مثل هرسال/قسمت نهم
نگاهی به ساعت انداختم،ای بابا پس چرا این پسره نمیاد.علافمون کردا پوف!
صدای آقای خسروی پیچید توی گوشم:الانا دیگه باید پیداش شه،گفته که خیلی ترافیکه و کمی دیرمیرسه.
توهمین موقع دربازشد و برسام خسروی اومد داخل اتاق.سلام کرد.آقای بردیا با لبخندی جوابشو داد ومنم مثل همیشه جدی وخشک آروم گفتم:سلام .و آقای خسروی هم با لبخند گفت:سلام برسام جان.دیر کردی.
صداش توی گوشم پیچید:ببخشید پدر،خیلی ترافیک بود.
ـ بسیارخب،بهتره بریم سربحث اصلیمون که به خاطرش اینجا جمع شدیم.فقط قبلش برسام جان،ایشون همون خانومی هستن که راجبش بهت گفته بودم،خانوم شکوهی.یکی از بهترین کارمندامون.
برسام به من نگاه کرد.رنگ نگاهش حالت تمسخرگرفت.نیشخند تمسخرآمیزی هم روی لباش ظاهر شد:آها بله.
از این حرکتش خوشم نیومد ولی چیزی نگفتم.کاغذ لوله شده ی توی دستمو روی میز بازکردم و شروع کردم به توضیح دادن طرحم.برسام سعی میکرد از طرحم ایرادو اشکال بگیره اما با یه جمله کوتاه توضیح میدادم وقانعش میکردم واین کار باعث شده بود حرصی شه،نمیدونم چی توی من دیده بود که از همین اول کار شمشیرو ازرو بسته بود.واسم اهمیتی نداشت،حوصله نداشتم به این چیزا فکر کنم.
بعد از اینکه کارم تموم شد،آقای خسروی لبخندی زد:عالی بود دخترم.بعد رو به برسام و آقای بردیا گفت:مگه نه؟
برسام نگاهی حرصی به من و بعد به طرحم انداخت ولی چیزی نگفت وآقای بردیا گفت:بله الحق که بی نقص بود،حالا کی طرحو ارائه میدین؟آقای خسروی گفت:به زودی با شرکت سازه نو یه جلسه میزارم که البته شما و خانوم شکوهی هم باید توش شرکت داشته باشین.احتمالاً من نمیام و به جام برسام تو جلسه شرکت میکنه.چیزی نگفتم وآقای بردیا جواب داد:خوبه.
بعد از کمی بحث راجب پروژه،هرکی برگشت سرکارش.هنوز وارد اتاق کارم نشده بودم که گوشیم زنگ خورد.شماره غزال بود.جواب دادم:جانم؟
ـ سلام خوبی؟
ـ سلام مرسی تو خوبی؟
ـ قربونت،چه خبرا؟
ـ هیچی،تو چه خبر؟
ـ منم هیچی،دلم تنگ شد گفتم واست زنگ بزنم.
ـ مطمئنی فقط دلت تنگ شده بود؟
ـ آره خب..یعنی...حوصله امم سر رفته بود...گفتم باهم بریم بیرون.
ـ الان که من شرکتم.
ـ میدونم،غروب که بیکاری.
ـ آره.
ـ اوکی یه ساعتی قرار بزاریم.
ـ من غروب میام دنبالت،کارم تموم شد باهات تماس میگیرم.
ـ اوکی میسی.کاری باری؟
ـ نه،به سلامت.
ـ بابای.
گوشیو قطع کردم و خواستم وارد اتاق شم که صداش میخکوبم کرد:خانوم شکوهی شرکت جای حرف زدن و قرار گذاشتن نیست،اینجا فقط کار،مفهومه؟برگشتم وبا تمسخر نگاش کردم وخشک وجدی گفتم:حتماً ضروری بوده.
و بدون اینکه منتظر جوابش باشم،در اتاقو بازکردم ورفتم داخل.سر میزنم نشستم ومشغول کارم شدم.
صدای حمیده توی گوشم پیچید:چطور بود؟آقای خسروی طرحو قبول کرد؟نگاش کردم ولبخندی زدم:آره خوشش اومد،قرار شد تو یه جلسه با شرکت سازه نو طرحو ارائه بدیم.روجا لبخندی زد:اوه لالا آفرین خانوم!گل کاشتی که!
ـ مرسی.
ـ پسرشم اونجا بود؟
ـ برج زهرمار؟آره اونم بود.
ـ ولی خدایی خیلی خوشگل وخوشتیپه ها.
بی تفاوت گفتم:از این خوشگل خوشتیپ ها زیاده.روجا گفت:همه که مثل تو بی احساس نیستن،راستی ماشینشو دیدی؟
با این حرفش نگاش کردم وبا اخم کمرنگی گفتم:روجا یه سوال،دوست پسرت گدا گشنه ست؟ابروهاش پرید بالاو با تعجب گفت:چی؟
ـ فکرنکنم اونقدر وضعش بد باشه که دنبال رینگ اسپرت ماشین مردم باشی.
ـ وا پرتو این چه حرفیه میزنی؟
ـ از این جمله دخترا بدم میاد که همش از ماشین پسره تعریف میکنن،مهم شخصیت وشعوره که هرکسی نداره.
