مثل هرسال/قسمت نوزدهم
به طرف کشوی پاتختی رفتم و شناسنامه ی پرهامو پیدا کردم.رفتم سراغ اسم مادرش:شراره شکیبا.
اوه اوه!چه فامیلی ای!اصلاً بهش نمیاد.
فوری اسم وفامیلیشو واسه برسام اس کردم که دیدم نوشت:لعنتی.خودشه.
جوابشو دادم:کی خودشه؟میشناسیش؟
ـ آره.
ـ از کجا؟
ـ باید حضوری راجبش حرف بزنیم اینجوری نمیشه.
ـ باشه.
ـ فردا صبح اومدی شرکت یه راست بیا دفترم.
دیگه جوابشو ندادم که دیدم یه ربع بعد اس داد:شیرفهم شد؟
واسه اینکه بیشتر حرصشو دربیارم بازم جواب ندادم وگوشی رو خاموش کردم.
***
بی حال وبی رمق خودشو پرت کرد روی کاناپه.سرش داشت منفجر میشد.همه چیز توی ذهنش درهم وبرهم شده بود و این عصبیش میکرد.
یه نخ سیگارواسه خودش روشن کرد و شروع کرد به پُک زدن.آروم گفت:پس کی از دستت راحت میشم کابوس لعنتی!کاش هیچوقت تو زندگیم پا نمیزاشتی...کاش هیچوقت نمیدیدمت...
دوباره یک پُک محکم به سیگارش زد...
هنوز باورش نمیشد...
پُک بعدی...
دوباره زیرلب زمزمه کرد:تف بهت...تف تو ذاتت...تف تو وجود اون مادری که تورو به وجود آورده...
شوک بزرگی بهش وارد شده بود...
احساس پوچی میکرد...
حس میکرد درونش تهی از هرچیزیه...
حس میکرد دیگه ته خطه...
دیگه هیچ راهی براش وجود نداره...
حس میکرد تمام زندگی همینیه که هست...
فقط بادردسرای جدیدتر...
مثلاً میخواست آرامش داشته باشه اما...
پُک بعدی رو محکم تر زد...
نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت...
بازم کلی پیغام و میسکال...
ـ لعنتی...کی میشه این روزا تموم شه...
ازاین زندگی روتین ویکنواخت خسته بود...اما آرامششو دوست داشت...
شایدم آرامشی وجود نداشت و اون داشت خودشو گول میزد...
اما هرچی که بود،دلش دردسر تازه نمیخواست...
یه پُک دیگه...
سیگارش تموم شد...
توی جاسیگاری خاموشش کرد...
بلندشد وبه سمت پنجره های یکسره وبلند خونه اش رفت...
دستاشو گذاشت توی جیب شلوارش...
از اون بالا همه چیز زیرپاش بود...
به تصویرخودش که توی شیشه افتاده بود خیره شد.باخودش فکرکرد...چیزی از تیپ وقیافه کم نداشت... اما دورنش...درونشو میتونست حس کنه...
میتونست درک کنه که احساتش،احساسات یه پیرمرد 60ساله ست...نه یه پسرسی ساله!
اما دست خودش نبود...زندگی باهاش بد تا کرده بود...سرنوشت باهاش بازی هایی کرده بود که براش زیادی سنگین بود...اونم آدمی که همیشه تو پرقو بوده و هرچیزی خواسته سریعاً دراختیارش قرار گرفته...
دوباره نگاهی به گوشیش انداخت...
خبری نبود...
ـ لعنتی...
دوتا دستاشو فروکرد لای موهاش...چشماشو بست ونفس عمیقی کشید...
اتفاقی که افتاده بود...بازم براش سنگین بود...نمیتونست باورکنه...نمیتونست درک کنه...واسش زیادی بود...
نعره زد تا خودشو خالی کنه...
ـ خدااااااا....خداااااا....کی تموم میشههههه؟!...کی این کابوس لعنتی تموم میشه...خداااااا...من چه گناهی کردم...لعنتیییی....
به نفس نفس افتاده بود...
مشتشو کوبوند به دیوار...
توهمین موقع گوشیش زنگ خورد.نگاهی به شماره اش انداخت.بیخیال شد.رد تماس داد وگوشی رو پرت کرد روی کاناپه...
به طرف آشپزخونه رفت.از تویخچال یه بطری آب درآورد وسرکشید.کمی آروم شد.دوباره نگاهی به یخچال انداخت.هنوز گرسنه اش نبود...پس بیخیال درو بست وبه سمت اتاقش رفت.روی تخت دراز کشید وچشماشو بست...
دوباره گذشته اش جلوی چشمش اومد...
چشماشو بازکرد...
زل زد به سقف...
کلافه نفس عمیقی کشید...
از روی میزپاتختی یه بسته قرص آرام بخش برداشت وبدون آب،خورد...
چشماشو بست تا خوابش ببره...
بین اون همه درگیری ذهنی،تصویر یه قیافه دوست داشتنی اومد جلوی چشمش...
باهمون چشمای بسته لبخندی زد...
بعد آروم چشماشو بازکرد...
دوباره زل زد به سقف...
با یادآوردی تمام اتفاقا وحرفایی که زده شد،لبخندش پررنگ ترشد...
اما شدت هجوم افکار منفی بیشتر بودن و اون تحملشو نداشت...
چشماشو بست...
نفهمید کی خوابش برد..........
***
به طرف آدرسی که پرهام میداد میرفتم.پیمان گفت:پرهام جون دایی مطمئنی آدرس اشتباه ندادی؟پرهام اخم نمکینی کرد وگفت:دایی من آدرس خونه ی دوس دخترمو بهتر میدونم یاشما؟!
پیمان برگشت درحالی که لب ولوچه اشو کج میکرد برگشت وبه جلو نگاه کرد:الله واکبر!ماهم بچه بودیم و ایناهم بچه ان!
مهسان خندید وگفت:اذیت نکن جیگرمنو!
پرهام لبخند مکش مرگ مایی واسه مهسان زد:فدات بشم زندایی جونم.
