مثل هرسال/قسمت هشتم
فردای اون روز مهسان خبرداد که واسه آخرهفته منتظرمون هستن.پیمان دل تودلش نبود واز خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید.
...
ـ پرتو به نظرت خوب شدم؟
ـ آره پیمان جان عالی شدی...این بارهفتمه ازم میپرسی.
ـ آخه خیلی مطمئن نیستم.
ـ خب بابا مشکلی داشتی من بهت میگفتم دیگه.
ـ لباسام مرتبه؟
ـ وا...ی...آره!کشتی منو!
ـ توهم خوشگل شدیا.
ـ ممنون.
برای آخرین بار نگاهی به سرووضعم انداختم.یه شلوارجین سفید پوشیدم با مانتوی سرمه ای و شال سفید وکفشای پاشنه بلندسرمه ای که البته همشو غزال واسم خریده بود.میدونست اهل لباس خریدن نیستم.
همراه بابا وپیمان از درخونه اومدیم بیرون.قرارشد با ماشین پیمان بریم.یه ام وی ام530مشکی بود که بعد از چندسال کارکردن تو شرکتشون خودش خریده بود.خدارو واسه تمام چیزایی که بهم داد شکر کردم.
بعد از بیست دقیقه،رسیدیم خونه مهسان اینا.ازماشین پیاده شدیم.پیمان زنگ آیفون رو فشارداد.
دربازشد و رفتیم توی خونه.یه خونه حیاط دار دوطبقه بود.خونه اشون خوشگل بود ولی خب من خیلی وقت بود که با این چیزا ذوق نمیکردم وبی تفاوت بودم.
درچوبی خونه بازشد وزن ومردی شیک پوش و متشخص توچهارچوب درنمایان شدن.وقتی بهشون رسیدیم با لبخند سلام واحوالپرسی کردن وخوشامد گفتن...خب تا اینجا همه چی خوب بود.وارد خونه شدیم.مادر مهسان با دستش مارو به سمت پذیرایی که سالنی جدا از جایی بودکه ما ایستاده بودیم، راهنمایی کرد.خونه اشون دوبلکس بود.وارد پذیرایی شدیم وروی مبل های استیلیشون که مشخص بود ساخت ترکه،نشستیم.کلاً تویه نظر واضح بود که سطح مالی اونا حداقل یکی دو درجه از ما بالاتر بود...ولی خب پیمان چیزی کم نداشت.پدرمهسان شروع کردبه صحبت کردن:خیلی خوش اومدین...مسعود غفاری هستم پدر مهسان،خیلی از شما وهمچنین آقاپسرتون تعریف میکرد.
بعد به پیمان نگاه کرد وپیمان هم لبخندی زدوسرشو انداخت پایین.
آقای غفاری خواست بازم چیزی بگه که صدایی مانعش شد:سلام.نگاه هممون برگشت به سمت صدا. بادیدنش نفسم تو سینه حبس شد.به زور آب گلومو قورت دادم.هرچی بیشتربه سمت ما میومد تغییر حالت من شدیدتر میشد.باصدای سلام بابا وپیمان به خودم اومدم وآروم بهش سلام دادم.به نوبت با بابا وپیمان دست داد ورسید به من.تاب نگاهشو نداشتم اما درست نبودکه سرمو بندازم پایین.باصدایی تحلیل رفته ورفتاری نه چندان جذاب،باهاش اظهار خوشوقتی کردم واونم دستی که دراز کرده بود تا باهام دست بده رو عقب کشید.پشت به من کرد ورفت تا روی مبل کنار پدرش پشینه.ازپشت خوب نگاش کردم...نه...این راه رفتن کلی فرق داشت...وقتی نشست،آقای غفاری گفت:این پسرما یکمی هول نشریف داره یادش رفت خودشو معرفی کنه.
پسرجوون لبخندی زد:عذرمیخوام،مهدیار هستم برادر مهسان.پیمان انگاری از قبل مهدیار رو میشناخت:نمی گفتی هم از طرز نگاه ومدل بینیت مشخص بود.مهدیار خندید:توچه دقتت بالاست. خوب نگاهش کردم.حالم بهترشده بود...تنهایه شباهت ظاهری با فرهان باعث شده بود برخوردم نامناسب باشه.اما دست خودم نبود.مهدیار عجیب شبیه فرهان بود.اما خب رفتارش وطرز نگاهش اصلاً شبیه فرهان نبود...من فرهانمو خوب میشناسم...اوه چی میگم...باز یادم رفت اون یه مرد زن داره.سعی کردم حواسمو معطوف چیز دیگه ای بکنم.مادر مهسان کمک حالم شد:خب دخترم شما چی میخونی؟
لبخند کمرنگی زدم وگفتم:من حدوداً یکسالی میشه که فارغ التحصیل شدم.الان تو یه شرکت مشغول به کارم.نگاهش رنگ تحسین به خودش گرفت:خیلی خوبه.من شخصاً طرفدار زن های فعالم.به یه تشکر کوچیک اکتفا کردم اما اون انگار قصد نداشت بحث رو تموم کنه:رشته ات چیه دخترم؟
ـ معماری.
