رمان پرنسس های فراری قسمت 4
فرار...فرار...فرار....
از حرفای ندااین یه کلمه تو ذهنم تکرار میشد
فرار...فرار...
شاید راه حل خوبی نباشه ولی اخرین راهه.
یه بار که به فرناز گفتم کاش میشد فرار کنم و از این زندگی خلاص بشم کلی مسخرم کرد و گفت بچه رو چه به این غلطا....
ولی فرناز هیچ وقت نمی تونه منو درک کنه،اخه توی یه خانواده متوسط بزرگ شده ،خانواده ای که شاید وضع مالیشون زیاد خوب نباشه ولی اونقدر عشق و علاقه و محبت بینشون هست که با هیچ ثروتی نمیشه عوضش کرد.
بعضی وقتا بهش حسودیم میشه...کاش من و سها هم پول نداشتیم،خونه نداشتیم،زمین و شرکت و برج و ...نداشتیم ولی خانوادمون مثه خانواده فرناز بود، کاش منم یه بابا مثه بابای فرناز داشتم که می تونستم قربون صدقه اش برم، راحت ببوسمش و بهش محبت کنم،کاش مامانم زنده بود و می تونستم باهاش درد و دل کنم، هرچند اگه زنده هم بود...
ولی ناشکری نمی کنم...ناشکری نمی کنم چون منم زیر دست مادر بزرگ فرناز بزرگ شدم،بهترین مادر بزرگ دنیا ،ماهگل،که هم ماهه هم گله.
زنی که بعد از سها بیشتر از هر کسی تو زندگی دوستش دارم، زنی که محبت کردن رو بهمون یاد داد، کسی که راه درست زندگی رو یادمون داد، کسی که از مادرم بیشتر قبولش دارم، کسی که من و سها نفس بکشیم می فهمه تو دلمون چی می گذره.
ماهگل دایه ی ما بود ولی از وقتی این فرناز ورپریده دانشگاه تهران قبول شد ماهگلم رفت پیش اون.
فرناز یه جورایی مادرمو ازم گرفت؛ولی خود فرنازم برام مثه یه خواهره بزرگتره که همیشه منو راهنمایی می کنه،اگه فرناز نبود شاید من کارایی می کردم که خیلی به ضررم تموم می شد.
با صدای سها به خودم اومدم.
سها:کجایی تو؟
_ پیش فرناز
ندا: فرناز کیه؟
سها:دوستمونه...حالا پیش اون چه کار می کردی؟
_داشتم فکر می کردم اگه فرناز بفهمه ما می خوایم فرار کنیم بهمون چی میگه؟
ندا و سها با تعجب به هم نگاه کردن و هم زمان گفتن:فــــــــــــرار؟
_اره...فرار...
سها:می فهمی چی میگی ستایش؟
_چرا که نه؟مگه نشنیدی خاتون گفت تا اخر هفته باید بریم؟وقتی خاتون این حرفو می زنه یعنی همه ی کارا رو انجام دادن فقط مونده منو تو چمدونامون رو ببندیم.
پس ما هم چمدونمون رو می بندیم و الفرار.
ندا:یعنی اخر همین هفته؟یعنی 6 روزه دیگه؟
سها:خاتون که اینطور گفت...
ندا:پس باید زودتر یه کاری بکنید...
_ برای همین میگم فرار...سها موافقی؟
سها:نمی دونم چی بگم؟ستایش فکر کردی آسونه ؟ما جم بخوریم بابا می فهمه،هرجا بریم یک ساعته پیدامون می کنه،تازه اینا به کنار شاهین و مهرزاد رو چی کار کنیم؟
سها
ندا:شاهین و مهرزاد دیگه کین؟ دوست پسراتونن...مگه نه؟
من و ستایش بهم نگاه کردیم
-دوست پسرای ما....یه هو منو وستایش زدیم زیر خنده....انقدر خندیدم که اشک از چشمامون می اومد ...ندا هم با تعجب ما رو نگاه می کرد،هرچه قدر سعی کرد ما رو اروم کنه نتونست اخر هم مجبور شد به خدمتکارا بگه برامون اب بیارن.
من که با خوردن اب خندم قطع شد گفتم:
ندا پشت سرتو نگاه کن جلوی در ورودی...
ندا برگشت و نگاه کرد،بعد هم برگشت و با یه حالت گیج ما رو نگاه کرد،دوباره به پشت سر و دوباره به ما نگاه کرد،چند بار این کارو تکرار کرد
ستایش به خنده ای که سعی در کنترلش داشت گفت: ندا اون دوتا غول بیابونیا که کت و شلوار مشکی تنشونه شاهین و مهرزادن....
