مثل هرسال/قسمت دهم
ساعت10 بودکه همه رو به صرف شام دعوت کردن.غزال تو یه بشقاب واسم چندنوع غذا گذاشت و آورد.زیاد بود ولی از اونجایی که خیلی گرسنم بود،همشو خوردم.
جشن تا نیمه های شب ادامه داشت.ساعت2بود که رسیدم خونه.غزال وسامی باهم رفته بودن و من تنهایی برگشتم.
خودمو ول کردم روی مبل.میشد گفت امشب بدنبود.از فردا دوباره باید میرفتم شرکت.حس میکردم کلی از کارام عقب افتادم.لباسامو عوض کردم و بعد از یه دوش پنج دقیقه ای،به خواب رفتم.
...
آروم با پشت انگشتم به در کوبیدم.بعد دستگیره رو فشار دادم ورفتم داخل اتاق.سرش تو برگه های روی میزش بود و متوجه حضور من نشد.نزدیکش شدم و گفتم:با من کاری داشتین آقای خسروی؟ سرشو بلندکرد وبا دیدن من،اخمی روی پیشونیش نشست:بله کار داشتم که صداتون زدم.
ـ بفرمایید.
ـ من جایی کار دارم واسه همین امروز باید زودتر برم.شرکتو هم زودتر تعطیل میکنم.
ـ خب؟
ـ چندتا پروژه هست که نرسیدم تمومش کنم.میخوام اینارو به شما بدم تابرام تکمیلش کنین،البته تاجایی که میتونین.اگه میخواین تو شرکت بمونین اگه هم نه میتونین برین منزل بهش رسیدگی کنین.
اوه این چه مودب شده بود امروز.سرمو تکون دادم:تو شرکت می مونم.سرشو تکون داد:خوبه،حاج کریم تا ساعت9تو شرکت هست،نگهبان ساختمونم که کلاً اینجا زندگی میکنه،پس فکرنکنم مشکلی وجود داشته باشه.
ـ نه مشکلی ندارم.
ـ خب،اینم از پرونده ها،اینم طرح هایی که رو کاغذ پیاده کردم،روند پروژه هارو توضیح میدم و بقیه اش باشماست.
ـ باشه.
نیم ساعتی داشت توضیح میداد و بعد از اون،مرخصم کرد.
از اتاقش که اومدم بیرون،ساعت یک ونیم بود.پشت میز منشی،هیشکی نبود.تقریباً میشد گفت شرکت تو سکوت تعجب آوری فرورفته بود.انگار هیشکی نبود.توهمین موقع روجا رو دیدم که از راهروی روبه رویی داشت به طرفم میومد.وقتی منو دید باتعجب گفت:توهنوز اینجایی؟
ـ آره کاردارم.توکجا داری میری؟
ـ وا!برم خونه دیگه،واسه شب کلی کار دارم.
ـ آها شب کار داری پس.
ـ مگه تونمیای؟
ـ کجا؟
ـ وا!زده به سرت ها!..من برم دیرم شد.شب میبینمت،خدافظ.
میخواستم ازش بپرسم شب چه خبره که اینجوری حرف میزنی ولی مهلت نداد و تندتند از شرکت رفت بیرون.
شونه هامو انداختم بالا.شاید شب مهمون داشته و حواسش نبوده.به سمت راهرو حرکت کردم تا برم تو اتاقم که صدای برسام مجبورم کرد بایستم:خانوم شکوهی.برگشتم سمتش.باهمون ژست مغرورانه اش گفت:من دارم میرم،امیدوارم توضیحاتم کافی بوده باشه.ضمناً،خوب روش تمرکز کنین.سرمو تکون دادم.بچه پررو یه لطفاً هم نمیندازه تنگ دستوراش.
رفتم تو اتاق.عجیب بود که حتی حمیده هم نبود.تازه یادم افتاد که برسام گفته بود شرکتو هم تعطیل کرده.خب پس این یعنی فقط من وحاج کریم تو شرکتیم.وسایلو جابه جاکردم و شروع کردم به کار کردن روی پروژه.زمان از دستم در رفته بود.بادقت وحوصله تمام روش تمرکز کرده بودم.میشد گفت طرح سختی بود ولی ما واسه همچین پروژه ای قرارداد نبسته بودیم نمیدونم واسه چی داشت روی این طرح کارمیکرد.یکی از مهم ترین کارامون،پروژه شمال بود که قرار بود تادوماه آینده کار روی زمینشو شروع کنن.همونی که طرحشو من داده بودم وظاهراً مورد پسند شرکت سازه نو قرار گرفته بود.شاید برسام همینجوری داشت روش کار میکرد.هرچی که بود،این میتونست یه طرح خیلی مهم به شماربیاد...چه فرقی به حال من داره،برسام ازم خواسته اینو کاملش کنم،منم همینکارو میکنم.
نمیدونم چقدرگذشت که صدای در اتاق،منو به خودم آورد.بدون اینکه سرمو بلندکنم بلندگفتم:بفرما.در بازشد وصدای حاج کریم باعث شد سرمو بالا بگیرم:خانوم شکوهی؟ساعت 9وپنج دقیقه ست،من میخوام برم،شماتشریف نمیبرین؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم.اوه خدای من هفت ساعت ونیم تمام من داشتم روی این پروژه کار میکردم.تازه متوجه گرسنگیم شدم.به حاج کریم نگاه کردم:چرا حاجی،الان کارمو تعطیل میکنم.
