مثل هرسال/قسمت بیست وسوم
خلاصه وقتی رسیدم به دفترش.چند تقه به در زدم ودستگیره رو فشاردادم.دربازشد.رفتم داخل ودرو بستم.صداش باعث شد سرمو بیارم بالا:اومدی؟منتظرت بودیم.
باتعجب نگاش کردم.این چرا انقدر لحنتش بامن مهربونانه شده بود!بعید بودا!
وقتی دید همینطوری دارم نگاش میکنم،دستشو به طرفی درازکرد.انگارداشت اشاره میکرد:آقایون خیلی وقته اومدن.منتظرت بودیم.
رومو برگردوندم تا ببینم کیا رو میگه که...
برای یک لحظه قبلم از حرکت ایستاد...
نفسم تو سینه ام حبس شده بود...
چندبار پلک زدم تا مطمئن شم خوابم یا بیدار...
اما نه...
خواب نبود...
خود واقعیت بود...
خود خودش بود...
خودش بود که داشت با چشمای گرد شده نگام میکرد...
خودش بود...
همون که شب و روزمو ازم گرفته بود...
خودش بود که درست روبه روی من ایستاده بود...
نه...
این امکان نداشت...
اون نمیتونست اینجا باشه...
اما...اما اگه اون نبود...پس کی بود...کی بود که اینطور با اون چشمای متعجب وپرحرف داشت به من نگاه میکرد...
درسته...
بازم خودش بود....
خود فرهان پارسا...!
آب گلمو قورت دادم.قدمی به سمت جمع برداشتم.وقتی نزدیک شدم،بانگاهی به همشون سلام کردم که با خوشرویی جوابمو دادن.
برسام دستشو گذاشت پشتم وبا لبخند پررنگی گفت:ایشونم خانوم پرتوشکوهی،همسره بنده هستن.یکی از بهترین کسایی که توی زمینه ی معماری دیدم.
این بشرحالش خوب بود؟
چرا انقدر مهربون شده بود.سابقه نداشت ازمن تعریف کنه...یعنی...یعنی میدونست فرهان کیه؟
روبه من درحالی که به فرهان اشاره میکرد گفت:ایشون رئیس شرکت پارس سازان هستن،آقای پارسا.
نمیتونستم نگاش کنم...حالم به اندازه ی کافی بد بود...روم به سمتش بود اما توچشماش نگاه نمیکردم. سرمو تکون دادم:خوشوقتم.انگار اونم نمیتونست حرفی بزنه.آب گلوشو قورت داد وبا تکون دادن سرش اظهار خوشوقتی کرد.
نمیدونستم باید چیکارکنم.نمیدونستم چجوری خودمو جمع وجور کنم.به برسام نگاهی انداختم.سنگینی نگامو که حس کرد برگشت سمتم.انگار حرفامو توی نگاهم خوند که لبخندی زد وبرق پیروزی تو چشماش پیداشد.نمیتونستم درکش کنم.یعنی چی؟یعنی اون راجب فرهان چیزی میدونست؟ولی من که حرفی نزدم.امکان نداره چیزی بدونه.اما لبخند ونگاه خبیثانه اشو درک میکردم.
خلاصه با هربدبختی بود،نشستم.
سرمو آوردم بالا تا ببینم واقعاً فرهان روبه رومه؟
بعد از چندسال دیدمش.بعد ازچندسال،حالا،توی شرکت،روبه روم نشسته بود.اونم بهم نگاه میکرد. نمیتونستم ازنگاش چیزی بخونم.یعنی اون چه حالی داشت؟چی پیش خودش فکرمیکرد.
لابد فکرکرده من خوشبختم که برسام اینطور منو همسرخودش معرفی کرده و با مهربونی باهام رفتار میکنه.لابد پیش خودش فکرده من وبرسام عاشق همیم.لاید پیش خودش فکرکرده دارم تو خوشبختی و غرق میشم...
نه...
شایدم پیش خودش اینارو نگفته...
یعنی به چی داره فکرمیکنه.
اصلاً واسش مهمم؟مهمه که منو دیده یانه؟
حالم اونقدر خوب نبود که بتونم توی جلسه حضور داشته باشم...برسام شروع کرده بود به حرف زدن. اما من حواسم بهش نبود و زیرچشمی به فرهان نگاه میکردم.نمیتونستم نگاموکنترل کنم...
ولی اونم بهترازمن نبود وصاف زل زده بود بهم.اینو از سنگینی نگاش میفهمیدم.خدایا کمکم کن.کمکم کن بتونم از این وضعیت خلاص شم.نمیخوام اینطور حواسم به فرهان باشه.