ـ اوه عالیه.به آقای شکوهی بابت داشتن این دو فرزندش باید تبریک گفت.
خب این طرز حرف زدنش یعنی تا اینجا مارو پسندیده.چشمم به پیمان افتاد که کلافه وسردرگم اینور واونورو نگاه میکردم.فهمیدم منتظر مهسانه.کمک حالش شدم ورو به خانوم غفاری گفتم:مهسان جان نمیان؟
انگار که به خودش اومده باشه سریع گفت:چرا چرا،الان میگم بیاد.
تعجب کردم که چرا تاحالا نیومده بود.مهدیار بلندشد وگفت:من الان میرم صداش کنم.واز سالن خارج شد.به پیمان نگاه کردم که لبخند پت وپهنی زد.چنددقیقه ی بعد مهسان همراه مهدیار اومد تو سالن. همه به احترامش بلندشدیم.سلامی کرد و روی مبل کنار مبل من نشست.برگشتم سمتش:چطوری عروس خانوم؟لپاش گل انداخت:ممنون خواهرشوهر.لبخندی زدم:خیلی خوشحالی نه؟سرشو تکون داد وزیر چشمی به پیمان نگاه کرد.بابا رشته کلامو تو دست گرفت:خب،از صحبت های متفرقه که بگذریم،اصل مطلب مهم تره همیشه،راستش اولین بارمه که میرم خواستگاری واسه پسرم واسه همین زیاد نمیتونم چیزی بگم.
آقای غفاری:نه این چه حرفیه بفرمایید!
بابا:راستش مادر پیمان وپرتو،خیلی سال پیش فوت کرد.
خانوم غفاری:خدا رحمتشون کنه.
بابا:ممنون،راستش من توزندگیم خیلی اشتباه کردم،زیاد،ولی بچه هام منو بخشیدن،واسه همین تصمیم گرفتم هرجور که شده با چنگ و دندون این دوتا رو به یه جایی برسونم.درسته که جای مادرشونو واسشون پرنکردم...اما سعی خودمو کردم.شاید خیلی چیزا براشون کم بوده،اما هیچوقت دم نزدن.و تلاش خودشونو کردن...پیمان که خب پسربود وهمون اول گلیمشو از آب کشید بیرون.پرتو هم که، من واقعاً بهش افتخار میکنم،روحیه مستقل مادرش رو به ارث برده و من از این بابت خیلی خوشحالم.الانم الحمدالله شرایط هردوشون خوبه و زندگی آرومی داریم.مجموعاً میشه گفت مشکلی نداریم درحال حاضر...خب،راستش وقتی پیمان اومد وگفت که دخترشمارو پسندیده،من باور نکردم، آخه این پسر اصلاً تو فاز ازدواج واین حرفا نبوده.اما خیلی خوشحال شدم.و وقتی دخترخانومتونو دیدم،فقط تونستم به سلیقه پسرم آفرین بگم...گمون میکنم تا حدودی با شرایط پیمان آشنا هستین. راستش کارشو داره و حقوق خوبی میگیره،ماشین هم داره،خونه هم که ایشالا اگر شما راضی به وصلت شدین،ما اقدام میکنیم براش.حالا بازم تصمیم با شماست...پسرمن درحدی که در شأن دخترتون باشه،همه چیزو براش فراهم میکنه.
آقای غفاری تکونی به خودش داد وگفت:اومم...راستش آقای شکوهی،مسائل مادی به کنار،چون اگر آقا پسرتون چیزی هم کم داشت،ما خانواده ها کمک میکردیم.یعنی...چطور بگم،خونه و ماشین و... اینا واسمون مهم نیست.مهم خواسته ی دخترمونه که بهش احترام میزاریم.راستش من و پسرم مهدیار قبلاً آقا پیمان رو دیدیم یه بار.ولی من مطمئن نبودم که تصمیم مهسان درست هست یا نه.خداروشکر که پسرتون به اندازه کافی داره...اما چیزی که این وسط خیلی مهمه،اخلاق و شخصیته.چون واسه من یکی قطعاً این مورد خیلی مهمه.نمیخوام دخترم فردا پس فردا خدای نکرده،زبونم لال بایه چمدون برگرده خونه.من فقط میخوام دخترم در آرامش باشه.مشکلی نداشته باشه.وقتی با پسرتون هست،تنشی نداشته باشه.وگرنه با مشکل مالی میشه کنار اومد وحلش کرد.این حرفا از طرف مهسان هم هست. اول از همه صداقته که واسمون خیلی مهمه.بعدم ایشالا موردهای دیگه.
بابا سرشو تکون داد:راستش من اگر تو پسرم موردی می دیدم،مطمئن باشین واسش نمیومدم خواستگاری.
ـ البته،مهسان هم که تو این مدت حتماً یه چیزایی از آقاپیمان دستگیرش شده وشناخت بیشتری ازهم پیدا کردن(روبه به مسان)...مگه نه دخترم؟
مهسان باخجالت آروم سرشو تکون داد:بله همینطوره.
خانوم غفاری گفت:خب،اگرنیاز می بینین جوونا باهم یه صحبتی داشته باشن.بابا با پیشنهادش موافقت کرد:حتماً!
