مثل هرسال/قسمت یازدهم
یه فکری ته ذهنم قلقلکم میداد.شاید میتونستم عملیش کنم!
چرا که نه،من که موقعیتشو دارم!تنها هم که هستم!چرا یه کار درست و حسابی انجام ندم؟!
آره خودشه...از فردا میرم دنبالش...
پنجره رو بستم.رفتم توی اتاق و لباسمو پوشیدم.موهامو خشک کردم.برگشتم تلویزیون رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم.
...
ـ پرتو دیوونه شدی؟
ـ نخیر.کاملاً هم عقلم سالمه!
ـ آخه یعنی چی؟!من نمی فهمم.
ـ قرار نیست که بفهمی!فقط بگو همچین موردی داری یانه؟
ـ مگه من اینجا پرورشگاه بازکردم؟!
ـ اَه غزال نمیخوای کمک کنی بگو.
ـ پرتو سرت خورده به دیواری جایی؟بچه چیه دیگه.
ـ غزال وقتی موقعیتشو دارم چرا صواب نکنم؟
ـ نخیر تو خر مغزتو گاز زده.
ـ اوکی پس بگو روت حساب نکنم دیگه!
ـ پرتو،دو دقیقه آروم بگیر به حرف من گوش کن بعد هر زری میخوای بزنی بزن.
ـ بی ادب.
ـ خودتی،دختر تو کلاً بیست و سه سالت بیشتر نیست!بچه بیارم چه صیغه ایه دیگه؟
ـ بابا من که نمیخوام برم حامله بشم،فقط گفتم یه بچه بی سرپرستو بیارم پیش خودم بزرگ کنم.
ـ خانوم محترم،هیچ پرورشگاهی بچه رو به یه دختر بیست وسه ساله مجرد نمیده،تو باید حتماً متأهل باشی و حداقل سند یه ملکی رو به نام این بچه بزنی تا بعد!
ـ اینایی که گفتی رو منم میدونم.من که نخواستم برم از پرورشگاه بچه بیارم.
ـ پس من الان بچه بی سرپرست رو از کجا واست گیر بیارم.
ـ خب همین دیگه!قضیه همینه.من خودمم پی اشو میگیرم ولی در عین حال توهم یه پرس وجو بکن ببین کسی هست که بی پدرومادر باشه؟یا حداقل تو خانواده ای باشه که نتونن از پسش بربیان!
ـ عجب کله خری هستیا!بابا دردسر داره اینا.
ـ من همه دردسراشو به جون میخرم.
ـ چرا داری اینکارو میکنی؟
ـ تو فکرکن میخوام یه کار خیری کرده باشم.
ـ همین؟کار خیر؟کار خیر بی دردسرتری هم میتونی انجام بدی.
ـ بابا خب از تنهایی هم درمیام دیگه!
ـ آها اینو بگو...خب خانوم الاغه بیا و ازدواج کن وهمه رو از شر خودت راحت کن.
ـ عجب بیشعوری هستیا.من میخواستم ازدواج کنم که خودم زودتر یه فکری به حالش میکردم.
ـ ای بابا تو پاک عقلتو از دست دادی.
ـ باشه هرچی تومیگی،فقط کمکم کن.
ـ حالا پسرمیخوای یا دختر؟
ـ پسر!
ـ چرا؟
ـ پسر بهتره.
ـ آخه به چه دلیل؟دلت نمیخواد یه دختربچه بامزه داشته باشی و موهاشو خرگوشی ببندی و دامن کوتاه چین چینی پاش کنی که پوشکش موقع راه رفتن معلوم باشه و...
ـ غزال خفه شو!
ـ خب من نمیفهمم چرا پسر؟
ـ میخوام از پسرم یه مرد باربیارم!چیزی که این روزا خیلی کمه.شاید اگه دختر داشته باشم سرنوشتش مثل خودم بشه.نمیخوام یکی مثل من بشه،دوست ندارم ضربه بخوره و طعم تنهایی رو بچشه.همین!
ـ خدا بهت کمک کنه...چی بگم.باشه میرم دنبالش.
ـ دستت دردنکنه خواهری.
ـ دیگه چه کنیم یه خواهر بیشتر نداریم که.
ـ بعله...راستی ناهارت حاضره؟
ـ آره،گرسنت شد؟
ـ نه خب آخه گفتی سامیار ساعت1میاد.الان یک ونیمه.
ـ دیگه پیداش میشه،حتماً دوباره تو ترافیک گیر کرده.
ـ از کارو بارش راضیه؟
ـ آره شکرخدا همه چی خوب پیش میره.
ـ خوبه...تو نمیخوای منو خاله کنی؟
ـ خفه...حرف زیادی بزنی میزنم دو نصفت میکنم.
