به دستبند توی دستم نگاه کردم که برسام به عنوان زیرلفظی برام گرفته بود...

مطمئناً این آخرین باری بود که این دستبند توی دستم می موند...

برسام لبخند میزد.نمیدونم واسه حفظ ظاهر بود یا چیز دیگه.اما باهمون لبخند جواب تبریکا رو میداد. اما من یه لبخندم نمیتونستم بزنم.

همه یکی یکی میومدن جلو وتبریک میگفتن.چشم بهشون میدوختم وسرمو تکون میداد در جوابشون. اما برسام با لبخند تشکرمیکرد.

فکرم جای دیگه ای بود...

به قول معروف،جسمم اینجا بود وروحم آنجا...

توهمون گذشته ی مزخرف...

سایه یه مرد...

صداش توی گوشم می پیچید:

ـ پرتوم،دوستت دارم.

ـ پرتو آماده شو بریم دریا،حوصله ام سر رفت.

ـ پرتو؟یعنی تو توی لباس عروسی چه شکلی میشی؟!

ـ ببین،بزار تو کنکورتو بدی،میام خواستگاریت،باهم ازدواج میکنیم،یه جشنی واست بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن...بهترینا رو واست میگیرم خانومم.توباید بین همه بدرخشی...وای یعنی چقدر تو توی لباس عروس خوشگل میشیا!

ـ بعد از ازدواجمون نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره.

ـ پرتو چندتا نی نی بیاریم ها؟

ـ میگم بیا بعد از عروسی فرارکنیم.بریم یه جا که هیشکی نتونه پیدامون کنه،فقط من باشم وتو.

ـ خانومی من امروز توشرکت چیزی نخوردم،واسم غذا میاری؟

ـ یعنی بعد از ازدواج هم همینطوری واسم غذا درست میکنی؟

ـ بیا بریم لباس عروس ببینیم امروز.

ـ پرتو،میگم بیا واسه عروسی سامیار وغزال،من وتو ساقدوش بشیم.خیلی باحال میشه ها!فکرکن!

ـ خانومم؟!پس کی این کنکورت تموم میشه من بیام خواستگاریت؟

ـ آخه من عاشقتم که!

و من...با همه ی این حرفا غرق در لذت میشدم...

اما حالا...

کجایی فرهان؟کجایی ببینی به هیچکدوم از حرفایی که میزدی نرسیدیم...

کجایی ببینی حالم داره از این وضعیت،از این ازدواج کوفتی بهم میخوره...

فرهان...کجایی؟...

ـ چطوری عروس خانوم؟تحویل نمیگیریا.

سرمو بلندکردم.غزال بود.لبخند بی جونی زدم:سرم شلوغه وقت ندارم فعلاً.اونم لبخند تلخی زد.سرشو انداخت پایین:فکرشو نمیکردم اینجوری شه...ولی بازم مبارکت باشه.ایشالله خوشبخت شی.

ـ تو دیگه چرا اینو میگی؟توکه میدونی قضیه چیه!

ـ هیس،آرومتر الآن چهارنفر میشنون داستان میشه...آره میدونم قضیه چیه ولی دوست دارم توی همین شرایط هم تو خوشبخت باشی.

ـ ممنونم خواهری.

سامیار هم نزدیک شد.اونم لبخند میزد...اما تلخ.دستشو درازکرد:مبارکت باشه،ایشالله خوشبخت شی.هر چند من هنوز باورم نمیشه تو ازدواج کردی اما مبارک باشه.

دستشو که گرفته بودم توی دستم،آروم تکون دادم:ممنون سامیار...والا خودمم باورم نمیشه.

تو یه حرکت ناگهانی دستشو ازدستم کشید بیرون وبا لبخندی مصنوعی گفت:آره همینطوره.با تعجب نگاش کردم که دید زیرچشمی داره به برسام نگاه میکنه.

بالطبع منم نگاهم به سمت برسام کشیده شد که دیدم نگاهش بین جای خالی دستای ما وسامیار میچرخه و بایه اخم وحشتناک به سامی نگاه میکنه.دوزاریم افتاد که همه ی اینا واسه چیه اما نخواستم بازم رویا بسازم وفکرکنم برسام حسودی کرده.حالا این نگاهش واسه چی بود خدا میدونست.اما مطمئن بودم که ماها هیچکدوم عاشق همدیگه نیستیم.اون اگر با کس دیگه ای هم بود واسه من فرقی نداشت.

غزال بهم اشاره کرد که چی شده ومنم شونه هامو بالا انداختم.

چیزی نگذشت که صدای موزیک رفت بالا وهمه ریختن وسط.غزال قرش گرفته بود وهی میگفت بریم برقصیم.وقتی دید حوصله اشو ندارم دست سامی رو گرفت ورفت وسط.

یکمی که گذشت شهرزاد اومد وروبه من وبرسام گفت:وا!عروس داماد انقدر یخ؟!بلندشین ببینم!بلندشین برین برقصین!

برسام خندید:میریم حالا.شهرزاد یه طور بامزه چپ چپ به برسام نگاه کرد:بلندشو میگم.بعد روبه من گفت:پاشو دخترم.پاشو عروس وداماد که نباید بشینن.