ـ باشه دخترم،من بیرون منتظرم.
ـ باشه.
حاج کریم رفت.چشمامو مالیدم وخمیازه ای کشیدم.وای چقدر خسته وبودم وخبرنداشتم.تندتند وسایلمو جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون.حاج کریم روی صندلی کنار میز منشی،نشسته بود.رفتم طرفش و گفتم:خسته نباشی.
ـ درمونده نباشی دخترم.شما تشریف ببرمن باید درارو قفل کنم.
ـ باشه،کاری ندارین؟چیزی نمیخواین؟
ـ نه دخترم،شبت بخیر.
ـ خدافظ.
از شرکت اومدم بیرون.امروز ماشینو نبرده بودم تو پارکینگ.سوارشدم وبه طرف خونه راه افتادم. ریموتو زدم که درپارکینگ خونه بازشد.ماشینو پارک کردم وبه طرف آسانسور رفتم.دکمه اشو زدم تا بیاد همکف.سرم پایین بود که متوجه سایه مردی شدم که هرلحظه داشت نزدیک ونزدیک تر میشد. حس ترس و کنجکاویم باعث شد اخمی روی صورتم بشینه.هنوز سرمو کامل بالا نیاورده بودم که یه جفت کتونی پسرونه جلوی چشمام ظاهرشد.سریع نگاهمو کشیدم بالا که متوجه حضور پسرجوونی شدم.قدش ازمن بلندتر بود وهیکلی.اولش ترسیدم.ولی وقتی دیدم اونم آروم کنار ایستاده به حالت عادیم برگشتم ودوباره به در آسانسور زل زدم.اما سنگینی نگاهش کاملاً حس میشد.چندلحظه بعدم صداش توی گوشم پیچید:شما همسایه جدیدین؟
باتعجب نگاش کردم.این دیگه کیه؟چی داره میگه؟گفتم:نخیر،من چندساله که اینجا زندگی میکنم،شما؟
ـ من تازه یه هفته ست که اینجا رو اجاره کردم.
چیزی نگفتم ورومو برگردوندم.پس این همسایه جدید بود.دوباره گفت:خوشوقتم.نگاش کردم وآروم سرمو تکون دادم.خسته تر ازاونی بودم که بخوام حرف بزنم باهاش.بالأخره آسانسور رسید به همکف.درشو بازکردم ورفتم داخل.اونم پشت سرم اومد.دکمه اشو فشار دادم وخیره به در آسانسور رفتم تو فکر پروژه.یه ایده های جدیدی به ذهنم رسیده بود و باید بعضی جاهارو اصلاح میکردم. داشتم حساب و کتاب میکردم که صدای این قزمیت نذاشت به تفکراتم ادامه بدم:از این ساختمون راضی هستین؟
کلافه نگاش کردم:بله مگه قرار بود راضی نباشم؟
ـ نه خب کلی گفتم،راستی،صاحب خونه سالانه چند درصد میکشه رو اجاره؟
ـ خبر ندارم من اجاره نمیدم.
ـ یعنی چی؟
ـ اجاره ای نیست واحدم،خریدمش.
سرشو به معنی فهمیدن تکون داد.رومو برگردوندم تا سوال جدیدی نپرسه امااز رو نرفت:تنها زندگی میکنین؟
ـ بله.
ـ به یه دخترتنها مگه خونه میفروشن؟
ـ اولا که ابتدای اومدنم تنها نبودم دوما بله میفروشن.
ـ مگه میشه؟
ـ آقای محترم،هتل که نیست!آپارتمانه.مشکلی وجود نداره.
ـ آها بله.
مشخص بود میخواد حرف بزنه فقط که خوشبختانه توقف آسانسور و بازشدن درش این مهلتو بهش نداد.بدون اینکه چیزی بگم اومدم بیرون وبه سمت واحدم رفتم.لحظه ی آخرصدای شب بخیر گفتنشو شنیدم ولی اهمیت ندادم.
...
باصدای زنگ گوشیم که داشت خودشو میکشت از خواب نازم پریدم.خواب آلود نگاهی به صفحه اش انداختم.کی میتونست باشه جزاین غزال ابله؟!به زور صفحه اشو لمس کردم.حال نداشتم بزارمش روی گوشم واسه همین گذاشتم رو آیفون:چیه غزال؟
ـ سلام...خوبم مرسی.
ـ خواب بودم.
ـ بله از دیرجواب دادنتون فهمیدم.الان بیداری دیگه؟
ـ بیدارم کردی!
ـ حالا هرچی،زنگیدم بگم امروز با بروبکس برنامه چیدیم بریم ددر دودور.
ـ به سلامت،خوش بگذره.
ـ اهم،منظورم اینه که توهم هستی.
ـ گمشو بابا من دیروز کلی کار داشتم.هنوز خستیگش تو تنم هست،تازه تمومم نشده،اونوقت پاشم بیام با تو گردش؟
ـ ای بابا خوش میگذره ها.
ـ نه قربونت،جان غزال امروز حسش نیست.باشه واسه بعد.
ـ بیا دیگه.
ـ ببین بهت نیومده باهات درست حرف بزنم،حتماً باید فحش بدم دیگه.
ـ اَی بابا خیله خب،نیا.ضررمیکنی ولی.
