مثل هرسال/قسمت بیستم
ـ پرتو شاید من خیلی از کارا وحرفا وعقاید بابامو قبول نداشته باشم.اما هرچی باشه اون پدرمه.و من دوستش دارم.من باهاش روزوشب جنگیدم.تو روش وایسادم.حتی گفتم میرم ودیگه برنمیگردم.مامان کوتاه اومده بود اما پدر...گفت برو.نمیدونم چی توی تو دید که مجذوبت شد.نمیدونم باهاش چطور برخورد کردی وچیکارکردی که انقدر دوستت داره.بهم گفت وقتی تورو دید،مطمئن شد که یه فرشته آسمونی رو خدا براش فرستاده...هه...اما نمیدونست تو واسه من بلای نازل شده ای.نمیدونست من علاقه ای که بهت ندارم هیچ،تازه ازت متنفرم هستم...ولی بابا میگفت نگاه تو معصومه،میگفت با تمام دخترایی که تاحالا دیده فرق داری...پرتو نمیدونی وقتی فهمید پدرت،رفیق قدیمیشه چقدر خوشحال شده بود...مامانمم همین!دل تو دلش نبود که تورو ببینه...هی میگفت دختر افسانه دختر خودمه.وقتی هم بابا پیشنهاد ازدواج من وتورو داد،مامان هم ازخوشحالی بال درآورد.انگار ازخداش بود.خودشون بریدن و خودشون دوختن ونظرمنم واسشون مهم نبود.وقتی گفتم من تمایلی به ازدواج باتو ندارم،پدرطوری باهام برخورد کرد که تو عمرم ندیده بودم.تاحالا نشده بود حرفمو زمین بندازه.ولی...اون حاضرشده بود بخاطر تو ازمن بگذره...پرتو مگه میشه؟میشه یه پدر به خاطر کس دیگه ای،ازپسرش بگذره؟تو چیکارکردی باهاش؟به من بگو چیکارکردی؟چرا انقدر پدر اصرار داره من باتو ازدواج کنم؟چرا؟
ـ فکرنکن فقط تو بودی...تو به من بگو چیکارکردی که بابا بهم گفته اگه باهات ازدواج نکنم دیگه منو دختر خودش نمیدونه وتو روم نگاه نمیکنه.اونم بابایی که هیچوقت بامن بحث نکرده بود.همیشه آروم بود.اما بخاطر تو...تو بگو چرا؟توبگو چیکارکردی؟که بابام میگه کی بهترازتو.سوال اینه که چرا این دوتا انقدر اصراردارن ماباهم باشیم.
ـ شاید بخاطر دوستیشونه.
ـ مسخره ست.
ـ من فکردیگه ای به ذهنم نمیرسه.فقط میدونم از این وضعیت راضی نیستم.
ـ چرا یه بار از پدرت نپرسیدی چرا انقدر اصرار داره روی این موضوع؟
ـ انقدر فکرم مشغول بود که یادم میرفت.فقط تو فکراین بودم که یجوری از زیرش دربرم دیگه حواسم نبود بپرسم چرا...الآنم که مسئله ی پرهام...
ـ میتونی پرهامو واقعاً دوست داشته باشی؟معلمش گفته اون نیاز به یه پدر داره که بالای سرش باشه و من نمیتونم جای پدرشو پُرکنم.
ـ من پرهامو ازهمون اول دوست داشتم.قبل ازاینکه بهفمم اون پسرواقعیه خودمه.
ـ خوبه...چرا وقتی داشتی از شراره جدا میشدی پیگیر این نشدی که حامله ست یانه.
ـ اون گم وگور شد وفقط وکیلشو فرستاد سراغم.
ـ چی ازش دیدی که بدت اومد؟
ـ خیلی چیزا.
ـ دوستشم داشتی؟
ـ آره...داشتم...ولی الآن به حد مرگ ازش بدم میاد.حتی بیشتراز تو ازش متنفرم.اون همه زندگیمو به باد داد...نمیخوام راجبش حرف بزنم.دوست نداشتم راجب گذشته ام بدونی ولی حالا که فهمیدی تا همینجا بدون کافیه.دنبال چیزای بیشترنباش.گفتم که،دوست ندارم فضولی کنی تو زندگیم.
