قسمت هفتمـ رمآن اشتباه شیرینــ
ویدا: بدو بدو رفتم تو اتاقم و در و قفل کردم ، به پشت در صندلیمو گزاشتم و بالای تخت نشستم و زانوهامو جمع کردم یعنی عجب هنر مندی ام من ! ایولاااااا ولی اگه میومد! دوست داشتم بیاد! شاید دیوونه بازی بود ولی دوست داشتم عصبی بشه و بیاد دنبالم و دعوام کنه و از ی طرفم میترسیدم! ******** تقریبا ساعت ساعتای دو ظهر بود .. و امان از یه در زدن! دوست داشتم یه دعوای حسابی بشه ولی کیان سنگ تر از این حرفا بود! ولی من یادمه، خیلی عصبی شده بود! شاید الان میخواست سرم داد بکشه! .مگه میشه یکی مثل کیان همچون کاریکاتوری از خودش ببینه و داغون نشه ؟! خیلی باحال کشیده بودم هههه از جام بلند شدم رفتم بیرون بلاخره ک باید میرفتم ، اگه کیان دعوام کرد ... ب درک در اتاقم و باز کردم و اسه اسه رفتم بیرون تو ی سالن هیچ خبری نبود ... رفتم توی اشپزخونه اونجاهم خبری نبود ولی غذا رو گاز بود در قابلمه و بالا گرفتم، به به قیمه بود، ولی هنوز اماده نشده بود بخاطر همین رفتم واسه ی خودم ی ساندویچ درست کردم و مشغول خوردن شدم .... *********** کیان مراد؟ -بله اقا؟ +مطمئنی جنازه ی همه ی افراد و تحویل گرفتی؟؟ -بله پشتم و کردم به مراد و از پنجره به باغ خیره شدم +خیلی خب ، میتونی بری .. صدایی نیومد، چرا نرفت و چیزی نگفت! برگشتم و +مرا... با قیافه ی قرمز شده ش و خنده ای که داشت تمام سعی شو میکرد پنهان کنه! مواجه شدم! دیدم به میزم خیره شده روی میزم و دیدم که کاریکاتور! اب دهنم و قورت دادم ، ابروم جلوی افرادمم رفت! بهش نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که سریع رفت بیرون! خدا لعنتت کنه! دختره ی ... اه به وقتش ادبش خواهم کرد! دختره ی عوضی! ......... پس جاسوس یکی نزدیک بهم بود، مطمئنم مراد نبود، شایدم بهم نزدیک نباشه، شاید یکی و فرستاده که در مورد افراد نزدیک علی عمر تحقیق کنه! سرم و به صندلیم تکیه دادم، باید یکاری میکردم، باید خودم دست به کار میشدم! صدای در اومد .. +کیه؟ -ویدام ! کاریکاتورو توی دستم مچاله کردم و گزاشتم توی جیبم +بیا تو اومد تو و خیلی مودب روی مبل نشست و ساکت به من نگاه میکرد +زود بگو چیکار داری؟! ، من بیکار نیستم که اینجا بشینم و تو بر و بر منو نگاه کنی! صداشو صاف کرد و گفت: من بابت اون کاریکاتور مسخره عذر میخوام! میدونستم که معذرت خواهی میکنه! بخاطر همین نرفتم و دعواش نکردم! چون باید خودش به اشتباهش پی میبرد! لبخندشو که دیدم گفتم: من به این جور بچه بازیا اهمیت نمیدم! ، حالا برو . -یه کار دیگه ای هم باهاتون داشتم! +بگو -من میدونم که نقشه تون در برابر شیخ فتاح به بن بست خورد و اون شناسایی تون کرد! +خب؟ -من میخوام کمک کنم پوزخند زدم و گفتم: یه بچه مثل تو چه کمکی میتونه به من کنه؟! +من مدارک و برات میارم! ، فقط میخوام به خونه ش راه پیدا کنم . -نیازی نیست! خودم مدارک و میگیرم به چشمای قهوه ایش نگاه کردم و گفتم: زیادی بچه ای! هیچ میدونی اینکارا بازی نیست و ممکنه جونت و از دست بدی؟ -من صاحب جون خودمم، در ضمن من نیومدم که ازتون اجازه بگیرم، چون علی عمر گفته من و تو همکاریم، حالا میخوام منو یجوری توی خونه ی شیخ فتاح ببری، اگر هم کمک نکنی به علی عمر میگم که باهام همکاری نکردی! باید قبول میکردم ؟! میدونستم کارش بی فایده س! و ممکنه بمیره! حداقل چند روزی از شرش خلاص میشم! ولی اون خواهر آویده! نباید جونشو از دست بده! لازمش دارم! +نمیشه! -چرا؟ (یه تای ابروشو داد بالا و گفت ) نکنه جون من برای شما مهمه؟؟ +نه مهم نیست -خب پس؟ باید میزاشتم؟! اگه میمرد! هوووف +من تضمین نمیکنم که زنده بر گردی! .. فردا صبح اماده باش لبخند زد و گفت: چشم و رفت .. ***************** ویدا : ترس ، ناراحتی ، غم و خوشی ..! احساسات من ترس از مردن ..! ناراحتی از اینکه کیان زیادی خشکه و در برابر کاریکاتورش عکس و العملی نشون نداد .. ! غم برای بی کسی ام.. برای اینکه هیچ پشتوانه ای ندارم! ودر اخر خوشی ای از دیدن کیان و ... و شایدم نه! ولی منبع این خوشی و نمیدونم! باید محکم باشم چون مجبورم، باید کارم و درست انجام بدم .... ***************** توی اتاق کار کیان منتظرش بودم ، اتاق کارش خیلی ساده و شیک بود، کاغذ دیواری مشکی و بعضی جاهاشم با رنگ سفید نقاشی شده بود و یه میز و کمد و یه دست مبل مشکی! سرتاسر وجودم و استرس گرفته بود! اگر یه وقت شیخ فتاح بلایی سرم میاورد؟ اگه مشخص میشد جاسوسم و میمردم؟؟! واای خدا من نمیخوام بمیرم، اگر نتونم مدارک و بگیرم؟! اگر .. اگر .. وااای خدااا، خودم و میسپرم به تو، خودت هوامو داشته باش کیان اومد با دیدن کیان اب دهنم و قورت دادم و لبم و جویدم، الان باید میرفتم! کیان: پاشو باید بریم +باشه بلند شدم و دنبال کیان راه افتادم، دقیقا پشت سرش حرکت میکردم، دقیقا مثل برده ها لباس پوشیده بودم همونطور که خودم میخواستم جلوی ماشین ایستادیم زیر لبی از کیان خدافظی کردم -گیج بازی در نیاری +حواسم هست! -هر بلایی که سرت اومد نگی ادم من و علی عمری وگرنه میکشنت! +باشه ، خودم میدونم چیکار کنم، خدافظ دوست داشتم سریع تر برم، به احساس خفه گی عجیبی داشتم و زودتر میخواستم از اونجا دور بشم، کیانم خدافظی نکرد و من رفتم نشستم سرم و روی پاهام گزاشتم و دستم و توی موهام فرو کردم، باید کارم و زود انجام میدادم و لفتش نمیدادم، نقشه م از قبل اماده بود امیدوار بودم که بتونم کارمو درست انجام بدم! یکی به شیشه زد، سرم و بلند کردم که ..کیان و دیدم! با دستش علامت داد که شیشه و بدم پایین، یعنی باز میخواست چی بهم بگه؟! ، من کلی کار دارم و اینهمه ریسک و پذیرفتم این هی بهم چرت و پرت میگه! شیشه وپایین دادم با کلافگی گفتم: بفرمایید؟ -ویدا ...... مراقب خودت باش ... ! حرفشو که زد ماشینم حرکت کرد وبه منی که خشکم زده فرصت یک کلامم نداد! اب دهنم وقورت دادم، یجور انرژی گرفته بودم ! این حرف و که زد انگار ... انگار بهم اهمیت داد! سرم و به شیشه چسبوندم، آه ، خدا کنه که همچی خوب پیش بره! ..... جلوی یه ویلای بزرگ ایستادیم، من و از ماشین پیاده کرد و خودش با سرغت زیاد رفت، جلوی من یه مرد قد بلند و سفید چهره که با موبایلش حرف میزد ایستاده بود ، طرفش رفتم که منو دید چیزی به مخاطب پشت موبایلش گفت. و تلفن و قطع کرد نزدیکم اومد ، بهم دست دادیم که منو به اغوشش کشید ، اووه اقای محترم -من شهروزم، کیان تورو فرستاد دیگه؟ اروم گفتم: لطفا منو ول کنید! بله من و کیان فرستاد من و که ول کرد سریع از بغلش بیرون اومدم و چپ چپ نگاش کردم اونم خندید و گفت: این چیزا باید برات عادی باشه، وارد این خونه که بشی هر مردی که دلش بخواد بغلت میکنه و یکمم که شده باهات حال میکنه! بهش اخم کردم و گفتم: به تو ربطی نداره ، لطفا منو به عنوان خدمتکار معرفی کن ! با این حرفایی که زد استرسم و صد برابر کرد! هنوز نرفته پشیمون شدم! ، داشتیم توی باغ قدم میزدم من فقط پشت سر شهروز حرکت میکردم و حتی یک نگاهم به اطراف ننداختم. ! یه دلم میگفت برگردم پیش کیان و کارشو به خودش بسپرم! بلاخره هرچی که باشه کیان میتونه کاراشو انجام بده، از این باغ برو! برو پیش کیان! اینجا جای تو نیست! ویدا برگرد! لبم و جویدم ! باز اگر میرفتم نمیتونستم خودمو به کیان و ثابت کنم وااای خدا! توی ویلا بودیم ! دست هام و مشت کردم! دیگه فرصت برای فکر کردن به این جور مسائل و سستی تموم شده بود! باید محکم میبودم و محکم بودن یاد میگرفتم! برای زنده بودن توی غربت باید محکم بود! باید! داخل اشپزخونه شدیم ! اشپزخونه که چه عرض کنم! یه تالار بود، پر از زن و مرد! مگه اینجا چیکار میکردن؟!یه زن هیکلی و قد بلند طرفمون اومد و به عربی چیزی به شهروز گفت و با هم روی یکی از مبلا نشستن و مشغول صحبت شدن ،منم کنار شهروز ایستادم، اشپزخونه ش که خیلی شلوغ بود خیلی با اشپزخونه علی عمر و کیان فرق داشت، باشکوه تر و بزرگ تر بود، تقریبا ده تا مرد و ده تا زن از پیر و جوان توی اشپزخونه بودن، شهروز به فارسی به من گفت: حسابی شانس اوردی! یه خدمتکار فارس زبان دارن ! یه هم صحبت! و دوباره با زنه مشغول شد! یه مرد با قد متوسط و قیافه ای تقریبا جذاب اومد و سرش و جلوی زنه خم کرد و باهاش صحبت کرد! پسره گفت: بهتره با هم بریم صحبت کنیم! فارسی گفت! یعنی منظور شهروز از هم صحبت این پسره هست؟! ای بابا! هم صحبتم نخواستیم! شهروز اروم گفت: باهاش برو، کاری نکن کسی بهت مشکوک شه! راست گفت! نباید یجوری رفتار کنم که یه دختر پاک و مقدسم و ... دستم و مشت کردم و به سختی لبخندی زدم و با پسره رفتم، منو یه جای خلوت بیرون باغ برد، جایی که پر از غنچه رز قرمز بود! فضاش خیلی قشنگ بود. ! لبه باغچه نشست و به منم گفت بشین و منم نشستم! با دیدن گل ها لبخندی پر از خوشی زدم و استرسم از بین رفت! روی گل ها دست کشیدم و بهشون خیره ! یهویی پسره مثل یک پارازیت که حال خوشم و خراب کرد گفت: میدونستم! از نگاه کردن گل ها دست کشیدم و با تعجب نگاش کردم و گفتم: چی و میدونستی؟! -اینکه با دیدن گل ها اروم میشی! +من اروم بودم! -نه ، از قیافه ت اسنرس و ترس میبارید! بخاطر همین اوردمت اخم کردم و بهش بی توجهی کردم و به دوباره به گل ها خیره شدم! یاد اوید افتادم ، اون هم خیلی از گل زر خوشش میومد سرم و خم کردم و گلهــا و بوییدم! بویی سرشار از ارامش و خوشی! -خب میخوای از اول تا اخر گل ها و نگاه کنی و بو بکشی بانو پارسی؟! نمیدونم ولی نسبت به این مرد احساس بدی نداشتم! شاید نسبت به شهروز احساس بدی داشتم ولی نسبت به این مرد اینطور نبود! بخاطر همین بدون عصبانیت توجهم و بهش دادم و گفتم : خب حرفتون و بزنید! -شیخ فتاح پنج زن و بسیار فرزند داره که حالا من زن های صیغه شو نگفتم! پوزخند زدم..