پیمان ومهسان بلندشدن و به حیاط پشتی خونه رفتن.بابا گفت:امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.آقای غفاری در جوابش گفت:ایشاالله!
تا چند لحظه سکوت بود وبعد از اون،خانوم غفاری رو به من گفت:ظاهراً شماهم مجردی دخترم،درسته؟
ـ بله.
ـ دیرنشه یه موقع!
لبخندی زدم:نه فعلاً ترجیح میدم زندگیم به همین روال پیش بره.سرشو تکون داد:خیلی خوبه،تورو که می بینم یاد جوونی های خودم میفتم.وبعد رفت تو فکر.
محض شنیدن بقیه حرفاش گفتم:چطور خانوم غفاری.یهو به خودش اومد وروبه من لبخندی زد:اسمم رودابه ست،دیگه خانوم غفاری صدام نکن.لبخند کمرنگی زدم وچشمامو به نشونه تأیید بازو بسته کردم.اونم گفت:اگر خدا خواست وباهم فامیل شدیم حتماً بهت میگم.سرمو تکون دادم ودیگه پی قضیه رو نگرفتم.
زیرچشمی به مهدیار نگاه کردم.این پسربی اندازه شبیه فرهان بود.اما حرکات وحرف زدنش اصلاً مثل فرهان نبود.اما همین شباهت ظاهری هم ذهن منو درگیر میکرد...ولی نمیخواستم به فرهان فکر کنم،چندسالی از اون قضیه گذشته،نمیخواستم بازم یادش بیفتم...واسه فراموش کردنش ذهنمو مشغول چیز دیگه ای کردم وبه صحبت بین بابا وآقای غفاری گوش دادم که حول سیاست و اوضاع مملکت میگشت،حرف های تکراری آقایون!!
رودابه جون ظاهراً متوجه کلافگیم شد:فکرکنم پرتوجان حسابی حوصله اش سررفته.نگاه بابا و آقای عفاری ومهدیار،با این حرفش،متوجه من شد ومن خیره به رودابه جون گفتم:نه اصلاً اینطور نیست.
لبخندی زد:بامن بیا،میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.سرمو تکون دادم وبلندشدم.نمیدونم کجا داشت میرفت اما منم همراهش رفتم.از پله هارفتیم بالاو جلوی یکی از اتاق ها ایستاد.برگشت وبه من نگاه کرد:فکرکنم از چیزی که میخوام نشونت بدم خوشت بیاد.منتظر نگاهش کردم.در اتاقو بازکرد و رفت داخل.منم پشت سرش رفتم.روی دیوار دست کشید.دنبال کلیدبرق میگشت.لامپ روشن شد ومن از چیزی که اطراف خودم میدیدم،به معنی واقعی کلمه شوکه شده بودم.برگشتم وبه رودابه نگاه کردم:اینا کار کیه؟
ـ خودم.
ـ خودتون؟!
ـ بله...وقتی تورو دیدم یاد خودم افتادم.واسه همین بعد از مدت ها در این اتاقو بازکردم.می بینی که، همه جارو خاک برداشته!
دوباره نگاهی به اطرافم انداختم.این طراحی ها،اینا،بی نظیربود...عالی بود!به طرف یکی ازپرتره ها رفتم ونگاهی بهش انداختم.واقعاً نمیشد توش نقصی پیدا کرد.صدای رودابه منو به خودم آورد:منم رشتم معماری بود،عاشق هنر بودم.
اولین سوالی که تو ذهنم اومد،به زبون آوردم:پس چرا ادامه نمیدین؟چرا الان کار نمیکنین؟کاراتون عالیه!
برگشت سمت کمدی که ته اتاق بود.فکرکنم نمیخواست جواب بده.در کمد رو بازکرد ونگاهی به داخلش انداخت:بیا اینجا!
به طرفش رفتم.کمد پربود از لباسای قشنگ تو رنگ ها وطرح های مختلف وبی نظیر.
ـ اینارو می بینی؟طراحی این لباس ها همش کارخودمه.دوختشون همش کارخودمه.
ـ جدی میگین؟
ـ البته که جدی میگم.
یکی از لباسا رو بیرون آورد ونگاهی بهش انداخت.روش دستی کشید:ببینش.قشنگه نه؟
ـ قشنگه؟این...این فوق العاده ست.کِی مدلشو طراحی کردین؟
ـ سی سال پیش.
ـ سی سال؟!!
ـ بله دخترم.
ـ ولی این...انگارکه...انگار که همین تازگی ها...وای باورم نمیشه.
ـ همیشه دوست داشتم مدل لباسامو طوری طراحی کنم که همیشه مد باشه وقدیمی نشه.
ـ دقیقاً همینه...پس چرا الان...
میون حرفم اومد:بعداً بهت میگم.
دوباره نگاهی به اطرافم انداختم.پربود از کاغذای A4 و مدادهای طراحی وبوم های نقاشی...این اتاق بوی هنر میداد...باعشق وصف نشدنی عطرشو بلعیدم...
صدای رودابه توگوشم پیچید:تومثل منی...عشق میکنی با اینا...اینوهمین امشب فهمیدم.
