانشگاه برا چی؟
_ باید برم برا تصویه حساب و مدرکمو بگیرم، تو مگه کلاس نداری؟
سها: چرا ولی حال ندارم برم، ستایش من دلم خیلی شور می زنه، چه کار کنیم؟
_ اجی گلم همه ی کارا رو بسپار به من غمت نباشه، الانم باید برم فرناز منو می کشه.
سها: ستایش میای عصری بریم پیش ماهگل؟
_ ای گفتی، دلم براش خیلی تنگ شده، ببین ناهار فرناز خودشو دعوت کرده،تو برو خونه ماهگل منم با فرناز غذا میگیرمو میام.
سها: باشه، پس برو که دیرت شد، بابای
بوسش کردم و رفتم، وقتی می خواستم از در برم بیرون شهین خانوم یکی از مستخدما بهم گفت : خانوم پدرتون گفتن ناهار منتظرتون هستن.
اه این بابا بازم زد تو کاسه کوزمون، ولی هنوز جای سیلیش می سوزه
_ به بابا زنگ بزنید بگید من امروز نمی تونم ناهار بیام سها هم خونه نیست.
خواستم برم که گفت: ولی خانوم اقای افشار ناراحت میشن.
شونمو انداختم بالا و به راه خودم ادامه دادم
سوار سوناتای خوشکلم شدم و پا رو گذاشتم رو گاز...
_الو فرناز کجایی؟
فرناز: نیم ساعته میای دیگه.....اهان!!!!!!!!بیا اتاق خانوم حسینی واحد مالی.
_ ترافیک.....اومدم
رفتم واحد مالی،اولالا چه خبره،بچه های خودمون رو دیدم که طبق معمول اتاق رو گذاشتن رو سرشون،رفتم پیششون و با همه دست دادم،خیلی دلم برا کلاس و هم کلاسیام تنگ شده،بهترین روزای عمرم رو کنار این بچه ها بودم، درسته که رشتمو دوست نداشتم ولی دانشگاه و دوستام رو خیلی دوست داشتم.
فرناز: بیا این فرمارو بگیرو پرکن بعدم برو پیش خانوم حسینی کاراتو بکن بریم.
_ ااااا....مگه تو کارت تموم شده؟
فرناز: پ ن پ ، من دوساعته کارامو کردم خانوم خوش خواب.
_ بمیری تو، خبر نداری که....اگه خبر داشتی دارن چه به روزم میارن انقدر این خوابو نمی زدی تو سرم.
فرناز:چی شده مگه؟
_ مفصله برات میگم، وقتمو نگیر بزار به کارم برسم.
فرناز: خیلی پرویی...
نایستادم که بقیه حرفاشو بشنوم رفتم یه گوشه و فرما رو پر کردم و رفتم جلوی میز خانوم حسینی.
_ بفرمایید خانوم اینم مدارک و فرم!!!
حسینی: رشته؟
تا خواستم لب باز کنم یه صدای مردونه از پشت سرم گفت: مدریت صنعتی
برگشتم دیدم نیما شیطون داره نگام میکنه، اخم کردم و گفتم: تو باز پیدات شد که به جای من حرف بزنی؟
نیما: اخه می خوام خسته نشی ستی جون!!!
_ ستی و زهر هلاهل....خانم افشار...فهمیدی؟
نیما: ما چاکریم خانوم افشار.
اینو گفت و یه تعظیم کوچولو کرد.
منم برگشتم ببینم حسینی چیکار می کنه، نیما در گوشم گفت بیرون منتظرمه،تا اومدم بگم من باید برم کار دارم رفته بود.
نیما یکی از هم کلاسیامه، ترم اول خیلی با هم درگیر بودیم، سر کلاسا همش با هم کل کل می کردیم، اوایل همش در مورد درس بود ولی بعد از یه مدت همش به هم گیر می دادیم وتا یه فرصت گیرمون میومد با هم بحث می کردیم.
تا ترم پنجم ششم مثله سگ و گربه بودیم، سر هر کلاسی که ما با هم بودیم حتما یه جر و بحثی در طول ترم داشتیم، دخترا هم طرف من بودن و پسرا طرف نیما.
ولی از یه جایی که یادم نمیاد انگار طبق یه قانون نا نوشته اتش بس دادیم.
کارام که تموم شد یه برگه دادن دستم که نشون دهنده ی گواهی موقت پایان دوره کارشناسی بود، اونم تو رشته ای که اصلا دوست نداشتم و به اجبار بابا این رشته رو خوندم، چون بابا اون موقع ها معتقد بود که با تحصیل تو این رشته بهتر می تونم مسئولیت کارخونه های بابا رو به عهده بگیرم، ولی الان .......
واقعا نمی دونم چرا بابا این کارا رو میکنه!!!!!!!!
فرناز اومد کنارم و گفت: چته کشتیات غرق شده؟
با یه حالت زار گفتم: انقدر معلومه؟
فرنازکه فهمید حالم زیاد خوب نیست گفت: ستایش خوبی؟
_ شنیدی میگن خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است؟
فرناز: چی شده ستایش داری نگرانم می کنی؟
_ بیا بریم یجا بشینیم تا برات بگم.
با فرناز نشستیم رو یه نیمکت و شروع کردم تعریف اتفاقات دیشب، فرنازم با دهن باز بهم نگاه می کرد
وقتی حرفام تموم شد چشامو بستم و سرمو گذاشتم رو شونه ی فرناز، فرنازم هیچی نگفت و اروم نشسته بود،یهو یکی از پشت سرم گفت
_ تو که نمی خوای بری؟
سریع برگشتم ببینم کیه گوش وایساده که دیدم نیما قرمز شده و سرش رو انداخته پایین.
_ تو از کی اینجایی؟
نیما سرش رو بلند کرد و زل زد تو چشمام، چشاش غم داشت، فقط بهم نگاه کرد و گفت: ستایش نمیری دیگه مگه نه؟
چی باید می گفتم ؟ می گفتم نمی رم خارج ولی فرار می کنم؟اصلا چرا باید به نیما توضیح بدم؟
_ نیما بابا.......
نیما: باباتو ولش کن، خودت چی می خوای؟
چیزی نداشتم بگم، سکوت کردم،نیما رو کرد به فرناز و گفت: فرناز میشه چند لحظه با ستایش تنها باشم؟
فرناز بهم نگاه کرد و من با نگاه بهش گفتم بره....

