مثل هرسال/قسمت شانزدهم
گریه اش شدت گرفت.برگشتم وبه برسام نگاه کردم.کلافه دستی توی موهاش کشید وبه طرف در اومد.
کلیدو انداخت ودرو بازکردو من دلم بادیدن قیافه ی قرمز از گریه ی پرهام قلبم گرفت.سریع به طرفش رفتم وبغلش کردم:اومدم پسرم اومدم...اینجام عزیزم.ببین،گریه نکن.یکمی که تو بغلم آروم گرفت.بعد با ترس زل زد به به برسام.
اون لبای کوچولوی وچشمای قرمز وخیس از اشکش باعث شد دلم واسش ضعف بره.محکم بغلش کردم به خودم فشار دادم.صدای ناراحت غزال توی گوشم پیچید:آب لمبوش کردی بچه رو.دوباره از خودم جداش کردم وبهش خیره شدم.اونم به من نگاه کرد وچندثانیه ی بعد گفت:مامانی چرا صورتت قرمزه؟
این حرفش باعث شد توجه غزال هم به صورتم جلب بشه.لبخندی زدم:چون سر خوردم و صورتم خورد به پایه ی میز.
دستای کوچولوشو کشید به صورتم وبا ناراحتی گفت:دیگه مواژب باش سرنخوری.
دستشو بوسیدم:چشم.
پرهام دوباره سرشو بلندکرد وبه برسام خیره شد.منم به برسام نگاه کردم که دیدم لبخند رو لباشه و داره به پرهام نگاه میکنه.این از اون کارای نادرش بود.
یهو دیدم پرهام هم لبخندی زد.به غزال نگاه کرد.نگرانی رو میشد توی چشماش خوند.لبخندی زدم. صدای برسام نشست توی گوشم:خانوم شکوهی میدونین که امشب برای شام خونه ی ما دعوتین.
سرمو تکون دادم:آها بله.
ـ به خانواده اطلاع بدین.
ـ حتماً.
بین همین مکالمه کوتاه،حتی یه نیم نگاه هم ننداختم بهش.
به سختی از مهلکه گریختم.وقتی برگشتیم تو سالن انتظار،غزال گفت:چی شد؟باچشم به پرهام اشاره کردم:چیز خاصی نشد برات تعریف میکنم.نگفتی چرا اومدی اینجا؟
ـ پرهام بی قراریتو میکرد مجبور شدم بیارمش اینجا.
ـ آها.
به پرهام نگاه کردم که داشت با کنجکاوی به یکی از بامبوهای گوشه ی سالن نگاه میکرد.صداش کردم که سیخ ایستاد.برگشت سمت من:بله؟
خندم گرفت از این حالتش:پسرم با خاله غزال برو خونه منم چندساعت دیگه میام.لی لی کنان اومد کنارم:باشه چشم.
...
بعد ازگرفتن یه دوش ده دقیقه ای که حسابی حالمو جا آورد،موهامو خشک کردم.لباسامو پوشیدم و از در اتاق رفتم بیرون.
اولین نفری که منو دید،مهسان بود:عافیت باشی خانومی.لبخندی زدم:مرسی.
ـ حالا مهمونی امشب چه ساعتی هست؟
ـ نمیدونم ولی ما هفت ونیم حرکت میکنیم که دیگه هشت-هشت ونیم باشیم اونجا.
ـ حالا من چی بپوشم؟
ـ مهسان عروسی که نیست!فقط یه شام خودمونی!
ـ میدونم ولی...
ـ به جای این حرفا برو آماده شو.
پیمان هم بادیدنم عافیت باشی گفت و وقتی شنید من ومهسان داریم سر آماده شدن حرف میزنیم گفت:اینا رو ولش کن،حالا شام چی میدن.چپ چپ نگاش کردم:زشته یجوری میگی انگار همیشه گشنگی میکشی!
خندید وگفت:خب ممکنه غذاش باب طبع من نباشه.
ـ اون دیگه مشکل خودته.
ـ شعور و درک که نداری.
ـ تو داری بسته!
ساعت شیش بودکه رفتم توی اتاق.مهسان داشت موهاشو اتو میکشید.منم که موهام صاف بود ونیاز به اتو کشیدن نبود.