ـ چجوری؟
ـ یه حدسایی راجبت زدم...حالا بازم میگم،بعداً میفهمم که درسته یانه...حالا بهتره برگردیم مطمئناً بچه ها تا الان اومدن...ایشاالله که راضی باشن.
ـ ایشالله.
دوباره نگاهی به اطرافم انداختم.دلم نمیومد از این اتاق دل بکنم.دستی روی طرحاش کشیدم وسعی کردم اینجا رو به ذهنم بسپارم...همچین چیزی به من آرامش میداد...
دوباره باهم رفتیم پایین.مهسان وپیمان اومده بودن.آقای غفاری روبه رودابه گفت:کجابودی خانوم؟ منتظر شمابودیم که بیاین تا بچه ها جوابشونو بگن.
ـ عذرمیخوام،میخواستم چیزی به پرتوجان نشون بدم.
بابا به مهسان وپیمان نگاه کرد:خب؟نتیجه؟
پیمان گفت:نتیجه که ازهمون اول مشخص بود.عروس خانوم مارو به غلامی قبول کردن.بابا لبخندی زد:مبارک باشه.
اون شب شیرینیشونو خوردیم و قرار براین شد که برای جلسه بعد بیام برای ردو بدل حلقه ها.
...
ـ خب خب چطور پیش رفت؟
ـ ای بابا غزال انتظار داشتی چطور پیش بره؟خواستگاری بود دیگه!
ـ منظورم اینه که پیمان داماد میشه یا نه؟
ـ ای بابا معلومه که میشه...ملت از خداشونم باشه یه دونه داداشم دامادشون بشه.
ـ اوه اوه چه کوکاکولایی هم باز میکنه واسه داداشش.
ـ بله پس چی؟
ـ خب حالا پسرشون چجوری بود؟خوشتیپ بود؟میشد تورش کرد یا...
یهو میون حرفش بلندگفت:آآخخ! بعد برگشت وبه پشت سرش خیره شد.نگاه منم به همون سمت چرخید و سامیارو دیدم که با اخم گفت:بگو ببینم کیو میخواستی تور کنی ها؟تو خجالت نمیکشی؟خیر سرت ازدواج کردی باز دنبال اینجور چیزایی؟
خندم گرفته بود.غزال باحرص گفت:حالا چرا میزنی؟من که نخواستم تورش کنم.واسه پرتو گفتم. چشمام گرد شد:چی چی و واسه پرتو گفتم؟مگه من گفتم واسه من بگی؟
زل زد توچشمام:ای مردشورتو ببرن من اگه یه رفیق مثل تو داشته باشم دیگه نیازی به دشمن ندارم که.
خندیدم وروبه سامی گفتم:از این بی بخارتر آدم پیدا نمیشه خیالت راحت.ابروهاشو انداخت بالا:پس منو چجوری تور کرده؟
غزال:ایف ایف ایف...من افتادم تو دامت،وگرنه که به این راحتی ها به دستم نمیاوردی.
سامیار:خفه.
خدایی بحث کردن این دوتا خیلی خنده دار بود.
چندشب بعد از اون ماجرا،دوباره به خونه مهسان رفتیم برای حلقه زدن.شادی و آرامش رو تو چشمای مهسان می دیدم.همه خوشحال بودن.فکرم درگیر پیمان شد،داداشم داشت ازدواج میکرد،در آینده ای نه چندان دور من عمه میشدم...دلم میخواست همونجا یه آینه بهم میدادن وخودمو توش نگاه میکردم تا ببینم عمه شدن بهم میاد یا نه...وای فکرشو بکن،عمه پرتو...!وای یه برادرزاده ی تپل مپل وبانمک و دوست داشتنی!تصور این برادرزاده باعث شد تو دلم کلی ذوق کنم.
با صدای بابا از تفکرات عمیقم اومدم بیرون:پرتودخترم،حلقه ها رو بده.
ـ چشم.
کیفمو بازکردم و حلقه رو دادم دست پیمان...خیلی زود حلقه ها ردوبدل شد.برق شادی رو تو چشمای یه دونه داداشتم دیدم...دیگه مردی شده بود واسه خودش...دلم واسه اون روزا و کل کل هامون تنگ میشد.
رودابه جون مارو واسه شام نگه داشت.و الحق که دستپختشم عالی بود.البته من ومهسان هم برای کمک به آشپزخونه رفته بودیم.اون شب جزو به یادموندنی ترین شبای زندگیم بود...شبی که پیمان از دنیای تجرد دراومد،شبی که قهرمان من زیربار مسئولیت یه زندگی مشترک رفت وبا عشق خواستارش شد...
...