ـ باشه آقامن ضرر میکنم،دست از سرم بردار میخوام بخوام.
ـ بکپ،ایشالا خواب به خواب شی.
ـ روزخوش.
و تماسو قطع کردم.دختره ی خر.دوباره سعی کردم بخوام اما فقط برای یک ساعت موفق شدم و دیگه نتونستم خوب بخوابم.
کامل که بیدارشدم ساعت10:25دقیقه بود.یه لیوان شیروکیک خوردم و دوباره سرم با پروژه ها گرم شد.
نمیدونم چقدرگذشت اما یکدفعه احساس گشنگی و خستگی بهم فشار آورد.چشمام دیگه نمیدید.یعنی تار میدید.نگاهی به ساعت انداختم.فیکس سه بعداز ظهربود.دست از کار کشیدم وبه طرف آشپزخونه رفتم.خدا روشکر یه سوسیس کالباسی بود تو یخچال.گوجه وخیار درآوردم و ریزکردم وبا نون خوردم.
ساعت یک ربع به چهاربود که رفتم توی اتاقم تا استراحت کنم.یه نگاهی به گوشیم انداختم و یکم باهاش ور.کم کم چشمام گرم شد وخوابم برد.یه دوسه ساعتی رو خواب بودم و بعد از اون دوباره سرم با پروژه هاگرم شد وتکمیلشون کردم.
...
دروبازکردم ورفتم داخل.خانوم خادمی بادیدنم ازجاش بلندشد:سلام خانوم شکوهی،خوش اومدین.آقای خسروی گفتن به محض دیدنتون شمارو بفرستم تو اتاقش.از سر کنجکاوی اخمی کردم:مگه اومده؟
ـ بله.امروز زودتر اومدن.
ـ عجب.مرسی.
ـ خواهش میکنم.
به طرف اتاقش رفتم و چند تقه به درزدم.صداشوشنیدم:بفرمایید.درو بازکردم ورفتم داخل.نگاش کردم:سلام.خانوم خادمی گفتن بامن کاری دارین.نگاهی به سرتاپای من انداخت،یه نگاه مغرورانه...
بعد سرشو تکون داد:آره.بفرمابشین.
مرتیکه بز انگار داشت با رفتگرمحلشون حرف میزد.خیلی جدی ومحکم گفتم:ممنون ایستاده راحتترم. بدون اینکه نگام کنه سرشو تکون داد.کله اشو کرده بود تو پرونده ای که که زیردستش بود.حوصلم سر رفت:خب؟من منتظرم.
ـ پروژه ها.
ـ بله؟ببخشید متوجه نشدم.
ـ پروژه هایی که تکمیلشونو بهت سپرده بودم...کو؟
ـ آوردمشون.بفرمایید.
بعد گذاشتمشون روی میزش.نگاهی به پروژه هاو نگاهی به من انداخت:جداً تمومشون کردی؟سرمو تکون دادم:بله.
ـ هوم!خوبه.
چیزی نگفتم.یکی یکی پروژه هارو بررسی کرد.البته نه خیلی دقیق.سرشو تکون داد:میتونی بری.من باید اینارو کامل بررسی کنم اگر مشکلی بود بهت خبرمیدم.
ـ باشه.
ـ حالابرو.
بدون اینکه چیزی بگم از اتاقش اومدم بیرون.خواستم به طرف اتاق خودم برم که باصدای روجا میخکوب شدم:به به سلام خانوم شکوهی بامعرفت.چطور مطوری؟خوش میگذره؟برگشتم سمتش. لبخندی زدم:سلام خانوم کاشانی.خوبین؟چه عجب ماشمارو زیارت کردیم!
اخمی کرد و به سمتم اومد:اینو من باید بگم.چرا نیومدی؟
ـ یعنی چی؟کجا نیومدم؟
ـ واقعاً که تو مغزت پوکه پرتوجون.چطوری اینجا استخدام شدی خدا میدونه.
ـ وا!دست شمادرد نکنه.حالا بگو ببینم چی شده که اینجوری حرف میزنی باهام؟اتفاقی افتاده؟
ـ یعنی...نگو که مهمونی به اون بزرگی ومهمی رو فراموش کردی.
ـ مهمونی ؟کدوم مهمونی؟
ـ ای بابا،مهمونی آقای خسروی دیگه.
ـ راجب چی داری صحبت میکنی؟
ـ پرتو یعنی تو خبرنداری؟
ـ نخیر.خبرچی؟راجب چی باید خبرداشته باشم؟
ـ وای دختر تو پرتی ها!مهمونی ای که آقای خسروی بابت موفقیت پروژه ای که تو روش کار کردی و باشرکت سازه نو قرارداد بستنو میگم دیگه.شب جمعه بود.چرا نیومدی؟
اخمی کردم.نگامو به زمین دوختم.داشتم فسفور میسوزوندم ببینم این مهمونه کی و کجا بود و چه کسی راجبش بهم گفت.ولی هیچی یادم نمیومد.
توهمین موقع صدای در اتاق خسروی باعث شد از دنیای تفکرات وحافظه ام بیرون بیام.ناخودآگاه برگشتم به طرفش.هنوز چیزی نگفته بود که روجا گفت:سلام صبح بخیر آقای خسروی.برسام زیرلب سلامی کرد وگفت:اینجا چیکارمیکنین؟مگه کاروزندگی ندارین؟
روجا لبخندی زد:داشتم راجب مهمونی که دوشب پیش گرفته بودین صحبت میکردم با پرتو.نگاه برسام چرخید روی من:خب؟
ـ خب هرچی بهش میگم چرا نیومدی میگه من یادم نمیاد کدوم مهمونی رو میگی.