اینو گفت ورفت تو آشپزخونه و مشغول چیدن سفره روی میز چهارنفره توی آشپزخونه شد.واسه اینکه کمکش کنم بلند شدم.به طرف یخچال رفتم و ماست و دوغ و... آوردم بیرون و گذاشتم روی میز.
ـ جدی غزال اگه یه بچه بیارین زندگیتون خیلی شیرین تر میشه.
ـ حوصلشو ندارم.
ـ سامیار چی؟
ـ خب اون بدش نمیاد ولی مصّر هم نیست.
ـ پس کی میخوای اینکارو انجام بدی.
ـ باشه حالا یکی دوسال دیگه.
ـ خسته نباشی.
توهمین موقع صدای بهم خوردن در تو فضای خونه پیچید.غزال گفت:سامیار اومد. وبعد از اون صدای سامیارو شنیدم که گفت:هی عیال!کجایی؟
غزال آروم گفت:آبروی آدمو میبره.بعد بلندتر گفت:تو آشپزخونه ام.خیلی نگذشت که سامیار اومد توی آشپزخونه وخواست سلام کنه که بادیدن من باتعجب گفت:اِه!تو اینجا چیکارمیکنی.
لبخندی زدم:اولاً سلام.
ـ علیک سلام.
ـ دوما اینجا بودن من ایرادی داره به نظرت؟
ـ نه چه ایرادی قدمت روی چشم...ولی تعجب کردم،تو کجا اینجا کجا!آخه خیلی کم میای اینجا.
ـ دیگه وقت نمیکنم که آخه!
ـ حالا چی شد که اومدی.
ـ همینجوری.
ـ خوبه،خوشحال شدیم.خوش اومدی...چطوری غزال؟ناهار چی داریم؟
عزال با اخم گفت:بدنگذره!خوش وبشتو با پرتو کردی به من که رسیدی میگی ناهار چی داریم؟ناهار کوفت داریم درد داریم زهرمار داریم،خوبه؟دوست داری؟سامیار با قیافه ای متعجب گفت:میخوای من نیام سرمیز ناهار اصلاً!
ـ بچه پررو.
ـ بالأخره بیام یا نیام؟
ـ نیای که مخ منو میخوری میترکی از گشنگی.
ـ پس میام.
ـ خیلی پررویی سامیار خیلی پررویی.
سامیار خندید واز آشپزخونه بیرون رفت.به غزال نگاه کردم:شما دوتا خل وضعین به خدا!
ـ همینه که هست.
ـ پررو!
ـ بیا این خورشو بکش تو این ظرفا من برم برنجو بکشم.
ـ باشه.
کاری که گفته بودو انجام دادم.پنج دقیقه بعد همه چیز آماده بود و سه نفری دور میز نشسته بودیم.
سامیار راجب کارا وشرکت ازم سوال میپرسید ومنم جوابشو میدادم.دیگه صحبت خاصی نکردیم.
میشد گفت اون روزهم به خوبی سپری شد.
شب ساعت8 بود که رفتم خونه.پیمان گفته بود ساعت9 راه میفتن پس با این حساب سه چهار ساعت دیگه میرسیدن.تصمیم گرفتم واسه شام ماکارونی درست کنم پس دست به کار شدم.دیگه ساعت10 غذام آماده بود.
کنترل دستم بود وهی این کانال اون کانال میکردم که یهو صدای اف اف دراومد.نگاهی به ساعت انداختم.یک وپنج دقیقه بود.مطمئن شدم که پیمان اینا از راه رسیدن.بلندشدم ودکمه آیفون رو زدم.در
آپارتمانمو بازکردم و منتظرشون موندم.دقیقا پنج دقیقه بعد،در آسانسور بازشد و اول سروکله پیمان به چشمم اومد.بادیدن من که جلوی در ایستاده بودم ابروهاش رفت بالا:به سلام به خواهرگلم!چطوری!؟
بالبخند سلام کردم وخواستم جوابشو بدم که دیدم یهو عین توپ تنیس پرت شد وخورد به دیوار.باتعجب داشتم نگاش میکردم که فهمیدم مهسان هولش داد،چون سریع از آسانسور اومد بیرون وبادیدن من دستاشو بازکرد تا بیاد بغلم:سلام عشقــــم...خوبی فدات شم؟
وبعد تویه حرکت پرید بغلم.باخنده جوابشو دادم:سلام زن داداش خوشگلم،خوبم تو خوبی؟چه عجب اینورا!
ـ قربونت.حالا بریم تو واست تعریف میکنم.
ـ بفرما.
صدای پیمان باعث شد توجهمون بهش جلب شه:مهسان جون روت کم نشه یه وقت ها!!!اصلاهم به روت نیار که منو کوبوندی تو دیوار.
مهسان ریز ریز خندید.بعد از اون نوبت مادر مهسان بود؛رودابه جون!بادیدنش لبخندمو پررنگ کردم وگفتم:سلام رودابه جون،خوش اومدین.با محبت نگام کرد:سلام دخترم،مرسی.شرمنده مزاحم شدیم.