به همین زودی یکی اومد به جام
دیگه بگوشت نمیرسه صدام
داری چشاتو میبندی روی من
دلت نمیخواد دیگه کنار تو بیام
معلومه بهش احساس پیدا کردی
معلومه نمیخوای پیشم برگردی
میدونم که منو بردی از یادت
میدونی هنوزم قلبم میخوادت
همیشه خنده هات یادمه
جای من کی باهات هم قدمه
چی شدش چی اومد به سرم
نمیتونم تو رو از یاد ببرم
بعد من روزات چقدر خوب میگذره
بخیالت اون از من عاشق تره
یه روزی تنها رویای تو بودم
حالا میبینم که نباشم بهتره
معلومه بهش احساس پیدا کردی
معلومه نمیخوای پیشم برگردی
تو دنیام همه چی سرد و دلگیره
تو دنیات همه چی خوب پیش میره
همیشه خنده هات یادمه
جای من کی باهات هم قدمه
چی شدش چی اومد به سرم
نمیتونم تو رو از یاد ببرم
بعد از تموم شدن آهنگ،صدای خمیازه ی غزال توی گوشم پیچید.بدون اینکه نگاش کنم گفتم:زهرمار چته؟
ـ خوابمون گرفت بابا این چی چیه گذاشتی؟!
ـ خیلی هم خوبه .
ـ مردشورتو ببرن با این سلیقت...تو هیچی سلیقه نداری.
ـ لابد تو داری.
ـ بله پس چی؟هم تو لباس انتخاب کردن،هم تو موزیک گوش دادن،هم تو انتخاب کیس مناسب...
ـ خفه لطفا.
ـ ای بی ادب،اگه سامی اینجا بود حتماً واکنش نشون میداد.
ـ وای خیلی ممنون که تو خودت واکنشی نشون ندادی...راستی سامی چرا نیومد باهامون؟اومدنی هم که نیومد!مشکوکه هاااا!!!
ـ خفه،کار داشت.
ـ چیکار؟
ـ به تو چه؟
ـ الاغ.
ـ خودتی.
...
کلیدو انداختم تو در و رفتم داخل.دروپشت سرم بستم.چمدونو همونجا جلوی در گذاشتم تا بعداً جابجاش کنم.خسته وکوفته ولو شدم روی کاناپه،دکمه های بارونیمو بازکردم.هوا از شمال تا تهران همینجوری یکسره بارونی وسرد بود.نفسمو فوت کردم بیرون.گوشیم زنگ خورد.نگاهی به شماره انداختم؛پیمان بود.جواب دادم:سلام شادوماد.
ـ سلام علیک خواهرشوهر!چطوری؟
ـ خوبم،تو چطوری؟
ـ عالی...زنگ زدم ببینم رسیدی یانه؟
ـ همین الان رسیدم.مهسان خوبه؟
ـ خوبه اونم.
ـ بابا چی؟
ـ ای وااای،بابا جان کل فامیل خوبن.خیالت راحت شد؟
ـ آره.
بعد خندیدم.
ـ من باید برم،کاری نداری پرتو؟
ـ نه داداش گلم،برو،به همه سلام برسون،بابای.
ـ باشه همچنین،خدافظ.
همین که قطع کردم غزال زنگ زد:سلام میمون.
ـ علیک.بابا همین نیم ساعت پیش باهم بودیما.
ـ آره خب خواستم ببینم سالمی یا نه؟
ـ نه رماتیسم گردن گرفتم.قسمت زاویه بیست وپنج درجه ناخن کوچیکم درد میکنه،آرتروزم گرفتم ولی خب می بینی که دارم باهات حرف میزنم.
ـ مسخره!چقدر تونمکی دختر!وای!منو بگو نگران توام.
ـ بابا سالمم.
ـ خب هوا بارونیه نگران بودم یه موقع بلایی سرت نیاد.
ـ نیومده بابا.خوبم الانم خونه ام.
ـ باشه،من برم غذا درست کنم،کاری نداری؟
ـ نه،نسوزونی خودتو.خدافظ.
بهش مهلت حرف زدن ندادم و گوشی رو قطع کردم.میدونستم میخواست کلی فحش بده.بلندشدم وخواستم برم سمت اتاقم که تلفن خونه زنگ خورد.زیرلب فحشی دادم و به طرفش رفتم.بی سیمو برداشتم وجواب دادم:بله؟
صدایی نشنیدم.بلندتر گفتم:الو؟بله؟
ـ...
ـ الو؟بفرمایید؟صدام میاد؟
بوق ممتد...
ای بابا،ملت دیوانه شدن به خدا...
به طرف اتاقم رفتم.لباسامو درآوردم ورفتم یه دوش گرفتم که سبک شدم.بعد از اون رفتم سراغ شام.حوصله غذا درست کردن نداشتم واسه همین با یه املت مشتی سرو تهشو هم آوردم.
نشستم جلوی تلویزیون.یه دی وی دی گذاشتم تو دستگاه.یه فیلم خارجی قشنگ بود.با فکر اینکه فردا سیزده بدره و هنوزم وقت واسه استراحت دارم،لبخندی نشست روی لبم.با خیال راحت فیلمو دیدم و شاممو خوردم.
اولین خمیازه ام باعث شد نگاهی به ساعت بندازم.یک ونیم بود.تی وی رو خاموش کردم.بی سیم و گوشیمو برداشتم و رفتم توی اتاق...نگاهم به پنجره افتاد.هوس کردم یکم برم لب پنجره وبیرونو تماشا کنم.پرده رو کنار زدم.هندزفیری وگوشیمو برداشتم.آروم پنجره روباز کردم.بادمیومدوبارون همچنان می بارید.ولی آرامش بخش بود.یه آهنگ پلی کردم و هندزفیری رو گذاشتم توی گوشم:
بازمیشنوم صدای بارون
می بندم چشمامو آروم
منم ویه دل داغون...
ای وای نمی برم تو رو از یاد
اتفاقی بود که افتاد
دل من باز تورو میخواد/دل من باز تورو میخواد
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
بارونه،پاییزه یه عشق لبریزه...
یه کوچه ست که خیسه...
عطر تو می پیچه...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
(هوا بارونیه از فرنو)
خواننده میخوند ومن اشکم سرازیر میشد...نمیخواستم یاد فرهان بیفتم،نمیخواستم بهش فکرکنم اما...
مگه میشد؟مگه میشد کسی که اولین عشق زندگیم بود،اولین پسری که عاشقانه دوستش داشتم روبه همین سادگی فراموش کنم؟دوباره قلبم درد گرفته بود.بعد از سال ها من اشک ریختم واسش.بعد از سالها واسه یه عشق نافرجام اشک ریختم...هق هق های حسرت های آمیز...یه قلب پردرد...یه حس که دوباره داشت شعله میکشید...
آهنگ ریپیت میشد و بازم همون اشکا...
باز میشنوم صدای بارون
می بندم چشمامو آروم
منم و یه دل داغون...
دلم داغون بود...خسته بودم...از همه چیز...از همه چیز خسته بودم...از اینکه چندسال همه چیو حبس کردم تو سینه ام ودم نزدم...به روی خودم نیاوردم...
ای وای نمی برم تو رو از یاد
اتفاقی بود که افتاد
دل من باز تورو میخواد/دل من باز تورو میخواد
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی... نیستی...
یاد لبخند های فرهان،یاد حرفاش،یاد عصبانی شدناش...اذیتم میکرد...بوی عطرش هنوزم یادم بود...هنوزم...هنوزم همه چیزشو یادم بود...لعنت به این دل...لعنت بهش که نمیزاره آروم باشم...کاش نبودی فرهان...کاش نبودی...
بارونه،پاییزه یه عشق لبریزه...
یه کوچه ست که خیسه...
عطر تو می پیچه...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
هوا باز بارونیه
تو این شهرمهمونیه
دلم رو به ویرونه نیستی..
تنم سرده حالم بده
تو این شب که بارون زده
حالا که قبلم یخ زده نیستی...
حالا که قلبم یخ زده نیستی،نیستی فرهان...چرا لعنتی...یعنی فریال بهتر از من بود؟...آره بود...لعنت به هرچی عشق تو دنیا...
صدای تلفن باعث شد از دنیای منفی تفکراتم بیام بیرون.بی سیمو گرفتم و باصدایی گرفته جواب دادم: الو بله؟
ـ سلام.
ـ سلام بفرمایید.
ـ اومم،ببخشید،سارا هست؟
ـ سارا؟فکرکنم اشتباه گرفتین آقای محترم.
ـ اونجا منزل خانوم علوی نیست؟
ـ نخیر،اشتباه گرفتین.
فکرکنم مرده پشت تلفن هم فهمید چقدر عصبی وناراحت هستم واسه همین آروم وشمرده گفت:عذر میخوام خانوم شرمنده،شبتون خوش.خدانگهدار.
ـ خدافظ.
همونطور که نگام ازپنجره به بیرون بود گوشی رو قطع کردم.اعصابم ریخته بود بهم.اشکامو پاک کردم.
پنجره رو بستم...
زیرپتوی تخت خزیدم وسعی کردم بخوام...
سیزده بدرو هم مثل چندسال اخیر تنها موندم و علی رغم اصرار غزال وسامی واسه بیرون رفتن، ترجیح دادم خونه بمونم.
...
از ماشین پیاده شدم و قفلشو زدم.خواستم برم اون طرف خیابون و برم تو ساختمون شرکت که یه ماشین مدل بالا که نمیدونم چی چی بود به سرعت از جلوم رد شد.واسه چند لحظه ترسیدم.چشمامو بستم ونفس عمیقی کشیدم.دوباره بازکردم و از خیابون رد شدم...رانندش هرکی بود یه وحشیه تمام عیار بود.
وارد شرکت شدم.ساعت8صبح بود.چندتا از کارمندای مرد جمع بود شده بودن.باصدای بازو بسته شدن در،نگاهشون متوجه من شد.جدی وکمی خشک گفتم:سلام،سال نوتون مبارک.همشون جوابمو دادن.
به طرف اتاق کارم رفتم.
داخل شدم که چشمم خورد به حمیده و روجا.با لبخند سلام کردم.بادیدنم ازجاشون بلندشدن وبه طرفم اومدن.حمیده محکم بغلم کرد وصورتمو بوسید.روجا هم کلی ابراز دلتنگی کرد.
بعد از احوالپرسی رفتیم سرکارامون.لب تابمو روشن کردم ومنتظر بودم ویندوز بالا بیاد که حمیده گفت:خوش گذشت تعطیلات؟
ـ جاتون خالی خوب بود.
