رمان پرنسس های فراری قسمت 2
نفسم بالا نمی اومد بابا بهم یه لبخند زد که از صد تا فحش بدتر بود برام
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که حرکت کنم و برم
برم و از اون هوا ازد بشم.فقط صدای بابا تو گوشم بود
-(دخترام می خوان برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برن)
بلاخره خاتون کار خودش رو کرد......بعد از 2سال جنگ و دعوا حالا که دیده نمی تونه مارو با زبون خوش بفرسته اینجوری می خواد مارو دک کنه.....
سها: ستایش چته ،چرا گریه می کنی اجی ؟چیزی نشده که مگه شهره هرته
خوب نمی ریم ترو خدا تو گریه نکن
این چی میگه.....دست کشیدم روی صورتم و دیدم خیسه خیسه.....من کی گریه کردم ...کی اومدم تو باغ ...
به سها نگاه کردم که دیدم بغض کرده و هر لحظه اماده ی باریدنه
بغلش کردم که بغضش شکست .....بغضه شکسته ی منم خورد شد
هر دوتامون می لرزیدیم و اشک میریختیم
سها رو از خودم جدا کردم و اشکاشو پاک کردم و گفتم:گریه نکنم عزیزم مگه ستایش مرده که اینطوری اشک میریزی؟
میون هق هقش گفت:اگه ....اگه.....ماما....مامان..........
از خودم جداش کردم و با داد گفتم
-ها چیه ....چیه....مامان.....اگه مامان زنده بود ....مثلا چی میشد ......فکر می کنی وضعمون بهتر از این بود.....فکر می کنی اونم با بابا و خاتون فرق می کرد،نه جانم اونم یکی بود لنگه همینا........یکی بود از همین ایل و طایفه.....مگه فامیلاشو نمی بینی اون تو.....نمی بینی یکی از یکی بدترن...........نمی بینی چطور تو پول غرق شدن........نمی بینی خودشون رو با چه جواهراتی تزیین کردن ،که بگن ما داریم....ما بیشتر داریم......
اون مثلا خالمون رو نمیبینی که سال به سال نمی بینیمش وقتی هم میبینیم همش از شراکت با بابا حرف می زنه......می خواد اون پسره احمقش رو ببنده به ریش من که صاحاب ثروت افشار بشه
صدام هر لحظه بالاتر می رفت....داد میزدم و اینارو می گفتم......چیزایی که هیچوقت به زبون نیاوردم که مبادا روح مامانم ناراحت بشه ولی تا کی ؟تا کی ساکت باشم.....
سها سرش رو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت،حتی گریه هم نمی کرد،انگار این چیزا حرف دل اونم بود،ولی سها مامان رو یادش نبود،یادش نبود که مامان چه جور لباس می پوشید......چه جور خرید می کرد....چقدر مهمونی می رفت.....مسافراتای مامان با دوستاش رو یادش نیست.....
ولی من خوب یادمه ،خوب یادمه چقدر تو اون خونه ی دراندشت با خدمتکارا تنها بودم....خوب یادمه چقدر دوست داشتم شبا مامان بیاد برام قصه بگه ولی مامانی نبود ..........نبود و تو مهمونی بود....نبود و مسافرت بود......نبود و........ولی وقتی اومد جسدش اومد......جسده تیکه پارش از تو جاده های شمال اومد.....
هنوزم کابوس اون روزا رو میبینم
اون روزایی که مامانم رو گذاشتن تو قبر
مگه چند سالم بود خدا..... یه دختر 5ساله باید توی قبر گذاشتن مادرش رو ببینه؟
سها تو بغلم بود و از سرما می لرزید....به خودم گفتم نباید کم بیارم.....من باید هم خودم سر پا بایستم هم مواظب سها باشم.
سرش رو از تو بغلم بیرون اوردم پیشونیشو بوسیدم و گفتم:من و تو تا اینجا پشت هم بودیم مگه نه؟
سرش رو تکون داد که اره
از این به بعدم پشت همیم هیچکس نمی تونه به ما امر ونهی کنه،حتی بابا،حتی خاتون،تاحالا جلوشون وایسادیم از این به بعدم می ایستیم........مگه نه اجی گلم؟
لباش به خنده باز شد و گفت:اره ستایشم .....فقط تو قول بده دیگه گریه نکنی....خوب....من طاقت هرچی داشته باشم طاقت گریه تورو ندارم
منم خندیدم و گفتم :باشه گلم باشه.
بعدم بلند شدم صاف واستادم و سها هم بلند کردم.
-باید با بابا حرف بزنیم.....همین الان.
سها دستشو مشت کرد و گرفت جلو صورتشو گفت:پس پیش به سوی بابا برای یه دعوای حسابی...........