فرناز که رفت نیما اومد و کنارم نشست پاهاشو مرتب تکون می داد،می دونستم وقتی از چیزی ناراحته این کارو می کنه،یعنی انقدر رفتن من ناراحتش می کنه؟
حدود پنج دقیقه ساکت نشسته بود و هیچی نمی گفت منم ساکت بودم و داشتم به کبوتری که رو درخت روبروم بود نگاه می کردم و خودم رو باهاش مقایسه می کردم...منم باید بپرم،باید ازاد بشم، من این زندگی رو دوست ندارم
احساس کردم لرزش پای نیما کم شد، نگاش کردم اروم نشسته بود و اونم به کبوتره نگاه می کرد.
نیما: باور کنم ستایش؟
_ چیو؟
نیما: این که می خوای از ایران بری!!!
چی بگم خدایا؟ نیما می فهمه دروغ میگم، همیشه وقتی دروغ میگم می فهمه!!!
ستایش: می خوام برم...
یهو صداش بلند شد و گفت: فکر کردی من احمقم؟
_ نیما اروم تر، نه چرا فکر کنم احمقی؟ این خیلی عجیبه که بابام مجبورم کرده برم؟ تو که بابامو می شناسی...
نیما: عجیب نیست که بابات مجبورت کرده بری!!! این عجیبه که تو می خوای بری،تو... ستایش افشار....دختری که ترم دوم سر کلاس تاریخ اسلام بلند شد و تو روی من ایستاد و گفت(تویی که انقدر سنگ کوروش رو به سینه میزنی برو ببین همین کوروش تو وصیت نامش چی نوشته)
بعد شروع کردی خط به خط وصیت نامش رو خوندی... یادته ....یادته گفتی برم بخونم و ببینم کوروش چقدر در مورد ابادانی ایران تاکید کرده...حالا می خوای باور کنم که همین دختر داره کشورش رو ترک می کنه؟ دختری که با استاد فخار مخالفت کرد و گفت: ما بهترین دانشگاه ها رو تو ایران داریم چرا باید بریم تو غربت که بعد هم شست شوی مغزیمون بدن و نتونیم برگردیم
ستایش باور کنم این دختری که کنارم نشسته همون دختره؟
نذار همه ی اعتقاداتم که خودت تغییرشون دادی دوباره به هم بریزه...
کاری نکن که به چشمامم دیگه نتونم اعتماد کنم.
اینا رو که می گفت بعض منم بیشتر می شد تا جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و شکستم اونقدر بلند شکستم که صدای شکستنم رو شنید.
بلند شدم وبا سرعت رفتم اونم دنبالم می اومد،اومد کنارم و صدام کرد ولی نمی تونستم جوابش رو بدم حالم خیلی خراب بود، دستم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید و گفت: ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم
سرم رو تکون دادم و خواستم برم که بازم نذاشت
نیما: ستایش انقدر جدیه رفتنت؟
سرمو اوردم بالا و به چشماش نگاه کردم و گفتم: میرم چون باید برم نیما، دوست داشتم خداحافظی بهتری داشتیم، برام بهترین دوست بودی و برات ارزوی بهترینا رو دارم، هیچوقت یادت نره یه خواهری داری و همیشه منتظرم باش چون این خواهر هر لحظه ممکنه رو سرت خراب شه.
نیما هم که تا الان سرش پایین بود سرش رو اورد بالا یه خنده تلخ کرد و گفت: نوکر یدونه خواهرمم هستم، همیشه منتظرتم چون می دونم برمی گردی. اینم بدون هر موقع و هر لحظه و هر جای این کره که بودی می تونی رو کمک من حساب کنی.