جای تعجب نداشت! +خب ، وظیفه من چیه؟! -من نباید وظیفه ت و بگم ولی چون زبانمون یکیه ساهره گفت من بهت موارد لازم و بگم! تا هفته بعد اماده ت میکنن و برای شیخ میرقصو قبلشم صیغه ش میشی! اب دهنم و قورت دادم، یکمی ترسیدم ولی من باید کارمو درست انجام میدادم و از چیزی نترسم! من شجاعم!!!!!! +خب؟! -همین! ساعت هفت که شد اموزشت شروع میشه! اونجوری که قبلا از شیخ فتاح میدونستم این بود که اون گاو صندوقش و مدارک مهمشو توی اتاق خوابش نگه میداره تا همه جوره خیالش راحت باشه! به گل های زر خیره شدم، خیلی استرس داشتم، هر طور که شده باید شب پیش شیخ فتاح میموندم! برای اولین بار باید زیبا میشدم! باید هرچه عشوه گری و داشتم وبه کار میبردم! -باز به گلها خیره شدی؟! +برادرم عاشق گلهای رز بود! ... نمیدونم چرا این حرف و زدم ولی ... به هر حال احساس بدی بهش نداشتم -از برادرت جدا شدی؟! +نه فوت کرد! عجب در وغی! بلاخره هر چی حس خوب بهش داشتم نباید اطلاعاتم و صاف کف دستش میزاشتم! از جاش بلند شد و گفت: بسه اینقدر گلهـا و نگاه نکن! پاشو یکم استراحت کن تا برای شب انرژی داشته باشی! از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم ، درسته زیاد کار شاقی نکردم ولی کلی استرس بهم وارد شده بود! با یاد اوری مواظب خودت باش کیان لبخندی به لبم نشست هی دو به دو فکرم به سمتش کشیده میشد !داشتم دنبال پسره میرفتم که همون پایین جلوی هفت هشتا در ایستاد و گفت : برو اتاق شماره شش! +باشه داشتم میرفتم که گفت: راستی! +بله؟ -اسمت و نمیدونم! قرار بود اسمم سحر باشه ! همین گفتم: سحر هستم! - منم محمد! اگه بشه دوباره ببینمت خوشحال میشم! من زیاد سمت گل های رز میرم! لبخندی زدم و گفتم: باشه، خوشبختم . و رفتم توی اتاق شماره شش! ************************* موهای لخت مشکی، خط چشم مشکی، رژ قرمز و لباس عربی مشکی! عالی شده بودم! ارایشگرم هم لبخند رضایت بخشی زده بود! با هم از اتاق بیرون رفتیم ، از طریق اسانسور به طبقه بالا رفتیم ، زنی که من ودرست کرده بود دستم و داشتم چون روی سر من چادر مشکی کشیده بودن، قبلشم صیغه یک هفته ای شیخ شده بودم! و همه چیز اماده بود! فقط من سرتاسر استرس بودم و متاسفانه صورت کیان از جلوی چشمم تکون نمیخورد! اما تا جایی که میتونستم فکرم و مشغول میکردم، داروی بیهوشی چند ساعتمو توی استینم جا سازی کردم! داخل یه اتاق که شدیم صدای موزیک فضای اطراف پر کرده بود خانومه چادر و از روی سرم برداشتم و یکی که از قبل همه چیز و بهم ریز گفته بود اومد طرفم و گفت: خب سحر جون تو رقصت از همه عالی تره! خودت گفتی که از قبل یاد داشتی! الانم وسط همه ی دخترا ایست میکنی و طبق قرارمون میرقصی! حله؟! +اره .. اماده ام! -خب، به موهام دستی کشید و ادامه داد، حالا برو با لوندی تمام حرکت کردم و دستم و به صندلی کنار کشیدم و وسط دخترا رفتم و نشستم! مدل رقصم همین بود! نفس عمیق کشیدم استرسو از خودم دور کردم . زانو هام و روی زمین گزاشتم و سرمو پایین انداختم جوری که موهام روی صورتم و گردنم از پشت دیده میشد! با شروع شدن اهنگ رقص ما هم شروع شد پنج دختر با رقص از من فاصله میگرفتن .. _______ ماتیجى هنا وانا احبک علشان اعیش على حسک حبیبى ده انت الدنیا وانا اموت لو غیرى یمسک ما تیجى هنا خد فکره ده انا بالنسبه لک بکره استاذه فى الدنیا مذاکره کمل روحى ده انا نصک بیا اینجا، من عاشقتم، تو حست زندگی میکنم عشق