لبخندی زدم وخواستم چیزی بگم که برسام بلندشد وهمزمان دست منو گرفت.رفتیم بین جمعیت.همه راهو برامون بازکردن وبا جیغ ودست وسوت همراهیمون کردن.لبخند میزدم اما ملت که کودن نبودن میفهمیدن رفتارام مصنوعیه.

باهربدبختی بود چندتا آهنگو با برسام رقصیدم.من که حسشو نداشتم وفقط خودمو تکون میدادم ولی برسام،واقعاً قشنگ میرقصید...مردونه وباکلاس.یه لبخند قشنگی هم گوشه ی لبش جا خشک کرده بود ومن هیچوقت اینطوری ندیده بودمش.

چندتا آهنگو باهم رقصیدیم وبعد از اون،برسام دستمو کشید واز میون جمعیت اومدیم بیرون.نگاش کردم:این چه کاریه؟با اخم کمرنگی نگام کرد وخواست جوابمو بده که سروکله ی شهرزاد پیدا شد وگفت:چرا اینجایی برسام جان؟برسام لبخندی زد:میخوایم بریم یه جا باهم تنها باشیم مامان.نگاه شهرزاد شیطون شد ونگاه من متعجب!

یعنی چی باهم تنها باشیم آخه!!!

شهرزاد گفت:خوش بگذره مادر،خوشبخت شین ایشاالله.برسام با شیطنت گفت:مرسی،سر مهمونا رو گرم کنین ما دو سه ساعت دیگه میایم.شهرزاد با لبخند چشمکی زد:چــــــــــشششم...شما بفرما پسرم. شیطونی نکنینا!برسام قهقهه زد:نه خیالت راحت مامان.فعلاً.

تو تمام طول حرف زدنش،دستمو تو دستاش نگه داشته بود وبعد از خداحافظی با شهرزاد،همچنان منو کشوند دنبال خودش.ازخونه که اومدیم بیرون،وقتی خیالش راحت شد که کسی مارو نمی بینه دستمو ول کرد وگفت:سوارشو.

واسه عقد بی ام دبلیوm235iشو آورده بود.سوار ماشین شدیم و پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد.

ـ الآن واسه چی اومدیم بیرون؟

ـ داشت بهت خوش میگذشت؟

ـ معلومه که نه!این چه سوالیه.

ـ خب به منم خوش نمیگذشت،گفتم حداقل چندساعتی رو اونجا نباشیم.خودش کلیه!اگه مجبور نبودم خودم تنها میومدم بیرون اما مسئله اینه که توهم هستی و داستان درست میشد اگه نمیاوردمت.

ـ خب که چی؟

ـ خب که چی نداره!...تحمل اون فضا واسم سخت بود.

ـ آها.خوبه...کاش میشد همین الآن برم خونه و بخوابم.

ـ بخوابی؟

ـ آره،خواب بهترین راه فرار از مشکلاته.

ـ بالأخره تاکی.توی این یکسال که نمیتونی همش بخوابی.

ـ میدونم.ولی تا به این وضعیت خو بگیرم یکم طول میکشه...حالا کجا داری میری؟

ـ قبرستون.

ـ اوه چه جای خوبی!واقعاً هردومون بهش نیاز داریم.

چپ چپ نگام کرد و هیچی نگفت.سرمو چسبوندم به شیشه.با انگشتم روی شیشه شکلای نامفهوم میکشیدم و به خیابونا نگاه میکردم.ای کاش الآن اینجا نبودم.کنار این غریبه،با یه حس غریب تر!

آخ خدا چقدر راحت مسیر زندگیم داره عوض میشه.

صداش نذاشت به افکارم ادامه بدم:کجا بریم؟بدون اینکه نگاش کنم تو همون حالتی که بودم گفتم:چه میدونم،اون موقع که پریدی اومدی بیرون باید به اینم فکرمیکردی.حالا دوسه ساعت باید تو خیابونا بچرخیم.

ـ من اون موقع فقط به فکر این بودم که از اون وضعیت خلاص شم.

ـ باشه منم نظری ندارم.

ـ چه کم حرف شدی امروز!همش تو فکری،حرف نمیزنی.

ـ دوست داری جروبحث کنیم؟

ـ نه،فقط تعجب کردم.وگرنه خیلی خوبه که حرف نمیزنی.

دیگه جوابشو ندادم.راستش اصلاً حوصله نداشتم که باهاش کل کل کنم.

یه خرده که گذشت دیدم داریم از شهر خارج میشیم.چیزی ازش نپرسیدم.یه جایی میخواد بره دیگه حالا!

همچنان توفکربودم که دیدم وارد یه خیابون فرعی شد وکمی بعد پیچید تو یه کوچه که چندتا خونه ی ویلایی کنارهم بودن.جلوی در یکی از خونه ها ترمززد وگفت:پیاده شو.

ازماشین پیاده شدم.برسام هم پیاده شد.با کلید درخونه رو بازکرد.دنبالش رفتم.وارد یه حیاط خیلی بزرگ وقشنگ شدیم که نمیتونستم چشم ازش بردارم.

ساختمون خونه هم خیلی زیبا وقشنگ بود.ولی حیاطش چیز دیگه ای بود.مخصوصاً که برکه ای بزرگ ته حیاط وجود داشت.از سرکنجکاوی پرسیدم:اینجا خونه ی کیه؟

ـ پدربزرگم.

ـ میدونه ما اومدیم اینجا؟

ـ فوت کرده.