ـ ای بابا ما که واسه ماشین کسی رو نخواستیم.من فقط گفتم ماشینش خوشگله.
ـ دیگه این جمله رو نگو،حس خوبی ندارم نسبت به این حرفا.
ـ اوکی بابا چرا شاکی میشی قربونت برم؟
لبخند کمرنگی میزنم:به کارت برس روجاجون.
دیگه حرفی زده نشد.
غروب که کارم تموم شد رفتم دنبال غزال و باهم رفتیم کلی دور زدیم،شامم بیرون خوردیم وآخر شب خسته و کوفته برگشتم خونه.
...
نگاهم تو نگاه عسلی رنگ مردی که مقابلم نشسته گره میخوره،واصلاً حس خوبی نسبت به این نگاه ها ندارم.صداش توی گوشم می پیچه:طرحتون بی نظیره خانوم شکوهی.سعی میکنم بهش نگاه نکنم اما درست نیست و ممکنه به ضرر شرکتمون تموم شه.آروم تشکری میکنم.
دوباره ادامه میده:از اینکه با این شرکت ومخصوصاً با شما،همکاری میکنم خیلی خوشحالم.
اَه این جلسه لعنتی کی میخواد تموم شه.لبخند تصنعی میزنم:شرکت ماهم ازهمکاری باشما مفتخره. سنگینی نگاهی رو حس میکنم،سرمو بلندمیکنم که نگاهم با نگاه عصبانی و ابروهای گره خورده ی برسام خسروی دوخته میشه.فکرکنم از اینکه به جای اون حرف زده بودم عصبانی شده بود.رومو برگردوندم و بی اهمیت به معاون شرکت سازه نو نگاه کردم که داشت راجب پروژه حرف میزد اما نگاهش زیرچشمی به من بود.
قد بلندی داشت و چهارشونه بود.بهش میخورد حدوداً سی- سی و یک سالش باشه،میشد گفت خوشتیپ بود اما اون نگاه و برق چشمای عسلیش...اصلاً حس خوبی نداشت...حین توضیح دادن طرحمم،به جای اینکه به نقشه نگاه کنه،زل زده بود تو صورت من.و این کلافم میکرد.
بالأخره جلسه تموم شد و اونا رفتن.نفسمو فوت کردم بیرون و خواستم وسایلمو جمع وجور کنم که صدای برسام توی گوشم پیچید:ایشاالله جلسه بعد واسه خواستگاری مزاحم میشن.سرمو آوردم بالا و نگاش کردم.آقای بردیا سوالی رو که ذهنمو مشغول کرده بود،پرسید:منظورت چیه برسام جان؟
اوه چه صمیمی.
برسام نگاهی به سرتاپای من انداخت وابروهاشو داد بالا:خب میدونی از رو نگاه هایی که بین خانوم شکوهی و اوه مردک ردو بدل شد،حدس زدنش کار سختی نیست.آقای بردیا برگشت طرفم و باشک نگام کرد.خیلی سریع و بی تفاوت وسایلمو جمع کردم وبا نگاهی تمسخرآمیز وسرد ولبخندی کمرنگ نگاش کردم:اشتباه برداشت کردین آقای خسروی،روز خوش،با اجازه.
اینو گفتم وسریع از اتاق اومدم بیرون.پسره ی نفهم این چه حرفی بود آخه.رفتم تو اتاق کارم و خودمو روی صندلی ولو کردم.
...
باصدای غزال چشمامو بازکردم.کمی که هوشیار شدم سیخ شدم سرجام وسریع نگاهی به ساعت انداختم.صدای غزال توی گوشم پیچید:امروز جمعه ست خانوم.شرکت تعطیله،نیازی به نگرانی نیست.
نفس راحتی کشیدم.خواب آلود گفتم:تو اینجا چیکارمیکنی؟
ـ اولاً که سلام و صح بخیر،دوماً که من هنوز کلید اینجارو دارم،فراموش کردی؟
ـ آها،نه.
ـ اومدم تا شب اینجا تلپ شم.
ـ بله!
ـ ناهار چی دوست داری درست کنم؟
ـ ساعت چنده؟
ـ 11
ـ اوهوم،خودم درست میکنم.
ـ نمیخواد،به اندازه کافی تو طول هفته خسته میشی.یه امروزو بزار من واست درست کنم.
ـ دستت دردنکنه.
ـ بلندشو دست و روتو بشور یه چیزی بخور،روز به روز داری لاغرتر میشی.مگه غذا نمیخوری؟
ـ چرا بابا.
ـ پس چه مرگته؟چند وقته چک آپ نرفتی؟
ـ نمیدونم فکرکنم یکسالی میشه.
ـ خیلی بده،حتماً باید بری.
ـ یه فکری میکنم.
ـ کسی با غرق شدن توی کار به جایی نرسیده.
ـ نشنیدی میگن بهترین تفریح کاره؟
ـ نه نشنیدم،افراط وتفریط تو هرکاری ضرره!حالا بلندشو.
از روی تخت بلندشدم و رفتم دستشویی.صورتمو شستم و بعد از یه مسواک زدن،اومدم بیرون.لباس خوابمو با یه بلوز وشلوار قرمزخونگی عوض کردم و رفتم پیش غزال تو آشپزخونه که مشغول سرخ کردن پیازا بود.انگار حضورمو حس کرد چون سرشو برگردوند و با لبخند گفت:حال میکنی دیگه من دارم واست غذا درست میکنم.