ـ خب...
ـ اصلاً شما خودتون بهش بگین.این پروژه رو خودش طراحی کرد وخودشم موقع بستن قرارداد حضور داشت.اصلاً اون مهمونی بابت این پروژه وطراحش بود مگه نه؟من دارم میگم چرا نیومد؟تو مهمونی که به افتخارخودش وآشنایی بقیه باهاش بود نیومد.کارش اصلاً قابل توجیح نیست.درست نمیگم؟
برسام لب پایینشو به دندون گرفت و ابروهاش پرید بالا.به روجا نگاه کردم:چرا متوجه نیستی.کسی راجب این مهمونی به من چیزی نگفته بود.روجا سرشوتکون داد:ولی آقای خسروی روز سه شنبه همه رو جمع کرد وراجب مهمونی خبرداد.
ـ ولی من سه شنبه مرخصی گرفته بودم.نیومده بودم شرکت.
ـ خب مگه پنجشنبه بهت نگفته بودن؟از اتاقشون که اومدی بیرون مطمئن بودم که راجبش باهات حرف زدن.مگه نه آقای خسروی؟
برسام به من نگاه کرد.لبخندمحوی رو لباش بود وبرق پیروزی توچشماش.تازه پی به حقیقت ماجرا بردم.اون راجب مهمونی که بابت موفقیت پروژه بود،به من چیزی نگفته بود درحالی که حضورمن توی اون مهمونی تقریباً واجب بود و حتماً از شرکت سازه نوهم اونجا بودن.پس این شازده میخواست منو از چشم اونا بندازه وخرابم کنه.صداش توی گوشم پیچید که سعی داشت کارشو توجیح کنه:خب راستش خانوم کاشانی من اونقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت راجب این قضیه به خانوم شکوهی چیزی بگم.
روجا باتعجب به برسام نگاه کرد.خواست چیزی بگه اما دوباره سکوت کرد.لبخند تمسخرآمیزی زدم وگفتم:مهم نیست،حتماً چندان ارزش رفتن نداشته که آقای خسروی به من نگفتن.
لبخند رولبش ماسید وباتعجب منو نگاه کرد.کیفمو دست به دست کردم و به طرف اتاقم رفتم.روجاهم با گفتن فعلا با اجازه دنبالم اومد.دراتاقمو بازکردم و رفتم داخل.بادیدن حمیده لبخندی زدم:سلام صبح بخیر.حمیده گفت:سلام گلم.صبح توهم بخیرخوش اومدی.صدای کوبیده شدن در باعث شد به پشتم نگاه کنم.قیافه برزخی روجا متعجبم کرد:چرا درومیکوبی دختر؟فکرکردی اینجا هم خونته؟
ـ مرتیکه هیچی ندار.
ـ راجب کی داری حرف میزنی.
ـ جناب خسروی.پسره ی احمق با اینکارش چیو میخواست ثابت کنه؟
ـ تو بابت این ناراحتی؟بابا من باید ناراحت باشم که نیستم.بیخیالش.ارزش خودشو با اینکار آورد پایین.من که چیزی ازم کم نشد.
ـ البته که کم نشد.ولی یکی باید این مردکو بشونه سرجاش.اینکارش غیرقابل چشم پوشیه.
ـ خیلی هم قابل چشم پوشیه.ارزش نداره روجاجون.
ـ میدونی بابت این مهمونیه کذایی چقدر تهیه دید؟من...من فکرکردم تو خبرداشتی ونیومدی...
صدای حمیده توی اتاق پیچید:بچه هاچی شده؟روجا بدون اینکه یه واو رو جا بزاره کل قضیه رو تعریف کرد.حمیده باچشمای گرد شده گفت:نه!همچین چیزی امکان نداره،برسام اهل اینکارا نیست.
روجا گفت:فعلاً که می بینین.اهل این کاراهم شد.
رفتم سرمیزم:به هرحال گذشت.دیگه ولش کن روجا.مهم نیست اصلاً.
ـ توچطور میتونی عکس العملی نشون ندی؟
ـ آخه ارزش عکس العمل نشون دادن نداره.برم بزنم تو سرش بگم چرا منو دعوت نکردی؟
ـ ولی بچه های سازه نو اونجا بودن.اون تقریباً آبروتو با اینکاربرد.جداً چرا همچین کاری کرد؟
ـ نمیدونم.
ـ آخه چه دشمنی باتو داره.
ـ شاید بخاطر اون قهوه ایه که حواسم نبود و ریختم رو لباسش.
ـ اوه راجبش حرف نزن.باید خیلی بچه گانه فکرکرده باشه که دست به همچین کاری بزنه.
ـ مردا گاهی از یه بچه هم بدترن.
ـ با چه حرفایی سعی داری توجیحش کنی.اگه من جات بودم ساکت نمیموندم.
ـ مهم نیست.بریم سرکارمون.فعلاً چیزای مهم تراز این قضیه هم هست.
...