پیمان برگشت سمت پرهام:هوی پسر!صاحب داره ها!
ـ اوه دایی مگه چیکار کردم.تشکرکردم دیگه!
ـ این تشکر نبود توله سگ...این قربون صدقه بود.
مهسان:اِه پیمان زشته...با بچه اینجوری حرف نزن.
پیمان دوباره برگشت وبه جلو نگاه کرد.خندیدم وگفتم:پیمان بیا یکی پرروتر ازخودتم پیدا شد.پیمان با حرص ساختگی گفت:تو رانندگیتو بکن.
بالأخره رسیدیم به همون خونه ای که پرهام میگفت خونه ی دوست دخترشه.
خونه که نبود قصر بود...
وقتشو نداشتم وگرنه دوست داشتم ببینم خانواده ی بهار چجوری آدمایی هستن...
پرهام بعد از تشکر،از ماشین پیاده شد وخداحافظی کرد.منم بعد از اون مستقیم به سمت خونه ی عموفرید رفتم.
نیم ساعت بعد رسیدیم.مثل دفعه ی قبل ازمون استقبال کردن.بی اختیار دوباره بداخلاق شده بودم و جواب همه رو خیلی کوتاه میدادم.وقتی یادم میومد چه بلایی داره سر زندگی وآرامشم میاد،دلم میخواست بمیرم.
بعد ازکمی گپ وصحبت،عمو فرید گفت:خب اگه اجازه بدین دیگه بریم سر بحث های اصلی.اون شب که نشد صحبت کنیم و...
ازبقیه ی حرفاش چیزی سردرنیاوردم.توفکر حرفایی بودم که برسام صبح زده بود...
طبق دستوری که آقا داده بود وقتی رسیدم شرکت،مستقیم رفتم توی اتاقش.درو بستم و روی مبلی که جلوی میزش بود نشستم.چشماش قرمز بود و قیافه اشم طبق معمول عصبی.
منتظر بودم تا بشنوم حرفاشو.
بالأخره قفل دهنش وا شد:پرتو،نمیدونم ازکجا باید شروع کنم.ولی فکرمیکنم بالأخره توباید حقیقتو بدونی.درسته قراره مثل یه همخونه باهم زندگی کنیم اما...تو...باید بدونی که پرهام...
سکوت کرد.باکنجکاوی وکمی ترس پرسیدم:پرهام چی؟
خیلی ناگهانی گفت:پرهام پسرمنه!
کم مونده بود سکته کنم.با اخم گفتم:یعنی چی؟این چرت وپرتا چیه که میگی؟کوبید روی میزو داد زد: اول گوش بده بعد زر زر کن.
باعصبانیت نگاش کردم وخواستم جواب بدم که گفت:من یه ازدواج ناموفق داشتم.
ـ چی؟
ـ اینایی که میخوام بهت بگم جزو زندگی خصوصی من محسوب میشن و اصلاً دوست نداشتم کسی بدونه ولی تو دیگه قراره یه مدتی رو باید بامن زندگی کنی و اینم بدون که منم نسبت به پرهام سهمی دارم...گفتم که من یه ازدواج ناموفق داشتم.کل زندگیمون یکسال هم نشد تا اینکه فهمیدم زنم یه زن هرجایی و بی بندوباره.نمیخوام زیاد وارد جزئیات شم همینقدرو میگم که بدونی.شراره شکیبا همسر سابقم بود.
دود ازکله ام بلندشد...
باور نمیکردم حرفاشو...
قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون...
وا رفتم...باورم نمیشد...هیچ چیز باورم نمیشد...حتی فکرشو نمیکردم برسام ازدواج قبلی داشته باشه چه برسه به اینکه همسرسابقشم شراره باشه!
ـ خلاصه با هربدبختی بود ازهم طلاق گرفتیم...فکرمیکردم راحت شدم از دستش اما...
ـ اما چی؟
ـ با دیدن پرهام تمام محاسباتم بهم ریخت.اولین روزی که پرهامو توی شرکت دیدم...خب چهره اش خیلی واسم دوست داشتنی بود.کم کم رفتارو حرف زدناشم واسم جالب و دوست داشتنی شد.تا اینکه... توی چهره اش دقیق شدم...یه چیزایی بود که خیلی خیلی واسه من آشنا بود.فکرمیکردم اشتباه کردم ولی وقتی مامان پرهامو دید...نمیدونم اون شب متوجه شدی یا نه اما خیلی روی صورت پرهام دقیق شده بود.
آب گلومو قورت دادم وفقط تونستم سرمو تکون بدم.
ـ اینطور که خودش تعریف میکرد،اولش چهره ی پرهام واسش آشنا بود اما چیزی که تو قیافه اش بود، دقیقاً چیزی بود من توی بچگی داشتم.منظورم شباهتمونه...فهمیدی چی شد؟
ـ آ...آره.
ـ راستش مامان منو به شک انداخت.گفت شراره ازت حامله بوده؟گفتم نه.گفت بهتره از پرتوراجب پرهام بپرسی.تا اینکه دیروز باهات صحبت کردم.وقتی گفتی اسم مادرش شراره ست،خب نمیخواستم باور کنم شراره شکیبا مادرشه...اما...واقعیت چیز دیگه ای بود.شب بدی رو پشت سرگذاشتم.من تو تموم این سال ها از وجود پسرم بی خبربودم...لازم دونستم توهم بدونی.اگه میخوای براش مادری کنی، باید بدونی که منم پدرشم...پدر واقعیش!پس نمیتونی اونو ازم دریغ کنی.
ـ منم نخواستم همچین کاری کنم.
ـ گفتم که بدونی.
ـ برسام،اینایی که گفتی...
ـ متأسفانه همه اش حقیقت داره.
ـ پس شهاب مرادی...
ـ شهاب مرادی کسی بود که مچ اونو با اون شراره کثافت گرفتم...
ـ چی!