هنوز اونقدر سرحال نشده بودم که باهاش کل کل کنم،لبخند نصف نیمه ای زدم وگفتم:سامیار کجاست؟
ـ با دوستاش مجردی رفته کوه.
ـ اوهو!مجردی.
ـ آره خب میدونی،من که سخت گیر نیستم،اونم گاهی نیاز داره با دوستاش باشه.
ـ بله،چه خانوم روشنفکری.
ـ آره دیگه.
ـ حالا مواظب باش این اوپن مایندیت کار دستت نده.
ـ حواسم هست جیگر.
ـ خوبه،حالا چی داری درست میکنی؟
ـ میخوام یه ته چین درست کنم که انگشتاتم باهاش قورت بدی.
ـ هوم،ببینیم و تعریف کنیم.
ـ چه خبر از شرکت؟
ـ امن وامان.چه خبری میخواستی باشه؟
ـ خواستگار واست پیدا نشد اونجا؟
ـ وای غزال یعنی تو غیر از این فکردیگه ای تو کله ات نیست؟
ـ آخه نگران تنهایی توام.
ـ والا من خودم انقدر نگران نیستم.
ـ تو چون مغز تو سرت نیست.
ـ مرسی!
ـ جدی میگم،یه خرده از این حال وهوا بیا بیرون،یکم با دنیای بیرون ارتباط برقرار کن.
ـ ببین من یه مادربزرگ داشتم دقیقاً عین تو حرف میزد.
ـ عجب آدم بیشعوری هستی ها!
ـ آخه قربونت برم،ارتباط برقرارکردن چه سودی داره.
ـ اِه!توهم دیوونه ای ها!چهارتا آدم میشناسی!باهاشون برخورد میکنی،می بینی دنیا دست کیه.
ـ بی خبری خیلی بهتره،آدم عذاب نمیکشه.
ـ مردشور اون طرز تفکرتو ببرن.
ـ جدی میگم.
ـ چی بگم...ها،راستی،سه شنبه همین هفته که داره میاد،یه مهمونی دعوت شدم ولی تنهام،میای باهام؟
ـ چجور مهمونی هست؟
ـ راستش تولد یکی از دوستامه،من وسامیارو دعوت کرد،ولی سامی گفت کاراش زیاده ونمیتونه باهام بیاد،گفتم حداقل تو بیای.
ـ حوصلشو ندارم.
ـ خرنشو،جان تو خوش میگذره.
ـ بابا من که کسی رو نمیشناسم.
ـ همچین میگه انگار من همه رو میشناسم،من فقط صاحب مجلسو میشناسم،توهم منو میشناسی.همین بسته دیگه.
ـ حالا تا سه شنبه خدا کریمه.
ـ قبول کن دیگه پرتو،حالا من یه بار یه چیزی ازت خواستما!
ـ والا تو همیشه داری یه چیزی از من میخوای.
ـ بیشعور نشو،تنهام پرتو.
ـ باشه حالا بزار ببینم چی میشه.
ـ آخ جون،جیگرتو!
ـ حالا مواظب باش غذاتو نسوزونی.
ـ حواسم هست.
اون روز غزال تا شب پیشم بود و کلی حال وهوامو عوض کرد.
فردای اون روز دوباره رفتم شرکت و روز از نو روزی از نو.و البته یه رئیس نو که بسیار گند اخلاق تشریف داشت.و اما این من بودم که با علاقه وبی اهمیت به اطرافم،کارمو انجام میدادم.
ساعت10صبح بود که یهو هوس قهوه کردم.از اتاق اومدم بیرون وبه طرف آبدار خونه رفتم.یه لیوان برداشتم و توش آبجوش ریختم.پودر قهوه رو هم باهاش مخلوط کردم.به طرف یخچال رفتم.درشو باز کردم که چشمم خورد به کیک شکلاتی که یکی از دخترخانوما به افتخار ورود آقای برسام خسروی درست کرده بود و کمیش اضافه اومده بود.والان این کیک داشت به من چشمک میزد.آوردمش بیرون و یه تیکه ازش برداشتم و گذاشتمش تو یه پیش دستی.بقیه اشو برگردوندم تو یخچال.لیوان قهوه رو هم گذاشتم توی همون پیش دستی وبه سمت در قدم برداشتم.سرم پایین بود وهمین که خواستم برم بیرون محکم به یه چیزی برخورد کردم و پیش دستی و لیوان از دستم پرت شد.سرمو آوردم بالا که بازم اون چشمای وحشی و عصبانی رو دیدم.خواستم سرمو بیارم پایین ورد شم که لک قهوه رو پیراهن سفیدش باعث شد چشمام گرد شه.دوباره بهش نگاه کردم وخواستم عکس العملشو بدونم که صدای دادش باعث شد شیش متر بپرم هوا:دختره ی احمق مگه کوری تو آخه؟حواست کجاست؟!
یه قدم رفتم عقب.صدای فریادش باعث شده بود چندتا ازهمکارا بیان و ببینن چه خبر شده.زل زدم تو چشماش وگفتم:عمدی نبود.عذرمیخوام.