ـ مهم نیست.درکل خواستم بگم،پرهامو واقعاً دوست داشته باش.گفتم که،اون نیاز به پدر داره.
ـ میدونم.یه پسرهمیشه نیاز به پدرش داره.من حتی تو این سن هم به پدرم نیاز دارم چه برسه به اون بچه که...
ـ پدرومادرتو خیلی دوست داری؟
ـ مگه میشه کسی خانواده اشو دوست نداشته باشه؟
ـ آره میشه...خیلی هاهستن که ازخانواده ها فراری ان.
ـ خب حتماً مشکلی وجودداره...ولی من پدرومادرمو دوست دارم.مگه تو دوست نداری.
ـ منم دوستشون دارم...مادر داشتن،حس قشنگیه؟
مات ومبهوت زل زد توچشمام.نمیخواستم دردو توی چشمام بخونه.رومو برگردوندم.بلندشدم وگفتم: بریم داخل دیگه.زشته اونا منتظرمونن.
بی حرف بلندشد وباهم رفتیم داخل خونه.شهرزاد بادیدنمون باخوشحالی خندید:هوای بیرون خوب بود؟ خوش گذشت؟
لبخندی زدم:بله خوب بود.
روی مبل نشستم.برسام هم کنارم نشست.سعی کردم طوری که هیشکی متوجه نشه،ازش فاصله بگیرم. نگاهی به جمع انداختم.همه مشغول گفت وگوبودن.دلم هوای پرهامو کرد.به ساعتم نگاه کردم.دیگه داشت دیرمیشد.باید میرفتم دنبالش درست نبود تا این موقع خونه ی مردم بمونه.
صدای برسام توی گوشم پیچید:باید بری دنبال پرهام؟
چقدر تیز بود این بشر!سرمو تکون دادم:آره.
بعد نگاهی به بابا انداختم وگفتم:بابا،کم کم رفع زحمت کنیم.من باید دنبال پرهام هم برم.شهرزاد گفت: وا تازه سرشبه دختر!نگاهی بهش انداختم:ببخشید شهرزادجون ولی دیگه دیروقته بهتره که برم دنبالش. درست نیست تا این موقع خونه ی مردم باشه.
با افتخاربهم نگاه کرد:خداروشکرکه مادر دلسوزی مثل تو داره.تشکرکردم.عموفرید گفت:دخترم شما باشین اینجا برسام میره دنبالش میارتش اینجا.
ـ نه عمو،بهتره که برم دنبالش.
ـ خب برسام میره دیگه.
ـ آخه برسام آدرسو نمیدونه.خودم برم بهتره.
با این حرفم بلندشدم که شهرزادگفت:پس برو دنبالش وباهم بیاین اینجا.فرداهم که جمعه ست مدرسه نداره که دلهره اشو داشته باشی.
توهمین موقع بابا گفت:حق با شهرزاده دخترم.برو پرهاموبگیروباهم بیاین اینجا.به ناچار قبول کردم و سریع مانتومو پوشیدم واز درخونه اومدم بیرون.سوارماشین شدم وخواستم روشنش کنم که دیدم یکی میزنه به پنجره ماشین.سرمو بلندکردم که دیدم برسامه.شیشه روآوردم پایین وگفتم:چیه چی شد؟
ـ بزارمنم بیام.الآن شبه خطرناکه.
ـ مگه من قبلاً شب اینور اونور میرفتم تو با من بودی!خودم ازپس خودم برمیام.
ـ لجبازی نکن پرتو حوصله ندارم.
ـ ببین،یک ساعتم قیافه نحستو نبینم یک ساعته!
فکش منقبض شد.باعصبانیت گفت:منم همین نظرو دارم.اما حوصله حرفای مامانو ندارم.یه چیزیت بشه دوساعت من بدبختو سرزنش میکنن.الآنم هی میگن زنت تنهاست باهاش برو.
چشمامو ریزکردم:ببین،بهشون بگو من هنوز زنت نشدم پس انقدر زن زن نکنن.گفتم از پس خودم برمیام.
