با این حرفش به فکرفرو رفتم.چرا تاحالا متوجه این ماجرا نشده بودم؟که چرا برسام خسروی فقط با من لجه.چرا بقیه کارمندارو اذیت نمیکنه؟یا سعی درتحقیرشون نداره...یعنی واقعاً به من حسودی میکنه؟!!!

نه فکرنکنم همچین مسئله ای باشه...شایدم باشه...

بیخیال قضیه شدم وآدرس خونه رو به آقای بردیا دادم.

***

کلیدو انداخت ودروبازکرد...

خونه سوت وکور بود...

نه صدایی،نه نورو روشنایی،نه بوی غذایی...

کلید برق رو زد.نگاهی به وسایل خونه که حالا زیرلوسترهای بزرگ وکریستالیش بیشتر به چشم میومدن،انداخت.نیشخند خسته وتمسخرآمیزی زد...

ته ته قلبش این زندگی رو قبول نداشت،اما فعلاً به آرامشی که توی همین زندگی وجود داشت راضی بود.دوست نداشت آرامشش رو از دست بده...

اما ظاهراً هم آروم نبود...

چیزی بی قرارش میکرد...

برای یه نگاه بی تاب بود...

یه نگاه که همون اول،تمام دنیاشو به آتیش کشونده بود...

و اون،این وضعیت رو اصلاً دوست نداشت...

کتش رو درآورد و پرت کرد روی یکی از صندلی هایی که پشت اوپن بود.رفت تو آشپزخونه.در یخچال رو بازکرد.بطری آب رو برداشت و سرکشید.دوباره گذاشتش سرجاش.نفس عمیقی کشید.

خواست بره توی اتاقش که تلفن خونه زنگ خورد...

بی حال وبی رمق بی سیم رو برداشت:الو؟

ـ سلام مادر،کجایی؟

ـ سلام مامانم،رسیدم خونه همین الان.

ـ خیله خب باشه.خواستم بگم امشب شام بیای پیش ما.

ـ نه مامان خیلی خسته ام.میخوام استراحت کنم،باشه یه شب دیگه.

ـ آخه هروقت من زنگ زدم همینو گفتی.

ـ خب کارم اینجوریه دیگه،میگی چیکارکنم؟

ـ آخه چقدر کار؟تو که چیزی کم نداری.

ـ نه مادر من،چیزی کم ندارم،ولی مسئولیتم زیاده.

ـ یه خرده به خودت استراحت بده؛یکم با دوستات برو بیرون،برو اینوراونور.

ـ چشم،ای بابا.

ـ بخاطر خودت میگم.

ـ میدونم.

ـ مطمئنی نمیای اینجا؟

ـ آره،غذا هم دارم نگران نباش.الان فقط میخوام استراحت کنم.

ـ باشه پس مزاحمت نمیشم.

ـ مراحمی مامانم.

ـ کاری نداری؟

ـ نه،دستت دردنکنه.

ـ قربونت،خدافظ.

ـ خدانگهدار.

تماس که قطع شد،بی سیم رو پرت کرد روی کاناپه.کتشو برداشت و رفت توی اتاق.توی یه حرکت تصمیم گرفت که بره ویه دوش بگیره...

گرمای آب روی تنش،بهش آرامش میداد...

زیردوش،دستاشو توی موهاش فرو بردو دادشون عقب...

به آینه روبه روش خیره شد...

از قبل لاغرترشده بود اما چیزی از خوشتیپی وخوش قیافه بودنش کم نشده بود...

تصمیم گرفته بود تا به آراد بگه توی باشگاهش،بدنسازی رو شروع کنه...

حداقل توی اون تایم،کمی از مشغله فکری هاش کاسته میشد...

البته شاید...!

حوله رو پیچید دورش و روی تخت نشست.نگاهی به گوشیش انداخت.کلی پی ام ومسیج داشت.

یکیشونو بازکرد:سلام عشقم،کجایی جوجو؟تکخند تمسخرآمیزی زد وزیرلب گفت:جوجو عمته!انگار داره با بچه دوساله حرف میزنه؛سبک سر!

مسیج بعدی رو بازکرد:وای جیگرم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده!خیلی وقته با بچه ها تو برنامه نیستیا!

دوباره زیرلب گفت:من حالم از تو بهم میخوره؛نیستم که نیستم،عشقم کشید نباشم.

حوصله نداشت پیامای بعدی روباز کنه.میدونست باز چهارتا دختر مثل همین دوتایی که مسیجاشونو خوند دوروبرش وچرت وپرت تحویلش میدن...

روی تخت دراز کشید ودستشو گذاشت زیرسرش...

به این فکرکرد که دیگه حالش داره از اونا بهم میخوره...

همیشه باخودش میگفت"بوی گند تعفن همه زندگیمو برداشته"...

اما خب دیگه خودش به تنهایی نمیتونست از این منجلاب بیاد بیرون...

تنش که خشک شد،لباساشو پوشید واز اتاق رفت بیرون.تلویزیونو روشن کرد.کنترل رو برداشت وکمی کانال ها رو عوض کرد.وقتی دید چیزی برای دیدن وجود نداره،رفت روی یو اس بی که همیشه به تلویزیون وصل بود وآهنگاشو پلی کرد.

I feel like Ive been locked up tight

For a century of  lonely night

Waiting for someone to release me

Youre  licking  your  lips

And  blowing kisses my way

But that don’t mean Im gonna give it away

Baby babay baby baby baby baby

Oooh my body is saying lets go

Oooh butmy heart is saying no

If you wanna be with me

Baby theres a price to pay

Im a Genie in a bottle

you gotta rub me the right way

If you wanna be with me

I can make your wish come true

You gotta male a big impression

I gotta like what you do

Im a genie in a bittle baby

You gotta rub me the right way honey

Im a genie in a bottle baby

Come,come,come on and let me out

The music is fading

The light down low

Just one more dance

And then were good to go

Waiting for someone

Who needs me

Hormones racing at the speed of light

But that don’t mean its gotta be tonight

Baby baby baby baby baby baby

Oooh my body is sayin lets go

Oooh But my heart is saying no

If you wanna be with me

Nany theres a price to pay

Im a genie in a bottle

Ime an genie in a bottle

You gotta rub me the right way

If you wanna be with me

I cand make your wish come true

Just come ande set me free

And Ill  be with you

Im an genie in a bottle baby

You gotta rub me the right way

Im a genie in the bottle baby

Come,come,come on ande let me out…

باتموم شدن آهنگ سیگار توی دستشم تموم شد...

نگاهی به ساعت انداخت...

دوباره قفل کرد رو موزیکاش...

سیگار بعدی رو روشن کرد...

آهنگ بعدی پخش شد.

 

داری میری نمیدونم چرا باتو نمی جنگم

چرا گریم نمیگیره چرا لالم چرا سنگم

منو آغوش میگیری از این سرخورده تر میشم

میدونم بعد از این روزها فقط افسرده تر میشم...

 

تورو می بوسم ومیرم نمیره یادم این رفتن

دارم دیوونه تر میشم برام مرگه ازت کندن

تورو میبوسم ومیرم نمیره یادم این رفتن

دارم دیوونه تر میشم برام مرگه ازت کندن...

