مثل هرسال/قسمت سیزدهم
ساعتی بعد،چشمای هردومون کاسه ی خون بود.اون ازعشقش گفت ومن از عشقم.دردامون یکی بود اما من میگفتم عشق وجود نداره وسعی داشتم فراموشش کنم و اون...زنده بود تا عشق طاها رو توی سینه اش نگه داره...
حرفاش منو به فکرانداخت.حسی بهم میگفت طاها زنده ست...
...
ازماشین پیاده شدیم.عینکو دادم بالای سرم وبه اطرافم نگاهی انداختم.اولالا،چه زمین بزرگی!یعنی جون میداد واسه ساختن همین مجتمع تجاری مسکونی خودمون!مطمئن بودم این پروژه،واقعاً موفقیت آمیزه و قطعاً چندبرابر سرمایه ی هاشمی وبرسام خسروی،ازش درمیومد.توشمال مردم از همچین جاهایی خیلی استقبال میکنن واین خیلی خوبه.
ـ نظرتون چیه؟
باتعجب برگشتم سمت کسی که این سوالو پرسید.هاشمی کنارم بود وداشت با لبخند نگام میکرد.سرمو تکون دادم:به نظرمن عالیه.
ـ خوبه،خوشحالم که نظرت اینه.راستش این پروژه یه سورپرایزه.
ـ سورپرایز؟
ـ بله،یه سورپرایز برای شما.
ـ اوممم،ولی من چیز غافلگیرکننده ای نمی بینم اینجا.
ـ بله خب،الآن که نه.بعد ازاتمام پروژه!
ـ آها.
ـ دیگه باید منتظربمونین.میگم نظرتون راجب پیش فروش چیه؟
ـ پیش فروش چی؟
ـ پیش فروش واحدا.و البته مغازه های پاساژ.
ـ راستش من توکار خریدوفروش املاک زیاد سررشته ندارم.
ـ درسته،ولی راستش ما فکرکردیم که بخشی از سرمایه امون با پیش فروش اینا جبران بشه وهم کمکی بشه برای بالابردن کیفیت.میدونین که این طرح هزینه برداره.
ـ درسته.ولی خب من نمیدونم تا چه اندازه تأثیرداره.فکربدی هم نیست...راستش نمیتونم نظرقطعی بدم.
ـ بله...میتونیم برای تبلیغشم اقدام کنیم.
ـ تبلیغ؟!
ـ آره.مثل خیلی ازمکان های تفریحی وتوریستی،یاتجاری.
ـ خب اونوقت باید هزینه ای هم بابت این پرداخت کنین.
ـ درسته،ولی فکرکنم تأثیرداشته باشه.
ـ اینم فکرخوبیه.
سرم دردگرفته بود انقدرکه این بشرچرت وپرت تحویلم میداد.نگاهی به اطرافم انداختم تابقیه رو پیدا کنم.آقای خسروی و آقای بردیا وبرسام مشغول حرف زدن بودن.کرمانی وصنعتی هم همینطور. احتمالاً همگی داشتن راجب پروژه وزمینش حرف میزدن.
صدای هاشمی توی گوشم پیچید:اومم،ببخشید خانوم شکوهی،میشه یه سوال خصوصی بپرسم؟!نگاش کردم.ابروهام پریدبالا:بستگی داره درچه حد خصوصی باشه.
ـ خب،خب راستش درمورد وضعیت تأهل شماست.
ـ وضعیت تأهل؟
ـ بله.
ـ منظورتون چیه؟
همینطورکه قدیم میزدیم،دستشو به چونه اش کشید وگفت:خب راستش،نمیدونم،یعنی...فکرمیکنم این حرف پیش شما جسارت باشه اما قصدبدی ندارم...خواستم بپرسم شما مجردی؟ایستادم.باتعجب نگاش کردم وگفتم:مشکلی به وجود اومده؟
ـ نه نه اصلاً ربطی به هیچ چیزنداره.من فقط خواستم بدونم که اگرشما مجردین...راستش آقای خسروی گفته بودکه مجردین ولی خواستم ازخودتون بشنوم تا مطمئن شم.
ـ خب آقای خسروی که هیچوقت دروغ نمیگن.ایشون جای پدربنده هستن ومنم حرفشونو تکذیب نمیکنم.
ـ اوممم،منظورم برسام خسروی بود.
شوکه ازحرفش گفتم:ایشون دیگه چه اطلاعاتی ازمن به شما داده؟
ـ نه نه فکربدی نکنین.من خودم ازش پرسیدم.اونم جوابمو داد.
ـ شاید اشتباه کرده.
ـ فکرنکنم،چون بالأخره تو پرونده ی شرکت همه ی این ها ثبت میشه.
راست میگفت.اصلاً حواسم نبود.
سرمو تکون دادم وگفتم:خب حالا که چی؟
ـ خواستم اگه قابل بدونین با خانواده مزاحم شیم برای...
حرفشو نیمه گذاشتم:منظورتون چیه آقای هاشمی؟!زل زد توچشمام:باورکنین قصدبدی ندارم!فقط از شما خوشم اومده همین.
ـ حرفتونو نشنیده میگیرم وشماهم همینجا بحثو تمومش کنین.
ـ چرا؟مگه چه عیبی داره؟ما مزاحم میشیم اگرنخواستین جواب ندین.ولی اینجا،انقدرسریع شما تصمیمتونو گرفتین خب اینجوری که نمیشه.
ـ چرا میشه.من قصد ازدواج ندارم.
ـ چرا؟
ـ چراش دیگه به خودم مربوطه.
ـ بزارین یکم بیشترباهم آشناشیم.
ـ برای کار به اندازه کافی آشناشدیم،درغیراین صورت لزومی نداره.
ـ بازم فکرکنین.خواهش میکنم!
ـ آقای هاشمی،حرف من یکیه،نظرم عوض نمیشه پس منتظرمن نمونین.
ـ ولی من...
ـ خواهش میکنم تمومش کنین.
سرشو تکون داد وبه یه نقطه نامشخص خیره شد.برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم.آقای بردیا وبرسام باهم بودن وآقای خسروی حالا دیگه به کرمانی وصنعتی پیوسته بود.روبه هاشمی گفتم:با اجازه.و چرخیدم وبه سمت آقای خسروی وکرمانی وصنعتی قدم برداشتم.از کناربردیا وبرسام خسروی گذشتم ورسیدم به اونا.آقای خسروی بادیدن من گفت:خب دخترم،خوب زمینو بررسی کردی؟
ـ بله.
ـ نظرت چیه؟
ـ به آقای هاشمی هم گفتم،به نظرمن عالیه.
