مثل هرسال/قسمت هفتم
باصدای استاد به خودم اومدم:خب پرتو جان،من با خسروی صحبت کردم،گفت سریعاً خودشو میرسونه اونجا،ببینم عجله ای که نداری؟
لبخندی زدم:عجله کارشیطونه استاد.منتظر می مونیم.خندید و سرشو تکون داد.
کمی درباره وضع جامعه و اینا صحبت کردیم.نیم ساعت نشده بود که دیدم استاد نگاهش به سمت دیگه ای کشیده شد:اِه،خسروی اومد.منم نگاهم به همون سمت کشیده شد وچشمم خورد به مردی بلند قد وچهارشونه،باموهای جوگندمی وسیبیلایی کلفت که منو کمی میترسوند.به احترامش هردو بلند شدیم.با گام های بلند و استوار به سمتمون اومد سلام کرد.صداش فوق العاده گرم ومردونه بود.بعد از دست دادن به استاد،دستشو به سمت من دراز کرد.مکثی کردم وباتردید دستشو گرفتم و خیلی زود ول کردم.
روی صندلی نشستیم.خسروی روبه فرزادی گفت:خب چطوری شما استاد؟فرزادی باخنده سرشو انداخت پایین:ای بابا امروز همه دست به دست هم دادین که به من بگین استاد؟بابا من اونقدراهم که فکرمیکنین خوب نیستم!
ـ این چه حرفیه؟شما تاج سری.دیگه کی بهت گفته استاد؟
ـ این دخترم بهم گفته.
بعد به من اشاره کرد.خسروی برگشت سمتم،لبخندش پررنگ تر شد-که سیبیلاش بیشتر به چشم میومد- وگفت:به به،شما خوبین خانوم...؟
ـ شکوهی هستم.ممنون.
ـ آه بله،خانوم شکوهی.منو ببخشید استاد بی لطفی کردن وشما رو معرفی نکردن.
ـ نه خواهش میکنم این چه حرفیه.
ـ بسیار خوشبخت شدم از آشناییتون.
ـ همچنین.
بامهربونی حرف میزد اما درعین حال پشت این مهربونی،غروری کوه مانند پنهون بود.ولی آدم رو جذب خودش میکرد.اولین مردی بود که دوست داشتم به حرفاش گوش بدم و استفاده کنم ازشون. استاد فرزادی گفت:خب جناب خسروی جان...
ـ اوه منو اینطوری صدا نزن،اصلآً عادت ندارم از سمت تو اینطوری مورد خطاب واقع شم.
ـ نکته ای گفتی بس به جا،چون خودمم اینطوری راحت ترم.ولی خب خانوم شکوهی...
ـ ایشون جای دخترمون هستن.
تشکرمختصری کردم.استاد فرزادی گفت:خب فریدجان،در رابطه با اون مسئله من با پرتو صحبت کردم و اونم قبول کرد تا باهاتون همکاری کنه.خسروی ابروهاشو بالا داد ولبخندی زد:عالیه! مخصوصاً توی این موقعیت که من شدیداً نیازمند یه مهندس خبره ام.
ـ خوبه،البته پرتو تجربه کاری نداره،اما میتونم تضمین کنم که بهتون کمک میکنه.الآن که طرح هاشو ببینی خودت متوجه میشی.
ـ بسیارخب!
استاد چندتا از طرح هارو داد دست خسروی.اونم کاغدای لوله شده رو بازمیکرد وبادقت جزء به جزء طرح هامو نگاه میکرد.برق تحسین رو توی چشمش میدیدم.منتظر نگاش کردم.برگشت سمتم وگفت:چندسالته دختر؟
ـ22.
ـ عجیبه!
ـ چی؟سنم؟
ـ نه! اینکه با این سنت همچین طرح هایی رو خلق کردی.این کار یه مهندس تازه کارنیست.هست؟
ـ تمامش کارخودمه.ازکسی جز استادای راهنمام کمک نگرفتم.
خسروی به فرزادی نگاه کرد.فرزادی گفت:من که گفتم این دختر بی نظیره،چرا باورنکردی!خسروی برگشت سمت من:خیلی خوشحالم که اولین کسی هستم که کشفت کردم.فرزادی گفت:اول ازهمه من کشفش کردم جناب!
ـ البته!ولی الا و بالله که باید تو شرکت خودم باشی.من اصلاً دلم نمیخواد همچین کسی رو از دست بدم.البته این طرح ها نقص هایی هم داره ولی به چشم نمیاد.و واسه دخترکم سنی مثل تو...اوممم... این عالیه!
ـ مشکرم.
ـ من میتونم اینا رو داشته باشم.فقط دو سه تاشونو!
ـ بله البته!
ـ ممنون.خب،فردا که جمعه ست،شنبه صبح ساعت9باش شرکت من.
و بعد کارتی درآورد و به سمتم گرفت:آدرس وشماره تلفن اینجا نوشته شده.حتماً بیا،راستی شماره موبایل خودتم بده.
گوشیشو درآورد.شماره امو گفتم واونم سیو کرد.باورم نمیشد به همین راحتی همه چیز خوب پیش رفت و من قراره تو یه شرکت بزرگ استخدام شم.