ولی دست خودم نبود.دوباره قلبم به تپش افتاده بود.حس میکردم خون توی رگام جریان پیدا کرده.یعنی اون چه حسی داشت؟مثل من بود؟
برسام مشغول حرف زدن بود.من چشم به دهنش دوخته بودم اما نمیفهمیدم چی داره میگه.بقیه هم سرشونو تکون میدادن.
واقعاً شرایط بدی بود.دیدم خیلی ضایع ست که من اینطور زل زدم به برسام و هنوز نفهمیدم اون راجب چی داره حرف میزنه.سعی کردم تمام حواسمو بدم به حرفاش.
بالأخره یه چیزایی دستگیرم شد و فهمیدم دارن راجب چی بحث میکنن.کم کم برسام منو هم وارد بحث کرد وازم میخواست ایده هامو بگم.منم کمکشون میکردم.
گاهی حواسم میرفت پی فرهان که ساکت بود وچیزی نمیگفت اما سریع خودمو جمع وجور میکردم تا ضایع بازی درنیارم.نباید بهش محل میزاشتم.نباید میفهمید که با دیدنش دست وپامو گم کردم وهول شدم.باید طوری رفتارمیکردم که بهش ثابت میشد واسم اهمیت نداره....آره...درستش همینه.
بالأخره اون یکی دو ساعتم گذشت.جلسه که تموم شد،موقع خداحافظی،یکی همون آقایون گفت:خانوم شکوهی خیلی خیلی خوشحالم از اینکه باشما آشنا شدم.ایده هاتون میتونه خیلی به ما کمک کنه.
سعی کردم لبخند بزنم:ممنون همچنین.شما لطف دارین.
لبخندش پررنگ ترشد:نه خواهش میکنم این چه حرفیه.باور کنین حقیقتو میگم.
اوفف،مرتیکه خل وضع.ول کن دیگه.اَه.برسام که کنارم ایستاده بود،گفت:خیلی متشکریم.فرهان زبون بازکرد:خوشحالم ازاینکه باشما همکاری میکنم.ودستشو جلوی برسام درازکرد.برسام هم خیلی گرم گفت:همچنین.خیلی ممنون.
نگاه فرهان چرخید روی من.مکثی کرد وگفت:خوشحال شدم خانوم.سرمو تکون دادم وبه گفتن یه ممنون اکتفا کردم.
کمی این پا واون پا کرد.انگار میخواست چیزی بگه.نایستادم ببینم چی میگه.روبه برسام گفتم:من برم؟ کاری ندارین؟نگام کرد وگفت:نه عزیزم باش باهات کار دارم.باید راجب پروژه یه چیزاییو بهت بگم. سرمو تکون دادم.احمق،باهاش رسمی حرف زدم که لوس بازی نشه جلوی فرهان اونوقت این عزیزم عزیزم میکنه واسه من.یعنی میخواست حتماً ثابت کنه من زنشم وخیلی هم دوستم داره!
انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم اونا کی رفتن.باصدای بسته شدن در اتاق،به خودم اومدم.سرمو آوردم بالا.برسام برگشت وروبه روم ایستاد.خشک نگاش کردم.لبخندی زد وگفت:خوب بود؟
با لحنی جدی وخشک هم جوابشو دادم:چی خوب بود؟
ـ این نمایش قشنگ!
ـ نمایش؟منظورتو متوجه نمیشم.
ـ اومم...عزیزم،اینجوری نگو.چرا خودتو میزنی به اون راه؟
ـ برسام تو خدا خوددرگیرایی.میشه بگی راجب چی داری حرف میزنی؟
ـ یعنی میخوای بگی فرهان پارسا رو نمیشناسی؟
تنم یخ کرد.خودم هم حس کردم رنگم پرید.برسام ادامه داد:یعنی میخوای بگی هیچوقت این آدمو تو زندگیت ندیدی؟
آب گلومو قورت دادم:م...منظورت چیه؟
ـ آه پرتو،خودت میدونی...خوب میدونی.
ـ نمیدونم.
تیرآخرو زد:یعنی میخوای بگی هیچوقت عاشق فرهان پارسا نبودی!؟
انگار دنیا روسرم خراب شد.تمام تنم مورمور شده بود.سردم شده بود ولی از درون داغ داغ بودم.اون این مسئله رو از کجا فهمیده بود.شاید...شاید داشت امتحانم میکرد.شاید داشت دستم مینداخت.باید خودمو جمع وجور میکردم:چی داری میگی برسام؟این چرت وپرتا چیه؟
تمسخرآمیز خندید:چرت وپرت؟وای پرتو تو مایه ی خنده ی منی.چرا سعی داری این قضیه رو مخفی کنی؟میدونم که دوستش داشتی.نمیخواد انکارش کنی.همه چیو میدونم.
