مثل هرسال/قسمت پانزدهم
سرشو تکون داد و با قیافه ای پکروناراحت بدون اینکه چیزی بگه ازم دور شد.برگشتم توی اتاق وبه کارم ادامه دادم.خداروشکر دیگه تاپایان تایم شرکت اتفاقی نیفتاد.
...
از حمیده و روجا خداحافظی کردم و اومدم بیرون ازشرکت.سوارماشین شدم وبه طرف خونه حرکت کردم.
با کلید در واحدمو بازکردم ورفتم داخل.همین که درو بستم صدای پرهام پیچید توی گوشم:مامانی اومدی؟برگشتم وپشتمو نگاه کردم.با قیافه ای ذوق زده داشت نگام میکرد.لبخندی زدم:سلام پسرم خوبی؟
ـ آره...ولی حوصله ام شررفته.
ـ تکالیف مدرسه اتو انجام دادی؟
ـ بله.میخواشتم باژی کنم ولی هیچی ندارم.
ـ خب بزار من دوش بگیرم ولباسامو عوض کنم که باهم بریم بیرون.
ـ آخ جون!کجا؟
ـ بریم کلی خرید کنیم واسه پسرم!
ـ جونمی جوووون!
یه دوش ده دقیقه ای گرفتم وسریع اومدم بیرون.موهامو همونجوری خیس بالای سرم بستم.هوس کردم یکمی آرایش کنم.فقط یه ریمل زدم و یه برق لب.مانتومو پوشیدم وشالمو گذاشتم.از اتاق اومدم بیرون. پرهام بادیدنم گفت:بریم مامان خوشگله؟
از طرز حرف زدن وزبون ریختنش خوشم میومد.خندیدم وگفتم:بریم.
از در خونه اومدیم بیرون.سوارماشین شدیم وحرکت کردیم.پرهام خیلی شوق وذوق داشت.جلوی یه پاساژ نگه داشتم.پیاده که شدیم گفت:مامان پرتو،هرچی دوست دارم میتونم بخرم؟با لبخند چشمکی زدم بهش:هرچی که دوست داری میخریم.
ـ آخ جون آخ جون.
ـ بیا بریم ببینیم اینجا چی دارن واسه شما.
ـ بریم بریم.
وارد پاساژ شدیم.اول وارد یکی از مغازه های بزرگ اسباب بازی شدیم.پرهام هرچی که میخواست بخره اول نظر منو میپرسید.کلی اسباب بازی خریدیم وسرآخرهم یه ماشین برقی بزرگ واسش خریدم.
خریدامو همونجا تو مغازه گذاشتم که موقع رفتن ببرم تو ماشین چون نمیتونستم اون همه وسایلو باخودم بکشونم اینور اونور.مخصوصاً اون ماشین بزرگو.
از مغازه اومدیم بیرون.نوبت رسید به خرید لباس.کلی واسش بلوز وشلوار خونگی و بیرونی خریدم. نمیخواستم چیزی کم داشته باشه...پسر من باید شیک می بود...باید جبران تمام کمبوداشو تا الآن، میکردم.با دیدن برق شادی وخوشحالی توچشماش،منم آروم میشدم...آرامش پیدا میکردم.
بعد ازخرید کلی لباس،به مغازه ی دیگه ای رفتیم تا براش کفش وکتونی بخرم.اونجا بودکه فهمیدم تو خرید کفش واقعاً وسواسیه و خیلی سخت انتخاب میکنه.
واسه همین غیراون مغازه،به چندجای دیگه هم سرزدیم تا بالأخره کفشاشو انتخاب کنه.نمیدونم چرا تا این حد شیفته ی این بشرشده بودم.
خلاصه باکلی دست پر از پاساژ اومدیم بیرون.لباساو کفشارو خودمون تونستیم بیاریم ولی اسباب بازیا رو گفتم شاگرد مغازه بیارتشون تا دم ماشین.واقعاً نمیتونستم ازپسشون بربیام.
خریدامون که تموم شد ساعت هشت ونیم شب بود.باخودم فکرکردم که تا برسیم خونه و من غذا درست کنم خیلی دیرمیشه پس به پرهام نگاه کردم وگفتم:میگم نظرت چیه شامو بیرون بخوریم.
باتعجب وخوشحالی گفت:واقعاً؟سرمو تکون دادم:آره.
ـ بریم بریم بریم من دوس دارم.
ـ باشه.
ـ آخرین باری که شام رفتیم بیرون خیلی خیلی وقت پیشا بود که شراره بهم فلافل داد.
دلم ریش شد...این بچه باچه چیزایی خوشحال میشد وشراره همین چیزای کوچیکو ازش دریغ میکرد. لبخند تلخی زدم وگفتم:هفته ای یه شب شام میریم بیرون،خوبه؟
ـ جدی میگی؟
ـ آره پسرم.
ـ خیلی خوبه...
ـ ولی زیادی هم خوب نیست...باعث میشه بزرگ که شدی مریض های مختلف بگیری.
ـ پس فقط هفته ای یه شب.
ـ باشه.
ـ راستی مامانی...
ـ جونم...
ـ دستت دردنکنه.
ـ بابت چی؟
ـ اسباب بازیا ولباسا وکفشایی که خریدی واسم...خیلی خیلی ممنونم.
بامحبت نگاش کردم.چقدر لذت بخش بود برام تشکرش!لبخندی زدم:مرسی پسرم.پرهام یه خرده بیرونو نگاه کرد وبعد دستشو برد سمت ضبط ماشین.روشنش کرد وچندتا آهنگ بالا پایین کرد تا بالأخره به آهنگی که دوست داشت رسید.