ندا دوباره یه نگاه بهشون کرد و خیلی ریلکس سر جاش نشست، یعدم یه پرتقال برداشت و شروع کرد پوست گرفتن،منو ستایشم با تعجب بهش نگاه می کردیم که یهو شروع کرد به حرف زدن...
ندا:اهم....بهم می یایید فیل و فنجون....یعنی کاملا شبیه چاق و لاغر...چه زوجای خوبی بشین شما........اون وقت شب عروسیتونم دیدنیه... ستایش مواظب باش خواستی تانگو برقصی لهت نکنه...سها توهم خواستی ببوسیش باید نردبون بزاری...وای چه باحال بشه انگار برا یه دوماد عروسک گرفته باشی،فکر کنم با یه انگشت بتونن بلندتون کنن،اوه اوه اخره شب رو بگو...
اینا رو می گفت و با سرو دستش مسخره بازی در می اورد منو ستایش که مرده بودیم از خنده،دیدم کار داره به جاهای باریک می کشه پریدم تو حرفش و گفتم:ترو خدا بس کن،دل درد گرفتم
ستایش همینطور که می خندید گفت: ندا اگه مشتاقی یکوشون رو بدیم به تو....من از حقم می گذرم ....چه طوره؟
ندا:نه قربونت ارزونیه خودت...من خودم یکی دارم........
ستایش با خنده گفت:فکر کن ما با بادیگاردمون دوست بشیم.
ندا:اره فکر کن،باباتون دیدن داره.
- این که خوبه تازه می تونیم باهاشون فرارم بکنیم
اینو که گفتم انگار ستایش بازم یاد فرار افتاد.
ستایش: خوب حالا مسخره بازی رو کنار بزارین به فکر ما باشین که اخر هفته مسافریم...
ندا:حالا که خوب فکر می کنم می بینم تنها راه چاره شما فراره ،ولی با این دوست پسراتون چه کار کنیم ؟شکست عشقی می خورن بیچاره ها...
من می خواستم یه چیزی بگم که ستایش با دست اشاره کرد که حرف نزنم....اخه از دور یه خدمتکار داشت می یومد طرفمون...
خدمتکار:ببخشید خانوم ...اقا گفتن تشریف بیارین برای صرف شام....
_الان می یاییم شما برید...
خدمتکار:بله خانوم......
وقتی اون خدمتکار ازمون دور شد ...
ندا:الان نمیشه تصمیم گرفت که چه کار کنیم...اگه موافقین فردا تو یه کافی شاپ قرار بزاریم تا فکرامون رو رو هم بزاریم و یه راه چاره برا شما پیدا کنیم..
ستایش:اره من موافقم...
_منم موافقم....تا اون موقع فکر کنیم که چطوری میشه فرار کرد....حالا پاشین بریم شام...
هر سه با هم رفتیم به داخل عمار ت، اونجا از هم جدا شدیم...ندا رفت پیش پدرش...من و ستایش هم داشتیم می رفتیم طرف میز شام که بابا رو کنار خودمون دیدیم
ستایش حتی به بابا نگاه هم نکرد و به راهش ادامه داد منم خیلی از دست بابا ناراحت بودم که به ستایش سیلی زد دنبال ستایش رفتم.
یه گوشه نشستیم...خاتون اومد پیش مون و گفت:هیچ معلوم هست کجایین....مثلا این مهمونی به مناسبت شما برگزار شده...
تا خواستم یه چیزی بگم خاتون گفت:نمی خواد چیزی بگید...فقط امشب رو ابرو داری کنید
ستایش: مطمئن باشید اگه تا الان هم اینجا موندم به خاطر ابرو داری بوده.
خاتون یه نگاه خیلی بد بهمون کرد و رفت سمت میز شام...ما هم بلند شدیم رفتیم طرفش...
شام مثل همیشه مفصل بود...ولی نه من نه ستایش میلی به غذا نداشتیم،فقط برای ابرو داری یه کم سالاد کشیدیم و با ستایش رفتیم یه گوشه نشستیم ...نگاهم به ندا افتاد که داره با اشتها غذاشو می خوره.
-ستایش ببین ندا چه اشتهایی داره.
ستایش:اره انگار نه انگار یک ساعت پیش داشت مثه ابر بهار اشک میریخت.
مهمونی تا یک شب ادامه داشت و ما تمام مدت سر جامون نشسته بودیم و هر کدوم تو فکر بودیم که ببینیم چطوری میشه ایندفعه از زیر نقشه ی خاتون قصر در بریم.
