رمان پرنسس های فراری قسمت 3
دختره با صدای بلند با موبایلش حرف می زد و اشک می ریخت.
می دونستم که گوش دادن به حرفاش درست نیست ولی یه حرفایی می زد که اگرم می خواستم نمی تونستم گوش نکنم.
انگار داشت حرفای دل خودم رو می زد،حرفایی که هر وقت به فرناز می گفتم می گفت خوشی زده زیر دلت،اره واقعا زده زیره دلم،کاش یکی درمونه این زیره دل زدنو بهم می گفت
دختره هر لحظه هق هقش بیشتر می شد سها با ارنج زد به پهلومو گفت: این که از ما هم بیچاره تره،مامان داره ولی نمی زارن ببینتش.
-هیس می شنوه.
سها: بیا بریم پیشش خیلی حالش خرابه.
-نه شاید ناراحت بشه بفهمه حرفاشو شنیدیم
سها:نه بابا بیا بریم ببینم.
دست منو گرفت و کشوندم طرف ورودی الاچیق،انقدر سریع حرکت کرد و رفت که دم در الاچیق من پام گیرکرد تو دامن لباسم وبا سر رفتم تو کمرش اونم تعادلش رو از دست دادو خورد زمین،منم افتادم روش،چند لحظه تو همون حالت بودیم و هیچی نمی گفتیم که یهو دیدم دختره زد زیر خنده حالا نخند کی بخند،منم همون طور که روی سها بودم با دهن باز بهش نگاه می کردم
سها یه تکونی به خودش داد وبا حرص گفت: جمع کن خودتو،نمی تونی درست راه بری،زدی بچمو ناقص کردی حالا جواب بابا شو چی بدم.......
اینا رو می گفت و خودشو از زیر دست و پای من جمع می کرد.
دختره هم که حرفای سها رو شنید خندش قطع شد.
منم بلند شدمو خودمو تکوندم.
دختره یه نگاه به سها کردوبا تعجب به سها گفت: تو حامله ای؟
منو سها یه نگاه به هم کردیم و زدیم زیر خنده ،حالا نوبت ما بود که بخندیم.
دختره اخماشو کرد تو همو بهمون یه نگاه بد کرد.
منم دیدم هوا پسه خندمو جمع کردم و به سها هم اشاره کردم نخنده.
دختره دست بغل زدوبا یه حالتی که مثلا عصبانیه گفت:شما به حرفای من گوش می کردین؟
سها منو منی کرد و گفت: ما.....ما......
دیدم اگه حرف نزنم ماما کردنش تا صبح طول میکشه گفتم: ببخشید خانومی ما داشتیم از اینجا رد می شدیم دیدیم داری گریه می کنی، گفتیم بیام پیشت که اروم بشی.
نگاهش اروم تر شد و رفت نشست روی یه صندلی که شبیهه یه کنده چوب بود.
دختره: ممنون ولی بهتره برید به گودبای پارتیتون برسید خانوما!
اینو که گفت انگار غم عالم ریخت رو دلم.
به سها نگاه کردم که دیدم اونم غم نشست تو چشاش.
دست گذاشتم رو صورتم ،صحنه ی سیلی خوردنم اومد جلو چشم،سیلی ای که اولین بار تجربش کرده بودم،اونم از کی از بابا،حالا دیگه مطمئن شدم ما براش هیچ ارزشی نداریم
سها راست میگه داره مارو دک میکنه که ...
اخه ما مگه چی کارش داریم، خوب بره ازدواج کنه،ما که بزرگ شدیم و می تونیم تنها زندگی کنیم،خوب تو همین ایران تنها زندگی می کنیم چرا باید بریم تو غربت...
یهو دختره رشته افکارمو پاره کرد
دختره: من حرف بدی زدم؟
به سها نگاه کردم که فهمیدم اونم تو فکر رفته بوده.
سها: نه عزیزم حرف بدی نزدی ولی ما اومدیم بیرون که ارامش داشته باشیم.
اینو گفت و رفت رویه یکی دیگه از صندلیا نشست.
منم رفتم روبروی دختره نشستم و گفتم: اسمت چیه ؟
یه نگاه به من و یه نگاه به سها کردو گفت: ندا
-منم ستایشم،اینم خواهرم سها.
سها:خوشبختم!
ندا:به همچنین!
-انگار خیلی دلت پره ندا جون.
ندا اهی کشیدو گفت: نه ستایش جان پرنه دیگه سر ریز شده ...
دستشو اورد جلو بینیشو گفت:به اینجام رسیده!
