مثل هرسال/قسمت هجدهم
ـ خیله خب.درهرصورت خوشحال میشدم...بازم بهم خبر بده همه چیو.راستی تاریخ ازدواجتون کیه؟
ـ مشخص نیست.دیشب عموفرید خواست مشخص کنه که من اعصابم خرد بود همه روکشوندم بیرون از اون خونه.
ـ دیوانه.اوکی بهم خبربده دیگه.
ـ باشه.
ازجام بلندشدم ومانتومو پوشیدم.شالمو گذاشتم.از غزال خداحافظی کردم واومدم بیرون.
...
فردای اون روز،بعد ازاینکه پرهامو رسوندم مدرسه،به سمت شرکت راه افتادم.هیچ دلم نمیخواست با برسام چشم تو چشم شم وخدا خدا میکردم تا امروزنیاد شرکت.اگه ماشینش بود،یعنی اومده و من میدونم چیکارکنم.اما اگه نبود که چه بهتر.
وقتی رسیدم،ماشینش توی پارکینگ نبود.باخوشحالی ماشینو پارک کردم وقفلشو زدم.سوارآسانسور شدم و درحالی که آوازمیخوندم با خودم،دکمه اشو فشاردادم.
توآینه به خودم نگاه کردم.همه چیزمرتب بود.
وارد شرکت شدم.خانوم خادمی ازجاش بلندشدو سلام کرد.نمیدونم این بشر چرا انقدر زیاد از حد واسه من احترام قائل بود.جواب سلامشو دادم وخواستم برم تو اتاقم که گفت:خانوم شکوهی،رئیس باهاتون کار دارن.
ـ رئیس؟مگه اومده؟
ـ بله دیگه!
ـ پس چرا ماشینش نبود تو پارکینگ؟
ـ نمیدونم اطلاعی ندارم!
سرمو تکون دادم.به طرف اتاق برسام رفتم.چند تقه به در زدم و بعد دستگیره رو فشاردادم که در باز شد.
همزمان اونم سرشو آورد بالا که بادیدن من اخماش رفت توهم.سرشو تکون داد وگفت:بیاتو.
باز تیریپ مغروری برداشت واسم.
رفتم داخل و درو بستم.به سمت میزش قدم برداشتم و با اخم گفتم:سلام.به صندلی تکیه داد.یه طور که انگار لم داده روش:علیک.کجا بودی؟
ـ سرصبحی کجا میخواستم باشم.
ـ زبون درازی بسته.منظورم اینه که چرا دیراومدی؟
ـ شما جدیداً زودتشریف میارین وگرنه من طبق ساعت قبلی تو شرکت حاضر شدم.
ـ کی میشه تو لال شی خدا میدونه.
ـ هرموقع که شما دست از رفتاراتون برداشتین.
ـ رسمی حرف نزن انقدر باهام.دیگه قراره باهم زندگی کنیم...همسر عزیزم!...
اینو گفت و غش غش خندید.کلافه پوفی کردم وگفتم:باید خودتو مسخره کنی رئیس عزیز.یادت که نرفته!پیشنهاد این ازدواج کوفتی از طرف شما وخانواده ات بوده.
خنده اش قطع شد وبا حرص بهم نگاه کرد.ابروهامو انداختم بالا:خب،به چه دلیل وقت با ارزش منو گرفتی؟
تو اِکی ثانیه ازجاش بلندشد واومد طرفم.یه قدم رفتم عقب و شوکه نگاش کردم:چیه؟
انگشت اشاره اشو به سمتم گرفت:خوب میدونم با تو چیکارکنم تا انقدر واسم بلبل زبونی نکنی. نکشوندمت اینجا که واسه من هرچی دلت خواست بگی...گوشیتو بده ببینم.
ـ چی؟
ـ گفتم گوشیتو بده...نخیر باید با زبون حیوانات باهات صحبت کنم نه؟
ـ نه،شما زبون حیوونا رو بلدین من اصلاً بلد نیستم.حالا گوشی رو میخواین چیکار؟
ـ گفتم رسمی باهام حرف نزن.
ـ وای ببخشید عشقم،گوشیمو میخوای چیکارکنی عزیزم؟
صدامو نازک کردم وبایه حالت مسخره این جمله رو گفتم که بیشتر عصبی شد.کیفمو ازدستم قاپید و تا بیام بفهمم چی به چیه تمام وسایلمو خالی کرد روی میز.گوشی هم بینشون بود.
بی توجه به همه چی گوشی رو برداشت.تندتند به صفحه اش ضربه زد که چندلحظه بعد صدای زنگ گوشی خودش بلندشد.