ـ خبری امر خیری چیزی نیست؟
ـ اوممم...داداشم نامزد کرد.
ـ جدی؟چه خوب!مبارکه ایشاالله به پای هم پیرشن.
ـ ممنون.
ـ دختر خودت نمیخوای سروسامون بگیری؟
ـ نه زوده.
ـ بیست وسه سالته دختر!همچینم زود نیست.
لبخندی زدم.این زن چه میدونست من چندساله از هرچی جنس مذکره بریدم.
ـ تو هم خوشگلی هزارماشالله هم خانوم وباشخصیت وهم تحصیل کرده!مورد مناسب واسه تو کم نیست.همین همکارای شرکت.میدونی چندنفر منتظر یه نگاهت هستن؟
ـ ای بابا حمیده جون حرفا میزنیا.
ـ جدی میگم،همین آقای خلیلی،یا آقای بردیا،و بقیه،دختر توحواست به اینا نیست؟
ـ واسه چی باید حواسم باشه؟من اینجا نیومدم که شوهر پیدا کنم.
ـ درسته ولی اگه مورد مناسبی هم باشه که آدم نمیتونه همینجوری بگذره ازش.
ـ من واسه ازدواج آمادگی ندارم.
ـ چی بگم والا،خودت میدونی ولی...
با تقه ای به در خوردن وباز شدنش حرف حمیده نیمه موند.آقای شمس،یکی از همکارا اومد داخل: خسته نباشید،آقای خسروی دستور داده همه جمع شن اتاق کنفرانس،میخواد صحبت کنه.حمیده سرشو تکون داد:الان میایم.
بعد از رفتن آقای شمس،روجا گفت:یعنی راجب چی میخواد بگه؟درحالیکه بلندمیشدم گفتم:نمیدونم.بریم ببینیم قضیه چیه.
ده دقیقه بعد،همه توی اتاق کنفرانس جمع بودن.
آقای خسروی بلند گفت:میدونین که من همه حرفامو خلاصه وکوتاه میزنم پس سرتونو درد نمیارم.اول اینکه سال نوئه همتون مبارک ایشاالله که سال خوب وپربرکت همراه با سلامتی داشته باشین.دوم اینکه باید بگم،پسرم بعد ازسال ها،عید امسال ازکانادا اومده و ظاهرا تصمیم به موندن داره.منم تصمیم گرفتم تا وقتی که اون هست،یکم به خودم استراحت بدم وشرکت رو بسپرم به اون.اینجوری بهتره.اونم به اندازه کافی،تو کارش خبره هست.از فردا میاد،بعد ازاون،دیگه شرکت دست اونه و هرچی که اون گفته اجرا میشه،بدونین حرف اون حرف منم هست...خب تا فردا که پسرم بیاد،همتونو به خدا میسپارم. میتونین برین سرکارتون.
برگشتیم تو اتاق،روجا گفت:این پسرش از کی تاحالا کانادا بوده یعنی؟حمیده جواب داد:از بیست و دو سالگی.
ـ الان چندسالشه؟
ـ ببین هشت سالی میشه که اونجاست.با این حساب باید سی سالش باشه.
ـ عجب!واسه تحصیلات رفته؟
ـ تقریباً.
ـ یعنی چی تقریباً؟
ـ هیچی،به کارتون برسین.
کنجکاو نشدم بدونم چرا رفته...به من ربطی نداشت واسمم مهم نبود.ترجیح دادم به کارم مشغول شم. نیم ساعت مونده بود به تعطیل شدن شرکت که آقای خسروی گفت کارم داره.رفتم تو اتاقش.خسته نباشیدی گفتم و اونم جوابمو داد.بعد گفت:خب دخترم صدات کردم بگم شرکت واسه یه پروژه جدید قرارداد بسته.این پروژه خیلی مهمه،هم از نظرمالی وهم دقت و حوصله و سلیقه و ابتکاری که باید توش بکار بره،ومن کسی رو توی این کار بهتر از تو پیدا نکردم.
سرمو تکون دادم:اینطورنگید آقای خسروی،مطمئنم بچه های اینجا کارشون خیلی قویه.
ـ درسته،ولی تو مناسبی،البته تنها نیستی،آقای بردیا وپسرم هم همراهیت میکنن،اما من خلاقیت تورو میخوام.
ـ بله.
ـ خب فقط خواستم اطلاع داشته باشی،دیریادم اومد وگرنه اگر زمان بیشتری داشتیم حتماً راجبش توضیحاتی میدادم،ولی خب فردا رو ازمون نگرفتن.فردا مفصل راجبش توضیح میدم انشاالله.
ـ حتماً...ممنون که منو لایق میدونین.
ـ این چه حرفیه!تو واقعاً حقته و لیاقتشو داری...خب حالا میتونی بری.
ـ ممنون.روز خوش.خداحافظ.
ـ به سلامت دخترم.
از شرکت اومدم بیرون.سوارماشین شدم ورفتم خونه.
...