مات موندم.دوباره به خنده اش ادامه داد.درحالی که با اقتدار دورم راه میرفت گفت:چی شد؟فکر اینجاشو نمیکردی نه؟فکرنمیکردی اینطور و به این باحالی حالتو بگیرم؟
چشم به زمین دوختم.یه سوال ذهنمو درگیرکرد؛اینکه اون ازکجا فهمیده؟
بهش نگاه کردم.اومد ودرست یک قدمیم ایستاد.خنده اش قطع شده بود.صاف زل زد توچشمام وگفت: خوب لذت بردی؟فکرشو میکردی؟شرط میبندم نه.
با نفرت نگاش کردم.از حرص زیاد دندونامو بهم میساییدم که باعث شده بود فکم منقبض شه.دوباره لبخندی رولبش ظاهرشد:عزیزم،به خودت فشارنیار.
نتونستم از پرسیدن سوالم اجتناب کنم:از کجا فهمیدی؟
ـ چیو؟اینکه عاشق فرهانی؟
ـ گفتم از کجا فهمیدی؟
ـ اوممم...کلاغه بهم خبر رسوند.
ـ کی بود اون کلاغ نامرد؟
ـ هه..رفیق شفیقت!
ـ چی؟
ـ آره عزیزم...همین غزال جون خودمون.
ـ غزال؟نه اون اینکارو نمیکنه.
ـ دیدی که کرد!بیچاره اومده بود اینارو بگه تا من اذیتت نکنم.هه...طفلی نمیدونست من منتظرم فقط از تو سوژه گیربیارم تا اذیتت کنم!اومد صواب کنه کباب شد بدبخت.
ـ بهم دروغ نگو.
ـ نه پرتو دروغ نمیگم.میتونی بری از خودشم بپرسی.
ـ خیلی کثافتی.
ـ نه کثافت تویی که به من دروغ گفتی.
ـ چه دروغی.
ـ گفتی هیچکی تو زندگیت نبوده.
ـ من این حرفو نزدم.
ـ چرا،وقتی سعی داشتم ثابت کنم توباکسی هستی،خودت بهم گفتی کسی تو زندگیت نبوده ونیست.دیدی؟ خودت بدترازمنی.پس گلایه نکن.حداقل من راستشو گفتم.یه چیزایی از زندگیت گفتم.تو میتونستی نگی. مهم نبود.اما دروغ گفتی.این مهمه.درست نمیگم؟
ـ به تو ربطی نداره.
ـ نه این جمله جواب من نبود...مهم نیست...یادبگیر به من دروغ نگی.
ـ دروغ نگفتم.
ـ گفتی...پرتو،بالأخره یه روزی یه جایی ضایع میشی.پس بهتر بود از اول حقیقتو بهم میگفتی.
ـ اصلاً مهم نبود که بخوام بگم.
ـ اوه،عشق عمیق وآتشینت نسبت به اون پسر،مهم نبود؟مهم نبود که چندسال به خاطرش به هیچ مردی نگاه نکردی؟مهم نبود که بخاطرش داشتی پیشنهاد ازدواج منو رد میکردی؟
ـ خیلی پستی.
ـ نه عزیزم...یکم دقت کنی می بینی پست اون آقا فرهان بی همه چیزه که...
ـ که چی؟
ـ هه،جمله اش سنگینه،ولی اون ولت کرده.
ـ ...
ـ آره ولت کرده.ولت کرده چون نخواست تورو...نخواستت پرتوخانوم.
ـ خفه شو.
ـ ببند دهنتو بامن درست حرف بزن...این تازه یکیشه...حالاحالاها دارم برات.تازه یه سوژه ی داغ گیر آوردم واسه عذاب دادنت.
پست فطرت میخواست با روح و روانم بازی کنه.نباید جلوش کم میاوردم...نه...نباید کم میاوردم:
واسم مهم نیست.
ـ تو فقط حرف میزنی.دوست دارم بدونم تو این چند وقت،تو عمل چند مرده حلاجی!
ـ نمیتونی کاری کنی.
ـ اوممم...خب می بینیم...میدونی،انتقام تو و خودم وخانواده امو از این بشر میگیرم.به نفعت میشه.دلت خنک میشه خیالت راحت.
ـ انتفام؟
ـ آره انتقام.
ـ منظورت چیه برسام.
به سمت میزش قدم برداشت.رفت وروی صندلی پشت میز نشست.کمی به جلو خم شد و دستاشو بهم گره زد.دوباره بهم خیره شد:فکرکردی واسم مهم بود که تو قبلاً کسیو دوست داشتی وبخاطرش چند سال قید هرچی مرده زدی؟و من حالا بعد سال ها بکشونمش اینجا و سوهان روحت بکنمش؟من واسه عذاب دادنت خیلی کارای راحت تر ازاین سراغ دارم...اما وقتی فهمیدم فرهان پارسا کیه،نتونستم از خیرش بگذرم وندید بگیرمش.
