مقدمه:

خسته ام
خسته از اجبار
خسته از لبخند اجباری
از حرفهای تکراری
از عادت های اجباری
از روزهای تکراری
از قانون های اجباری
از باید ها و نباید ها
تا کدامین نقطه باید به اجبار و تکرار زندگی کرد
تا کدامین کلام باید به اجبار دهان را بسته نگه داشت
تا کدامین صدا باید سکوت کرد
تا کدامین نگاه باید چشم بست
تا کی سخن باید نگفت...........
چه کسی تعیین می کند تا کجا؟تا کی ؟
او یا ما.......
یا من..........
من....من....من....
من تعیین می کنم
من می خواهم حرف بزنم
من می خواهم لبخند بزنم
من می خواهم فریاد بزنم
من می خواهم زندگی کنم
بله می خواهم زندگی کنم
نه به اجبار
نه به تکرار
به قانون طبیعت
به قانون زندگی
به قانون غریزه
به قانون خودم زندگی کنم
زندگی می کنم و زندگی کردن را یاد می دهم
به همه ی آنهایی که خواستند زندگی اجباری را به من بیاموزند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ستایش

من گفتم لباسم ابی روشن باشه نه سرمه ای.....
گفتم ساده باشه .نه انقدر عجق و جق
گفتم حریر باشه نه این ساتن مسخره با این سنگای مسخره ترش
خیاطه بروبرو منو نگاه کرد و یه لبخند بهم زد که از صد تا فحش بدتر بود و گفت:خانم این رنگ و این مدل مناسب شخصیت شماست
دوست داشتم لباسو در بیارم بکوبم تو سرش.........ولی می دونستم دیگه کار از کار گذشته و اگرم وقت داشتم هیچ کاری نمی تونستم بکنم چون خاتون امر می کنه تو همچین مهمونی ما باید چی بپوشیم چی نپوشیم چی بگیم چی نگیم،چی بخوریم چی نخوریم..............اه همش خاتون کی میمیره از دستش راحت شیم
فکر کنم فکرامو بلند گفتم چون دیدم سها ریسه رفته از خنده...
-ها چیه چرا نیشت رو باز کردی...
سها: اگه قیافه ی خودتو ببینی تو هم نیشت باز میشه به جون خودم نیاز به رژ گونه نداری لپات همچین از عصبانیت سرخ شده که نگو....
-خیلی خوب پاشو ببینم
با کلی ناز و عشوه از رو صندلی مخصوص ارایش بلند شد
-ده زود باش پاشو دیگه چقدر لفتش میدی
سها:مگه نمیبینی با این لباس به این سنگینی نمیشه تندتر از این بلند شد......عینه زره میمونه لامصب...
سارا خانوم خیاط خاتون کم کم داشت عصبانی میشد که بهش با دست علامت دادم بره
نشستم رو صندلی ارایش تا ازیتا خانوم خواست شروع کنه یه جیغه بنفش کشیدم که فکر کنم مستقیم باید بره دکتر گوش و حلق و بینی.........
ازیتا:چی شد خانوم مار نیشتون زد......جاییتون درد میکنه...
از قیافش نزدیک بود خندم بگیره که دوباره یه جیغه قرمز کشیدم و گفتم دست به من بزنی نزدیا ،هنوز یادم نرفته اون دفعه تو عروسیه نوه خواهر خاتون چه بلایی سرم اوردی شده بودم مثله جن بوداده...
تا اینو گفتم سها پقی زد زیره خنده حالا بخند کی نخند...
یه چشم غره بهش رفتم که حساب کار اومد دستش و کم کم اروم شد
ازیتا هم یه پشت چشم نازک کردو گفت:ستایش خانوم اون دفعه جدیدترین میکاپ رو روتون انجام دادم
تو دلم گفتم اره جون عمت.......... جدیدترین مدل قهوه ای کردن من بود....