کمی بعد جلوی یه رستوران خوب ترمززدم.پرهام از ماشین پیاده شد.منم ماشینو یه جای خوب پارک کردم وباهم رفتیم داخل رستوران.یکی از میزا به سلیقه پرهام انتخاب شد ونشستیم.مِنو رو گرفتم جلوش وگفتم:هرچی دوست داری سفارش بده.
آقاوار منو رو ازم گرفت ونگاهی بهش انداخت.بعد روبه من گفت:مامان جونم خیلی باهوشیا!آخه من که خوندن یادنگرفتم هنوز.خندیدم وگفتم:وای وای وای حواسم نبود...پس بزار من بخونم هرکدومو دوست داشتی سفارش میدیم.خوبه؟
خندید وسرشوتکون داد:آره خوبه.
از بالا تا پایین منو رو براش خوندم و درآخر یه رویال برگرسفارش داد.منم همونو سفارش دادم و منتظر موندیم.پرهام گفت:مامانی؟
ـ جونم؟
ـ چرا بعضی ازبچه ها مامان دارن ولی بابا ندارن،یا بابا دارن ولی مامان ندارن؟ولی بعضی دیگه هردوتاشو دارن؟
ـ خب حتماً هرکدوم به دلایلی یکی رو ندارن.
ـ چرا من هیچوقت بابا نداشتم؟
ـ خب...نمیدونم.
ـ آخه میدونی،بهارم مامان نداره.
ـ چرا؟
ـ میگه باباش گفته مامانش وقتی که بهار خیلی کوچولو بوده تصادف کرده و رفته پیش خدا.
ـ چقدر بد!
ـ ولی من چرا بابا ندارم؟بهار بابا داره!
ـ خب چون که من باکسی ازدواج نکردم.
ـ ازدواج؟یعنی همون...یعنی هنوز عروس کسی نشدی؟
ـ نه پسرم.
ـ یعنی مامانا حتماً باید عروس باباها بشن تا بچه ها مامان وبابا رو باهم داشته باشن؟
ـ آره دیگه.
ـ خب چرا عروس کسی نمیشی؟
بیا...همینم مونده بود این فسقلی منو بازخواست کنه بابت ازدواجم.لبخندی زدم وگفتم:آخه آدم که نمیتونه عروس هرکسی بشه.
ـ چرا؟
ـ چون عروس شدن خیلی مهمه.باید داماد خیلی مهربون باشه.خوب باشه.
ـ منم داماد میشم؟
ـ آره چرا که نه!
ـ دوس دارم بهار عروسم شه.
ـ باشه...ولی نباید دلشو هیچوقت بشکونیا...دخترا خیلی حساسن،اگه یکی دلشونو بکشونه دیگه باهاش مهربون نمیشن.
ـ پس من نباید دل بهارو بشکونم چون دیگه باهام دوس نمیشه.
ـ آره آفرین.
ـ قول میدم دلشو نشکونم...راستی دل شکوندن یعنی چی؟
خنده ام گرفت:یعنی اینکه ناراحتش نکنی،بهش حرف بدی نزنی دعواش نکنی!باهاش قهرکنی.
ـ آها...نه من باهاش از این کارا نمیکنم.
ـ آفرین پسرم.تو دیگه مردی.
لبخندی زد ومغرورانه نگام کرد.واسه ی یک لحظه نگاش به نظر آشنا اومد...انگار قبلاً جایی من جنس این نگاهو لمس کرده بودم.ولی بعدش هرچی فکرکردم به نتیجه ای نرسیدم.
رویال برگرو که آوردن،پرهام پرید روش ویکیشو برداشت.کمی سس سفید ریخت روش و شروع کرد به خوردن.نگاش کردم وبا لبخند گفتم:سس قرمز نمیریزی؟
ـ سس قرمز دوس ندارم...مثل خون می مونه.
ـ خون؟
ـ آره...چون قرمزه.
از تشبیهش خندم گرفت.منم ساندویچمو برداشتم و مشغول خوردن شدم.نصف ساندویچش مونده بود که دست از خوردن برداشت.به صندلی تکیه داد ودستی به شکمش کشید و با لپای سُسی گفت:وای من دارم منفجرمیشم.دیگه نمیتونم بخورم.
خندیدم و گفتم:خب بقیه اشو فردا بخور.
ـ باشه.
ـ لپاتم پاک کن پسرم.
ـ چشم.
دستمال برداشت وشروع کرد به پاک کردن صورتش.بعد به من نگاه کرد:پاک شد؟سرمو تکون دادم: بله پاک شد.
پول ساندویچا رو حساب کردم واز رستوران اومدیم بیرون.
سوارماشین شدیم وبه سمت خونه حرکت کردیم.
ساعت 10 بود که رسیدیم خونه.
...
باصدای آلارم گوشی،ازخواب بیدارشدم.نگاهی به ساعت انداختم؛شیش ونیم بود.یکم طول کشید تا لود بشم.بالأخره از تخت خوابم دل کندم.رفتم دستشویی و صورتمو شستم.مسواک زدم و اومدم بیرون. سریع رفتم آشپزخونه.چایی سازو روشن کردم و وسایل صبحونه رو از یخچال درآوردم.ده دقیقه بعد چایی آماده بود.موهام که بازبود،عصبیم کرد.بایه کلیپس جمعشون کردم.ساندویچای پرهامو آماده کردم و گذاشتم روی اوپن...