باحرص گفتم:برسام مثل آدم حرف بزن.
نیشخندی زد.به صندلیش تکیه داد وروش،چرخید به سمت پنجره.پاشو انداخت روی اون یکی پاش وگفت:سال ها قبل،اون موقع که هممون یه بچه ی کوچولو موچولو ومعصوم بودیم،شرکت ما با شرکت پارس سازان یه قراردادی بست.اون موقع شرکت دست بابای فرهان بود.به همین اندازه که میبینی فرهان کثیفه و نامرد،ده برابر اون پدر عوضیش بود.که سرهمین معامله واون قرارداد کوفتی،یه کلاه برداری تپل کرد ورفت.دیگه هم پیداش نشد.شرکت پارس سازان هم بسته شد.پدرم کل تهرانو دنبال منصور پارسا گشت.اما اون کثافت آب شد ورفت توی زمین.داشتیم ورشکست میشدیم واسه همین پدر کل دارو ندارشو فروخت وکمی از اینو اون قرض کرد تا بدهی هارو بده.خلاصه دوسه سالی طول کشید تا شرکتمون دوباره سرپا شه.نمیخوام یادم بیاد توی اون دوسه سال باچه بدبختیایی دست وپنجه نرم کردیم اما خداروشکرگذشت.دیگه نتونستیم منصورپارسا روگیر بیاریم.ولی پدرم قسم خورد که اگه روزی پیداش کرد،حقشو بزاره کف دستش.این مسئله ظاهراً فراموش شده بود تا اینکه...آه.غزال اومدو همه چیو تعریف کرد.اول ازتو گفت،ازاینکه تو زندگیت خیلی سختی کشیدی.مشکلای زیادی داشتی. ولی هیچوقت کم نیاوردی.بعدم رسید به تراژدی عاشقانه تو وفرهان.همه چیزو گفت.از عشق آتشینت به فرهان برام گفت واین که چقدر واست مهم بوده ودوستش داشتی.اولش باورنمیکردم.واقعاً تو کتم نمیرفت که تو یه روزی عاشق بودی.اونم تو که خیلی خشکی.ولی غزال قسم خورد تا باورکردم.
داشتم آمپرمیچسبوندم.آخه غزال واسه چی رفت همه چیو به برسام گفت؟با اخم گفتم:خب حالا غزال اینارو گفت که چی؟
نفس عمیقی کشید.دوباره روی صندلیش چرخید وبهم نگاه کرد.نیشخند تمسخرآمیزی زدوگفت:به خاطر تو،بخاطر اینکه اذیتت نکنم.
غلظت اخمم بیشترشد:یعنی چی؟
ـ دلم واست میسوزه...دوستی نداری...دوستی غزالم دوستی خاله خرسه ست...میخواست درحقت لطف کنه یعنی.نگرانته.میدونه ازدواج من وتو برپایه عشق وعلاقه نیست وفقط قراره یه مدت باهم زندگی کنیم و میترسه که من اذیتت کنم.واسه همین اومد اینارو گفت که مثلاً من کوتاه بیام و باهات مهربون باشم تا بیشتراز این سختی نکشی.میدونی،گفت پرتو گناه داره برسام.هیچوقت هیچ چیز دلخوش کننده ای توی زندگیش نداشته.هیچوقت از ته دلش نخندیده.اون به اندازه ی کافی رنج کشیده.دیگه تو اذیتش نکن.یکاری کن وقتی پیشته آرامش داشته باشه.نمیخوام بیشتراز این شاهد ناراحتیاش باشم.باورکن همه لبخنداش مصنوعیه.اون فرهان عوضی سال هاست که لبخندو ازش گرفته.من میدونم هرشب وهرشب با ناراحتی میخوابه.حتی خیلی شب ها اشکم میریزه.من خواهرمو بیشترازاین حرفا میشناسم.درسته به روش نمیارم اما میدونم داغ فرهان هنوزم تو دلشه.تو دیگه کاری به کارش نداشته باش.اون به این ازدواج راضی نیست.دوست داشت همه چیز بهم بخوره اما نشد.حالا که نشد،نزار ازکارش پشیمون بشه...باورکن اگه یکمم بهش محبت کنی چیزی نمیشه.اون فقط دنبال آرامشه.
میدونی پرتو،فقط نگاش کردم وگفتم باشه.ولی اصلاً قصد انجام هیچکدوم ازاینا رو ندارم.یکم راجب فرهان از دهنش حرف کشیدم بیرون.وقتی فامیلیشو گفت،شک کردم.ازش پرسیدم چیکاره ست،گفت شرکت داره.اسم شرکتو که پرسیدم،شکم به یقین تبدیل شد.تعجب کردم که چرا بابا نفهمیده شرکتشون دوباره شروع کرده به فعالیت که اونم ازبین حرفای غزال فهمیدم تازه یکساله که انتقال پیدا کرده به تهران وقبل از اون توهمون بابلسربوده.خوشحال شدم از حرفای غزال.تواین شرایط بهترین چیزی بود که میتونست شادم کنه.یه نقشه تو ذهنم کشیدم که با یه تیردونشون رو میزدم.هم انتقام اون کار پدر نامردشو میگرفتم.هم اینکه عشقتو واست میاوردم...حالا بگو ببینم،دلتنگیت برطرف شد؟دیگه از این به بعد زیاد می بینیش.خیلی خوش به حالت شده.