ـ این چه حرفیه!بفرمایید.
ـ ممنون.
پشت سرش بابا و آقای غفاری وپسرشون،مهدیار یعنی برادر مهسان،اومدن.بابا رو بغل کردم وبوسیدمش.با آقای غفاری ومهدیار هم سلام و احوالپرسی کردم.یکی یکی با چمدون اومدن داخل خونه.در آپارتمانو بستم وبه همشون نگاه کردم:خیلی خوش اومدین.خوشحالم کردین.
پیمان خودشو ول کرد رو مبل:این تعارفای مسخره رو بزار کنار بگو ببینم شام چی داریم.
مهسان:اِه پیمان زشته تازه از راه رسیدیم.
پیمان:زشت تویی!اینجا خونه خواهرمه هرچی بخوام میگم هرکاریم بخوام میکنم.
مهسان حرص خورد و من باخنده گفتم:بابا این پیمان شکمو رو من میشناسم!یه ساعت فعالیت میکنه، سه ساعت میشینه میخوره.مهدیار باخنده اضافه کرد:و جالب تر اینکه هیکلشم رو فرمه!پیمان جون من بگو چیکارمیکنی.
پیمان بادی به غبغب انداخت:من رمز موفقیتمو به کسی نمیگم!مهسان:اوف حالا انگار چی هست.
ـ آره والا گفتی!پرتو آبجی شام چی داریم.
ـ ماکارونی!همه دوست دارین؟
ـ من که دوست دارم.
بقیه هم باهاش موافقت کردن.رودابه گفت:دخترم تو زحمت افتادی!ببخش توروخدا!اخم مصنوعی کردم وگفتم:ای بابا نگین ناراحت میشما.قدمتون روی چشم.من اینجا تنهام،خیلی خوشحال شدم که شما اومدین تهران.لبخندی زد:فدای تو دخترم.
ـ خدانکنه.بفرمایید چرا سرپا وایسادین!
ـ راستش بهتره اول چمدونامونو جابه جاکنیم.
ـ بله،ته همین راه روهه روبه رویی اتاق سمت چپ مال منه.شما و مهسان وسایلتونو بزارین اونجا.اتاق سمت راستی هم که مال آقایون میشه دیگه.خوبه؟
ـ بهتر از این نمیشه...ولی دخترم جاتو تنگ میکنیم.
ـ ای وای این چه حرفیه آخه!من که گفتم خوشحالم از اومدنتون...خیلی هم کیف میکنم که اتاقمو با شما شریک شم.
ـ دستت دردنکنه.مهسان مادر ساکتو بگیر بریم اتاق پرتوجون.
مهسان که داشت با پیمان کل کل میکرد با حرف رودابه جون برگشت سمت من:بقیه چی؟لبخندی زدم و گفتم:بقیه آقایونن که میرن یه اتاق دیگه.
ـ آها،خوبه.مرسی.
ـ خواهش میکنم.
مهسان و رودابه جون وسایلشونو برداشتن و رفتن تو اتاق من.باز خوب بود تو هراتاق خونه یه حمام واسه دوش گرفتن بود وگرنه همه دعواشون میشد.چون پیمان اولین کاری که کرد رفت تو اتاق تا دوش بگیره و پشت سرش مهدیار وآقای غفاری وبابا هم رفتن.رودابه جونم رفت ولی مهسان گفت که فردا دوش میگیره.منم تو این فاصله وسایل شامو حاضر کردم.مهسان هم کمک کرد.
یک ساعت بعد همگی،مشغول شام خوردن بودیم.خوب شد غذا زیاد بود وگرنه کم میومد با اون سه تا بشقاب ماکارونی که آقا پیمان نوش جان نمود!مهسان هم هی بهش تذکر میداد که کمتر بخوره و ما همه به کل کل هاشون میخندیدم.بعد مدت ها اون شب از ته دل خندیدم.
یادم رفته بود از شرکت مرخصی بگیرم واسه همین صبح زود وقتی همه خواب بودن از خونه زدم بیرون.
وقتی رسیدم برسام خسروی هنوز نیومده بود شرکت.تو سالن انتظار نشستم تا اینکه یک ساعت بعد سروکله اش پیدا شد.بادیدن من که توی اتاق کارم نیستم باتعجب نگام کردوگفت:خانوم شکوهی!شما چرا سرکارتون نیستین.
سلام کردم وگفتم:راستش یه چند روزی مرخصی میخواستم.با اخم وقیافه ای جدی و مغرور سامسونش رو تو دستاش جابه جا کرد وگفت:مرخصی؟به چه دلیل.
ـ راستش کاری برام پیش اومده نمیتونم کامل بیام شرکت.
ـ کارتون از شرکت مهم تره؟
ـ بله.
نمیتونستم بگم واسم مهمون اومده و نمیتونم بیام.