ـ آها،خدا رحمتش کنه.

ـ ممنون.

ـ خونه ی قشنگیه.

ـ اوهوم.خودش همه ی اینا رو ساخته.

ـ جداً؟

ـ آره.

ـ عالیه.

به طرف برکه رفتم...با اینکه دست ساز بود ولی واقعاً زیبا وطبیعی بود.مخصوصاً که توش ماهی وقورباغه هم داشت.روی نیمکتی که کنار برکه بود،نشستم.انقدر آبش زلال وشفاف بود که بی اختیار پامو از کفشم درآوردم وگذاشتم توی آب...خنکیش تا عمیق وجودمو لرزوند.انقدر لذت بخش بود که چشمامو بستم.نفس عمیقی کشیدم.تو همون حالت موندم.آرامش خاصی بهم دست داده بود.زمین وزمان رو فراموش کرده بودم.حتی فراموش کرده بودم روز عقدمه،فراموش کرده بودم واسه چی اومدیم اینجا،فراموش کرده بودم برسام هم اینجاست...

فقط آرامش بود وآرامش...یه آرامش مطلق قشنگ...

سکوت اینجا رو دوست داشتم...

دلم نمیخواست چشمامو باز کنم...

انگار تو خلسه رفته بودم...

هرچی که بود خوب بود...

خیلی خوب...

اونقدر خوب که نفهمیدم چی شد و نفهمیدم کجام وفقط سیاهی بودو....دیگه هیچی نفهمیدم...

...

چشمامو که بازکردم همه جا تاریک بود.نگاهی به اطرافم انداختم.وقتی چشمام به تاریکی عادت کرد تونستم تشخیص بدم که تو یه اتاقم،اما کدوم اتاق نمیدونستم.همه جا واسم غریب بود.نگاهی به خودم انداختم.روی یه تخت دونفره بودم اما نمیدونستم تخت کیه.

تکونی به خودم دادم وروی تخت نشستم.تونستم تشخیص بدم یکی کنارم خوابیده.سعی کردم بی سرو صدا از روی تخت بیام پایین.هنوز کامل پامو نذاشته بودم روی زمین که صدایی باعث شد هول شم و دوباره بشینم:پرتو بیدار شدی؟

اینکه صدای برسام بود!برگشتم ونگاش کردم.توی اون تاریکی تونستم نیم تنه ی برهنه اشو ببینم.انگار دکمه های پیراهنشو بازکرده بود.رومو برگردوندم:آره بیدارم.

توهمین موقع صدای زنگ گوشیش بلندشد.جواب داد:الو جانم؟...آره...باشه باشه اومدیم...باشه دیگه داریم میایم...آره...چشم...باشه خداحافظ.

گوشیو که قطع کرد گفت:مامان بود،گفت بیاین سریعتر مهمونا صداشون دراومده.سرمو تکون دادم.از روی تخت بلندشدم وگفتم:اینجا کجاست؟

ـ همچنان خونه ی پدربزرگم...دیدم تو حیاط جلو برکه خوابت برد منم آورمت اینجا.فکرکنم خسته بودی.

ـ واقعاً؟نمیدونم.

ـ آره.حالا بلندشو بریم که دیرشد.

چندلحظه ی بعد اتاق روشن شد که فهمیدم برسام لامپو روشن کرده.همین که چشمم به نور عادت کردم،خودمو توی آینه ی قدی که جلوی روم بود،دیدم.نگاهی به آرایش موها وصورتم انداختم.

صورتم آرایش ملیحی داشت وموهام کلش فر خورده بود و وسطش یه تاج ملکه ای قشنگ قرار داشت.

لباسمم که رودابه جون دوخته بود،تو تنم خیلی قشنگ بود.یقه اش مدل رومی بود.تا روی کمر تنگ بود وبعد از اون به صورت چین دار گشاد میشد تا روی زمین.رنگشم تقریباً شیری رنگ بود.خیلی خوشگل بود.

صدای برسام نذاشت به تفکراتم درمورد تیپ وقیافه ام ادامه بدم:بریم.

برگشتم نگاش کردم.دکمه های پیراهنشو بسته بود و کتشو پوشید.از اتاق رفتیم بیرون.انقدر عجله داشتیم که فرصت نشد به نمای داخلی خونه نگاهی بندازم.از ساختمون اومدیم بیرون.نگاهم بی اختیار به سمت برکه کشیده شد.

ـ انقدر با حسرت به اون برکه نگاه نکن شب دوباره برمیگردیم همینجا.

ـ شب؟

ـ آره بعد از جشن میایم اینجا.

ـ واسه ی چی؟

ـ واسه شکوندن یخ حوض...دختر توچرا انقدر خنگی!تو مثلاً بعد مهمونی کجا میخوای بری؟

ـ خب خونه دیگه!

ـ کدوم خونه؟

ـ خونه ی خودم.

ـ نخیر انگار هیچی از ازدواج حالیت نیست اصلاً!...مایعنی باید بعد ازاینکه همه چی تموم شد باهم تنها باشیم.

ـ هه،چقدر من دوست دارم باتو تنها باشم.

ـ منم از خداخواسته نیستم اما اینجا بهترین جا برای فرار از بقیه ست.دیگه قبول کن همه چی مثل قبل نیست دخترجون.نمیتونی هرکاری دلت خواست بکنی.