ـ خیلی چیزا رو راجب شراره نمیدونی...ندونی بهتره...تو اولین فرصت هم شناسنامه ی پرهامو عوض میکنم وبه نام خودم میگیرم...دوست نداشتم اینطوری شه...فکرشو نمیکردم پدر شده باشم...اما اون زنکیه عوضی...فقط خواست زجرم بده.اگه دستم بهش برسه میدونم چیکارش کنم...
ـ باید بیشتر راجبش حرف بزنیم.خیلی چیزا مجهوله.
ـ چیزی مجهول نیست.
ـ هست...بعد ازاین یکسال تو میخوای پرهامو بگیری ازمن؟
مات نگام کرد...انگار به اینجاش فکرنکرده بود.اما بعد سرشو تکون داد:قطعاً میگیرمش.اون پسر واقعی منه.
ـ ولی منم مادرشم.
ـ تو مادرش نیستی.مادرش اون شراره بی لیاقته که خبرمرگشو بیارن عرضه نداشته بچه نگه داره.
ـ یعنی چی؟
ـ ببین،من اون موقع ازت ممنون میشم که تو اون یکسال واندی واسه پرهام مادری کردی،اما پدر اصلیش منم.پس اون بامن زندگی میکنه...حالا شاید بهت اجازه دادم هرچندوقت یه بار بیای وببینیش.
ـ این انصاف نیست...من پرهامو دوست دارم.
ـ منم پرهامو دوست دارم.ازهمون اول به دلم نشست...حالاهم که فهمیدم پسرمه...
ـ برسام نمیتونی اینکارو کنی.
ـ حالا کو تا یکسال دیگه.فعلاً چیزای مهم تری واسه بحث وجود داره.اول اینکه چجوری این قضیه رو به پرهام بگیم.
ـ نیازی نیست که بگیم.
ـ پس چیکارکنیم؟
ـ وقتی بزرگ شد میگی.
ـ نه همین الآن بگیم بهتره.
ـ اون بچه تا همینجاشم به اندازه ی کافی شوک شده از چیزایی که دیده.کارای شراره وحرفایی که بهش زده...
ـ مگه چی بهش گفته؟
ـ گفته تورو از سرراه پیدا کردم ومعلوم نیست پدرومادر واقعیت کین!
باتعجب نگام کرد.فکش منقبض شد وبا مشت کوبید روی میز.روشو برگردوند وزیرلب گفت:عوضی.
ـ خوددانی...این حرفا به اندازه ی کافی توی روحیه اش تأثیر گذاشته دیگه بدترش نکن.
ـ فکرنمیکنی بهتربشه؟اون الآن از اینکه تومادرشی خیلی خوشحاله.تورو باهمه ی وجودش به عنوان مادرش پذیرفته و دوستت داره.حالا فکرکن بفهمه من پدر واقعیشم؛فکرنمیکنی حداقل کمی از حرفایی که شراره بهش زده جبران بشه؟
سرمو انداختم پایین.بیراه هم نمیگفت.دوباره نگاش کردم:پس بهتره یواش یواش حالیش کنیم.سرشو تکون داد:خودم بهترمیدونم.
به درک!مغرور از خودراضی کله شق!
ـ مامان از اینکه پرهام نوه ی واقعیشه خیلی خوشحاله.
ـ باورم نمیشه.
ـ منم باورم نمیشد...اما...باید حقیقتو قبول کنیم...به موقعش هم میدونم با شراره چیکارکنم.
ـ ولش کن...باهاش کاری نداشته باش.
ـ چی؟!
ـ خیلی مسخره ست اگه بخوای بعد ازاین همه مدت بری سراغش و بگی چرا بچه امو ازم قایم کردی. تو نباید ازش عصبانی باشی.باید خوشحال باشی.تو یه چیز با ارزش بدست آوردی درصورتی که اون همه چیزشو ازدست داده.
ـ ...
ـ شراره خیلی بدبخته...اون نفهمید که پول،هرچند به سختی،ولی بالأخره ازراه حلال ودرست بدست میاد.ولی یه زندگی آروم وبی دردسر،با یه بچه ای مثل پرهام،هیچوقت جایگزینی نداره.فقط میشه به حالش تأسف خورد.پس بیخیالش شو و از چیزی که بدست آوردی لذت ببر.
با مکثی کوتاه گفت:شراره راجب من چی بهت گفت؟
ـ چیز زیادی نگفت.فقط گفت تو دانشگاه آشناشدین و اونم دیده تو پولداری،پیشنهاد ازدواجتو روی هوا زده.اما ظاهراً چندوقت بعد می بینه تو زیادی بهش گیرمیدی وخسته میشه وتصمیم میگیره طلاقشو ازت بگیره.
ـ هه...گیر...جالبه...پرتو تو خودتو بزار جای من؛وقتی زنتو بغل یه مرد دیگه ببینی چه حالی میشی؟ ها؟مگه من بی غیرتم؟من سیب زمینی ام؟چشمامو ببندم وببخشم؟همین؟
سرمو انداختم پایین.پس برسام هم ضربه خورده بود...اما اون همون اول زنشو شناخت...من چی؟دو سال تموم مار تو آستین پرورش دادم وآخرشم...یکی بهترازمنو پیدا کرد ورفت باهاش...
آهی کشیدم...
برسام گفت:راستی،بهتره قرارومدارامونو هم واسه این یکسال بزاریم.اول اینکه هیچکدوم کاری به کار همدیگه نداریم.همون فضولی موقوف خودمون.دوم اینکه من ممکنه خیلی ها رو بیارم خونه پس غرغر ممنوع.بهتره وقتی یکیو میارم تو وپرهام خونه نباشین.
باتعجب نگاش کردم:یعنی چی یکیو بیاری؟
ـ هیچی.فقط هرموقع گفتم تو دست پرهامو میگیری و ازخونه میری.حالا هرجای میخوای بری برو. برو پیش مامان اینا یا...خونه ی دوستات...یاهرجا که دوست داری...حواست باشه به هیچکسم نمیگی ازدواجمون صوریه.
ـ من به غزال گفتم.
ـ چی؟
ـ اون دیگه جیک وپیک زندگی منو میدونه اینم بدونه بد نیست.
ـ احمق.
ـ خودتی.قانون بعدی.