ظرف غذامو گرفتم و روی صندلی نشستم.روجا هم کنارم نشست.خواست چیزی بگه که صدایی مانعش شد:سلام خانوم شکوهی.سرمو بلندکردم.آقای بردیا دقیقاً روبه روم نشسته بود.لبخندی زد وبعد روبه روجا گفت:سلام،روزتون بخیر.هردو جوابشو دادیم که گفت:تومهمونی ندیدمتون.تشریف نیاورده بودین؟مهمونی مهمی بود!به روجا نگاه کرد.روجا از حرص چشماشو بست ونفس عمیقی کشید.
به ظرف غذام نگاه کردم:نه نیومدم.بعد یه قاشق پرکردم و گذاشتم دهنم.آقای بردیا دوباره گفت:چرا؟
حالا دیگه همه سکوت کرده بودن ومنتظر جواب من بودن اما یکدفعه روجا ترکید وباصدایی که سعی داشت کنترلش کنه گفت:چون آقای خسروی راجب این مهمونی چیزی نگفته بود بهشون.چشمای آقای بردیا به اندازه یه بشقاب شده بود.برگشت به من نگاه کرد.نگاهی به بقیه انداختم.قیافه همه متعجب شده بود.به روجا خیره شدم وآروم گفتم:چرا همچین حرفی زدی؟میتونستیم راحت ترقضیه رو جمع وجورش کنیم.
ـ جمع وجورش کنیم؟نه پرتو.کارمنداش باید بشناسن رئیسشونو.بدونن باکی طرفن.
ـ تو با اینکار داری اونو خراب میکنی.
ـ ولی اونم تورو نه تنها جلوی کارمندای شرکت خودمون،بلکه جلوی کارمندا ورئیس سازه نو هم خراب کرد.
صدای بردیا توگوشم پیچید:دارین شوخی میکنین؟روجا گفت:نه.این مسئله شوخی بردارنیست.یکی از دخترا با عشوه و نازگفت:خب حتماً صلاح ندیدن خانوم شکوهی رو دعوت کنن دیگه.موضوع به این سادگی که این همه تعجب وشگفتی نداره.
بردیا به طرف دختره برگشت:طراح اون پروژه خانوم شکوهی بودن نه شما.پس لطفاً سکوت اختیار کنین.
خوشم اومد زد تو پوز دختره.به بردیا نگاه کردم:مهم نیست آقای بردیا.بهتره مسئله رو تمومش کنیم. سعی کنید به گوش آقای خسروی نرسه.درست نیست.
آقای بردیاهم ابروهاشو بالا انداخت وبا قیافه ای نه چندان خوب،زل زد به غذاش.به روجا نگاه کردم. بامیل تمام داشت غذاشو میخورد...
انگار سنگینیه نگامو حس کرد چون سرشو بلندکرد و بهم خیره شد.آروم گفت:چیه؟با حرص نگاش کردم وگفتم:هیچی.
بعد به غذام خیره شدم.دیگه میل خوردنشو نداشتم.قاشقو گرفتم وشروع کردم به بازی کردن با غذام. روجا نگام کرد:غذاتو بخور،بهش فکرنکن.
ـ به اون فکرنمیکنم...فقط گرسنم نیست.
ـ من بچه نیستم.بخور غذاتو.
واسه اینکه خیالشو راحت کنم یکمی برنج وخورش خوردم.زودتر از بقیه برگشتم سرکارم.
اون روز حوصله هیچکاریو نداشتم.کار برسام واسم سنگین تموم شده بود.درست بود که جلوی همه اینطور وانمود کردم که واسم مهم نیست.اما واقعاً واسم مهم بود.اون منو جلوی همه خرد کرد.ولی جداً نمیدونستم چه دشمنی بامن داره.
تا پایان تایم شرکت دیگه رئیس گنداخلاقمو ندیدم الحمدلله!
...
بعد از اینکه کارم تموم شد،وسایلمو جمع کردم وبعد از خدافظی با روجا وحمیده،از شرکت اومدم بیرون.سوارماشین شدم وبه طرف خونه حرکت کردم.
اعصابم خط خطی بود بدجور.لباسامو که درآوردم مستقیم رفتم زیردوش حموم تا یکم از خستگیم کم شه و آروم شم.چند روز گذشته بود ولی هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم.
ازحموم که اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:الو؟
ـ سلام خانوم مهندس...خوبی؟
ـ سلام پیمان،قربونت تو خوبی؟
ـ فدات.کجایی؟
ـ خونه.
ـ کی اومدی؟
ـ یه بیست دقیقه ای میشه.تو کجایی؟
ـ من؟من پیش مهسان.
ـ اِه؟سلام منو برسون.حالش خوبه؟
ـ خوبه خوب!سرومروگنده!
ـ خداروشکر.بقیه چطورن؟بابا خوبه؟
ـ بقیه هم خوبن.باباهم خوبه،به کاراش میرسه و...هست دیگه واسه خودش.
ـ خب الحمدلله.خودت چطوری؟خوبی؟چیکارا میکنی؟اوضاع خوبه؟
ـ آره.همه چیز بر وفق مراده...تو چی؟
ـ ای بدک نیست.چی شد یادی از ما کردی؟
ـ خل،خودت میدونی سرم شلوغه وقت ندارم.تو چرا نمیزنگی.
ـ منم مثل تو.
ـ پس غر نزن.غرض از مزاحمت اینکه ما خواستیم مزاحمت شیم.
ـ به تو نیومده مودبانه حرف بزنی.مثل آدم بگو چی میخوای.