اینو گفتم.ماشینو روشن کردم وبدون خداحافظی پامو گذاشتم رو گاز.
پسره ی نکبت.مردشور ریختشو ببرن که حرف زدن بلدنیست.تازه برمیگرده میگه من مامانمو دوست دارم.دوستش داری که اینجوری پشت سرش میگی حوصله حرفاشو نداری.
کاش من مادرم بود وهی به جونم غرمیزد.ولی فقط بود!
اونوقت این بی لیاقت...
خدایا چی توی بعضی از بنده هات می بینی که همه چی میدی بهشون؟تف به ذاتت برسام.کاش آدمی مثل تو روی کره ی خاکی نبود!
نمیدونم چقدر تو راه بودم ولی بالأخره رسیدم.جلوی درخونه اشون پارک کردم وپیاده شدم.به طرف در رفتم.دکمه ی آیفون رو فشار دادم که بعد از چند لحظه صدای یه خانومی توش پیچید:بله؟بفرمایید؟
موندم چی بگم...سعی کردم جمله هارو توی ذهنم ردیف کنم:ببخشید،من مادر پرهام هستم...
میون حرفم پرید:آها بله خانوم مرادی ببخشید شرمنده نشناختم.تشریف بیارید داخل.
و بعد در با صدای تیکی بازشد.
ای بابا تشریف بیارید داخل دیگه چی بود خب پرهامو میفرستادین پایین دیگه.به ناچار دروبازکردم و وارد حیاط شدم.یه حیاط خیلی بزرگ وقشنگ که بیشتر شبیه یه باغ بود و ته این حیاط هم یه خونه ی ویلایی قشنگ.نمیشد با خونه ی برسام وپدرومادرش مقایسه اش کرد چون خونه ی اونا صدبرابر قشنگتر بود؛اما روی هم رفته خیلی شیک ومدرن بود.
حدوداً پنج دقیقه طول کشید تا برسم به در خونه.همزمان با رسیدنم دربازشد ویه خانومی حدوداً پنجاه ساله بین چهارچوب در ظاهرشد.لبخندی زد وگفت:سلام خانوم مرادی.خوش اومدین.
ای بابا حالا باید دوساعت واسه اینم توضیح بدم من مادر واقعی پرهام نیستم و فامیلیم هم مرادی نیست. حتی فامیلی اصلی پرهامم مرادی نیست.
ترجیح دادم دست نگه دارم.با لبخند گفتم:سلام ممنون.شرمنده این موقع شب مزاحم شدم.راستش اومدم دنبال پرهام.
ـ ای بابا حالا چه عجله ایه.تشریف بیارید داخل.
ـ نه مزاحم نمیشم.
ـ مزاحم چیه؟ناراحت میشم از این حرفا بزنید...بفرمایید.
باشرمندگی وارد خونه شدم.همونطور که حدس میزدم طراحی داخل خونه هم خیلی شیک وقشنگ بود. صدای اون خانوم توی گوشم پیچید:خیلی خوش اومدین.بفرمایید راحت باشین خونه ی خودتونه.
ـ ممنون.شرمنده به خدا هم من مزاحم شدم هم پرهام.
ـ پرهام عین بهارمه،برام هیچ فرقی با بهار نداره.
ـ لطف دارین...ببخشید،فامیلیتون...
ـ ارجمند هستم...پری ارجمند.
ـ خوشوقتم.
ـ همچنین.چندلحظه ببخشید الآن میام.
ـ خواهش میکنم.
به سمت دیگه ای که حدس زدم آشپزخونه باشه،رفت.منم روی یکی از کاناپه ها نشستم.نمیدونستم پرهام کجاست.ولی حدس زدم طبقه ی بالا باشه.
چنددقیقه ای کوتاه طول کشید که خانوم ارجمند برگرده.چه اسمی هم داشت...پری!با همون لبخندش کنارم نشست وگفت:خیلی خوشحالم که می بینمتون.راستش من به پرهام گفتم چندباری که به مامانت بگو بیاد.اما سعادت دیدارشما رو نداشتیم انگار.
بیا...بازشروع شد.بازمن باید توضیح بدم.