ـ منم همینو گفتم.چون موقعیت وشرایط این مکان خیلی خوبه.
ـ درسته.
خانوم صنعتی رو به من گفت:با آقای هاشمی راجب زمین صحبت کردین؟سرمو تکون دادم وگفتم: بله اتفاقاً آقای هاشمی پیشنهادهایی هم برای بهترشدن کار گفت که خب من تأیید صددرصد نکردم.آقای خسروی گفت:چه پیشنهادایی؟
ـ راستش یکیش پیش فروش واحدها ومغازه ها بود.دومیشم تبلیغ کار.
ـ هومم،فکربدی نیست.
ـ منم همین حرفو زدم.
ـ به نظرمن میتونه خوب باشه.
ـ بله آقای هاشمی گفتن که هم بخشی ازسرمایه جبران میشه وکمکی میکنه هم اینکه مردم از این پروژه اطلاع پیدا میکنن.هرچند تا همینجاشم کلی سود توی این پروژه هست با توجه به شرایط اقلیمی و جغرافیایی.
ـ درسته منم موافقم.
ـ بعد اینکه بعد از اتمام پروژه مردم بیشتر با این فضا آشنامیشن واستقبال میکنن.
ـ دقیقاً همینه.
توهمین حین گوشیم زنگ خورد.باعذرخواهی روبه آقای خسروی وبقیه و گفتن با اجازه،جواب دادم:الو؟
ـ سلام دخترم خوبی؟
ـ باباشمایی؟سلام!
ـ آره.پیمان پشت فرمونه گفت من بهت زنگ بزنم.
ـ آها.چی شده؟
ـ هیچی ما توراهیم.گفتیم کجایی که بیایم دنبالت.
ـ دنبال من؟
ـ آره.آخه امروز ماشینو که نبرده بودی.ازپیمان شنیدم با همکارات رفتی.گفتیم اگه کارت تموم شده مابیایم دنبالت.حالا یا الآن یاهروقت دیگه.چون چندجا کاربانکی داریم.
ـ اوممم...صبرکن الآن بهت میگم.
گوشی رو نگه داشتم ورو به آقای خسروی گفتم:ببخشید دقیقاً کی برمیگردیم؟لبخندی زد:چطورمگه؟
ـ راستش پدروبرادرم میخوان بیان دنبالم آخه من ماشین که نیاوردم با ماشین شما اومدم.
ـ خب خودمون میرسونیمت.
ـ نه این چه حرفیه.
ـ جدی میگم.
ـ نه آخه اونا بیرونن.
ـ هرجورکه راحتی.میخوای بهشون بگو بیان اینجا.چون دقیقاً مشخص نیست که کارمون کی تموم میشه چون ما داریم راجب فضاهای اضافه صحبت میکنیم.
ـ آها بله،پس مشکلی نیست؟
ـ نه دخترم چه مشکلی.
ـ ممنون.
دوباره گوشی رو گرفتم وگفتم:بابا؟
ـ جانم؟
ـ آقای خسروی میگه مشخص نیست کارمون کی تموم میشه.من آدرس میدم شما بیاین اینجا.
ـ مشکلی نیست؟
ـ نه بهشون گفتم.خودشون پیشنهاد دادن.
ـ باشه پس آدرسو بگو.
ـ شماگوشی رو قطع کنین من اس میکنم آدرسو.
ـ باشه.کاری نداری؟چیزی نمیخوای؟
ـ نه ممنون.
ـ فعلاً.
ـ فعلاً خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم که دیدم آقای بردیا،برسام وهاشمی به جمع ملحق شدن.تا ساعتی بعد مشغول گفت وگو بودیم وروی پیشنهادمون بحث میکردیم.دوباره گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:الو؟اینبار خود پیمان بود:سلام پرتو،کجایی؟ما دقیقاً جلوی همون زمین خالی بزرگی که گفتی هستیم.کنار رستوران(...)دیگه؟
ـ آره آره.
ـ چیکارکنیم؟بیایم داخل؟
ـ آره ماشینو بیارتو.
ـ باشه.
تماس که قطع شد آقای خسروی که ظاهراً حواسش به من بود گفت:چی شد دختر؟اومدن؟
ـ بله.دارن میان داخل.
ـ خوبه.
برسام با کنجکاوی گفت:کی داره میاد؟آقای خسروی با لبخندگفت:برادروپدرخانوم شکوهی پسرم.برسام سرشو به معنی فهمیدن تکون داد.رومو برگردوندم که چشمم خورد به ام وی ام پیمان.دقیقاً کنار ماشین هاشمی،پارک کرد.هردوشون همزمان ازماشین پیاده شدن.آقای خسروی گفت:ظاهراً اومدن.توجه همه به سمت اونا جلب شد.
بهمون نزدیک شدن.پیمان عینکشو ازروچشمش برداشت وبانگاهی به جمع،سلام کرد.باباهم همزمان با اون سلام کرد.آقای خسروی اومدجلو ودرحالی که با بابا دست میداد گفت:خوشبختم آقای شکوهی، خسروی هستم.بابا باهاش دست داد وبا لبخند گفت:همچنین.
آقای خسروی با پیمان هم دست داد.به پیمان زل زدم.توی اون کت تک مشکی وشلوارجین آبی تیره تنگ لوله تفنگی وکالجای مشکلی وپیراهن آبی،خیلی چشمگیرشده بود.تیپش فوق العاده بود.مخصوصاً که مدل موهاشم بهش میومد.تودلم گفتم:مهسان از نظرخوشتیپی وخوشگلی شوهرشانس آورد!باید مواظب باشه ندزدن داداشمو.با این حرفم تو دلم خندم گرفت.بعد از احوالپرسی و صحبتای آقای خسروی،برسام اومد جلو و روبه پیمان گفت:خوشحالم که دوباره می بینمتون آقای شکوهی.پیمان به برسام نگاه کرد:همچنین.برسام دست درازکرد تا با پیمان دست بده.رفتاراش واسم قابل درک نبود.اون حتی با آقای بردیاهم اینجوری رفتارنمیکرد ولی یجوری انگار از پیمان خوشش اومده بود.کمی بعد هم شروع کردن به گپ زدن باهمدیگه.باورم نمیشد انقدر صمیمی شده باشن.پیمان هم انگار ازبرسام خوشش اومده بود واین حرص منو درمیاورد.نباید اینطور میشد.