 

چه داغون وچه دلتنگم چقدر خستم تو درکم کن

از این بیشتر نمیتونم همین امشب تمومم کن

 

تورو میبوسم ومیرم...

دارم دیوونه تر میشم...

 

تورو میبوسم ومیرم نمیره یادم این رفتن

دارم دیوونه تر میشم برام مرگه ازت کندن

تورو می بوسم ومیرم نمیره یادم این رفتن

دارم دیوونه تر میشم برام مرگه ازت کندن...

 

با یادآوردی خاطراتش لبخند تلخ وتمسخرآمیزی زد...

چه زندگی سگی و مزخرفی داشت...

بطری شرابشو که همیشه روی میز بود،برداشت.یه گلاس پر برای خودش شراب ریخت وبه آهنگ بعدی گوش داد...

آهنگی که خیلی دوستش داشت...

Dancing bears

Painted wings

Things I almost remember

And a song someone sings

Once Upon a December

Someone  holds me safe and warm

Horses prance through a silver storm

Figures dancing gracefully

Across my memory

Someone  holds me safe and warm

Horses prance through a silver storm

Figures dancing gracefully

Across my memory

Far away

Long ago

Glowing dim as an ember

Things my heart used to know

Thing it yearns to remember

And a song someone sings

Once Upon a December…

 

کمی از شرابش مونده بود...

این آهنگ باعث میشد یه چیزایی توی ذهنش بیان وبرن...

یه تصویرهای محو...

کمی صدای خنده...

درآخر...

یه خاطره...

حالش بدجور خراب بود...

گوشیو برداشت و بین شماره هاش گشت تا بالأخره کسی که واسه امشب میخواستو پیدا کنه...

صفحه رو لمس کرد وگوشی رو گذاشت روی گوشش...

بعد از دوتا بوق صدای پرعشوه ی یه دختر پیچید توی گوشی:به به سلام علیکم،چطوری آقا؟خوبی؟

ـ سلام...نه...

ـ وای بمیرم،چی شده؟

ـ میای؟

ـ کجا؟

ـ پیشم.

ـ اِه؟جدی میخوای منو؟

ـ آره،میای یانه؟

ـ معلومه که میام،آدرس بده.

ـ همون جای همیشگی.

ـ ای جونم تا بیست دقیقه دیگه اونجام.

ـ منتظرم.

وبعد تماسو قطع کرد.بلندشد ولباس خونگیشو با یه شلوار کتون مشکی و یه پیراهن سرمه ای که هیکل عضلانیشو به خوبی نشون میداد،پوشید.از ادکلن خوش بوش کمی زد واز اتاق رفت بیرون.

فیکس بیست دقیقه بعد،زنگ خونه اش به صدا دراومد.دکمه آیفونو فشار داد ودر آپارتمانو هم باز کرد. کمی بعد در آسانسور بازشد...

ـ سلام عشقم،چطوری؟

ـ سلام،خوبم.

ورفت کنار.صدای پاشنه ی کفش دخترک رو اعصابش بود اما چیزی نگفت.به قیافش نگاه کرد.موهای بلوند خیلی بدرنگ،که کمی به زردی میزد واون از این رنگ مو متنفر بود.صورت برنزه که دور چشمشو سفید کرده بود.ابروهای شیطونی که مشخص بود با مداد ابرو بهشون مدل داده و درغیراین صورت مدل ابروش چیز دیگه ایه...بینی عمل کرده.یه لب معمولی که تو زدن رژ قرمز جیغ بهشون،کم نزاشته بود.تو دلش پشیمون شد که واسه امشب اینو انتخاب کرده ولی دیگه راه بازگشتی نبود.

درآپارتمانو بست:چطوری هانی جون؟

ـ خوبم عشقم.دلم خیلی تنگ شده بود واست ولی آخه لامصب تو جواب آدمو نمیدی که.

ـ شرمنده سرم خیلی شلوغه.

ـ خب بگو ببینم چی شد که امشب گفتی من بیام.

ـ خودت دیگه باید بهتر بدونی.

ـ آخی عزیزم!داغ کردی؟خسته ای نه؟خودم سرحالت میارم.

ـ خوبه.نوشیدنی میخوری؟

ـ هوم!بدم نمیاد.

ـ چی دوس داری؟

ـ آب پرتقال!

ـ هه،توکه انقدر بچه مثبت نبودی!

ـ هه هه،میدونم!شوخی کردم.ویسکی داری؟

ـ آره.

به قسمتی از خونه که بارمشروبش اونجا بود رفت.یکی از بطری ها رو آورد بیرون.کمی از ویسکی رو ریخت تو گیلاس وداد دستش:بیا.

ـ مرسی عزیزم.چه خبرا؟

ـ هیچی،خبرا دست شماست.

ـ من که خبری ندارم.

ـ خب خب!با درس ودانشگاه چیکارمیکنی؟

ـ بدک نیست.

ـ این ترم چندتارو پاس کردی؟

هانی پرعشوه خندید وبا افتخارگفت:توهم میدونی من بچه درس خون نیستما!

ـ آره.میگم چرا اصلاً دانشگاه میری؟ول کن بچسب به کارای دیگه ات.

ـ کار من تویی عزیزم.

ـ فکرنکنم.شنیدم چسبیدی به محمد!

دست هانی روی شونه هاش نشست:اومم،اگه دوست نداری ولش میکنم.میدونی که اون همش دنبال منه!

توی دلش پوزخندی زد:به یکی بگو که نشناستت.بعد بلندگفت:نه واسه من مهم نیست.باهرکی میخوای باش.فقط هروقت خواستم بیا راضیم کن.

ـ باشه عزیزم.ولی به من چی می ماسه؟

ـ یعنی اون همه پولی که بهت میدم واسه یه شب کمته؟

ـ آها این شد...خب منم بالأخره باید نفعی ببرم دیگه.

ـ میبری.

بازم یه پوزخند دیگه.

ـ خب...

ـ گرم شدی یانه؟

ـ من گرم بودم عزیزم.

بعد دستاشو دور گردن مردی که روبه روش بود حلقه کرد وبوسه ای روی گونه اش نشوند.زل زد تو چشماش ولبخند پرعشوه ای زد...

و اون شب،تخت اتاق خواب اون مرد بود که میزبان اون دونفر شد...

***

صدسال پیش تو شهریزد مشرق زمین

برو بیایی بود که بابا بیا و ببین

میگن تو اون شهر یه جایی همون ورا

سلطانی داشت قصر وغلام وحرم سرا

از مال دنیا هیچی اون کم نداشت

چهارتا زن عقدی وچهل صیغه داشت

ازمال دنیا هیچی اون کم نداشت

چهارتا زن عقدی وچهل صیغه داشت

باریک و بلند،داشتش

ظریف ولوند،داشتش

موفرفری وگیسو کمند

ازهمه رنگ نازو قشنگ رنگ ووارنگ،داشتش

یکی پیرهنش گل گلی ویکی دیگه اشون لب گلی بود

اما میون اون همه گل

تپلی واسش سوگلی بود،تپلی واسش سوگلی بود

تپلی واسش سوگلی بود،تپلی واسش سوگلی بود

 

این آهنگ دیگه تهش بود...