همه مهمونا عزم رفتن کردن...یکی یکیشون با بابا خداحافظی می کردن و به ما هم تبریک می گفتن و این که موفق باشیم...ندا هم با ما خداحافظی کرد
موقع خداحافظی با یه لحنه شوخ بهش گفتم:ندا سیر شدی؟اگه نشدی یه کم غذا بدم ببری؟
ندا منظورمو متوجه شد و با خنده گفت:باور کنین دارم می ترکم،اخه می دونین من وقتی تو فکرم و یا خیلی شادم همش گشنم میشه و یه ریز می خورم حالا هر چی باشه می خورم.
الانم هم تو فکر بودم هم خوشحال.
ستایش:چرا خوشحال؟
ندا:اخه امشب یه بلایی سر بابام آوردم که حسابی شاده شادم
-چه بلایی؟
ندا:شما اصلا از خودتون نپرسیدین من چرا مثله دختر دبیرستانیا لباس پوشیدم؟
یه نگاه به لباساش کردم ... وای این چرا این شکلیه...چرا اینجوری اومده؟
ستایش:فکر کنم خواستگارت امشب تو مهمونی بود مگه نه؟
ندا:افرین ستایش زدی تو خال.
-بابا دمت گرم چه دل و جراتی داری تو.
ندا:هنوز مونده تا دل و جرات منو ببینی.
همون موقع بابای ندا صداش کرد و ندا هم خداحافظی کرد و رفت
وقتی همه رفتن ما هم با خاتون خداحافظی کردیم و با بابا راهی خونه شدیم...تو ماشین همه ساکت بودیم و به یه چیزی فکر میکردیم...من و ستایش به فرار مون فکر می کردیم ...بابا هم شاید به اون خانومه یا شایدم فکر می کرد که چه خوب تونسته دست ما رو بزاره تو پوست گردو....ولی کور خونده ما به همین راحتی دم به تله نمی دیم...
رسیدیم خونه بدون اینکه با بابا حرف بزنیم رفتیم تو اتاقامون و با هزار فکر و خیال خوابیدیم.
ندا
شماره موبایلم رو دادم به ستایش و ازشون خداحافظی کردم
بابا با اخم بیرون از عمارت با بهزاد ایستاده بود و منتظر من بود،فکر کرده من بلد نیستم اخم کنم، منم مثلا دختر خودشم، رفتم جلو و با اخم به بابا گفتم: من حاظرم بریم.
بهزاد نیمچه لبخندی زد و گفت: ندا جان میشه چند لحظه باهات صحبت کنم
تا اومدم بزنم تو برجکش بابا گفت: من کنار ماشین منتظرتم.
به حد انفجار از این کار بابا عصبانی شدم.
بهزاد: می دونستی امشب خیلی خوشکل شدی؟
_من همیشه خوشکلم.
بهزاد: اره ولی همیشه مثل عروسک نیستی!!!
منظورش به لباس بچه گونه ای بود که پوشیده بودم،بهزاد ادم دنیا دیده ایه(حالا میگم دنیا دیده فکر نکنین پیره ها، نه، اتفاقا فوق العاده خوشتیپ و جذابه)خوب میدونه چطوری حرف بزنه و خوب میدونه باید چی کار کنه که من جلوش نطقم کور بشه،و این درست چیزی بود که من ازش متنفر بودم، دوست نداشتم جلوی یه مرد کم بیارم و این تفاوت سنی باعث میشد که اون منو تو چنگ خودش داشته باشه.
بهزاد: خوب این خانوم زیبا امشب بهش خوش گذشت؟
حالا دیگه شدم خانوم!!!!!!!!!!
_ اره چه جورم، مگه میشه شما تو مهمونی باشی و به من خوش نگذره.
متوجه طعنه ام شد ولی با سیاست تر از این حرفا بود که چیزی بهم بگه.
بهزاد: خوشحالم که بهت خوش گذشته...کمی مکث کرد و با یه لبخند دختر کش گفت:ندا جان مادرم هفته ی دیگه از پاریس برمی گرده، خیلی دلش برات تنگ شده، میام دنبالت که با هم بریم دنبالش.
وای ...پرو واقعا برا یه ثانیش بود ،باید حالش رو جا بیارم.
_ ببخشید اقا بهزاد ولی من هفته ی دیگه تولد سروش داداش یکی از دوستامه و دوستم ازم خواسته کمکش کنم داداشش رو سورپرایز کنیم برا همین کل هفته وقتم پره.
عمدا گفتم سروش داداش دوستم چون می دونم اسم سروش رو شنیده.