با دست به اونم اشاره کردم که بره که اخماش رفت تو هم و گفت :خاتون....
نذاشتم ادامه بده گفتم:خودم جوابشو میدم....
اینو که گفتم اونم شرش کم شد
اه حالم دیگه از این زندگی به هم می خوره......تو هر کاری اسم خاتون هست ،اب می خوریم خاتون باید نظر بده که تو چه لیوانی اب بخوریم که یه وقت شان و منزلت خونوادگیمون پایین نیاد
چرا منو سها نباید مثل بقیه دخترا زندگی کنیم؟چرا ما نمی تونیم خودمون تصمیم بگیریم که چی بپوشیم چی نپوشیم؟چرا ما نمی تونیم به خواست خودمون یه مهمونی بریم؟تا کی باید سایه ی خاتون رو زندگی من و سها باشه؟ خدایا تا کی.............................
تو همین فکرا بودم که سها دست گذاشت رو شونمو گفت:بسه با این که تو اینجا بشینیو فکر کنی هیچی حل نمیشه،زود ارایشتو بکن که این دفعه بهونه دستش ندیم.......
یه لبخند بهش زدم و مشغول شدم
چقدر خوبه که سها منو خوب درک میکنه ....چقدر خوبه که با اینکه دوسال ازم کوچکتره ولی من نفس بکشم می فهمه من چمه و یجوری ارومم می کنه.......چقدر خوبه که من اگه از پدر و مادر بزرگ شانس نداشتم ولی یه خواهر دسته گل مثل سها دارم.......راست میگه با فکر کردن هیچی حل نمیشه باید یه فکر اساسی بکنیم ،فکر نه باید یه کار اساسی بکنیم....
شاید دوستم فرناز راست میگه که فقط شوهر کردن چاره ی کارمه ......ولی اگه شوهر کردمو شوهره هم یکی شد بدتر از بابا و خاتون چی .....اگه خواست اقا بالا سر بشه برام چی.....نه نه این یکی رو نمی تونم تحمل کنم ......من شوهر ن.....می.... ک...... نم....
حالا همچین میگم شوهر انگار همین الان خواستگارا پشت در اتاقن.......با خودمم درگیرما.....
فکرام که تموم شد ارایشمم تموم شد.
به خودم تو اینه نگاه کردم ،یه ارایش ملیح......بدم می اومد خودم رو بکنم عینه بوم نقاشی....
به سها نگاه کردم که داشت نا خونش رو لاک میزد
منم گردن بند برلیانمم رو انداختم گردنم که خاتون خیلی باهاش مشکل داشت اخه خیلی ظریفه و خاتون هم عاشق جواهراتیه که به چشم بیان.......به من چه......

کارامون که تموم شد رفتیم پایین..........بابا یه کت و شلوار خیلی شیک پوشیده بود که نمیدونم این یکیو از کدوم سفرش خریده بود............کلن عاشق کت و شلوار بود
وقتی مارو دید یه نگاه خریدارانه از سر تا پامون کرد که برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم ولی صورتش هیچی رو نشون نمی داد.همیشه همینجوریه هیچوقت احساساتش رو بروز نمیده ما هم عادت کردیم ....
بعد هم از روی مبل بلند شد وگفت بریم
ما هم مثه دوتا جوجه خوشکل دنبال سرش راه افتادیم
جلوی عمارت خاتون از ماشین پورشه پانامرا بابا که من عاشقشم پیاده شدیم و رفتیم توی اتاقکی که برای تحویل لباسا بود
منو سها لباسامون رو تحویل دادیم و اومدیم بیرون بابا منتظر ما بود
الان باید می رفتیم هرکدوم یه طرفش رو میگرفتیم که وارد سالن بشیم انگار خودش نمی تونست تنها بره تو
خدایا امشبو زود تمومش کن،اینو زیر لب گفتم ،سها شنیدو گفت :به خدا بگو به خیرم بگذرونه معلوم نیست این مهمونی ضرب العجلی برا چیه؟
-برا من اصلا مهم نیست برا چیه فقط می خوام زود تموم شه و از این خراب شده برم
سها:یه نگاه به دورو برت بکن، تو به این قصر میگی خراب شده...............