به بابا وآقای خسروی نگاه کردم و به جمع دونفره اشون ملحق شدم.آقای خسروی داشت از من تعریف میکرد وباباهم غرق در لذت شد.منم کلی شرمنده شدم ولپام سرخ شد.کمی بعد ازاین حرفا،آقای خسروی روبه بابا گفت:راستش آقای شکوهی،قیافه ی شما برای من خیلی آشناست.شاید من اشتباه کرده باشم ولی مطمئنم شمارو قبلاً یه جایی دیدم.اما درست یادم نمیاد.
بابا گفت:نمیدونم،شاید شبیه کسی باشم که شما میشناسینش.
ـ نه نه اینطورنیست.عذرمیخوام جسارت نشه،اسمتون چیه؟
ـ علی.
آقای خسروی زیرلب باخودش تکرارکرد:علی...علی شکوهی...علی شکوهی...
بعد روبه بابا گفت:چند لحظه صبرکنین.بعد به طرف ماشین رفت.درشو بازکرد واز توش یه کیف دستی رو آورد بیرون.دوباره به طرف ما برگشت.از توی کیفش عکسی رو آورد بیرون.به سمت بابا گرفت وگفت:اون آقایی که وسط نشسته شمایی؟بابا عکسو گرفت وبا دقت نگاش کرد.سرشو تکون داد: آره خودمم.این عکس،مال دوران سربازیمه.
ـ پس درست حدس زدم.
ـ چی شده؟
ـ ای بابا علی منو یادت نمیاد؟فریدم دیگه!
بابا کمی به عکس نگاه کرد.باتعجب سرشو آورد بالا:فرید!فریدخسروی...درسته!چرا ازاول نشناختم!
تویه حرکت،همدیگه رو بغل کردن ومن موندم و یه قیافه علامت سوالی!
دیگه نتونستم تحمل کنم.مودبانه گفتم:یکمم به من توجه کنین لطفاً.هردوشون به حالت عادی برگشتن و به من نگاه کردن.گفتم:میشه بگین چی شده؟بابا درحالی که دستشو روی شونه ی آقای خسروی میذاشت گفت:فرید رفیق صمیمی وچندین وچندساله ی منه که تو دوران سربازی باهم آشناشدیم.اینم عکسشه.
عکسشو گرفتم ونگاهی بهش انداختم.سه تا پسرسربازکنار هم نشسته بودن وعکس گرفته بودن.سرباز وسطی که بابام بود رو شناختم.سمت راستش آقای خسروی بود،اونو از روی شباهتش به برسام شناختم وسمت چپی روهم که نمیدونستم کیه.
تازه دوزاریم افتاد.باچشمای گردشده گفتم:واقعاً؟آقای خسروی لبخندی زد:واقعاً!وای باورم نمیشه بعد از سال ها پیدات کردم علی...پس پرتو دخترتوئه؟!بابا خندید:بله.
ـ دست مریزاد بابا...باید بهت آفرین گفت.خوب کسی رو بزرگ کردی وتحویل جامعه دادی.
بابا لبخند زد.آقای خسروی به من نگاه کرد وسرشو تکون داد:وای خدای من هنوز باورم نمیشه.چقدر شبیه مادرتی...تو تمام این یکسالی که توشرکت بودی،همیشه به این فکرمیکردم تو چرا انقدر قیافته ات آشناست...حالا فهمیدم.
من هنوز شوکه بودم.همچنان داشتم با تعجب آقای خسروی وبابا رو نگاه میکردم.سرمو تکون دادم وگفتم:ببخشید،من گیج شدم!
ـ بذار تعریف کنم از اول.
ـ آره واقعاً به این تعریف نیازدارم.
ـ پس صبرکن بزار به دوتا پسراهم بگم.
بعد روبه برسام گفت:برسام جان پسرم.برسام که مشغول حرف زدن با پیمان بود،به آقای خسروی نگاه کرد:بله؟
ـ یه لحظه با پیمان جان تشریف بیاراینجا.
بعد روبه باباگفت:درست گفتم دیگه آره؟اسم پسرت پیمان بود دیگه؟بابا سرشو تکون داد:آره،خوب یادت مونده ها.
ـ ای بابا رفیق شفیق!مگه میشه یادم نمونه؟ما شب و روزو باهم بودیم.
ـ یادش بخیر،خیلی دوست داشتم ببینمت ولی گمت کرده بودم!
ـ منم همین.
توهمین موقع برسام وپیمان هم به جمع ما پیوستن.برسام گفت:چی شده؟آقای خسروی با لبخند گفت:یه خبر خوب وبیشتر جالب براتون دارم.
ـ چه خبری؟
ـ الآن میگم.
به پیمان نگاه کرد وبعد تویه چشم بهم زدن،اونو تو آغوشش کشید:چقدر بزرگی شدی پسر!پیمان با چشمای گرد شده گفت:جانم؟از این حرکتش خنده ام گرفته بود.برسام گفت:پدرچی شده؟
ـ خب،حالا که هرسه تاتون اینجایین من از اول همه چیزو تعریف میکنم.با علی،پدرپرتووپیمان،تو دوران سربازی آشناشدم.هردومون پادگان شاهرود بودیم.کم کم صمیمی شدیم.و شدیم بهترین دوستای هم.اونقدرکه دوستیمون تا چندسال بعد ادامه داشت.حتی زمانیکه هردومون ازدواج کردیم وبچه دار شدیم.اون موقع ها پیمان وبرسام خیلی کوچولو بودن.شاید یکی دوسالشون بیشترنبود.پرتوهم که هنوز به دنیا نیومده بود اصلاً.خلاصه اینکه ما دوتا خانواده همیشه باهم بودیم.اون موقع من توشرکت که مال پدرم بود،کارمیکردم و علی هم مغازه داشت.ولی صمیمیتمون اونقدر بودکه اختلاف طبقاتی بینمون دیده نمیشد.خانواده ی علی،خانواده ی پرمحبتی بودن.واقعاً از داشتن چنین دوستی خوشحال بودم.تا اینکه یه روز فهمیدم،علی وخانواده اش برای همیشه از تهران رفتن و...من گمشون کردم.
بعد روبه بابا گفت:چرا بی خبررفتی؟بابا نفس عمیقی کشید وگفت:ورشکستگی.چشمای آقای خسروی گرد شد:چی؟!بابا دوباره سرشو تکون داد:باورکن.بعد روبه پیمان گفت:یادته همیشه میپرسیدی چرا شناسنامه ی من زده صادره از تهران ولی مال پرتو اینجاست؟پیمان سرشو تکون داد.