بازم صدای دادش:عذرمیخوای؟الان عذرخواهی تو لک پیراهنمو از بین میبره؟دوباره به پیراهنش خیره شدم.خب حالا من باید چیکارکنم؟صدای یکی از دخترایی که پشتش ایستاده بود رفت رو مخم: خانوم شکوهی واقعاً چشماتون آقای خسروی رو ندید؟یا خودتونو زدین به ندیدن؟
چه با نازوعشوه هم حرف میزد.جوابشو ندادم وبه جاش به برسام خسروی نگاه کردم:خب چه کاری از دستم برمیاد؟
این حرفش باعث شد بشه اسپند رو آتیش ودوباره بهم بپره:دختره ی کور تو چطور میتونی تو این شرایط انقدر ریلکس باشی و بگی چه کاری از دستم برمیاد؟به جای این چرت وپرتا بهتره یه عینک بزنی به اون چشمای باباقوریت.
چشمام گرد شد.از این حرفش خندم گرفت ونتونستم خیلی لبخندمو جمع کنم.سرمو انداختم پایین ولی انگار دیرشده بود چون باصدای بلندتری دادزد:دِ آخه کجای حرف من خنده دار بود؟
ـ نه هیچ جاش خنده دار نبود.
ـ پس چرا همچنان نیشت بازه؟
ـ خب شما چرا صداتونو انقدر بالا میبرین،باور کنین فاصلمون یه مترم نیست،من میشنوم.
نمیدونم چطور توی اون لحظه جرئت پیداکردم این حرفارو بزنم اما خب...من پرتو شکوهی بودم دیگه،همیشه هم که نمیشد سکوت کرد.
ـ من زبون تو یکی رو کوتاه میکنم.
بازم صدای اون دختره:آقای خسروی شما ببخشیدش،نفهمی کرد،عذرش رو بپذیرین.
برسام انگار خودشم نفهمید کدوم یکی از این دخترا این حرفو زد ولی نیمرخشو برگردوند به سمت پشتش وبا داد گفت:به شما مربوط نیست خانوم محترم،بفرمایین سرکارتون،مگه اومدین سینما؟بفرما لطفا،برین.
دوباره همه پخش و پلا شدن.روشو برگردوند سمت من.سیخ ایستادم سرجام.نگام دوباره رفت سمت پیراهنش.
ـ خب،شما که یک مترم بامن فاصله نداری،پیشنهاد بده بگومن باید چیکارکنم؟
ـ بله؟
ـ میگم من با این پیراهن لعنتی چیکارکنم؟
شونه هامو انداختم بالا وسرمو تکون دادم:خب،خب راستش نمیدونم...یعنی...
دوباره دادش رفت هوا:نمیدونی؟دِ کارد بخوره اون شیکمت الان چه موقع کیک وقهوه بود؟
دست به کمر اخم کردم وگفتم:ببخشیدا ولی من ازکجا باید میدونستم شما میخواین تشریف بیارین تو آشپزخونه.
نیشخند تمسخرآمیزی زد وگفت:نه،مثل اینکه هنوز حالیت نشد من رئیستم.بعد باصدای بلندتر گفت:خانوم شکوهی!من بابام نیستم،من برسام خسروی ام،شیرفهم شد؟
ـ بله من اینو میدونم خودم.
ـ پس بامن یکی به دو نکن که بد می بینی.
ـ من که چیزی نگفتم.
ـ ببر زبونتو،همین الان میری واسم ازجنس همین پیراهن واین مدلیش،یکی میخری ومیاری.یه رنگ دیگه اشو هم میخری به عنوان جریمه ات،احمق.
ـ لطفا احترام خودتونو نگه دارین.
ـ مثلاً نگه ندارم چی میشه؟تو میخوای منو اخراج کنی نکنه؟
ـ منظورم این نبود.
ـ منظورت واسم اهمیتی نداره،یالا برو واسم این پیراهنو بخر.
ـ همین الان.
اینو گفتم و ازآبدارخونه رفتم بیرون.کیفمو از توی اتاقم برداشتم وقبل از اینکه حمیده و روجا مهلت پرسیدن سوالی رو داشته باشن،ازشرکت زدم بیرون.سوارماشین شدم و به یکی از پاساژایی که قبلاً با غزال رفته بودیم،سرزدم.
یه پیراهن سفید ویه پیراهن سرمه ای به سلیقه خودم خریدم واز پاساژ اومدم بیرون.اعصابم خط خطی بود ودلم میخواست برسامو بزنم ولهش کنم.
با اخم وارد شرکت شدم.مستقیم به سمت اتاق رئیس رفتم.آروم در زدم که صداش اومد:بفرمایید.درو باز کردم و رفتم داخل.سرشو آورد بالا وبادیدن من اخماش رفت تو هم:اینجا چیکارمیکنی؟
منم با اخم،درحالیکه دندونامو روی هم میساییدم گفتم:پیراهناتونو آوردم جناب رئیس.ابروهاش پرید بالا وباتعجب گفت:رفتی خریدیشون؟
ـ بله با اجازه.
ـ این با اجازه نبود.با دستور بود.
از لحن تمسخرآمیزش بدم اومد.نزدیک میزش رفتم.نایلونی که جعبه های پیراهن توش بود رو گذاشتم روی میز:بفرمایید.
بازم نیشخند تمسخرآمیزی زد:خوبه خوبه،باید ببینم خوشم میاد یانه؟
ـ شما فقط دستور دادین که پیراهن بخرم،اما نگفتین به سلیقه کی.منم خریدم،همین.