ـ گفتم که میخوایم مزاحمت شیم.
ـ یعنی چی؟میخواین بیاین اینجا یعنی؟
ـ بهله دیگه.
ـ جدی؟!
ـ آره.
ـ چه خوب!با کی میای؟
ـ راستش تعدادمون زیاده.من وبابا ومهسان و خوانواده مهسان.
ـ جداً؟آخ جون،کی میاین؟
ـ فردا شب راه میفتیم.
ـ عالیه!پس منتظرتونم.
ـ یعنی مشکلی نداری؟
ـ مشکل چیه بابا کلی هم خوشحال میشم.
ـ اگه اینطوره که اوکی...پس ما میایم دیگه.
ـ باشه.
ـ دیگه چه خبر؟
ـ هیچی.
ـ تو شرکت که مشکلی نداری؟داری؟
ـ نه بابا چه مشکلی؟!(آره جون خودم اصلاً مشکلی نداشتم)
ـ خیله خب.بیا دوکلوم با این زن داداشت بحرف مخ مارو خورد.
ـ باشه بابا گوشیو بده بهش.
ـ پس از من خدافظ.
ـ خدافظ.
گوشیو داد به مهسان.صداش توی گوشم پیچید:سلام خواهرشوهر مهربونم،چطوری؟
ـ سلام زن داداش گل،خوبم تو چطوری؟
ـ عالی.
ـ چه خبرا؟
ـ سلامتی.توچه خبر چیکار میکنی؟
ـ هیچی،کار میکنیم.
ـ خسته نباشی.شووهر مووهر پیدا نشد واست؟
ـ نه بابا کی به من ترشیده توجه میکنه آخه.
ـ آره والا گفتی.
ـ ای بدجنس.
ـ هاهاها!به خدا پرتو همینجوری ادامه بدی میترشی.
ـ ممنون،لطف کردی درحقم اصلاً با سخنان دلچسبت.
ـ میدونم میدونم!
ـ خب چیکارا میکنی؟خانواده خوبن؟
ـ بله عالی!
ـ سلام منو بهشون برسون.مخصوصاً مامانت.
ـ اوخ اوخ چشمت بدجور مامان منو گرفته ها.
ـ من چشمم توروهم گرفته عزیــــــــــزم!
ـ گمشو بیشعور.حالمو بهم زدی.
ـ خخ هاها!
ـ کوفت...اَاَاَاَاَه چته پیمان؟...باشه بابا!دودقیقه رفتیم حرف بزنیما!
ـ چی شد؟داداشمو اذیت نکن.
ـ بدهکارم شدیم.
ـ چی شد حالا؟
ـ هیچی بابا هی میگه قطع کن کار دارم.
ـ عجبا...اوکی برو برو تا گردنتو نزده.امری نیست؟
ـ نه فدات شم.می بینمت فرداشب.فعلا بای.
ـ خدانگهدار.
گوشیو قطع کردم.چشمم خورد به تصویر خودم تو آینه قدی.لبخند پررنگی رو لبم بود و متوجه نشده بودم کی لبخند زدم.به کل اتفاق تو شرکتو یادم رفته بود.با همون حوله رفتم و یه قهوه واسه خودم آماده کردم.یکم کیک از تو یخچال درآوردم و با فنجون قهوه رفتم و روی مبل نشستم.یه قلوپ از قهوه رو خوردم.هنوز داغ بود.بلندشدم و فلشی که روی میز بود رو،به تلویزیون زدم.آهنگ هایی که دوست داشتم توی اون فلش بود.پلی کردم.دوباره نشستم روی مبل و به آهنگ گوش دادم:
امشب میخوام كه بشینم از آرزوهام بنویسم
امشب میخواد قصه ی ما رو تا صبح بنویسه دل بی صبر
باور كن گریه هامو شادی كن كه نمیبینی خنده هامو
گریه هامو بذار اول خنده هاتو بذار آخر
آرزوهامو تماشا كن كه بی تو در چه حالن
گریه هامو بذار اول خنده هاتو بذار آخر
آرزوهامو تماشا كن كه بی تو در چه حالن
خیلی وقته نگفتم و اشك نریختم
تقصیر كارم شاید
از خودم خوب عصبیم
نمیدونم الان باید ول كنم یااصرار
میخوام مثل بچه هاچشامو ببندم و بخندم و كیف كنم تا بخوام
بشمارم تا هزار چونكه مطمئنم بعدش میاد
خیلی بچگونه است ولی من عمرا بگم نه نمیخوام
من میخوام و بدون نمیذارم كه منو به كشتن بدن خستگیهام
حقیقت همینه یعنی من توی رویا ام و خوب وضعیت وخیمه
رویا برام بسه سوالم با ترسه كجا الان هستش؟
خداوندا بسه منكه تو زندگیم آخه چیزی جز عشق نداشتم
سخت نیست؟ كه اینجوری جزوش نباشم؟
لابد این یه تنبیه.میخرمش به جون بگو آخرش چیه؟
آرزوم بود كه عروس لحظه هات شم
من دلیل لحظه لحظه خنده هات شم
آرزوم بود كم كم منو ببینی
به خدا یه ذره خوبیت بسه واسم
گریه هامو بذار اول خنده هاتو بذار آخر
آرزوهامو تماشا كن كه بی تو در چه حالن
گریه هامو بذار اول خنده هاتو بذار آخر
آرزوهامو تماشا كن كه بی تو در چه حالن
طبق معمول داشتم میرفتم تو فاز غم.یه تیکه کیک رو با قهوه خوردم.زیرلب با خواننده همراهی میکردم:
آرزوم بود که عروس لحظه هات شم
من دلیل لحظه لحظه خنده هات شم
آرزوم بود کمه کم منو ببینی
به خدا یه ذره خوبیت بسته واسم
اون یه ذره لبخندی هم که زدم،اشک جاشو گرفت.فرهان کابوس همیشگیم بود،دلم میخواست حداقل تو محل کارم آرامش داشته باشم که برسام گند زد به همه چی.پسره از خودراضی.چطور میتونست منو ندید بگیره.اون غرورمو جریحه دار کرده بود...هه...پرتو خیلی احمقی،اونی که ادعای عاشقی میکرد واست،غرورتو جریحه دار کرد.چه برسه به این پسره که هفت پشت غریبه ست باهات.میون اشکام خندیدم،یه خنده ی تلخ...به این بدبختیام...به این شانسم...هیچ چیز تو زندگی من سرجاش نبود. جداً چرا؟...شایدم همه چیز رو رواله و من کورم...آره...من تو زندگیم مشکل خاصی ندارم.تنها چیزایی که اذیتم میکنه،یه عشق قدیمیه و...یه رئیس بداخلاق و مغرور وازخودمتشکر!