رفتم پشت میزآرایشم نشستم.کارخاصی نداشتم.یه ریمل به مژه هام زدم که پرپشت تر نشون میداد مژه هامو.بعد از اون رژگونه مسی ودرآخر رژ لب قهوه ایمو زدم.برگشتم سمت مهسان:آرایشم خوبه؟
دست از کارش کشید.نگاهی دقیق به صورتم انداخت وبعد گفت:نمیخوای یه خط چشم بکشی؟
ـ نه خیلی شلوغ پلوغ میشه خوشم نمیاد.
ـ شلوغ پلوغ چیه دیوونه خوشگلتر میشی.البته الآنم همه چیز خوبه.موهات چی؟
ـ همینجوری باز میزارم دیگه.
ـ اوکی.لباسایی که میخوای بپوشی رو بیار ببینم.
ـ هنوز نمیدونم چی بپوشم.
رفتم سمت کمدم.درحالی که لباسامو زیرو رو میکردم گفتم:به نظر پیراهن بپوشم یا بلوز وشلوار؟
صداش توی گوشم پیچید:مگه نمیگی خودمونیه؟پس یه تیپ اسپرت قشنگ بزن.
ـ باشه.
ـ اصلاً هرچی داری بهم نشون بده ببینم.
ـ صبرکن الآن میارمشون بیرون.
لباسای اسپرتمو آوردم بیرون وگذاشتم روی تخت.مهسان یکی یکی همشونو نگاه کرد ودرآخر یه لباس آستین حلقه ای سفید بایه شلوار برمودای سفید جدا کرد.نگاهی بهشون انداختم.خیلی عروسکی وقشنگ بود و بدرد مهمونی امشب میخورد.لبخندی زدم:خوبه.
مهسان گفت:کفش سفید داری؟
سرمو تکون دادم:آره دارم.
رفتم سمت کمدم وقسمتی که کفشام اونجا بود رو گشتم.ترجیح دادم پاشنه دارنباشه.پس یه جفت اسپرتشو بیرون آوردم.یه جفت کفش عروسکی سفید که روش پاپیون مشکی داشت.مهسان گفت:خیلی قشنگه.
یهو فکری به ذهنم رسید.یقه ی لباسم مردونه بود.تو کشویی که ریزه لوازممو میزاشتم اون تو،گشتم و بالأخره چیزیو که میخواستم پیدا کردم.
یه پاپیون مشکی.مهسان گفت:اون چیه؟با لبخند گفتم:پاپیون.میخوام بزارمش دور گردنم.خندید:خوبه.با پاپیون های کفشتم ست میشه.
ـ آره آره.
ـ نظرخوبی بود.یه ربع به هفته ها نمیخوای بپوشی لباستو؟
ـ چرا.توحاضری؟
ـ آره فقط باید لباس بپوشم.
لباسامونو پوشیدیم.
یقه امو که کامل بستم،سگکایی که به بند پاپیون وصل بود رو دورگردنم بستم.حالا یقه ی لباسم یه پاپیون مشکی قشنگ داشت.موهامو دورم ریختم که بازوهامو پوشوند.مهسان با ذوق گفت:چه جیگر شدی پدرسوخته!خندیدم:واقعاً؟
ـ آره.کلی تغییر کردی.
ـ مرسی.
برای بارآخر تو آینه به خودم نگاهی انداختم.مانتومو پوشیدم وشالمو گذاشتم.
از اتاق که اومدم بیرون اولین کسی که منو دید مهدیار بود.بادیدنم گفت:چقدر تغییرکردین!لبخندی خشک وخالی ای زدم:ممنون.
سریع ازش فاصله گرفتم ورفتم توهال تا پرهامو پیدا کنم.
پسرم خودش لباساشو پوشیده بود و روی مبل سرش تو گوشیم بود وداشت بازی میکرد.لبخندی زدم: پرهام جان پسرم حاضری؟
بهم نگاه کرد:بله ما آقایون که زودحاضر میشیم شما خانوما دیرآماده میشین ودوساعت باید منتظرتون باشیم.از خنده وتعجب ابروهام پرید بالا.صدای پیمان نشست توی گوشم:دایی قربونت بره که حرف دلمونو زدی!پرهام خندید.
برگشتم سمت پیمان که پشت سرم ایستاده بود.با اخم گفتم:جدیداً پررو شدیا.
واسه اینکه حرصمو دربیاره چندبار ابروهاشو انداخت بالا:پررو بودم.بعد به سرعت ازم دورشد.پرهام خندید:داییم خیلی باحاله مامانی جونم.