رفتم توی اتاقش وصداش کردم:پرهام جان؟
یه تکونم نخورد.قیافه اش توی خواب خیلی معصوم شده بود.آروم رفتم بالای سرش.دستی توی موهاش کشیدم:پرهام ؟بلندشو پسرم...بلندشو صبح شده.
یه تکون کوچولو خورد وبرگشت سمت من.اما چشماش بازنشد.نوازشمو بیشترکردم:پرهامی؟بلندشو. مدرسه ات دیرمیشه ها!
به زور پلکاشو بازکرد وبا دیدن من اخمی کرد.چندثانیه همونجوری بود وبعد صورتش بازشد.لبخندی زد و گفت:سلام مامانی جونم،صبح بخیل.
بغلش کردم:صبح توهم بخیر گل پسرم،بلندشو و صبحونه بخور ولباساتو بپوش بریم که دیرنشه.
سرشو تکون داد:باشه باشه.
تو فاصله ای که پرهام رفت دستشویی،منم رفتم ودوتا لیوان چایی ریختم.کمی بعد اومد وروی صندلی پشت اوپن نشست.نگاهی به خوراکی ها کرد وگفت:کدومشو بخورم.
ـ هرکدوم که دوست داری.
ـ اول کره و عسل بده.
ـ چشم.
براش لقمه میگرفتم ومیزاشتم دهنش.واقعاً این کار برام لذت بخش بود.اونم خوشحال بود واینو از چشماش میخوندم.
بعد از خوردن صبحونه،پرهام رفت تو اتاقش تا لباسشو عوض کنه.منم همه چیو جابه جا کردم و رفتم توی اتاقم.لباسامو عوض کردم و دوباره برگشتم توی آشپزخونه؛ساندویچ پرهامو گذاشتم توی کیفش و زیپشو بستم.بعد ازاون،از اتاق اومد بیرون که بادیدنش گفتم:پرهام جان پسرم واست ساندویچ گذاشتم. زنگ تفریح که شد حتماً بخورش،باشه؟
ـ ساندویچ چیه؟
ـ یکیشو نون و پنیرو گردو گذاشتم یکی دیگه اشم کتلت.
ـ آخ جون مرسی مامانی.
ـ بدو برو کتونیتو بپوش بریم.
ـ باشه.
کوله اشو دوبنده گذاشت روی دوشش.کتونیشو پوشید واز در رفت بیرون.منم بعداز برداشتن سوئیچ ماشین در خونه رو بستم و اومدم بیرون.پرهام زودتر دکمه آسانسورو فشارداده بود.کمی طول کشید تا بیاد پایین.وقتی به طبقه ی ما رسید،پرهام زودتر درشو بازکرد ورفت داخل.منم پشت سرش رفتم.
سرمو که بالا آوردم چشمم خورد به همون پسرجوونی که اون شب توی پارکینگ دیده بودمش.لبخندی زدو سرشو تکون داد:سلام صبح بخیر.
سرمو تکون دادم:همچنین.
یهو دیدم مانتوم داره کشیده میشه و صدای پرهام توی گوشم پیچید:مامان مامان؟برگشتم ونگاش کردم: جانم؟
ـ ظهرکه تعطیل شدم کی میاد دنبالم؟
ـ خودم میام عزیزم.
ـ مگه شمانگفتی از صبح تا بعد از ظهر باید بری سرکار؟
ـ چرا پسرم ولی ظهر وقت ناهار که شد میام دنبالت میارمت خونه.
ـ باشه.
دیگه چیزی نگفتم که بعد از اون صدای پسره باعث شد سرمو بالا بیارم:پسرتونه؟جدی نگاش کرد:بله.
ـ چه جالب.من فکرمیکردم شما مجردین.
توهمین موقع آسانسور متوقف شد.فوری دست پرهامو گرفتم وپریدم بیرون.مرتیکه معلوم نبود چی میخواست بگه با اون حرفاش.چه علاقه ای به اینجا گفت وگو داشت من نمیدونم!!
پرهامو رسوندم مدرسه و به طرف شرکت راه افتادم.سرساعت رسیدم.وارد که شدم خانوم خادمی طبق معمول باهام سلام واحوالپرسی گرمی کرد.جوابشو دادم ورفتم توی اتاقم.سلامی به حمیده و روجا دادم و نشستم پشت میز.حمیده با لبخندگفت:پرتو به روجا تبریک نمیگی؟
باتعجب گفتم:تبریک؟واسه چی؟
روجا خندید وگفت:آخر این هفته عقدمه.تعجبم دوبرابرشد:عقد؟!
ـ بله.
ـ باکی؟
ـ یادته یه بارگفته بودم بایکی هستم؟
ـ آره،دارین باهم ازدواج میکنین؟
ـ آره.
ـ جدی؟مبارک باشه!راجبش چیز زیادی نگفته بودی.
ـ خب بیست وهشت سالشه و تو یه شرکت واردکننده قطعات کامپیوتری کارمیکنه.اسمش امیره.
ـ به به ایشاالله به پای هم پیرشین.
ـ مرسی.راستی اینم بگم،شماهاهم دعوتینا.میای دیگه.
ـ حالا تا آخرهفته.
ـ اذیت نکن دیگه پرتو.به خدا اگه نیای دیگه باهات حرف نمیزنم.
ـ خیله خب حالا بزار ببینم تا آخرهفته زنده هستم یانه.
ـ دیوونه.
خبر ازدواج روجا شوکه ام کرده بود اما خوشحال بودم براش.اونم سرو سامون گرفته بود.