سها:تا اینجا که خوبه...
سها هم همونطور دستشو تا پیشونیش گرفت و گفت: ما به اینجامون رسیده.
ندا: شما دیگه چرا؟
تا اومدم حرف بزنم ندا گفت: آها می دونم حتما نمی خواین برین خارج و این مهمونی یه سورپرایز آبدار بوده براتون ،هان...؟
فکر کنم چشای منو سها گرد شد که خودش گفت: وقتی باباتون اون حرفا رو زد من تو نخ شما بودم دیدم چقدر جا خوردین
وای این دیگه کی بود چقدر تیزه،ما خیلی سعی کردیم عادی باشیم ولی این دختره سریع موضوع رو گرفته...
سها
_واقعا این قدر ضایع بود که فهمیدی!
ندا:خوب اخه وقتی باباتون گفت خیلی تعجب کردین،حالا چرا دوست ندارین برین خارج؟
من و ستایش بهم نگاه کردیم.
ستایش:خوب...
نذاشتم حرف بزنه وگفتم؛
_خوب...چون می خواییم همین جا تو وطن خودمون بمونیم. ستایش بهم با تعجب نگاه کرد...که از چشم ندا دور نموند.
ندا:اهان...اگه این طوره، شما که نمی خوایین تا اخر عمرتون اونجا باشین، میرین درس میخونین، بعدش بر می گردین.
یه پوزخند زدم .
_درس...اره درس...خوب اینجا هم می تونیم بخونیم، مگه فقط اونا (خارج)دانشگاه دارن؟
ستایش می خواست چیزی بگه که یه چشم غره بهش رفتم، نمی دونم ستایش چطوری می تونه به ندا اعتماد کنه، اگه بهش بگیم و یه جوری این حرفا به بابا برسه چی،تیکه بزرگمون گوشمونه!
تو همین فکرا بودم که ندا گفت:انگار سها خانوم به من اعتماد ندارن.
ستایش:نه...نه...این طوری نیست ندا، سها خیلی محافظه کاره،البته باید بهمون حق بدی...
باز حرفش رو نیمه تموم گذاشتم و گفتم
_اره اصلا از کجا معلوم حرفایی که بهت می زنیم رو به بابات نگی، بابات رو نمی شناسم ولی می دونم هرکس دورو بره بابام هست یه جورایی برا بابا کار می کنه.
ندا عصبانی شد...از جاش بلند شد و گفت
ندا: یعنی چی سها...تو چه فکری در مورد من می کنی؟من اگه با کسی دست آشنایی یا رفاقت دادم تا اخرش باهاشم، اگه نمی خواین چیزی بگین نگین ولی لطفا توهین نکنین، من حرف خودمم برا بابام نمی گم چه برسه به حرفای شما.
ستایش یه نگاه شماتت بار بهم کرد و به ندا گفت: ندا جان سها منظوری نداره،بهش حق بده دورو بره ما پره از ادمایی که می خوان خودشون رو به بابا نزدیک کنن چه مرد چه زن،چه دختر چه پسر،ما تو خونه ی خودمون هم ازاد نیستیم که راحت حرفای دلمون رو به کسی بگیم چه برسه به...
دوباره یه چشم غره به من رفت که من سرمو انداختم پایین.
ندا: باور کنید درکتون می کنم،منم شرایطم بهتر از شما نیست،اگه می بینید عصبانی شدم برا اینه که گفتید به بابام میگم،من زود با ادما صمیمی میشم مخصوصا اگه دختر باشه،فکر کردم با شما هم الان دیگه دوست صمیمی هستم و می تونیم به هم اعتماد کنیم...
_پس تو هم شرایطت مثل ماست،نکنه تو هم می خوان بفرستن خارج؟
ندا: شرایطم مثل شما هست ولی من می خوام برم خارج و نمی زارن.
منو ستایش بهم نگاه کردیم وبا هم گفتیم:یعنی چی؟
ندا:اول شما بگین چرا نمی خواین بریم تا منم جریان رو مفصل براتون بگم،اخه درد من یکی دوتا که نیست
اینو که می گفت به گوشیش که تو دستش بود اشاره کرد...
-نمی دونم چرا ولی احساس کردم برای یه بار تو زندگی به کسی جز ستایش اعتماد دارم،شاید اون چشمای قرمزش بهم می گفت که اونم دلش از خیلیا گرفته....
به ستایش نگاه کردم یه لبخند بهم زد ، فهمیدم اونم با من موافقه.