خودمو روی مبل جابه جا کردم وگفتم:لطف دارین.ولی راستش من اولین باره که از پرهام راجب بهار شنیدم.تا قبل ازاون...
ـ تا قبل از اون چی.
ـ راستش من...
باصدای کسی،حرفم نیمه موند:سلام.
رومو برگردوندم که چشمم خورد به مردی حدوداً سی ساله.شایدم یکی دوسال بیشتر.باتعجب سرمو تکون دادم.
خانوم ارجمند گفت:خانوم مرادی اینم سروش، پسرمه،یعنی پدر بهار.
آها پس خودش مادربزرگ بهار بود.ولی خدایی بهش نمیومد نوه داشته باشه.به احترام از جام بلند شدم وروبه پدر بهار گفتم:خوشوقتم.
سرشو تکون داد:همچنین.خیلی خوش اومدین.
ـ متشکر.
ـ بفرمایید خواهش میکنم.
وبعد روی یکی ازمبلا نشست.منم سرجام نشستم:ببخشید خانوم ارجمند من بی موقع مزاحم شدم.
ـ خواهش میکنم دخترم این چه حرفیه.ماهم بیکار نشسته بودیم دیگه...درضمن،منو پری صداکن.
ـ آخه اینجوری که درست نیست.
ـ خیلی هم درسته.شما اسمتو نگفتی دخترم!
ـ پرتو هستم....پرتوشکوهی.
ـ خیلی خوشحالم از دیدنت...چقدرم اسمامون نزدیک همه.
لبخندم پررنگ ترشد:بله.اونم خندید.بعد روبه پسرش گفت:سروش جان بالأخره سعادت شد ماهم مادر پرهامو ببینیم.
پسرش لبخندی زد:بله واقعاً!
ـ راستی پرتوجان،پس پدر پرهام چرا تشریف نیاورد؟
ـ راستش من خواستم توضیح بدم که حرف تو حرف شد.
ـ آخ شرمنده.بگوعزیزم.
ـ دشمنتون شرمنده...راستش من مادر واقعی پرهام نیستم...
و همینجوری کل ماجرا رو براش توضیح دادم و آخرش با دهن باز داشت منو نگاه میکرد.بعد از اینکه حرفام تموم شد،تا چند لحظه سکوت همه جا رو فراگرفته بود...
تا اینکه سروش ارجمند گفت:راستش منم شمارو دیدم تعجب کردم.آخه یه بار پرهام رو با یه خانومی که احتمالاً مادرش بوده،توی خیابون دیدم.سرمو تکون دادم:بله.
پری گفت:یعنی واقعاً اون زن حاضرشد جیگرگوشه اشو...
حرفشو خورد ومن گفتم:بله حاضرشد...منم بابتش ناراحت شدم.اما الآن خوشحالم که پرهامو دارم.با تأسف سرشو تکون داد وبعد گفت:پرهام واقعاً بچه ی شیرینیهه.ماهمه دوستش داریم.
ـ لطف دارین...راستی میشه بدونم پرهام وبهار چجوری آشناشدن؟
ـ راستش توی پارک.
ـ پارک؟
خندیدوگفت:آره...یادش بخیر چقدر اون روز خندیدیم.