ـ به تو ربطی نداره که میخوام چیکارکنم.

ـ چرا ربط داره.چون از امروز به بعد من همسر شرعی وعرفی وقانونی تو هستم.

ـ اِه!تا چندروز پیش که میگفتی کارامون بهم ربط نداره الآن ربط دارشد؟

ـ بحث کردن با تو بی فایده ست وقتی نمیتونی دو چیز جدا از همو تشخیص بدی.

سوارماشین شدیم وراه افتادیم.با حالتی عصبی سیگاری روشن کرد ومشغول کشیدن شد.بی اون که فکر کنم چی دارم میگم،گفتم:میشه به منم بدی؟

باتعجب برگشت وبه من نگاه کرد:چیو بهت بدم؟

ـ همونی که داری میکشی.

ـ سیگار؟!

ـ آره.

ـ صبرکن ببینم،مگه تو سیگارمیکشی؟

تازه فهمیدم چقدر راحت خودمو لو دادم.لبمو گاز گرفتم و به رو به روم نگاه کردم.بعد ازکمی مکث گفتم:نه،همینجوری خواستم امتحان کنم.با اخم گفت:امتحان کنی؟تو هرچیو می بینی میخوای امتحانش کنی؟

وضعیت بدترشد.نمیدونستم چجوری باید ماست مالی کنم:خب...خب نه...یعنی اینکه،این فرق داره.

ـ یعنی چی پرتو،من که نمیفهمم تو چی میگی.

ـ خب من چیکارکنم تو نمیفهمی.

نفس عمیقی کشید وسعی کرد آروم باشه:چندوقته؟

ـ چند وقت چی؟

ـ چندوقته میکشی.

ـ یجوری حرف میزنی انگار من معتاد حشیش وکرکم!بابا یه سیگاره دیگه.

دادش رفت هوا:بهت میگم چند وقته.اخمام رفت توهم:سرمن داد نزن!...اختیاردار من نیستی.

عصبانیتش تشدید شد:دیگه از این به بعد اختیار دست منه.چرا نمیفهمی؟...حالا جواب منو بده.

ـ یه سال دوسال سه سال...چه میدونم...همین حدودا!

ـ یه سال؟دوسال؟سه سال؟...تو خجالت نمیکشی؟...چشم بابات روشن.چشم پیمان روشن!

ـ به تو چه؟مگه تو میکشی کسی بهت میگه چرا؟

ـ من فرق دارم احمق.

ـ چه فرقی؟چه فرقی بامن داری؟

ـ من مردم خیرسرم.سی واندی سال سنمه!

ـ هه،کل تاریخ تا الآن به خاطر همین مرد بودنتون هرغلطی خواستین کردین.بعدم اسم خودتونو گذاشتین مرد!با همین اسم هرکاری دلتون خواسته کردین!اونوقت نوبت ماها که میشه فرق بینمون مهم میشه؟

ـ ساکت باش ببینم...واسه من ادای زنای روشنفکرو درنیار...بحث حقوق زنانو هم وسط نکش اینجا سازمان حقوق بشرنیست!اون زبونتو تکون بده و بگو چرا میکشی؟

ـ به خودم مربوطه.

ـ باز میگه به خودم مربوطه...دخترجون،دیگه به منم مربوطه...جواب میدی یا همینجا بلایی به سرت بیارم که نفهمی سیگارو چجوری مینویسن!؟

ـ تو واسه چی میکشی؟منم به همون دلیل میکشم.

ـ سنت اونقدر قد نمیده که بخاطر دلایلی که من دارم سیگاربکشی جوجه.

ـ هه،دوست عزیز به سن نیست...به عقل وتجربه ست که...

ـ که من یکی ته عقل وتجربه ام...تو نمیخوام به من چیزیاد بدی.فقط یکبار دستت سیگارببینم پرتو،روزگارتو سیاه میکنم...عین تتمه ی سیگار خاکسترت میکنم...حالا خوددانی.

ـ این تهدیدا رو واسه من نکن...قرارشد به کارای هم کاری نداشته باشیم.

ـ آره ولی خوش ندارم ببینم چهارنفر بگن زن برسام خسروی سیگاریه.

ـ به چهارنفر ربطی نداره.منم قرار نیست جلوی چهارنفر سیگاربکشم...خوش داری بگن خود برسام خسروی سیگاریه؟

ـ پرتو،خنگ نباش،اینجا ایرانه،ملت منتظرن یه کاری کنی تا از کاه کوه بسازن و برات داستان درست کنن...آبرومونو با این کارا وحرفا به باد نده.

ـ ملت برن خودشونو عوض کنن...برن یادبگیرن که نباید تو زندگی کسی دخالت کنن وراجبش نظر بدن.

ـ تا اونا بخوان یاد بگیرن نسل من وتو که هیچی،چهار نسل دیگه هم کم میارن.تا بخوان یادبگیرن،تو توی زندگیت نابود شدی رفتی.پس بهتره خودتو جمع وجورکنی.

ـ من هرکاری دلم میخواد میکنم.

ـ باشه،هرکاری دلت میخواد بکن تا ببینی من باهات چیکارمیکنم.

ـ برسام حالم داره از این تهدیدای الکیت بهم میخوره.

ـ به موقعش میفهمی الکیه یا راستکی.

دیگه چیزی نگفتم.پک محکمی به سیگارش زد وگفت:تا الآن هرغلطی که کردی،دیگه ازاینجا به بعد تمومه...سیگار،دوست پسر،رفیق بازی...دیگه وقتی داری تو خونه ی من زندگی میکنی خودتو عوض کن.

کلافه پوفی کردم و از پنجره ماشین،به خیابونا خیره شدم.حالم داشت ازش بهم میخورد.ازخودراضی فکرکرده کیه...من هرکاردلم بخواد انجام میدم به اونم ربطی نداره.خوبه خودش میگفت کاری به کار هم نداشته باشیم اونوقت الآن داره واسه من تصمیم گیری میکنه.معلوم نیست خودش با خودش چند چنده!

...

ـ خوش گذشت حالا بهت؟

ـ آره جات خالی دل دادیم قلوه گرفتیم.

ـ خودتو مسخره کن.

ـ غزال تو که میدونی وضعیتو چرا میپرسی؟این واسه من سواله.

ـ گفتم شاید معجزه بشه وشما تواین چند ساعت عاشق هم بشین.

ـ من دیگه دور عشقو خط کشیدم.همون یه باربستمه.

ـ ای بابا.

همینطورکه داشتم با غزال حرف میزدم،سامیار اومد وگفت:چه خبر؟نیشخندی زدم:حالا باید واسه تو توضیح بدم دوساعت.خندید وگفت:پرتو یه سوال بپرسم خدایی راستشو میگی؟سرمو تکون دادم و منتظر موندم.باشصت دستش پیشونیشو خاروند ودوباره بهم نگاه کرد:مطمئنی تو وبرسام بهم علاقه ای ندارین؟یا حداقل برسام بهت علاقه ای نداره؟

اخمام رفت توهم:آره.چطور؟با تردید گفت:خب...راستش من این فکرو نمیکنم.

ـ چی میخوای بگی سامی؟

ـ پرتو،من حس میکنم برسام واقعاً دوستت داره.

اخمام بازشد...

نتونستم خودمو کنترل کنم وپقی زدم زیرخنده...

حالا نخند کی بخند.سامی گفت:چرا میخندی پرتو؟داری جدی حرف میزنم.سعی کردم خنده امو کنترل کنم:برو بابا سامی چه حرفایی میزنیا!خب معلومه خندم میگیره.

ـ ولی من جدی گفتم...چیزی که من تو نگاه اون می بینم،برخلاف چیزی که توفکرمیکنی،تنفرنیست.

ـ سامی بیخیال جون مادرت.

ـ پرتو!دو دقیقه به حرفم گوش بده.همین بعد اینکه خطبه تموم شد،وقتی باهات دست دادم،نمیدونی چجوری نگام کرد که مجبور شدم دستمو بیارم پایین.

ـ یعنی چی؟

ـ من مردم،حس میکنم نگاه همجنسمو...احساسات وکاراش وحرفاشو درک میکنم.باور کن برسام از تو متنفرنیست که هیچ،تازه دوستتم داره.

ـ بیخیال سامی،حتماً اشتباه کردی.شاید بخاطر چیزدیگه ای نگاه کرد.

ـ توقبول نکن...اما گفتم که،من نگاه همجنسمو درک میکنم.نمیدونی باچه عصبانیتی بهم نگاه میکرد.

دوباره خنده ام گرفت:واقعاً بامزه ای سامی.تو همین موقع غزال گفت:پرتو یکم جدی بگیرقضیه رو. سرمو تکون دادم وباحالت مسخره ای گفتم:بله بله جدی میگیرم.

که همزمان با اون،مشت غزال فروداومد روی بازوم.دردم گرفت ولی انقدر خندم زیاد بود که دردو حس نکردم.

سامیار خواست چیزی بگه که صدای پرهام توجهمو جلب کرد:مامان مامان؟رومو برگردوندم که دیدم جلوم ایستاده.لبخندی زدم وروی زانوهام نشستم:جان مامان؟چه خوشتیپ شدی تو امشب گل پسرم!

خندید:توهم خیلی خوشگل شدی مامان جونم!

ـ مرسی.جونم چی میخواستی؟

ـ میگم من گشنمه.

ـ خب یه چیزی بخور.

ـ مادرجون میگه منتظر باشم واسه شام.

ـ اینم بدفکرنیست.میخوای یکم میوه بخور الآناست که دیگه شامو حاضرکنن.

ـ باشه...راستی یه چیزدیگه.

ـ جانم؟

ـ پدرگفت بری پیشش کارت داره.

ـ باشه عزیزم.

با ورجه وورجه ازم دورشد.تودلم خنده ام گرفت.کدوم عروس ودامادی شب عقدشون،بچه اشونم کنارشونه!ولی اینو دوست داشتم...باعث آرامش ودلخوشیم میشد وقتی پرهام کنارم بود.

باعذرخواهی از غزال وسامی،تو جمعیت دنبال برسام گشتم.بالأخره پیداش کردم.یه گوشه به دیوار تکیه داده بود ویه نوشیدنی هم تو دستش بود.درحالی که داخلشو نگاه میکرد،هی دایره وار تکونش میداد.به طرفش قدم برداشتم.

ـ بامن کار داشتی؟

ـ چی؟

سرشو آورد بالا وبهم نگاه کرد:آها آره.