ـ شرمنده.
ـ یعنی چی؟
ـ واسم مهم نیست مشکلتون چیه اما کارای شرکت من از همه چی مهم تره.
ـ ولی من کلی مرخصی طلبکارم.شماهم میتونین یه چند روز برام مرخصی رد کنین.
ـ نخیر نمیتونم.گفتم که!کارای شرکت واسم مهم تره.
ـ خب اگر قول بدم که به همه ی کارام رسیدگی کنم چی.
ـ نه.گفتم نمیشه.حالا هم برین سروقت کاراتون چون همینجوری هم کلی عقبین.درضمن،آخر این هفته هم خودتونو واسه یه سفرکاری آماده کنین.
ـ سفرکاری؟به کجا؟
ـ واسه پروژه ای که با شرکت سازه نو قرارداد بستیم میریم شمال.
ـ بله.
ـ برگردین سرکارتون.هم وقت با ارزش منو گرفتین هم خودتون از کارا عقب موندین.
نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتمو کنترل کنم.بدون اینکه حرفی بزنم به طرف اتاقم راه افتادم.
ساعت 11 بود که صدای زنگ اس ام اس گوشیم دراومد.نگاهی به شماره انداختم.پیمان بود:سلام پرتو،شرکتی؟جوابشو دادم:سلام آره،اومدم مرخصی بگیرم ولی رئیس قبول نکرد.
چند دقیقه بعد زنگ زد.از اتاق رفتم بیرون تا حواس حمیده و روجا رو از کارشون پرت نکنم.جواب دادم:الو؟صدای پیمان تو گوشی پیچید:پرتو خوبی؟
ـ خوبم.
ـ کی میای خونه؟
ـ بعد از ظهر.
ـ مگه تو مرخصی طلبکار نیستی؟
ـ چرا ولی نمیدونم چرا لج کرده بهم مرخصی نمیده.شانس ندارم که دریاهم میرم باید باخودم یه لگن آب ببرم.
ـ غلط کرده مرخصی نمیده مرتیکه لندهور!خودم میام اونجا درستش میکنم.
ـ پیمان حرف الکی نزن.از بقیه عذرخواهی کن.به مهسان هم بگو همه چی تو یخچال هست واسه غذا هرچی دوست داشتین درست کنه.
ـ پس تو چی.
ـ دیگه کاری از دستم برنمیاد.
ـ واسه شب که میتونیم بریم بیرون ها؟
ـ آره شبا مشکلی ندارم.البته آخر این هفته میریم شمال.
ـ شمال؟با کی؟
ـ بچه های شرکت.آخه با یه شرکت دیگه قرارداد بستیم که پروژه اش تو شماله.
ـ خوبه آخه ماهم آخرهفته برمیگردیم.
ـ جداً؟چه عالی!
ـ آره.خیله خب بعد ازظهر می بینمت دیگه.
ـ آره،کاری نداری؟
ـ نه.
ـ بازم از طرف من عذرخواهی کن.خدافظ.
ـ باشه خدافظ.
گوشیو قطع کردم.برگشتم برم که محکم خوردم به یه چیزسخت.سرمو بلندکردم که دیدم برسام با اخمای وحشتناکی جلوی من ایستاده و زل زده به صورتم.آروم گفتم:عذرمیخوام.وخواستم برم که گفت:اون کی بود پشت خط که به خودش اجازه داد به من بگه لندهور!
چشمام گرد شد:بله؟
ـ سوالمو یه بارمیپرسم.عادت به تکرارش ندارم.
ـ شما عادت به خیلی چیزا ندارین.دلیل نمیشه که بقیه روهم مثل خودتون ببینین.
ـ درست حرف بزن.جواب منو بده.
ـ پشت خط هرکی که بود قطعا شما نمیشناسینش.
ـ دوست دارم بشناسم وبدونم باچه جرئتی به من گفت مرتیکه لندهور.
ـ شما چرا فکرمیکنین هیشکی جرئت نداره باهاتون بد برخورد کنه!
ـ فکرنمیکنم!مطمئنم.میدونی چرا؟چون من برسام خسرویم.
ـ خب که چی؟
ـ ببین جوجه مهندس تازه کار...
میون حرفش پریدم:همچینم تازه کار نیستم فکرکنم یکسال واندی هست که توشرکتتون فعالیت دارم. دستششون کوبید به دیوارکنارم که چشمام گرد شد.از بین دندونای قفل شدش غرید:وقتی دارم حرف میزنم،وسط حرفم نپر.بعد بلندگفت:شیرفهم شد؟
نمیخواستم از خودم ضعف نشون بدم واسه همین دست به سینه گفتم:بله فهمیدم ولی نکته ی مهمی بود که باید میگفتم.
ـ هیچم مهم نبود...ببین،من به تو اجازه نمیدم هرجور دلت خواست بامن برخورد کنی.