لبخندی بهش زدم:خب دیگه بازی رو تمومش کن بلندشو کتونی هاتو بپوش بریم.
...
پیمان یه چشمش به گوشی بود یه چشمش به خیابونا وبه مهدیار که پشت فرمون نشسته بود دستور میداد ازکدوم خیابونا بره.
ظاهراً آقابرسام آدرسو واسش فرستاده بود.حرصم از صمیمیتشون دراومده بود.چه معنی داشت این پسره انقدر بابرادر من جیک توجیک شه آخه.
بعد از یک ساعت بالأخره رسیدیم.نگاهی به در خونه انداختم.یه در سفیدومشکی گاراژی بزرگ.
پیمان گفت:یه میس زدم به گوشی برسام الآن دروبازمیکنن.
چندثانیه ی بعد در گاراژی بازشد ومهدیار ماشینو به داخل هدایت کرد.بادیدن حیاط خونه دهنم وا موند. یه حیاط خیلی بزرگ با باغچه های خیلی قشنگ.
یه حوض گرد بزرگ،تقریباً از یه استخر کوچیکتر،وسط حیاط بود و داخلش یه مجسمه فرشته شبیه مجسمه های رُمی قرارداشت.
دورتادور حوض هم چراغ های سفید وآبی قرار داشت که نورهمه اشون به سمت اون مجسمه تابیده میشد ونماشو قشنگتر کرده بود.ازدو طرف اون حوض راه هایی سنگ فرش شده بود که به سمت ساختمون منتهی میشد.تمام حیاط باغچه های قشنگی بود که مجسمه هایی به سبک مجسمه های رُمی قرارداشت.کل حیاط با لامپ های رنگی قشنگی روشن شده بود.واقعاً عالی بود.
بعد ازاون تازه چشمم خورد به ساختمون که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم وگفتم:بی نظیره!
صدای رودابه جون توی گوشم پیچید:واقعاً بی نظیره!معماری اینجا باهرکی که بوده،کارشو عالی انجام داده.
از زیبایی ساختمون نمیتونم چیزی بگم که توصیفش الحق کار سختی بود.دقیقاً انگار وسط حیاط یه کاخ رومی بودم.
همگی باهم به طرف ساختمون راه افتادیم.عمو فرید همراه یه خانومی جلوی در ورودی ساختمون بودن و منتظر برای استقبال ازما.
خاکی بودنشون با وجود این همه سرمایه تحسین برانگیز بود برام..البته غیراز اون پسرهیچی ندارشون!واسه اون یکی داشتم تو چنته که جواب کاراشو بدم!
بالأخره راه طولانی رو طی کردیم ورسیدیم بهشون.متوجه برسام شدم که درست پشت پدرش ایستاده بود.چه عجب شعورش رسید که باید بیاد دم در برای استقبال!
داشتم به همین چیزا فکرمیکردم که صدای خانوم عمو فرید منو به خودم آورد:افسانه!بهش نگاه کردم و خواستم دهن بازکنم که عمو فرید با لبخند گفت:خودش نیست شهرزاد خانوم!یادگاریشه!
شهرزاد نگاه از عموفرید گرفت وبه من خیره شد.تو یه چشم بهم زدن دستاشو دورم حلقه کرد ونفس عمیقی کشید که حس کردم بیشترداره عطرمو می بلعه!درست حس کردم چون شهرزاد با بغض گفت: بوی افسانه رو میدی...بوی گل!
منو ازخودش جدا کرد ودرحالی که دستاش هنوز روی بازوم بود باچشمای به اشک نشسته گفت:باورم نمیشه...چرا اینقدر یادگاریش شبیه خودشه.
عموفرید:چون دخترشه دیگه!
نمیدونستم چی بگم.هنوز حرکتشو هضم نکرده بودم.شهرزاد میون اشکاش لبخند زد:باور نمیکنم اون دیگه تو این دنیا نباشه!...خوش اومدی دخترم...خیلی خوش اومدی.
تونستم خودمو جمع وجورکنم.لبخندی زدم:مرسی.
شهرزاد منو تو بغلش نگه داشت وبه بقیه نگاه کرد.بادیدن بابا گفت:داداش علی!چقدر تغییرکردی!بابا خندید:ای بابا سنی گذشت دیگه ازمون شهرزاد خانوم!بعد به پیمان نگاه کرد:بچه ها بزرگ میشن و ماها پیر.