ساعت 12ونیم،تایم ناهارکه شد.از روجا وحمیده خداحافظی کردم و ازشرکت رفتم بیرون.خداروشکر که زمان ناهار آزاد بودیم.
سریع سوارماشین شدم ورفتم دنبال پرهام.وقتی رسیدم پسرم باچندتا ازبچه های دیگه،جلوی در ایستاده بود.براش بوق زدم.سرشو برگردوند وبادیدن من خندید.ازدوستاش خداحافظی کرد وسریع سوارماشین شد:سلام.
ـ سلام،چطوری؟
ـ مرسی.
ـ مدرسه خوب بود؟
ـ آره.خانوم معلممون گفت که باید یه کاردستی درست کنیم.
ـ چه کاردستی ای؟
ـ اوممم...اسمشو یادم رفت...اولش ما داشت.
ـ راجب چیه؟
ـ گفت باید یه پارک درست کنیم که خیلی تمیزه...درخت وکوه هم داشته باشه.
ـ منظورش ماکت بوده؟
ـ آها...آره آره.
تعجب کردم.واسه یه بچه شیش ساله ماکت دیگه چی چی بود.یعنی دلم میخواست معلمشو ببینم و بهش بگم که آخه خر،تو از یه بچه شیش ساله انتظار داری واست ماکت درست کنه؟!چه چیزایی میخوان از بچه ها...درسته که بچه های این دوره خیلی باهوشن اما خب نمیشه هرکاریو بهشون سپردکه!
پرهام دوباره گفت:مامانی چجوری باید درست کنم؟
ـ باهم درستش میکنیم.
ـ آخ جون...بلدی مگه؟
ـ بله پسرم من تو دانشگاه کلی از اینا درست کردم.
ـ جدی؟
ـ بله.
ـ راستی من کی میرم داشگاه؟
ـ داشگاه نه...دانشگاه...وقتی بزرگ شدی همسن من شدی میری.
ـ اوه پس خیلی باید صبرکنم.
ـ زودمیگذره.
ـ مامانی واقعاً بلدی درست کنی؟
ـ آره پسرم دروغم چیه؟حالا کی باید ببریش؟
ـ هفته ی دیگه.
ـ پس وقت داریم.ازامشب شروع میکنیم خوبه؟
ـ آره آره...میخوام خیلی خوشگل بشه ها!
ـ باشه خوشگل درست میکنیم.
ـ آخ جون مرسی مامانی.
ـ خواهش میکنم پسرم.
رسوندمش خونه.کلی بهش سفارش کردم.غذاشم آماده کرده بودم وتو یخچال بود.گفتم بخوره وتکالیفشو انجام بده تا برگردم.
بعد ازاون مستقیم رفتم شرکت.
روجا بادیدنم گفت:کجا رفته بودی شیطون؟
یهو ازدهنم پرید وگفتم:دنبال پسرم.بعد چشمام گرد شد وبرگشتم به روجانگاه کردم اما دیرشده بود واسه جمع کردن سوتیم.
حمیده گفت:پسرت؟!مگه تو بچه داری؟
سرمو انداختم پایین ودرحالی که بابند کیفم بازی میکردم گفتم:خب...خب آره یعنی...
روجا میون حرفم پرید:مگه تو ازدواج کردی؟
ـ نه...
ـ پس...
ـ راستش قضیه اش مفصله.
ـ بشین تعریف کن ببینم.
مجبور شدم همه چیو واسشون تعریف کنم.بعد ازاینکه حرفام تموم شدحمیده گفت:میدونی با اینکار مردم راجبت چی فکرمیکنن؟میدونی چقدر موقعیتای خوبتو ازدست میدی؟
ـ اینجوری نگین...پرهام برکت زندگی منه.همین که خوشحاله وآرامش داره واسه من کلیه!دیگه چیزی نمیخوام.مردمم درهرصورت حرف خودشونو میزنن.
ـ ولی ...چی بگم...
ـ من بچه امو دوس دارم.
ـ اما اون ازتونیست.
ـ درسته ولی الآن من مادرشم...من بهش محبت میکنم...من دارم بزرگش میکنم.
ـ کارت واقعاً واسم عجیبه.آخه سنی هم نداری تازه اول جوونیته.
ـ راضیم ازهمه چی.
ـ خداروشکر...خداخودش پشت وپناهت باشه...
ـ مرسی.
روجا چیزی نگفت.بدجوری رفته بود تو فکر.
ساعتی بعد هممون به حالت عادی برگشته بودیم.مشغول کارم بودم که گوشیم زنگ خورد.ازتو کیفم درآوردم و رفتم بیرون از اتاق.شماره بابا بود.جواب دادم:الو؟
ـ پرتو دخترم سلام،خوبی؟
ـ سلام بابا،مرسی شماخوبی؟
ـ قربانت.چه خبرا؟شرکتی؟
ـ آره.شما چه خبر.چه عجب یادی ازماکردی.
ـ زبون درازی نکن دختر...خواستم بگم ماداریم میایم تهران.
ـ جدی؟
ـ آره،راستش عموفرید زنگ زد واصرارکرد که حتماً باید بیایم.
ـ راست میگی بابا؟
ـ آره.انگاری شهرزاد،خانوم عموفرید میخواسته مارو ببینه.عمو فریدم ازخداخواسته زنگ زد وگفت که حتماً چندروزی رو باید بریم پیششون.حتی مهسان وخانواده اشو هم دعوت کرده.
ـ که اینطور...حالا شماکی میاین؟
ـ پیمان میگه شب راه میفتیم.
