مثل هرسال/قسمت چهاردهم
ازجام بلندشدم.وسایلارو گرفتم وگفتم:من دیگه میرم.چک روهم که بهت دادم.سرشو تکون داد:ایشالله که خوش باشی.سه روز دیگه نقدش میکنم.سرمو تکون دادم.جلوی در،وقتی کفشامو پوشیدم گفتم:من اگر مادرهمچین بچه ای بودم،ازهمه چی میزدم و خودمو فدای بچه ام میکردم.
ـ نصیحت نکن خواهرمن.وقتی می بینمش انگار باباش جلو چشممه.حوصله اشو ندارم.
ـ هرجور خودت میدونی.ایشالله که خدا کمکت کنه.
ـ ایشالله.
ـ خب دیگه،من رفتم...خداحافظ.
ـ به سلامت.
از در آپارتمان اومدم بیرون و به طرف خونه غزال راه افتادم.
...
به لیوان آب توی دستم نگاه کردم.نمیدونستم باید چجوری این قضیه رو به پرهام بگم.غزال نگران نگام کرد:میخوای من باهاش حرف بزنم؟با اطمینان گفتم:نه،قراره بامن زندگی کنه پس خودم باید باهاش حرف بزنم.
ازجام بلندشدم وهمینطورکه حرفامو تو ذهنم جمله بندی میکردی به طرف اتاقی که پرهام توش بود رفتم.در اتاقو بازکردم.پشت لب تاب غزال نشسته بود وچنان داشت بازی میکرد که متوجه حضور من نشد.لبخندی زدم وبایه سرفه مصلحتی گفتم:پرهام جان پسرم انقدر به اون نگاه نکن چشمات ضعیف میشه ها!همونطورکه سرش تو لب تاب بود گفت:یه لحظه.بعد ازچندلحظه به من نگاه کرد.فهمیدم بازیشو زده رو استُپ.لبخندمو پررنگ ترکردم:خوبی؟سرشو تکون داد:آره مرسی.شماخوبی؟
ازاین حالتش خنده ام گرفت:مرسی منم خوبم.اومدم ببینم میتونم باهات صحبت کنم یانه.قیافه اش جدی شد وازپشت لب تاب اومد بلندشد واومدسمت من.با اون چشمای کشیده زل زد توچشمام وگفت:بفرمایید من سراپا گوشم.رو زانوهام نشستم تا همقدش بشم.دستاشو گرفتم وگفتم:ببین عزیزم،چیزی که میخوام بگمو شاید دوست نداشته باشی.
چشماشو ریزکردوموشکافانه گفت:شراره رفته؟سرمو تکون دادم:آره رفته.لبخندی زد:وای جونمی جون یعنی ازدستش راحت شدم!باتعجب نگاش کرد که گفت:آخه میدونی،اون هیچوقت منودوست نداشته.اون میگفت منو از سرراه پیدا کرده؛میگفت یه روزکه داشته ازیه خیابون رد میشده دیده من گوشه ی خیابونم واین یعنی اینکه مامان وبابام منو نخواسته بودن.بعد اون دلش واسم سوخته و منو آورده خونه اش.
ـ خب؟دیگه چیاگفته؟
ـ بعدم بزرگم کرده دیگه.گفته مشخص نیست مامان وبابام کین...اوممم،اسم شما چیه؟
ـ پرتو.
ـ پرتو؟این یعنی چی؟
ـ یعنی،روشنایی،فروغ،نور!
ـ چه جالب!خب پرتو جون،من باید پیش شما زندگی کنم؟
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفته بود واز باهوش بودنش متعجب شده بودم:آره،ازکجا فهمیدی؟
ـ خب اون موقع هایی که شراره داشت با تلفن حرف میزد ومیگفت که میخواد از شرمن راحت شه، میشنیدم صداشو.نمیدونم داشت باکی حرف میزد.میگفت براش فقط یه دردسرم.پرتوجون؟عیبی نداره یه سوال بپسم؟
ـ نه عزیزم بپرس.
ـ شماهم اگه عصبانی شی،منو میژنی؟
ـ چرا بزنمت آقاپرهام؟
ـ آخه شراره همیشه منو میژد.