اومدم جوابش رو بدم که بابا گفت: زود باشین تا حالا هم خیلی دیر کردیم مهمونا همه اومدن به جز ما که اصله کاری هستیم............
-این یعنی ساکت شین و بیاین
سها می خواست جلوی خنده اش رو بگیره ولی زیاد موفق نبود
رفتیم دوطرف بابا و دستمون رو حلقه کردیم توی بازوشو از در بزرگ سالن وارد شدیم
یه دفعه همه ی نگاها برگشت سمت ما........این صحنه برای ما خیلی تکراری بود و دیگه عادت داشتیم اروم اروم از میون جمعیت می گذشتیم و با لبخند و حرکت سر به همه سلام می کردیم تا رسیدیم به خاتون.....
بزرگ فامیل و مادر پدر ما ...
میگم بزرگ فامیل یعنی بزرگا.....همه ی خونواده ازش حساب میبرن....حرف بزنه باید عمل بشه به حرفش
بیشتر از همه هم این بابای ما ازش حساب می بره که تک فرزندشه
کمتر از همه هم منو سها.......البته میگم کمتر در حد همون گردن بند برلیان.
هرسه تامون بهش سلام کردیم که خاتونم از سر تاپامون یه نگاه کردو یه لبخند نایاب زد و گفت خوش اومدین
چشام اندازه ی یه نعلبکی شده بود به سها که نگاه کردم دیدم اونم دهنش از تعجب باز مونده و داره به خاتون نگاه میکنه....................

سها

کمی از خاتون دور شدیم...
-عجیبا غریبا...به حق چیزای نشنیده...میگم ستایش مطمئنا این خاتون نبود...
ستایش:یعنی چی...مگه نمی بینی خودشه...
-اره خودشه...ولی یه روح دیگه تو کالبدشه....دیدی بهمون خندید این لبخند ژکوند از خاتون خیلی بعیده جون خودم
ستایش خندید و گفت:اره تازه بهمون هم گیر نداد،...
-غلط نکنم یه خوابی برامون دیدن ....میگی نه حالا ببین....
ستایش:چه بگم از اینا بعید نیست حالا بیا بریم بشینیم که همه دارن با نگاهشون می خورنمون
-بایدم بخورن دوتا هلوی خوشکل دیدن......
ستایش خیلی خودش رو کنترل کرد یه چیزی بهم نگه چون از این کلمه هلو در مورد دخترا متنفر بود ،اخرین دفعه ای که یه پسر بهش متلک گفت هلو نزدیک بود ببرنمون پاسگاه اخه این اجی ما یه فن جودو روش پیاده کرد که پسره پخش زمین شد............
تو همین فکرا بودم که پسرهمکار شریک بابا رودیدم که داره میاد طرفمون دست ستایش رو گرفتم و کشیدمش طرف یکی از میزایی که پشت ستون بود
ستایش:چته تودستم شکست.....
-هیچی بابا این پسره شیربرنجه داره میاد اینطرف حوصله ی چرت و پرتاشو ندارم
ستایش:کدوم پسره؟
-چه می دونم شروین بود...شهیاد بود ....شوربا....یا نه همون شیربرنج....
ستایش که داشت از خنده غش میکرد دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت: بسه بسه
ارش رو میگی؟
-اها ارش شیربرنج..........همینه، خودشه، زدی تو خال.
همون لحظه صدای اهنگ بلند شد و همه ی پسرا یه جفت انتخاب کردن و مثل دو تا کفتر عاشق بق بقو کنان رفتن وسط که برقصن.