لعنتی،کاش رمز گذاشته بودم واسه گوشیم.اینجوری الان ضایع میشد منم کیف میکردم.با عصبانیت گفتم:این دیگه چه کاریه؟
درحالی که باگوشیش ور میرفت گفت:شماره ات نیاز بود.مطمئنم اگه فقط شماره خودمو میدادم تا صدسال دیگه هم باهام تماس نمیگرفتی ولی بالأخره من باید این شماره کوفتیتو داشته باشم.گوشی رو از دستش قاپیدم وگفتم:حق نداشتی اینکارو بکنی.تازه،من که جوابی بهت ندادم.
ـ جدی؟پس چرا دیشب شیرینی رو تعارف کردی؟
ـ آخه نابغه نمیتونستم که از قرارمون بهشون بگم وتعریف کنم که تو منتظری من جواب بدم.مگه خودت نگفتی فعلاً به ساز اونا برقصیم؟
ـ اوف!کی میشه از دست تو راحت شم.
ـ واقعاً.
ـ من که میدونم تو ازخداته بامن باشی.
ـ وای آره نمیدونی چقدر عاشقتم!بدون تو می میرم.
ـ خودتو مسخره کن،دلقک.
ـ دلقک تویی که همیشه باعث خنده ی منی.
ـ ببین به همین اندازه که حرف میزنی،ده برابرش باید تاوان پس بدی.درجریانی که؟
ـ من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم.
ـ حالا من بیدوبادو بهت نشون میدم دیگه.
ـ باشه نشون بده.
ـ مامان پنجشنبه این هفته شمارو دعوت کرده واسه قرار عقدو عروسی واین حرفا.
با این حرفش انگار یه سنگ ده کیلویی خورد به سرم:چی؟!
ـ یعنی چی،چی؟بزار زودتر جشنو اینارو بگیریم تموم شه بره پی کارش دیگه!
ـ نه!
ـ نه و نکمه!دوست داری لفتش بدی؟
ـ آخه...
ـ پرتو رومغزم راه نرو به اندازه کافی اعصابم خرده.برو بیرون.به خانواده اتم بگو...نه نمیخواد بگی میگم پدر زنگ بزنه بهشون.
بدون اینکه چیزی بگم با شونه هایی افتاده به سمت در راه افتادم.یعنی چی قرار عقدوعروسی!بابا به خدا من نمیخوام سروسامون بگیرم...من اینجوری راحت ترم.من آرامش الانمو دوست دارم.
داشتم دستگیره درو فشار میدادم که یهو دستم کشیده شد وبرگشتم عقب که صاف رفتم تو سینه برسام. نیشخند تمسخرآمیزی زدوگفت:اینم سومین بار...بیا کیفتو بگیر.
نگاهی به دستش انداختم.سرمو تکون دادم.کیفمو گرفتم وخواستم برگردم که گفت:پنجشنبه یادت نره... زیادم ناراحت نباش،خیلی زود تموم میشه.
لعنتی میخواست زجرم بده.بدون اینکه چیزی بگم از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سرکارخودم.
...
ـ مامانی مامانی امروز معلم ماکتمو دید.
ـ جدی؟چی گفت!؟
ـ خیلی تعریف کرد...بعدم...بعدم گفت که بهت بگم بیای مدرسه.
ـ چرا؟مگه کار بدی انجام دادی؟
ـ نه!گفت میخوام مامانتو ببینم.
ـ اوهوم،باشه کی باید بیام؟
ـ فردا.
ـ باشه فردا میریم ببینیم چی میگه این معلم جانت!
خندید.دوباره گفت:مامانی؟
ـ جانم.
ـ میشه فردا بعد از ظهر بریم خونه بهار اینا؟
ـ نمیدونم ببینم چی میشه.
ـ آخه بهش قول دادم.
ـ پسرم،تا فردا هیچی مشخص نمیشه.بزار ببینم برنامه ام چیه.
ـ باشه.
رودابه جون گفت:خیلی دوست داشتنیه.لبخندی به روش زدم.پیمان گفت:به داییش رفته!مهسان گفت: آره اصلاً تو دنیا یک نفردوست داشتنیه اونم تویی.
ـ بله پس چی!
ـ وای پیمان اعتماد به نفست منو کشته!
یهو چیزی به ذهنم رسید:راستی شمادوتا!کی میخواین ازدواج کنین؟یهو دیدم لپای مهسان گل انداخت. پیمانم نیشش بازشد:آخ جون عروسی!
رودابه جون خندید وگفت:منتظربودنا!بعد چشمکی به من زد.منم خندیدم:واقعاً.حالا جدی کی میخواین عروسی بگیرین.بسته دیگه نامزدبازی!
پیمان گفت:والا من که ازخدامه این دختره هی نازمیکنه.
بعد رو به مهسان گفت:بابا مهسان جان دیگه بالا بری پایین بیای تهش باید بامن زندگی کنی این همه ادا اطوارواسه چیه؟بیا عروسیمونو بگیریم بریم سرخونه و زندگیمون دیگه!