ـ حالا وقتشه که واقعیت رو بدونین.هم شما،هم دوست عزیزم.ما اصالتاً تهرانی نبودیم.هم من وهم افسانه،یعنی مادرتون شمالی بودیم.اوائل زندگیمون،برادر بزرگم برای اینکه به قول خودش به من کمکی کرده باشه گفت علی بیا یه مغازه بزنیم.یه فروشگاه موادغذایی.گفت خود مغازه ازمن،سرمایه ازتو.گفتم عطا من پول ندارم.گفت جور کن بقیه اش بامن.قبول کردم وبه زورتونستم با پول وام ویکمی هم مسافرکشی واینور واونور،سرمایه اولیه رو جورکنم.خلاصه اینکه شروع کردیم به کار.همه چیز خوب بود.حتی عطا مغازه رو به نام من زده بود.زندگیمون تازه داشت خوب پیش میرفت.تا اینکه یه روز به خودم اومدم ودیدم که عطا رفته و من موندم وکلی چک وسفته وبدهی که همشو یه تنه باید پرداخت میکردم.تازه فهمیدم عطا بامن چیکارکرده.روهوا چک میکشید و مارو کلی بدهکارکرد.ما که نه،من!نمیدونستم چیکارباید بکنم...تا اینکه بانک،خونه و مغازه رو گرفت و من موندم ویه زن ویه بچه و یه چمدون لباس.دردسرتون ندم،جمع کردیم واومدیم بابلسر.زادگاه خودمون.با بدبختی تونستم با یکم پس اندازم،یه خونه نقلی اجاره کنم تا سرپناه من وزن وبچه ام باشه.هرکاری که فکرشو بکنین کردم. اونقدر شرایطم افتضاح بود ومشغله ی فکری داشتم که فریدو به کل از یادبرده بودم.موقعی هم که یادش افتادم دیدم شماره ی تماسشو گم کردم.هیچوقتم شرایطش رو پیدانکردم که برم تهران سراغش.
دیگه همدیگه رو گم کردیم.زندگیمون از صفر رسیده بود به یه زندگی خیلی معمولی روبه پایین.
پیش خونواده ام سرافکنده بودم اما افسانه خانوم تراز این حرفا بود که بخواد به جونم حرفی بزنه.
پیمانم که هنوز کوچیک بود وچیزی متوجه نمیشد.تا اینکه بعد ازاون،یه دردبدترافتادبه جونمون و اونم بیماریه افسانه بود...هیچ جوره تو ککم نمیرفت که زنم سرطان داشته باشه.وبدترازاون این بود که فهمیده بود حامله ست.دکترا میگفتن شیمی درمانی واینا،ممکنه رو بچه هم تأثیرداشته باشه.اون زمان جون زنم برام مهم تربود واسه همین بهش گفتم بیخیال بچه شه.ولی افسانه عقاید خودشو داشت.
میگفت خدا بهمون یه هدیه دیگه داده.پیمان اون موقع بزرگترشده بود.گفتم مگه یه هدیه ازخدا رو بزرگش نکردی؟گفت هرچی قسمت باشه همون!گفتم بیخیال شو.گفت اگه خدا بخواد نگهش میدارم و تاجایی که بتونم ازش مواظبت میکنم.خلاصه اینکه نتونستم راضیش کنم قید بچه رو بزنه.اما انگار قسمتش نبودکه دخترکوچولوشو ببینه،بغلش کنه وبهش شیربده.درست زمانی که پرتو پاتو این دنیا گذاشت،افسانه از این دنیا پرکشید.دکترا میگفتن سالم بودن پرتو یه معجزه ست!درد بزرگی داشتم.باچنگ ودندون بزرگشون کردم.بزرگ شدن، درس خوندن،عاقل شدن،عااااشق شدن!شدن اینایی که می بینین.البته،تواین سال ها اتفاقات بد وخوب دیگه ای هم افتاد که جای گفتنش نیست.
تحت تأثیر حرفای بابا بودم.اون تازه خلاصه ای رو فقط برای ما گفته بود.تازه فهمیدم چی کشیده تو این سال ها.آقای خسروی سکوت رو شکست:که اینطور...پس افسانه هم تن به خاک سپرد.باورم نمیشه،هیچکدوم از اینا باورم نمیشه.
پیمان سرش پایین بود وبدجور رفته بود توفکر.متوجه سنگینی نگاهی شدم.برگشتم که دیدم برسام موشکافانه زل زده به من.سریع نگاه ازش گرفتم وبه بابا وآقای خسروی خیره شدم:پس دوستای قدیمی بعد از سال ها همدیگه رو پیدا کردن!
آقای خسروی گفت:واین ها همش بخاطر توئه دخترم.اگه نبودی من هیچوقت نمیتونستم دوستمو پیدا کنم.حالا دیگه اصلاً ولشم نمیکنم.همه باهم خندیدیم.زیرچشمی به برسام نگاه کردم.ایندفعه زل زده بود به پیمان.اینم حالش خوب نبودا!!
بابا روبه برسام گفت:پسرگلمون چقدر مرد شده!فکرشو نمیکردم با این قدوقواره ببینمت.تو ذهنم هنوزم تو همون برسام کوچولوی شیطونی.آقای خسروی خندید وگفت:بچه ها بزرگ شدن وماها پیر.
بابانگاش کرد:روزگاره دیگه،عین برق وباد میگذره...توچی؟خانومت خوبه؟
ـ خوبه اونم خداروشکر.اگه بفهمه شماها روپیدا کردم ولم نمیکنه.تواین سال هاهمیشه میگفت حتی یه روز قبل مرگمم شده باید علی وافسانه رو ببینم.
ـ حتماً.از این به بعد دیگه باهم درتماسیم.
ـ حتماً.
ـ تا کی اینجا هستین؟
ـ هفته ی بعد.
ـ پس به ماسربزنین.امشب شام هم مهمون مایین.
ـ سرو که میزنیم.ولی شام دیگه نه.
ـ چرا،بعداز چندسال میخوای نیومده بری؟
ـ نه این چه حرفیه علی جان.ولی میگم که زحمت میشه.
ـ هیچم زحمت نمیشه،بیایین ببینین دخترم همه جوره هنرمنده و دستپختش حرف نداره.
ـ البته که همینطوره.
ـ راستی توشرکت ازش راضی هستی؟
ـ والا من تا اون موقعی که توشرکت بودم ازش راضی بودم.این زمینو می بینی؟قراره چهارتا برج و یه پاساژ توش ساخته بشه و این پروژه رو دخترت طراحیش کرده!از این به بعد شرکت دست برسامه. اونم راضیه.
