رمان تنها تو مادرم هستی 8
بعد از خرید به اصرار راحیل و به خرج من رفتیم پیتزا خوردیم سیاوش هم دیگه نزدیک
سه سالشه تقریباً همه چیز میخوره بچم عاشق پیتزا بود و من نمیدونستم راحیل
یکم بهش پیتزا داد بعدم نوشابه قیافش خیلی با مزه شده بود به خاط گاز نوشابه
نوک دماغ و دور چشماش قرمز شده بود و مثل علامت تعجب نگامون میکرد آخه تا
حالا بهش نوشابه نداده بودم میترسیدم براش خوب نباشه اما راحیل که این چیزا
حالیش نبود با تنی خسته به خونه برگشتم بعد از عوض کردن لباسام خودم رو به
خوابی شیرین دعوت کردم چون حس میکردم دیگه توان بیدار موندن ندارم.
بلاخره روز مهونی هم فرا رسید بعد از سپردن سیاوش به محمد و علیرضا با راحیل
رفتیم آرایشگاه آرایشگره ماهری بود اما من دیگه زیر دستش داشت خوابم میبرد کار
راحیل تازه تموم شده بود واقعاً با اون لباس و آرایش بی نظیر شده بود داشتم
میخوابیدم که کارش تموم شد و منم بلند شدم رفتم لباسم رو پوشیدم راحیل تا
چشمش بهم افتاد جیغی از خوش حالی کشید. واااااااااااااااااااااااااااااااااااایی مریم
خیلی ناز شدی نگاهی تو آینه به خودم کردم آره واقعاً خوب شده بودم پوست
سفیدم و گونه های برجستم که با رژ گونه هلویی زیبا شده بود چشمایی درشت
مشکیم که حالا بیشتر جلب توجه میکرد و درآخر لبای قلوه ایی که با اون رژ هم
رنگ رژ گونم براق و خوشگل شده بود در کل خوب بود لباسمم که حرف نداشت
خداییش دیگه داشت دیر میشد پول آرایشگاه رو حساب کردیم مانتو سرمه ایی و
شال هم رنگش رو پوشیدم و بعد از پوشیدن کفشام از آرایشگاه بیرون اومدیم
ماشین علیرضا دستون بود و دیگه مشکلی نداشتیم تا برسیم به تالار راحیل من و
کشت آخرم مجبور شدم قبول کنم بریم آتلیه به محمد و علیرضا هم خبر دادیم تا
سیاوش رو بیارن هممون کلی عکس گرفتیم بعدم رفتیم تالار البته چون آتلیه نزدیک
بود ده دقیقه بیشتر توراه نبودیم همزمان با ما عاقد هم اومد موقع خوندن خطبه عقد
اشک تو چشمام جمع شده بود خدایا ازت خواهش میکنم کمکشون کن تا
خوشبخت بشن اونا تا به این سن برسن سختی های زیادی کشیده و جز خودت
کسی رو ندارن پس هرگز تنها و به حال خودشون نزار سرم رو بلند کردم که
چشمام تو یه جفت چشم مشکی قفل شد محمد داشت نگاه میکرد لبخندی بهش
زدم و به نغمه نگاه کردم که با بغض بله رو گفت حتی راحیل هم تو اون لحظه دست
از شیطنتاش برداشته بود تو چهره تک به تکمون یه غم بزرگ میمون اون همه شادی
دیده میشد یه غم بزرگ به خاطر نبود خانواده عروس و داماد و به خاطر عروسی که
پدر و مادری نداشت تا ازشون اجازه بگیره و تنها تکیه گاهش بعد از خدا پسری بود
که کنارش نشسته بود و با نگرانی نگاه مهربونش رو تقدیم عروس تنهاش میکرد
نگاهی که جز عشق هیچ تعبیر دیگه های نمیتون داشته باشه و من رو یاد این شعر
میندازه : ای که از تازگی زخم دلم تازه تری یعنی از قصه دلتنگی من باخبری؟ مثل
مهتاب که از خاطر شب میگذرد هرشب آهسته از آفاق دلم میگذری. آره اونا
هردوشون با دل های زخم خورده فقط و فقط دلتنگ هم بودن و این رو میشد به
راحتی از نگاه پاک و بی ریاشون خوند خدایا شکرت که به هم رسیدن .جو سنگینی
بود که مامان رحیمی شکستش براشون دست زد و بعدم صدای دست و صوت بقیه
بلند شد همه به ترتیب بهشون کادو دادن من دوتا سکه ای که براشون خریده بودم
رو بهشون دادم خلاصه جشن خیلی خوبی شد همه تا آخر شب بزن و بکوب کردن
جز من که اصلاً از رقص خوشم نمیومد بعد از اینکه تا خونه همراهیشون کردیم
محمد من و سیاوش رو رسوند سیاوش که امروز کلی شیطونی کرده بود تو بغلم
خوابش برد وقتی رسیدم خونه لباساش رو عوض کردم و خودمم یه دوش سریع
گرفتم تا از شر آرایشم خلاص شم آرایشگر به خواست خودم موهام رو باز گذاشته
و فقط یه گیره که شکل پروانه بود بهشون زد بود تا پریشون نباشن آخه من از تافت و
ژل و اینجور چیزا اصلاً خوشم نمیاد موقع خوابیدن صدای گوشیم دراومد تو دلم کلی
به این آدم مزاحم و وقت نشناس فوش دادم و دوباره از جا پاشدم که در کمال تعجب
دیدم بازم یه پیام از اون شماره ناشناس اومده بازش کردم که اینم مثل همیشه
شعر بود (دعا میکنم زیر این سقف بلند روی دامان زمین هرکجا خسته شدی یا که
پر قصه شدی دستی از غیب به دادت برسد و چه زیباست که آن دست خدا باشد و
بس) اینبار دیگه عاشقانه نبود بلکه عارفانه بود دیگه به این گاه و بی گاه بودنش
عادت کرده بودم اگرم میخواستم زنگ بزنم که خاموش بود پس بیخیالش شدم
خوابیدم خداروشکر فردا شرکت تعطیل بود آخه با این همه خستگی کی میتونست
کار کنه.