مهسان باعشوه اخم کرد:میخوای دیوونه ام کنی!پیمان خندید:نه عزیزم!میخوام خانوم خونه ام شی!
میون حرفشون پریدم:اوهوی!حرفای عاشقونه اتونو بزارین واسه بعداً.ماهم اینجاییما!
مهسان خندید:توهم بشنو باید عادت کنی دیگه!
با این حرفش باز یاد این ازدواج صوری مسخره افتادم.رفتم توفکرش.به بابا اینا گفته بودم که واسه پنجشنبه خونه ی عموفرید دعوتیم واسه قرار عقد وعروسی.
بابا هم خوشحال وخندون قبول کرد.می فهمیدم که عموفرید رو خیلی دوست داره و ازاینکه منو دست کسی میسپره که بهشون اطمینان داره،خوشحاله.اما من چی؟باید فدای خواسته های بقیه میشدم؟
باحرف رودابه جون به خودم اومدم:حالا که فعلاً پرتومجرده پس شماها حرفاتونو برین تو خلوتتون بزنین.
لبخندی زدم.درحالی که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم:به فکرعمه شدن منم باشین.
جیغ مهسان رفت هوا وخواست بیفته دنبالم که پیمان گفت:اونم به روی چشم!با این حرفش مهسان با عصبانیت افتاد به جونش وهی مشت ولگد میزد بهش.
...
بعد ازاینکه ماشینو یه جای خوب پارک کردم،همراه پرهام پیاده شدم وباهمدیگه وارد مدرسه اش شدیم.
به طرف دفترمدرسه راه افتادم.پرهام باهام خداحافظی کرد ورفت توی کلاسش.وارد دفترشدم و با یکی از کارکنانش که نمیدونم چیکاره بود،سلام کردم.فامیلی معلم پرهامو گفتم وسراغشو گرفتم که به سمت دیگه ی دفتر اشاره کرد.باتشکربرگشتم وبه طرف خانوم جوونی که داشت با کناریش حرف میزد رفتم. باسرفه ای مصلحتی سلام کردم.روشو برگردوند طرفم وبا اخمی ازسرکنجکاوی گفت:سلام بفرمایید.
ـ ببخشید،من مادر پرهام مرادی هستم.ظاهراً شما بامن کاری داشتین.
ـ پرهام مرادی!...بله بله...
ازجاش بلندشد وباخوشرویی دستشو به طرفم درازکرد:خیلی خوش اومدین.خوشوقتم.باهاش دست دادم ومنم اظهار خوشوقتی کردم.از دفترباهم اومدیم بیرون.با لبخند گفت:خیلی خوشحالم که شمارو می بینم.
راستش تواین چندماه،شما تشریف نیاورده بودین.الآن بهترین فرصت بودکه باهم حرف بزنیم مخصوصاً که دیگه روزای آخره.کمتراز سه هفته دیگه مدرسه هاشون تعطیل میشه.و من باید شمارو میدیدم.
ـ بله فقط...
میون حرفم پرید:
ـ بارها برای جلسه ی اولیاء و مربیان نامه فرستادیم وحتی من چند بار گفته بودم به پرهام که بگه شما تشریف بیارین ولی انگارسعادتش نبود.
ـ نه این چه حرفیه فقط...راستش وضعیت پرهام با بقیه ی بچه ها یکمی متفاوته.
ـ چطور؟
ـ راستش...پرهام بچه ی من نیست.
ـ یعنی چی؟
ـ من پرهامو آوردم پیش خودم بزرگ کنم.چطور بگم...مادر اصلی پرهام من نیستم.من تازه کمتر از یک ماهه که پرهامو آوردم پیش خودم واز نامه ها واطلاعی که دادین خبرندارم.قبل از اون پرهام پیش مادر اصلیش بوده و اون خانومم به من نگفته اینارو.
ـ ببخشید،یه خرده گیج شدم.یعنی چی الآن پرهام پیش شما زندگی میکنه؟
ـ بله.پدرومادر پرهام وقتی که اون فقط یه جنین چندماهه بود،ازهم طلاق گرفتن.مادر پرهام هم به پدرش نگفت که حامله شده و اینطور شد که پرهام تا همین یک ماه پیش دست اون بود.ولی ظاهراً این خانوم صلاحیت نگه داشتن بچه رو نداشتن که حاضرشدن بدنش به من.من فعلاً مجردم و دوست داشتم که یه بچه داشته باشم و وقتی پرهام رو دیدم،نشد که فراموشش کنم.تصمیم گرفتم اونو پیش خودم بزرگ کنم با تمامی مسئولیت هاش.
بیچاره شوکه داشت نگام میکرد.لبشو گازگرفت وسرشو تکون داد.ادامه دادم:امیدوارم افکار منفی یا سوء تفاهمی ایجاد نشده باشه.من واسه تنهایی خودم وخیروصوابش این کارو کردم.