ـ تا وقتی بامنی،حتی به عنوان یه همخونه،حق نداری با کس دیگه ای بپلکی.
ـ هه...توخودتم زیادی هستی واسم چه برسه به اینکه بخوام با مرد دیگه ای هم باشم.قانون بعدی؟
ـ لعنتی...کی میشه آدمت کنم...
ـ بگو سریعتر حوصله ام داره سرمیره...
ـ سعی کن جلوی خانواده ام انقدر بداخلاق نباشی باهام.مادرم دل خوش کرده به تو که وقتی من باهاتم حالم خوبه...خبرنداره وقتی می بینمت عقم میگیره.
ـ چه جالب منم همینطور...فهمیدم باید جلوی مامان وبابات باهات خیلی مهربون باشم.دیگه چی؟
ـ بروگمشو بیرون.نمیخوام ببیمنت.
ـ تموم شد؟دیگه چیزی نداری بگی؟
ـ الآن طاقتم طاق شد حوصله اتو ندارم.شب باهم حرف میزنیم.گمشو بیرون.
نیشخند تمسخرآمیزی بهش زدم وازجام بلندشدم.بدون هیچ حرفی از اتاقش رفت بیرون...هنوز شوک حرفاش ازبین نرفته بود...با حالی نزار رفتم سرکارم.
...
ـ آره دیگه گفتیم اینجوری بهتره...نظرتو چیه دخترم؟
ـ ...
ـ پرتوجان؟
مهسان آروم بازوشو زد به بازوم که به خودم اومدم وگیج به اطرافم نگاه کردم.عمو فرید گفت:حواست کجاست؟
ـ عذرمیخوام.بفرمایید.
ـ میگم ما گفتیم واسه هفته ی بعد مراسم عقد رو بگیریم و هفته ی بعدیش هم عروسی انشالله.
بابا:چرا انقدر عجله؟
عموفرید:والا من که عجله ندارم اما این مادرو پسر جون به لبم کردن.هی میگن سریعتر بگیریم جشنو.
عجب بدبختی دارما...!
به برسام نگاه کردم.قیافه اش درهم بود.اهمیت ندادم.روبه عمو فرید گفتم:برای من فرقی نمیکنه.ولی میگم بهتر نیست از خیرعروسی بگذریم و بعداز عقد یه جشن کوچولو وخودمونی بگیریم؟
شهرزاد درجوابم گفت:وای نه پرتوجون این چه حرفیه!من آرزو دارما!
تودلم گفتم پس واسه عروسی اول پسرت داشتی چیکارمیکردی که به آرزوهات نرسیدی!لبخندی زدم وگفتم:ولی هرچی جمع وجورترباشه بهتره.نیازنیست این همه بریزوبپاش کنیم!
شهرزاد:اولاً که تو جوونی باید لباس عروسی بپوشی.درغیراین صورت تا ابد تو دلت می مونه که چرا لباس عروسی نپوشیدی.دوماً که تو لیاقتت بیشتراز این حرفاست باید سنگ تموم گذاشت واست.
بمیرم واست شهرزادجون که انقدر دلت خوشه!
سرمو انداختم پایین:هرچی شما بگین.عموفرید گفت:خب پس هفته ی بعد شب جمعه مراسم عقدتون برجاست...این ازاین...حالا بریم سربحث مهم مهریه!ما تصمیم خاصی نگرفتیم واینو باید شما بگین. بابا گفت:این چه حرفیه فرید جان...
عموفرید میون حرف بابا پرید:نه علی،تعارف که نداریم.باهمدیگه یه تصمیمی میگیریم.
ـ حالا مهریه رو کی داده کی گرفته؟
ـ ایشالله که باهم خوشبخت میشن ونیازی هم به مهریه نیست.
ـ حتماً همینطوره.
ـ خب پس...به اندازه سال تولدش سکه باشه خوبه؟یا کمه؟
اَی اَی ازاینکار متنفربودم.انگار دارن گوسفند خریدوفروش میکنن.میون بحثشون پریدم وگفتم:اجازه میدین خودم بگم؟
عموفرید لبخندی زد:بفرما دخترم!
ـ ممنون،اگه شما با سکه موافقین واینجوری راحتت ترین،من میگم 9تا سکه به من بدین.
صدای شهرزاد دراومد:وا!فقط 9تا؟واسه چی 9تا؟
ـ به اندازه ماه تولدم که آذره!
ـ روزتولدت کیه؟
ـ 16.
ـ نه نه این خیلی کمه.
ـ من اینجوری راحت ترم.
شهرزاد خواست چیزی بگه که برسام گفتم:مامان اجازه بده،اگه پرتو اینطور میخواد،مسئله ای نیست. ما میگیم9تا سکه...و البته من از طرف خودم میگم یه شیء با ارزشم میزارم رو این9تا سکه.
نگاش کردم.شهرزاد گفت:چه شیء با ارزشی؟
ـ یه چیزی که واسه من ارزش داشته باشه.
ـ یعنی نمیتونی بگی چیه؟
ـ یه گردنبنده.
تعجب کردم.چه گردنبندی میتونست باشه که واسه برسام انقدر ارزش داشته باشه؟توهمین فکرا بودم که با صدای برسام به خودم اومدم:راضی هستی؟
سرمو تکون دادم:همون9تا سکه واسه من زیادم بود نیازی نبود چیزی که براتون ارزش داره رو به من بدین.
ـ این چیزیه که خودم میخوام.
ـ باشه اگه خودتون میخواین....من حرفی ندارم.
ـ خوبه.
عموفرید:خب دیگه جوونا خودشون به توافق رسیدن.
بابا:خداروشکرکه دخترم عاقله.
پیمان:بابا دیگه قرار نشد تعریف کنی ها!
رودابه جون:پسرم پرتو واقعاً تعریف کردنی هست که تعریفشو میکنیم.
پیمان:دست شما درد نکنه!مثلاً مادرخانوم ما هستینا!فقط طرف پرتو رو میگیرین.
مهسان:به خواهرشوهرمن حسادت نکن گفته باشم!