ـ زبونتو کوتاه میکنم.
ـ اینو قبلاً هم گفتین.
دوباره دادش رفت هوا:چون اینکارو میکنم!
این بارنوبت من بود که نیشخند تمسخرآمیزبزنم که حرصیش کرد.نگاش کردم:حالا میتونم برگردم سرکارم دیگه؟
دستشو کوبید روی میز:تا وقتی که من نگفتم،نه!
ای بابا اینم رفته بود رو دنده لج ها!دست به سینه نگاش کردم.اونم زل زدتو چشمای من:باید ببینم اینایی که خریدی خوب هست یانه.
ـ مطمئن باشین که جنس بنجل نخریدم.
ـ از شما چیزی بعید نیست.
ـ هوم،همچنین.
ـ منظورت چیه؟
ـ منظور من که واسه شما اهمیتی نداشت.
ـ بله همینطوره.
ـ پس چرا پرسیدین؟
ـ زبونتو کوتاه میکنم.
ـ این سومین باره که این جمله رو میگین.
ـ حالا می بینی.
دیگه چیزی نگفتم.حوصله کل کل نداشتم ولی نمیدونم چرا جواب این ابله رو میدادم.شاید میخواستم روشو کم کنم.من پسرمغرور دیده بودم ولی این دیگه حدشو گذرونده بود.به آقای خسروی نمیومد همچین پسرگنداخلاقی تربیت کنه.
پوفی کردم ونشستم روی مبلی که جلوی میز بود.با پام تند تند روی زمین ضرب گرفته بودم که غرش دراومد:نکوب انقدر پاتو،روانیم کردی.
زیرلب گفتم:روانی بودی.
ـ بله؟چیزی گفتی؟
ـ نخیر.
ـ خوبه.
نگاهی به پیراهنا انداخت.نمیدونم خوششون اومده بود یا بدش اومده بود اما هرچی بود با اخم گفت: میتونی برگردی سرکارت.سرمو تکون دادم.بلندشدم وخواستم از دربرم بیرون که گفت:خانوم شکوهی.
برگشتم سمتش.از پشت میز بلندشد واومد سمت من.دستاشو از پشت بهم گره زد و با همون نگاه مغرور وتمسخرآمیزش زل زد تو چشمام:دفعه ی بعد،حتماً،تکرارمیکنم،حتماً جلوتو نگاه کن،یا اگه نمیتونی،عینک بزن،یا...شایدم از قصد خودتو میزنی به من.
چشمام گرد شد.اما دوباره به حالت اولم برگشتم.این پسره چی پیش خودش فکرکرده بود.پوزخند صدادار و تمسخرآمیزی زدم وگفتم:زیادی خودتونو تحویل میگیرین جناب خسروی.
اینو گفتم.دروبازکردم ورفتم بیرون.برگشتم سرکارم.البته قبلش،روجا وحمیده کلی سوال پیچم کردن. غروب که برگشتم خونه،غزال زنگ زد تا از رفتنم به مهمونی مطمئن بشه ومنم خیالشو راحت کردم که اومدنم حتمیه.
...
پوفی کردم وکلافه نگاهی به لباسا انداختم.بعد خیره شدم تو چشمای غزال:مطمئنی اینارو واسه من آوردی؟
باچشمای گرد شده سرشو تکون داد:آره مگه مشکلش چیه؟
ـ چیه آخه این لباسای جلف!
ـ حالا تو یکیشو بپوش بدت اومد یه کاریش میکنیم،خوبه؟
با اکراه یکی از لباسا رو برداشتم.اصلاً نمیفهمیدم مدلش چجوری هست وچجوری باید بپوشمش.غزال تو پوشیدنش کمکم کرد.تو آینه نگاهی به خودم انداختم.بازم نفهمیدم مدل این لباسه چیه،واقعاً عجق وجق بود.سریع گفتم:مطمئناً اینو نمیپوشم،حتی واسه حمالی هم ازش استفاده نمیکنم چه برسه به مهمونی که هیشکیو توش نمیشناسم.
غزال شونه اشو بالا انداخت:اوکی درش بیار.
سریع لباسو درآوردم.دومی رو پوشیدم.یه لباس دکلته که بلندیش به زور تا وسط رون پام میرسید.یه نگاه به غزال انداختم:اگرفکرکردی من اینو میپوشم باید بگم اشتباه کردی.اخمای غزال رفت توهم . دست به کمر شد وبانگاهی طلبکارانه زل زد توچشمام:درش بیار پس.
سومین لباسو که پوشیدم،مدلش عالی بود و به تنم قالب شد.یه لباس عروسکی بود.دامنش کمی پف داشت و تابالای زانوم بود.آستین هاو یقه اشم با پارچه گیپور کارشده بود وعالی بود.رنگشم سرمه ای بود،لبخندی زدم:این خوبه.غزال گفت:خداروشکر،فکرکردم اینم میخوای رد کنی نزدیک بود دود از کله ام بلندشه.خب حالا کفشی که رنگش به این لباس بخوره داری؟
ـ آره یه کفش سرمه ای همین رنگ واسم خریده بودی عید،دارمش.
ـ خوبه.با اون بپوش.آرایشت و مدل موهات چی؟
ـ نمی دونم.