ـ درسته...کار بزرگی بوده خانوم...
ـ شکوهی هستم.
ـ بله خانوم شکوهی.این یه مسئولیت واقعاً بزرگیه.اونم خانوم جوونی به سن شما!
ـ بله ولی...واسه من سخت نیست...اگرهم باشه،سختیش هم شیرینه.
ـ بله واقعاً کنار پرهام زندگی کردن قطعاً میتونه شیرین باشه.من بهتون بابت داشتن همچین بچه ای تبریک میگم.اون خیلی باهوشه...یعنی نسبت به همکلاسی هاش،خیلی سطح هوشش بالاست!هرچی که میگم سریع میگیره.خیلی چیزاروهم میدونه خیلی جالبه.تو نگاه اول بچه ی سربه زیر وآرومی به نظر میاد و کمی شیرین...اما وجودش مثل درهای تودرتو می مونه که هردرو که بازمیکنی یه چیز جدید کشف میکنی.میتونم بگم اون یه بچه ی استثناییه.شما مادرشو از نزدیک دیدین؟
ـ بله.
ـ اون میتونه به مادرش رفته باشه؟
ـ راستش چیزایی که میگین رو من توی مادرش ندیدم.اما شاید پدرش یا کسی از فامیل های پدری یا مادریش اینجوری بوده باشن.
ـ شاید...راستش،بین ماکتایی که بچه ها آوردن،بهترینش ماکت پرهام بوده و ما برای اینکار جایزه ای درنظر گرفتیم که قراره هفته ی بعد تو یه جشن که تو مدرسه برگزار میشه ،بهش بدیم.و بهتر دیدیم که شماهم حضور داشته باشین چون اینکار بهش اعتماد به نفس بیشتری میده.
ـ اعتماد به نفس؟
ـ آره علی رغم هوش و استعدادی که داره،یکم اعتماد به نفسش پایینه.نه خیلی.فقط یه کم.حضور شما بهش دلگرمی میده.راستی شما ماکت رو خودتون درست کردین؟
ـ بله.البته پرهام هم بیکارنبود.دیگه تقریباً یادگرفته بود چیکارکنه وکمکم میکرد.
ـ بله گفتم که خیلی زود همه چیزو یادمیگیره...رشته ی شماچی بوده؟
ـ معماری.
ـ جایی مشغول به کارهستین؟
ـ بله تویه شرکت.
ـ موفق باشین...درهرصورت من بهتون تبریک میگم...آینده ی پرهام روشنه.خیالتون راحت.اون باهوشه وعاقله.کاربد رو ازخوب کاملاً تشخیص میده.فقط باید روی اعتماد به نفسش بیشتر کارکرد. شما هم تو خونه اگرهستین،وقت های بیکاریتون باهاش صحبت کنین.حرفایی بزنین که اعتماد به نفسش بره بالا.بهش امید بدین،واسه کارای خوب تشویقش کنین.باورکنین به عنوان یه بچه ی شیش ساله چیزی کم نداره...و مسئله ی بعدی...اینه که...پرهام یه جورایی،نسبت به بعضی از بچه ها حسادت میکنه.
ـ حسادت؟
ـ بله.من تاهمین ده دقیقه ی پیش نمیدونستم چرا ولی الآن فهمیدم دلیلشو.
ـ خب به منم بگین.
ـ شما گفتین پرهام پدرنداره درسته؟
ـ پدر داره والا،ولی مسئله اینه که من به پدرش دسترسی ندارم.
ـ منظورم همینه.درهرصورت تا قبل از اون پرهام پیش مادر اصلیش بوده که اونم انگار ازدواج مجدد نکرده.
ـ بله درسته.
ـ شماهم که مجردین.
ـ بله.
ـ ببینید یه بچه مخصوصاً توسن کم،نیاز به پدرومادر رو باهم داره.شما نمیتونین بگین من جای پدرشم پر میکنم.چون هیچوقت این اتفاق نمیفته.پرهام به یه پدر نیازداره.بالأخره اونم پسره.نیاز داره تا بعضی از حرفاشو با پدرش درمیون بزاره،بعضی جاها رو باپدرش بره،بعضی کارا رو با پدرش انجام بده. گاهی دوست داره با پدرش مثلاً فوتبال بازی کنه.
با این حرفش یاد اولین روزی افتادم که پرهامو دیده بودم واون ازسامیار خواسته بود تا باهاش فوتبال بازی کنه.
سرمو تکون دادم:کاملاً متوجه ام.
ـ خانوم شکوهی،اگر امکانش هست به تجردتون پایان بدین.وبا کسی ازدواج کنین که مطمئنین پرهام رو مثل پسرخودش دوست داره و نیاز اونو به پدر برطرف میکنه.