پیمان:خدا شانس بده.
مهدیار:حرف حق تلخه دیگه برادرمن!قبول کن!
پیمان:نکنه توهم میخوای ازخواهر من تعریف کنی!
مهدیار:به قول مامان،تعریف کردن دارن ایشون که تعریفشو میکنیم.
پیمان با حرص الکی نگاش کرد که خنده ام گرفت.خواستم رومو برگردونم که چشمم خورد به برسام که با اخمای وحشتناکی زل زده بود به مهدیار...نگاهش مثل نگاه مار به طعمه اش بود.پیش خودم نخواستم این کارشو به حسادت مردونه تعبیرکنم و به قول خودش رویاسازی کنم.واسه همین بی اهمیت ازش گذشتم و گوش سپردم به کل کل های پیمان و بقیه ی اعضای خانواده.
بالأخره هم کم آورد وقبول کرد که من تعریف کردنی هستم.چقدرم خودمو تحویل میگیرما!
بعداز همه ی اینا عموفرید گفت:خب دیگه از پس فردا انشالله باید بریم دنبال کارای عقد وعروسی و اینا...
رودابه گفت:ما خانوما هم میریم دنبال جهاز پرتوجون...خودم مثل دسته ی گل جهازشو درست میکنم. برسام روی مبل جابه جا کرد خودشو و با سرفه مصلحتی گفت:ببخشید،من تمام لوازم خونه ام تکمیله نیازی به زحمت شما نیست.
رودابه جون با اخم مصنوعی گفت:این چه حرفیه مگه میشه عروس بی جهاز؟نگاه معناداری به برسام انداختم.اونم بهم نگاه کرد و انگارحرفامو خوند.
توهمون لحظه نبود مادرمو حس کردم...
من مادری نداشتم تا برام دل بسوزونه...
نگرانم باشه...
واسه این عروسی کوفتیم جهاز آماده کنه...
عوضش یه غریبه داشت اینکارا رو میکرد...
دوست نداشتم کسی برام دل بسوزونه...
من نیاز بهش نداشتم...
تا الآنم روپای خودم موندم...
اما علاقه ای هم نداشتم که بزنم تو ذوق رودابه جون...
من که دیگه آب از سرم گذشته بود...
گذاشتم هرکی هرکار که دوست داره بکنه...
برسامم دیگه حرفی نزد.توی اون جمع فقط ما دوتا ساکت بودیم.بقیه نظر میدادن و مادوتا...هرکدوم توی فکرای خودمون غرق بودیم.من به سرنوشتم فکرمیکردم،به اتفاقایی که افتاد و...
برسام...نمیدونم به چی فکرمیکرد...
انقدر تو افکارم غوطه ور بودم که نفهمیدم کی میزشام رو آماده کردن.اما حتی سرشام هم نفهمیدم غذا چی بود وچی خوردم.
ـ پرتوجان دخترم پس چرا پرهامو نیاوردی.
به خودم اومدم.سرمو بلندکردم ونگاهی به جمع انداختم.شهرزادجون گفت:من بودم عزیزم،گفتم چرا پرهامو نیاوردی.لبخندی زدم:پرهام رفته خونه ی یکی ازدوستاش.
پیمان گفت:رفته خونه ی دوست دخترش،من اصلاح میکنم جمله رو.شهرزاد خندید:ای جانم فداش بشم خدا بزارتش.
برسام روبه شهرزادجون گفت:من ازاین غلطا میکردم سرمو میزاشتی لب باغچه میبریدی الان این رفته دوست دخترگرفته قربون صدقه اش میری!؟
باتعجب به برسام نگاه کردم.اینطور طنزآمیز حرف زدن ازش بعید بود.لبخند شهرزاد پررنگ شد وچشماش برق زد:الهی قربونت برم مادر....نمیدونی چقدر خوشحالم که توهم داری سروسامون میگیری.
سرمو انداختم پایین...
برسام هرچقدرم که مشکل داشت یه مادر داشت که حمایتش کنه.مادرش قربون صدقه اش میره... براش خوشحاله...
من چی...
من حتی خودمم خوشحال نیستم...
همه شاد وخوشحالن و من...
شاید اگه شکستی توی رابطه ام نمیخوردم الآن باخوشحالی میتونستم با برسام باشم...
اما نه...
برسام هم بدتر از فرهانه...
آدمی نیست که بشه روش حساب کرد.اون از خودراضیه،مغروره،سعی داره منو تحقیرکنه.اما عیبی نداره.همش یکسال میخوام تحملش کنم.شایدم کمتر.
صدایی توی گوشم پیچید:چرا همش توفکری؟جسمت اینجاست روحت معلوم نیست کجاها سیرمیکنه.
سرمو آوردم بالا که نگام قفل شد تونگاه مهدیار.درست کنار من نشسته بود.با لبخند داشت نگام میکرد. سرمو تکون دادم:نه توفکرنیستم.
آروم طوری که هیشکی نشنوه گفت:چرا،توفکری.قیافه ات داد میزنه ازچیزی ناراحتی.دوست داری بهم بگو.منم مثل پیمان.
ـ البته که همینطوره ولی باورکنین مشکلی نیست.
ـ باشه.ولی بدون که منم میدونم از ازدواجت راضی نیستی.
باتعجب نگاش کردم.ازکجا فهمیده؟شاید رودابه جون گفته...نه رودابه جون اینجوری نیست.
انگار سوالمو از نگام خوند.لبخندش پررنگ تر شد:خودم فهمیدم.ازنگاهت.از رفتارت وحرفات.چطور شد که راضی شدی پس؟
سرمو انداختم پایین:بنا به دلایلی.
ـ میتونم بدونم؟
ـ مهم نیست.شامتونو بخورین.سردشد.
ـ چرا هنوز رسمی بامن صحبت میکنی؟
ـ راحتم.
ـ من ناراحتم.گفتم منم مثل پیمان بدون.
ـ البته که میدونم.ولی من حتی به پیمانم نگفتم چرا قبول کردم.هرچند اون خودش میدونه تقریباً.نه کاملاً.
ـ خب به من بگو.
ـ شامتونو بخورین.
دیگه چیزی نگفت.اشتهام کور شده بود.بشقابو کمی هل دادم جلو و روبه شهرزادگفتم:دستتون درد نکنه شهرزاد جون.
باتعجب نگام کرد:همینقدر؟خیلی کم خوردی که!
ـ نه ممنون اتفاقاً خوشمزه بود وبیش تراز حدم خوردم.
لبخندی زد:نوش جونت عزیزم!
تمام حرفاش بامحبت بود...حتی نگاه هاشم با محبت بود ومن آرزو داشتم جای برسام بودم ومادر همینطور بامحبت بهم نگاه میکرد.اما من ...
کمی بعد همه سرگرم حرف زدن شدن.حوصله ام سررفت.بلندشدم به سمت در قدم برداشتم.ازساختمون اومدم بیرون.نگاهی به حیاط انداختم.مثل شب اول،همه جا باچراغ های رنگی روشن شده بود و جلوه ی قشنگتری به حیاط میداد.دوست داشتم حیاط پشتی رو هم ببینم.کمی توی حیاط دور زدم.به سمت حوض قدم برداشتم.صدای آب بهم آرامش میداد.لب حوض نشستم وچشمامو بستم.
سعی کردم افکارمنفی رو دور بریزنم.نفس عمیقی کشیدم.سعی کردم به چیزای خوب فکرکنم...
به پرهام...به خنده هاش،بازیگوشی هاش...شیطنتاش...مامان گفتناش...وای که چقدر این پسر برای من شیرین بود...برکت زندگیم بود.چقدر نگاشو دوست داشتم...وای...نگاش...بالأخره فهمیدم چرا نگاش انقدر برام آشنابود...چون اون پسربرسامه...
خدایا دنیات چقدر کوچیکه!چرا سرنوشت منو به اینجا کشونده؟حالا دقیقاً زمانی که من یکی به فرزندی قبول میکنم اون بچه باید پسر برسام باشه؟
لعنت بهش که همینجور سایه ی شومش توی زندگیم داره پررنگ تر میشه.انگار همه چیز دست به دست هم داده تا من به اون وصل شم...
کاش یکم اخلاقش بهتربود.بامن بهتر برخورد میکرد...
کاش عشق فرهان تو قبلم نبود...
اون موقع شاید میتونستم عاشق برسام بشم...
چی؟عاشق برسام؟وای نه خدا به دور!حاضرم تا آخر عمرم شعله ی عشق فرهانو توی قلبم روشن نگه دارم اما عاشق اون سوسمار ازخودراضی نشم!خدایا غلط کردم همچین حرفی زدم...من برسامو نمیخوام...فقط یکسال تحملش میکنم...
نفس عمیقی کشیدم.توی اون لحظه،یهو چهره ی فرهان برام پررنگ ترشدو برسام رفت کنار.دوباره یادش اومد تو ذهنم...
اما اینبار حالمو خراب نکرد.اتفاقاً یه حس خوب بهم داد.یاد خاطرات قشنگمون افتادم.اون شبی که مجبورش کرده بودم برام فلافل بگیره!وای یادش بخیر...هیچجوره زیربار نمیرفت ومیگفت اینا معلوم نیست چی توش میریزن و مردمم معلوم نیست با چه دستای کثیفی واسه خودشون موادشو میزارن و مطمئنه که موادش میکروبیه.اما من قبول نمیکردم ومیگفتم اینطور نیست.آخرشم کم آورد و باهم رفتیم فلافل خوردیم...
چقدر اون فلافل بهم چسبید...کنار کسی بودم که دوستش داشتم.باهم میگفتیم و میخندیدیم.مسخره بازی درمیاوردیم...صدای خنده هاش هنوز توی گوشم بود...مثل یه نوار،هی تکرار میشد و پیش خودم با یادآوردی صدای خنده هاش،میخندیدم.چقدر قشنگ میخندید.قهقهه هاش چقدر مردونه و خوشگل بود. وای که دلم واسش ضعف میرفت...
هنوزم دلم واسش ضعف میره...
الآن کجایی فرهان؟توهم به من فکرمیکنی؟یا نه...بیخیال وخوشحال کنار زنت،با آرامش زندگی میکنی.
ـ جوک واسه خودت تعریف میکنی که اینجوری لبخند رو لبته؟
چشمامو بازکردم.برسام درست روبه روم ایستاده بود و درحالی که مثل همیشه دستش تو جیب شلوارش بود،زل زده بود به من.
بی اختیار اخمی کردم و رومو برگردوندم:نه!
ـ پس چی؟
ـ هیچی.
ـ متوجه نشدی اومدم؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟شایدم متوجه شدی و خودتو زدی به اون راه وفکرکردی من میام نازتو میکشم!
با تعجب نگاش کردم:واقعاً میدونستی خیلی ازخودمتشکری؟قهقهه زد وگفت:مهم نیست،نگفتی چرا میخندیدی.شایدم از اینکه میخوای بامن زندگی کنی داری از خوشحالی رو ابرا پروازمیکنی.
قیافه ام رفت توهم وگفتم:وای آره نمیدونی چقدر عاشقتم!...انقدر دوستت دارم که با پیشنهادت بال درآوردم.
بازم خندید...ازاون خنده های مسخره که دوستش نداشتم.
قدم برداشت و اونم مثل من روی سکوی حوض نشست.نگاهی به آب داخل حوض انداخت:تا حالا به مغزم خطور نکرده بود که بیام واینجابشینم.
نگاهی بهش انداختم.دیگه اثری از خنده توی قیافه اش نبود.انگار داشت میرفت توی فکر.زیرلب گفتم: اول ثابت کن مغز داری بعد حرف بزن.
سرشو بلندکرد وزل زد بهم:چی گفتی؟
ـ میخواستی بشنوی.
روشو برگردوند و زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم.با اخم گفتم:چیزی گفتی؟
نیشخند تمسخرآمیزی زد:میخواستی بشنوی.
کلافه رومو برگردوندم.مثلاً داشت تلافی میکرد.بعداز چنددقیقه سکوتو شکست:نگفتی به چی فکر میکردی؟
ـ انقدر مهمه؟
ـ آخه واسم جالبه بدونم چی باعث شد تو بخندی.عین منگولا نشسته بودی اینجا و یه لبخند ژکوندی هم رو لبت بود!هرکی میدیدت فکرمیکرد دیوونه ای که اینجوری واسه خودت میخندی.
ـ یاد یه چیزی افتادم خنده ام گرفت...دیوونه تویی که کلهم مغزت تعطیله ازهرنظر!
ـ هه،لابد مغزتو خیلی فعالیت میکنه.بابا انقدر فسفور نسوزون خاصیت که نداری الکی از مغز نداشته ات کار میکشی.
ـ حتماً تو خیلی خاصیت داری.
ـ ازتوبهترم.
ـ باشه.تو عالی ما داغون!
ـ قطعاً همینطوره.
ـ به خدا من اعتماد به نفس تورو داشتم الآن اینجا نبودم.
ـ من حقیقتو راجب خودم میگم.
ـ حقیقتو تو نباید راجب خودت بگی.بقیه باید بگن...البته هرچند وقتی چهارتا جک وجوونور دوروبرتن که ازت تعریف میکنن معلومه اینطور از خودراضی میشی.
ـ منظورت از جک و جوونور کیا هستن؟
ـ خودت بهتر میدونی.
ـ پرتو،از الآن بهت بگم،توحق نداری هرطور که دلت میخواد راجب من حرف بزنی.
ـ جدی؟پس چطور تو حق داری!ولی من حق ندارم؟
ـ یعنی قراره تو این یکسال ما اینجوری هی جروبحث داشته باشیم؟
ـ والا منم همچین چیزیو نمیخوام و دوست ندارم ولی وقتی حرف میزنی باید منتظرباشی جوابشم بشنوی.
ـ اوه!کی اینو گفت؟
ـ خودم.
ـ خودت غلط کردی!
ـ ببین شعور نداری اونوقت انتظار داری من مهربونانه باهات حرف بزنم؟
ـ با آقامهدیار که خوب گل میگفتی وگل میشنفتی!به من که رسید یادت افتاد خشن برخورد کنی.
ـ ها!پس بگو دلت ازکجا پره!
ـ هه،فکرکن یه درصد دلم ازهمچین چیزی پُر باشه.
ـ پس چرا یهو وسط حرفامون پای اونو کشوندی وسط!
ـ خواستم بگم که یعنی تو که بلدی مهربونانه حرف بزنی بامنم همینجوری حرف بزن که منم آروم باهات حرف بزنم.
ـ چشم.امر دیگه ای نیست؟
خندید وگفت:یادم بیفته بهت میگم.حرصم دراومد:الحق که پررویی.خنده اش به لبخند تبدیل شد وگفت: نیومدم اینجا ایناروبگم.باید راجب مسائل مهم تری حرف بزنیم.
جدی شدم:باشه.گوش میدم.
ـ اول من میگم.همونطور که قبلاً گفتم،اصلاً دوست ندارم تو کارام دخالت کنی.به رفت وآمدام گیر بدی و کنترلم کنی.میدونی که ماهمخونه ایم پس قرارنیست نقش یه زن شوهردار و وظیفه شناسو واسم ایفا کنی.دوم اینکه بعداز ازدواج بهتره همیشه نیای شرکت.بالأخره یکی باید به خونه زندگی برسه،غذا آماده کنه!ازهمه مهم ترپرهام!
ـ همین الآن گفتی قرار نیست نقش زن وظیفه شناسو ایفا کنم!چی شد پس؟!
ـ اینا فرق داره.
ـ چه فرقی؟جزو وظایف یه زن خانه داره دیگه!من که خانه دار نیستم.من میخوام زندگی قبلیم ادامه داشته باشه.پرهامو هم به موقع به همه چیش میرسم.مگه قبل حضور جنابعالی تو زندگیم تو به پرهام میرسیدی؟خودم تروخشکش میکردم!ولی قرار نیست واسه جنابعالی حمالی کنم.
ـ مثل اینکه حالیت نیست پرتو!یه چیزایی تو زندگیمون عوض میشه.حتی اگه خودمون نخوایم.
ـ خب که چی.
ـ خب که چی نداره.من میخوام شب که میام خونه غذام حاضرباشه.
ـ نوکر بابات غلام سیاه!
ـ با من یکی به دو نکن.همین که گفتم.
ـ چرا همش باید حرف،حرف تو باشه؟
ـ پرتو همش میخوای یه غذا درست کنی؛این کار سنگینیه؟
پوفی کردم.رومو برگردوندم وگفتم:قانون بعدی.
ـ پیش هیچکس نمیگی ازدواجمون صوریه.وهمینطور جلوی بقیه باهام سرد رفتارنمیکنی که مثل الآن مامانم بگه چرا زنت تنهاست و تواینجایی!فهمیدی؟
ـ غزال میدونه ازدواجمون صوریه.
ـ اینو گفتی.
ـ خب دیگه.حالا قانون بعدی!
ـ چاره داشتم همینجا لهت میکردم.
ـ ممنون.بگو دیگه.
ـ مهمونی و پارتی و دورهمی واینا،تا وقتی که من نگفتم تعطیله.شیرفهم شد؟
ـ یه جور میگی انگار من هرشب وهرشب مهمونی بودم.
ـ درهرصورت گفتم که بدونی.
ـ دیگه؟
ـ وقتی من میخوام کسی رو دعوت کنم خونه،تو وپرهام خونه نباشین.قبلش بهت خبرمیدم.
ـ مگه کیارو میخوای دعوت کنی.
ـ حالا هرکی.
ـ مهم نیست.دیگه چی؟
ـ فعلاً تا همینجا داشته باش.
ـ میتونم برم؟
ـ کجا؟
ـ داخل.
ـ پس چرا اومدی بیرون.
ـ اومدم هوا بخورم.
ـ الآن نرو.شهرزاد داخله ببینه تنها رفتی باز منو سین جین میکنه.باش ده دقیقه دیگه باهم میریم.
ـ اینا نباید بفهمن من بهت علاقه ای ندارم؟
ـ منم عاشق چشم وابروت نیستم اما چاره ای ندارم.
ـ چرا نمیتونی تو روی پدرت وایسی؟
ـ وایسادم...ولی...
ـ ولی چی؟
ـ توپسر نیستی بفهمی.وقتی پدرت بهت میگه از ارث محرومت میکنم نمیدونی چه دردی داره این حرف.
ـ آها پس از این ترسیدی که نکنه یه وقت آواره و بدبخت وبی پول شی!
ـ نخیر.احمق...من اونقدر دارم که تا عمر دارم بستم باشه...ولی وقتی بابام این حرفو میزنه یعنی دیگه منو پسرخودش نمیدونه.
ـ اوف.
ـ پرتو شاید من خیلی از کارا وحرفا وعقاید بابامو قبول نداشته باشم.اما هرچی باشه اون پدرمه.و من دوستش دارم.من باهاش روزوشب جنگیدم.تو روش وایسادم.حتی گفتم میرم ودیگه برنمیگردم.مامان کوتاه اومده بود اما پدر...گفت برو.نمیدونم چی توی تو دید که مجذوبت شد.نمیدونم باهاش چطور برخورد کردی وچیکارکردی که انقدر دوستت داره.بهم گفت وقتی تورو دید،مطمئن شد که یه فرشته آسمونی رو خدا براش فرستاده...هه...اما نمیدونست تو واسه من بلای نازل شده ای.نمیدونست من علاقه ای که بهت ندارم هیچ،تازه ازت متنفرم هستم...ولی بابا میگفت نگاه تو معصومه،میگفت با تمام دخترایی که تاحالا دیده فرق داری...پرتو نمیدونی وقتی فهمید پدرت،رفیق قدیمیشه چقدر خوشحال شده بود...مامانمم همین!دل تو دلش نبود که تورو ببینه...هی میگفت دختر افسانه دختر خودمه.وقتی هم بابا پیشنهاد ازدواج من وتورو داد،مامان هم ازخوشحالی بال درآورد.انگار ازخداش بود.خودشون بریدن و خودشون دوختن ونظرمنم واسشون مهم نبود.وقتی گفتم من تمایلی به ازدواج باتو ندارم،پدرطوری باهام برخورد کرد که تو عمرم ندیده بودم.تاحالا نشده بود حرفمو زمین بندازه.ولی...اون حاضرشده بود بخاطر تو ازمن بگذره...پرتو مگه میشه؟میشه یه پدر به خاطر کس دیگه ای،ازپسرش بگذره؟تو چیکارکردی باهاش؟به من بگو چیکارکردی؟چرا انقدر پدر اصرار داره من باتو ازدواج کنم؟چرا؟
ـ فکرنکن فقط تو بودی...تو به من بگو چیکارکردی که بابا بهم گفته اگه باهات ازدواج نکنم دیگه منو دختر خودش نمیدونه وتو روم نگاه نمیکنه.اونم بابایی که هیچوقت بامن بحث نکرده بود.همیشه آروم بود.اما بخاطر تو...تو بگو چرا؟توبگو چیکارکردی؟که بابام میگه کی بهترازتو.سوال اینه که چرا این دوتا انقدر اصراردارن ماباهم باشیم.
ـ شاید بخاطر دوستیشونه.
ـ مسخره ست.
ـ من فکردیگه ای به ذهنم نمیرسه.فقط میدونم از این وضعیت راضی نیستم.
ـ چرا یه بار از پدرت نپرسیدی چرا انقدر اصرار داره روی این موضوع؟
ـ انقدر فکرم مشغول بود که یادم میرفت.فقط تو فکراین بودم که یجوری از زیرش دربرم دیگه حواسم نبود بپرسم چرا...الآنم که مسئله ی پرهام...
ـ میتونی پرهامو واقعاً دوست داشته باشی؟معلمش گفته اون نیاز به یه پدر داره که بالای سرش باشه و من نمیتونم جای پدرشو پُرکنم.
ـ من پرهامو ازهمون اول دوست داشتم.قبل ازاینکه بهفمم اون پسرواقعیه خودمه.
ـ خوبه...چرا وقتی داشتی از شراره جدا میشدی پیگیر این نشدی که حامله ست یانه.
ـ اون گم وگور شد وفقط وکیلشو فرستاد سراغم.
ـ چی ازش دیدی که بدت اومد؟
ـ خیلی چیزا.
ـ دوستشم داشتی؟
ـ آره...داشتم...ولی الآن به حد مرگ ازش بدم میاد.حتی بیشتراز تو ازش متنفرم.اون همه زندگیمو به باد داد...نمیخوام راجبش حرف بزنم.دوست نداشتم راجب گذشته ام بدونی ولی حالا که فهمیدی تا همینجا بدون کافیه.دنبال چیزای بیشترنباش.گفتم که،دوست ندارم فضولی کنی تو زندگیم.
ـ مهم نیست.درکل خواستم بگم،پرهامو واقعاً دوست داشته باش.گفتم که،اون نیاز به پدر داره.
ـ میدونم.یه پسرهمیشه نیاز به پدرش داره.من حتی تو این سن هم به پدرم نیاز دارم چه برسه به اون بچه که...
ـ پدرومادرتو خیلی دوست داری؟
ـ مگه میشه کسی خانواده اشو دوست نداشته باشه؟
ـ آره میشه...خیلی هاهستن که ازخانواده ها فراری ان.
ـ خب حتماً مشکلی وجودداره...ولی من پدرومادرمو دوست دارم.مگه تو دوست نداری.
ـ منم دوستشون دارم...مادر داشتن،حس قشنگیه؟
مات ومبهوت زل زد توچشمام.نمیخواستم دردو توی چشمام بخونه.رومو برگردوندم.بلندشدم وگفتم: بریم داخل دیگه.زشته اونا منتظرمونن.
بی حرف بلندشد وباهم رفتیم داخل خونه.