ـ لباست خیلی لختی نیست فقط قسمت بالای سینه ات مشخصه بهتره موهاتو جمع کنی.
ـ خب بعد؟
ـ خودم درستش میکنم.فعلاً برو یه دوش بگیر تا بعد.
ـ باشه.
بعد از یه دوش،ناهار مختصری با غزال خوردیم و بعد غزال شروع کرد به کار روی موها وصورت من.موهامو بالاجمع کرد وبا یه شینیون کوچولو و ساده بهش مدل داد.خوشگل شده بود. آرایشمم مطابق با رنگ لباسم،به اتمام رسوند.بعد از اون موها وآرایش خودشو تکمیل کرد.تا آماده شیم و لباسامونو بپوشیم،ساعت شده بود هفت ونیم غروب.
از اینکه نرفتم شرکت عذاب وجدان داشتم چون فکرمیکردم کلی کارعقب مونده دارم ولی خب یه روز که مشکلی به وجود نمیاورد.تازه مرخصی هم گرفته بودم.
لباس وکفشمو که پوشیدم،غزال با تحسین نگاهم کرد:عالیه دختر،عین عروسک شدی.
ـ مرسی.
ـ بی احساس،فقط همین؟
یه نگاهی به سرتاپاش انداختم،موهاشو ساده بالای سرش جمع کرده بود وبه شکل گوجه ای درستش کرده بود.آرایشش هم خوب بود.لباسشم خوشگل بود.یه دکلته به رنگ یشمی که با نگین های ریز روش کارشده بود.کفششم به همون رنگ بود.درکل خیلی خوشگل شده بود.چشمکی بهش زدم:تو که از منم خوشگلترشدی.
نگاهی به لباسش انداخت:جدی؟خودم که اینطور فکرنمیکنم.
ـ ولی عالی شدی.
ـ خب دیگه تعریف بسته بیابریم تا برسیم اونجا شده هشت ونیم.ساعت8جشن شروع میشه.
ـ باشه بابا.بزار سوئیچو بردارم.
مانتو وشالمو سرم کردم وسوئیچو برداشتم.از خونه اومدیم بیرون و سوارماشین شدیم.کفشمو با یه کفش اسپرت عروسکی عوض کردم تا راحت تر بتونم رانندگی کنم.با اون پاشنه های ده سانتی کلاج و ترمز گرفتن سخت بود و البته خطرناک.
ساعت هشت وبیست دقیقه بود که رسیدیم.جلوی درخونه کلی ماشین پارک بود ومن به زور تونستم جای پارک گیر بیارم.قبل از پیاده شدن از ماشین کفشامو دوباره عوض کردم.
وارد خونه که شدیم، یه دختر همسن و سال خودمون به طرفمون اومد و با غزال روبوسی کرد و خوشامد گفت.بعد از اون غزال به من اشاره کرد:موناجون اینم دوستم پرتو که راجبش گفته بودم.مونا به من نگاه کرد وباخوشرویی گفت:خیلی خوشوقتم از آشناییتون.
لبخندی زدم:ممنون همچنین.
حوصله حال واحوال نداشتم.با غزال یه جاییو انتخاب کردیم ونشستیم.نگاهی به اطرافم انداختم.کلی دختر وپسراونجا بودن.بعضیا میرقصیدن بعضیا حرف میزدن بعضیا تو دستشون نوشیدنی بود و بعضیا هم مشغول خوردن میوه.خلاصه هرکی به یه کاری مشغول بود.فقط کنم فقط من وغزال بیکار بودیم.صداش پیچید تو گوشم:گشنت نیست؟نمیخوای چیزی بخوری؟
ـ فعلاً نه.
ـ کاش سامی اینجا بود،حوصلم سرمیره.
ـ یعنی من اینجا کشکم؟
ـ تو از اول تا آخر مهمونی میشینی یه گوشه وهیچکیو تحویل نمیگیری.خب منم بیکارم دیگه.
ـ حالا شاید یه دور باهات رقصیدم.
ـ خسته میشی.
ـ دیگه بیشتراز این برنمیاد ازدستم.
ـ به توهم میگن دوست؟
ـ پس چیم؟
ـ از دشمن هم بدتری.
ـ ممنونم واقعاً.
ـ والا.
نیم ساعتی رو همینجوری سپری کردیم تا اینکه بالأخره غزال حوصلش سررفت:پرتو بیا یه حرکتی بزنیم دیگه.
ـ چیکارکنیم مثلاً؟
ـ برقصیم.
ـ میدونی نمیرقصم.
ـ امشبو به خاطر من کوتاه بیا،جون غزال.
قسمم داده بود بیشعور.سرمو انداختم پایین.یکم فکرکردم.نگاش کردم وگفتم:باشه.چهره اش باز شد وبا خوشحالی گفت:ایول،دمم گرم.بالأخره راضیت کردم.
خندیدم به خوشحالیش.چندتا آهنگو باهاش رقصیدم و دوباره نشستم سرجام چون خسته شده بودم ولی غزال داشت با مونا میرقصید.داشتم با گوشیم ور میرفتم که صدایی باعث شد سرمو بگیرم بالا:شبتون بخیر.
نگاهی به پسرجوونی که کنارم بود،انداختم.آروم سرمو تکون دادم:ممنون.
ـ تنهایین؟
ـ نه با دوستم اومدم.