ـ باشه فقط مواظب خودتون باشین.ساعت چندراه میفتین؟
ـ نمیدونم.
ـ باشه پس من منتظرتون می مونم.
ـ دوباره مزاحم شدیم.
ـ وا بابا دیگه بعیده ازت این حرفارو بزنی...بیاین پسرکوچولوی منم ببینین.
مکثی کردوگفت:نگرانتم بابایی.
خندیدم وگفتم:نگران نباشین،بیاین ببینینش عاشقش میشین.
ـ داماد دار نشده نوه دارشدم!
ـ واقعاً.
هردوخندیدیم وبعدازکمی صحبت وسفارش،بالأخره راضی شد قطع کنه.
...
نگاهی به پرهام انداختم که مرتب ومنظم ولی کلافه ومنتظر،روی مبل نشسته بود وپاهاشو تکون میداد. ازوقتی بهش گفته بودم که بابا وپیمان میخوان بیاد از خوشحالی رفت دوش گرفت و لباساشو پوشید و
منتظر شد.میگفت همیشه دوست داشتم بابابزرگ و عمو ودایی داشته باشم.حالاهم از ذوقش چشم به در دوخته بود.
ساعت11ونیم بود که صدای زنگ اف اف دراومد.قبل اینکه بلندشم ازجام،پرهام پرید ودکمه اشو فشار داد.بعد درحالی که بالا وپایین میپرید گفت:آخ جون اومدن...اومدن مامانی.
خندیدم وبه سمت در رفتم وبازش کردم.
ده دقیقه ای طول کشید که بیان بالا.این بار اولین نفری که از آسانسور اومد بیرون،بابا بود.با دیدنم لبخندی زد:سلام دخترم.
ـ سلام باباجون.خوش اومدین.
ـ مرسی.چطوری.
ـ خوبم شما خوبی؟
ـ الحمدلله.
ـ خداروشکر.
پشت سرشم پیمان ومهسان ورودابه جون ومهدیار اومدن.آقای غفاری همراهشون نبود.باهمشون سلام واحوالپرسی کردم ودرآخر پرسیدم:پس آقای غفاری کجان؟رودابه جون جواب داد:راستش کار داشت نتونست بیاد.
ـ چه بد...جاشون خیلی خالیه.
ـ لطف داری.
پرهام پشتم ایستاده بود وداشت باکنجکاوی به همه نگاه میکرد.اولین نفری که متوجهش شد،مهسان بود که با خوشرویی به طرفش رفت:به به این آقاخوشتیپه کیه اینجاست!
با این حرفش توجه همه به سمت پرهام جلب شد.پرهام هم با لبخند دستشو به طرف مهسان درازکرد: سلام خانوم،خوش اومدین.
مهسان باخنده باهاش دست داد:ممنون!
متوجه شدم که بابا وپیمان هردو زل زدن به پرهام و موشکافانه نگاش میکنن.پرهام هم برگشت سمت اونا:سلام.
پیمان زودتر از بابا خودشو جمع وجورکرد.لبخند پررنگ ومهربونانه ای زد:سلام شازده،چطوری!
پرهام خندید:خوبم.پیمان چمدونارو گذاشت روی زمین وپرهامو بغل کرد.سریع گفتم:پرهام مامان،این هم دایی پیمان که منتظرش بودی.
چشماش برق زد.به پیمان نگاه کرد.پیمان پیشونیشو بوسید وگفت:به به پس ایشون آقا پرهام خواهرزاده منه!
سرمو تکون دادم:بله!بعد درحالی که به مهسان نگاه میکردم گفتم:پرهام ایشون هم زندایی مهسانه!پرهام گفت:یعنی عروس دایی پیمان؟
پیمان خندید:آره دایی.
توهمین موقع بابا گفت:پیمان پسرم اجازه بده ماهم این آقای خوش زبون وشیرینو ببینیم.پیمان،پرهامو گذاشت پایین جلوی پای بابا.پرهام به بابا نگاه کرد:شما بابابزرگ منی؟
بابا لبخندی زد:آره پسرم.
پرهام پرید بغلش وگفت:آخ جون منم بابابزرگ دارم!میشه بهتون بگم پدرجون؟بابا هم بغلش کرد ودر حالی که بانگاه معناداری به من خیره شده بودگفت:بله پسرم.چرا نشه،من ازخدامه شما بهم بگی پدرجون!
برگشتم سمت رودابه جون ومهدیار.مهدیار هنوز عکس العملی نشون نداده بود ولی رودابه جون با چشمای خیس و لبای خندون داشت به این صحنه نگاه میکرد.تعجبی توچشماشون دیده نمیشد پس پیمان وبابا راجب پرهام بهشون گفته بودن.
واسه اینکه جو رو تغییر بدم گفتم:چرا همه سرپا ایستادین؟بشینین دیگه!
چمدونا رو گذاشتن توی اتاقا وهمگی برگشتن به پذیرایی ونشستن.رودابه جون گفت:ما دوباره بهت زحمت دادیم دخترم.
ـ زحمت چیه دیگه.
ـ آخه هنوز یک ماهم نمیشه که اومدیم.
ـ اصلاً همیشه بیاین.فکرکردین من ناراحت میشم؟
پیمان گفت:من چندساعته هیچی نخوردم!کلافه سرمو تکون دادم:شام حاضره خیالت راحت.
ـ حالا این دفعه چی درست کردی؟
ـ قیمه بادنجون.
ـ خوبه خوبه.