سها
با ستایش رفتیم تو عمارت...باید با بابا حرف میزدیم...
از دور دیدمش که داره با یه خانوم خوش لباس صحبت می کنه
رفتیم جلوتر که بابا متوجه ما شد وبا دست به خانومه اشاره کرد ساکت باشه
اون خانومه هم برگشت سمتمون
هه......خودش بود،مسبب بدبختیه ما...
خانومه که حتی نمی دونم اسمش چیه یه نگاه پر غرور به ما کرد و به بابا گفت من میرم یه نوشیدنی بخورم
بابا هم سر تکون داد و رو کرد به ما و گفت
بابا:کجا رفتین...مگه نمی بینید مهمون داریم...یعنی چی این کارا...
ستایش:بابا باید باهات حرف بزنیم...
بابا:الان....نمیشه بزارید برای بعد...
_نه بابا....همین الان...
بابا:باشه برید بالا الان می یام...
باستایش از پله های مارپیچی گوشه سالن بالا رفتیم ....با خودم گفتم خدا کنه خاتون نیاد...این طوری راحت تر بودیم...
چند دقیقه منتظر شدیم ،ستایش یه ریز قدم رو میرفت و زیر لب با خودش حرف می زد
بابا با خاتون اومدن بالا...با خودم گفتم چه قدرزود ارزوم براورده شد...
بابا:چیه...چطونه شما...
ستایش:یعنی شما نمی دونید چمونه؟باور کنیم بابا...
خاتون:شما همیشه یه چیزیتون هست...این که بار اولتون نیست
_ما نمیریم خارج...همین جا می مونیم...
بابا:تو غلط می کنی...از کی خود سر شدی...
ستایش: بابا سها راست میگه ما نمیریم...شما اصلا با ما مشورت نکردین...میدونستین که راضی نمیشیم خواستین ما رو تو عمل انجام شده قرار بدین...
خاتون:بازم این بحث همیشگی.....شماها بچه این نمی فهمین این چیزا به صلاحه خودتونه......
بعد هم رو به بابا کرد و گفت:دیگه نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم خودت حلش کن،بهشون بفهمون باید تا یک هفته ی دیگه اماده باشن....
من برم به مهمونا برسم...شما هم زود تمومش کنید بیایید...
یه اخم کرد وبه پسرش نگاه کرد ورفت........
من و ستایش که هنوز از شوک گودبای پارتیمون در نیومده بودیم یه شک بزرگترم بهمون وارد شد
-یه هفته.......
بابا: همین که شنیدید ،دیگه رو حرفم حرف نزنین...بریم...
ستایش:هه.....رو حرف شما یا رو حرف خاتون؟
بابا پشتشو کرده بود به ما و چیزی نگفت
_بابا اصلا ما برات مهم هستیم،اصلا تو ما رو می بینی،بابا فکر کردی نمی دونیم چرا می خوایی ما رو بفرستی خارج...
اینو که گفتم یهو برگشت و گفت:
بابا: منظورت چیه....
_منظورم همون خانومه زیبا و متشخصی بودن که داشتین گل می گفتین و گل می شنیدین...باید یه طوری ما رو دک کنین...پس چه بهتر که بریم خارج...اون خانومه هم با شما ازدواج می کنه...هم شما به خواستتون میرسید...هم خاتون عروس دار میشه...مگه نه..........
بابا= خفه شو سها...اینا چیه میگی...
ستایش:مگه دروغ میگه ...اگه این طوری نیست پس چیه...ما که داریم زندگیمون رو می کنیم چرا گیر دادین که بریم...هان...جای کیو تو ایران تنگ کردیم که باید بریم تو یه کشور دیگه که هیچ کسیو نداشته باشیم..........هر چند اینجا هم در عمل هیچ کسیو نداریم.......
یهو دیدم بابا برگشت و یه سیلی زد به ستایش
من یه جیغ کشیدم و فقط تونستم بگم بابا...........
به ستایش نگاه کردم چشاش پر اشک بود ولی نمی گذاشت اشکاش بریزه فقط زل زده بود به بابا و دستش رو صورتش بود
حال منم که غیر قابل وصف بود بابا هرچه قدرم بد بود دست رومون بلند نمی کرد ولی حالا .........
بابا هم فقط به ستایش نگاه می کرد
یه قدم برداشت به طرفش و گفت:ستایش بابا........
ستایش سریع رفت عقب و کف دستش رو به طرف بابا گرفت
بابا خیلی ناراحت و پشیمون به نظر میرسید
دیگه نایستاد و رفت پایین
رفتم طرف ستایش
هنوزم هردومون تو بهت بودیم ولی نگاه ستایش خیلی سرد بود
_ستایش......