تو راه شمال بودیم وپیمان توی ماشین این آهنگو گذاشته بود.همراهش میخوند وبشکن میزد.مهسان هم میخندید ومیرقصید وهردو باعث خنده ی من شده بودن.

 

همه میدونستن سوگلی جونش بود

همه میدونستن سوگلی جونش بود

قند تو قندونش بود،نمک نمکدونش بود

اما خبر نداشت شبا سوگلی...

پسرحکیم باشی رو مهمونش بود

پسرحکیم باشی رو مهمونش بود

پسرحکیم باشی رو مهمونش بود

سوگلی لباس سرخ تنش سبزه بود

همیشه رو اون کنج لباش خنده بود

سوگلی لباس سرخ تنش سبزه بود

همیشه رو اون کنج لباش خنده بود

تپل مپل،تودل برو،هلوی پوست کنده بود

تپل مپل وتودل برو وهلوی پوست کنده بود

باریک و بلند،داشتش

ظریف ولوند،داشتش

موفرفری وگیسو کمند

ازهمه رنگ نازو قشنگ رنگ ووارنگ،داشتش

یکی پیرهنش گل گلی ویکی دیگه اشون لب گلی بود

اما میون اون همه گل

تپلی واسش سوگلی بود،تپلی واسش سوگلی بود

تپلی واسش سوگلی بود،تپلی واسش سوگلی بود

 

پیمان ومهسان همچنان مشغول خوندن وقردادن بودن.حالا بقیه ی آهنگش خیلی جالب بود!!

 

سلطانو شبها سوگلی خواب میکرد

بی سروصدا چفت درو وا میکرد

تو تاریکی یواشکی میرفت و

پسرحکیم باشی رو بی خواب میکرد...

(سوگلی از گروه بلک کتس)

 

آهنگ که تموم شد پیمان رو به من گفت:دوست داشتی؟به این میگن آهنگ.آدمو سرحال میاره.چیه اون غزل خداحافظی هایی که توگوش میدی.

ـ عجب بیشعوری هستیا.خب هرکسی یه چیزی گوش میده.تو کلاً روحیه ات اینجوریه مشنگی این آهنگا رو گوش میدی دست خودت نیست.

ـ مشنگ عمه اته.

ـ قربان شما.عمه ی من عمه ی خودتم هستا.

ـ آخه شاسگول ما اصلاً عمه داریم؟

ـ اِه راست میگیا.

ـ میگم مغز تو سرت نیست همینه.

ـ مغز تو سرخودت نیست،بیشعور!

مهسان خندید:بسته دیگه بابا...راستی پرتو گفتی بخاطر چی داری با مامیای؟لبخندی زدم:شرکتمون یه پروژه جدید داره که توشماله،فکرکنم باید دو سه هفته ای اونجا باشیم.

ـ چند نفرید؟

ـ اوممم،خب از شرکت ما منم ورئیس وپدرش ودوسه تا از کارمندای دیگه.اما از شرکتی که باهاش قرارداد بستیم نمیدونم چند نفرمیان.

ـ هتل میگیرین؟

ـ من که خونه دارم اما بقیه آره دیگه.کجا بخوابن بیچاره ها!

ـ که اینطور.میگم اون خوشتیپ موشتیپاشو بیار خونه ما بخوابن گناه دارن پیچاره ها.

پیمان:مهسان جان عزیزم خفه شو.

مهسان:اِه بی ادب.

پیمان:دیگه اینجوری حرف نمیزنیا.

من:بابا جدی که نگفت.چرا پاچه میگیری؟

پیمان:هرچی،خوشم نمیاد.

مهسان:ای بابا.چشم.اوف!

مهدیارکه تا اون موقع ساکت بود وبه بحث های ما میخندیدگفت:هوی آقا،داداشش اینجا نشسته ها.

پیمان نگاش کردوگفت:سکوت لطفاً.

مهدیار دوباره خندید.

خلاصه تاشمال فقط با خنده وشوخی رفتیم.

ساعت8شب بود که رسیدیم.چمدونمو گرفتم ورفتم توی اتاقم.تمام خاطرات هیجده سال زندگیم توی این خونه اومدجلوی چشمام.

توهمین اتاق بودکه سختی هاومشکلاتم رو تحمل میکردم...

توهمین اتاق بود که شبا بامادرم حرف میزدم واون فقط شنونده بود چون جسمش نبودکه جواب بده...

توهمین اتاق بود که با یادآوری فرهان لبخند میومد روی لبام...

وتوهمین اتاق بود که رفتنش داغونم کرد...

نفس عمیقی کشیدم...

به روم نیاوردم روزای تلخمو...

چمدونو گذاشتم یه گوشه و روی تخت نشستم...

گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:الو؟

ـ سلام دخترم خوبی؟

ـ سلام آقای خسروی،ممنون شما خوب هستین؟

ـ فدای تو.سالم رسیدی؟

ـ بله همین الان رسیدم. ممنونم از لطفتون.شماچطور؟

ـ خواهش میکنم.ماهم همین الآن رسیدیم وهمه توی هتل مستقرشدیم.

ـ خب خیلی خوبه.اگرچیزی نیازداشتین حتماً به من بگین.

ـ ممنونم دخترم حتماً...حالا امروز که استراحته ولی قرارمون هست واسه فرداصبح ساعت9.هرچه زودتر کاراپیش بره بهتره.

ـ بله همینطوره.پس من فردا صبح ساعت9میام هتل،فقط آدرسشو برام میفرستین لطفاً؟

ـ آره دخترم برات مسیج میدم.

ـ ممنونم.

ـ پس ما منتظرتیم دیگه.

ـ چشم سرساعت اونجام.

ـ خوبه.خب کاری نداری؟

ـ نه لطف کردین.می بینمتون.

تماسو که قطع کردم دیدم پیمان بین چهارچوب درایستاده وداره نگام میکنه.باتعجب گفتم:چیه؟چرا اونجوری نگام میکنی؟

موشکافانه زل زدبهم:راستش تاهمین یه هفته پیش فکرشم نمیکردم واسه خودت کسی شده باشی.

ـ بیشعوری دیگه.

ـ نه جدی خیلی واسم جالبه.رئیس شرکت شخصاً واست زنگ میزنه و میگه که بیای.

ـ خودش نبود باباش بود.

ـ دیگه بدتر.جداً انقدر مهم شدی؟

ـ کارمه دیگه پیمان جان!

ـ خیلی خوبه.بهت افتخار میکنم.فقط...

ـ فقط چی؟

ـ یکمی نگرانم.

ـ نگران چی؟

ـ هیچی بیخیال...نمیخوای به ما شام بدی؟

ـ چرا الان میرم یه چیزی درست میکنم.

ـ شوخی کردم نمیخواد بیای مهسان داره ترتیبشو میده.