نگاه شهرزاد به سمت پیمان چرخید.چشماش گرد شد:این پیمانه؟!وای باورم نمیشه چقدر بزرگ شده.
پیمان با ابروهای بالا پریده ولبخند گفت:نکنه باید همونقدی می موندم؟!
شهرزاد دستاشو آزاد کرد به سمت پیمان رفت:شیطون خاله!دلم واست تنگ شده بود.دلم واسه همتون تنگ شده بود.بعد به من نگاه کرد:درسته تورو ندیدم ولی تو دلتنگی منو برای افسانه برطرف میکنی. حتی اگه یه اپسیلون باشه.
نگاش کردم وچندبار پلک زدم.نمیدونستم چی باید بگم بهش.
بالأخره رضایت دادن ما تشریف ببریم داخل خونه.به برسام نگاهم نکردم چه برسه به سلام.مرتیکه عوضی.
نمای داخلی خونه از نمای بیرونی هم چشمگیرتر بود ومن محو معماریش شده بودم که ترکیبی بود از معماری باستانی ایران و رُم.فکرشو نمیکردم بشه با این دوسبک متفاوت معماری،طرحی به این قشنگی پدید آورد.
انقدر که به این چیزا فکرمیکردم حواسم به دیزاین داخلی خونه نبود.ولی دریک نگاه کلی فهمیدم خیلی شیکه!
صدای عمو فرید باعث شد به خودم بیام:خیلی خوش اومدین.بابا گفت:مرسی،راضی نبودیم شما به زحمت بیفتین.شهرزاد گفت:این چه حرفیه خیلی دلم میخواست ببینمتون.فریداز وقتی گفت که شماها رو پیدا کرده بی صبرانه منتظر دیدنتون بودم.بعد به رودابه ومهسان ومهدیار نگاه کرد:راستی معرفی نکردین!
بابا به رودابه جون و مهسان ومهدیار اشاره کرد:ایشون مادرخانوم پیمان هستن.ایشونم عروس گل بنده هستن،ایشونم برادرشون.
شهرزاد باخوشرویی وذوق گفت:خیلی خوش اومدین.
رودابه جون گفت:مرسی.
عموفرید:باورم نمیشه پیمان به سنی رسیده که داره تشکیل خونواده میده.شهرزاد به من نگاه کرد:پس تو چی دخترم؟راستی اسمت چی بود؟لبخندی زدم:پرتو.
ـ پرتو...خیلی قشنگه.
ـ ممنون.
ـ تو ازدواج نکردی دخترم؟
ـ نه.
ـ چرا؟هزارماشالله چیزی کم نداری.
ـ فعلاً دنیای تجردو ترجیح میدم.
ـ اما از جوونای امروزی.
خندیدم.صدای پرهام پیچید توی گوشم:مامانی؟
ـ جونم؟
ـ اینجا کجاست که اومدیم.
ـ خونه ی یکی از دوستای قدیمی بابابزرگ.
خواست چیزی بگه که صدای شهرزاد مانع شد:به به این آقاکوچولوی خوشتیپ کیه؟پرهام به شهرزاد نگاه کرد:پرهامم دیگه.
شهرزاد چندلحظه با لبخند ونگاهی دقیق به پرهام خیره شده بود.انگار داشت چیزیو راجبش کشف میکرد.بعد گفت:کسی شمارو معرفی نکرد به من!دست پرهامو گرفتم تو دستم وگفتم:پرهام پسرمه.
شهرزاد باتعجب به من خیره شد:پسرت؟!مگه...مگه نگفتی مجردی؟
ـ بله مجردم.ولی وقتی پرهاممو دیدم دیگه نتونستم ازخیر مادربودن بگذرم.
ـ مادربودن؟
ـ بله.
بابا سرفه ی مصلحتی کرد وگفت:راستش پرتو خیلی دوست داشت یکی رو پیش خودش بزرگ کنه واسه همین...
دیگه ادامه نداد.شهرزاد سرشو تکون دادو لبخندی زد:آها...متوجه شدم...کارقشنگی کردی دخترم.خدا این کارتو بی پاداش نمیزاره.
تشکرکردم.توچشماش برق تحسین رو میدیدم.و البته اون نگاه کنجکاو و پرسشگر درمورد پرهام. نمیدونم دنبال چی بود.