نذاشت حرف بزنم و گفت:فقط بریم بیرون.
از در پشتی ساختمون رفتیم بیرون که کسی حال خرابمون رو نبینه
اخه همه فکر می کنن ما خوشبخت ترین دخترای دنیا هستیم
هه...................خوشبخت........
دست ستایش رو گرفتم و رفتیم سمت الاچیقای باغ ........
هرچه نزدیکتر میشدیم صدای دادو بیداد یه دختره می اومد
دیگه تقریبا رسیدیم.......دیدم یه دختره نشسته و موبایل دستشه و با گریه یه چیزایی میگه،انگار دعوا داره دادو بیدادم میکنه،پشت به ما بود و ما رو نمیدید
اروم به ستایش گفتم
_این دیگه کدوم بدبختیه؟
ستایش:یه بدبخت عین ما.........
_یا شایدم بدبخت تر
از سالن که اومدم بیرون رفتم به سمت حیاط
بابا جونم حیاط ، اصلا حیاط نبود که باغی بود واسه خودش ، دویدم سمت یکی از آلاچیقاش و روی صندلیش نشستم و سریع دکمه ی سبزو فشار دادم صدای سروش از اونور خط میومد
-گوشیتو چرا جواب نمیدی؟
-ببخشید پس بنده الان دارم چه غلطی می کنم
-الان کجایی
-بازجوییه؟تو باغ عمارت افشار ، آلاچیق سوم ، تـــــــــ
-مسخره بازی درنیار
-مسخره بازی چیه سروش ، این سوالا چیه میپرسی؟
-پاشو بیا اینجا
-چی ؟چی می گی تو واسه خودت ؟
-میگم پاشو بیا اینجا
-زده به سرت گفتم که نمی تونم بیام
-اونجا چه غلطی می کنی بیا اینجا همونو بکن
-سروش ادب داشته باش ، با تو نمیشه حرف زد ، بعدا حرف می زنیم
-قطع نکنیا ندا
-دوباره حرفتو بزن ، البته بدون بی احترامی
-توقع زیادیه که می خوام با دوست دخترم تو مهمونی باشم
-ببین حرف حساب حالیت میشه میگم نمی تونم بیام تو فکر کردی من خوشم میاد تو این قصر بمونم و با آدمهای خشک و سردشون سلام علیک کنم و بشینم با پیرمردا حرف بزنم و به زنایی که جواهراشونو به هم نشون می دن و با نگاهشون فقط سبکی و سنگینی جواهرات بقیه رو وزن می کنن نگا کنم.
با دخترایی که برای پسرای پولدارعشوه خرکی میان حرف بزنم ..
هههه....نه جونم منم از این زندگی لعنتی خسته شدم، از این که مثل میمون بابام برام تصمیم بگیره خسته شدم ،از اینکه مثل عروسک خیمه شب بازی فقط ادای آدمای خوشبخت رو در بیارم خسته شدم، از این که با شوخی و مسخره بازی خودمو گول بزنم و بگم همه اینجورین خسته شدم ،از این که انقدر تراول ریخته تو کیفم ولی یکم آرامش ندارم خسته شدم ،از اینکه همش بابام برام تصمیم بگیره و من فقط اجراشون کنم خسته شدم؛ از اینکه ده ساله جرئت ندارم برم مامانمو ببینم خسته شدم میفهمی یعنی چی؟ده سال مامانتو نبینی میفهمی یعنی چی؟از اینکه نمی تونم با عشقم ازدواج کنم خسته شدم،از اینکه بابام میخواد شوهرم بده به یه پولدار عوضی خسته شدم ...................
میدونی تاوانش چی بود؟هیچوقت بهت نگفتم اما الان می خوام بگم تاوان اون شبی که بابام منو نامزد بهزاد معرفی کرد قاچ خوردن رگ دستم بود همون یه هفته ای که خبری ازم نبود و گم گور شده بودم و تو فکر کرده بودی من رفتم خوشگذرونی...نه ...من سه شب تو بیمارستان کوفتی بستری بودم و رگم از سه جا آسیب دیده بود بعدشم جراحی پلاستیک که آبروی بابام واسه خودکشی دخترش نره ...
بعد تو چی کار کردی .یادته چقدر التماست میکردم که به خدا من با بهزاد نبودم به خدا بهزاد نامزدم نیست ...یادته چقد التماست کردم که باورت شد .....یادته یا بازم بگم ...بازم بگم برات لعنتی.............
دیگه هق هقم به اوج رسیده بود هیچ تلاشی نکردم که اشکامو متوقف کنم فقط گوشه ی آلاچیق داشتم زار می زدم که با صدایی برگشتم