بابا به برسام نگاه کرد:واقعاً همینطوره؟برسام لبخندی زد.نه گفت آره نه گفت نه.پیمان گفت:خب حالا دیگه وقت ناهاره بیاین دلی از عزا دربیاریم مخصوصاً که مارو شوکه هم کردین با این حرفاتون.
باباگفت:ماخودمون هنوز شوکه ایم.باورم نمیشه.آقای خسروی ادامه داد:منم همینطور.هنوز فکرمیکنم خوابه.
فهمیدم که پیمان گشنه اش شده.روبه جمع گفتم:اگر موافقین امروزناهاروشام رو با ما باشین.آقای خسروی گفت:نه دخترم،درست نیست.تازه بقیه هم هستن نمیشه که فقط ما بیایم.تو زحمت میفتی.
ـ نه آقای خسروی زحمت چیه.مگه اون بیچاره ها چندنفرن؟
ـ نه اینجوری نمیشه.
ـ نه دیگه،الآن که دوست قدیمیتونو پیدا کردین باید بیاین.
ـ ای بابا...
ـ من میرم به بقیه خبربدم.
خواستم برم که برسام گفت:نمیخواد شمابرین،من خودم بهشون میگم.وازما جدا شد وبه سمت بقیه که داشتن باهم صحبت میکردن رفت.
پیمان با لبخند به آقای خسروی نگاه کرد:چه اتفاق جالبی بود.آقای خسروی سرشو تکون داد:خیلی جالب،واین همه مدت دختر دوستم تو شرکتم بود ومن متوجه نشدم.بعد به من نگاه کرد:بهت افتخار میکنم دخترم،دیگه منو آقای خسروی صدا نکن.
ـ اینجوری که نمیشه.
ـ میشه.
ـ پس بهتون میگم عمو.
ـ خوبه،من که برادرزاده ندارم.تو بهم بگو عمو.خیلی خوشحالم.
ـ منم همینطور.راستش ماتو این سال ها خیلی تنها بودیم.وجودشما خیلی خوبه.
ـ همینطوره.ولی باید قول بدین که بیاین پیش ما.
بابا:حتماً!
ـ الآن یعنی اگه شهرزاد بفهمه من شمارو پیدا کردم وبهش نگفتم،سرمو میذاره لب باغچه وذبحم میکنه.
همه خندیدیم.کمی بعد گفتم:عمو اگه اجازه بدین من زودتر برم خونه وبه کارا برسم.سرشو تکون داد و گفت:برودخترم.مزاحم شدیم ماهم.
ـ دیگه این حرفو نزنید.
بعد روبه پیمان گفتم:تو بامن میای؟عمودوباره گفت:نه دخترم تو برو،ماچهارنفرمیخوایم باهم باشیم.
ـ باشه ولی بابا وپیمان چجوری بیان؟
ـ خودمون میاریمشون.نترس سالم تحویلشون میدیم.
لبخندی زدم.کمی بعد سوئیچو ازپیمان گرفتم وبایه خداحافظی کوچیک سوارماشین شدم وبه طرف خونه راه افتادم.سریه راه کمی خریدهم کردم.
...
تصمیم گرفتم مرغ شکم پر ومیرزاقاسمی وکدوپلو درست کنم.غذاهای مخصوص شمال.مطمئن بودم خوششون میاد.
خیلی سریع کارامو انجام دادم و غذاهارو حاضرکردم.برای دسرهم ژله و ژله بستنی درست کردم.به اندازه ی10 نفرغذادرست کردم.کلاً9نفربودیم.ساعت2بودکه زنگ آیفون به صدا دراومد.میدونستم اومدن.دکمه ی آیفونو فشاردادم وبه سمت در ساختمون رفتم.درو بازکردم.همشونو اومده بودن داخل حیاط.بالبخند سلام کردم وخوشامد گفتم.یکی یکی سلام کردن واومدن داخل.آخر ازهمه خانوم صنعتی بودکه به محض اینکه منو دید وسلام کرد،گفت:وای خونتون خیلی قشنگ وبا صفاست.دوستش دارم. میشه بعد ازناهاربیام تو حیاط؟
لبخندی به روش زدم:البته!دروبستم ودنبالشون رفتم.بابا گفت:خب آقایون خوش اومدین.خانوم صنعتی شماهم قدم رنجه فرمودین.خانوم صنعتی باخوشرویی گفت:ممنون.شرمنده نکنین مزاحم شدیم.راضی نبودم پرتوجون به زحمت بیفته.پیمان گفت:نه خانوم زحمت چیه،خوش اومدین.الآن دیگه وقت ناهاره وهمگی گرسنه ایم.
عموفرید گفت:توهنوزم شکمویی پسر؟همه خندیدن.باباگفت:بفرما آقاپیمان،فریدهم یادش مونده که تو شکمویی.عمو گفت:خوب یادم مونده.دوبرابر برسام شیرمیخورد!
نگاهی به پیمان انداختم که خنده اش گرفته بود.سریع رفتم توآشپزخونه وچایی ریختم.برگشتم توی هال. چایی رو تعارف کردم.همه چی اوکی بود فقط این وسط هاشمی بودکه تحویلم نمیگرفت واز اون بدتر سرسنگینیه برسام بود.ولی خودمومیزدم به اون راه.بعد ازاینکه چاییشونو خوردن به کمک خانوم صنعتی میزو چیدم وروبه همه گفتم:بفرمایید ناهار.
همه بابه به وچه چه نشستن سرمیز.عمو گفت:دخترم چرا انقدر زحمت کشیدی؟
ـ زحمت چیه؟کاری نکردم که.
آقای بردیاگفت:از آقای خسروی شنیدیم قضیه رو.واسه هممون جالب بود.بعد ازاون کرمانی گفت:آره واقعاً تعجب کردیم.ماجرای جالبی بود.پیمان گفت:واسه خودمونم جالب بود.بابا گفت:من که خیلی خوشحال شدم.
به بابا نگاه کردم.واقعاً خوشحال بود.میتونستم حدس بزنم که چقدر ازتنهاییش رنج میکشه وحالا کنار دوست قدیمیش خیلی خوشحاله.روش دقیق شدم.باباهم درست عین پیمان قدبلندبود وهیکل پری داشت. کمی شکم داشت که اونم خیلی گنده نبود واز اثرات بالارفتن سن بود.موهاش هنوز پرپشت بود و جوگندمی.چشم ابروی پیمان درست مثل چشم وابروی باباشده بود.کلاً فرم صورتشون یکی بود.ولی بابا ریش پرفسوری داشت وپیمان صورتش سه تیغ بود.ازته دلم بهشون افتخار کردم.شاید بچه پولدار نبودم،اما چیزای قشنگی هم توزندگیم بود ومن تازه داشتم اینارو درک میکردم.