-بابا می خواد ما رو بفرسته خارج که با یه زن ازدواج کنه یه زنه پولدار مثله خودش، می دونیم که تازگیا باهم شریک شدن، اینا هم همش نقشه خاتونه.
ندا:خوب ازدواج کنه؛ مگه شما مخالف ازدواجشون هستید؟
ستایش:یه چیزی میگی ندا، اگرم مخالفم بودیم اهمیت نداشت.
ندا : خوب چرا به باباتون نمیگین که موافقین؟
- فکر می کنی نگفتیم؟ ما از چند سال پیش به بابا گفتیم که برامون فرقی نمی کنه که ازدواج کنه یا نکه، حتی با خانومایی هم که خاتون به بابا معرفی می کرد حرف می زدیم و می گفتیم که از نظر ما مشکلی نداره با بابامون ازدواج کنن.
ندا: خوب پس مشکل چیزه دیگه ایه، باباتون به دلیل ازدواجش نیست که می خواد بفرستدتون.
ستایش: چرا ندا به همین دلیله، یه بار که بابا با خاتون حرف می زد شنیدیم که گفت: اگه می خوای با کیانی ها وصلت کنی بچه ها باید برن.
- می بینی چه گیری کردیم ترو خدا؟ دارن مثله یه اشغال باهامون رفتار می کنن.
ندا: چی بگم والا...ولی می دونم که شما نباید کوتاه بیاین باید هر کاری بکنین که نرین و تو ایران بمونین.شما دیگه بزرگ شدین و می تونین رو پای خودتون بایستین.
ستایش : اینا رو ولش کن، این قصه سر دراز دارد، تو بگو چرا اینجا مثه ابر بهار گریه می کردی؟
ندا
ندا-به قول خودت این قصه سر دراز دارد
سها-بگو خب ما می شنویم
مثله همیشه که یاد اون روزا می افتم یه اه کشیدم و شروع کردم، خیلی نیاز داشتم با یکی درد و دل کنم، حالا که دو نفر پیدا شدن که حرفامو می فهمن منم می تونم یه کم خودمو خالی کنم.
- بچه که بودم از این دنیا فقط یه مامان داشتم یه مامان خوب یه مامان مهربون یه مامانی که شبا واسه دخترش قصه می گفت یه مامانی که تا دخترشو نمی خوابوند، تا واسش لالایی نمیگفت، خوابش نمی برد، یه مامانی که من همیشه ساعت آخر کلاسمو آرزو می کردم زود تموم شه که زودی بیام خونه بپرم بغلش، بوسش کنم، مامان من یه فرشته بود، یه مامانی که اونم اهل زندگی تجملی نبود.
نمیدونم الان که فکر میکنم میگم شاید من به مامانم رفتم، شاید منم مثل اون از این قوم نبودم، شاید و هزار تا شاید دیگه، ولی حیف که این خوشی فقط چند سال دووم داشت، کم کم بابام شروع کرد به ایراد گرفتن، شروع کرد به مخالفت با مامانم، همون بلایی که داره سر من میاره الان، بابا می خواست ما زندگیمون تجملی باشه، می خواست خونمون رو عوض کنه وبه قول خودش درسطح خونوادش باشه.
مامانم هم مثل بابام بود هم نبود، مثل بابام ، باباش پولدار بود ولی مغرور نبود، با این که اون موقع ها خیلی کوچیک بودم ولی الان می فهمم مامانم چه جواهری بوده.
بابا موقع ازدواجش به مامانم قول داده بود یه زندگی ساده و بدون تجمل برای مامانم درست می کنه ولی بعد زده بود زیرش.بابا می خواست به زندگی قبلش برگرده ولی مامان زندگیشو دوست داشت و همین موضوع هم باعث بحث و دعوا تو خونمون بود.
ستایش: ندا جون اگه اذیت میشی نگو!
سها-ستایش راست میگه.
خیسی صورتمو حس کردم ؛ اشکام آروم آروم رو صورتم می اومد،هیچ کنترلی روشون نداشتم،ولی باید می گفتم ،می گفتم تا شاید یه کم اروم بشم.
-نه من خوبم .....
ادامه دادم
-من اون موقع ها یه دوست داشتم ...اسمش مریم بود ..کلاس سوم بودم، از اون سال همیشه مامانم وقتی میرفتم مدرسه به جای یه کیسه دوتا کیسه بهم خوراکی پر می داد، میدونی وقتی میگم خوراکی یعنی همه چی، میگفت یکی مال خودت اون یکی رو می دی به مریم، بعدا فهمیدم وضع مریم اینا خوب نیوده ..باباش معتاد بوده، اون یه سال مامانم در حق اونم مادری کرد، اینا رو گفتم تا بدونی من زیر دست چه مادری بزرگ شدم.