ـ اِه واسه چی؟گناه داره دختره!نیومده داری ازش کارمیکشی!؟

ـ هیچم گناه نداره.یه هفته خونه تو خوردیم خوابیدیم دیگه نوبت ماست.

ـ ولی اینطوری که نمیشه...

ـ چرا میشه.یه خرده استراحت کن بعد از شام میخوایم بریم بگریم یکم.

ـ جدی؟

ـ آره خیلی وقته که شهرو درست وحسابی ندیدی.

ـ تغییرکرده؟

ـ بله حسابی!

ـ وای عالیه.خیلی خوشحالم کردی.

ـ میدونستم.

اینو گفت وبایه لبخند از اتاق رفت بیرون.از مهربونیش لبخند زدم.میدونستم خیلی خسته ست وچند ساعت رانندگی کرده اما با این حال میخواست منو ببره وشهرو نشونم بده.

...

نگاهی به ساعت انداختم.دقیقا 9 بود.ماشینو تو پارکینگ هتل پارک کردم و پیاده شدم.آقای خسروی گفته بود که تو لابی هتل منتظر من هستن.

به سمت لابی قدم برداشتم.رفتم داخل وچشممو چرخوندم.بالأخره پیداشون کردم.اولین کسی که به چشمم اومد آقای خسروی بود که کنارشم برسام نشسته بود.از دیدنش کنف شدم.ولی بی اهمیت وجدی مثل همیشه به سمتشون قدم برداشتم.

اولین کسی که متوجه من شد،آقای بردیا بود چون از جاش بلندشدو بالبخند به من نگاه کرد.بقیه هم بادیدن این حرکتش به سمت من برگشتن وبه تبعیت از اون،از جاشون بلندشدن.البته برسام فکرکنم به زور بلندشد و اصلاً میلی نداشت منو ببینه.

وقتی رسیدم بهشون،بایه نگاه به همشون،سلام کردم.همگی جوابمو دادن.آقای خسروی با لبخند گفت: خیلی خوش اومدی.

ـ ممنون،دیرکه نکردم!؟

ـ نه اتفاقاً خیلی به موقع وآن تایم بود.

ـ مرسی.

با صدای مردونه وگیرایی حواسم پرت صاحب صدا شد:مشتاق دیدارتون بودیم خانوم شکوهی!ولی انگار سعادت نداشتیم ببینیمتون.تو مهمونی پسرآقای خسروی هم حضور نداشتین!

یه نگاه به برسام کردم که لبخندی از سرپیروزی روی لباش بود.این دیگه داشت شورشو درمیاورد. اوکی،دارم برات جناب خسروی!

روبه مرد جوونی که این حرفارو زده بود گفتم:متأسفم،از بابت نبودنمم عذرمیخوام اما اونم دلیلش بی لطفی آقای خسروی بود که به من اطلاعی راجب این مهمونی ندادن.البته فهمیدم که بخاطر مشغله فکری یادشون رفته.

طوری حرف زدم که نه سیخ بسوزه نه کباب.زیرچشمی به برسام نگاه کردم که چشماش گرد شده بود و رگ پیشونیش زده بودبیرون...

هه...بکش جناب،تازه اولشه!

آقای خسروی روبه برسام گفت:ولی گفته بودی خانوم شکوهی،خودشون نیومدن.برسام تک سرفه مصلحتی کرد وگفت:بله خب...یعنی...

دوباره اون مردی که هنوز نفهمیده بودم چیکاره ست گفت:خب حتماً یادشون رفته بود دیگه.

برسام با نگاهش داشت برام خط ونشون میکشید اما من واقعاً از درون خوشحال بودم.بالآخره آقای خسروی به حرف اومد:خب دختر،ایشون آقای هاشمی هستن،رئیس شرکت سازه نو.وبه همون مرد اشاره کرد...تعجب کردم،چه رئیس جوونی!

هاشمی دستشوبه طرفم دراز کرد:یاشارهاشمی هستم،خیلی خوشوقتم.نگاهی به دستش انداختم وبا لبخندی تصنعی گفتم: همچنین.

نگاهی به دستش وبعد نگاهی به من انداخت ودوباره دستشو کشید عقب.دوباره صدای آقای خسروی: ایشونم آقای کرمانی هستن.یه نگاهی به کرمانی انداختم...اَه اَه...همون مردک پروییه که موقع ارائه پروژه باهاش جلسه داشتیم ومن خوشم نمیومد ازشم.همون معاونشون.سرمو تکون دادم:خوشوقتم.

زیرچشمی به برسام نگاه کردم.آرنجش روی مبل بود و شصت دستشو میکشید به لباش.پای راستشو گذاشته بود رو پای چپش واین ژستش عالی بود.جذاب تر از همیشه کرده بودش.ولی من یکی واقعاً حالم ازش بهم میخورد.ازخودراضی!

همینطور آقای خسروی همه رو بهم معرفی کرد.از شرکت سازه نو5تامرد و1خانوم اومد بود.ازشرکت ماهم آقای خسروی وبرسام وآقای بردیا وخودم بودیم.کم کم صحبتا حول محور پروژه چرخید ومن یکبار دیگه طرحمو برای اونا توضیح دادم.هاشمی خیلی خوشش اومده بود ودائم تشویقم میکرد.البته هرچند80% تعریفش منظوردار بود ومن اینو میفهمیدم.

صدای اون خانومی که باهاشون بود توی گوشم پیچید.خانوم صنعتی:کارت عالیه دختر.

نگاهی بهش انداختم.به نظر سی- سی ویک بهش میخورد.لبخندی زدم وتشکرکردم.روبه هاشمی گفتم: غیرازاون پاساژ،چهارتا برج ساحلی برای چیه؟مسکونیه؟

ـ بله،تقریبا میشه گفت هتل.

ـ عیبی نداره بپرسم این پروژه مال کیه؟

ـ کار مشترک من وآقای خسرویه.

به آقای خسروی نگاه کردم که با لبخند گفت:منظورش برسام پسرم بوده نه من.سرمو تکون دادم:آها.اما واسه چهارتا برج ساحلی ویه پاساژ پنج طبقه نمیتونین بگین تقریباً هتل.

ـ منظورتون چیه؟

ـ ببینید اینجا میشه یه فضای تجاری- مسکونی.درصورتی که اکثر هتل ها توی شمال خیلی جنبه ی تجاری ندارن.مگر اینکه نمایندگی چهارتا برند واینا دوروبرشون باشه.اما این هتلی که شما میگین زمین تا آسمون فرق داره.یه پاساژ پنج طبقه ی بزرگ بین این چهارتا برج،با این شرایط،شما نمیتونین بگین هتل.ولی میشه گفت مجتمع تجاری مسکونی.بالأخره موضوع اینه که مردم باید به اینجا جذب شن و اسم هتل خیلی جالب نیست.شاید بیشتر مردم رو دور کنه.اما اگر بگین مجتمع تجاری مسکونی،میشه متوجه شد که جنبه ی این کار چیه.و اینکه من ندونسته این طرحو ارائه دادم.اگر فکرمیکنین جاهایی از کار وجود داره که طرح ها به فضاهای اطراف مربوط نیست به من بگین که من تغییرش بدم!