خیلی اروم شدم،نیما واقعا یه دوست خوب بود، یه برادر خوب، برادری که همیشه ارزوش رو داشتم و اینجا پیداش کردم، اولا همه فکر می کردن منو نیما همدیگرو دوست داریم ولی کم کم خودشون به این نتیجه رسیدن که رابطه ی ما رابطه دو تا دوسته مثله دو تا دوست همجنس، همیشه براش درد و دل می کردم و نیما هم همیشه سنگ صبورم بود، نیما هم خانواده پولداری داشت ولی خانواده اش خیلی با هم صمیمی بودن، و منم که همیشه حسرت این طور زندگی کردن رو می خوردم.
با صدای نیما از فکر کردن دست برداشتم
نیما: فکر کنم تیکه بزرگم گوشمه، ببین فرنازو چطوری بهم نگاه می کنه، دستش بهم برسه فاتحم خونده است.
_ سر به سرش نذاریا
نیما: من غلط بکنم سر به سر این اژدها بزارم...
_جلو خودشم میگی اژدها؟
نیما: من به گور جد جد جدم می خندم...
_ خوشم میاد ازش حساب می بری...
فرناز و نیما همیشه با هم کل کل می کردن، از وقتی رابطه من و نیما خوب شد رابطه این دو تا بدتر شد همش با هم کل می کردن.رسیدیم به فرناز، انگار خیلی خسته شده بود چون اخماش بدجور درهم بود
فرناز: خسته نباشید
نیما : سلامت باشید
فرناز محلش نذاشت فکر کنم حوصله سرو کله زدن با نیما رو نداشت
رو کرد به منو گفت: اگه کارت تموم شده بریم،روده کوچیکه روده بزگه رو ضربه فنی کرد
نیما: به سلامتی ناهار مهمون کی هستیم؟
_ اوی خودتو دعوت نکن داریم می ریم خونه فرناز اینا.
فرناز پشت چشمی برا نیما نازک کرد و رفت به طرف ماشین.
نیما: دختره نه بلده سلام کنه نه خداحافظی.
_ نیما من رفتم نبینم دوستم رو اذیت کنیا
نیما: تو برو ببین چه می کنم!!!!!!!!!!
_ نیمــــــــــــــــــــــ ــــا
نیما: خیلی خوب بابا،جیغ جیغو، اصلا من این اژدها رو کجا میبینم که بخوام اذیتش کنم
منم و نیما هم رفتیم طرف ماشین،نیما رفت کنار فرناز و گفت: مادمازل میشه چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟
فرناز یه نگاه خشمگین بهش کرد و گفت نه.
نیما هم بدتر از اون نگاهش کرد و گفت:حتما کار مهمی دارم من کنار ماشینم منتظرتم
اینو گفت واز من خداحافظی کرد وسریع رفت
فرناز هاج و واج به رفتنش نگاه می کرد یهو برگشت سمت منو گفت: اااا... دیدی
بچه پرو چه صداشم برا من بلند می کنه؟
_ حالا برو ببین چه کارت داره نمی خورتت که.
فرناز با حرص کیفش رو رو صندلی ماشین انداخت و رفت
چند دقیقه ای نیما داشت صحبت می کرد و فرناز ساکت بود بعدم خداحافظی کردن و فرناز اومد سوار شد و گفت: بریم
_چی می گفت؟
فرناز: اگه می خواست تو بدونی که جلو خودت می گفت
_نفهمیدم نفهمیدم،هنوز نرفته غریبه شدم؟
فرناز: خفه ... برو که مامان ماهگلم منتظره و مطمئنم گشنشه...
_ باشه نگو... من میدونم و تو
فرناز اگه نمی خواست چیزی رو بگه خودتم می کشتی نمی گفت برا همین منم همه چیزو بهش میگفتم،دهنش قرصه قرصه
ماشین رو روشن کردم و رفتیم
تو راهم غذا خریدیم و رفتیم به سمت خونه ی ماهگل.