اخ که من چقدر بدم میومد از این رقصای دونفره..........
و چقدر دلم لک زده بود برا یه جشنی که با دوستام باشم و شیطونی کنم نه اینکه با این لباس که عینه مایو تنگه یه جا بشینم و لبخند بزنم.............
بعد یه مدت که از مهمونی گذشت و همه حسابی خودشون رو خالی کردن اهنگ قطع شد و دیدم که بابا رفت بالا مجلس پیش خاتون ایستاد و با اشاره از ما خواست که بریم کنارش
من یه نگاه به ستایش کردم که یعنی چی؟
ستایش شونه بالا انداخت و زیر لب گفت:معلوم میشه.............
رفتیم کنار خاتون ایستادیم
بابا:به همه خیر مقدم و خوش امد میگم.......حتما برای همه شما سواله که این مهمانی به چه منظور برگذار شده...........باید بگم که همه ی ثروت من بعد از من به دخترانم میرسه.......برای همین دخترانم تصمیم دارن خودشون مدیریت کارخانه ها رو به عهده بگیرن.......و برای مدیریت کارخانه ها به علمش هم نیاز دارن........برای همین دخترانم تصمیم دارن که تحصیلاتشون رو خارج از کشور ادامه بدن...........این مهمانی هم برای خداحافظی سها و ستایش عزیزم از خانواده و دوستان هست
امیدوارم چند سال بعد که با دست پر بر می گردند همه ی شما کمال همکاری رو با عزیزانم داشته باشید
حالا هم برید و از جشن لذت ببرید................ممنون

منو ستایش چشامون چهار تا شده بود.
حالمون قابل وصف نبود ،نه این امکان نداره ،امکان نداره بابا با ما این کارو بکنه،این فقط یه شوخیه،اره میدونم
ولی انگار شوخی نبود چون همه داشتن بهمون تبریک می گفتن و ارزوی موفقیت می کردن
به ستایش نگاه کردم که دیدم مات و مبهوت به بابا نگاه می کنه
بابا یه لحظه برگشت و یه لبخند بهمون زد ونگاهش رو زود دزدید
خاتون رو دیدم که بهمون چشم غره میره
همون موقع که تقریبا تو حالت برزخ بودم ستایش حرکت کرد و رفت
مغزم بهم فرمان داد که دنبالش برم ،نمیدونم کجا فقط باید دنبال خواهرم برم.............

ندا

-نمی تونم بیام سروش
-...
-بابا میگم نمی تونم بیام گیر دادیا
-......
-بزار ببنیم چی میشه
-.....
تقه ای به در خورد: - خانم میتونم بیام تو
-سروش بعدا بهت زنگ میزنم فعلا بای عزیزم
تلفنم رو خاموش کردم و انداختمش رو تخت ، کی این جنگ روانی ما تموم میشه خدا میدونه.
-بیا تو
-خانم آقا میگن ساعت 7 حاضر باشین
-همینو میخواستی بگی؟باشه
مگه حالا میرفت بیرون ، من باید روی این خدمتکارا رو کم کنم قضیه اون دختره براشون درس عبرت نشد .