ـ من اصولاً هرجور دلم خواست با طرفم برخورد نمیکنم.اول شخصیت و رفتار طرف مقابلمو می بینم وباتوجه به اون باهاش برخورد میکنم.
ـ غلط کردی.آدمت میکنم جوجه مهندس.
ـ پدرتون میدونن سرکار چقدر افتضاح با کارمنداتون برخورد میکنین؟رفتار وحرف زدن شما در شأن و شخصیت یه رئیس نیست!بهتره یه دوره ریاست ببینین!مفیده براتون!
چشماش گرد شد وچنان دادی زد که سه متر از جا پریدم:دهنتو ببند دختره نفهم.لازم نیست تو به من بگی چیکارکنم.
قبلم از حرکت ایستاد.اینبار من بودم که باچشمای گرد شده نگاش کردم.میدونستم رنگم پریده.پشتشو کرد به من ودستاشو لای موهاش کشید.تازه متوجه رنگ موهاش شدم.مشکی نبود!ولی خیلی هم روشن نبود.شاید بشه گفت قهوه ای تیره...وخیلی خوش حالت.هیکلش رو فرم بود.استایل بدنش توی اون کت وشلوارمشکی عالی بود.قدشم نسبت به قد من،خیلی بلندبود.من به زور به بازوش میرسیدم.توی این دو دفعه که خورده بودم بهش،پیشونیم صاف خورده بود وسط سینه اش پس حتی متوسط هم نبود.
نمیدونستم چرا دارم آنالیزش میکنم.بعد از مدت ها داشتم به تیپ وقیافه ی یه پسرتوجه میکردم.ولی جالب اینجا بود که هیچ تصویر ذهنی از صورتش نداشتم.جداً چرا؟
توهمین فکربودم که برگشت سمت من.به قیافش توجه کردم.چشم وابروی کشیده.چشماش یکمی به خماری میزد.بینیش صاف و بی نقص و مردونه بود.لباش نازک نبود ولی قلوه ای هم نبود.فرم صورتش عالی بود.تمام اجزای صورتش متناسب بود.ازعصبانیت نفس نفس میزد.صاف زل زده بود تو چشمام.برق پرنفوذ توچشماش لالم کرده بود...خدایا چرا اینجوری شدم من!چرا اینجوری زل زدم به پسر مردم!
و جالب اینکه اونم زل زده بود به من.هردو بی حرف داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم.زیرنگاهش داشتم آب میشدم.با خجالت سرمو انداختم پایین وآروم گفتم:میتونم برم؟به خودش اومد.چندبار پلک زد و گفت:برو،و بارآخرت باشه این حرفا رو ازت میشنوم.
اینو گفت و رفت.نفس عمیقی کشیدم.سریع برگشتم تو اتاق.ازآب سردکن تو اتاق یه لیوان آب واسه خودم ریختم و خوردم.صدای حمیده پیچید تو گوشم:پرتو جان دخترم خوبی؟نگاش کردم و سعی کردم لبخند بزنم:آره خوبم چطور؟
ـ هیچی آخه رنگت یکم پریده.
ـ نه خوبم.
ـ باشه.
دیگه تا پایان کار اتفاق خاصی نیفتاد وبرسامو هم دیگه ندیدم.
...
دوروز از ماجرای جروبحث من وبرسام گذشته بود.سعی میکردم جلوی چشمش آفتابی نشم.واقعاً حوصله کل کل نداشتم.ولی تو خونه همه چیز خوب بود.روزا که من سرکار بودم ولی شبا تا دیروقت میرفتیم بیرون وگشت وگذار.خیلی بهم خوش میگذشت.همه میخندیدن ولی چیزی که باعث معذب شدنم میشد،نگاه های گاه وبی گاه مهدیار بود.جوری نگاه میکرد که انگار میخواد چیزی رو راجب من کشف کنه.به غیراز این،همه چیزعالی بود.
روز سوم،سرم به کارم مشغول بود که دیدم صدای تق تق در میاد.به روجا وحمیده نگاه کردم.روجا گفت:بفرمایید.
دربازشد وخانوم خادمی اومد داخل.با لبخندگفت:ببخشید مزاحم شدم.بعد به من نگاه کرد:خانوم شکوهی با شما کار دارن.
باتعجب گفتم:من؟کی بامن کار داره؟
ـ نمیدونم یه آقایی اومدن میگن برادرتون هستم.
ـ آها.باشه الان میام.
سرشو تکون دادورفت.کاغذای زیردستمو راست وریست کردم وبلندشدم.روجا گفت:مگه خانوادت شمال نبودن؟
گفتم:آره الان چندروزیه اومدن اینجا مهمونمن.
ـ آها سلامتی.
ـ مرسی.
از اتاق رفتم بیرون.حدس زدم که تو سالن انتظار باشه.دقیقاً همونجا دیدم روی یکی از صندلی ها نشسته وسرش تو گوشیشه.رفتم بالا سرش و باخنده گفتم:سلام داداش!