دوباره یه قلوپ از قهوه امو خوردم.آهنگ بعدی پلی شد:
پی حس همون روزام پی احساس ارامش
همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش
دلم میخواد عاشق شم اخه فکرت شده دنیام
اگه عاشق شدن درده من این دردو ازت میخوام
اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست
یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست
شاید واقعاً مرده بود و حواسم نبود...چرا حس میکنم یه چیزیو تو زندگیم گم کردم؟
اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیست
یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست
جداً اگر بمیرم چی میشه؟...هیچی...فوقش یکسال گریه وغم واندوه واسه خانوادم باشه.مگه غیر از این چیزی هم هست؟...پرتو مگه تو هدف نداشتی؟...چرا داشتم...مگه بهش نرسیدی؟...آره رسیدم،من تقریباً چیزایی که میخواستمو دارم؛یه شغل خوب بایه درآمد خوب،یه خونه که البته از صدقه سری غزال دارم،یه ماشین که کارمو راه میندازه،من که چیزی کم ندارم...پس دنبال چی هستی؟...نمیدونم، شاید موفقیت بیشتر...یعنی بیشتر از این میخوای داشته باشی؟...شاید،من هنوز اول راهم...پس دیگه دردت چیه؟...هیچی،یه چیزیو گم کردم...اون چیز میتونه عشق باشه؟...عشق؟نه!قطعا عشق نیست...
بعد تو من از همه دنیا بریدم
باورم کن من به بدجایی رسیدم
لحظه لحظه زندگیمون با عذابه
باورم کن حال من خیلی خرابه
حالم خراب بود...افتضاح خراب بود...
اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست
یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست
اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیست
یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست
جداً این زندگیه؟...یعنی تهش همش همینه؟...این که دیگه روزمرگیه!...خب شاید یه اتفاق تازه تر بیفته...یه چیزی که حالمو عوض کنه...اوممم...ازدواج پیمان مثلا میتونست کمک کنه...یا...یا مثلاً بچه دار شدن غزال...وای فکرکن یه فسقلی به من بگه عمه،یه فسقیلیه دیگه هم بگه خاله...
هه،نگاه منو توروخدا...دارم به چی فکرمیکنم.میخوام ملتو بندازم تو دردسر که حال خودم عوض شه!شاید غزال آمادگیشو نداشته باشه...پیمان هم که هنوز عروسی نگرفته چه برسه به بچه!
نفس عمیقی کشیدم...قهوه ام تموم شده بود...رفتم سراغ همراه همیشگیم...جعبه اشو از روی میز برداشتم و یه نخ از کشیدم بیرون.فندکو گرفتم جلو وآتیشش زدم.شروع کردم به کشیدن.دوباره آهنگ بعدی پلی شد:
عمرم و پای تو باختم حیف رویایی که ساختم
هرچی که بود و نیست رو تو اثر نداشت
اون که تو گریه ها جا موند , قبل رفتن بی صدا موند
خیلی کم بود ولی …
واسه تو کم نزاشت
دیگه تمومه …
بسمه هرچی شکستن از خودم و از همه خستم
باید از یادم بری
دیگه تمومه …
تورو سپردم به دریا من میرم تنهای تنها
اینجوری آروم تری
نمیدونم چرا این آهنگ ها حرف دل منو میزنه...انگار متن این آهنگارو فقط واسه حال و روز من نوشتن...یا شایدم حال وروز خیلی ها مثل منه...یعنی چندنفر تو دنیا مثل من هستن؟یکی؟دوتا؟صدتا؟ هزارتا؟...هی چه روزگاریه آخه،چیزی که داریم قدرشو نمیدونیم...بعد اینکه از دستش دادیم میشنیم غصه اشو میخوریم...هی خداجون شکرت...