من، تو همه دنیایی و من اگه حتی کسی لمست کنه میمیرم بیا اینجا و یه فکری بکن، من آینده توام بازیگری که آینده رو بازی میکنه و میسازه من روحتو کامل میکنم من نیم تو هستم _______________ اروم اروم با تکون دادن کمرم و موهام بلند شدم، و در حین بلند شدنم چشمای کشیده شده ام رو باز میکردم ...... دو تا دستم و به طرف راست کشیدم و تکون دادن کمرمو با تکون دادن دستام هماهنگ کردم ... _________________________ ده غرامنا ما بینا واخده انا بالى ده انا مش ننه بکره اهو باین قدامنا وانا اکتر واحده تحسک میتونم عشقمونو احساس کنم میدونم که دیگه بچه نیستم آینده درست پیش روی ماست من همون کسی هستم که تو رو احساس میکنه __________________________ دختر ها دورم دایره زدن و من بدنم و از گردن تا باسنم تکون دادم و دستام و به صورت موجی دو طرفم حرکت میدادم دختر ها صحنه و ترک کردن من تنها موندم ..... با رقص بدن و کمرم دستامم به جلوی شکمم گزاشته بودم و و به طرف شیخ حرکت کردم .. ______________________ حبیبى نیتى صافیه وانت هتیجى هنا بالعافیه تهرب وتروح فی الننى ده انا دکتوره فى الجغرافیا ما تیجى واعقلها قولى بحبک ما تقولها حبیبى ده انا واحده عادیه الکلمه الحلوه تاکلها من صادق و صریحم، بیا سمت من کجای میخوای بری، من سازنده سرزمین هستم بیا اینجا و هر چی تو ذهنته بگو به من بگو که: عاشقتم عزیزم، من ساده و بی آلایشم کسی که میتونی با چند کلمه ساده دلش رو ببری ________________________ جلوی شیخ که رسیدم زانو هام و انداختم زمین و موهای لختم و به بالا و پایین پرتاب میکردم .... در کمال تعجب جای شیخ کیان و دیدم که خیره نگاهم کرد ... خاک بر سرت ویدا ! که انقدر این کیان لعنتی تو فکرت مانور میده پسره به اون جذابی و جای این شیخ گت و گنده میبینی! ... بلند شدم و انگشت اشاره مو روی شونه ش تکون دادم و یه چرخ دورش زدم و پشتش در حالی که دستم به کمرش بود بدنم و میلرزوندم ... باید نهایت عشوه گری و امشب میکردم! _____________________ ده غرامنا ما بینا واخده انا بالى ده انا مش ننه بکره اهو باین قدامنا وانا اکتر واحده تحسک میتونم عشقمونو احساس کنم میدونم که دیگه بچه نیستم آینده درست پیش روی ماست من همون کسی هستم که تو رو احساس میکنه _________________________ مردی که من توی عالم هپروت تشخیص نمیدادم کیان یا شیخ دستام و گرفت و من و جلوی خودش قرار داد و به چشمام نگاه کرد .... خواستم خودم و تکون بدم، اما.... این نگاه فقط ماله کیان بود، اما کیان اینجا چیکار میکرد؟!!! خشکم زد و صاف ایستادم و بهش زل زدم .... ______________________ ماتیجى هنا وانا احبک علشان اعیش على حسک حبیبى ده انت الدنیا وانا اموت لو غیرى یمسک ما تیجى هنا خد فکره ده انا بالنسبه لک بکره استاذه فى الدنیا مذاکره کمل روحى ده انا نصک بیا اینجا، من عاشقتم، تو حست زندگی میکنم عشق من، تو همه دنیایی و من اگه حتی کسی لمست کنه میمیرم بیا اینجا و یه فکری بکن، من آینده توام بازیگری که آینده رو بازی میکنه و میسازه من روحتو کامل میکنم من نیم تو هستم _________________ نام ترانه: ماتیجى هنا خواننده: نانسی عجرم ادامه دارد....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۱ ساعت 20:33 توسط ♥ســـایه♥
|