یه لحظه حس کردم سرخ شد و داره دود از سرش بلند میشه،نه بابا غیرتی هم هست، یه قدم بهم نزدیک شد و من یه قدم رفتم عقب،اصلا ازش نمی ترسیدم،مگه کی بود،از بابامم نمی ترسم چه برسه به این پیر پسر...
با عصبانیت تو چشام نگاه کرد و گفت: فکر کردی من احمقم؟ فکر کردی نمی دونم سروش کیه؟نه جونم سایز شورت سروش جونتم می دونم چنده؟
چرا انقدر احمقی ندا؟هنوز نفهمیدی چرا بهت نزدیک شده؟ نفهمیدی اون دوست نداره؟
دیگه داشت زیادی حرف می زد، اگه می تونستم داد می زدم و می گفتم خفه شه ولی حیف که دور برمون پر ادم بود برا همین اروم ولی با عصبانیت بهش گفتم: اقای بهزاد کیانی یک بار دیگه به من و به عشق من توهین کنید بلایی به روزتون میارم که مرغای زمین و آسمون براتون خون گریه کنن.
بعد از کنارش گذشتم که دستم رو گرفت وبا یه صدای اروم کنار گوشم گفت: بلاخره به دستت میارم نه به زور، کاری می کنم عاشقم بشی.
دستش رو محکم پس زدم و همه ی نفرتم رو تو چشمام ریختم وهمینطور که بهش نگاه کردم عقب عقب رفتم.
با سرعت خودم رو به ماشین رسوندم و عقب نشستم، بابا هم کنارم بود و چشماشو بسته بود، معلوم بود عصبانیه چون تند تند نفس می کشید.
تر جیح دادم منم چشام رو ببندم و تا خونه صبر کنم ببینم چه آشی برا خودم پختم!!!
وقتی رسیدیم بی سرو صدا پیاده شدیم تا توی سالن ورودی بینمون سکوت بود، یه هو بابا مثه یه کوه اتشفشان فوران کرد:به هدفت رسیدی؟ می خواستی چی رو ثابت کنی؟که بچه ای؟ که نمی فهمی؟ فکر می کنی با این کارات می تونی بهزاد رو از سرت باز کنی؟ خوب فکر کن بهزاد رفت کنار!!!
اینارو همچین با داد و بیداد می گفت که همه ی مستخدما دورمون جمع شده بودن،معلوم بود خیلی عصبانیه، می دونستم که اینطور مواقع باید مثله گربه ی شرک اروم و سر به زیر بایستم و هیچی نگم.
بابا یه نفس عمیق کشید و به دور برش نگاه کرد و با صدایی که گوش فلک رو کر می کرد رو به مستخما گفت: شما ها اینجا چه غلطی می کنین؟
قبل از اینکه کلمه غلط از زبونش بیاد بیرون همه رفتن.
دوباره رو کرد به من و گفت: فرض کن بهزاد رفت کنار، تا کی می خوای به این بازیت ادامه بدی؟ سه تا خواستگار خوب رو پروندی، بهزادم که پای همه چیزت وایساده رو می خوای بپرونی؟
سرم رو بالا کردم که بگم من قصد ازدواج ندارم که بابا بازم داد زد: اسم اون جونورو بیاری خودم ایندفعه رگتو می زنم.
منظورش سروش بود،سرم رو انداختم پایین تا اشک جمع شده تو چشممو نبینه.
بابا بازم دادو بیداد می کرد ولی دیگه برام مهم نبود،سرم داشت می ترکید، من تا کی باید زجر بکشم خدایا،تو فکر بودم که بابا داد زد: برو تو اتاقت،امشب به اندازه کافی دیوونم کردی.
پشتم رو کردم بهش که برم که اروم یه چیزی گفت که من شنیدم: روز به روز بیشتر شبیهش میشه،مگه من مرده باشم بزارم مثله مادرت بزاری و بری.
سریع از پله ها بالا رفتم و رفتم تو اتاقم، در حمام رو هل دادم و با لباس رفتم تو وان و شیر آبم تا اخر باز کردم.
نمی دونم چند ساعت تو وان اشک ریختم و زار زدم، ولی بلاخره رضایت دادم و اومدم بیرون، حولمو پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم،به گوشیم نگاه کردم، هیچی نداشتم،نه اس ام اس نه میس کال،دو سه ماهی می شد که دیگه سروش شبا برام اس ام اس نمی داد که با یادش خوابم ببره.
چشمامو دوختم به عکس مامانم و با فکر به زیباترین فرشته ی رو زمین خوابم برد.