هاشمی باچشمای گرد شده گفت:دختر توچرا انقدر زیربین ونکته سنجی!!

به پشتی مبل تکیه دادم وپامو انداختم روپام وگفتم:من برای کیفیت بیشترکارتون میگم.درغیراین صورت حرف آخرو شما میزنید.این ملک مال شماست وهرجور که دوست دارین میتونین تغییرش بدین.

هاشمی گفت:به نظرمن که کارتون ایرادی نداره.بعد نگاهی به برسام انداخت:نظر تو چیه؟

برسام زل زد توچشمای من:راستش من اول خیلی از حرفای خانوم شکوهی چیزی دستگیرم نشد.اما بعد فهمیدم که نظر ایشون بیراه هم نیست.بالأخره سرمایه ای که گذاشتیم برای این کار باید یه طوری جبران بشه.

نگاش کردم:سرمایه ی شما جبران میشه!

ابروهاشو انداخت بالا:ازکجا انقدر مطمئن حرف میزنید؟

ـ با توجه به مکان وشرایطی که این پروژه داره،میتونه یه پروژه ی موفق باشه.

هاشمی:منم باحرف خانوم شکوهی موافقم.

آقای بردیا سکوتش رو شکست:حالا کی استارتشو میزنین؟

هاشمی:هرچه زودتر بهتر.

برسام:به نظرمن بهتره یه نگاهی به زمین بندازیم.

آقای خسروی:فردا صبح حتماً سری به اونجا میزنیم.

ـ خوبه.

تا ساعتی بعد همچنان درمورد پروژه صحبت کردیم.دیگه دهنم کف کرده بود.بعد از اون آقای خسروی همه رو به ناهار تورستورانی خارج از هتل،دعوت کرد.خواستم قبول نکنم وبرم خونه اما خیلی اصرار کردومجبور شدم همراهیشون کنم.

...

خانوم صنعتی کنارمن نشسته بود وداشت از شوهرش ودخترکوچولوش میگفت.عکسشونو هم نشون داد.شوهرش چهل ساله به نظرمیومد ودخترشم هفت سالش بود وتازه رفته بود مدرسه.بانمک ودوست داشتنی بود.موهای فرفریش به صورت گرد با اون چشمای درشت ولب وبینی کوچولوش خیلی خواستنیش کرده بود.

همین قضیه باعث شد برم توفکرحرفایی که غزال اون شب زده بود...همون شبی که ماوخانواده مهسان رو دعوت کرده بود.

بعد از شام که همه مشغول حرف زدن بودن،غزال منو کشوند یه گوشه وگفت:پرتو میخوام یه چیزی بهت بگم.

ـ به خدا دق کردم غزال انقدر منتظرموندم.

ـ نترس یه سورپرایزه که دوستش داری.

ـ جداً؟حالا چی هست؟

ـ خواسته ات برآورده شد.دیشب خانوم روحی،همسایه پایینیمون داشت راجب یه زنه حرف میزد که انگاری از شوهرش طلاق گرفته ولی یه بچه تقریباً شیش هفت ساله ازش داره.اما به شوهره نگفته.

ـ هین!خاک به سرم غزال گوش وایسادی حرف مردمو گوش کردی؟

ـ نه دیوونه گوش وایسادی چیه.دیشب همه همسایه ها جلسه گذاشته بودن واسه مسائل ساختمون.وقتی جلسه تموم شد همه خانوما یه گوشه جمع شده بودن داشتن حرف میزدن.خانوم روحی هم داشت واسه من ویکی دیگه از همسایه ها تعریف میکرد.

ـ آها،خب حالا بقیه اش؟

ـ خلاصه اینکه شوهر زنه ظاهراً خیلی پولدار بوده وتمام مهریه اشو میده،اما زنیکه بی فکر همشو یکجا خرج میکنه و الان عین خر مونده توگِل.بچه اشم امسال پیش دبستانیه و الان تو خرج اونم مونده. تصمیم داره بچه هه رو بده به یه خانواده که ازپسش بربیان ویه چیزی هم به خودش بماسه.حالا پیشت بمونه ولی زنه خرج خودشو از راه های نادرست درمیاره.

ـ راه های نادرست؟

ـ آره دیگه.

ـ یعنی چی؟

ـ وای پرتو تو چقدر خنگی.یعنی تن فروشی میکنه.

ـ وای خدای من!

ـ آره،حالا میخواد از شربچه اش خلاص شه.

ـ خب؟حالا این زنه با همسایتون چه نسبتی داره؟

ـ نسبتی باخودش نداره،اما میشه بچه ی خواهرشوهر یکی از دوستاش.

ـ اووووه،خب نفهمیدم چی شد اما مهم نیست.الآن میخواد بچه رو بده؟

ـ آره دیگه.

ـ خب خب؟

ـ منم به خانوم روحی گفتم یه قراری بزاره تا زنه رو ببینیم.

ـ دمت گرم.حالا مطمئنی بچه رو به من میده؟

ـ آره بابا قضیه تورو به خانوم روحی گفتم.اونم گفت زنه واسش مهم نیست کی بچه رو میگیره.فقط پول میخواد.

ـ یعنی یه زن چقدر میتونه نسبت به بچه اش بی رحم باشه!

ـ ای بابا غزال انقدر اینجور آدما زیادن که نمیشه شمرد!

ـ خب خود بچه هه چی؟

ـ خانوم روحی میگفت بچه هه هم داره سختی میکشه.بالأخره اونم آرامش میخواد دیگه.تازه مدرسه هم میره...پرتو،میتونی خرجشو بدی؟

ـ دیوونه شدی؟من پولام واسه خودم اضافه میاد!خب بزار صواب کنم ودل این بچه رو شادکنم.من که ازدواج نمیکنم پس بزار واسه یه بچه مادری کنم.

ـ چی بگم،خودت میدونی.راستی با عموعلی وپیمان مشورت کردی؟

ـ نه،ولی بهشون میگم.فکرنکنم مخالف باشن.

ـ اوکی،چی بگم،ایشاالله از پسش بربیای.

ـ برمیام.حالا واسه ی چه روزی قرارگذاشتی؟

ـ هنوز نذاشتیم.قرارشد خانوم روحی بهم خبربده.

ـ اوکی هرموقع هست بزار بعد ازاینکه من ازشمال اومدم.

ـ باشه.

...

ـ خانوم شکوهی؟

به خودم اومدم ونگاهی به اطرافم انداختم.آقای بردیا مِنو رو گرفته بود جلوم.تشکرکردم ومنو رو گرفتم.نگاهی بهش انداختم ودرآخرجوجه سفارش دادم.

آقای خسروی گفت:دخترم حواست کجا بود؟آقای بردیا کلی صدات کرد.لبخند شرمگینی زدم:عذر میخوام داشتم به یه موضوعی فکرمیکردم.

ـ خیره  انشاالله.

ـ بله اگه خدا بخواد.

ـ خوبه.

نمیدونم من دیرمتوجه شدم یا بعداً این اتفاق افتاد اما سرمو که برگردوندم دیدم هاشمی دقیقاً روبه روم نشسته وبرسام هم کنارشه و زیرچشمی هی یه نگاه به من میندازه یه نگاه به هاشمی.