ده سالم بود که بابام ایراد گرفتناش و بدخلقیاش بیشتر شد، همش ایراد می گرفت، همش دعوا می کردن، البته مامانم تموم سعیش این بود که من هیچی نفهمم، اما من اون موقع یه دختر ده ساله بودم و خیلی چیزا رو می فهمیدم.
دوباره یاد اون روزا اتیشم زد،یاد دادو بیدادای بابا،یاد گریه های مامان،یاد سیلی که بابا به مامان زد و من فقط صداشو شنیدم و ...
شدت گریم بیشتر شد ، ستایش یه لیوان اب بهم داد و وقتی خوردم ارومتر شدم و ادامه دادم.
بالاخره بابام مامانمو فراری داد، فرشته ی منو فراری داد، مامانم طلاق گرفت و بابا حضانت منو به عهده گرفت،مامانم اون موقع خیلی حالش بد بود، خالم برام گفته که به خاطر دوری از من بیماری روانی گرفته بود، بابا هم نمی دونم چی به دادگاه گفته بود که اجازه دیدن منو به مامانم نداده بودن.
داییم مامان رو می بره المان پیش خودش برا درمان، مامانم رفت، رفت اونور دنیا و پناهنده شد، ده ساله ندیدمش، بابام نمیزاره برم، می ترسه دیگه برنگردم.
ستایش: الهی بمیرم.
- خدا نکنه!
- سالی که دانشگاه قبول شدم، بدون اینکه مامانم از قرآن ردم کنه رفتم دانشگاه ،مامانی نداشتم، شاید قسمت من این بود
همون سال عاشق شدم، عاشق سروش، دوستمه ، عشقمه ، همه ی زندگیمه،سروش بهم محبت کرد،محبتی که از پدر ندیده بودم،دو ساله با سروش هستم، به خاطرش یه بار رگمو زدم.
دستمو آوردم بالا و نشونشون دادم.
بابام میخواست شوهرم بده، شوهرم بده که از دستم راحت بشه، همیشه می ترسید فرار کنم، شوهرم بده به بهزادی که 15 سال ازم بزرگ تره، اگه اونشب رگمو نمی زدم الان زن بهزاد بودم
با یاد اوری اونشب اعصابم ریخت بهم...
ستایش: امشبم با دوست پسرت دعوات شد که گریه می کردی؟
-اره امشب سروش مهمونی دعوت داشت اصرار داشت منم برم ولی بابا نگذاشت و گفت حتما باید بیام اینجا.
سها لبخند زد و گفت: پس یه جورایی تقصیر ماست که به مهمونیت نرسیدی؟
- نه بابا، اتفاقا خوشحالم که اومدم و با شما اشنا شدم،اون مهمونیم انقدرا مهم نبود،راستش زیاد از مهمونیایی که سروش میره خوشم نمیاد،همه جور کثافت کاری توش می کنن،خیلی بهش اصرار می کنم که این جور جاها نره ولی میگه ادم تا جوونه باید از زندگیش لذت ببره و همه چیزو امتحان کنه.
ستایش:مگه چه کارایی می کنن؟
- چی بگم والا،همینقدر بگم که اکس کوچکترین سرگرمیشونه...
سها: وای یعنی سروشم اکس می زنه؟
- خیلی کم،بیشتر مشروب می خوره،یکی دوبارم خیلی مست کرده بود که مجبور شدم ببرمش هتل تا حالش جا بیاد.
ستایش: ندا سروش ارزش دوست داشتن تو رو داره؟
با این حرف ستایش رفتم تو فکر،واقعا داره؟
- نمی دونم ستایش جون بعضی وقتا از خودم این سوال رو می پرسم، سروش اولش خیلی مهربون و خوب بود،اصلا اهل مهمونی و اکس و این جور چیزا نبود،همه ی توجهش به من بود،ولی چند ماهه خیلی فرق کرده،قبلا از گل نازکتر بهم نمی گفت و همش قربون صدقه ام می رفت،اما چند وقته همش داریم با هم سر چیزای بی خود دعوا می کنیم.
از وقتی موضوع بهزاد رو فهمیده بدترم شده.
به خدا دیگه نمی دونم چه کار کنم،تو خونه با بابا جنگ اعصاب دارم،بیرونم با سروش،بعضی وقتا فکر می کنم برم و از دست همه راحت شم.
فرار کنم و برم یه جایی که دست هیچ کس بهم نرسه......