من چمدونم بسته شد از خیلی وقته
اما بازم برام سخته به تو بگم خداحافظ
دیوونگی مون خنده هامون زیر بارن
اون همه آرزوهامون
از یادم نمیره هرگز
دیگه تمومه …
بسمه هرچی شکستن از خودم و از همه خسته ـــَم
باید از یادم بری
دیگه تمومه …
تورو سپردم به دریا من میرم تنهای تنها
اینجوری آروم تری
یعنی اون تونسته منو فراموش کنه؟...گوشیمو گرفتم و رفتم تو لیست مخاطبینم...نگام قفل شد روی شماره اش...اسمشو توی گوشیم نفسم سیو کرده بودم...هنوزم به همون اسم سیو بود...من که نتونستم فراموشش کنم...درسته که اینطور وانمود میکردم که برام مهم نیست...اما واقعا برام مهم بود...
پک محکمی به سیگارم زدم ودوباره زل زدم به شمارش...یه خرده بعد رفتم تو یه پوشه که مختص عکساش بود ومن روش رمز گذاشته بودم تا کسی نبینه عکساشو و نفهمه من قلبم چندساله که متعلق به یه مردیه که دوست داشتنش اشتباهه...چون حالا دیگه متأهله و حتما...یه بچه ی گوگولی هم داره...
رمز پوشه رو وارد کردم.عکساش دونه دونه بازشد...
حالم از اونی که بود،بدتر شد...تمام خاطراتم باهاش،یکدفعه بهم هجوم آوردن...صدای خنده هاش توی گوشم می پیچید...به ژستای بانمکش توی عکس خیره شدم...همچنان صداش تو گوشم بود:
ـ پرتو،خانومی،دوستت دارم!
ـ پرتوم؟دوستم داری؟
ـ میگم پرتو،امروز بریم سینما؟
ـ درساتو میخونی یا نه خانوم خوشگله؟نخونی پدرتو درمیارم،تو باید معماری قبول شی بیای پیش خودم کار کنی.فهمیدی؟!
ـ بسته انقدر این پفکو نخور چاق میشی خانوم!
ـ یکبار دیگه بیای تو این بوتیک و خرید کنی،جفت پاهاتو قلم میکنم؛اینجا فروشنده هاش آدمای درستی نیستن...ندیدی چجوری زل زده بود بهت؟مرتیکه خر!
ـ بیا به افتخار این نمره های خوبت ببرمت یه بستنی بهت بدم!
ـ وقتی دارم حرف میزنم،وقتی با منی...فقط منو نگاه کن،شیرفهم شد؟
ـ عاشقتم خانومم،عاشقتم!
بازمیشنوم صدای بارون
می بندم چشمامو آروم
منم ویه دل داغون...
ای وای نمی برم تو رو از یاد
اتفاقی بود که افتاد
دل من باز تورو میخواد/دل من باز تورو میخواد
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی...
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
بارونه،پاییزه یه عشق لبریزه...
یه کوچه ست که خیسه...
عطر تو می پیچه...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
دوباره این آهنگ لعنتی...دوباره اشکام...دوباره یاد فرهان...خدایا کی همه ی اینا تموم میشه؟چرا نمیتونم از فکر این بشر بیام بیرون؟
یه پک دیگه به سیگارم زدم...خاکسترشو توی جاسیگاری خالی کردم...رسیدم به یکی از عکساش که توی آتلیه گرفته بود.اینجا دیگه صورتش جدی بود...ژستش بی نظیر بود...دوباره بادیدنش دلم لرزید...ای لعنت به این دل که هنوزم بهونه اشو میگیره...
سلام ای بهترینم
هنوز عاشقترینم!
اگر از آشیونه دور دورم
غم عشقت تو قلبم مونده با من
از اون خوابی که اسمش زندگی بود
همون عشق و همون غم مونده با من
نگیر این عشقو از من
که میمرم به غربت
دلم با درد این عشق
یه عمره کرده عادت
تو ویرون من یه سرگردون
فلک کارش همینه
منو رسوای عالم کرد
خودش رسواترینه
ندیدی گریه هامو
نخوندی قصه هامو
به اونجایی رسیدم که
گم کردم خدامو
چه بنویسم از این دنیا به دنیا دل نبدید
فقط یک آهه و یک دم به فردا دل نبندید
سلام ای بهترینم
هنوز عاشقترینم
شبای غربت اینجا سرده سرده
فقط شب درد بی خوابیم قشنگه
عزیزم زندگی معنای درده
فقط این عشق و بی تابیم قشنگه...
(آهنگ نامه از هایده)
گوشی رو پرت کردم کنارم روی مبل.سرمو میون دستام گرفتم...احساس میکردم درو دیوار خونه دارن بهم نزدیک میشن...بلندشدم و سریع پنجره رو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم تا این احساس خفگیم از بین بره...
کاش یکی پیشم بود...کاش غزال پیشم بود...
خواستم باهاش تماس بگیرم ولی خب درست نبود،اونم زندگی خودشو داشت.نباید دم به دقیقه مزاحمش میشدم.
یه فکری ته ذهنم قلقلکم میداد.شاید میتونستم عملیش کنم!
چرا که نه،من که موقعیتشو دارم!تنها هم که هستم!چرا یه کار درست و حسابی انجام ندم؟!
آره خودشه...از فردا میرم دنبالش...
پنجره رو بستم.رفتم توی اتاق و لباسمو پوشیدم.موهامو خشک کردم.برگشتم تلویزیون رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم.