مثل هرسال/قسمت بیست ویکم
کاش یه اتفاقی میفتاد واین ازدواج لعنتی بهم میخورد.اما...نخیرانگار ازاین خبرا نبود.به خودم که اومدم برسام کنارم ایستاده بود.شهرزاد گفت:الهی خوشبخت شین.چقدرم بهم میاین ماشالله.
اینم یه چیزی میگفتا!ما دوتا کجا بهم میومدیم آخه.برسام دستمو گرفت تو دستش تا حلقه رو بزاره. گرمای دستش عصبیم میکرد...سرمای حلقه هم بدتر...همشون خط میکشیدن روی مغزم.صدای دست زدنشون عصبیم میکرد...سیل تبریکا عصبیم میکرد.همه شاد بودن ومن...
گیج بودم...
همه چیز برام گنگ بود...
دستی رو شونه ام نشست.سرمو بلندکردم.پیمان بود...
زل زده بودتوچشمام...
بانگاهش داشت حرف میزد...
منم با نگاهم حرفامو بهش میزدم...
منو تو آغوش گرم وامنش جا داد...
صدای توی گوشم پیچید:خواهری،غصه نخور،تموم میشه.
ـ کی پیمان؟کی تموم میشه؟
ـ تو یه چشم بهم زدن.میدونم دلت پیش این پسرنیست،میدونم بدت میاد ازش.اما فقط به خدا توکل کن. مطمئن باش کمکت میکنه.
ـ فکرنکنم.
ـ ناشکرنباش پرتو.
صدای بابا نزاشت به حرفام ادامه بدم:ای بابا پسرم ول کن خواهرتو بزار منم تبریک بگم بهش.پیمان ازم جداشد.تلخ خندید:بیا پدرجان،بیا که دیگه دخترت دستی دستی داره ازمون دور میشه.نگاش کردم: من هیچوقت شماها رو ول نمیکنم...کسی رو هم به شما ترجیح نمیدم.
پیمان یک بارچشماشو بست وبازکرد.همچنان اون لبخند تلخ روی لباش بود.بابا اومد جلو وبغلم کرد: مبارکت باشه دخترم.ایشالله خوشبخت شی.
ـ ممنون.
نه میخندیدم...
نه شاد بودم...
همه دخترا اینجور موقع ها ازخوشحالی اشک میریزن...
ولی من از شدت ناراحتی اشکم داشت درمیومد...
خدایا این دیگه چه بساطی بود آخه...
میون اون همه گیرودار پرهام اومد جلو و باچشمای خوشگلش که از تعجب گرد شده بود گفت:مامانی؟ شماها چیکارکردین؟
به زور تونستم لبخندی بزنم.خواستم جوابشو بدم که یهوبرسام بغلش کرد ودرحالی که با لبخند پررنگی نگاش میکرد گفت:حلقه گذاشتم تو دست مامانت پسرم.
بهش گفت پسرم...
به پرهام من گفت پسرم...
خب معلومه که میگه؛اون پدرشه...ولی منم مادرشم...ولی مادراصلیش نیستی...ولی بیشتراز مادر اصلیش دوستش دارم...به هرحال برسامم سهمی از پرهام داره...درسته...
پرهام لباشو غنچه کرد وبا اخم گفت:حلقه گذاشتن یعنی چی؟برسام نگاهی به من انداخت ودوباره به پرهام زل زد:یعنی ما به زودی باهم عروسی میکنیم.
اخمای پرهام بازشد.باتعجب به من نگاه کرد:یعنی تو عروس عموبرسام شدی مامان؟فقط تونستم سرمو تکون بدم.
لبخندی روی لبش ظاهرشد...ازته دل خندید:آخ جون!یعنی حالا منم بابا دارم؟
دلم به حال تنهایی هاش سوخت...
برسام هم ازخوشحالی پرهام خوشحال شد انگار.اونو بیشتربه خودش نزدیک کردوپیشونیشو به پیشونی پرهام چسبوند:آره پسربابا،دیگه من پدرتم،توهم پسرمنی!پسر واقعی منی!
دلم به حال برسام هم سوخت...با اینکه ازش بدم میومد،با اینکه آدم خشک ومغروری بود،ولی اونم کم نکشیده بود توزندگیش...
یعنی پدروپسر ازبهم رسیدن خوشحال شده بودن.فقط من یه چشمم اشک بود ویه چشمم خون...حواسم کامل معطوف اون دوتا بود.پرهام کلی ابرازخوشحالی میکرد ومن ازنگاه برسام میخوندم چقدر از اینکه پسرش،کنارشه خوشحاله.ولی من...
انگار یه کوه سنگی رو گذاشتن روی شونه هام.سنگینیش داشت لحظه به لحظه بیشتراز قبل شونه هامو خم میکرد.
صدای پرهام باعث شد به خودم بیام:مامانی پس چرا لباس عروسی نپوشیدی؟نمیدونم برسام حالمو فهمیده بود یا دلیل دیگه ای داشت اما جواب سوالای پرهامو میداد:آخه هنوز که جشن نگرفتیم.
ـ پس کی جشن میگیرین؟
ـ هفته ی دیگه.
ـ یعنی مامان از این لباس سفیدا میپوشه؟
ـ آره پسرم.
ـ توهم کت وشلوارمیپوشی؟
ـ بله که میپوشم...توهم باید بپوشی.
ـ بهارم میاد؟
ـ آره به بهارخانوم وخانواده اشم میگیم تشریف بیارن.خوبه؟
ـ آره،اونوقت بهارم لباس سفید میپوشه میشه عروس من.
ـ ای شیطون.
نگام به پرهام بود وفکرم جای دیگه.من بایدچیکارکنم؟چطور تحمل کنم؟...چطور؟...
گذر زمان رو احساس نکردم.وقتی به خودم اومدم،توی ماشین نشسته بودم وتو راه برگشت به خونه بودیم.
ـ آره خب میدونی،بهتره زودتر یه فکری به حالش بکنیم.
ـ آره.
ـ دایی دایی،فردا منو میبری پارک؟
ـ فردا دایی؟
ـ آره دیگه.فردا جمعه ست.
ـ باشه دایی جون،میبرمت.ولی جون مادرت هفت صبح بیدارم نکنی ها!
ـ آخه هفت صبح که کسی نمیاد پارک!
ـ خب الحمدلله!
ـ الهی زندایی فدات شه که انقدر تو بامزه ای توله!
ـ زندایی این حرفاچیه!خدانکنه!
ـ ای جونم.
ـ مهسان جدیداً خیلی قربون صدقه ی این کره خر میریا!دیگه منو تحویل نمیگیری.
ـ اِه پیمان!درست حرف بزن.زشته...یعنی چی کره خر!یه خرده مودب باش!
ـ چشم مامان بزرگ.
همه ی این صداها توی گوشم میپیچد ولی حواسم جای دیگه ای بود.پیمان حالمو فهمیده بود و خودش داشت رانندگی میکرد.
بازخوب بود این پسر بیشتراز همه درکم میکرد.
گرمای چیزی رو روی دستم حس کردم.نگاهی به دستم انداختم.چشمم خورد به دستای کوچیک پرهام. سرمو آوردم بالا که دیدم معصومانه ونگران داره بهم نگاه میکنه.
بمیرم واسش که اینم فهمید حالم خوب نیست.وقتی منو دید چشماش گرد شد:مامانی؟گریه کردی؟چرا؟
گریه کرده بودم؟چرا خودم متوجه نشدم.از تو آینه ماشین نگاهی به خودم انداختم.حالا توجه همه بهم جلب شده بود.
راست میگفت.صورتم خیس بود.کی گریه کردم که خودم نفهمیدم!!
پیمان با اخم گفت:چی باعث شده گریه کنی پرتو؟
رودابه جون که کنارم نشسته بود آروم طوری که فقط خودمون بشنویم گفت:پرتو؟تو هنوز اول راهی. اینجوری فقط خودتو داغون میکنی.با اشک ریختن چیزی درست نمیشه.
درمونده نگاش کردم:من چیکارکنم رودابه جون؟سرشو انداخت پایین.دوباره صدای پیمان:
ـ خواهری،قربونت برم،چرا اشک می ریزی؟
ـ من...
نتونستم ادامه بدم.با کف دستم اشکامو پاک کردم.خوب شد بابا ومهدیار توی ماشین پیمان بودن وگرنه خیلی بد میشد اگه منو اینجوری می دید.
ـ پرتو،اشک ریختن فایده نداره.کار ازکار گذشته...ولی هرموقع،هروقت،هرکجا،احساس کردی داری اذیت میشی،بدون درخونه همیشه به روت بازه.برگرد وقدمتم روی جفت چشمای خودم.
ـ پیمان...
ـ جانم!اینجوری گریه نکن دیگه.
صدای بغض آلود پرهام باعث شد توجهم بهش جلب بشه:مامانی؟چرا داری گریه میکنی آخه؟محکم بغلش کردم وروی پاهام نشوندمش:هیچی عزیزدلم.هیچی.
ـ پس دایی چرا میگه برگرد؟مگه کجا میخوای بری؟
ـ هیچ جا پسرم.اتفاقی نیفتاده.
ـ از اینکه داری عروس عموبرسام میشی ناراحتی؟
با غم نگاش کردم.خدا چرا انقدر این بچه رو باشعور آفریده بود؟اون نباید توی این سن این چیزا رو میفهمید...ولی فهمید.
واسه اینکه دیدش نسبت به برسام بد نشه سرمو تکون دادم وگفتم:نه پسرم.ناراحت نیستم.خوشحالم.تو هم باید خوشحال باشی.چون اون...دیگه پدرته.
لبخندی زدوسرشو تکون داد:آره،میدونی چی شد مامانی؟بهش گفتم من چی صداتون کنم؟گفت هرچی دلت خواست.منم بهش گفتم بهتون میگم پدر.
یاد برسام افتادم...اونم به عموفرید میگفت پدر!خدایا ببین چه چیزایی رو این بچه به ارث برده ها!حتی پدرصدا کردنشونم مثل همه.
جواب لبخندشو دادم وگفتم:آفرین پسرم.اون دیگه تا همیشه پدرتوئه.
یهو لبخندش قطع شد وباچشمای گرد که ناشی از تعجبش بودگفت:مامانی؟من پسر واقعی پدرم هستم؟
لبخند منم بی اختیار قطع شد.آب گلومو قورت دادم.آخه این چه سوالی بود پرسید.اونم توی این وضعیت!
نمیتونستم دروغ بگم...
سرمو تکون دادم...
ـ آره پسرم.اون پدر واقعیته.
صدای متعجب پیمان توی ماشین پیچید:چی؟یعنی چی پدر واقعیشه؟!
سرمو انداختم پایین:بعداً برات توضیح میدم.الان وقتش نیست.
ـ ای خدا کیه که من سکته کنم.
مهسان:خدا نکنه دیوانه این چه حرفیه.
پیمان:والا به جون خودم!
رودابه:پسرم حواستو بده به رانندگیت.حرفای منفی هم نزن.
پیمان:چشم.
...
پرهامو که خوابید،برق اتاقو خاموش کردم.اومدم بیرون ودرو بستم.رفتم توی هال.پیمان جلوی تلویزیون نشسته بود اما تابلو بود حواسش جای دیگه ست!
رودابه جون و مهسان ومهدیار وبابا هم نشسته بودن.با نگاهی به جمع گفتم:کسی چیزی میخوره؟
همه جواب منفی دادن جز پیمان ومهدیار.پیمان گفت:چی داری واسه خوردن؟
ـ من میخواستم واسه خودم کاپوچینو درست کنم.
ـ منم میخورم.
ـ باشه.
مهدیار:منم همینو میخورم.
ـ اوکی.
رفتم توی آشپزخونه.سریع سه تا کاپوچینو درست کردم وگذاشتمشون توی سینی.برگشتم تو هال و سینی رو گذاشتم روی میز.مهدیار لیوان خودشو برداشت:مرسی.
ـ خواهش میکنم.نوش جان.
ـ ممنون.
پیمان:بگیربشین ببینم.
ـ خب حالا مثل این باباهای عصبانی حرف نزن.
ـ نمک نریز.
همه خندیدن.بابا گفت:پرتوجان،بابایی،بگو دیگه جون به لب شدم.
نفس عمیقی کشیدم وتمام ماجرا رو ازاول تا آخر براشون تعریف کردم.سرمو که بلندکردم،دیدم همه با دهن باز دارن نگام میکنن.تا چنددقیقه سکوت بود...
بدم میومد ازاین سکوت...
بدم میومد از این جو سنگین...
حس مجرم ها رو داشتم...
صدای بابا توی گوشم پیچید:واقعاً برسام ازدواج قبلی داشته؟سرمو تکون دادم.
ـ پس چرا عموفرید به من نگفته؟
ـ شاید نخواسته...شاید میخواست بگه ولی فرصتی پیدا نشد.به هرحال مسئله ی مهمیه.
پیمان:ومهم ترازاون اینه که پرهام پسرشه!این یکی هیچ رقمه تو کتم نمیره.
ـ تو کت منم نمیرفت.ولی چیزیه که ثابت شده.
رودابه:کاش یه تست DNA میدادن!
ـ نیازی نبود.هم مادرش اعتراف کرد هم پدرش.
رودابه:چی بگم.
پیمان:الآن خود پرهام این قضیه رو میدونه؟
ـ کم وبیش...یعنی فقط بهش گفتیم برسام پدر واقعیشه.دیدی که امشبم پرسید.ولی فکرنکنم هنوز فهمیده باشه یعنی چی این مسئله.
بابا:به هرحال باید بدونه.
ـ بله ماهم تصمیم گرفتیم بهش بگیم.
رودابه:خوبه...حالا الآن چرا زانوی غم بغل گرفتین.
بابا:نمیتونم باورکنم فرید به من دروغ گفته باشه.
رودابه:اون به شما هیچ دروغی نگفته...فقط دوتا مسئله رو نگفت.مسئله ی ازدواج برسام که خود منم فکرنکنم موقعیتی واسه مطرحش پیش اومده باشه...دومی هم که دیدین،تازه خودشون فهمیدن پرهام پسر برسامه!بهتره یه طرفه به قاضی نریم.
پیمان:ای بابا عجب سرنوشتی دارین شما سه نفرها!
سرمو تکون دادم:آره.
مهسان:ببخشید،من درجایگاهی نیستم که نظر بدم اما میخوام یه چیزی بگم.
بابا:دخترم کی گفته که تو نباید نظربدی.ماها همه الآن یه خانواده ایم پس باید تو غم وشادی همدیگه شریک باشیم...حالاهم حرفتو بگو.
مهسان:ممنونم...راستش خواستم یه چیزی بگم که به نتیجه ای برسیم چون اینجوری زانوی غم بغل گرفتن فایده نداره.دست روی دست هم که نمیشه گذاشت.آب هم که دیگه از سر پرتو وبرسام گذشته پس بهتره از این به بعد،آینده اشونو بسازن...و ازهمه مهم ترپرهامه...اون هم نیاز به مادر داره هم پدر. حالا هم که مشخص شد برسام پدر واقعیشه،همه چیز بهترمیشه.برسام میتونه به عنوان پدر واقعی پرهام،بهش محبت کنه...شما باید خوشحال باشین.و دیگه به حاشیه فکرنکنین.
بابا:مهسان جان راست میگه.الآن مهم ترازهمه چیز پرهامه که سایه ی پدرومادرش باید بالای سرش باشه،درسته پرتو جان؟
فقط تونستم سرمو تکون بدم.چی میگفتم...اینا چه خبر داشتن از درون من!
ساعتی بعد همه به خواب نازی رفته بودن ومن...
هی توی رخت خواب این پهلو اون پهلو میشدم.آخر سرهم نتونستم طاقت بیارم.پاکت سیگارمو برداشتم ورفتم روی تراس.
یه نخ ازش کشیدم بیرون وبا فندک روشنش کردم.شروع کردم به کشیدن.فکرمیکردم آرومم میکرد.
افکار توی ذهنم درهم وبرهم بود...فکر گذشته وآینده باهم قاتی شده بود و سرم به مرز انفجار رسیده بود دیگه.دستامو بردم لای موهام.پک محکمی به سیگارم زدم.از اون بالا به شهرنگاه کردم.به خونه ها،خیابونا،که تو تاریکی وروشنی شهر،جلوه ی دیگه ای به خودش گرفته بود.
یعنی چندنفر توی این شهر مثل من بی خواب بودن...
چند نفر ذهنشون درگیر بود...
چندنفر پی آرامش گم شده اشون بودن...
آه...
خدایا،کاش میشد من یه پرتو دیگه بودم...
نه...
شاید اگر یه پرتو دیگه بودم،زندگی خیلی بدترازاین بود برام...
پس خدایا،بازم شکرت...
فقط خودت کمکم کن،خودت پشت وپناهم باش...
...
ـ پرتو به نظرم اون یکی بهتره.
ـ کدوم؟
ـ همون سمت چپیه!
ـ آره اونم قشنگه.