ـ نخیر،زدن اصلاً کار خوبی نیست.
ـ اگه خوب نیس پس چرا شراره اینکارو میکرد؟
ـ خب چون شاید شراره نمیدونست اینو!
ـ ولی معلممون میگفت بزگا همه چیو میدونن وباید به حفشون گوش بدیم.
بعضی کلماتو نمیتونست درست تلفظ کنه و این خیلی دوست داشتنی بود واسه من.بعد ازکمی مکث گفت:ببین پرهام،اینطورنیست،خیلی از آدم بزرگا،خیلی چیزارو نمیدونن،یا میدونن وبهش توجه نمیکنن.
ـ خب،پس چرا بزگ شدن؟آدما وقتی بزگ میشن یعنی همه چیو میدونن دیگه.
ـ نه پسرم،اینطور نیست.وقتی که تو هم قد ماشدی،اینارو متوجه میشی.
ـ آها...خب پرتو جون،من الآن باید بیام خونه ی شما؟
ـ آره عزیزم...و یه چیزدیگه هم بهت بگم؟به من نگو پرتو جون،بگو مامان.
به وضوح دیدم که چشماش برق زدو لبخندی روی لبش نشست:جدی؟!یعنی از این به بعد دیگه شما مامان منی؟یعنی منم مامان دارم؟از خوشحالیش منم خوشحال شدم:آره عزیزم،از الآن تا آخر عمر من مادر توام و باهم زندگی میکنیم.
ـ یعنی خجالت نمیکشی به آدم بزگای دیگه بگی که من پسرتم؟
ـ نه پسرم واسه چی خجالت بکشیم؟
ـ آخه شراره هیچوقت به کسی نمیگفت من پسرشم.البته،یه چیزی بگما!من که پسرش نبودم واقعاً!
ـ نه دیگه،تو از الآن تا آخر عمرپسرمنی.
دستاشو دورگردنم حلقه کرد ومحکم بهش چسبید:مرسی مامان!قول میدم دوستت داشته باشم.
با این حرفش اشک توچشمم حلقه زد.ولی نخواستم گریه کنم.منم بغلش کردم وچشمامو بستم.میخواستم حس خوب مادر بودنو تجربه کنم.
پرهام از بغلم اومد بیرون وگفت:مامان؟میشه من دوست دخترمو بهت نشون بدم؟باتعجب وخنده نگاش کردم:دوست دخترت؟!
ـ آره،اسمش بهاره!خیلی خوشگله.
ـ واقعاً؟
ـ آره،یه روز میریم خونه اشون بهت نشونش میدم.
ـ باشه بعداً بهم نشونش بده.
ـ چشم.مامانی،من گشنمه.
ـ الآن میریم خاله غزال بهمون غذا میده.
ـ خاله غزال خیلی مهربونه،دوستش دارم.
ـ بله عزیزم خیلی مهربونه.
باهم از در اتاق اومدیم بیرون.غزال از آشپزخونه اومد وبادیدن ما،دوباره نگاهش نگران شد.لبخندی برای آروم شدنش زدم وگفت:خاله غزال،پسرم گرسنه اشه.غزال نفس راحتی کشید ولبخندی زد:ناهار دیگه حاضره.الآن عمو سامی هم میاد وباهم غذا میخوریم.پرهام با اخمی از سرکنجکاوی گفت:عمو سامی کیه دیگه؟
نگاش کردم وبا لبخند گفتم:سامیار،شوهرخاله غزاله.اخمش غلیظ ترشد:بالأخره اسمش سامیه یا سامیار؟ خنده ام گرفت:اسمش سامیاره ولی سامی هم صداش میکنیم.حالاعمو سامی یا عموسامیار،هرچی دوست داشتی صداش کن.
ـ خب بزار خودش بیات،بعدش من ازش میپسم که دوس داره چی صداش کنم؟
ـ باشه پسرم.
توهمون حین که غزال داشت غذا رو آماده میکرد،سامیار هم اومد.سلام کرد که یهو چشمش خورد به پرهام.با قیافه ای آمیخته از اخم ولبخند گفت:به به،این آقا کوچولو کیه؟صریح گفتم:پسرمه!لبخندش محو شد...حتی اخمشم محو شد...مات موند...