ـ اِه همراه دارین؟پس کجاست؟
ـ داره میرقصه.
ـ شما رو تنها گذاشته و بایکی دیگه داره میرقصه؟
ـ خیر،خودم خسته شده بودم.
ـ و اونم چیزی نگفت؟
ـ ببخشید شما بیست سوالی راه انداختین؟براتون خیلی مهمه؟
خودشو جمع و جور کرد:اومم...راستش...نه خب یعنی...منظور بدی نداشتم.
سرمو تکون دادم:خوبه.
دوباره کله امو کردم تو گوشی.ولی اون بیخیال نشد:دانشجویین؟بدون اینکه نگاش کنم گفتم:نه.
ـ درستون تموم شده؟
ـ بله،شاغلم.
ـ آها،خوبه،منم همینطور،یعنی من خب شغلم آزاده،یه فروشگاه لوازم خانگی دارم و نمایشگاه ماشین. راستش رشتم چیز دیگه ایه اما خب چون بهش علاقه نداشتم،ترجیح دادم که...
با صدای غزال حرفش نیمه موند:پرتو اینجایی؟گرسنه ات نیست؟من که خیلی گشنمه،راستی زنگ زدم سامیار داره میاد.
من که تا اون موقع سرم پایین بود و به حرفای پسره اهمیتی نمیدادم،با اومدن غزال کله مو از تو گوشی آوردم بیرون و به غزال نگاه کردم:جدی؟مگه نگفتی کار داره؟
ـ آره اما الان بهش زنگ زدم کلی قربون صدقش رفتم،هیچی دیگه،خرشد گفت باشه خودمو میرسونم.
ـ بیچاره چی داره میکشه از دست تو.
ـ از خداشم باشه.
چشماشو چرخوند که با دیدن پسره کنار من اخم کمرنگی از روی کنجکاوی کرد.بعد به من نگاه کرد. صدای پسره توی گوشم پیچید:سلام خانوم،از آشناییتون خوشوقتم.غزال لبخندی زد:ممنون همچنین. راستش نمیشناسمتون.
ـ خب منم همین یعنی،من از دوستتون خوشم اومد خواستم درخواست رقص کنم که گفت همراه داره.
ـ بله با من اومده،یکمی باهم رقصیدیم ولی خب خسته شد و اومد نشست.
پسره به من نگاه کرد وبعد به غزال و باتعجب گفت:همراهش شمایین؟
ـ آره دیگه.
ـ من فکرمیکردم که پسر باشه.
ـ مگه همه ی همراه ها پسرن؟خب گاهی دخترا باهم میان،موردی هست؟
ـ نه نه.
نیشش باز شدو رو به من گفت:پس میشه یه دور رقصو باهم باشیم؟نگاش کردم:نه.
ـ چرا؟باورکنین که من...
میون حرفش پریدم:
ـ فعلاً قصد رقصیدن ندارم.
ـ آها،که اینطور.نوشیدنی میل دارین؟
ـ خیر.
ـ چقدر جواب منفی.
دیگه چیزی نگفتم.اونم که دید اینجوریه با گفتن با اجازه،بلندشد ورفت.غزال که حالا کنارم نشسته بود گفت:بدبخت پسره،بدجور زدی تو برجکش.
ـ بابا حوصله ندارم اینم هی به پروپام میپیچید.
ـ تو حوصله خودتم نداری.
ـ آخه غزال من...
ـ باشه باشه فهمیدم.بالأخره حقیقته دیگه،هیشکی جای فرهانو واست نمیگیره.
ـ اینطور نیست.
ـ اگه نیست پس چرا به هشکی فرصت نمیدی.
ـ چون خودم نمیخوام.
ـ چرا نمیخوای؟
ـ چون دوست دارم تنها باشم.
ـ تنها باشی که چی بشه؟چی بهت میرسه؟چرا؟
سکوت کردم،شاید حرف غزال درست بود و هیچکس جای فرهانو واسم نمیگرفت.اما اگرم دلیل تنهاییم این باشه هم،بازم ترجیح میدم تنها باشم.
غزال دوباره گفت:میدونی پرتو،تو میترسی،میترسی ونمیخوای.
ـ از چی میترسم؟
ـ از اینکه شاید اگر با کسی باشی،اونم مثل فرهان ولت کنه و بزاره بره.واسه همین نمیخوای که کسی رو توی حریمت راه بدی.
ـ مرسی خانوم روانشناس.
ـ دارم جدی حرف میزنم.من نمیدونم این دیوار بلندی که دور خودت کشیدی چه فایده ای واست داره.
ـ خب هرکسی یه خط قرمزایی داره دیگه.
ـ این خط قرمز نیست پرتو،این دوری از آدماست.انسان نیاز به ارتباط با دیگران داره.یعنی این تو ذاتشه،ولی اگر کسی این نیاز رو نادیده بگیره،و اصلاً تمایلی بهش نداشته باشه،خب میشه گفت تو مرحله ای از افسردگی به سر میبره.ناراحت نشو پرتو،ولی تو نسبت به سن وسالت،خیلی افسرده ای. گوشه گیر وتنها،ساکت،کم حرف.تو بیست و سه سالته اما اگر از من سن واقعیت رو بپرسن،میگم پنجاه سالته.