کفرم دراومده بود.این بشر چی داشت میگفت آخه.یعنی چی؟!مگه من وسیله انتقام گیری اینا بودم؟!
سعی کردم خونسرد باشم:اونوقت ازکجا پیداش کردی.
ـ کاری نداشت.به راحتی آب خوردن!بعدشم وانمودکردم میخوام رو یه پروژه مهم سرمایه گذاری کنم و به شرکت اونا پیشنهاد کاردادم.اونا هم ازخدا خواسته قبول کردن.البته پروژه ام چندان اهمیت نداره نیازی به بستن قرارداد نبود.اما واسم اهمیت داره که به چیزی که میخوام برسم.شاید این وسط تو هم به عشقت رسیدی.خداروچه دیدی.
پوزخندی تمسخرآمیزی زدم:هه،نمیخواد درحقم لطف کنی.اونقدراهم بهش علاقه ندارم.با چشمای گرد شده نگام کرد:نداری؟
شونه هامو بالا انداختم:نه،اون عشق نبود.یه اشتباه بچگونه بودکه تموم شد ورفت.دوباره لبخند زد:ولی من تو نگاه شما دوتا چیز دیگه ای دیدم!
ـ نگاه؟
ـ آره.دیدم چجوری سعی میکردی بهش نگاه نکنی.اونم دیدم که حتی سعی نمیکرد بهت نگاه نکنه. یکسره زل زده بود به تو.
ـ هه،حتماً خیالاتی شدی پسرجون.
ـ نخیردخترجون.من چندروز منتظر این لحظه ها بودم وخوب دیدم که فرهان چجوری با همون چشماش دنبالت میکرد.
ـ خب که چی؟
ـ که چی نداره.گفتی عشق نبود که منم میگم بود...و هست.
ـ دیوونم کردی برسام.
ـ میدونم.اصلاً قصدم همینه.
ـ مگه قرار نشد کوتاه بیایم وباهم دعوا نکنیم وکاری به کار هم نداشته باشیم؟پس این مسخره بازیا چیه؟ این نمایش مسخره رو راه انداختی که چی.
ـ دلیلشو گفتم بین حرفام.زرنگ بودی میفهمیدی.
ـ تو نمیتونی از من به عنوان وسیله انتقامت استفاده کنی.
ـ هوم!می بینی که فعلاً دارم استفاده میکنم.این نمایش به قول تو مسخره هم برای من خیلی لذت بخشه.
ـ تو یه روانی شیزوفرنی هستی.میدونستی؟
ـ نع!خودت مشکل داری.این تازه اولشه پرتوخانوم!یه چشمه اشو نشونت دادم که بدونی میتونم خیلی کارا بکنم.حالا از الآن تاوان تک تک کارا وتوهیناتو پس میدی.
ـ آخه چه هیزم تری به تو فروختم.چرا اذیتم میکنی؟مشکلت چیه؟
ـ اگه ازهمون اول بامن درست برخورد میکردی کار به اینجا نمیکشید.
ـ آه خدایا!
ـ دیدن کنتاک بین تو وفرهان واسم لذت بخشه.
ـ ما کنتاکی باهم نداریم که تو بخوای ببینی.
ـ جدی؟من اینطور فکرنمیکنم...اون سعی داشت امروز بانگاهش باهات حرف بزنه.وای نمیدونی چقدر اون لحظه که تورو همسرخودم معرفی کردم،قیافش دیدنی بود.توهم دیدی؟
ـ نه،چون اصلاً واسم مهم نیست.
ـ چرا سعی میکنی وانمود کنی که اونو فراموش کردی.
ـ چون اینکارو کردم.
ـ ببین،من بچه پنج ساله نیستم با این حرفا گول بخورم.خیرسرم سی سالمه و...
میون حرفش پریدم:خب بابا انقدر این سن کوفتیتو به رخ من نکش...پیرمرد خرفت.باعصبانیت کوبید رو میز ودادزد:من خرفتم؟سرمو تکون دادم:آره خرفتی.خیلی هم نچسبی.ازیه پیرزن هشتادساله هم بیشتر غرغرمیکنی.
ازجاش بلندشد واومدسمتم.روبه روم ایستاد ودرحالی که ازعصبانیت نفس نفس میزد گفت:پرتو،دمار از روزگارت درمیارم.حالا می بینی.