ـ پسرت؟!
ـ آره پسرم.
ـ این...یعنی چی؟
غزال با چشم و ابرو به پرهام اشاره و به سامیارهم فهموند که فعلاً چیزی نگه.اما من ادامه دادم:آقا پرهام قراره دیگه بامن زندگی کنه.میخوام پسرم بشه.
سامیار همچنان مبهوت مونده بود ونمیدونست چی بگه.سرشو تکون داد ودرحالی که سامسونتشو دست به دست میکرد،به طرف اتاقش رفت.
برگشتم وبه غزال نگاه کردم.اشاره ای کرد که یعنی به دل نگیرم.صدای پرهام نشست توی گوشم:مامان جونم؟عمو ازمن خوشش نمیاد؟نگاش کرد.لبخندی زدم:نه پسرم،فقط یکم تعجب کرده.
ـ چرا؟مگه من تعجب آورم؟
ـ نه عزیزم.
ـ پس چی؟
ـ بزار خودش بیاد ازش بپرس.
ـ باشه.
کمی بعد سامیار اومد.پرهام بدوبدو رفت پیشش:عمو؟یه سوال بپسم؟سامیار به زور لبخندی زد:بپرس.
ـ مامان گفت شما تعجب کردین،چرا تعجب کردین؟
ـ مامان؟
ـ آره دیگه،مامان پرتو.گفت شما تعجب کردین؟
ـ آره خب.
ـ چرا؟
ـ چون که...
فهمیدم موند تو گفتن حرفش.غزال گفت:پرهام جون عمو تعجب کرد که شما یهویی پسر مامانت شدی. بعد رو به سامیارگفت:مگه نه عمو؟
سامیار هم با لبخند سرشو تکون داد:آره آره.پرهام ابروهاشو انداخت بالا:آها،آخه میدونین،یه بار شراره جون یه آقاهه رو آورد خونه...(به اینجا که رسید،محکم آب گلوشو قورت داد ودوباره ادامه داد حرفشو)...بعد گفت این عموئه...بعدش عمو گفت چرا این توله رو تو خونه نگه داشتی؟خوشم نمیاد.منم الآن فکرکردم شما منو دوس ندایی ازم خوشت نمیاد.
باهر حرفش،انگار خنجر میزد تو قبلم.چی کشیده بود این بچه.بغضمو قورت دادم وخواستم چیزی بگم که دیدم سامیار بغلش کرد وپیشونیشو بوسید.بعد لبخندی زد که ازهمیشه طبیعی تربود:نه پرهام جون. من خیلی هم تورو دوست دارم.ولی چون قبلاً مامان پرتو یه پسربه آقاییه شما نداشت،من تعجب کردم.
ـ عمو؟
ـ جان عمو؟
ـ منم شمارو خیلی دوست دارم.
ـ شما لطف داری پسرم.
ـ میگم شما فوتبال بلدی؟
ـ بله که بلدم.
ـ یعنی بامن باژی میکنی؟
ـ چرا که نه!
توگلوم بغض بود وروی لبم لبخند.محو تماشای اون دوتا شده بودم که صدای پرتو پیچید توگوشم:بیا سفره رو بزار...هرچند دل ودماغ غذا خوردنم نیست!
سرمو تکون دادم.نمیدونم چجوری سفره رو چیدم وغذا رو آماده کردیم.غزال پرهام وسامیارو صدا زد که بیان وناهار بخورن.پرهام از بغل سامیار پرید و تند تند به سمت میز غذا اومد.روی یکی از صندلیها نشست وگفت:غذا چیه؟
غزال با لبخند گفت:خورشت بامیه.دوست داری؟
ـ من همه ی غذاها رو دوس دارم.
ـ آفرین چه پسرخوبی!
اون روزهم با گریه و خنده گذشت...
...
صبح،سرحال ترازهمیشه رفتم شرکت.پرهام خونه بود ومن بهش گفته بودم که هرروز میرم سرکار و غروب برمیگردم.تصمیم داشتم اون روز ببرمش بیرون و واسش لباس و وسایل مورد نیازشو بخرم.