ـ میتونی اینطوری فکرکنی.من افسرده نیستم،فقط نیازی نمی بینم با همه ارتباط برقرارکنم،مخصوصاً مذکرجماعت.
ـ اونو که خودم خیلی وقته فهمیدم.ولی واسه یه بارم شده،این پیله تنهایی رو باز کن،یه خرده به اطرافت توجه نشون بده،ببین چیا میگذره،چه اتفاقایی داره میفته،یکم بقیه رو مثل فرهان نبین،اونوقت میفهمی که تاحالا داشتی خودتو آزار میدادی.
ـ ببین این بحث واسم تکراری و خسته کننده ست،چرا راجب چیز دیگه ای حرف نمیزنی؟
غزال روشو برگردوند و از حرص،لباشو روی هم فشار داد و دیگه چیزی نگفت.چنددقیقه بعد مونا اومد پیشمون و کمی باهامون صحبت کردم.درآخرهم ازمون پرسید چیزی کم وکسر هست یا نه که غزال گفت همه چیز خوبه.
نیم ساعت بعد از اون،سامیارهم رسید.باهم سلام و احوالپرسی کردیم.غزال از اومدن شوهرش خیلی خوشحال شده بود.چون یه پایه رقص پیدا کرده بود.راستش یکم از دستش دلخور بودم که بهم گفته بود افسرده ولی خب،اون دوستم بود،صمیمی ترین دوستم،بیشتر از اون،حتی مثل یه خواهر،پس طبیعی بود که نگران من باشه.ولی خب،این راهی بود که خودم انتخاب کرده بود.وسال ها بود که بهش عادت کرده بودم،پس میتونستم تا آخر عمرم،همینجوری زندگی کنم.
بادیدن شادیش ولبخندی که به خاطر حضور سامیار بود،منم شاد شدم.لبخندی زدم.چه خوب بود که اینا همیشه عاشق هم بودن.تو دلم آرزو کردم که همیشه باهم خوشبخت باشن.
احساس کردم کسی پیشم نشسته.رومو برگردوندم که دیدم همون پسره داره بروبر منو نگاه میکنه. وقتی نگاه منو متوجه خودش دید،لبخندی زد وگفت:متفکرانه به پیست رقص زل زده بودین،اونقدر که متوجه نشدین صداتون زدم.
سرمو تکون دادم ودوباره به پیست رقص خیره شدم.
ـ اسمتون پرتو بود؟
ـ بله.
ـ ظاهراً دوستتون همراه داره.
ـ همسرشه.
ـ خوبه،شما چرا تنهایین پس؟
ـ ای بابا،من باید همش به شما جواب پس بدم؟
ـ معذرت میخوام.هنوزم قصد رقصیدن ندارین؟
ـ نه.
ـ چیزی میل ندارین؟
ـ نخیر آقا.میزبان به اندازه کافی ازمون پذیرایی کرد.
ـ مونا؟اون که سرش گرمه.همه کارا افتاده گردن من بدبخت.
ـ چرا گردن شما؟
ـ به هرحال منم میزبانم دیگه.
باتعجب نگاش کردم.لبخندی زد:من برادر مونا هستم،مهرزاد.ابروهامو دادم بالا:آها.خوشوقتم.
ـ شما دوستش هستین؟
ـ من دوست دوستش هستم.اولین باره که مونا رو می بینم.
ـ که اینطور.پس این همراهمتون،در واقع دوست موناست؟
ـ بله.
ـ اوهوم.چرا نمیرقصید؟
ـ اول مهمونی کلی رقصیدم.
ـ ولی خیلی گذشته ازش.
ـ ترجیح میدم فعلاً بشینم.
ـ خوبه.
میزبان بود و نمیتونستم تو خونه خودش،بهش توهین کنم درغیراین صورت حتماً یه حرفی میزدم که خودشو جمع وجور کنه.
رومو برگردوندم که دیگه مجبور نشم جوابشو بدم.انگار فهمید که دیگه نمیخوام حرف بزنم واسه همین چیزی نگفت.
یه ربعی گذشت که غزال و سامیار اومدن.رو به سامیار گفتم:خوش گذشت؟لبخندی زد:آره مگه میشه آدم با خانومش باشه و خوش نگذره.
بعد لبخندش محو شد وباتعجب به مهرزاد خیره شد.مهرزاد لبخندی زد:خوش اومدین.
ـ متشکر.ندیدمتون.
ـ بله من برادر مونا هستم،سعادت دیدن شمارو نداشتیم.
ـ خواهش میکنم این چه حرفیه.
ـ امیدوارم از جشن لذت ببرین.چیزی کم نبوده؟
ـ نه تا الان که همه چیز عالی بود.
ساعت10 بودکه همه رو به صرف شام دعوت کردن.غزال تو یه بشقاب واسم چندنوع غذا گذاشت و آورد.زیاد بود ولی از اونجایی که خیلی گرسنم بود،همشو خوردم.
جشن تا نیمه های شب ادامه داشت.ساعت2بود که رسیدم خونه.غزال وسامی باهم رفته بودن و من تنهایی برگشتم.
خودمو ول کردم روی مبل.میشد گفت امشب بدنبود.از فردا دوباره باید میرفتم شرکت.حس میکردم کلی از کارام عقب افتادم.لباسامو عوض کردم و بعد از یه دوش پنج دقیقه ای،به خواب رفتم.