سرمو انداختم پایین.نفس عمیقی کشیدم وگفتم:برسام،تمومش کن.نمیخوام هردفعه دعوا مرافعه داشته باشیم.قراردادوهم فسخ کن.
ـ چی؟!
ـ قراردادتو با شرکت پارس سازان فسخش کن.بگو پشیمون شدی.
ـ نه،اینکارو نمیکنم...تو باید ممنون من باشی که همه جوره دارم از فرهان انتقام میگیره.
ـ من خودم بلد بودم انتقام بگیرم.کارای ومشکلات شرکت هم به من ربطی نداره که داری ازمن استفاده میکنی.
ـ خیلی هم ربط داره.چون توهم داری اینجا کارمیکنی...تازه،زن منم محسوب میشی.پس بهت مربوطه.
ـ برسام...تموم کن این نمایش مسخره رو.
ـ نخیرمسخره نیست.
ـ ببین فقط بلدی سنتو به رخ بکشی.فی الواقع عقلت اندازه ی بچه پنج ساله هم نیست.
ـ درست حرف بزن.
ـ این کارا رو میکنی که چی؟
ـ که فرهانو سرجاش بشونم.
ـ اینطوری؟
ـ آره...فکرکن ببین چه حسی پیدا میکنه وقتی مجبورمیشه داروندارشو بده تا از ورشکستگی دربیاد.و چه حسی پیدا کرده وقتی فهمیده تو زن منی.
ـ برسام نامردی نکن.
ـ نامردی نیست.مقابل به مثله.
ـ ببین،تو گفتی پدرفرهان آدم کثیفیه،نامرده،پسته...چه میدونم.ازهمینا...توکه نمیخوای اونجوری باشی،ها؟!
ـ نه...ولی باید طعم سختی رو هم بچشن.
ـ برسام اینکارونکن...تو که منصورپارسا نیستی.تو پسرفرید خسروی هستی.باید مثل اون مرد باشی.
ـ پرتو شعارنده جون مادرت.
ـ من مادر ندارم که بخوام به جونش شعاربدم یانه.
سکوت کرد.برگشت وبهم خیره شد.نمیدونم با نگاهش چیو میخواست بهم بگه اما،اخماش باز شد و دوباره روشو برگردوند.ازپنجره به بیرون خیره شد:نمیخوام به ورشکستگی برسن،فقط میخوام یکم اذیتشون کنم.که بفهمن کلاه گذاشتن سربقیه چقدر بده.چه حس تلخیه که شبو با استرس واضطراب صبح کنی.همین.
نفس عمیقی کشید وادامه داد:نمیخوام وسیله باشی.فقط کمکم میکنی.میدونم فرهان دوستت داره...
میون حرفش گفتم:نداره.دوستم نداره.
ـ داره.
ـ نداره.مطمئن باش.چیزی که من تو نگاه اون دیدم فقط یه تعجب بود.همین.
ـ بهت ثابت میشه.
ـ اصلاً چه فرقی میکنه که دوستم داره یا نداره...مهم اینه که من فراموشش کردم.
ـ یعنی نمیخوای دیگه باهاش باشی؟
مکثی کردم.نمیدونستم چه جوابی باید بدم.اگه میخواستم با فرهان باشم...
نه...
امکان نداشت...
اون یه بارخودشو نشون داده بود...
یه بار ثابت کرد چه آدم رذلیه...
اون ولم کرد...
منو نخواست...
برای چی باید باهاش می بودم؟...
تازه،مخصوصاً که الآن متأهل بود...
نه...
هیچوقت نمیخوام باهاش باشم...
ولی...
ولی من باید واقعیتو قبول کنم...
باید قبول کنم که هروقت یادش میفتم،وجودم گرم میشه وچشمم پرازاشک...
و وقتی می بینمش،ضربان قلبم شدید میشه...
تند تند میکوبه به سینه ام...
یعنی من هنوزم دوستش دارم؟؟...
صدای برسام منو به خودم آورد:جوابمو ندادی...نمیخوای باهاش باشی؟سرمو تکون دادم.حداقل واسه اینکه روی برسامو کم کنم باید میگفتم نه.باید خودمو قوی نشون بدم.باید قوی باشم.
ـ نه...نمیخوام باهاش باشم.
ـ مطمئنی؟یعنی...یعنی واست مهم نیست؟
ـ مطمئنم.اون دیگه واسم مرد.
ـ پس کمکم کن.
ـ من نمیخوام از اون انتقام بگیرم.
ـ تو لازم نیست کاری کنی.فقط با من همراهی کن.
ـ مثلاً چیکارکنم.
ـ همین که نقش بازی کنی خودش کلیه!
ـ نقش؟
ـ آره،واسه عروسی دعوتش کردم.