سها

ستایش که رفت منم رفتم اماده بشم و برم خونه ماهگل.
یه مانتوی سرمه ای یه روسری نوک مدادی و یه جین زغالی پوشیدم کمی هم خودم رو ارایش کردم، خودم رو تو اینه نگاه کردم، اهم معرکه اس...
از پله ها رفتم پایین و داشتم از در ساختمون می رفتم بیرون که شهین خانوم عینه چی جلوم ظاهر شد
_ چیزی شده؟
شهین: راستش... اهــــــــــــم….چیزه .... خانوم
_ د بنال دیگه کار دارم باید برم
انقدر بلند و با عصبانیت اینو گفتم که فکر کنم بیچاره خودش رو خیس کرد
شهین: خانوم پدرتون گفتن ناهار منتظرتونن ولی ستایش خانوم گفتن نمی تونین بیاین...
این و گفت و ساکت شد
_ خوب... ستایش که گفته نمیایم، دیگه چی؟
شهین: میشه شما زنگ بزنید به پدرتون بگید نمی تونید بیاین؟
بیچاره از بابا می ترسه، خوب حق داره منم می ترسم،به من چه؟
_ نه
یه نه قاطع گفتم و اومدم بیرون، خوشبختانه ازم حساب می برد که دیگه گیر نداد حالا اگه ستایش بود کلی دلیل می اورد که ما راضی می شدیم زنگ بزنیم، همه از من که کوچیکتر بودم بیشتر حساب می بردن تا ستایش، یه بار از یکی از مستخدمای قدیمی شنیدم که می گفت اخلاق من شبیه مادرمه وقتی عصبانی میشم عینه مامانم هستم، هیچ کس نمی تونه باهام مخالفت کنه.

رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین خوشملم شدم و راهی خونه ماهگل.
تو راه همش فکرم مشغول بود کمی هم ترافیک باعث شد بیشتر تو فکر فرو برم، که چطور فرار کنیم؟ ایا موفق میشیم؟اصلا ستایش می خواد چیکار کنه؟ ندا چطور میشه،درست بود که بهش اعتماد کردیم؟ اصلا کی بود؟ دختره کی بود؟حتی فامیلشم نمی دونیم،فقط یه شماره تلفن کافیه که یه راز بزرگ رو به یکی بگی؟

چطوری این شاهین ومهرزاد رو دک شون کنیم، از اینه ماشین پشتی رو دیدم یه پارس سفید مهرزادم تو ماشین بود، حتی اینجا هم مثله سایه دنبالمه اونوقت ستایش میگه فرار، جدی جدی شاید بهتر باشه با مهرزاد طرح دوستی بریزم
از فکر خودم خندم گرفت ولی ذهنم در گیرتر از اونی بود که بخوام بخندم و خوشحالی کنم
تا رسیدم خونه ی ماهگل هزار جور فکر و خیال به ذهنم اومد.

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.مهرزادم پارک کرد، یه لبخنده پسر کش تحویلش دادم.این لبخند رو داشته باش شاید لازم شد...
خونشون تو طبقه ی دوم یه اپارتمان پنج طبقه بود...زنگ واحد دو رو زدم
ماهگل:کیه؟؟؟؟
_منم منم خانم گرگه خوشکل ...باز می کنی در رو به روم...اومدم که بخورمت...یه لقمه چپت بکنم
ماهگل می خندید: ای وروجک بیا تو....
رفتم داخل ساختمون و با اسانسور رفتم بالا، ماهگل در رو به روم باز کرده بود و منتظرم بود، تا دیدمش پریدم بغلش و تا می تونستم بوسش کردم
همونطور که تو بغلش بودم ماهگل گفت: یادم نمیاد سلام یاد بچه هام نداده باشم
از بقلش اومدم بیرون و گفتم: اخ من بازم یادم رفت
تا کمر خم شدم و گفتم: سلام بر ماه ترین گل دنیا
ماهگل: سلام به روی ماهت...بفرما تو دختر گلم
رفتم تو روسریم رو در اوردم و نشستم رو مبل کنار تلویزیون.
ماهگل :خوش اومدی دخترم پس ستایش کو؟ نمی یاد؟
_ممنون ...چرا می یادش رفت دانشگاه با فرناز جون می یاد.
ماهگل بلند شد بره که یه چیزی بیاره، همونطور که می رفت گفت:امان از دست شما جوونا با این زبونتون، برم یه چیزی بیارم بخوری.
_نه ،چیزی نمی خوام، بیایین بیشینین الان ستایش و فرناز با غذا می رسن

ماهگل:اره فرناز زنگ زد گفت غذا درست نکنم مهمون ستایشه، هر چی اصرار کردم خودم یه چیزی درست می کنم قبول نکرد، برم یه لیوان اب بیارم بخوری حداقل...
وقتی ماهگل رفت خونشون رو از نظر گذروندم...یه خونه کوچیک نقلی...ولی قشنگ چیده شده بود...
باز فکرم رفت پیش فرارمون...اخه خیلی نگران بودم،برعکس ستایش که صبح خیلی ریلکس بود انگار نه انگار اتفاقی افتاده، همیشه همینطوره خونسرد.
اگه درست نقشه امون انجام نشه بابا پوست کلمون رو میکنه...وای وقتی به این موضوع فکر می کنم...می خوام سرم رو بکوبم به دیوار...اون وقت رفتنمون به خارج حتمیه، نه.. نه... نباید این طوری بشه.
تو همین فکرا بودم و یه جعبه شکلات تلخ دست گرفته بودم و می خوردم که ماهگل اومد نشست
ماهگل :چیه تو فکری دخترم، نکنه اتفاقی افتاده؟
یه هو رنگم پرید، این از کجا فهمید که من تو فکرم یا اتفاقی افتاده؟
_نه نه اتفاقی نیوفتاده،همه چی خوبه،همه چی ارومه، من چقدر خوشحالم، تو کنارم هستی، به خودم می بالم
ماهگل یه نگاه بهم کرد گفت:اگه من نفهمم که دخترم کی نارحت هست کی نیست که به درد لایه جرز دیوار می خورم !!!
وای من نفس بکشم ماهگل تا ته ماجرا رو می خونه چه برسه الان که شکلات تلخم می خورم، اخه من هر وقت نگرانم یا استرس دارم شکلات می خورم اونم 95 درصد ...خدایا کمک، help ، النجده...

_نه این چه حرفی ماهگل جون...من من ..
زنگ در خونه به صدا در اومد...انگار ستایش و فرناز اومدن، خدایا نمی خواد کمک کنی کمک رسید.
_من برم در رو باز کنم انگار بچه هان.
بلند شدم رفتم کنار ایفون، یه نفس راحت کشیدم،ایفون رو جواب دادم، بله خودشون بودن، در رو باز کردم،چه به موقع، وگرنه همه چی لو می رفتا،
ستایش و فرناز اومدن تو
ستایش :سلام،خوبی تو؟
_چه عجب تشریف اوردین!!!می زاشتین دو تا بستنی هم می خوردین بعد می اومدین.
ستایش:مگه چی شده حالا؟ چرا ناراحتی تو؟
_هیچی داشتم لو میدادم موضوع رو
دستم رو گذاشتم رو دهنم ، تازه متوجه فرناز شده بودم.
فرناز:سلام سها خانوم، ما رو هم تحویل بگیر.
با ترس به ستایش نگاه کردم.
ستایش یه لبخند زد گفت: می دونه، حالا تو رو برق نگیره...
_سلام فرناز جون، خوبی؟
ماهگل: می خوایین تا ابد اونجا بمونین سلام و احوال پرسی کنین؟
تازه متوجه شدیم که هنوز جلوی در وایستادیم...من و ستایش و فرناز بهم نگاه کردیم و خندیدیم، بعد در رو بستیم و رفتیم تو....