ـ چطور؟
ـ الآن برات تعریف میکنم...یه روزمن بهارو برده بودم پارک تا یکم از این دنیای کامپیوتر و لبتاب وتبلت واینجور چیزابیاد بیرون و با محیط اطرافش بیشترآشناشه،یکم فعالیت بدنیش بیشتر بشه و خلاصه بدونه بازی های بچگونه چیا هستن.خودمم یه گوشه نشسته بودم.همینجور که حواسم به بهار بود،یهو دیدم باپرهام جلوی سُرسره ایستاده وداره حرف میزنه.نمیدونم چیا بهم گفتن ولی یادمه پرهام هی پاشو میکوبید زمین و همچین عاجزانه داشت به بهار التماس میکرد.بهارهم هی با اخم جوابشو میداد وبه حالت قهر روشو برمیگردوند.ولی پرهام ظاهراً پرروتراز این حرفا بود.هی دست بهارو میگرفت میکشید وحرف میزد.جلو نرفتم و سرجام منتظر موندم تا ببینم بالأخره پایان این ماجرا چی میشه.فکرکنم یه نیم ساعتی این دوتا درگیربودن تا اینکه اخمای بهار بازشد ویه خرده بعد،پرهام دستشو کشید وخلاصه تا دوسه ساعتی باهم مشغول بازی بودن.بعد ازاون هردوتاییشون اومدن پیش من.بهارم منو به پرهام معرفی کرد.همچین باز ناز گفت این خانوم مادربزرگمه که دلم واسش ضعف رفت.کاش بودی رفتارای پرهامو میدیدی.عین یه جنتلمن واقعی،دستاشو ازپشت بهم گره زد،یه کم خم شد سمت من وگفت خوشوقتم خانوم...وای پرتوجان دلم میخواست گازش بگیرم بس که این بچه به دل من نشست...منم کلی باخوشرویی جوابشو دادم.بهارم نه گذاشت نه برداشت یهو اومد گفت:مامان جون اینم پرهام دوست پسرمنه...داشتم میترکیدم ازخنده...و ازپرهام خوشم اومده بود...کلاً از پسربچه های شیرین ودوست داشتنی مثل پرهام که جربزه و اعتماد به نفس بالایی توی دوست شدن با جنس مخالف دارن خوشم میاد.اصلاً واسه همین مجذوب پرهام شدم والبته،صورت قشنگش هم بی تأثیرنبود.خلاصه منم با پرهام اظهارخوشوقتی کردم واینطور شدکه این دوتاباهم صمیمی شدن...البته ناگفته نمونه،سروش اوائل خیلی عصبی میشد سر این قضیه.مثلاً غیرت داشت روی دخترش.
خنده ام گرفته بود.به سروش نگاه کرد.لبخندی زدوگفت:ناسلامتی دخترمه ها!نمیشه که هرغریبه ای از راه رسید بهش نزدیک بشه...ولی خب،منم ازپرهام خوشم میاد.
سرمو تکون دادم:خوبه حداقل پسرم مایه ی افتخاره!درمورد اعتماد به نفسشم باید بگم که قطعاً به پدرش رفته.پری با تعجب نگام کرد:پدرش؟مگه پدرشو دیدین؟
ـ بله خیلی اتفاقی...یا شایدم همه چیز دست به دست هم داد وبازی تقدیر این بود که پدرواقعیشو ببینم.
ـ چطوری؟کجا دیدینش؟
ـ توشرکتی که کار میکنم.راستش رئیس شرکت بابای پرهامه.
ـ اینو چطور متوجه شدین؟
ـ خودش متوجه شد.راستش مادراصلی پرهام زمانی که از شوهرش جدا میشه،بهش نمیگه که بارداره و بچه رو بزرگ میکنه.وقتی هم که این آقا پرهام رو می بینه،طبق یه شواهدی متوجه میشه که پرهام پسرشه.
ـ ای وای کارخدا رو ببین!
ـ راستش من به این نتیجه رسیدم که دنیای ما آدما اصلاً بزرگ نیست.خیلی هم کوچیکه.کی فکرشو میکرد،من که یه زمانی شمال زندگی میکردم،واسه درس وکارم ساکن تهران بشم،تو شرکتی کار بگیرم،یه بچه روبیارم پیش خودم بزرگ کنم که ازقضا پدراصلیش،رئیس شرکتمه.
ـ درست میگی...ولی اینجوری هم فکرکن که شاید خدا تورو رسوند تا پدرپرهام،به پسرش برسه.خب بالأخره خدا جای حق نشسته.
ـ بله.
چندلحظه سکوت بینمون حکمفرما بود وبعد،پری روبه سروش گفت:پسرم به بچه ها بگو بیان پایین. انقدر سرگرم بازی هستن که حواسشون نیست مهمون داریم.
با این حرفش واقعاً خوشحال شدم.سروش سرشو تکون داد وبلندشد.وقتی که رفت،پری رو به من گفت: خب،حالا تکلیف شما با پدرپرهام چیه؟
لبخند تلخی زدم:داریم ازدواج میکنیم.
ـ بسیارعالی...مبارکتون باشه.
ـ ممنون.
ـ دعا کن پسر منم قبول کنه سروسامون بگیره.
ـ نمیخوان ازدواج کنن؟
ـ نه هرکاری میکنم قبول نمیکنه.میگه همین زندگی که دارم خوبه...خدابیامرزه عروسمو،تاوقتی که بود همه چیز خیلی بهتراز الآن بود.
ـ خدارحمتشون کنه.چی شد که فوت کردن؟
ـ بنده خدا داشته میرفته دنبال بهار که توی راه با یه کامیون تصادف میکنه و...
ـ متأسفم.
ـ بهار اون موقع خیلی کوچیک بود.حیف شد که توی اون سن کم مادرشو ازدست داد.
ـ بله واقعاً درد بدیه.بازخوبه که سایه شما وپدرش بالای سرشه.
ـ درسته ولی مادرچیز دیگه ایه...سروش هم از اون موقع تاحالا باقصد وغرض تو چشم نا محرم نگاه نکرده.هر کاری میکنم حاضرنیست ازدواج کنه.میگه نه خودم دوست دارم با کسی باشم نه دوست دارم نامادری بالا سر بهارباشه.
سرمو تکون دادم:هم اون حق داره هم شما.
دیگه چیزی نگفت.
باصدای پرهام سرمو بلندکردم:سلام مامان خوشگلم!بادیدنش تازه یادم افتاد چقدر توهمین چندساعت دلم واسش تنگ شده.بی اختیار خندیدم وازجام بلندشدم:سلام پسرگلم!
دویید طرفم ومنم دستامو واسش بازکردم.محکم بغلش کردم وبا تمام وجودم عطرشو بلعیدم.وقتی ازش جدا شدم نگاش کردم وگفتم:خوبی؟خوش گذشته؟
برگشت وبه پشت سرش نگاه کرد:آره.باعث شد منم نگاهم به اون سمت کشیده بشه و نگاهم تو نگاه دختر بچه ی خوشگلی قفل بشه که مطمئن شدم بهاره.
لبخندمو پررنگترکردم:سلام خانوم خوشگله.خوبی؟بهار هم لبخندی زد:سلام،ممنونم خوبم.
لحن بچگونه اش باعث شد بخندم.نزدیکش شدم وگفتم:اسم من پرتوه.خیلی خوشبختم ازآشناییت.
ودستمو به طرفش درازکرد.یکمی بیشتریخش بازشد.دستمو گرفت وسعی کرد تکون بده:اسم منم بهاره. منم خوشبقتم.
با صدای سروش سرمو بلندکردم:بهارجان دخترم،ایشون مامان پرهامه.بهار دوباره به من نگاه کرد.بعد به پرهام.پرهام با شوق وذوق گفت:بهار دیدی مامانم چقدر نازه!عین خودته!
همگی خندیدیم.به سروش نگاه کردم.مشخص بود سر دخترش حساسه اما اونم خنده اش گرفته بود وبه پرهام نگاه میکرد.پرهام به من نگاه کرد:مامانی اینم همون دوست دخترمه که بهت گفته بودم.
سرمو تکون دادم:بله دیدمشون.خیلی هم خوشگل وبانمکه.
سروش لپ پرهامو کشید:شیطونی نکن پسر.پرهام خندید.
دیگه داشت دیرمیشد.به پرهام نگاه کردم:خب دیگه پرهام جان،بریم؟پرهام نگام کرد:کجا؟
ـ حواست کجاست پسرم؟امشب خونه ی عموفرید دعوت بودیم.
ـ آها.باشه...دلم نمیخواد بازیمو تموم کنما!اما خونه ی عموفرید واجبه.
سروش خندید:ماشالله به این زبون!لبخندی زدم.روبه پری گفتم:ببخشید توروخدا مزاحمتون شدم حسابی.پری گفت:اصلاً این حرف رو نزن...ماهم کسیو نداریم.بهمون سربزن.توهمین موقع بهارگفت: خاله،من میتونم بیام خونتون؟نگاش کردم وباتعجب گفتم:البته که میتونی بیای بهارجون.این چه سوالیه.
ـ آخه ددی میگه درست نیست من بیام پیش شما.
ـ چرا دخترم؟
ـ نمیدونم.
به سروش نگاه کردم وگفتم:اجازه بدین بیاد.هم من خوشحال میشم هم پرهام.اصلاً خودتونم تشریف بیارید باورکنین من تو تهران زیاد کسی رو ندارم.پری گفت:حتماً میایم.
سروش لبخندی زد:ببین مامان،صددفعه گفتم جلوی دختراتو بگیر.تقصیر عمه هاشه که بهار انقدر روش زیاد شده.
بهار با اخم گفت:اِاِاِاِه!ددی!؟
پری خندید وروبه من گفت:آخه من سه تا دختردارم اعجوبه!امشب رفتن بیرون،دفعه ی بعدی که اومدی حتماً میگم اوناهم باشن.جمعشون خیلی شاده.
سروش:آره فقط بچه ی منو منحرف میکنن.
بهار:ددی راجب عمه هام درست صحبت کن ها!
خندیدم وگفتم:درهرصورت من خوشحال میشم تشریف بیارین.بی تعارف میگم.در خونه ی من به روی مهمون همیشه بازه.
پری:مشخصه گلم...بالأخره دخترشمالی هستی دیگه.
با لبخند گفتم:بازم ممنونم.
سروش:کاری نکردیم.بازم تشریف بیارین.مامان گفت که،ماهم زیاد کسی رو نداریم.خوشحال میشیم شما بیاین.
تشکرکردم وگفتم:خب دیگه ما رفع زحمت میکنیم.
پری:زحمت نبود دخترم،رحمت بود.ازتنهایی دراومدم.
پرهام:وای شما خانوما چقدر بهمدیگه تعارف پرت وپلا میکنین!
قهقهه ی سروش رفت هوا.پری خندید ومن به پرهام نگاه کردم:اِه پرهام جان!پرهام نگام کرد:نباید این حرفو میزدم؟
سروش:نه پرهام جان اتفاقاً حرفت کاملاً درست بود.
همگی خندیدیم...
بالأخره از درخونه اشون اومدم بیرون.
سوارماشین شدیم و به سمت خونه ی عمو فرید راه افتادیم.
پرهام گفت:مامانی؟
ـ جونم.
ـ بهارخوشگله؟
ـ آره عزیزم،خیلی قشنگه.مثل فرشته ها.
ـ اوهوم،خب سلیقه ام خوبه دیگه.
واقعاً اعتماد به نفسش دراین مورد به برسام رفته بود.ازخودمتشکروراضی!خندیدم وگفتم:بله سلیقه ی پسرمن خیلی خوبه!...راستی شام خوردی؟
ـ آره،پری جون واسمون پیتزا درست کرد.
ـ جدی؟حسابی خوش به حالت شد پس.
ـ آره.
ـ خوبه.حسابی بازی کردی؟
ـ آره کلی بازی کردم با بهار.
تا رسیدن به خونه ی عموفرید بحث بهاربود.
بالأخره رسیدیم.ماشینو پارک کردم وپیاده شدیم ورفتیم داخل.بعداز سلام واینا،شهرزاد گفت:چقدر دیرکردی پرتوجان؟
ـ راستش تابرم دنبالش واینا دیرشد.دیگه مادربزرگ دوستشم دعوتم کرد داخل خونه زشت میشد اگه نمیرفتم.
ـ آها که اینطور.دلواپست شده بودیم.گوشیتم جواب نمیدادی...چرا نذاشتی برسام باهات بیاد.
با این حرفش تازه یاد برسام افتادم.نگاش کردم.به دیوار تکیه داده بود ودستاش توجیب شلوارش بود و داشت باعصبانیت نگام میکرد.لبخندی زدم وروبه شهرزاد گفتم:اینجوری راحت تربودم شهرزادجون. ببخشید نگرانتون کردم.
جواب لبخندمو دادوگفت:عیبی نداره دخترم.
باباگفت:خب پرتوجان خبرمیدادی که دیرترمیای دخترم.هممون دلهره گرفتیم.پیمان گفت:خب حالا که خداروشکر پیشمونه وصحیح وسالمه...راستی ماشام خوردیم؟
عموفرید خندید:باز تو گرسنه اته پسر؟
پیمان:کی من؟نه!فقط پرسیدم!
عمو:بله بله.
توهمین موقع چشمم خورد به پرهام که تو بغل برسام بودونمیدونم برسام چی داشت بهش میگفت که اونم میخندید.بادیدنشون به این پی بردم که چقدر پدروپسر شبیه همدیگه ان!نگاه هاشون،حالت حرف زدنشون...همه چیشون مثل همه.به جرئت میتونستم بگم پرهام شباهتی به شراره نداشت!
برسام انگاری سنگینی نگامو حس کرد.برگشت بهم نگاه کرد که لبخندش محوشد واخمی نشست روی پیشونیش.رومو برگردوندم.حوصله اخم وتخمشو نداشتم...اصلاً حوصله نداشتم حتی به اون قیافه ی نحسش نگاه کنم.
عموفرید گفت:خب،دیگه داره دیرمیشه.
روبه برسام گفت:پسرم حلقه رو بیار.با تعجب به عمو نگاه کردم.حلقه چیه دیگه.خب هفته ی بعد عقد میکنیم وبعدشم عروسی تموم میشه میره دیگه.
برسام سرشو تکون داد.حلقه رو آورد.گفتم:عموخب حلقه دیگه برای چی؟
ـ دخترم مگه میشه بدون حلقه!
ـ آخه...
ـ ما این حلقه رو خیلی وقته که گرفتیم.من فکرمیکردم دوران نامزدی شما طولانی تراز این حرفا باشه اما خب واسه این یه هفته هم دیگه همه باید بدونن تو نشون کرده ی برسامی دیگه.
اصلاً حس خوبی بهم دست نداد با این حرفش.باورم نمیشد به این راحتی ساعت به ساعت دارم به این غول بیابونی نزدیک ترمیشم.
کاش یه اتفاقی میفتاد واین ازدواج لعنتی بهم میخورد.اما...نخیرانگار ازاین خبرا نبود.به خودم که اومدم برسام کنارم ایستاده بود.شهرزاد گفت:الهی خوشبخت شین.چقدرم بهم میاین ماشالله.
اینم یه چیزی میگفتا!ما دوتا کجا بهم میومدیم آخه.برسام دستمو گرفت تو دستش تا حلقه رو بزاره. گرمای دستش عصبیم میکرد...سرمای حلقه هم بدتر...همشون خط میکشیدن روی مغزم.صدای دست زدنشون عصبیم میکرد...سیل تبریکا عصبیم میکرد.همه شاد بودن ومن...
گیج بودم...
همه چیز برام گنگ بود...
دستی رو شونه ام نشست.سرمو بلندکردم.پیمان بود...
زل زده بودتوچشمام...
بانگاهش داشت حرف میزد...
منم با نگاهم حرفامو بهش میزدم...
منو تو آغوش گرم وامنش جا داد...
صدای توی گوشم پیچید:خواهری،غصه نخور،تموم میشه.
ـ کی پیمان؟کی تموم میشه؟
ـ تو یه چشم بهم زدن.میدونم دلت پیش این پسرنیست،میدونم بدت میاد ازش.اما فقط به خدا توکل کن. مطمئن باش کمکت میکنه.
ـ فکرنکنم.
ـ ناشکرنباش پرتو.
صدای بابا نزاشت به حرفام ادامه بدم:ای بابا پسرم ول کن خواهرتو بزار منم تبریک بگم بهش.پیمان ازم جداشد.تلخ خندید:بیا پدرجان،بیا که دیگه دخترت دستی دستی داره ازمون دور میشه.نگاش کردم: من هیچوقت شماها رو ول نمیکنم...کسی رو هم به شما ترجیح نمیدم.
پیمان یک بارچشماشو بست وبازکرد.همچنان اون لبخند تلخ روی لباش بود.بابا اومد جلو وبغلم کرد: مبارکت باشه دخترم.ایشالله خوشبخت شی.
ـ ممنون.
نه میخندیدم...
نه شاد بودم...
همه دخترا اینجور موقع ها ازخوشحالی اشک میریزن...
ولی من از شدت ناراحتی اشکم داشت درمیومد...
خدایا این دیگه چه بساطی بود آخه...