فردای اون روز آقای خسروی دوباره منو خواست تا راجب پروژه ای که گفته بود،توضیحاتی بده.یه پروژه تو یه زمین خیلی بزرگ بود که شامل چهار تا برج ساحلی و یه پاساژ پنج طبقه توی شمال کشور بود.
همون موقع ایده هایی واسه طرح پروژه اومد توذهنم.کمی راجبش با آقای خسروی صحبت کردم.یک هفته بهم فرصت داد تا روی طرحش فکرکنم.البته واسم زیاد بود اما خب بد نبود.ازش تشکر کردم.در اتاقو باز کردم و بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم خواستم برم بیرون که محکم به یه چیزی برخورد کردم.سرمو آوردم بالا که بایه جفت چشم وحشی روبه رو شدم.همزمان با اون صدای گیراو مردونش تو گوشم پیچید:حواست کجاست دختر؟دنبالت کردن؟
تن صداش و رفتارش باعث شد اخم کنم:عذرمیخوام.
اینو گفتم و سعی کردم از کنارش ردشم.رفتم توی اتاقم و مشغول کارم شدم.حدوداً یک ساعت بعد منشی اومد و گفت که آقای خسروی برای معرفی پسرش میخواد که همه دوباره جمع شن.
دست از کارمون کشیدیم و رفتیم استقبال این شازده.و من متوجه شدم این شازده همون آقاییه که من یک ساعت پیش باهاش برخورد کردم.آقای خسروی درحالی که به پسرش اشاره میکرد گفت:خب اینم پسرم،برسام خسروی که من بعد به جای من فعالیت میکنه.ازتون میخوام که دستوراتشو مو به مو انجام بدین و فکرنکنین که بامن فرقی داره.قبلاً هم گفتم حرف اون حرف منه.
نگاهی به برسام خسروی انداختم.از همون اول هم از رفتارش و طرز نگاهش میشد به راحتی خوند که چه آدم مغرور وازخودراضی ایه!واسم اهمیت نداشت که کی میخواد رئیس شه وکی میخواد چیکارکنه،ترجیح میدادم فکرم رو روی پروژه متمرکزکنم.
ازهمین حالا عشوه خرکی های چندتا از کارمندای دختری که به تازگی استخدام شده بودن،شروع شده بود.داستان همیشگی،پسر رئیس شرکت میاد که ازقضا خیلی هم خوشتیپه و دخترا عاشقشن و چشمشون دنبالشه.خیلی روی قیافه برسام خسروی دقیق نشدم که ببینم چه شکلیه.
بعداز صحبت های متفرقه آقای خسروی مرخصمون کرد تا برگردیم سرکارمون.
روجا باهیجان گفت:وای این پسره چه خوشتیپه،چه خوشگله،وای خدایا چی آفریدی آخه،پرتو دیدیش؟ به زور سرمو از مانیتور آوردم بیرون و چشم ازش برداشتم و به روجا نگاه کردم:ها؟کیو؟
هیجانش خوابید:پسر رجبعلی سنبل نژادو!دوساعت داشتم راجب کی حرف میزدم؟برسام خسروی دیگه.
سرمو تکون دادم:آها.
بعد دوباره چشم دوختم به مانیتور و روی کارم تمرکز کردم.بازم صدای روجا:چقدر تو بی ذوقی دختر!بی احساس.
جوابشو ندادم چون همچنان سرم تو مانیتور بود.چندلحظه بعد حضورشو کنارم حس کردم:پرتو؟یه سوال بپرسم راست وحسینی جوابمو میدی؟
توهمون حالتم گفتم:بپرس.
ـ اول بهم نگاه کن.
ـ می بینی که دارم کارمیکنم روجا،بپرس همینجوری جوابتو میدم.
ـ تو اصلاً احساس داری؟
ـ منظورت چیه؟مگه میشه نداشته باشم.
ـ یعنی کسی رو هم دوست داری؟
با این سوالش،بی اختیار دستم روی موس،ثابت موند وخیره موندم به یه نقطه از صفحه مانیتور.آب گلومو قورت دادم و باصدایی که از ته چاه درمیومدگفتم:نه.
اما روجا راضی نشد:مگه میشه؟تو بیست وسه سال سنته،امکان نداره تو این بیست وسه سال عمرت کسی رو دوست نداشته باشی!تو دلم گفتم کجای کاری دختر که من به خاطر دوست داشتن وعشق یه نامرده که نمیتونم باکسی باشم.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:هنوز به این چیزا فکرنکردم.
ـ چرت نگو پرتو.
ـ جدی میگم.حالا شاید بعدها نظرم عوض شد وبخوام باکسی باشم.
ـ ولی شاید دیرشه.
ـ به درک،من اینجوری راحت ترم.دردسرش کمتره.
ـ آخه چه دردسری.ببین من خودم الان با یکی هستم اگه خدا بخوادم،میخوایم ازدواج کنیم.
ـ جداً؟مبارک باشه.
ـ هنوز اتفاقی نیفتاده ولی مرسی.حرفم چیز دیگه ای بود.تو یه دختری،باید سنگ باشی که از کسی خوشت نیاد.
ـ حالا که نمیاد.بیخیال این بحثا،بزار به کارم برسم دختر.
لبخند کمرنگی زد:باشه.