ـ بله من درشُرف ازدواج هستم.فعلاً مجردم ولی...
ـ خوبه،بهتون تبریک میگم انشالله که خوشبخت شین.
هی زن کجایی که من سند بدبختیمو میخوام امضا کنم.لبخندی زدم:ممنون.
ـ اون آقایی که قراره همسرتون بشه،میتونه پرهام رو دوست داشته باشه؟
ـ نمیدونم.
ـ کاش مطمئن میشدین.عیبی نداره،حالا هم میتونین روش کارکنین.باهاش حرف بزنین وبگین که پرهام نیاز به یه پدر واقعی داره.تا وقتی بچه ها از پدرشون حرف میزنن اون واکنش نشون نده.عصبانی نشه وحسادت نکنه.اینا خیلی مهمه.چون جزو کمبودهاییه که تو روح و روان بچه اثرمیزاره و شاید سال ها بعد به مشکلات بزرگی تبدیل شه که قابل جبران نباشه.پس پیشگیری بهتر ازدرمان است.
ـ بله درک میکنم حرفاتونو.چشم من سعی امو میکنم.دوست ندارم چیزی برای پرهام کم بزارم.
ـ عالیه...حالا هفته ی بعد که تشریف آوردین بیشتر راجبش حرف میزنیم.الآن هم کلاس من دیرشده هم وقت شما گرفته میشه.
ـ خواهش میکنم این چه حرفیه.چشم پس می بینمتون.
از مدرسه که اومدم بیرون سوارماشین شدم و تاجایی که میتونستم تند رفتم تا به شرکت برسم.
همین که پامو گذاشتم توی شرکت،خانوم خادمی ازجاش بلند شدو سلام نکرده گفت:خانوم شکوهی، آقای خسروی گفتن...
میون حرفش کلافه پوفی کشیدم.میتونستم حدس بزنم واسه تأخیرم میخواد بازخواستم کنه.سرمو تکون دادم وگفتم:باشه باشه فهمیدم.الآن میرم پیشش.
ـ باشه فقط خانوم شکوهی،حواستون باشه.
ـ چرا؟
ـ خیلی عصبانی هستن.
ـ به من که میرسه عصبانیه عیبی نداره عادت کردم.
به طرف اتاق برسام رفتم ودرو بازکردم.رفتم داخل وپشت سرم درو بستم که یهو برقش منو گرفت: کدوم گوری بودی.
ـ سلام...ببخشید دیرکردم میدونم ولی...
ـ حرف اضافه نزن.گفتم کجا بودی؟
ـ مدرسه ی پرهام.
چشماشو ریزکرد:مدرسه ی پرهام؟واسه چی؟
ـ معلمش باهام کارداشت.
ـ چیکارداشت.
ـ میخواست فوضولشو پیدا کنه که کرد.
ـ پرتو به خدا همچین میزنمت که با درودیواریکی بشی.
ـ ببین ازحرفات خسته شدم.من که عذرخواهی کردم!خب الآنم میرم وبه کارای عقب مونده ام میرسم.
ـ مشکلی واسه پرهام پیش اومده؟
از این آروم شدن یهویی و نگرانیش بابت پرهام شاخ درآوردم.باتعجب گفتم:نه مشکل خاصی نداره. فقط یه سری چیزا هست که باید سر یه فرصت مناسب راجبش حرف بزنیم.
سرشو تکون داد وگفت:آره باید راجبش حرف بزنیم.یه چیزایی رو باید بدونم.سرمو تکون دادم.بدون اینکه نگام کنه گفت:برگرد سرکارت.
چیزی نگفتم واز اتاقش رفتم بیرون.
رفتم توی اتاق خودم و سلام کردم.حمیده جوابمو داد ولی روجا همچنان ساکت بود.چند وقتی بود باهام قهرکرده بود که جشن عقدشو فراموش کرده بودم و توش شرکت نکرده بودم.
خب واقعاً یادم رفته بود.
بیحال وبی رمق نشستم ومشغول انجام کارای عقب افتاده ام شدم.
گذرزمان رو نفهمیدم.حتی برای ناهار هم دست از کارم نکشیدم.دلم میخواست با کار خودمو آروم کنم. روجا با حمیده خداحافظی کرد...
به من حتی نگاهم نکرد ورفت...
چنددقیقه بعد حمیده هم باهام خداحافظی کرد ورفت...
نفهمیدم ساعت کار شرکت تموم شده...
کارم که تموم شد تازه نگاهی به ساعت انداختم...
تقریباً یک ساعت ونیم از تایمی که باید میرفتم گذشته بود...
میدونستم حاج کریم تا شب تو شرکت هست واسه همین با خیال راحت دست از کارم کشیدم...
وسایلمو جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون...