بعد ازخوردن ناهارودسر،همه تشکرکردن وبعدازکلی تعریف،ازمیزکنارکشیدن.
...
ـ پرتو آخه این چه کاریه؟!
ـ خب باباجون من میخوام اینکارو بکنم،هم ازتنهایی درمیام هم صوابشو مینویسن پام.دعا وخداپرستی که حتماً نباید مکه رفتن و سینه زنی تو محرم واینا باشه!اینم یه جور کارخیره دیگه.بذار اگه واقعاً بهشت وجهنمی وجود داره،من تو کارنامه ام یه چیزخوب داشته باشم.
ـ دخترم تو تا همینجاهم خوب بودی.هیشکی ازت ناراضی نیست.
ـ نه من واسه دل خودمم که شده اینکارو انجام میدم.
پیمان:پرتو،کاربه این آسونیا نیستا!دردسرداره،باید بزرگش کنی،تروخشکش کنی،تودرساش کمکش کنی،مواظب باشی بلایی سرش نیاد.لبخندی به پیمان زدم:میخوام مادربودنو حس کنم.پیمان کلافه سرشو انداخت پایین:چرا ازدواج نمیکنی.
ـ دیگه تو یکی این حرفو نزن.
ـ چی بگم،هرچی خودت صلاح میدونی.ایشاالله که موفق باشی.
به بابا نگاه کردم.باباهم باچشمای غصه دارگفت:ایشالله خداجواب خوبیاتو بده پرتو.جای افسانه خالیه ببینه دخترش چقدر خانم شده،چه دست گلی شده!به بابا هم لبخند زدم.چیزی نداشتم بگم.
بالأخره با قضیه بچه موافقت کردن.فقط مونده بودکه من اون زن رو ببینم وسنگامو باهاش وا بکنم. میدونستم باید یه چیزی هم به اون بدم.
توی اون مدت عموفرید یه چندباری سرزد بهمون ولی برسام دیگه باهاش نیومد.اینکارش یه جور بی حرمتی بود.فقط باپیمان صمیمی شده بود.نمیدونم چی توی این بشردید که انقدر مجذوبش شد.حتی باهم چندباری هم بیرون رفتن.
همه چیز به خوبی پیش رفت وبعد از یه هفته برگشتیم تهران.یکی دو روز بعدهم غزال قرارو گذاشت...
...
غزال مدام پشت هم داشت منو سفارش میکرد:پرتو،قیمتو بالا نبری ها!!جدی با زنه برخورد کن.یه جورایی گربه رو همون دم حجله بکش.بزار حساب کار دستش بیاد بفهمه با دوتا آدم ساده طرف نیست...
میون حرفش پریدم:وااای غزال بسته مخمو خوردی!خودم میدونم چی بهش بگم.غزال سرشو تکون داد:حواستو جمع کن.بعد به سمت دررفت وبازش کرد.منم دنبالش رفتم.در آسانسور بازشد ویه خانوم و یه بچه اومدن بیرون.هردومون بهش سلام کردیم اونم جوابمونو داد.نگاهی بهش انداختم:موهای بلوندشو از دوطرف شالش ریخته بود بیرون.صورتش انقدر که آرایش کرده بود،شکل واقعیش مشخص نبود.یه شال قرمزگذاشته بود ویه مانتوی تنگ قرمز پوشیده بود.با شلوارجین تنگ و کفش پاشنه بلند مشکی.کیفشم مشکی بود.یه نگاهی به بچه اش کردم.یه پسربچه ی خوشگل وناز.چشم و ابروی کشیده داشت و لب و بینی کوچولو وبامزه.موهاش خرمایی بود؛لخت وصاف که یکمیشم اومده بود روی پیشونیش.واقعاً خوشگل بود.همون اول به دلم نشست وناخودآگاه لبخندی بهش زدم.اونم انگار منتظر این لبخند بود.همچین خندید که تمام دندونای ردیفش مشخص شد.بعد با شیطنت گفت:سلام.
لبخندم پررنگ ترشد:سلام آقا،خوبین؟
بعد دستمو به طرفش درازکردم.دستمو گرفت وگفت:مرسی خانوم!واقعاً دلنشین بود.
غزال تعارفشون کرد واومدن داخل.همگی رومبل نشستیم.غزال ولی به طرف آشپزخونه رفت و کمی بعد با چهارتا لیوان شربت برگشت.دوتاش شربت پرتغال بود ودوتاش هم شربت آلبالو.اول جلوی خانومه وبچه اش گرفت که پسرک رو به مادرش گفت:شراره جون کدومو بردارم؟باچشمای گرد شده نگاش کردم!چرا به مادرش میگفت شراره جون؟!
شراره لبخند مصنوعی زد وگفت:هرکدوم دلت میخواد پرهام جان.پرهام کوچولو انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبش و متفکرانه زل زد به لیوانا.درآخرهم شربت پرتغالی رو برداشت ومشغول خوردن شد.از اینکارش هم من وهم غزال خندمون گرفت.بعد ازاینکه همه دورهم جمع شدیم،روبه شراره گفتم: خب،بهتره اول یه معرفی از خودمون بدیم،من شکوهی هستم،بیست وسه سالمه ومجردم.بنا به دلایلی نمیخوام ازدواج کنم ولی تصمیم گرفتم یه بچه رو بیارم وبزرگ کنم.تا اینکه دوستم اتفاقی شما رو بهم معرفی کرد.
شراره سرشو تکون دادوگفت:درسته.
ـ بهتره راجب خودتون یه چیزایی بگین.
ـ موافقم.
غزال روبه پرهام گفت:پرهام جون دوست داری بازی کنی؟پرهام ابروهاشو داد بالا وگفت:فهمیدم. شماها میخواین حرفای بزرگونه بزنید!خندم گرفت.غزال سرشو تکون دادو باخنده گفت:یه همچین چیزایی،بیا من یه بازی قشنگ پسرونه دارم،بهت نشونش بدم.
چشمای پرهام ازشادی گرد شد:کامپیوتریه؟
ـ آره بیا باهم بریم بهت یاد بدم.
ـ باشه،بزن بریم.
وقتی غزال وپرهام رفتن توی اتاق،شراره گفت:بهتره سریعتربگم وبریم سراصل ماجرا.سرمو تکون دادم:موافقم.بعدازکمی مکث شروع کرد:راستش با شوهرم توی دانشگاه آشناشدم.
تعجب کردم،بهش نمیومد تحصیل کرده باشه.انگار تعجبو توی نگاهم دید.چون بایه نیشخندگفت:بهم نمیاد میدونم ولی چاره ای ندارم...خلاصه اینکه،خودش پاپیش گذاشت و درخواست ازدواج کرد.من اون موقع از یه خانواده پایینی بودم و بیشترشیفته ی پول وخونه وماشین وموقعیت اون پسرشدم ولی اون...ازخداخواسته قبول کردم وباهاش ازدواج کردم.بعد از چند وقت دیدم شروع کرده گیردادن.هر جا میرفتم،حتی واسه ی خرید کردنم باید بهش کلی جواب پس میدادم.اعصابم خردشد.آخرش یه روز از خونه گذاشتم رفتم.یه وکیلم گرفتم که کارای طلاقمو انجام بده.واقعاً تحمل فضای اون خونه رو نداشتم. خلاصه،اونم انگار ازخداخواسته سریع موافقت کرد وما توافقی جداشدیم.مهریه امو هم نصفه نیمه پرداخت کرد که آواره کوچه خیابون نشم مثلاً.تونستم باپولش یه خونه اجاره کنم.ولی بدشانسی آوردم و فهمیدم که ازش حامله ام.میخواستم بچه رو بندازم اما مادرم نذاشت.کم کم پرهام بزرگ شد وخرج منم سنگین تر.خلاصه یه جوری تا اینجا بزرگش کردم ولی واقعاً دیگه نمیخوام بیشترازاین ادامه بدم.منم حق زندگی کردن دارم.تاکی به پای این بچه بسوزم وبسازم.
باتعجب نگاش کردم.این دیگه کی بود.حاضر بود واسه عشق وحال خودش از بچه اش بگذره.آخه مگه میشه سر یه گیردادن طلاق بگیری؟خب زن حتماً یه کاری کردی که شوهرت بدبین شده بود دیگه.
پی قضیه رو نگرفتم.بین زن وشوهر هراتفاقی بیفته خودشون میدونن.به بقیه مربوط نیست.نگاش کردم وبعدازکشیدن یه نفس عمیق گفتم:واسه زندگیت متأسفم.چیزایی که باید میدونستمو فهمیدم.خب،هرچند که ازنظردیگران یه جورایی داری بچه اتو میفروشی ولی من اینطور فکرنمیکنم.تمام خرج تحصیل و درس ومشق ولباس و اسباب بازی و...خلاصه هرچی که به پرهام مربوط باشه رو میدم.فقط ...
لبم داد به پشتی مبل وازتو کیفش سیگاری آورد بیرون.روبه من گفت:مشکلی نداری بکشم؟سرمو تکون دادم:نه.
ـ خب،دیگه خودت فهمیدی دردم چیه.من بیست تومن میگیرم ومیکشم کنار.
ـ چقدر؟
ـ بیست تومن،بیست میلیون.
ـ بیست میلیون؟چه خبرته؟
ـ ببین بهتره چک وچونه نزنی.مگه بچه رو نمیخوای؟
ـ چرا میخوام،ولی چرا باید این همه پولو بدم به تو؟
ـ چون حقمه.
ـ اجاره خونه ات چنده؟
ـ چطور؟
ـ بگو شما!
ـ ماهی پونصد.
ـ اوکی،پول اجاره خونه اتو تا یکسال،میدم.که میشه شیش میلیون.فکرکنم برات بس باشه.
ـ اینطورکه نمیشه.پس حداقل ده تومن بده.
کلافه گفتم:خجالت بکش بچه ات نه ماشینه نه خونه که اینجوری داری سرش چک وچونه میزنی.
ـ ای بابا جای گرم نشستی ها خانوم!من پول میخوام.بچه که نشد پول واسه من!
ـ ده تومن بدم میری پی کارت؟
ـ آره.اصلاً دیگه یادم میره همه چیو.
ـ عجب مادری هستی!
ـ غرنزن به جونم حوصله این نصیحتا رو ندارم.خوبه ازمنم کوچیکتری.تو ننه بابات پولدارن دلیل نمیشه بقیه هم مثل تو باشن.
ـ اتفاقاً من با بدبختی خودمو رسوندم اینجا.فکرنکن همه ازاول وضعشون خوب بوده.
دیگه چیزی نگفت.دست چکو از کیفم درآوردم و مبلغو نوشتم وامضاکردم.بعد برگه اشو کندم وبه طرفش گرفتم:سه روز دیگه میری بانک نقدش میکنی.
لبخندی زد.چکو گرفت وگفت:دستت درست!خیلی حال دادی.
ـ وسایل بچه رو آوردی؟
ـ نه،امروز میارم.
ـ باهات میام میگیرم خودم...میدونه قراره بامن زندگی کنه؟
ـ باهوشه،یه چیزایی دستگیرش شد.
ـ خوبه.صبرکن برم حاضرشم.
ـ باشه.
رفتم تو اتاقم وداشتم لباسمو عوض میکردم که غزال اومد:چی شد؟چی گفت؟درحالی که موهامو میبستم گفتم:هیچی،یکم از گذشته اش گفت وبعدم واسه ده تومن بچه اشو داد.
چشمای غزال گردشد:ده تومن؟فقط همین؟
ـ همینم زیادیشه زنیکه احمق.درسته من بچه میخوام ولی این دلم میخواد خدا خودش جواب این زن رو بده.اصلاً انگار این بچه مال اون نیست.
ـ ولش کن.پولشو بده به گورشو گم کنه زنیکه هرجایی.
ـ چک دادم گفتم سه روز دیگه نقدش کنه.
ـ راضی شد؟
ـ آره بابا اون واسه صدتومن دویست تومن له له میزنه.چه برسه ده میلیون.
شالمو گذاشتم روی سرم.مانتومو که پوشیده بودم.کیفمو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون.غزال گفت:پس حواستو جمع کن.سرمو تکون دادم:اوکی.
ـ حالا کجا داری میری؟
ـ باهاش میرم که وسایل پرهامو بگیرم ازش.
ـ آها.اوکی.دوباره میای اینجا؟
ـ نمیدونم.
ـ بیا اینجا دیگه.بیا ناهارم باهمیم.
ـ باشه.
رفتم توی هال.شراره بادیدن من گفت:بریم؟سرمو تکون دادم:آره.به غزال نگاه کرد:پرهام کجاست؟
ـ تو اتاق داره بازی میکنه.
ـ میشه صداش کنین؟
من گفتم:بزار بمونه همینجا.من برمیگردم اینجا دوباره.شونه هاشو بالا انداخت.
ـ نمیخوای واسه آخرین بار ببینیش؟
ـ تخم وطایفه ی باباشه دیگه،دیدن داره مگه.
دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم.از غزال خداحافظی کردیم واز درخونه اومدیم بیرون.سوارماشین شدیم وراه افتادیم.
بین راه،پشت چراغ قرمز بودیم که شراره گفت:واسه چی تصمیم گرفتی بچه داشته باشی؟
ـ هم اینکه ازتنهایی دربیام هم یه صوابی کرده باشم.فکرکنم پرهام بیچاره خیلی زجرکشیده.
ـ نه به اندازه ی من.
ـ ببین نمیدونم بین تو وشوهرت چی گذشته.اما میتونستی راحت تراز این حرفا مشکلو حل کنی.
ـ دیگه خسته شده بودم.
ـ خب،الآن چجوری درآمد داری.
ـ درآمد خاصی ندارم.
ـ پس خرجتو تا اینجا چجوری درآوردی؟
ـ بودن دوستان که کمک کنن.
ـ آها.چه دوستانی!
ـ خانواده ات راضی بودن؟
ـ آره.
ـ مادرت نگفت دختر این چه کاریه؟
ـ مادرم فوت کرده.
ـ آها،خدا رحمتش کنه.
ـ ممنون.من فقط پدر وبرادرمو دارم.
ـ ازدواج نمیکنی؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ به دلایلی.قبلاًهم گفتم.
ـ اجاقت کوره؟
ـ چی؟نه!
کفرم دراومد بود ازاین حرفش.خیرسرش تحصیل کرده هم بود واینجوری حرف میزد.
ـ پس چی؟
ـ بهت نمیاد تحصیل کرده باشی.
ـ خب دانشگاه رو نصفه نیمه ول کردم.که چی؟
ـ آها.
ـ از پرهام خوشت اومد؟
ـ چرا خوشم نیاد.خیلی شیرین وبامزه ست.
ـ ولی واسه ی من سوهان روحه!
ـ نمی فهمم چطور یه مادر میتونه راجب بچه اش اینجوری حرف بزنه.
ـ جای من نیستی بفهمی.
ـ اگه بحث بی پولی باشه که گفتم،منم از اول وضعم اینجوری نبود.سختی کشیدم.
ـ هی...بیخیال.
بعداز نیم ساعت رسیدیم خونه ی شراره.خیلی پایین نبود.میشد گفت تقریباً نزدیک مرکزشهر.یه آپارتمان چهارطبقه بود.نمای بیرونیش خیلی معمولی بود.ازماشین پیاده شدیم ورفتیم داخل آپارتمان. طبقه اول واحد شراره بود.
وقتی رفتیم تو،واسه یه لحظه سرگیجه گرفتم انقدر همه چیزدرهم وبرهم بود.شراره گفت:ببخشید اینجا یکم شلوغه،وقت نکردم تمیزش کنم.
تودلم گفتم:اینجا یکم شلوغ نیست!اینجا خیـــــــلی شلوغه!بعد بلندگفتم:خواهش میکنم.روی یکی از مبلا به زور جا بازکردم ونشستم.خونه اش بیشترشبیه خونه ی پسرای مجرد بود.شراره رفت تو اتاقش و بعد با یه لباس راحتی برگشت.رفت تو آشپزخونه وگفت:چی میخوری؟
ـ چیزی نمیخورم.
ـ وسایل پرهام آماده ست.الآن میرم میارم.
ـ باشه.
بایکمی میوه برگشت وگذاشت روی میز.وقتی نگام به میز افتاد چندشم شد.خوشگل یک سانت خاک نشسته بود روی میز.انگار ده ساله به این خونه دستی نکشیده.بعد از اون رفت تو اتاق.با یه ساک برگشت و اونو گذاشت جلوم وگفت:این لباساشه.اسباب بازیاشم الآن میارم.
ـ اینارو نمیخوام.بگیرش واسه خودت.نه لباساش نه اسباب بازیاش.خودم ازنوهمه چیو واسش میگیرم. فقط چیزای ضروری رو بده.
ـ یعنی چی؟
ـ چی یعنی چی؟
ـ یعنی هیچکدوم از وسایلشو نمیخوای ببری؟
ـ لباس واسباب بازیاشو نه.
ـ چرا؟
ـ چون خودم میخوام براش بخرم.اون دیگه پسرمنه.
ـ عجب!
دوباره رفت توی اتاق.وقتی برگشت،شناسنامه وچندتا وسیله دیگه باخودش آورد.روبه روم نشست وگفت:شناسنامه اشو بابدبختی گرفتم.چون اگه باباش میفهمید،حتماً ازم میگرفتش.
ـ توکه بچه نمیخواستی چرا ندادیش به باباش؟
ـ نمیخواستم هیچجوره جلوی اون عوضی کم بیارم.
ـ آها.که اینطور!
ـ این شناسنامه،اینم گواهی فوت.
ـ گواهی فوت چیه؟
ـ گواهی فوت پدر.من همه جا گفتم پدرش مرده.توهم همینو بگو.
ـ خب؟
ـ اینم داروهاش.
ـ چه دارویی مصرف میکنه؟مشکلش چیه؟
ـ بیماری خاصی نداره.فقط یکم کم خونی مینور داره که اونم دکتر فقط قرص داده اما گفته قرصارو همیشه باید مصرف کنه.
ـ آها،دیگه؟
ـ ایناهم دفتروکتاباشه.ایناروخیلی دوست داره واسه همین نمیتونم بهت ندم.کل شهرمنو گردوند تا این دفترا ومداد وپاک کن و...اینارو انتخاب کنه وبگیره.
ـ آها فهمیدم.
ـ خب،دیگه همینا بود.
ـ اوکی.
ازجام بلندشدم.وسایلارو گرفتم وگفتم:من دیگه میرم.چک روهم که بهت دادم.سرشو تکون داد:ایشالله که خوش باشی.سه روز دیگه نقدش میکنم.سرمو تکون دادم.جلوی در،وقتی کفشامو پوشیدم گفتم:من اگر مادرهمچین بچه ای بودم،ازهمه چی میزدم و خودمو فدای بچه ام میکردم.
ـ نصیحت نکن خواهرمن.وقتی می بینمش انگار باباش جلو چشممه.حوصله اشو ندارم.
ـ هرجور خودت میدونی.ایشالله که خدا کمکت کنه.
ـ ایشالله.
ـ خب دیگه،من رفتم...خداحافظ.
ـ به سلامت.
از در آپارتمان اومدم بیرون و به طرف خونه غزال راه افتادم.