سرمو برگردوندم اما سنگینی نگاه هاشمی رو خوب حس میکردم.دوباره مشغول حرف زدن با خانوم صنعتی شدم و تقریباً یک ربع بعد غذا رو آوردن.غذای من زیاد بود.فقط دوسه تا قاشق برنج وچند تیکه جوجه خوردم وبقیه اش دست نخوره موند.بعدم سیرشدم وکنارکشیدم.گوشیمو درآوردم که متوجه شدم چندتا میسکال از پیمان وغزال داشتم.خواستم باهاشون تماس بگیرم که صدای هاشمی نشست توی گوشم:خانوم شکوهی؟چرا چیزی نمیخورین؟

همین حرفش باعث شد همه برگردن سمت من.جوابشو دادم:دیگه سیرشدم.

ـ همین؟آخه نصف بیشتر غذاتون اضافه اومده.چیزی نخوردین که!

ـ چرا چندتاقاشق برنج وجوجه خوردم.

برسام خصمانه نگاهی به من انداخت وروبه هاشمی گفت:خب شاید سیرشدن یاشارجان،به زور که نمیشه به کسی غذا داد.چیزی نگفتم ویاشارهاشمی گفت:بله خب،ولی من تعجب کردم.همیشه انقدر کم غذا هستین؟

دیگه کفرم داشت از دست این پسره درمیومد.سرمو تکون دادم:گاهی آره.

ـ چقدر بد.

ـ غذاتونو میل کنین شما.سردشد.

فی الواقع این جمله ام همون خفه شوی خودمون بود اما نمیشد که بی احترامی کرد!

بعد از اون از آقای خسروی تشکرکردم واونم باخوشرویی جوابمو داد.حس خوبی نسبت به این مرد داشتم برعکس پسرش!باهام پدرانه رفتارمیکرد.انگارکه واقعاً دخترخودشم.

با اجازه ای گفتم واز رستوران رفتم بیرون.با پیمان تماس گرفتم.بعد از دوتا بوق جواب داد:سلام.

ـ سلام پیمان خوبی؟زنگ زده بودی!

ـ آره میخواستم ببینم کجایی.

ـ با بچه های شرکت اومدیم ناهار بخوریم.چی شد؟

ـ هیچی همینجوری.نگرانت شدم.

ـ نه بابا جای خاصی نیستم.تقریباً یه ساعت دیگه میام ماشینو میدم بهت.

ـ نه بابا ماشینو نیازندارم الان.

ـ مطمئنی؟نذاشتی من باماشین خودم بیام الآن هرجا بخوام برم باید با ماشین تو برم.

ـ بعداً جبران میکنی عیبی نداره.

ـ بیشعور.

ـ اوکی من برم،کاری نداری؟

ـ نه قربانت.خداحافظ.

ـ خداحافظ.

تماس که قطع شد به غزال زنگ زدم.هنوز بوق دوم کامل نخورده بودکه جواب داد:الهی گوربه گور شی کجایی تو؟

ـ سلام،شمالم دیگه.

ـ منظورم اینه که چرا جواب نمیدی...کوفت وسلام.

ـ گوشیم رو سایلنت بود متوجه نبودم.

ـ بمیری راحت شم از شرت.

ـ مرسی.

ـ کی برمیگردی؟

ـ هفته ی بعد،چطور؟

ـ خانوم روحی زنگ زد.

ـ خب خب؟

ـ هیچی دیگه گفت زنه میخواد ببینه شمارو.

ـ عجب!چه عجله ای هم داره!

ـ آره،من کی قرارو بزارم؟

ـ آخرهمین ماه.

ـ آخراین ماه؟

ـ بله میشه همون هفته ی بعد.

ـ آها باشه.بیرونی؟

ـ آره.

ـ با کی شیطون؟

ـ با دوست پسرم.جات خالی الآن لب دریا داریم گل میگیم گل میشنفیم.

ـ من که میدونم تو یکی عرضه ی اینکارا رو نداری.

ـ پس چرا میپرسی.

ـ محض احتیاط.

ـ بابا تومیدونی حالم از هرچی مرده بهم میخوره،دیگه احتیاطت واسه چیه؟

ـ بیا بزن.

ـ بچه زدن نداره.

ـ عوضی.

ـ خودتی.برو صدات عصبیم کرد.

ـ ایشالله بچه ات ناقص از آب دربیاد.

ـ هه هه،حرص نخور کوچولو موهات میریزه.

بدون خداحافظی قطع کرد.نگاهی به صفحه گوش انداختم وخندیدم.صدایی توی گوشم پیچید:اِه خندیدنم بلدی؟

بی اختیار خنده ام قطع شد وسیخ شدم سرجام.برگشتم سمت صدا.برسام درحالی که دستش تو جیب شلوار جینش بود با ابروهای بالا پریده داشت منو نگاه میکرد.جدی نگاش کردم ولی چیزی نگفتم.

بهم نزدیک شد:چرا حالت از مردا بهم میخوره؟

ایندفعه نوبت من بود که ابروهامو بندازم بالا:بهتون نمیاد عین این خاله زنکا گوش وایستین!به وضوح دیدم جاخورد.یکم خودشو جمع وجورکردوگفت:داشتم از اینجا رد میشدم صداتو شنیدم.وگرنه عادت به این کارا ندارم.

ـ بله مشخصه.این دفعه دومتون بود.

ـ دفعه ی اولم کی بود؟

ـ همون دفعه که سرمن داد کشیدین ومشت کوبیدین به دیوار.

ـ کجا؟

ـ تو شرکت.حافظه اتونم ضعیفه ها.زوده واسه حواس پرتی!

ـ به شما مربوط نیست.

ـ آها خب بله شاید بعضی آدما بخوان بعضی چیزا رو فراموش کنن وبه یادنیارن،اما اطرافیانشون خوب به یاد میارن!

ـ منظور؟

ـ حرفم اونقدر صریح و واضح بودکه منظور نخواد!

ـ درهرصورت.عمدی نبود.

ـ بله.

ـ جواب سوالمو ندادی.

ـ کدوم سوال؟

ـ چرا از مردا بدت میاد؟

ـ به خودم مربوطه.

ـ میخوام بدونم.

ـ گفتم که،به خودم مربوطه.

ـ خب شاید بخوام به منم مربوط باشه،بالأخره هرچی نباشه من رئیستم.

ـ بله رئیس هستین در حیطه ی کاری.نه مسائل خصوصی کارمنداتون.

ـ زیادی داری زبون درازی میکنی!

ـ من فقط جوابتونو دادم.

ـ میدونستی میتونم اخراجت کنم؟

ـ پس چرا اینکارو نمیکنین؟

ساکت شد و خیلی جدی زل زد توچشمام.بعد از چنددقیقه گفت:دلیلشو نمیتونم بگم.نیشخند تمسخرآمیزی زدم وگفتم:پس تهدید الکی نکنین.

ـ تهدید نبود،هشداربود.راستی،کیف میکنی ملت حواسشون بهت هستا!نه؟!

ـ بستگی داره منظورتون از ملت،دقیقاً کی باشه.

ـ خودتو به اون راه نزن.یاشارهاشمی کل این چند ساعت زل زده به تو.بدبخت نمیتونه نگاشو کنترل کنه.

ـ من که متوجه نشدم.حالا که چی.

ـ تو جلسه ای که کرمانی بود وهی نگات میکرد هم همین حرفارو زدی.یعنی جداً انقدرخنگی؟!

ـ درست صحبت کنین.خنگ نیستم.اما دلیلی نمی بینم به رفتارای اطرافیان نسبت به خودم توجه کنم.

ـ ولی دخترا ازخداشونه.

ـ شما مثل یاشارهاشمی یا آقای کرمانی هستین؟

ـ چی؟

ـ جواب منو بدین.مثل اونا هستین یانه.

ـ مسخره ست!معلومه که نه!

ـ خب پس باچه قضاوتی منو مثل بقیه دخترا میدونین؟

ـ هه،خب همه ی دخترا مثل همن.

ـ آها،دخترایی که دوروبرشما هستن لابد همشون مثل همن.

ـ کسی دوروبرمن نیست.

ـ باشه نیست.ولی اینو یادتون باشه هیچکدوم از آدمای توی دنیا شبیه هم نیستن.

ـ پس تو چرا حالت از همه ی مردا بهم میخوره وقتی میدونی هیچکدوم مثل هم نیستن.

جاخوردم.انتظار این سوالو نداشتم.نوبت اون بودکه نیشخند تمسخرآمیزشو بزنه.یه قدم بهم نزدیک شد و خیلی نرم چونه امو توی دستش گرفت.باهمون نیشخندش،یه تای ابروشو انداخت بالاوگفت:ببین،منو نصیحت نکن وقتی خودتم به حرفات اعتقاد نداری.

صورتمو کشیدم عقب وباحالت چندش آوری نگاش کردم.اون نیشخند مسخره هنوز رو لباش بود. حرصم دراومد.از بین دندونا قفل شدم گفتم:به شما ربطی نداره که من ازکی خوشم میاد وازکی خوشم نمیاد.اما حق ندارین راجب من قضاوت کنین.هاشمی وکرمانی هرجورنگاه میکنن به پای خودشونه.پس بدونن لابد بقیه هم ناموسشونو اینجوری نگاه میکنن!

ـ نترس کوچولو،کرمانی رونمیدونم.اما هاشمی نگاهش منظوردار نیست،اون واقعاً ازتو خوشش اومده. رفیق منه،من میشناسمش.

ـ اِه جدی؟اگه انقدر ازاین موضوع مطمئنین بهش بگین که من تو تله ی هیچکس نمیفتم.

ـ شایدم بیفتی.

ـ مطمئنم که نمیفتم.

ـ هه.

بدون حرف دیگه ای به طرف رستوران رفتم.داخل شدم وکیفمو برداشتم.بایه عذرخواهی وخداحافظی کوچیک ازهمه،زدم بیرون.برسام هنوزهمونجا وایستاده بود.بدون اینکه نگاش کنم،یا ازش خداحافظی کنم،سوارماشین شدم وبه سمت خونه حرکت کردم.

ـ کفتر کاکل به سر های های این خبر ازمن ببر های های...

ـ واااای پیمان بس کن تورو خدا حالمونو بهم زدی.

ـ ساکت،دارم خوانندگی میکنم.

ـ یه لطفی کن ودیگه خوانندگی نکن.

ـ به توچه؟کی ازتو نظرخواست.

ـ بی ادب،دارم برات.

با خنده داشتم به کل کل مهسان وپیمان نگاه میکردم.واقعاً که زوج بی نظیری بودن.صدای رودابه جون توجه همه رو جلب کرد:بفرمایید شام.

اولین نفری که از جاش بلندشد پیمان بود.مهدیارباخنده گفت:وقتی اسم غذا میاد پیمان حس میکنه وسط جنگ جهانی سومه!پیمان نگاش کرد وگفت:من میگم مهسان چرا انقدر بلبل زبونه!؟نگو به تو رفته! مهدیار خندید وابروهاشو بالاوپایین انداخت.

بعد ازشام،همه دورهم جمع شدیم ومشغول گفت وگو بودیم.خیلی دلم میخواست رودابه جون راجب اون وسایلای کهنه ی توی اتاق وخاطرات قدیمیش واسم تعریف کنه اما خجالت میکشیدم ازش بخوام.

دوست داشتم خودش پیشنهادشو بده.

از طرفی هم کنجکاوی ولم نمیکرد.هرچند دقیقه به در اتاق نگاه میکردم وتو فکرم ماجراهای مختلف میساختم.تا اینکه با حرف رودابه جون تو دلم آرزو کردم که ای کاش از خدایه چیز دیگه میخواستم: پرتوجان،دخترم بیابریم بالا کارت دارم.

سرمو تکون دادم وبلندشدم ازجام.دنبالش رفتم.درهمون اتاق رو بازکرد وباهم داخل شدیم.بی اختیار لبخند اومدروی لبم.رودابه جون گفت:لذت می برم وقتی می بینم با اینا عشق میکنی.نگاش کردم:قرار بود یه چیزایی بگین.چشم به زمین دوخت وسرشو تکون داد:آره یادمه گفته بودم اگه فامیل شدیم بهت میگم.فکرکنم دیگه وقتش باشه.

منتظروکنجکاو چشم به دهنش دوختم.

ـ فقط دخترم چیزایی که میگم بین خودمون بمونه،تو اولین نفری هستی که از این راز باخبرمیشی.

ـ حتماً.خیالتون راحت باشه.

ـ میدونم تو اهل این حرفا نیستی...فقط گفتم که بدونی چون حتی مهسان هم خبرنداره.

ـ درسته.

ـ درست یادم نمیاد که ازچه زمانی به هنرعلاقه مند شدم.توهمه ی زمینه های هنری فعالیت داشتم. هرکاری بگی میکردم.چون تمام وجودم پرشده بود ازش.من با بوی رنگ روغن وقلم وکاغذ و پارچه و تینرو...هرچی بگی بزرگ شدم،زندگی کردم.یک شوروشعف خاصی تومن به وجود میاورد.یه حس ناب بود،تازه وبا طراوت.همه چیزقشنگ بود.

خانواده ام ازخانواده های پولدارشهربودن که همه ایل وتبارشون دکترومهندس بودن.ولی من دوست نداشتم دکترشم.نمیخواستم مهندس صدام کنن.من دوست داشتم با افتخار بگم که توزمینه های مختلف هنری یه چیزایی سرم میشه.اما خانواده ام با این قضیه کنارنیومدن ومن نتونستم رشته ی دانشگاهیمو هنربزنم.ولی رفتم معماری که زندگی اصلیمو ادامه بدم.معماری فقط نقاشی نیست.حس خوب گذشته و حال وآینده ست،چه سنتی،چه مدرن،همه چیش قشنگه.اینکه هرفضایی رودرک کنی.مطابق اون یه تئوری ارائه بدی،وای پرتو نمیدونی چه احساسی داشتم وچه کارهاکه نمیکردم!