ـ چی؟!چیکارکردی؟!
ـ همین که شنیدی.تو که گفتی واست مهم نیست.پس نباید واست مهم باشه حضور اون!
ـ عجب آدم احمقی هستی.
ـ احمق تویی.
ـ نخیرتویی.فکرنمیکنی با اینکارات اون شک کنه؟!
ـ شک کنه؟به چی؟
ـ به اینکه تو اونو میشناسی وتمام این کارات از قصده!
ـ نخیر خانوم باهوش.اون اونقدر فکرش مشغول تو هست که منو یادش میره.
ـ مطمئن باش واسش مهم نیست.
ـ حالا شب عروسی معلوم میشه دیگه.
ـ باشه.
ـ پرتو،جلوی اون بخوای ادا دربیاری و واسم نازکنی وبحث راه بندازی،مطمئن باش همونجا کاری میکنم که نتونی سرتو بلندکنی جلوی بقیه.
ـ تو پرت به پر من گیر نکنه من کاری باتو ندارم...میدونی...هنوزم باورم نمیشه واسه حرص دادن من دست به هرکاری بزنی.
ـ این قضیه فقط 10% واسه حرص دادن تو بود.90%بقیه اش واسه کاری بود که پدرش کرد.
ـ چرا تاوان کار پدرشو،اون باید پس بده؟
ـ چرا انقدر ازش دفاع میکنی؟شرکت دست اونه.
ـ خب...خب...
ـ دیدی گفتم دوستش داری؟
ـ ندارم.فقط دارم می پرسم.تاران کار یکیو که نباید یه نفردیگه پس بده.
ـ همیشه بچه فدای گندکاریای پدرومادرش میشه.این بهت ثابت نشده؟
ـ واقعاً تو کاری تویکی موندم.تو کار خدا هم موندم که هدفش از خلقت تو چی بود.
ـ دیگه روت داره زیاد میشه.برو بیرون.
بدون اینکه حرفی بزنم.از خداخواسته از اتاقش رفتم بیرون ومحکم دروبستم.عصبی وناراحت به سمت اتاقم رفتم.هنوز باورم نمیشد...
باورم نمیشد برسام اینکارو کرده باشه.باورم نمیشد که من فرهانو دیدم.اونم بعد چندسال.کاش میشد بدون هیچ مانعی فقط وفقط زل بزنم بهش ونگاش کنم...فقط نگاش کنم.
ای خدا آخه من چیکار کنم ازدست این بشر...
خودت کمکم کن خداجون...
وای باورم نمیشه واسه عروسی هم دعوتش کرده...
یعنی میاد؟...
کاشکی نیاد...
خدایا...
کاش نیاد...
نمیخوام با نگاه کردنش،یاد قدیم تو ذهنم زنده بشه...
خدایا نمیخوام آتیش زیرخاکسترم دوباره شعله بکشه...
نمیخوام بازم با عشق فرهان زجربکشم...
خدایا....نمیخوام...
...
ـ تموم شد خانومی...مبارکت باشه.
ـ ممنون.
ازجام بلندشدم.غزال لبخند زد:بیا لباستو بپوش.عالی شدی!
بدون هیچ لبخندی وبدون اینکه بهش نگاه کنم،به طرفش رفتم.لباسو ازش گرفتم وپوشیدم.اونم کمکم کرد.آرایشگر بادیدنم گفت:ببین فکرنکن میخوام ازکار خودم تعریف کنم.اما بی نظیرشدی.کمتر عروسی مثل تو داشتم!
لبخند خشک وخالی زدم:مرسی.
ـ حالا خودتو ببین تو آینه.
ـ باشه.
برگشتم که پشت سرم توآینه قدی خودمو دیدم.موها وصورتم آرایشش حتی از شب عقدمم بهترشده بود. توی اون لباس عروسی،خیلی تغییرکرده بودم.
غزال جیغی کشید ودستشو گذاشت جلوی دهنش وباچشمای پرازاشک بهم خیره شد.پرید بغلم وزیر گوشم گفت:عالی شدی پرتو،مثل ماه شدی.تاحالا انقدر خوشگل تورو ندیده بودم.وای خدایا باورم نمیشه.
به گفتن یه ممنون اکتفاکردم که گفت:باهام سرسنگین نباش پرتو.به اندازه کافی ازکارم پشیمونم.منو ببخش اما فقط به خاطر تو اینکارو کردم.به اندازه کافی هم سرزنشم کردی.ولی باور کن اون حرفا رو به برسام زدم تا ازخرشیطون بیاد پایین وباهات مهربون باشه.همین به خدا.عذابم نده خواهری.خواهش میکنم.