سرشو بلندکرد وبادیدن من لبخندی زد:سلام پرتوجون،خوبی؟
ـ قربونت.چه خبر اینجایی چرا؟
ـ کارت داشتم.
ـ اتفاقی افتاده؟واسه همین صبحی آدرس شرکتو پرسیدی؟
ـ آره.راستش ماشین من خراب شده اومدم ماشینتو قرض بگیرم.اگه میشه.آخه ماشین بابای مهسانو هم نیازدارن چون میخوان به چندتا شرکت سربزنن واسه یه سری کاراشون.الان من ومهسان ومهدیار میخوایم بریم بیرون ولی ماشین نداریم.
ـ خب تو چجوری تا اینجا اومدی؟
ـ با آژانس اومدم.
ـ اوکی.صبرکن برم سوئیچو بیارم.
ـ باشه.
سریع برگشتم تو اتاق.سوئیچ ماشینو از کیفم برداشتم وبرگشتم پیش پیمان.گفتم:حالا شماهاکجا میخوابین برین؟
ـ مهسان خرید داره،دیگه من ومهدیارم داره دنبالش میکشونه.
ـ باشه پس خوش بگذره.
ـ تو نمیتونی بیای؟
شونه بالا انداختم وگفتم:می بینی که!درگیرم.
توهمین موقع صدایی باعث شد هردوبرگردیم و من بادیدن برسام جاخوردم:مشکلی پیش اومده خانوم شکوهی؟یه نگاه به پیمان کردم ودوباره برگشتم سمت برسام:نخیر آقای خسروی.برسام یه نگاهی به پیمان کرد.پیمان هم سرتاپای برسامو ورنداز کرد.برگشت سمت من:ایشون کیه؟
سرفه مصلحتی کردم وگفتم:آقای خسروی رئیس شرکت.پیمان سرشو تکون داد وروبه برسام خیلی خشک وخالی گفت:خوشوقتم.برسام باتکون دادن سرش تشکر کردو گفت:وشما؟
قبل از اینکه پیمان چیزی بگه من گفتم:برادرم هستن آقای خسروی!لبخندی زدوگفت:خوشوقتم،خیلی خوش اومدین.
باچشمای گرد شده نگاش کردم!اینجا چرا یهو خوش برخورد شد واسه من؟!!پیمان تشکرکرد.برسام هم با گفتن روزخوش،مارو تنهاگذاشت.
بعداز رفتنش پیمان گفت:فکرکردم الان میخواد منو بکشه با اون اخم و اون نگاهش!بعدشم عین خر تیتاپ خورده ذوق کرد خندید...این چرا اینجوریه؟یه چیزیش میشه ها!خندیدم وگفتم:والا این هرروز سگ میشه پاچه مارو میگیره امروز نمیدونم چرا تورو دیده خوشحال شده!
ـ عزیزم منو هرکی می بینه خوشحال میشه.
ـ خب حالا!
ـ راستی تو چجوری برمیگردی؟
ـ یه کاریش میکنم نگران من نباش.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ اوکی،من برم الان مهسان دیوونم میکنه.کاری نداری؟
ـ ای زن ذلیل بدبخت.نه کاری ندارم.برو.
ـ فدای تو!فعلاً بای.
ـ خداحافظ.
برگشتم تو اتاق وبه کارم ادامه دادم.
وقت ناهار با روجا به سالن غذاخوری رفتیم.اون چندروز شاد بودم وبی اختیارلبخند میزدم.سربه سر روجا وحمیده جون میزاشتم و اونا از این تغییر کوچیک ویهویی تعجب کرده بودن.از غزال خبرنداشتم تا اینکه همون روز زنگ زد.
از پشت میز غذا بلندشدم وکمی از بقیه فاصله گرفتم وجوابشو دادم:الو؟
ـ سلام بامعرفت!
ـ سلام خوبی؟
ـ آره عالیم اصلاً
ـ بازچی شده؟
ـ دیگه چی میخواستی بشه؟دختر تو چرا میری حاجی حاجی مگه؟
ـ اوه!همش سه روز باهات تماس نداشتم.اونم بخاطر اینکه پیمان ومهسان وخانواده مهسان اومدن.بهت گفته بودم که قراره بیان.
ـ آره گفتی ولی فکرنمیکردم انقدر سرت شلوغ بشه که منو یادت بره.
ـ یادم نرفته تورو!
ـ آره جون خودت.خب حالا که اینطور شد امشب شام همتون خونه ی ما دعوتین.
ـ نه گلم مزاحمت نمیشیم.
ـ خفه بابا به تو یکی نمیاد از این حرفا بزنی.
ـ بیشعوری دیگه.باشه میایم.
ـ آها این شد.یادت نره ها!من منتظرم.درضمن،یه خبرم برات دارم.