همراه رودابه جون اومده بودیم فروشگاه لوازم خانگی و تو قسمت یخچال ها،دنبال یه یخچال فریز خوب بودیم.رودابه جون انگار که واسه دختر خودش خرید میکنه؛طوری وسواس به خرج میداد که من دیگه کم آورده بودم جلوش وهمه چیو به خودش واگذار کرده بودم.
فکرم درگیر بود ونمیتونستم درست حسابی چیزی رو انتخاب کنم.اونم انگار اینو حس کرده بود که همه چیو با سلیقه ی خودش انتخاب میکرد.واقعاً هم چیزای خوبی رو انتخاب میکرد وسلیقه اش خوب بود.
ـ خب اینم از این...بریم دنبال مبلمان.
ـ وای رودابه جون من خسته ام.
ـ خسته ام چیه دختر!مثلاً میخوای ازدواج کنی.الآن باید با شوروشوق همه جا رو زیرپا بزاری.بعدم،یه هفته بیشتر وقت نداری باید به همه کارات برسی.
ـ آخه هوا گرمه.بقیه اشو بزاریم واسه یه روز دیگه.
ـ نه،روزای دیگه واسه کارای دیگه ست.بیا دنبالم دختر.
ـ مامان سخت گیر!
خندید وبرگشت با تعجب نگام کرد:مامان؟خندیدم.سرمو تکون دادم:آره دیگه،شما ازاون مامان سختگیرایی.
لبخندش پررنگ ترشد:بیا دنبالم.دیرشد.
ـ چشم.
رودابه باشوق وذوق منو اینور واونور میکشوند و برای خرید هرچیزی وسواس وسلیقه ی کامل به خرج میداد.ولی من دیگه از کت وکول افتاده بودم.نگاهی به ساعت انداختم.اوه اوه،یک ونیمه.روبه رودابه گفتم:رودابه جون ساعت یک ونیمه،میگم یه استراحتی به خودمون بدیم و بریم ناهار بخوریم.
نگاهی به ساعتش انداخت.خداروشکر موافقت کرد:راست میگی تازه یادم افتاد گرسنه امه.بریم یه ناهار بزنیم تو رگ.
خندیدم:بریم.
...
نگاهی به گوشیم انداختم.پنج تا میسکال از برسام.حوصله اشو نداشتم واسه همین جوابشو نمیدادم.گرما داشت اذیتم میکرد.ای بابا پس کی میخوان این برنامه رو شروع کنن.
از ساعت8صبح اومده بودم مدرسه ی پرهام وتا الآن که 9شده اینجا نشستم.تو حیاط صندلی گذاشته بودن واسه پدرومادرا و همه جا رو تزئین کرده بودن.طبق خواسته ی معلم پرهام،برای جشنی که واسه عنوان بهترین کاردستی ها برپا کرده بودن،حضورپیدا کردم تاپرهام بیش ازپیش تشویق بشه و روحیه و اعتماد به نفسش بره بالا.میتونستم به برسام هم بگم بیاد ولی نگفتم.
تاجایی که امکان داشت باید ازش دوری میکردم تا کمی آرامش داشته باشم.چون هربار بادیدنش بهم میریختم.
بالأخره یه خانومی میکروفون رو دست گرفت وشروع کرد به صحبت کردن و خوشامد گفتن و اینا...
بعد از اون علت برپایی جشنو گفت که همه میدونستیم.البته تعداد جایزه ها زیاد بود چون از هرکلاس تو هر مقطع یکی دو نفرو انتخاب کرده بودن.
پرهامم هم قربونش برم اون جلوی ایستاده بود و با لبخند به مجریشون نگاه میکرد.هرازگاهی هم یه نگاه به من مینداخت ومیخندید.بچه ام خوشحال بود.
خلاصه تا بچه ها رو معرفی کنن و جایزه هاشونو بدن و کارای متفرقه،یه یکی دوساعتی طول کشید. بعد از همه ی اینا،چون دیگه کلاساشون برگزار نمیشد،از معلمش ومدیرش و اینا تشکر وخداحافظی کردیم واومدیم بیرون.سوار ماشین که شدیم پرهام گفت:مامان میشه جایزه امو ببینم.
ـ ببین پسرم.اصلاً بیار منم ببینم چی بهت دادن.
ـ آخ جون.
با شوق و ذوق جایزه اشو از صندلی پشتی برداشت و شروع کردبه باز کردن کاغذکادوش.جایزه اش یه ست کامل کیف وجامدادی ولوازم التحریر بود.چشماش ازخوشحالی برق زد.لبخندی زدم:به به چه خوشگله،مبارکت باشه.
سرشو تکون داد.تویه چشم بهم زدن بغلم کرد وگونه امو بوسید:ممنون مامان جونم،دستت درد نکنه...اگه...اگه تونبودی که من نمیتونستم جایزه بگیرم.
از قدردانیش خوشحال شدم ومنم محکم بغلش کردم وبوسیدمش:قربون پسرگلم برم.من که تنهایی انجامش ندادم!
ـ خب خیلی کارارو انجام دادی.
ـ قابلتو نداره!
ازخوشحالیش خوشحال شدم.همینا دلخوشی من بود.داشتم پیش خودم کلی ذوق میکردم که با حرفی که پرهام زد،بی اختیار لبخند از لبم پرید:مامان بریم پیش پدر جایزه امو بهش نشون بدم.
ای خدا!عجب بدبختی دارما.آخه بچه حالا چه نیازیه که تو جایزه اتو به اون مردک هیچی ندار نشون بدی خب!
چی میتونستم بگم.سرمو تکون دادم:باشه میریم.
ـ همین الآن میریم.
ـ آ...آره پسرم میریم.
ـ آخ جون.
به سمت شرکت حرکت کردم.نیم ساعت بعد جفتمون توی اتاق برسام بودیم.پرهام با خوشحالی جایزه رو به برسام نشون میداد و بعد از کار من تعریف میکرد میگفت دست مامانم درد نکنه کمکم کرد.
برسام هم چپ چپ نگام میکرد وحرص میخورد.هم از اینکه پرهام مدام داشت از من تعریف میکرد هم از اینکه از صبح تاحالا جواب تماسشو نداده بودم.
منم حسابی کیفور شده بودم و با دمم گردو میشکستم.اونم دید من زیادی خوشحالم،روبه پرهام گفت: دست مامانت دردنکنه ازش تشکرکردی؟پرهام سرشو تکون داد:آره پدر،بوسشم کردم.
ـ آفرین پسرم گلم،ولی دیگه از این به بعد هرکاری داشتی بیا پیش خودم.آخه میدونی،یه پسر باید همه کاراشو با پدرش انجام بده.
ـ چشم.آخه اون موقعی که که من میخواستم ماکتمو درستش کنم،شما نبودی.
ـ بله پسرم میدونم.حالا از این به بعد.
ـ چشم.
ـ آفرین.
بعد به من نگاه کرد.چشمام از تعجب گرد شده بود...اون یه جورایی داشت پرهامو ازمن دور میکرد.از اینکارش خوشم نیومد.هرچند من از هیچکدوم از کاراش خوشم نمیومد.
بعد ازچند دقیقه پرهامو به بهونه ای فرستاد بیرون و اومد نشست سرجاش.درحالیکه با عصبانیت نگام میکرد گفت:چرا هرچی زنگ میزدم جواب نمیدادی.
باتعجب ساختگی گفتم:زنگ زدی؟!متوجه نشدم.
بعد خیلی ریلکس نقشمو بازی کردم وبا همون تعجب ساختگی،گوشیمو از تو کیفم درآوردم و نگاهی بهش انداختم.پنج تا میسکالش شده بود دوازده تا!
اینبار واقعاً تعجب کردم:اِه اصلاً متوجه نشدم.نه که گوشیم تو کیفم بود،نفهمیدم زنگ زدی.لباشو با حرص بهم فشار داد:یعنی یه موقع آدم آتیش بگیره،روی تو یکی نمیشه حساب کرد.
ابروهامو بالا انداختم:همینه که هست.
ـ کوفت.اینجا اومدی دوباره بحث راه بندازی؟
ـ تو یه قیافه عصبانی به خودت گرفتی که آدم بدش میاد!به من چه!
ـ اصلاً میدونی چرا عصبانیم؟
ـ نه!
ـ از هشت صبح دارم باهات تماس میگیرم معلوم بود کدوم گوری بودی؟
ـ اِه فکر کنم پرهام همین الآن توضیح داد.
ـ یعنی واقعاً حواست به گوشیت نبود؟
ـ نه نبود.
ـ باشه من گوشام درازه دُم هم دارم.
ـ البته البته!صددرصد همینطوره.
ـ پرتو کاری نکن از همین پنجره پرتت کنم بیرونا!
ـ والا پرت شدن از پنجره خیلی راحت تر از زندگی با توئه که حرف آدمیزاد حالیت نمیشه.
ـ خیلی روت زیاده که به خودت اجازه میدی بامن اینجوری حرف بزنی.
ـ جناب شما از روز اول شمشیرو از رو بستی و بدرفتاریو شروع کردی وگرنه الآن من خیلی قشنگ باهات صحبت میکردم.تازه همینقدرم خیلی دارم در برابر رفتار زشتت خوب عکس العمل به خرج میدم.ولی فکرنکن خبریه یا عاشق چشم وابروتم که اینجوری حرف میزنم.
ـ خدا نکنه تو عاشق چشم وابروی من باشی...خب پس الآن خیلی خوب داری حرف میزنی !؟
ـ بله.
ـ باشه.نشونت میدم.
ـ باشه.حالا واسه چی زنگ زده بودی.
ـ که خبرت پاشی بیای بریم حلقه بگیریم.
ـ ها؟!حلقه؟حلقه واسه چی؟
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم انداخت:حلقه هولاهوب بخرم واست ازش استفاده کنی گوشتای تنت آب شه.
باچشمای گرد شده نگاش کردم که اخماش رفت تو هم:احمق سر عقد چی میخوایم بزاریم تو انگشتامون!؟نمیخوای حلقه ازدواج بخری!
هم خنده ام گرفته بود هم عصبانی بودم شدید!اخمام رفت توهم:هرهر!با مزه...تن من گوشت نداره که بخوام آبش کنم.
ـ هه،یه نگاه تو آینه بنداز پس.
ـ انداختم.
ـ پس درست نگاه نکردی.
پسره عوضی داشت به من توهین میکرد.خوب شد چاق نبودم!سریع گفتم:شما هم نگاه بندازی بد نیست.
سرشو بلندکرد:مگه من چمه.
ـ تازه میگی چمه؟!چت نیست!حال آدمو بهم میزنی.چشم وابروت که مثل چشم وابروی دخترا می مونه. دماغتم که گوشکوبیه!گوشاتم مثل زی زی گولو می مونه.هیکل هم که...اوه اوه!نابود!...اونوقت میگی چمه!
ـ اِه جدی؟!
ـ بله.
ازجاش بلندشد وبا آرامش خاصی که ازش بعید بود،به طرفم اومد.ناخودآگاه بلندشدم وقدمی به سمت عقب برداشتم.زل زد توچشمام وگفت:ببین جوجه،تو درحدی نیستی که بخوای راجب من نظر بدی.ولی یکم تربیتت کنم بد نیست.
یه تای ابرومو انداختم بالا:مثلاً میخوای چیکارکنی؟
ـ امتحانش ضرری نداره!
ـ ترجیح میدم چیزیو باتو امتحان نکنم.
نیشخندی زد:چرا؟میترسی؟منم متقابلاً نیشخند زدم:هه،ترس؟از کی؟تو؟با یه قدم خودشو به من رسوند و محکم مچ دستامو گرفت:میخوای نشونت بدم یه چشمه اشو؟
ـ نه نمیخوام.
ـ پس چرا زر میزنی؟
ـ زرو تو میزنی.همش تهدید میکنی.
ـ بزار پات برسه تو خونه ام،اونجا عملم میکنم...می بینی.
ـ باشه می بینیم.
طوری دستامو ول کرد که تعادلمو از دست دادم ونزدیک بود با سر بخورم زمین که دستامو به مبل تکیه دادم وخودموکنترل کردم.زیر لب گفتم:عوضی.
فکرکنم شنید که گفت:جواب همه ی این کارا وحرفاتو میگیری به زودی.هرچقدر عشقته فحش بده.حالا هم جمع وجور کن خودتو بریم این حلقه ی کوفتی رو بخریم شرش کنده شه.
نفس عمیقی کشیدم.
از شرکت که اومدیم بیرون،پرهامو رسوندیم خونه و خودمون رفتیم دنبال حلقه واینا.
...
ـ من انتخاب کردم.
ـ کدومو گرفتی؟
ـ ببین اینو که نگین داره روش می بینی؟
ـ آره.
ـ سمت چپیش.
ـ قشنگه...ولی فکرنمیکنی زیادی ساده ست؟
ـ حتماً باید کلی رزق وبرق داشته باشه؟
ـ نه ولی اینم دیگه زیادی ساده ست.
ـ همین خوبه...سخت نگیر وقتی قراره یکسال دیگه یه گوشه بیفته پس چه فایده ای داره یه حلقه سنگین بگیریم؟همین ساده رو میگیریم.
ـ موافقم ولی جواب بقیه رو چی میدی؟
ـ سلیقه ی مابه بقیه ربطی نداره...حالا زودتر انتخاب کن تلف شدم ازگرما وخستگی.
ـ ایشاالله همینجوری به تلف شدن ادامه بدی راحت شم از دستت...مطمئنی همینو میخوای؟
ای بابا هرچی بهش میگفتم یه حلقه ساده بگیریم تو گوشش نمیرفت.سرمو تکون دادم:آره بابا همین خوبه ول کن بریم دیگه.
صدای فروشنده توجه هردومونو جلب کرد:ببخشید فضولی میکنم،شما قراره ازدواج کنین؟برسام با چشمای گرد شده گفت:بله چطور؟
فروشنده سرشو انداخت پایین:هیچی همینطوری پرسیدم،آخه هیچیتون مثل زوج های عاشق نیست.
آروم گفتم:آخه اصلاً عاشق هم نیستیم!
برخلاف تصورم فروشنده شنید صدامو وگفت:چرا دخترم؟شماها جوونین!باید عاشق بشین.همین دوتا حلقه رو هم باید با عشق انتخاب کنین.
ـ ای بابا عشق کجا بود حاج آقا.دوره زمونه ی شماها دیگه گذشته!
ـ درسته...ولی هنوزم میشه به وجودش پی برد.
ـ نه پدرجان.الان ها دیگه عشق وجود نداره.
ـ چی بگم.موندیم تو کار شما جوونا،ولی شماها اولین زوجی هستین که من می بینم اصلاً علاقه ای بهم ندارین.
سرمو تکون دادم ولبخند تلخی زدم.تو دلم گفتم:کجایی پدرجان که من خودمم فکرشو نمیکردم حلقه ی ازدواجمو با این بساط مسخره انتخاب کنم.
خلاصه برسام هم یه حلقه انتخاب کرد...
اونم درست عین حلقه ی من...
پسره ی مسخره فقط میخواست حرص بده منو!چجوری میخواستم یکسال تحملش کنم خدا میدونست!
همین که از طلافروشی اومدیم بیرون گفت:چه بلبل زبون شده بودی...یاد نگرفتی با هر بنی بشری نباید دردودل کرد؟
ـ به تو چه.
ـ پرتو دیگه روت زیادی داره باز میشه ها!
ـ برسام،حوصله اتو ندارم.لطفاً واسه چنددقیقه هم شده حرف نزن که من صداتو نشنوم.
ـ بی لیاقت.
جوابشو ندادم.سوارماشین شدیم وبعد از چندتاخرید دیگه،منو رسوند خونه و رفت.هی خدا،کی فکرشو میکرد یه روزی ما دوتا باهم بریم بیرون اونم واسه انتخاب حلقه!واقعاً که خیلی مسخره ست!
...
ـ جدی جدی داری ازدواج میکنی پرتو؟
ـ آه،آره.
ـ چرا آه میکشی؟تو باید الآن خوشحال باشی!
ـ چه حرفایی میزنیا غزال!خوبه قبلاً واست توضیح دادم که با چه شرایطی دارم ازدواج میکنم.
ـ میدونم،ولی سعی کن عاشقش بشی.
ـ عاشق کی؟!برسام؟تو دیوانه ای؟
ـ چرا؟مگه چه عیبی داره.
ـ ببین من به صداشم آلرژی دارم چه برسه به اینکه بخوام عاشقش شم.
ـ اونوقت بعد یکسال تکلیف چیه؟
ـ هرکی میره سی زندگی خودش.
ـ آها،اونوقت تکلیف پرهام چیه؟
سرمو انداختم پایین وباکمی مکث گفتم:نمیدونم...برسام گفته پرهامو میگیره.ولی منم نمیتونم بدون پرهام باشم.
ـ خب بفرما.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی اینکه خل وضع خدا،به جای کل کل و دعوا یکم باهاش مهربون باش شاید اونم کوتاه اومد.
ـ مهربون باشم؟مگه مغز خرخوردم!اون اوائل من باهاش بد تانمیکردم؛میخواست مهربون بشه تا حالا شده بود.ولی می بینی که همچنان همون آش وهمون کاسه ست.
ـ اینطوری که نمیشه!یکسال جنگ ودعوا!؟
ـ داریم سعی میکنیم کاری به کار همدیگه نداشته باشیم.
ـ اگه فرهان جای برسام بود...
ـ غزال تمومش کن.
ـ هنوزم دوستش داری؟
ـ چرا تو هردفعه این سوالو میپرسی؟
ـ خب...آخه...آخه...دوست ندارم یادش اذیتت کنه.من دیدم تو واقعاً عاشقش بودی.
ـ بودم.ولی دیگه تموم شده غزال.دیگه هیچوقت نمی بینمش.سعی کردم تو این چندسال فراموشش کنم و موفقم شدم.
ـ مگه میشه آدم یه نفرو کامل فراموش کنه؟
ـ من که نگفتم کامل فراموش کردم.اون بخشی از زندگیم بود.
ـ اگه یه روزی فرهان پیداش شه و بخواد باهات باشه قبول میکنی؟
ـ چه سوال سختی...ولی پیداش نمیشه خیالت راحت.اون الآن داره با زنش عشق وحالشو میکنه و از زندگیش لذت میبره،چه بسا بچه دارم شده!
ـ اوه تا کجاها پیش رفتی!...حالا من فرضو گفتم.
ـ غزال،از بحث فرهان بکش بیرون توروخدا خودم به اندازه کافی بدبختی دارم دیگه تو حال منو نگیر.
ـ باشه ببخشید...راستی حلقه اتون خوشگله؟
ـ چه میدونم یادم رفت شکلشو...ایشاالله یه روز بیفته تو چاه توالت دیگه پیدا نشه!
ـ وا!دیوانه این چه حرفیه میزنی؟!
ـ والا!
ـ عروس ندیدم تو عمرم که راجب حلقه ی ازدواجش اینطوری حرف بزنه.
ـ حالا ببین.
ـ پرتو،با برسام کنار بیا.
ـ دارم همین کارو میکنم.
ـ اگه همینکارو میکردی که الآن انقدر حرص نمیخوردی!
ـ اون واسه چیز دیگه ایه.
ـ باشه.تو هی حالا بهونه بیار.
ـ میگم...غزال...
ـ جانم.
ـ سامیار...سامیار...با...بافرهان...درارتباطه؟
ـ دروغ چرا؟من هیچی نمیدونم...یعنی از موقعی که اون اتفاقا واسه تو افتاد وفرهان رفت،منم دیگه ندیدمش.همون موقع ها هم از سامیار پرسیدم جواب درست وحسابی بهم نداد.فقط به فرهان وخانوادش فحش میداد.به منم گفت تو خونه راجبش حرف زدم نزدم!منم دیگه...نپرسیدم.
ـ خوبه.
ـ چیش خوبه؟
ـ کلاً میگم که یعنی خوبه.
ـ آها.
ـ به هرحال ارتباطی هم داشته باشن به من ربطی نداره اونا رفیقن نمیتونن که بخاطر من دوستیشونو خراب کنن!
ـ بهش فکرنکن...راستی حالا واسه عقدتون میخواین جشن بگیرین؟
ـ والا من که حوصله این مسخره بازیا رو نداشتم گفتم بریم محضرعقد کنیم وتمومش کنیم ولی مادر برسام قبول نکرد.میگفت عقد بدون جشن میشه مگه؟قرار شد بعد از عقد یه مهمونی ساده وکوچولو تو خونه اشون برگزارشه.
ـ ماهم دعوتیم دیگه؟
ـ نه پس!چه حرفایی میزنی غزال.
ـ هی...رفیق شفیقم داره میره قاتی مرغا.
ـ یادم نیارش.
ـ پرتو،یکمم نیمه پُر لیوانو نگاه کن.
ـ این لیوانی که من می بینم همش خالیه چیزی نداره توش که بخوام نگاه کنم.
ـ خیلی هم چیزمیز هست توش...تو نمیخوای نگاه کنی.میتونی ولی نمیخوای.
ـ خیله خب نمیخواد حالا واسه من فلسفی حرف بزنی.
ـ عوضی.لیاقت نداری مثل آدم باهات حرف بزنم که!
ـ باشه باشه.
ـ لباس واسه عقد گرفتی؟
ـ آره بابا رودابه جون کشت منو.کلی خرید کردیم.تازه اصرار کرد لباس عروسیمو خودش بدوزه.اول قبول نکردم ولی دیگه دیدم داره اصرار میکنه ودلش میخواد گفتم باشه.
ـ بهتربابا.لباس عروسای بیرون که اصلاً افتضاحه.خودتون یه مدل انتخاب کنین بدوزین.
ـ آره.مقرون به صرفه هم هست.
ـ آره بابا.
ـ هرچند شهرزاد راه میره میگه عروس من باید اینجوری باشه،عروس من باید اونجوری باشه.
ـ بده مادرشوهر به این خوبی داری؟
ـ نه خدایی توی این قضیه تنها چیزی که دلخوشم میکنه اینه که پدرشوهر ومادرشوهرخوبی دارم.هر چند اگه بشه اسم برسامو گذاشت شوهر.
ـ میشه گذاشت بابا...حالا این شهرزاد چجوریا هست؟
ـ خوبه،مهربونه...هرچند دلش زیادی به من خوشه ولی خب دست خودش نیست.یه پسرکه بیشتر نداره، اونم که تو ازدواج اولش شکست خورد.قطعاً سرازدواج دوم حساسیت بیشتری نشون میدن.لابد واسه همین منو انتخاب کردن.
ـ جنبه ی منفی قضیه رو نگاه نکن...حالا تو برو سرخونه و زندگیت،به حرفام میرسی.