نتونستم التماس توصداشو ندیده بگیرم.محکم بغلش کردم وگفتم:دیگه اینکارو بامن نکن.تو غرور منو پیش برسام شکوندی.نیازی به اون حرفا نبود.من باهاش کنارمیام.
ـ کاش باعشق عروس میشدی نه اجبار.
ـ مهم نیست...سرنوشت منم اینه دیگه.
ـ اینجوری نگو.اصلاً بیخیال حرفای منفی.بیا،بیا که الان برسام میرسه.
ـ کاش می مرد ونمیومد.
ـ وای دلت میاد به اون اینجوری بگی؟
ـ چرا که نه!
ـ بس کن.لعنت خدا رو به شیطون بفرست و لبخند بزن.
سعی کردم کاری که میگه رو انجام بدم.از آرایشگر تشکرکردم واز اتاق وارد سالن شدم.همه خانومایی که اونجا بودن برام کل کشیدن.مطمئن بودم هیشکی جز غزال،غم تو چشمامو ندیده.
تو همین موقع شاگرد آرایشگر گفت:شادوماد اومد!غزال دستمو گرفت:به هیچ چیز فکرنکن.هیچ چیز. سرمو تکون دادم:مرسی که باهام بودی غزال.مرسی.
چشماشو یه بار بازو بسته کرد:خوشبخت بشی.
به طرف در ورودی رفتم.همزمان دربازشد وهیکل برسام جلوی چشمام ظاهر!سلام کردم وسرمو انداختم پایین.نمیخواستم نگاش کنم.چون میدونستم با نگاش،بهم میریزم.حداقل الآن نمیخواستم نگاش کنم.جواب سلاممو داد وگفت:بیا.
دسته گل رو گرفت جلوم.آروم گرفتمش.انگار میخواست چیزی بگه اما نگفت.
ـ ای بابا چرا اینجوری هستین شماها!انگار اومدین عزاداری.یه خرده عشقولانه تررفتارکنین!
سرمو آوردم بالا که متوجه فیلمبردارشدم.برسام خندید:چشم قربان.شما اجازه بده ما دودقیقه این خانومونو ببینیم.سرشو نمیازه بالا که.
به برسام نگاه کردم.ازهمیشه خوشتیپ تروخوش قیافه ترشده بود.خاک تو سر شراره که همچین پسریو ازدست داد.بی لیاقت.از تنفرتوی نگاهش خبری نبود.اتفاقاً چشماش خندون بود.نگاهش مهربون بود.
لباشم خندون بود.
کمی آروم شدم.با انگشت شصتش گونه امو نوازش کردو کمی زل زد توچشمام.تک تک اجزای صورتمو از نظرگذروند وبعد پیشونیمو بوسید.
بی اختیارچشمام گرد شد.این چه کاری بود دیگه!
دستمو گرفت وگفت:بریم خانومم.
یادم افتاد که گفت باید نقش بازی کنم.پس داشت نقش بازی میکرد.
از درآرایشگاه اومدیم بیرون ورفتیم داخل آسانسور.وقتی تنها شدیم گفت:اگه بتونی تا آخر شب همینجوری باشی عالی میشه!
دوباره نگاش کردم.همچنان از تنفرخبری نبود.حتی عصبانی هم نبود.شاید چون عروسی بود.
نیشخندی زدم:خوش به حالت.
باتعجب نگام کرد:چرا؟
ـ دوتا دوتا عروسی میگیری.
اخماش رفت تو هم:میشه گذشته امو یادم نندازی.باتعجب نگاش کردم:قصدم این نبود!گذشته ی خاصی نداشتی که بخوام دم به دقیقه یادت بندازم.چیزیه که واسه خیلی ها اتفاق افتاده!
سرشو تکون داد ودیگه چیزی نگفت.بهش نگاه کردم.توی اون تاکسیدوی شیک،خیلی خوشتیپ ترشده بود.مدل موهاش قشنگ شده بود وبهش میومد.برق چشماش ازهمیشه بیشترشده بود...
بوی ادکلنشم مثل همیشه مست کننده بود.
کاش عاشقش بودم.اینجوری همه چیزبرام راحت بود.
هیچوقت فکرنمیکردم بایکی ازدواج کنم که از هرکسی برام غریب تره!نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود.به دسته گل توی دستم نگاه کردم که با رزای قرمز تزئین شده بود.چقدر خوشگل بود!
ـ چرا آه میکشی؟
سرمو آوردم بالا:چی؟!
ـ میگم چرا آه میکشی.
ـ آه نکشیدم.
ـ کشیدی.
ـ نفس کشیدم آه نبود.
ـ اوهوم.
ازساختمون اومدیم بیرون.فیلمبردار زودترازما پایین بود وهی دستور میداد چیکارکنیم وچیکار نکنیم.
بعد ازاون سوارماشین شدیم وطبق گفته ی برسام به سمت آتلیه حرکت کردیم...