پرهام کنارم نشست ودوباره سرشو کرد تو گوشیم ومشغول بازی شد.بچه ام حوصله اش سرمیرفت واسه همین کاری بهش نداشتم.
ـ پرتوجون فرید خیلی ازت تعریف میکرد...ظاهراً کارت تو زمینه معماری بی نظیره!
به شهرزاد نگاه کردم:بی نظیر نیست.عمو فرید زیادی لطف دارن در حق من.لبخندش پررنگ تر شد: فرید از کار هرکسی تعریف نمیکنه.
ـ چی بگم...
ـ جدی میگم...دوست دارم ازنزدیک ببینم طرحاتو.
ـ حتماً!
ساعتی به گپ زدن مشغول بودیم و بعد ازاون شهرزاد مارو به صرف شام دعوت کرد.چه میز رنگی وقشنگی چیده بود بماند!چه غذاهایی که درست کرده بود بماند...!
همه ی اون چهارنوع غذا رو خودش به تنهایی درست کرده بود و من تعجب میکردم از اینکه هیچ خدم وحشمی توی خونه اشون نیست درصورتی که اصولاً اینجور آدما خودشون به تنهایی دست به کاری نمیزنن اما شهرزاد اون شب هیچی کم نزاشته بود.
ازهمه ساکت تر توی اون جمع من بودم.حتی برسام هم با پیمان گرم گرفته بود وهمه اش باهمدیگه پچ پچ میکردن.
من نمیدونم چی چی داشتن بهم میگفتن.
دورمیزغذا نشسته بودیم که یهو پرهام گفت:مامانی؟نگاش کردم:جونم پسرم؟چیزی میخوای؟با قیافه ای مظلوم گفت:یهویی دلم واسه دوست دخترم تنگ شد.
چشمام گرد شد.اولین کسی که صدای خنده اش رفت هوا،برسام بود.بعد ازاون بقیه هم شروع کردن به خندیدن.خودمم خنده ام گرفته بود.با لبخند گفتم:خب الآن من چیکار کنم؟پرهام دوباره قیافه اشو کج و معوج کرد:میشه با گوشیت بهش زنگ بزنم؟
ـ مگه شماره اشو حفظی؟
ـ خب آره!مثلاً دوست دخترمه ها!
خندیدم:باشه پسرم بعد شام بهش زنگ بزن.بشقابشو هول داد وگفت:سیرشدم.میشه برم؟سرمو تکون دادم:برو.
بعد از رفتنش شهرزاد گفت:خدا بزاره واست.خیلی شیرینه.پیمان گفت:یعنی این با این سنش دوست دختر داره اونوقت من بدبخت...
حرفش کامل نشده بود که مهسان گفت:توئه بدبخت چی؟جرئت داری بقیه اشو بگو.پیمان سرشو انداخت پایین.چنگالشو گرفت و فرو کرد تو یه تیکه گوشت:غلط کردم!
برسام گفت:شاه دوماد از الآن؟
پیمان اون یه تیکه گوشت رو خورد وچنگالو به طرف برسام گرفت وبه نشونه تهدید تکونش داد:تو هم میخوای به من بگی زن ذلیل؟می بینمت دوست عزیز!
برسام خندید:ازمن دیگه گذشت.
ـ ادای پیرمردا رو درنیار واسم.
ـ جدی میگم.
ـ بعداً راجبش حرف میزنیم!
شهرزاد که دقیقاً کنارمن نشسته بود آروم گفت:خیلی وقت بود خنده ی برسامو ندیده بودم.آرزو شده بود واسم.خوب شد که شماها اومدین.
از حرفش تعجب کردم.اما به روی خودم نیاوردم:مرسی.شهرزاد گفت:پرتو؟نگاش کردم.تن صداش خیلی غمگین بود.گفتم:بله؟
باهمون صدای ناراحتش گفت:ازت ممنونم که اومدی توی زندگیمون...
چشمام گرد شد:توی...زندگیتون؟لبخندی زد وسرشو تکون داد:تو خیلی چیزارو عوض کردی.امشب میفهمی.
ـ یعنی چی؟
ـ هیچی گلم...غذا سرد شد نوش جونت.
ـ ممنون ولی...
دیگه چیزی نگفتم...
و نفهمیدم منظور شهرزاد چی بود از این حرفا...