-کوثر اینجا کاری داری؟
-نه ببخشید با اجازتون خانم
ساعت رو نگاه کردم نزدیکای دو بود حالا حالا ها وقت داشتم آماده بشم، خیلی خوابم میومد دیشب تا دو سه داشتم با سروش حرف میزدم اینم از جنگ روانی الان ، کلا کمبود خواب گرفته بودم،فعلا بیخیال مهمونی ، خزیدم زیر پتوم خیلی سریع خوابم برد
***
سرمو از زیر بالشتم آوردم بیرون گوشیم داشت زنگ میخورد ، آخه کیه این خروس بی محل ، ببین چجوری از خواب نازم منو بیدار کرد،اولش میخواستم جواب این خروس بی محل رو ندم اما با فکر اینکه شاید سروش باشه سعی کردم گوشیم رو که بین پتو گم شده بود پیدا کنم ، اخیش بالاخره پیداش کردم ، از رو تخت افتاده بود ، بیچاره گوشی نازنیم ،دیگه شماره رو نگا نکردم و دستمو رو دکمه سبز فشار دادم ، هنوز خوابم میومد
-هان
-هان و زهرمار ، سلام یادت ندادن
-تویی صدف؟
-پ ن پ دختر عمه اشرفتم
-ایششش نه که خیلی ازش خوشم میاد
- ولش کن حالا ، الان حسابی خوشگل کردی دیگه؟
-برو بابا دلت خوشه ها ،همین الان از خواب بیدار شدم
چنان چیغی زد که گوشیمو دو متر از گوشم دور کردم
-چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــی؟
-ببین تو اگه جیغ نزنی کسی نمیگه لالیا
- حرف الکی نزن ،دختر ساعت شیشه ها
متعجب به ساعت نگا کردم ، راست می گفت 6 بودایه دونه زدم تو سرم بدبخت شدم
- صدف خدافظ
-چی خدافظ ؟کجا میــــ...
دیگه نشنیدم چی میگه گوشی رو قطع کردم و انداختم رو تخت و خودمو انداختم تو حموم
هی با خودم حرف میزدم مثل کسایی که مالیخولیا گرفته بودن شده بودم بدبخت شدی دختر چطوری می خوای نیم ساعته آماده بشی؟
سریع وان رو پر کردم و عطر مورد علاقمو توش خالی کردم هی به خودم فهش دادم و سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون ، دیگه وقت اینکه به فرشته بگم بیاد موهامو درست کنه نداشتم ،آخه جالب اینجاست خونه ما همه چی بیست و چهار ساعتِ آنلاینه ، آرایشگر آنلاین ، آشپز آنلاین و.....همه چی تو خونمون پیدا می شد
رفتم سراغ کمد لباسام پیرهن دکلته سبزمو که هفته پیش با صبا از تندیس گرفته بودمو گذاشتم رو تخت، عاشقش بودم خیلی دخترونه بود مخصوصا با اون پاپیون سفیدی که رو سینش میخورد حالا اگه بابا ببینه پدرمو در میاره میگه چرا اینو پوشیدی اما واسه اونم نقشه داشتم کفش سفید سبز عروسکیمو هم درآوردم با کیف ستش که کج میفتاد پالتو سفید بلند خزمم گذاشتم که جای مانتو بپوشم با شال حریر سفید
خب دیگه همه چی کامله
تند تند موهامو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و رفتم جلو آینه دیگه وقت نداشتم ، میخواستم موهامو فر بزنم که با دیدن ساعت بیخیال شدم و به زدن یه تل سفید سبز راضی شدم موهام خودشون لخت و قشنگ بودن بیخیال آرایش کردن شدم خودم خوشگل بودم ولی تا یاد نقشم افتادم یه آرایش بی نقص تند تند کردم ...........مجبور بودم دیگه
ساعت رو نگاه کردم 5 دقیقه وقت داشتم کفشای اسپرتمو گذاشتم تو کیفم و یه پاشنه ده سانتی سفید پوشیدم
با فکر کردن به نقشم خندم گرفت این دفعه باید به بابا نشون میدادم من عروسک خیمه شب بازی اون نیستم
پالتوم رو هم روش پوشیدم که تا نوک انگشت پام میومد شال حریرمم جلو کشیدم تا صورتم معلوم نشه و رفتم پایین
بابا با دیدن من به خدمتکارا سفارشات لازم و تکراری رو کرد و گفت بریم تازه یادم اومد گوشیمو نیاوردم با اون کفشای مزخرف اون همه پله رو دوییدم و گوشیمو انداختم تو کیفم و اومدم سوار ماشین شدم بابا به خاطر تاخیرم غضبناک نگام می کرد که خداروشکر راننده راه افتاد و بابا بیخیال ما شد .