نمیدونم کی وچطورشد که یکی پاگذاشت تو این دنیای پراز احساس قشنگ من!یکی که خودش از جنس من بود.احساساتش از جنس احساسات من بود.یکی که با شوروشعف من،خودشم شادمیشد.من تو این باغا نبودم که بخوام ببینم کی میادو کی میره.خواستگارامو رد میکردم.همه اشونو!اما یک موقع به خودم اومدم ودیدم که منم دارم به سمت اون کشیده میشم.منم دلم میخواد از دنیاش،ازاحساساتش سر در بیارم.

هربارکه پای تخته درسامو توضیح میداد ومن با انگیزه وبا احساس وشادی،گوش میدادم به حرفاش، قلبمم همزمان با همه ی اینها به تپش میفتاد و وقتی این تپش اوج میگرفت که نگاه اون با نگاهم گره میخورد.اون چشما...اون چشما کارخودشو کرد ومن دل باختم به استادم!

باتعجب نگاش کردم:استادتون؟!عاشق استادتون شده بودین؟لبخندی زدوگفت:بله استادم،البته فکرنکن این استاد یه مرد پنجاه ساله بود.نه...بلکه احساسات اونم جوون بود.احساسات هردومون نوپا بود.سنش زیاد نبود.فقط سی سال.توی اون دوران،میشد گفت کسی بود واسه خودش!روزهامون باهم میگذشت. وقتی کارش تموم میشد،انقدر منتظرمیموند تا کلاسای من تموم شه وبیام بیرون،تا همراهیم کنه.از حرف دلش برام بگه.ازاحساساتش بگه ومنم با کلی لپای سرخ وسفید وآب شدن از خجالت بگم که دوستش دارم.

همه چیزعالی بود برامون.ولی خب،پسِ هر چیز خوب،حتماً چیز بدی هم وجود داره.وهمینطور بالعکس.بعد ازهرآرامش،طوفانی هست.دنیا کوچیکتر از این حرفاست.خلاصه بگم،پا پیش گذاشت و منو از بابام خواستگاری کرد.اما جوابش یه چک افسری بود که بابام خوابوند توصورتش.گفت مرد خجالت بکش،مگه آدم عاشق شاگردخودشم میشه!این دیگه چه دوره وزمونه ایه!برو خجالت بکش.

پرتوتمام جملاتی که پدرم اون روزگفت رو یادمه.تمام توهینایی که کرد،همشونو یادمه.اما این حرفا بهونه بود.همونطورکه گفتم دنیا خیلی کوچیکه.و تا به خودمون اومدیم فهمیدیم پدرامون شرکای قدیمی بودن.

و گناه استاد من این بود که پدرش،سهم پدرمنو بالاکشیده وفرارکرده بود.و اون بارها سیلی خورد و سیلی خورد بخاطر گناه پدرش.به پای بابام افتادم،التماسش کردم.گفتم دوستش دارم،گفتم عاشقشم. گفتم نفسم به نفسش بنده.ولی اون رحم نکرد.خونه امونو فروخت و از شهرمون رفتیم.

ـ مگه کجا زندگی میکردین؟

ـ شیراز.

ـ آها،چه جالب.

ـ بله،شهرمن شیرازه.اما سال هاست که نرفتم.نرفتم تا خاطره های قدیمی رو به یاد نیارم.تا به یاد نیارم که پدرم چه کارها که نکرد،چه نامردی ها که نکرد درحق این پسر.قصه ی ما قصه ی شیرین وفرهاد نبود،قصه ی لیلی ومجنون هم نبود...یه قصه ی جدید بود.پدرم مارو ازشیراز آورد اینجا،شمال ایران!

و من...دیگه...دیگه ندیدم استاد عشقمو!چندوقت بعدهم پدرم گفت که براش خبرآوردن که استاد تو یه تصادف فوت کرده.

پرتو به خاطر همین یه جمله،من روزها تو بستربیماری بودم...تب داشتم،ولی تب عشق بود...تب دوری بود...من هیچکدوم از شبهامو بدون کابوس نگذروندم و نمیگذرونم.هرشب خوابشو می دیدم و هرشب خوابشو می بینم!خواب تمام روزهای قشنگی که باهم داشتیم.صداشو به وضوح میشنوم که هنوزم میگه دوستت دارم.توبهترین لحظه ها،چشم بازمیکنم و خودمو کنار مردی می بینم که با وجود گذشت سالها زندگی،بازهم نمیشناسمش...وبازهم برام غریبه ست!

ـ چطور شد که ازدواج کردین؟

ـ طبق معمول بابام با زور منو نشوند پای سفره عقد با محمدعلی،پدرمهسان.مجبورم کرد که بله رو بگم و درغیر این صورت باید فاتحه ی خودمو بخونم.من بله رو گفتم اما با هزارجورفکروخیال ونا آرومی. بله رو گفتم ونفهمیدم کی کنارمه.خواستم باهمین بله زنده بمونم تا بتونم هرشب رویای طاها رو ببینم.

ـ اسم استادتون طاها بوده؟

ـ بله.من راضی بودم به همین رویاها.همینقدرکه تو خواب هم اون صورت معصوم ولبخند قشنگشو ببینم برام کافی بود.من،فقط برای همین بله رو گفتم.هیچوقت دلشو نداشتم که برگردم شیراز وبرم پی طاها ودنبال سنگ قبرش بگردم.چون میدونم که بادیدن سنگ قبر اون،دیگه نفس کشیدن برام سخت میشه.برم چیو ببینم؟اینکه اون اندام قوی و بزرگ زیرخروارها خاکه؟برم ببینم اون صورت معصوم دیگه چیزی ازش نمونده؟چیو برم ببینم؟نه...رفتن نداره.راضیم به دیدن خوابش.من طاها رو همونجوری دوست داشتم.باهمون چشمای قشنگ وصورت معصوم.همون سینه ی ستبرش که سرمو بزارم روش.همون دستای قوی که دستامو بگیره وآرامششو بهم منتقل کنه.به روم نمیارم،اما سالهاست که دارم تو تب عشق استاد میسوزم...

نفس عمیقی کشید وگفت:این درد دلم رو فقط برای تو گفتم.ازاون به بعد تمام وسایلموتوی این اتاق جا دادم،تمام کارهایی که اون سال ها کردم.نقاشی هام،لباسایی که دوختم...بگذریم...میدونم حرفی داری.اما ازت نمیخوام همین الان بگی.هروقت حس کردی راحتی بگو.

ـ میگم.همین الان میگم.

ـ بگو دخترم،نه تنها گوش ظاهری من،بلکه گوش جانمم با توئه.

...

ساعتی بعد،چشمای هردومون کاسه ی خون بود.اون ازعشقش گفت ومن از عشقم.دردامون یکی بود اما من میگفتم عشق وجود نداره وسعی داشتم فراموشش کنم و اون...زنده بود تا عشق طاها رو توی سینه اش نگه داره...

حرفاش منو به فکرانداخت.حسی بهم میگفت طاها زنده ست...