باکمک مهسان سفره روچیدم وساعتی بعد همگی دور میزشام،مشغول خوردن غذا بودیم.بابا تمام حرکات ورفتارای پرهام رو زیرنظر گرفته بود.حتی غذاخوردنش که مثل بچه پولدارای مبادی آداب بود.گوشتا وسیب زمینی هارو که اندازه دهن کوچولوش نمیشد باچاقو ریزمیکرد وبا چنگال میزاشت تو دهنش.همچنین سالاد وماست و...
واسه خودم باورش سخت بود که همچین بچه ای زیردست شراره بزرگ شده باشه.به اون مادر نمیومد تربیت این پسرک!
بعد از شام دیگه دیروقت بود وهمه قصد خوابیدن کردن.
...
هنوز نصف غذام مونده بود که دیدم خانوم خادمی اومد توسالن غذاخوری.نگاهی به جمع انداخت وبعد بادیدن من گفت:خانوم شکوهی،یه خانومی اومده باشما کارداره.میگه دوستتونه.
ازجام بلندشدم وازسالن رفتم بیرون.به طرف سالن انتظار رفتم وبادیدن غزال که دست پرهامو گرفته بود باتعجب گفتم:سلام،اینجا چیکارمیکنی؟غزال باخنده گفت:سلام،پسرتو آوردم خانومی.توهمین موقع پرهام دست غزالو ول کرد وبا دو اومد سمت من:سلام مامانی!
دستامو براش باز کردم ووقتی رسید بهم،محکم بغلش کردم:سلام پسرگلم!به غزال نگاه کردم که مات و مبهوت داشت به من نگاه میکرد.توجهی نکردم و روبه پرهام گفتم:خوبی مامانی؟مدرسه چطور بود؟
ـ خوبم...مدرسه هم خوب بود سلام رسوند.
ـ ای شیطون.
صدای غزال پیچید توی گوشم:پرتو...
برگشتم سمتش:جان...راستی توچرا اومدی اینجا؟من بهت گفتم پرهامو ببری خونه!
باهمون قیافه ی مات به روبه روش که من ایستاده بودم زل زد:پرتو من...
حرفشو کامل نزده بود که پرهام میونش پرید:مامانی این آقاهه کیه.
گذاشتمش پایین وگفتم:کدوم آقاهه.
به پشت سرم اشاره کرد:اون.
برگشتم ببینم کیو میگه که یه لحظه ماتم برد ودلیل تعجب غزالو هم فهمیده بودم!
برسام در حالی که دست به سینه از پهلوبه دیوار تکیه داده بود،با یه اخم پررنگ زل زده بود به من.سریع خودمو جمع وجور کردم:سلام.
تکیه اشو ازدیوار گرفت ودستاشو آزاد کرد.آروم به سمت من قدم برداشت:علیک!بعد به پرهام نگاه کرد.یه نگاه معنادار...
نمیدونم پرهام چی تو نگاهش دید که عقب گرد کرد واومد پشت من قایم شد ولی از همون پشت با ترس داشت به برسام نگاه میکرد.
برسام نگاه از پرهام گرفت و به غزال خیره شد.غزال آب گلوشو قورت داد:س...سلام.
اونم سرشو تکون داد.دوباره به من نگاه کرد:تا اونجایی که من یادمه،تو پرونده ات گزینه مجردو تیک زده بودی.
همون اول منظورشو گرفتم.سرمو تکون دادم:درسته.
ـ و نه اینجا ونه شمال،ندیدم کسی همراهت باشه.
ـ بله.
ـ حالا سوال اینه که چرا این بچه بهت میگه مامان؟
ـ آقای خسروی فکرنمیکنین سوالتون کمی خصوصی بوده؟
ـ توکی هستی که حرفای منو به دوبخش خصوصی عمومی تقسیم میکنی.وقتی سوال میپرسم،ازت جواب میخوام.
ـ ولی مجبور نیستم جوابتونو بدم.
ـ بابات میدونه گندکاریتو؟پیمان چی؟
ـ کدوم گندکاری؟
ـ همین بچه ای که...
میون حرفش پریدم.انگشت اشاره امو به نشونه تهدید گرفتم جلوش و درحالی که از عصبانیت دندونامو بهم میساییدم گفتم:آقای خسروی،شما حق ندارین راجب من هرفکری که دلتون بخواد بکنین.
اونم باعصبانیت بلندگفت:چرا حق دارم.
ـ ندارین!
ـ خیلی خوبم دارم...فکرنکن نمیتونم ازدهنت بکشم بیرون همه چیو.
ـ هه،چه خوش خیال.
دیگه کنترلشو از دست داد:بهت نشون میدم خوش خیال کیه دخترجون.
بی توجه به پرهام و غزال بازومو تو دستش گرفت ودنبال خودش کشوند.از سالن انتظارآوردم بیرون و به طرف اتاق خودش رفت.درو بازکرد و وقتی داخل شدیم دور بست.بعدم قفل کرد.همه ی اینا دو دقیقه هم طول نکشید اما فشار دستش روی بازوم زیاد بود وحسابی دردم گرفته بود.همین که درو قفل کرد،پرتم کرد سمت مبل های چرمی که توی اتاقش بود و من بامخ خوردم به پشتی مبل.دادم رفت هوا که صداش توی گوشم پیچید:عین بچه ی آدم جوابمو میدی جیغ ودادم راه نمیندازی.فهمیدی؟
دستامو به نشیمن مبل تکیه دادم وبه سختی برگشتم سمتش.مقنعه ام رفته بود عقب وموهام روی صورتم پخش شده بود.
نمیخواستم جلوش کم بیارم.ازجام بلندشدم وبا نفرت زل زدم توچشماش.تنفرو حتی از توی حرفامم میشد حس کرد:من هیچ جوابی بهتون نمیدم.
دوباره اومد جلو ودوتا بازوهامو بین دستاش گرفت وتاجایی که میتونست فشار داد.جیغ خفیفی از ته گلوم دراومد ولی لبمو گازگرفتم وسرمو انداختم پایین تا دردو توی چشمام نبینه.چون این همون چیزی بود که اون میخواست.
پشت سرهم تکونم میداد وهرلحظه فشاردستاشو بیشترمیکرد:ببین جوجه مهندس،یه بار گفتم الآنم میگم واسه من کاری نداره که اخراجت کنم.پس هرسوالی که میپرسم جوابمو میدی.
اینو گفت وچنان بازوهامو فشار دادو ولم کرد که دوباره افتادم روی مبل.ولی سرمو بلندنکردم.صداش دوباره پیچید توی گوشم:حالا بگو ببینم،اون بچه مال کیه؟
ـ به شما ربطی نداره.
ـ چی؟
ـ همین که گفتم.
نگاش کردم.با عصبانیت زل زد توچشمام:پرتو،یک بار دیگه...
میون حرفش پریدم:شکوهی هستم.
دادش بلندشد:هرخری که هستی واسم مهم نیست.جواب سوال منو بده.
ازجام بلندشدم و روبه روش ایستادم:واسه چی باید جواب سوالتونو بدم؟شما کاره ای نیستی تو زندگی من!
نیشخند تمسخرآمیزی زد:وای نگو توروخدا،انقدر عاشقتم که میخوام یه کاره ای بشم توزندگیت.
بعد دوباره جدی شد وگفت:میخوام بشناسمت.دوست ندارم توی شرکتم هر هرزه ی بی سروپایی...
دیگه نزاشتم حرفش تموم شه و واسه ی دومین بار یه سیلی خوابوندم زیرگوشش.اینبارمحکم تر از دفعه ی قبل.
دستشو گذاشت روی صورتش.برگشت و شوکه وعصبانی زل زدتوچشمام.منتظربودم دوباره دادش بلندشه اما اینبار اونم ساکت نموند و من نفهمیدم چی شد.فقط به خودم اومد ودیدم صورتم ذق ذق میکنه و استخون فکم دردمیگیره.
هرلحظه دردش بیشترمیشد.صدای نعره اش لزره به جونم انداخت:دختره ی خیره سر،خیلی احمقی خیلی.میدونی چیه؟خیلی بهت رو دادم.
لبمو گاز گرفتم تا اشکم درنیاد.
ـ ببین پرتو...
یه قدم اومد جلو ومن سه قدم رفتم عقب.
ـ روزگارتو سیاه میکنم.
دوباره یه قدم اومد جلو ومن رفتم عقب.
ـ کاری میکنم مرغای آسمون به حالت گریه کنن.
خوردم به دیوار.
ـ کاری میکنم پشیمون شی وروزی هزاربار بهم بگی غلط کردم.
دقیقاً توفاصله ده سانتی من ایستاد.انگشتمو جلوش گرفتم:منو تهدید نکن.خداروچه دیدی؟شاید جامون عوض شد ومرغای آسمون به حال شما گریه کردن.
دستشو آورد بالا که هردوتا دستامو حائل صورتم کردم تا سیلیش به صورتم برخورد نکنه.ولی اون دوتا دستامو گرفت وچسبوند به دیوار بالای سرم.زل زد توچشمام وصورتشو به صورتم نزدیک کرد: پرتو،آدمت میکنم.فهمیدی؟آدمت میکنم.
نفساش میخورد به صورتم.نمیتونستم تحملش کنم.تکونی به خودم دادم که فشار دستاش رو مچ دستام بیشترشد:حالا...جوابمو بده.اون بچه مال کیه؟
ـ مال من نیست.
ـ پس ازکجا آوردیش.
ـ از کوچه پس کوچه،از جوب آب،ازتو پارک،واسه شماچه فرقی داره.
ـ دِ فرق داره لعنتی،فرق داره.
ـ دلیل نمیشه دخترای دوروبرتون هرزه ان،منم هرزه باشم.
ـ شمادخترا کثافت تراز این حرفایین.
ـ هه لابد شما پسرا فرشته این.
ـ دهن به دهن من جواب نده.فقط هرچی میپرسم جواب بده.شنیدی؟
ـ کرنیستم.شونصد دفعه اینو گفتین.
ـ هزاروشونصد دفعه ی دیگه هم میگم تا توی مغز نداشته ات فروبره.
ـ فرونمیره.
دوباره دستمو فشارداد.اونقدر که نتونستم تحمل کنم.جیغم رفت هوا.خنده ی هیستیریکی کرد وگفت:وای پرتو نمیدونی چقدردیدن اینکه زجرمیکشی برام لذت بخشه.
ـ خوبه،همیشه مقابل به مثل عمل میکنیم.
ـ خفه شو.
ـ ولم کن.
ـ اون بچه مال کیه؟
ـ مال یه بنده خدا که بچه نمیخواست.منم گرفتمش که بزرگش کنم.
ـ به من دروغ نگو.
ـ سوال پرسیدی منم جواب دادم.میخوای باورکن میخوام نکن.
دستامو ول کرد وموهامو ازپشت کشید.سرم به سمت عقب خم شد.ازدرد صورتم جمع شد.دوباره صدای عصبیش:زبون درازی نکن.بد می بینی.
ـ تا همینجاشم که خوب رفتارکردین واقعاً ممنونم.
ـ این تازه اولشه.
موهامو ول کرد.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.خم شدم وروی زمین نشستم.نفسم بند اومد بود.آروم آروم به سمت پنجره شیشه ای بزرگ ویکسره ی اتاقش قدم برداشت.درحالی که دستاش تو جیب شلوارش بود وبه بیرون زل زده بود گفت:تو نمیتونی یه فرشته باشی،نمیتونی یه ناجی باشی،پس ادای آدم خوبا رو درنیار.
جوابشو ندادم.انگار جری ترشد.برگشت وبه من نگاه کرد:شنیدی چی گفتم؟تو نمیتونی خوب باشی.
با نفرت زل زدم توچشماش:هرچی که هستم،به شما یکی قطعاً مربوط نیست.
نیشخندی زد:بلبل زبونیتو ازکی به ارث بردی؟منم مثل خودش نیشخندتمسخرآمیز وعصبی زدم:بازم به شما مربوط نیست.
به وضوح دیدم که رنگش ازعصبانیت قرمز شده بود:باشه،گفتم که،آدمت میکنم.
به زور بلندشدم وایستادم.
نفس عمیقی کشیدم وبه سمت در قدم برداشتم.اما یادم اومد که اون درو قفل کرده بود.کلیدی هم پشت در نبود.برگشتم ونگاش کردم.با لذت وغرور بهم خیره شد:تا وقتی نخوام نمیری.
ـ بچه ام گناه داره.منتظرمه.
ـ انقدر بچه ام بچه ام نکن.تو که میگی خودت به دنیا نیاوردیش.
ـ درسته ولی اون حالا دیگه مال منه.
ـ هه دلت خوشه ها.
ـ این در لعنتی رو بازکنین میخوام برم.
ـ اوممم...نع،نمیشه.
ـ دیگه واسه چی؟
ـ چون دلم میخواد.
زیرلب گفتم:عوضی.
ـ چی گفتی؟
ـ باشما نبودم.
ـ خوبه.
توهمین موقع صدای تق تق در بلندشد.برسام با اخم گفت:کیه؟تونستم صدای غزالو تشخیص بدم:
ببخشید...منم.
برگشتم وبه برسام نگاه کردم:دوستمه.خواست چیزی بگه که صدای پراز بغض پرهام اجازه نداد: مامانی؟اونجایی؟
دلم براش ریش شد.دستامو گذاشتم روی در:آره پسرم آره.یهو گریه اش گرفت:مامان جونم؟بیا بیرون دیگه توروخدا.مامانییی!
ـ الآن میام پسرم الآن میام پرهامم.
گریه اش شدت گرفت.برگشتم وبه برسام نگاه کردم.کلافه دستی توی موهاش کشید وبه طرف در اومد.
کلیدو انداخت ودرو بازکردو من دلم بادیدن قیافه ی قرمز از گریه ی پرهام قلبم گرفت.سریع به طرفش رفتم وبغلش کردم:اومدم پسرم اومدم...اینجام عزیزم.ببین،گریه نکن.یکمی که تو بغلم آروم گرفت.بعد با ترس زل زد به به برسام.
اون لبای کوچولوی وچشمای قرمز وخیس از اشکش باعث شد دلم واسش ضعف بره.محکم بغلش کردم به خودم فشار دادم.صدای ناراحت غزال توی گوشم پیچید:آب لمبوش کردی بچه رو.دوباره از خودم جداش کردم وبهش خیره شدم.اونم به من نگاه کرد وچندثانیه ی بعد گفت:مامانی چرا صورتت قرمزه؟
این حرفش باعث شد توجه غزال هم به صورتم جلب بشه.لبخندی زدم:چون سر خوردم و صورتم خورد به پایه ی میز.
دستای کوچولوشو کشید به صورتم وبا ناراحتی گفت:دیگه مواژب باش سرنخوری.
دستشو بوسیدم:چشم.
پرهام دوباره سرشو بلندکرد وبه برسام خیره شد.منم به برسام نگاه کردم که دیدم لبخند رو لباشه و داره به پرهام نگاه میکنه.این از اون کارای نادرش بود.
یهو دیدم پرهام هم لبخندی زد.به غزال نگاه کرد.نگرانی رو میشد توی چشماش خوند.لبخندی زدم. صدای برسام نشست توی گوشم:خانوم شکوهی میدونین که امشب برای شام خونه ی ما دعوتین.
سرمو تکون دادم:آها بله.
ـ به خانواده اطلاع بدین.
ـ حتماً.
بین همین مکالمه کوتاه،حتی یه نیم نگاه هم ننداختم بهش.
به سختی از مهلکه گریختم.وقتی برگشتیم تو سالن انتظار،غزال گفت:چی شد؟باچشم به پرهام اشاره کردم:چیز خاصی نشد برات تعریف میکنم.نگفتی چرا اومدی اینجا؟
ـ پرهام بی قراریتو میکرد مجبور شدم بیارمش اینجا.
ـ آها.
به پرهام نگاه کردم که داشت با کنجکاوی به یکی از بامبوهای گوشه ی سالن نگاه میکرد.صداش کردم که سیخ ایستاد.برگشت سمت من:بله؟
خندم گرفت از این حالتش:پسرم با خاله غزال برو خونه منم چندساعت دیگه میام.لی لی کنان اومد کنارم:باشه چشم.