راننده جلوی عمارت افشار ایستاد . بار دومی بود که اینجا میومدم .شالمو یکمی جلو کشیدم الان موقع اجرای نقشم بود دست بابا رو گرفتمو پیاده شدم سعی کردم جوری نشون بدم که پام پیچ خورده
سرعتمو کم کردم و ............
-آخ آخ پام
بغض کرده بودم جوری که نزدیک بود گریه کنم، خداییش چه بازیگر خوبیم منا باید حتما یه تست بدم ، نه تورو خدا با این بابا بری تست بازیگری هم بدی ،دیگه نور علی نور میشه از فکر خودم خندم گرفت اما سعی کردم نخندم که نقشم بهم نریزه
بابا-چی شد؟
-پام.........
-پات چی؟درست حرف بزن ببینم
حرصم گرفت این اگه منم بمیرم ککشم نمیگزه ،فقط به مهمونیش برسه تمومه دیگه
-پام پیچ خورد شما برو من میرم تو ماشین بهتر که شدم میام
یه آه کشداری کشید حالا انگار با دیر رفتن من آبروش می رفت ،بعدش راننده رو صدا کرد کمکم کنه تو ماشین بشینم
تو ماشین که نشستم کفشمو عوض کردم و با شیر پاکنی که آورده بودم کل آرایشمو پاک کردم و فقط یه رژ صورتی زدم خودمو تو آینه دیدم عالی شده بودم
یکم با صدف اس ام اس بازی کردم ،دیدم اگه نرم سه میشه دوباره شالمو جلو کشیدم و از ماشین پیاده شدم راننده خواست کمکم کنه که نذاشتم و پیاده شدم
رفتم تو اتاق تعویض لباس و خدمتکارشون پالتو و شالمو ازم گرفت و من رفتم داخل همه ی مهمونا اومده بودن
تو که رفتم به همه سلام کردم بابا با دیدن من که بدون آرایش و عروسکی اومده بودم کارد می زدی خونش در نمی اومد و فقط داشت با نگاش برام خط و نشون می کشید و لبخند ژکوند می زد، حالا خدا به دادم برسه امشب ، اما خودم حسابی ذوق مرگ شده بودم .
همون موقع آقای افشار همه رو دعوت که براشون سخنرانی کنه ، نمیدونم دیگه سخنرانی کردنش واسه چی بود ، پیرمرد ول نمی کنه که ،مهمونی میگیره ، سخنرانی میکنه ،
حالا چی میشد این مهمونی کوفتیشون رو امشب نمی گرفتن که من به مهمونی دوستِ سروش برم ،الان مطمئن بودم سروش حسابی کفریه .
زیاد با خونوادشون آشنا نبودم گفتم که بار دومم بود که میومدم فقط می دونستم دوتا دختر داره ، داشت در مورد خارج رفتن دختراش حرف می زد ...........بابا کی میره این همه راهو ......
یه نگاه به دختراش کردم چشاشون قد نعلبکی زده بود بیرون ،حدس زدم که نمی دونستن و گرنه این همه تعجب کردن نداشت
حتما باباشون مثل بابای من میخواسته تو عمل انجام شده قرارشون بده .
هنوز اون دفعه یادم نرفته که بابام واسه نامزدی من مهمونی گرفت ،خودمم خبر نداشتم، هنوز اون شب کوفتی یادم نرفته که فقط به زور بریدن رگ دستم و تهدید به خودکشی دوباره راضی شد کوتاه بیاد .
یهو دیدم یه چیزی تو لباسم لرزید یادم اومد موبایلمه که رو ویبره هست گوشیو باز کردم دیدم سروشه
اه اینم حالا وقت گیر اورده ها ولی اگه جواب ندم باید کلی بازجویی بشم
رفتم بیرون از سالن و جواب دادم..........