ـ خب؟

ـ میگم بدنگذره.

ـ منظور؟

ـ یکم کمتر ضایع بازی دربیار.مثلاً جشن عقدمونه،تو جدا،من جدا.تازه چی!با پسرمردمم گرم گرفتی.

حرصم دراومد:این پسرمردم که میگی شوهردوستمه.

ـ هرخری میخواد باشه.

ـ درست حرف بزن.خوشت میاد یکی دیگه هم راجب تو اینجوری حرف بزنه؟

ـ کی جرئتشو داره؟

ـ نکنه فکرکردی مردم ازت میترسن؟یا نوکر حلقه به گوشتن که از ترس قطع شدن جیره اشون،ازت حساب ببرن.

ـ ببین مادربزرگ،نمیخواد منو نصیحت کنی.کمتر با مردا بگو بخند کن.

ـ برسام،همینجا تکلیفمونو مشخص کن...مگه نگفتی توکارای همدیگه دخالت نکنیم.

ـ گفتم تو توی کارای من دخالت نکن.

ـ آها یعنی تو حق داری هرطور دلت خواست باهام برخورد کنی وهمه چیزو زیرنظر داشته باشی.

ـ به هرحال من شوهرتم.

ـ تو اسماً شوهرمنی،رسماً یه غریبه ای بیش نیستی.

ـ دارم باهات زندگی میکنم پس حق وحقوقی دارم.

ـ تو اصلاً منطق سرت میشه؟تازه الآن یاد حق وحقوقت افتادی؟چرا حرفاتو عوض میکنی؟

ـ پرتوجون،من اجازه نمیدم تو کارای من دخالت کنی.و اجازه نمیدم توهرکاری دلت خواست انجام بدی وبگی به من ربطی نداره.

ـ من خودم میدونم چه کارایی درسته وچه کارایی غلط.

ـ اگه میدونستی،جلوی این همه چشم انقدر با اون مرتیکه گرم نمیگرفتی.

ـ درست صحبت کن،اسمش سامیاره.

ـ حالا هرکی.

ـ به تو ربطی نداره،من از زمانیکه 16 17 سالم بود این پسرو میشناسم تا همین الآن که اینجا ایستادم. بهش اعتماد دارم وخیلی هم دوستش دارم.اما نه اون دوست داشتنی که توئه منحرف فکرمیکنی.سامیار واسم عزیزه...من نمیتونم به خاطر تو باهاش حرف نزنم...کاره ای نیستی تو زندگی من.

اخماش رفته بود تو هم وفکش منقبض شده بود.با حالتی عصبی کمی از نوشیدنیشو خورد.بعداز کمی مکث،خواست چیزی بگه که صدایی مانعش شد:به به،عروس وداماد کم پیدا.بالأخره یافتمتون!

روموبرگردوندم که چشمم خورد به آقای بردیا.سعی کردم لبخند بزنم.برسام گفت:ما کم پیداییم یا تو! خیر سرت رفیقمی!معلوم نیست کجایی!سرعقد بودی اصلاً؟

بردیا چپ چپ نگاش کرد:دست شما درد نکنه!پس چی!یعنی واقعاً منو ندیدی؟برسام خندید:نه والا. دیدن تو چشم بصیرت میخواد انگار.

بردیا ابروهاشو بالا انداخت ودرحالی که نگاش بین من وبرسام میچرخید گفت:شایدم حضور پرتوخانوم باعث شد مارو نبینی...بالأخره دیگه آدم پیش معشوقش باشه بقیه رو یادش میره دیگه...درسته؟

برسام نگاهشو به زمین دوخت  وبعد به من نگاه کرد.بردیا روبه من گفت:من اگه میدونستم شما به رفیقم علاقه داری،هیچوقت جسارت نمیکردم تا ازتون خواستگاری کنم...شرمنده به خدا!منو عفو کنین. باتعجب نگاش کردم وبه زور تونستم چند کلمه بگم:نه...این...این چه حرفیه...خواهش...میکنم.

به برسام نگاه کردم.صورتش قرمز شده بود وباچشمای گرد شده و اخمای درهم رفته،داشت به بردیا نگاه میکرد.یعنی عصبانی بود؟

نمیدونستم چجوری باید قضیه رو جمع وجورش کنم.خواستم چیزی بگم که بردیا گفت:ببخشید صدام میکنن باید برم،درهرصورت واستون آرزوی خوشبختی میکنم.

سرمو تکون دادم:ممنون.

به رفتنش نگاه کردم.به این فکرکردم که برسام چرا عصبانی شده؟مگه ما اصلاً عاشق همدیگه ایم؟مگه اون واسش مهمه؟مگه اصلاً دوستم داره که واسش مهم باشه؟اون فقط به خودش فکرمیکنه.

ـ نگفته بودی توشرکت هم کسی ازت خواستگاری کرده!

ـ مهم بود که بگم؟

ـ آره بود.

ـ چرا؟

ـ باید میدونستم.

ـ چه به دردت میخورد؟

ـ آراد رفیق صمیمی منه!

ـ خب؟

ـ پرتو چرا نمی فهمی...واسه من سنگینه.

ـ چی سنگینه؟اینکه رفیقت خواستگار قبلیم بود؟خب بود که بود.منم ردش کردم،این یک.دوم اینکه تو اصلاً نباید این چیزا واست مهم باشه.اگه میدونستم دوستم داری میتونستم این عصبانیتتو هضم و درک کنم ولی وقتی من وتو ازهم متنفریم چرا باید انقدر واست مهم باشه؟

نگاش یخ شد.عصبانیتش فروکش کرد وبا سردی تمام گفت:حق باتوئه...مهم نیست.

چه عجب بالأخره حقو به من داد.

نفس عمیقی کشیدم.توهمین موقع غزال و سامیارهم اومدن.

بادیدن غزال لبخندی زدم:ازخودتون پذیرایی کردین؟سامی با خنده گفت:آره بابا ترکید از بس خورد. غزال چپ چپ نگاش کرد:به تو چه؟زبون منی؟

ـ راست میگم دیگه.

ـ اصلاً دیگه حرف نزن.

ـ چشم.

خندیدم:ای سامیار زن ذلیل.سامی به خودش اشاره کرد:کی؟من؟من زن ذلیلم؟هه،یه درصد فکرکن.

برسام گفت:دیگه فکرکردن نمیخواد.باچشم خودمون دیدیم.سامیار باتعجب به برسام نگاه کرد وخندید: ممنون که هوامو داری داداش.

برسام هم لبخندی زد:خواهش میکنم قابلتو نداره.

کمی بعد شام حاضرشد وبعد از اینکه همه ازخجالت شکمشون دراومدن،دوباره بساط رقص وپایکوبی برپاشد.

...

در اتاقو بازکردم وهمین که رفتم داخل،صدای حمیده پیچید توی گوشم:به به سلام عروس خانوم گل!

با لبخند جوابشو دادم:سلام حمیده جون،خوبین؟

ـ قربونت مرسی.توخوبی؟

ـ فدای شما.

روبه روجا گفتم:سلام.خیلی معمولی جوابمو داد.طاقتم طاق شد:خجالت بکش خرس گنده،دیگه سن قهر کردنت گذشت.چپ چپ نگام کرد وهیچی نگفت.خندیدم وسرجام نشستم.

بعد ازکمی حرف وصحبت حول  عقد وعروسی واینا،بحث کشیده شد به قرارداد جدیدی که قرار بود شرکت ما،با شرکتی به نام پارس سازان ببنده.

البته من از حمیده راجبش شنیده بودم وحتی برسام هم حرفی نزد.طبق گفته ی حمیده،قرار بود روز بعد جلسه ای  برگزاربشه برای بستن قرارداد.ولی اینو نفهمیدیم که طرحشون چیه وچجوری هست.حتی نمیدونستیم کجا قراره کلیدش زده بشه.

خلاصه همینطور که کارامونو انجام میدادیم،راجبش صحبتم میکردیم.حمیده سفارش کرده بود که ته توی این قضیه رو از طریق برسام دربیارم.بیچاره خبرنداشت ما دوکلوم حرفمونم با جنگ و دعواست چه برسه به اینکه من بخوام راجب این قرارداد با برسام صحبتم کنم که احتمالاً تهش میگفت به تو چه ربطی داره سرت تو کارخودت باشه.

اون روز هم مثل همه ی روزای دیگه گذشت.با این تفاوت که حالا دیگه من یه دختر متأهل بودم.و اصلاً اینو دوست نداشتم.من وبرسام هرچقدرم که سرمون تو کارخودمون می بود و باهم کاری نداشتیم،بازم نسبت به هم یه تعهداتی داده بودیم و من دوست نداشتم به کسی تعهدی داشته باشم.

دوست داشتم الآن که میرم خونه کسی نباشه و من با خیال راحت پاهامو درازکنم و یه استراحت تپل بکنم.اما حیف که خانواده ام بودن.هرچند بیچاره ها کاری به من نداشتن اما به احترام رودابه جون و مهسان ومهدیار،نمیتونستم هرکاری دوست دارم بکنم.

کلیدو که انداختم ودرو بازکردم،صدای پرهام توی خونه پیچید:آخ جون مامانی اومد.بعد بدو بدو به سمت در اومد:سلام مامان،خسته نباشی.

لبخندی به روش زدم:سلام پسرگلم،مرسی.توهم خسته نباشی.

ـ من که کاری نکردم...ولی بیا ببین زندایی چقدر برام چیزای خوشمزه درست کرده!

ـ واقعاً؟

ـ آره.

وارد خونه شدم.سرمو بلندکردم ونگاهی به هال انداختم.هیشکی نبود.صدای مهسان توجهمو به سمت آشپزخونه جلب کرد:سلام خوش اومدی خسته نباشی.

ـ سلام ممنون...چیکارا میکنی؟چی درست کردی که پرهام انقدر تعریف کرده؟

ـ هیچی بابا چهارتا ژله بستنی وکیک واینا که دیگه تعریف کردن نداره.

ـ چرا بابا!واجب شد منم بیخیال رژیم شم ویه ناخونکی بهشون بزنم.

ـ دیوونه تو چیو میخوای آب کنی.هیکل به این قشنگی!

ـ آقامون گفته چاقی!منم به صرافت افتادم یه فکری به حال هیکلم بکنم.

بعد باخنده چشمکی زدم.اونم خندید وگفت:آقاتون غلط کرده!خیلی هم هیکلت رو فرمه.

ـ اینجوری میگی دلمو خوش کنی؟

ـ نه...برو لباساتو دربیار الآن غذا رو واست گرم میکنم.

ـ دستت دردنکنه تو زحمت افتادی.بقیه کجان؟

ـ والا بابا وپیمان ومهدیار رفتن بیرون نمیدونم چیکار داشتن.مامان هم رفته دنبال ریزوسایل برای لباس عروسیت.

ـ ای بابا این بیچاره هم به زحمت افتاد.

ـ دیوونه این چه زحمتیه.خودش دوست داره.به منم گفته که لباس عروسیمو خودش میدوزه.

ـ دستش دردنکنه.

لباسامو عوض کردم ودست و صورتمو که شستم،برگشتم تو آشپزخونه.مهسان غذامو گرم کرده بود وگذاشته بود روی میز.تشکرکردم ومشغول خوردن شدم.اونم کنارم نشسته بود واتفاقای روزو گزارش میداد که چیز خاصی هم نبود.

بعد ازاون،ژله بستی وکیکی که درست کرده بود و آورد ومنم چند تیکه ازهرکدوم خوردم.خیلی خوشمزه شده بود.البته پرهام هم بی نصیب نموند وبا اینکه قبلاً ازشون خورده بود،دوباره کنار منم نشست ونوش جان کرد.

اون شب تا ساعت2 بیدار بودیم وازهر دری حرف میزدیم.پیمان میگفت باغ برای عروسی آماده ست و یه فیلمبردار خوبم پیدا کردن.هرچند برسام هم کمک حالشون بود.مهسان هم میگفت با کمک شهرزاد، کارتا رو آماده کردن و فرستادن.رودابه جونم گفت لباسمم تقریباً آماده ست وفقط ریزکاریاش مونده.همه درتکاپو بودن برای این عروسی کوفتی ومن...

فقط به گذر زمان و روزها وساعت ها نگاه میکردم.به فعالیت آدمای دوروبرم....انگار اونا بیشترازمن شوق وذوق داشتن.ای کاش زمان به عقب برمیگشت ومن جرئت اینو پیدامیکردم تا به این ازدواج لعنتی بگم نه!

اما...

دیگه کار از کارگذشته بود...

پس فقط باید منتظر می موندم وخودمو میسپردم به خدا تا ببینم اون برام چی میخواد...

...

درحال محاسبه ی متراژ یه ویلا تویه زمین سه هکتاری بودم که باصدای خانوم خادمی مجبور شدم دست ازکارم بکشم:خانوم شکوهی؟ببخشید مزاحم شدم.نگاش کردم:خواهش میکنم.چی شده؟

ـ آقای خسروی گفتن تشریف ببرین دفترشون.

ـ اتفاقی افتاده؟

ـ نه،فکرکنم بخاطر جلسه ایه که گذاشتن.

ـ اِه مگه از اون شرکت اومدن؟

ـ بله قرار بود امروز رأس ساعت10 جلسه برگزار بشه،یادتون رفت.

ـ آها آره...باشه الآن میام.

کارمو نصفه نیمه رها کردم...خدایی اگه برسام میخواست یه طرح گنده رو بندازه گردن من وخودش بشینه یه گوشه ازکارم ایراد بگیره،همون میز توی دفترشو میکوبیدم فرق سرش تا آدم شه.هرچند این با این چیزا آدم نمیشه.ولی اگه زیادی شورشو دربیاره واذیتم کنه،جلوی یه ایل آدم،طرحی تحویلش میدم که آبروش تو کل تهران بره.به خدا کاری میکنم که وقتی راجب احمق ترین آدم تو حیطه ی معماری بحث بشه،اسم برسام خسروی بدرخشه...همچین که ازهمون حلبی آباد وجنوب شهر،تا فرمانیه وسعادت آباد،همه مسخرش کنن.

فکرکرده من کاری ازدستم برنمیاد.ابله.همچین آبروشو ببرم که نفهمه ازکجا خورده.مرتیکه هیچی ندار بیشعور!

خلاصه وقتی رسیدم به دفترش.چند تقه به در زدم ودستگیره رو فشاردادم.دربازشد.رفتم داخل ودرو بستم.صداش باعث شد سرمو بیارم بالا:اومدی؟منتظرت بودیم.

باتعجب نگاش کردم.این چرا انقدر لحنتش بامن مهربونانه شده بود!بعید بودا!

وقتی دید همینطوری دارم نگاش میکنم،دستشو به طرفی درازکرد.انگارداشت اشاره میکرد:آقایون خیلی وقته اومدن.منتظرت بودیم.

رومو برگردوندم تا ببینم کیا رو میگه که...

برای یک لحظه قبلم از حرکت ایستاد...

نفسم تو سینه ام حبس شده بود...

چندبار پلک زدم تا مطمئن شم خوابم یا بیدار...

اما نه...

خواب نبود...

خود واقعیت بود...

خود خودش بود...

خودش بود که داشت با چشمای گرد شده نگام میکرد...

خودش بود...

همون که شب و روزمو ازم گرفته بود...

خودش بود که درست روبه روی من ایستاده بود...

نه...

این امکان نداشت...

اون نمیتونست اینجا باشه...

اما...اما اگه اون نبود...پس کی بود...کی بود که اینطور با اون چشمای متعجب وپرحرف داشت به من نگاه میکرد...

درسته...

بازم خودش بود....

خود فرهان پارسا...!