ـ چه خبری؟
ـ امشب بیا بهت بگم.
ـ ای بابا یه حرف میخوای بزنی آدمو دق میدی.
ـ ما اینیم.
ـ اوکی بایدبرم،کاری نداری؟
ـ نه فدات.خدافظ.
ـ خدافظ.
قطع کردم وهمون موقع باپیمان تماس گرفتم وگفتم که شام خونه غزال دعوتیم.واضافه کردم که به بقیه هم خبربده.
نگاهی به ساعت انداختم.وسایلمو جمع کردم وبعد از خداحافظی با حمیده و روجا،ازشرکت اومدم بیرون.
کنار خیابون وایسادم ومنتظرتاکسی موندم.گوشیم زنگ خورد.شماره پیمان بود.جواب دادم:الو؟
ـ سلام پرتو،کجایی؟
ـ همین الان کارم تموم شد منتظر ماشینم برم خونه.شماکجایین؟
ـ ماهم اومدیم خونه.صبرکن بیام دنبالت.
ـ نه بابا کجا بیای این همه راهو.خودم دارم میام.
ـ میگم صبرکن میام دیگه.
ـ پیمان جان،تعارف که ندارم باهات.گفتم خودم دارم میام.از اول که ماشین زیرپام نبود روزای اول همش باتاکسی ومترو میومدم میرفتم.
ـ خیله خب هرجور خودت راحتی.
ـ ناهار خوردین؟
ـ آره بیرون یه چیزی خوردیم.
ـ اوکی من دارم میام دیگه.
ـ باشه منتظریم.
ـ کاری نداری؟
ـ نه.
ـ خدافظ.
ـ بابای.
گوشیو قطع کردم که دیدم یکی صدام میکنه:خانم شکوهی.سرمو بلندکردم دیدم آقای بردیا با ماشینش جلوی پام ترمز زده:امروز ماشین نیاوردین؟
ـ راستش صبح آوردم ولی برادرم ماشینش خراب شد،اومد وماشین منو گرفت.
ـ که اینطور؛پس بفرمایید بالابرسونمتون.
ـ نه ممنون مزاحم نمیشم.
ـ مزاحم چیه بفرمایید.
ـ گفتم که مرسی،منتظر تاکسی هستم.
ـ حالا شمافکرکنین ماشین منم تاکسیه.
یه نگاهی به ماشینش انداختم.یه اسپورتیج سفید بود.لبخند کمرنگ ومصنوعی زدم:ممنونم.
ـ بفرمایید.
وبعد درو واسم بازکرد.دیگه درست نبود بخوام درو ببندم وبگم نه خودم میرم.سوارماشین شدم ودرو بستم:بازم ممنون ببخشید مزاحم شدم.
ـ این چه حرفیه!آدم باید به همکارش کمک کنه.دیدم اینجا منتظرین گفتم برسونمتون.
ـ متشکرم.
ـ دیگه انقدر تشکرنکنین.
خواستم جوابشو بدم که دیدم ماشین برسام با سرعت زیاد ازکنار مارد شد.آقای بردیاگفت:اِه این برسام بود؟چرا انقدر تند رانندگی میکنه!باتعجب نگاش کردم.این چرا انقدر راحت پیش من اسم برسامو گفت؟
سنگینیه نگامو که حس کرد برگشت سمتم.ابروهاش پرید بالا:چیزی شده؟
ـ نه راستش جایی ندیدم کارمند اسم کوچیک رئیسشو بگه.اونم پیش یه همکاردیگه اش.
تک خنده ای کرد:
ـ راستش برسام بیشتراز اینکه رئیس من باشه،رفیقمه.
ـ رفیق؟
ـ بله،من و برسام،یاهمون آقای خسروی که شما میگین،از دوران دبیرستان باهم رفیقیم.
ـ جداً؟
ـ بله.
ـ آخه رفتاراتون تو شرکت اینطورنشون نمیده.
ـ چرا نشون میده،ولی شما متوجه اطرافتون نیستین!
به روبه روم نگاه کردم.متوجه کنایه توی حرفش شدم.ولی به روم نیاوردم:درهرصورت من همچین چیزی بین شما ندیدم.
ـ گفتم که،شما متوجه اطرافتون نیستین.وگرنه چه دلیلی داشت که آقای خسروی بزرگ،پدر برسام،واسه پروژه ی شمال من وشما وپسرشو فقط توی کارشریک کنه.چون فقط به ماها اطمینان کامل داشت.خب برسام که پسرشه،منو هم که خیلی ساله میشناسه،وشما...خب به شما ایمان داره.وباعث شد منم ایمان بیارم.
ـ چطور؟
ـ طرحی که واسه ی اون پروژه ارائه دادین واقعاً عالی بود.من همون اول خوشم اومد.
ـ ولی آقای خسروی نه!
ـ برسام؟
ـ بله.