همین که خواستم به طرف در برم صدای کسی نشست تو گوشم:پرتو؟
برگشتم که چشمم خورد به برسام.باتعجب داشت نگام میکرد.منم تعجب کردم:هنوز نرفتی؟
ـ نه من کار داشتم گفتم بمونم به کارام برسم.توچرا تا این موقع اینجایی؟
ـ منم کار داشتم.متوجه نشدم کی زمان گذشت.
ـ چرا؟
ـ همینجوری.تمرکز کرده بودم رو کارم.
ـ هه...تمرکز کردنم بلدی؟
ـ آره میخوای بهت یاد بدم؟
ـ نه ممنون.همین سایه ی نحست تو زندگیم کافیه نمیخواد چیزی بهم یاد بدی.
ـ اوکی.
شونه هامو بالا انداختم و خواستم به طرف در برم که دوباره صدام زد:پرتو.برگشتم سمتش:چیه؟
ـ اگه بیکاری گفتم بریم یه جایی راجب پرهام صحبت کنیم.
ـ الآن؟
ـ آره.سرت شلوغه؟
ـ نه کاری ندارم.
ـ ظهرکی رفت دنبال پرهام؟
ـ این چندروزی بابا اینا که اینجان پیمان میره دنبالش.چطور؟
ـ همینجوری گفتم نمونه تو مدرسه.
ـ من بیشتراز تو حواسم بهش هست.نمیخواد اینجور نگران باشی.
با این حرفم یهو یاد حرفی که معلم پرهام زده بود افتادم.پرهام نیاز به یه پدر داره که نگرانش باشه.
دوباره سرمو تکون دادم وگفتم:حرفمو پس میگیرم.بهتره بریم راجبش صحبت کنیم.
یه جوری نگام کرد که مطمئن شدم پیش خودش گفته دختره دیوانه ست.
باهم ازشرکت اومدیم بیرون.خواستم برم سوارماشین شم که گفت:کجا؟باتعجب نگاش کردم:نمیدونم هرجا بری من دنبالت میام دیگه.
ـ فهمیدم ماشین داری.پاشو بیا توماشین من بشین جدا جداکه نمیشه بریم.من دوباره برمیگردونمت اینجا ماشینتو بگیر برو.
ـ اوممم،خب باشه.
به طرف یه آزرا گرنجور رفت که گفتم:ماشینتو عوض کردی؟بدون اینکه نگام کنه گفت:نه.تصمیم گرفتم با این ماشین بیام.
ـ دوتا ماشین میخوای چیکار.
ـ دنبال فضولم بودم پیداش کردم.دوتا نیست وسه تاست.بشین انقدر حرف نزن صدات رو مخمه.
ـ خوبه نقطه ضعفتو پیدا کردم.حالا انقدرحرف میزنم تا بمیری.
نشست توی ماشین و درو آنچنان محکم بست که باخودم گفتم حتماً از جا دراومده.منم نشستم.ماشینو روشن کرد وراه افتاد.ازپارکینگ اومد بیرون وگفت:اون ماشین یکم جلب توجه میکرد و بعضی ها هم تو شرکت جنبه اشو نداشتن.هرچند همین یکی هم باز دردسر سازه ولی باز از اون بهتره.
ـ اون ماشینت چی بود مگه؟
ـ هردوش بی ام دبلیوئه.یکیش m235i یکی دیگه اشم i8.
ـ با این آزرا شد سه تا ماشین.میخوای چیکارکنی؟به جاش پولشو بده یه خانواده رو از گرسنگی دربیار.
ـ لازم نکرده تو منو نصیحت کنی.
ـ هرجور راحتی.واسه خودت گفتم.حداقل پرونده ات یکم از سیاهی دربیاد.
ـ پرونده ی تو سفیده واسه همه بسته.
ـ کجا میریم حالا.
ـ قبرستون.دو دقیقه حرف نزن می بینی کجا میریم.
دیگه چیزی نگفتم.نیم ساعت بعد جلوی یه کافه نگه داشت.پیاده شدیم ورفتیم داخل.یه میز گوشه کافه رو انتخاب کرد و روش نشستیم.
منو رو گرفت سمتم:سفارش بده.
ـ من چیزی نمیخورم.
ـ ناهار خوردی؟
ـ نه.
ـ پس یه چیزی سفارش بده.
ـ میگم نمیخورم.
ـ بابا یه موقع از گشنگی تلف میشی میفتی رو دستمون حالا یکی میخواد جواب باباتو بده.
ـ درست حرف بزن.میگم گشنم نیست یعنی نیست.
ـ به درک.بی لیاقت.
ـ برسام همین میزو بلندمیکنم میکوبم فرق سرت...گفتم درست حرف بزن.
ـ هه...یه چیزی بگو از پسش بربیای.
پیشخدمت که اومد،دوتا کافه گلاسه و کیک سفارش داد.آروم دستمو کوبیدم روی میز:گفتم من چیزی نمیخورم.اصلاً من کافه گلاسه دوست ندارم.
بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت:میخواستی همون اول چیزی که دوست داشتی رو سفارش بدی.حالا هم بخور وحرف نزن.
دست به سینه وبا اخم به صندلی تکیه دادم.نیشخندی زد:مثل بچه ها می مونی.
با حالتی تمسخرآمیزگفتم:وای مرسی که گفتی بابا بزرگ!
ـ بس کن...اومدیم راجب پرهام حرف بزنیم.
ـ میشنوم.
ـ از اول همه چیو برام تعریف کن.
ـ چیو باید تعریف کنم؟
ـ پرهامو کجا دیدی؟ازکی گرفتیش؟
ـ یه جا دیدم و از یکی گرفتمش.
ـ پرتو!
ـ بله؟
ـ جواب منو بده وگرنه بد می بینی.
ـ بابا سوالای خنده دار میپرسیا.
ـ میخوام بدونم پرهام بچه ی کیه؟سر این موضوع حداقل نمیخوام بحث کنیم.آروم و بدون جنگ و دعوا راجبش صحبت میکنیم؟خب؟
صاف نشستم وجدی گفتم:باشه.
سرشو تکون داد:خوبه...اول بگو چرا تصمیم گرفتی بیاری وبزرگی کنی؟نفس عمیقی کشیدم:هم اینکه از تنهایی دربیام هم یه صوابی کرده باشم دل یکیوشاد کرده باشم.
باتعجب نگام کرد:تو سن بیست وسه سالگی؟!
ـ چرا همه با سن من واینکار مشکل دارن؟
ـ من مشکل ندارن فقط خواستم دلیلشو بدونم...حالا تنهایی چرا؟چرا واسه پرکردن تنهاییت کارای دیگه نکردی.
ـ اوممم...مثلاً چه کارایی؟
ـ بایکی دوست میشدی.
ـ هه،ولم کن بابا از این حرفا زیاد شنیدم.کاری که من کردم حداقل مفید بوده.
ـ آره ولی...بیخیال حالا.پرهامو چجوری پیدا کردی.
ـ راستش یه چندوقتی دنبال یه بچه بی سرپرست بودم.به دوستم غزالم سپرده بودم.از شانسمون غزال از همسایه اشون میشنوه که یک خانومی نمیتونه از پس بچه اش بربیاد و میخواد اونو به کس دیگه ای بسپره.
ـ غزال همون رفیقته که با پرهام اومده بود شرکت؟
ـ آره.
ـ و اون خانومی که گفتی مادر پرهام بوده؟
ـ آره...زنیکه چندش،اسم مادر واسش زیادیه.
ـ چرا؟
ـ حال آدمو بهم میزد...بعدم،کی دلش میاد پسری مثل پرهامو که از گوشت وخون خودشه،بسپره دست یه غریبه.ولی اون سنگدل اینکارو کرد.بدم اومد ازش.تازه بابتش ازمن پولم گرفت.
ـ پول؟!چقدر؟
ـ ده تومن.
ـ ده میلیون؟
ـ نه پس ده هزارتومن.
ـ مگه داشت جنس خریدو فروش میکرد.
ـ منم همینوبهش گفتم ولی گفت من به پول نیاز دارم.
ـ خب؟کجا همدیگه رو دیدین؟
ـ غزال با همسایشون هماهنگی کرد ویه روز قرار گذاشت تا ماهمدیگه رو ببینیم.خلاصه پولشو دادم و رفت پی کارش.درعوضش پرهامو بدست آوردم.از داشتنش واقعاً خوشحالم.وقتی می بینم با چیزای کوچیک خوشحال میشه،آرامش پیدا میکنم.این یکسال که تموم شه،دیگه بعدش که قرار نیست ازدواج کنم؛پرهامم بزرگ میشه،میشه مرد من.تکیه گاه من.
ـ چرا نمیخوای ازدواج کنی؟
ـ اومم...همینجوری.
ـ همینجوری که نمیشه...ضربه خوردی قبلاً؟!
ـ نه.
ـ پس چی؟
ـ بیخیال من آرامشی که توی زندگی مجردی دارمو دوست دارم که فعلاً جنابعالی داری مختلش میکنی.
ـ حیف که جاش نیست وگرنه نشونت میدادم.
ـ باشه بابا مردم انقدر تو تهدیدم کردی.
ـ آدم نیستی که.
ـ نه که تو هستی.
ـ اسم پدر پرهام چیه؟
ـ تو شناسنامه اش نوشته شهاب مرادی.
ـ شهاب...مرادی...شهاب مرادی...مرادی...
همینجوری داشت زیرلب زمزمه میکرد که گفتم:وای برسام حوصله ام سر رفت تمومش کن دیگه.زل زد توچشمام و بی توجه به حرفم گفت:اسم مادرش چی بود؟
ـ شراره.
ـ شراره؟شراره چی؟
ـ نمیدونم فامیلیشو یادم رفت.
ـ شناسنامه اش همراته؟
ـ نه مگه اسباب بازیه باخودم بکشونم اینور اونور!
ـ پیربود یاجوون؟
ـ ازمن چندسالی بزرگتربود.
ـ قیافه اش چه شکلی بود؟
ـ شبیه مارمولک!
ـ پرتو اعصاب ندارم جوابمو درست بده.
ـ چه میدونم انقدر آرایش کرده بود که نفهمیدم قیافه اصلیش چه شکلیه.
ـ قد بلند بود یا کوتاه؟
ـ متوسط!
ـ لاغربود؟
ـ لاغرمردنی که نه...رو فرم بود هیکلش...این سوالا واسه چیه؟
ـ من باید بدونم.
ـ بدونی که چی بشه...یه غریبه بود دیگه.
ـ شاید خیلی هم غریبه نبود.
ـ یعنی چی؟
ـ باید اول مطمئن شم بعد بهت بگم.
ـ مشکلی پیش اومده؟
ـ نه...هنوز نه.گفتم که باید مطمئن شم.خب...پدرشو ندیدی؟
ـ نه گفتم که من فقط مادرشو دیدم.میگفت از شوهرجدا شده وبهش نگفته که حامله ست.
به نقطه ی دیگه ای خیره شد و تا چنددقیقه زل زده بود به همون یه نقطه مبهم.دیگه حوصله ام داشت سر میرفت که سفارشامونو آوردن.اما برسام اونقدر تو فکربود که متوجه نشد.
ـ جناب خسروی!بفرمایید کافه اتونو میل کنین.
ـ ...
ـ آقای خسروی...
ـ...
ـ هوی برسام !
برگشت ونگام کرد.حتماً باید عین حیوون باهاش رفتارکنی دیگه لیافت که نداره:به چی داری فکرمیکنی؟
ـ من باید ته توی قضیه رو دربیارم.
ـ ای بابا انقدر مثل این کارآگاه ها مشکوک حرف نزن.بگو چی شده.
ـ گفتم هروقت مطمئن شدم بهت میگم...اینا رو کی آوردن.
ـ وقتی که شما تو عالم هپروت سیرمیکردین.
ـ خیله خب حالا بخور زودتر باید بریم.
ـ کجا؟
ـ باید شناسنامه ی پرهامو ببینم.
ـ واسه چی؟
ـ اسم وفامیلی مادرشو میخوام.
ـ الآن که نمیشه.رفتم خونه می بینم بعداً بهت میگم.
ـ باشه،به محض اینکه رسیدی خونه ببین اسم و فامیلیشو بعد بهم اس بده.
ـ باشه.
نیم ساعت بعد توی ماشین نشسته بودیم.اینبار هردو ترجیح دادیم سکوت کنیم.تو ذهنم همه چیز قاتی پاتی بود...حسابی فکرم مشغول بود...طوری که نفهمیدم کی رسیدم شرکت و کی ماشینو برداشتم وکی رفتم خونه.
درجواب بابا اینا که گفتن چرا دیر کردی،کارو بهونه کردم و به اتاقم پناه بردم.مهسان وپیمان،پرهام رو برده بودن بیرون و توی خونه فقط رودابه جون وبابا ومهدیار مونده بودن.
هنوز نیم ساعت از اومدنم به خونه نگذشته بود که صدای زنگ گوشیم بلندشد.نگاه کردم دیدم اس اومد از یه شماره ناشناس:قرار بود رسیدی خونه اس بدی و بگی فامیلی مادر پرهامو.
پس برسام بود.ازکجا فهمید من رسیدم خونه.
خب ضایع یک ساعت گذشته دیگه مطمئنه رسیدی.
خب شاید من جایی کارداشتم ونرفتم خونه.
نمیدونم.
به طرف کشوی پاتختی رفتم و شناسنامه ی پرهامو پیدا کردم.رفتم سراغ اسم مادرش:شراره شکیبا.
اوه اوه!چه فامیلی ای!اصلاً بهش نمیاد.
فوری اسم وفامیلیشو واسه برسام اس کردم که دیدم نوشت:لعنتی.خودشه.
جوابشو دادم:کی خودشه؟میشناسیش؟
ـ آره.
ـ از کجا؟
ـ باید حضوری راجبش حرف بزنیم اینجوری نمیشه.
ـ باشه.
ـ فردا صبح اومدی شرکت یه راست بیا دفترم.
دیگه جوابشو ندادم که دیدم یه ربع بعد اس داد:شیرفهم شد؟
واسه اینکه بیشتر حرصشو دربیارم بازم جواب ندادم وگوشی رو خاموش کردم.