خانوم خادمی بادیدن من لبخندی زد:سلام خانوم شکوهی،خوش اومدین.
سرمو تکون دادم:سلام،ممنون.
به طرف اتاق کارم راه افتادم.درو بازکردم و وارد شدم.بادیدن حمیده و روجا سلام بلندی دادم که هردو با خوشرویی جوابمو دادن.بعدش سکوت تعجب آوری توی اتاق حاکم شد.بهشون نگاه کردم که دیدم انگار با نگاه دارن باهم حرف میزنن.پرسیدم:اتفاقی افتاده؟
روجا دستپاچه گفت:نه پرتوجون چه اتفاقی!؟
ـ آخه سابقه نداشت شما اینجوری باشین.
ـ اِوا یه حرفی میزنیا...مگه ما چجوری هستیم؟!
ـ مشکوک!
حمیده خودشو جمع وجور کردوگفت:راستش پرتوجون باید یه چیزی بگم بهت.
ـ بفرمایید.اتفاقی افتاده؟
ـ اتفاق که هنوز نیفتاده،ولی شاید بیفته.
ـ خیره؟!
ـ آره آره،واسه تو زیادی خیره!
ـ خب چی شده؟
حمیده نگاهی به روجا کرد وبعد به من خیره شد:راستش،قبل از اومدنت...
ـ قبل از اومدنم چی؟
ـ آه،آقای بردیا اومده بود اینجا.
ـ خب؟
ـ با من صحبت کرد راجب...
ـ راجب چی حمیده جون،چرا نصفه نیمه حرف میزنین.
ـ آخه مادر تو انقدر سراین مسائل حساسی که آدم میترسه بهت بگه.
ـ کدوم مسائل؟بگین شما.
ـ راستش آقای بردیا...اومد...خواست با خودت حرف بزنه ها ولی نبودی.
ـ خب؟
ـ دید نیستی به من گفت تا من از طرف خودش بهت بگم که...اگر اجازه بدی با خانواده مزاحمت شه.
ـ چی؟
ـ خواستگاری کرد ازت دخترم.
ـ آقای بردیا؟
ـ بله.
ـ ازمن؟
ـ بله عزیزم.
ـ چرا؟
ـ چرا چی؟دخترم این دیگه طبیعیه یکی خوشش میاد خواستگاری میکنه.
به معنای واقعی کلمه شوک شدم!انتظار اینو دیگه نداشتم.صدای حمیده پیچید توگوشم:اینطور که معلومه اون خیلی خاطرخوات شده.روجا لبخندی زد وگفت:مبارک باشه.جدی وکمی عصبی گفتم:چیو مبارک باشه روجا؟اون چطور به خودش اجازه داد اینکاروکنه.
ـ وا!پرتو یه حرفایی میزنی آدم می مونه توش.خب همه جای دنیا هرکی از یه دختر خوشش بیاد ازش خواستگاری میکنه دیگه.یعنی چی که چطور به خودش اجازه داد.بیچاره ازتو خوشش اومد خواست همسرش بشی.
ـ بیخود،حمیده جون ازطرف من بهشون جواب رد بده.
ـ اِه مادر خب تو یکم فکرکن یه مهلتی بده به اون بیچاره،برین بیرون یکم حرف بزنین همدیگه رو بشناسین اگه خوشت نیومد ردش کن.نه که ندیده ونشناخته بگی نه!
ـ به حد کافی ایشونو میشناسم که میگم نه.
ـ دخترم مطمئنی؟بردیا خیلی پسرخوبیه ها.
ـ منم نگفتم بده.ولی قصد ازدواج ندارم.
ـ آخه چرا مادر؟
ـ ندارم دیگه حمیده جون.اینجوری راحت ترم.
ـ چی بگم.هرجور خودت میدونی.
پوست لبمو جویدم ومشغول به کارم شدم.
چند ساعتی گذشت که تلفنم زنگ خورد.گوشیو برداشتم وگفتم:بله؟صدای خانوم خادمی توی گوشی پیچید:خانوم شکوهی،یه آقایی اومدن باشما کاردارن.
ـ معرفی نکردن؟
ـ نه.
ـ الان میام.
گوشی رو گذاشتم واز در اتاق رفتم بیرون.وارد سالن انتظار که شدم چشمم خورد به سامیار.اون اینجا چیکارمیکرد!
باتعجب به طرفش رفتم.وقتی منو دید ازجاش بلندشد وبه سمتم اومد.بهش رسیدم وگفتم:سلام،تو اینجا چیکارمیکنی؟با لبخند جوابمو داد وگفت:راستش اومدم باهات حرف بزنم.
ـ حرف بزنی؟اینجا؟
ـ آره دیگه...یامیتونی بیای بریم کافه ای پارکی چیزی.
ـ صبرکن.
رفتم پیش خانوم خادمی گفتم:خانوم خادمی طلفاً یه مرخصی ساعتی واسم رد کن.مثل همیشه لبخند زد: چشم.برگشتم توی اتاق.کیفمو برداشتم که روجا گفت:کجا میری؟
ـ یه جایی کاردارم.یه ساعت دیگه برمیگردم.
ـ باشه.جواب خسروی رو مانمیدیما.
ـ مگه همیشه جوابشو تو میدادی!
خندیدم واومدم بیرون.برگشتم پیش سامیار وگفتم:بریم.
باهم از در شرکت اومدیم بیرون.سوارماشینش شدیم وراه افتادیم.کمی بعد گفت:کجا برم؟
ـ هرجامیخوای بری برو فرق نداره.فقط میخوام بدونم این حرفت چیه.خیلی کنجکاوم.
ـ میگم بهت.بزار بریم یه جا بشینیم مثل آدم.
ـ باشه.
جلوی یه کافی شاپ ماشینو پارک کرد.پیاده شدیم و رفتیم داخل.یه جا گیرآوردیم ونشستیم.سریع گفتم: خب!
ـ صبرکن بزار یه چیزی سفارش بدیم.
ـ من چیزی نمیخورم.
ـ نمیشه باید بخوری.
ـ عجبا!هرچی واسه خودت سفارش دادی واسه منم همونو بگیر.
ـ باشه.
پیشخدمت که اومد،سامیاردوتا شکلات گلاسه سفارش داد وگفت:خب،منتظربمونیم تا بیارن سفارشارو.
ـ نه،بگو.تا تو بگی میارن.
ـ انقدر عجله داری؟
ـ یک ساعت بیشتر وقت ندارم.بگو دیگه.راجب چی میخوای حرف بزنی؟
ـ پرهام.
ـ پرهام؟!چه حرفی راجب اون هست؟
ـ پرتو تو زده به سرت؟
ـ یعنی چی؟
ـ ببین خیلی بی فکری.
ـ مرسی.
ـ نه جدی میگم...چطور یهویی تصمیم گرفتی بچه بیاری بزرگ کنی؟
ـ مگه بده؟
ـ واسه توکه مجردی آره.خیلی بده...میدونی چقدر مسئولیت داره بچه بزرگ کردن؟
ـ بله میدونم.
ـ و اینم میدونی که تو این جامعه به یه زن تنها ومجرد بایه بچه،به چه چشمی نگاه میکنن؟
ـ سامیار حرفتو بزن.
ـ دارم حرفمو میزنم.
ـ یعنی تو میگی اشتباه کردم پرهامو آوردم؟
ـ هم آره هم نه.
ـ وای الآن دیوونم میکنی.
ـ پرتو تو ازپسش برمیای؟ببین وقتی غزال بهم گفت قصد این کارو داری،تعجب کردم ولی جدی نگرفتم.اما هنوزم باورم نمیشه اینکارو کردی.
ـ سامیار...
ـ پرتو این مسئله ی پیش پا افتاده ای نیست.بحث یه پسربچه ست که میخوای بزرگش کنی.اونم تنها بدون هیچ پشتوانه ای.
ـ پشتوانه؟سامیار من کار میکنم پول درمیارم خرج خودمو بچه ام میکنم.
ـ اونوقت یه جا رفتی،ازت بپرسن پدر بچه کیه چی میخوای بگی؟
ـ خب میگم فوت کرده.
ـ فوت؟
ـ آره،مادرش به همه همینو میگفت.از پدرش فقط یه اسم و فامیل براش مونده.
ـ فامیلیش چیه؟
ـ مرادی.
ـ اسمش چیه؟
ـ تو شناسنامه نوشته بود شهاب.
ـ شهاب مرادی!خب ما نمیشناسیمش.
ـ معلومه نمیشناسیم.
ـ ولی کار درستی نیست.الان دست این بچه رو بگیر ببرتو یه جمع.بگو این بچه منه.نمیگن پدرش کو؟ اونم تو که مجردی؟
ـ منم میگم پدرش فوت کرده.نیازی هم نیست همه بدونن من مجردم.
ـ دیگه بدتر.اسم زن بیوه میزارن روت...این اصلاً خوب نیست پرتو.
ـ ببین اون بچه یه آدمه،لباس نیست که من برم پسش بدم.بعدشم،واقعاً مهرش افتاده به دلم دیگه نمیتونم ولش کنم.
سامیار کلافه دستی به موهاش کشید.توهمین موقع سفارشامونو آوردن.یکی از شکلات گلاسه ها رو گرفتم و مشغول خوردن شدم.سامی هم همین.بعد از پنج دقیقه گفت:پرتو،من مثل خواهرم دوستت دارم.
ـ میدونم.
ـ خسته نباشی...پس چرا به حرفم گوش نمیدی؟
ـ تومیگی چیکارکنم؟
ـ بیخیال این بچه شو.
ـ من بخاطرش ده میلیون چک کشیدم دادم به مادرش.
ـ چی!؟
ـ همین که شنیدی.
ـ وای پرتو به خدا دلم میخواد همین جا از وسط دو تیکه ات کنم.
ـ سامیار،پرهام دلخوشیمه.نمیخوام این یکی رو هم از دست بدم.
کلافه و ناراحت نگاهی بهم انداخت.سرشو تکون داد:چی بگم.من واقعاً میخوام کمکت کنم.اما اگر فکر میکنی وجود پرهام بهت کمک میکنه...
بقیه ی حرفشو خورد.لبخند تلخی زدم:سامی،میدونم میخوای من خوب باشم.هم تو هم غزال.ولی باور کن من خودمم کاراییو میکنم که خوب باشم.من واقعاً ممنون شما دوتا هستم،ولی بودن پرهام حالمو عوض میکنه.من طور دیگه ای نمیتونم مادر بودنو حس کنم.میخوام اینطوری حسش کنم.نمیدونی وقتی پرهام بهم میگه مامان چقدر همه چیزبرام قشنگ میشه.
سرشو تکون داد:میفهمم...کاش همه چیز طور دیگه ای بود...کاش یه سری اتفاقا نمیفتاد...
ـ کاش واما واگرو بزار کنار...نباید به گذشته فکرکرد.اتفاقیه که افتاده.باید باهاش کنار اومد.
ـ تو باهاش کنار اومدی؟
ـ آره.
ـ چجوری؟
ـ هرکی یجوری باهاش کنارمیاد.
ـ آره...تو با سیگار کشیدن وموزیک گوش دادن وریختن همه چیزتوی خودت باهاش کنار میای...توبا نابود کردن خودت باهاش کنار میای...
ـ نه نابود کردن نیست.
ـ پس چیه؟چرا یه بارنپرسیدی چرا؟
ـ چیو نپرسیدم؟ازکی نپرسیدم؟
ـ خودت میدونی راجب چی دارم حرف میزنم.
ـ آره میدونم...ولی مهلتی نبود که بخوام بپرسم چرا.همه چیز محو شد از صفحه روزگارم.حتی یه سایه هم ازشون نبود...از کی باید میپرسیدم.چرا باید میپرسیدم.
ـ تو حق داری.
ـ بیا بحثو تموم کنیم.
ـ باشه هرجور راحتی...اما مواظب خودت باش.دوست ندارم کسی پشت سرت بد حرف بزنه.
ـ مواظبم...ممنون که نگرانمی.
دیگه چیزی نگفت.کمی بعد هم پول گلاسه هارو حساب کردیم واز کافی شاپ اومدیم بیرون.
سامیار منو رسوند شرکت وخودش رفت.همین که وارد شرکت شدم،صدای خانوم خادمی نشست توی گوشم:بفرمایید خودشون اومدن.
سرمو بلندکردم که چشمم خورد بهش...البته برسامو هم دیدم که با یه قیافه ی برزخی جلوی میز خانوم خادمی ایستاده.باتعجب گفتم:سلام،اتفاقی افتاده؟برسام دندوناشوبهم سایید:کجا تشریف داشتین؟میشه بگین؟
ـ من مرخصی گرفته بودم.مگه خانوم خادمی بهتون نگفتن؟
ـ چرا گفتن...ولی دوست دارم بدونم که آیا این شرکت صاحب نداره که شما هرموقع دلت میخواد میری وهرموقع دلت میخواد میای؟
ـ بله؟
ـ چشماتو واسه من گرد نکن اونجوری.
به سمتش قدم برداشتم وگفتم:آقای خسروی!شما شنیدین من چی گفتم؟گفتم مرخصی گرفتم...مرخصی ساعتی.بعد برگه ی مرخصی رو گرفتم جلوش:اینم برگه اش!یعنی چی این حرفا؟
ـ ببین جوجه مهندس،تو اگه خودت بی سروتهی دلیل نمیشه این شرکتو هم بی سروته بدونی و...
نفهمیدم چی شد ولی نتونستم خودمو کنترل کنم و دستم فرود اومد رو صورتش.همزمان با اون صدای جیغ خادمی هم بلندشد.واسه یه لحظه از نگاه وحشتناک برسام لرزیدم اما بعد انگشت اشاره امو گرفتم جلوش وگفتم:حد خودتونو بدونین...رئیس این شرکت هستین که هستین...پست و مقامتون از من بیشتره که بیشتره...اما این دلیل نمیشه هرجور دلتون میخواد بامن رفتارکنین...
اینوگفتم و به طرف اتاقم رفتم.وارد که شدم بدون سلام کردن پشت سیستم نشستم و سرمو میون دستام گرفتم.حمیده گفت:پرتو چی شده؟روجا پشت بندش گفت:حالت خوبه؟بیرون اتفاقی افتاده؟چنددقیقه تو همون حالت بودم واونا هی سوال پیچ میکردن.تا اینکه در بازشد وصدای برسام نشست تو گوشم:
خانوم شکوهی!
همین خانوم شکوهی گفتنش به اندازه صدتا فحش وکتک بود.برگشتم ونگاش کردم.عصبانیت تا حد اعلا،از قیافه اش میبارید:بفرمایید بیرون.
از جام بلندشدم.حمیده گفت:چی شده پسرم؟برسام بهش نگاه کرد:چیزی نشده،شما به کاراتون برسین. بعد با نفرت زل زد به من.از در اتاق رفتم بیرون.اونم همراه اومد.درو بست وزل زد به من:خودت بگو جواب این کارتو چجوری بدم.
با پرروییه تمام زل زدم تو چشماش:نیازی نیست جواب بدین.
ـ ببین من جات بودم همین الآن استعفانامه امو مینوشتم.
ـ متأسفم ولی همچین تصمیمی ندارم.
ـ روت زیاد شده.
ـ روم زیاد نیست.باهرکس مطابق با برخوردش،رفتارمیکنم.
ـ میدونی کار الآنت یعنی چی؟
ـ هوم؟اخراج؟
ـ دقیقاً!
ـ خب اخراج کنین.
ـ به حرمت پدرم ودوستی چندین وچندساله اش با پدرت،نمیتونم اینکاروبکنم.وگرنه خیلی وقت پیش اینکارو میکردم...ولی تو چرا استعفا نمیدی؟
ـ شما فکرکنین به همون دلیلی که خودتون گفتین.
ـ قسم میخورم یک روز کاری میکنم که از این رفتارا و حرفات عین سگ پشیمون بشی.
ـ احترام خودتونو نگه دارین.
ـ یعنی تو نمیخوای ازمن معذرت خواهی کنی؟
ـ آها شما میخواین اینو بشنوین؟...اوکی،من عذرمیخوام.
ـ همین؟
ـ شما دنبال همین کلمه بودین دیگه.
ـ میدونستی ازت بدم میاد؟
ـ آره کاملاً مشخصه.
ـ ببین،خودتو جمع وجور کن ورفتارتو بامن عوض کن...وگرنه بد تلافی میکنم.
ـ باشه منتظر تلافیتون هستم.
ـ که اینطور...پس بچرخ تا بچرخیم خانوم شکوهی!
اینو گفت ورفت.نفس عمیقی کشیدم.با اعصابی داغون برگشتم توی اتاق.حمیده فوری پرسید:پرتوجون چی شده بگو دیگه مردیم از نگرانی.نگاش کردم وبا لبخند گفتم:هیچی یکم بحثمون شد.
سرشو تکون داد وگفت:خدا عاقبت شما دوتا روبخیرکنه!
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که تق تق در بلندشد و متعاقب اون،آقای بردیا وارد اتاق شد.نگاهشو دورتا دور اتاق چرخوند ووقتی منو دید گفت:سلام خانوم شکوهی،میشه چندلحظه تشریف بیارین بیرون.
سرمو تکون دادم وازجام بلندشدم.باهمدیگه ازاتاق رفتیم بیرون.در اتاقو بست وگفت:
ـ چی شده؟
ـ چی چی شده؟
ـ همکارا راجب جروبحث شما وبرسام میگفتن.
ـ آقای بردیا وقتی ایشون اونقدر شعورشو نداره که درست حرف بزنه منم نمیتونم ساکت باشم.
ـ درسته ولی...
ـ ولی نداره،باورکنین من چه تو محیط کارم چه جای دیگه،کاری به کار کسی ندارم اما ایشون باعث شده صدای منم دربیاد.
ـ میدونم شما حق دارین،ولی درست نبود بزنین زیرگوشش.
ـ تحمل ندارم کسی بهم بی احترامی کنه.
ـ چی بگم والا...ولی اون داره از عصبانیت منفجرمیشه...اصلاً حواسش به هیچی نیست.میگم بهتر نیست شما ازش یه معذرت خواهی کوچیک بکنین؟
ـ معذرت خواهی هم کردم.
ـ جدی؟
ـ بله.
ـ پس...
ـ آقای بردیا،دیگه لزومی نداره من حرفی بزنم.حرمتا بین ما ازبین رفته و مسببشم خود آقای خسروی بودن به من ربطی نداره.
ـ درسته،راستی خیلی جالب بود که پدرشما وآقای خسروی بزرگ باهم رفیقای قدیمی بودن.
ـ آره.
ـ پارتیتون کلفت شده ها!
ـ درسته،ولی خواهشاً به کسی نگین،شاید این سوء تفاهم پیش بیاد که آقای خسروی به خاطر آشنایی خانوادگی منو استخدام کرده.در صورتی که ما تازگی ها فهمیدیم.
ـ آها بله.نه من که چیزی نمیگم.
ـ ممنون.
ـ اوممم...چیزه...خانوم شکوهی...خانوم فرزانه راجب...راجب قضیه ی...
دلم واسه دستپاچگیش سوخت و واسه اینکه کمکش کنم گفتم:قضیه خواستگاری؟
ـ بله بله!
ـ بله گفتن.
ـ خب...
ـ ببخشید آقای بردیا ولی من قصد ازدواج ندارم.
ـ نمیخواین فکرکنین؟شماحتی یه روزم وقتتونو واسه فکرکردن روی این قضیه نزاشتین.
ـ چون اصلاً مایل نیستم ازدواج کنم.
ـ میشه دلیلشو بدونم؟
ـ نه.
ـ من چیزی کم دارم؟
ـ نه نه به هیچ وجه...مشکل خودمه.
ـ نمیخواین بیشترفکرکنین؟
ـ نه لزومی نداره.
ـ ولی من...من واقعاً ازشما خوشم اومده.
ـ شرمنده کاری ازدست من برنمیاد.
سرشو تکون داد و با قیافه ای پکروناراحت بدون اینکه چیزی بگه ازم دور شد.برگشتم توی اتاق وبه کارم ادامه دادم.خداروشکر دیگه تاپایان تایم شرکت اتفاقی نیفتاد.