ـ چرا اونم خوشش اومد.
ـ ولی اینطور نشون نمیداد.
ـ درسته!خب اون خیلی مغرورتر از این حرفاست که بخواد از طرح یه مهندس تازه کار تعریف کنه. شایدم از نظر خودش،این یه سیاسته کاری وریاستی باشه.
ـ شاید.
ـ برسام بداخلاق وبدعنقه،که اونم دلایلی داره.
ـ مغرور وخشک وخشن!
ـ درسته.راستش توی این سال هایی که کانادا بوده خیلی رنج کشیده.وهمین باعث شده یه آدم کاملاً نچسب وخشک ومغرور والبته خشن به قول شما،از آب دربیاد.خب از خودراضی بودنشم به دلیل موقعیتیه که داره.اون از بچگی توبهترین شرایط بوده.پس طبیعیه که ازخودراضی باشه.من وشما هم جاش بودیم شاید همینطور میشدیم.ولی تو شرایط اسف باری هم بوده که باعث گنداخلاقیش شده.
ـ چرا؟
ـ چرا چی؟
ـ منظورم اینه که چی باعث شده رنج بکشه.
ـ خب،معذرت میخوام ولی اون دیگه جزو زندگی خصوصیشه وشاید دوست نداشته باشه شما یا هرکس دیگه ای بدونین.بین کارمندا تنها کسی که راجب اون همه چیزو میدونه،خانم فرزانه ست.اونم بدلیل نسبت فامیلی.
ـ نسبت فامیلی؟
ـ بله خب،خانوم فرزانه دخترخاله ی آقای خسروی بزرگه.
ـ جداً؟
ـ آره،ولی کسی تو شرکت از این موضوع خبرنداره.خواهشاً شماهم از من نشنیده بگیرین.
ـ چیز مهمی نیست که بخوام برم به همه بگم.
ـ البته من قصد جسارت نداشتم.
ـ نه جسارت چیه منم همچین چیزی نگفتم.
ـ بگذریم.درهرصورت اگر می بینین باهاتون دادوبیداد راه میندازه،یاحتی سعی داره مثل قضیه ی اون مهمونی،شمارو جلوی همه خراب کنه،جدی نگیرین.از کاراش بگذرین.البته سراون مهمونی منم حتی خیلی عصبانی شدم.باهاش حرفم زدم!
ـ حرف زدین؟
ـ آره بهش گفتم که کارش اشتباه بوده ولی اون درجوابم فقط یه جمله گفت دلم خواست!
ـ دلش خواست؟
ـ آره.کله شق تراز این حرفاست.
ـ بله مشخصه...ولی آخه چه دلیلی واسه ی اینکار میتونست داشته باشه؟
ـ راستش درست وحسابی نمیدونم ولی شاید چون به شما حسودی میکنه!
ـ حسودی؟به چی من آخه حسودی میکنه؟
ـ نمیدونم مطمئن نیستم.شایدم من دارم اشتباه میگم.شاید واقعاً دلش خواست.
ـ مهم نیست.
ـ درهرصورت خواستم بگم برسام،تمام چیزی که نشون میده نیست.
ـ منظورتون چیه؟
ـ درسته خودخواهه،روحیه اش خشنه،مغروره،ولی یه جاهایی اونقدر خوبه که نمیتونی فکرشم بکنی.
ـ مثلاً؟
ـ مثلاً با این کل کل هایی که شما میکنین وجوابشو میدین و توی روش وایمستین،میتونست خیلی راحت اخراجتون کنه.ولی اینکارو نکرد.
ـ اخراج...
ـ بله.چون شما باعث پیشرفت شرکتشین...و اینکه...دلیل دومشو نمیدونم.
ـ مگه دلیل دوم هم داره؟
ـ قطعاً باید داشته باشه،چون خیلی هاهستن که کارشون تو زمینه معماری یا ارائه طرح ها عالیه!
ـ خب؟
ـ خب با این حساب،یه دلیل دومی هم این وسط هست که باعث شده اخراجتون نکنه.
ـ شاید چون پدرشون منو استخدام کردن واسه ی احترام به اون،منو اخراج نکرد.
ـ هوم...آره اینم میتونه دلیلش باشه.
ـ شما چرا انقدر کنجکاوین که واسه ی کارهاش دلیل وبرهان محکمی پیدا کنین.
ـ آه،چون کاراش درمورد شما غیرعادیه.
با این حرفش به فکرفرو رفتم.چرا تاحالا متوجه این ماجرا نشده بودم؟که چرا برسام خسروی فقط با من لجه.چرا بقیه کارمندارو اذیت نمیکنه؟یا سعی درتحقیرشون نداره...یعنی واقعاً به من حسودی میکنه؟!!!
نه فکرنکنم همچین مسئله ای باشه...شایدم باشه...
بیخیال قضیه شدم وآدرس خونه رو به آقای بردیا دادم.