ـ امیدوارم...راستی لباس چی گرفتی؟
ـ دوتا لباس گرفتم یکی واسه عقدت یکی هم واسه عروسیت.
ـ بیار ببینم.
ـ نه دیگه سورپرایز باشه واسه شب جشن.
ـ اوه حالا انگار میخواد لباس عروس نشون بده...عوضی گرفتی دخترمن شوهرت نیستم.
ـ گمشو،بیشعور.
ـ جدی نمیخوای نشون بدی؟
ـ نخیر.
ـ به درک.
ـ پرهامو چرا نیاوردی؟!
ـ حوصله اش سرمیرفت اینجا.
ـ عوضی.
ـ ببین اگه یه بچه داشتی،الان کلی اسباب بازی تو اتاق بود وپرهامم باهاش سرگرم میشد.
ـ ای بابا باز گیرداد به بچه دارشدن من...تو و سامی چرا اینجوری شدین؟
ـ سامی؟
ـ آره بابا یه چندوقته بچه بچه میکنه.قبلاً اینجوری نبود یعنی اصلاً واسش مهم نبود اما الان...
ـ عزیزم قبول کن سنش داره میره بالا،اونم بچه میخواد،دوست داره پدر بشه!
ـ خب منم کلی روش فکرکردم تصمیم گرفتیم سال دیگه دست به کارشم.
ـ سال دیگه!؟
ـ آره!
ـ خسته نباشی.تازه سال دیگه میخوای دست به کارشی؟!
ـ آره دیگه.امسال که اصلاً حسش نیست.
ـ آها بله،حسش نیست!
ـ بیا،بیا بشقاب قاشقا رو بزار روی میز که الان سروکله ی سامی هم پیدا میشه.من گشنم شده.
ـ بله بله.
...
همه چیز زودتراز اونی که فکرشومیکردم گذشت...خرید عروسی،پیدا کردن باغ واسه جشن عروسی، هماهنگی با فیلمبردار،پخش کارت هاو...
و حالا روی این مبل کنار برسام نشسته بودم وبه خطبه ی عقد شومم گوش میدادم...
چه عقدی...
چه ازدواجی...
بدون هیچ عشق وعلاقه...
بدون هیچ شوروشوق...
خدایا یعنی کار درستی کرده بودم؟...
کاش مادر بالای سرم بود...
اون موقع از کمک ها وراهنمایی هاش استفاده میکردم...
ولی به جاش الآن دونفر بامحبت نگام میکردن...
یکی رودابه...
و دیگری شهرزاد...
وقتی عاقد برای بارسوم ازم پرسید...
واسه چندلحظه نتونستم جواب بدم که توهمین چند لحظه پچ پچ ها رفت بالا...
صدای آروم برسام زیرگوشم باعث شد به خودم بیام:همه چیزو خراب نکن پرتو...بزارشرش کنده شه.
نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم جملاتو توی ذهنم ردیف کنم.سرمو آوردم بالا وگفتم:با اجازه بزرگترا بله.
صدای دست وسوت وکل رفت بالا...
ولی همه ی این صداها روی اعصابم بود...
دلم میخواست بلندشم وبرم یه جایی که هیشکی نباشه...
یه جایی که کسی این ازدواج مزخرفو به یادم نیاره...
به دستبند توی دستم نگاه کردم که برسام به عنوان زیرلفظی برام گرفته بود...
مطمئناً این آخرین باری بود که این دستبند توی دستم می موند...
برسام لبخند میزد.نمیدونم واسه حفظ ظاهر بود یا چیز دیگه.اما باهمون لبخند جواب تبریکا رو میداد. اما من یه لبخندم نمیتونستم بزنم.
همه یکی یکی میومدن جلو وتبریک میگفتن.چشم بهشون میدوختم وسرمو تکون میداد در جوابشون. اما برسام با لبخند تشکرمیکرد.
فکرم جای دیگه ای بود...
به قول معروف،جسمم اینجا بود وروحم آنجا...
توهمون گذشته ی مزخرف...
سایه یه مرد...
صداش توی گوشم می پیچید:
ـ پرتوم،دوستت دارم.
ـ پرتو آماده شو بریم دریا،حوصله ام سر رفت.
ـ پرتو؟یعنی تو توی لباس عروسی چه شکلی میشی؟!
ـ ببین،بزار تو کنکورتو بدی،میام خواستگاریت،باهم ازدواج میکنیم،یه جشنی واست بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن...بهترینا رو واست میگیرم خانومم.توباید بین همه بدرخشی...وای یعنی چقدر تو توی لباس عروس خوشگل میشیا!
ـ بعد از ازدواجمون نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره.
ـ پرتو چندتا نی نی بیاریم ها؟
ـ میگم بیا بعد از عروسی فرارکنیم.بریم یه جا که هیشکی نتونه پیدامون کنه،فقط من باشم وتو.
ـ خانومی من امروز توشرکت چیزی نخوردم،واسم غذا میاری؟
ـ یعنی بعد از ازدواج هم همینطوری واسم غذا درست میکنی؟
ـ بیا بریم لباس عروس ببینیم امروز.
ـ پرتو،میگم بیا واسه عروسی سامیار وغزال،من وتو ساقدوش بشیم.خیلی باحال میشه ها!فکرکن!
ـ خانومم؟!پس کی این کنکورت تموم میشه من بیام خواستگاریت؟
ـ آخه من عاشقتم که!
و من...با همه ی این حرفا غرق در لذت میشدم...
اما حالا...
کجایی فرهان؟کجایی ببینی به هیچکدوم از حرفایی که میزدی نرسیدیم...
کجایی ببینی حالم داره از این وضعیت،از این ازدواج کوفتی بهم میخوره...
فرهان...کجایی؟...