ندا


صبح چشمامو که باز کردم صورت مامانم جلوم بود، کاش خودش اینجا بود نه عکسش، کمی تو تختم جا بجا شدم و به اتفاقات دیشب فکر کردم، عجب شبی بود، از اول تا اخرش هیجان انگیز بود، منو باش به دعوا با سروش و بابام میگم هیجان.
به ساعت که نگاه کردم خود به خود سیخ شدم یعنی من تا 12 خواب بودم؟ وای امروز کلاس داشتم چرا سروش بهم زنگ نزد؟ یعنی انقدر ازم ناراحته؟
بیخیال فکر و خیالات شدم و رفتم یه دوش مشتی گرفتم
وقتی اومدم بیرون گوشیم رو چک کردم دیدم صدف زنگیده، سریع شمارشو گرفتم که چند تا فحش بالا 30 بهش بدم و بگم چرا منو بیدار نکرده، تا اولین بوق خورد صدای جیقش اومد
صدف: کدوم گوری بودی بـــــــــــــــــــــــو ق
_ هوی چرا فحش می دی احمق، خودت کدوم گوری بودی ، نمی گی من مردم زنده ام چرا نیومدم کلاس؟
صدف: نرفتی کلاس؟
_ مگه تو هم نرفتی؟
صدف: خاک تو سرت این ترم هر دومون حذفیم
_ بهتر راحت میشم از دست این جنازه ها...
صدف: دلتم بخواد، همه ارزوی رشته ی منو تو رو دارن اونوقت خانوم نازم می کنه
_ پیشکش
صدف: د اگه می شد از رشته پزشکی رفت رشته موسیقی که خودم با تیپا پرتت می کردم دانشکده هنر...
_ اگرم میشد بابا جونم مثه شیر وایساده که کسی بهم تیپا نزنه بندازتم دانشکده هنر...
صدف: خوب حالا ولش کن....عصر چی کاره ای؟
یه کم فکر کردم عصر چی کار دارم، اها با ستایش و سها قرار دارم
صدف: چی شدی مردی؟
_ نه تا تورو کفن نکنم نمی میرم....من عصر قرار دارم
صدف: اولالا با کی قرار داری دختره نفهم؟ نکنه یه شب تنهات گذاشتم کار دست خودت دادی؟ چشم اون سروش سیب زمینی رو دور دیدی؟ البته اگه دور دیدی هم فدا سرت، بگو ببینم از سروش سرتره؟
_ اوه چه جورم، خوشکل، خوش تیپ، خوش هیکل، نمی دونی چه تیکه های بودن
صدف: مگه چندتا جور کردی خره؟ منم هستما یادت نره....
_ کوفت همش مال خودمه، حالا برو که داری مزاحمم میشی، فردا هم جزوه امروز رو از این پسره صادقی دکتر بعد از این بگیر کپی کن بهم بده.
صدف: امری دیگه
_ بزار فکر کنم....
صدف: خفه شو پرو........
_ خداحافظ جیگر
اینو گفتم و قطع کردم، ای خوشم میاد حرصش بدم
خیالم که بابت کلاس و جزوه راحت شد، از تو تخت اومدم پایین و کش و قوسی به بدنم دادم، چشمم خورد به تردمیل کنار اتاق، خیلی وقت بود ورزش نکرده بودم
رفتم پایین کیک و شیر خوردم و اومدم بالا و شروع کردم به راه رفتن روی تردمیل.
بعد از 1 ساعت پیاده روی، از نفس افتادم و رضایت دادم بیام پایین، خیس عرق بودم، سریع یه دوش گرفتم و رفتم پایین، ناهارم رو خوردم و رفتم نشستم پای لپ تاپم و سریال ومپایر رو که جدیدا دانلود کرده بودم رو دیدم.
می خواستم یه قسمت دیگه رو هم ببینم ولی چشام دیگه داشت از کاسه در می اومد. از خیرش گذشتم و سیستم رو خاموش کردم.

یادم اومد که باید به ستایش بزنگم
شمارشو گرفتم.
چند تا بوق که خورد گوشی رو برداشت
_ سلام ستایش جون
جای صدف خالی که ببینه منم بلدم مودب صحبت کنم
ستایش:سلام خانومی خوبی؟ چه خبرا؟
_ سلامتی ، سها چطوره خوبه؟
ستایش: سها هم خوبه ؟ دیشب چی شد بابات دعوات نکرد؟
_ جات خالی، اون اشه بود که گفتم برا خودم پختم، با دو وجب روغن روش
ستایش: وای راست میگی، خیلی دعوا کردین؟
_ اره حالا بعدا مفصل برات میگم، تو هم باید بگی دیشب چی شد؟زنگ زدم یه قرار بزاریم همدیگرو ببینیم

ستایش:اره، باید همدیگه رو ببینیم، حالا کجا؟؟؟
_تو یه کافی شاپی چیزی،الان کجایین؟
ستایش:خونه یکی از دوستامونیم، جایی سراغ داری که زیاد شلوغ نباشه؟

_ تو میدان تجریش یه کافی شاپ خوب هست اگه مایلی ادرس رو برات اس کنم.....
ستایش:اگه جای خوبو امنیه،اره اس کن...
_اره جای خوبیه....باشه برات می فرستم، اگه کاری نداری من برم دیگه...
ستایش:نه مرسی که زنگ زدی، ساعت 5 خوبه دیگه؟
_ اره خوبه
ستایش: پس تا5 بای
_ فارسی را پاس بدار،خدا حافظ
گوشی رو قطع کردم، دستی به سر روم کشیدم و رفتم برم پایین که ببینم چه خبره، در ضمن یه چی هم بخورم تا این شکم از حالت فرو رفتگی در بیاد، به فکر خودم پوزخند زدم و رفتم پایین.