بعد از کمی گپ،خسروی چندتا از طرح هامو که از نظرخودش،همشون خوب بودن،برداشت و کمی بعد باهم خداحافظی کردم.منم از استاد فرزادی که مسبب این اتفاق خیلی خوب شده بود،تشکرکردم و خوشحال وخندون از در کافی شاپ اومدم بیرون.تو راه برگشت به خونه یک کیلو شیرینی واسه خودم خریدم ورفتم خونه.لباسامو عوض کردم.تلویزیونو روشن کردم.یه آهنگ شاد داشت پخش میشد. یکم باهاش قر دادم و رفتم سراغ جعبه شیرینی.بازش کردم وبوکشیدم...به به،عشق است شیرینی تر های تپل مپل خودم.جعبه رو برداشتم وروی مبل نشستم.یه دونه شیرینی رو خودم ودرحال برداشتن دومین شیرینی گفتم:امشب چه شبی ست،شب مرادست امشب...جونم شیرینی خامه ای!!.دومی رو هم گذاشتم تو دهنم.مشغول خوردن شدم.دور لبام خامه ای شده بود.درحال برداشتن سومین شیرینی و خوندن آهنگ امشب چه شبی ست بودم که یهو دیدم در باز شدو کله غزال وسامیار اومد تو...چشمام گرد شد ودهن خامه ایم باز...غزال با تعجب یه نگاه به جعبه شیرینی که روی پام بود انداخت ویه نگاه به من.بعدم درآخر یه نگاه به سامیار،ابروهای سامیار پرید بالا.یه نگاه به من کرد ویه نگاه به غزال.
باتعجب گفتم:علیکم السلام...اینجا چیکارمیکنین؟
به کل یادم رفته بود که غزال هنوز کلید خونه رو داره...با این حرفم کفشاشو درآورد و اومد داخل. پشت سرشم سامیار اومد.
غزال شروع کردبه غرغر کردن:مارو باش!از غروب تاحالا جونمون بالا اومد که پرتو کجاست؟ اونوقت این خانوم نشسته اینجا واسه من شیرینی خامه ای کوفت میکنه آهنگ میخونه.
باچشم غره بهم خیره شد:از غروب تاحالا کدوم گوری بودی؟میشه بگی؟
ـ یه جایی بودم که دیگه!
صدای دادش رفت آسمون:پرتو باهات شوخی ندارم.جون به لبم کردی،می فهمی؟از غروب هرچی زنگ می زدم خونه جواب نمیدادی،گوشیتم که خاموش بود.کجا بودی؟ها؟
با دهن باز نگاش کردم.سامیار دستشو گرفت وکشید:غزال آروم باش خانومم!غزال روی مبل نشست: خیله خب،من آرومم...بگو کجا بودی پرتو؟
دیدم اوضاع قمر درعقربه .جعبه شیرینی رو گذاشتم روی میز وخواستم چیزی بگم که مشکوکانه یه نگاهی به جعبه انداخت ودوباره خیره شد به من:خبریه؟امر خیره؟
ـ دو دقیقه بهم مهلت بدی خدمتت عارض میشم.
ـ امر خیره؟
ـ آره خیره،بزار من...
دوباره جیغ کشید و نذاشت من به حرفم ادامه بدم:بیشعور حالا دیگه بدون اینکه به من بگی،بدون اجازه من رفتی دوست پسر گرفتی؟
با دست چندبار کوبیدم به سرم که سامیار گفت:خب غزال اجازه بده حرف بزنه بعد سرش داد بزن. غزال منتظر به من نگاه کرد.سریع گفتم:منظورم از امرخیر دوست پسر واینا نبود...دیروز استادم باهام تماس گرفت و واسه امروز باهام قرار گذاشت...
همه چیزو توضیح دادم و درآخر باخنده وخوشحالی گفتم:حالا شنبه میرم که استخدام شم.غزال با مکث لبخندی زد.سامیار گفت:پس یه دونه از اون شیرینی ها به ماهم بده.جعبه شیرینی رو گرفتم جلوش.بعدم جلوی غزال.غزال گفت:وای پرتوخیلی خوشحال برات.مبارک باشه.
ـ مرسی.
ـ دست راستت روسر من!
ـ رشته ات بامن فرق داره وگرنه...
ـ نه بابا بحث اینا نیست...سامی نمیزاره.
به سامیارنگاه کردم.اخماش رفت تو هم وگفت:خوشم نمیاد بیرون کار کنه.
ـ چرا آخه؟
ـ من شوهرشم اختیارشم دست منه میگم که کار نکنه.
ـ عین مردای دهه بیست- سی حرف نزن تورو خدا.
ـ هرجور که میخوای فکرکن.
به غزال نگاه کردم.ترجیح دادم بیشتراز این دخالت نکنم چون به من ربطی نداشت.بعد از کمی گپ گفتم:خب حالا چیکار داشتی که زنگ زده بودی؟
چپ چپ نگام کرد:هیچی میخواستم حال همسایه اتو بپرسم.
خندیدم.
ـ زنگ زدم بهت بگم بریم بیرون باهم.که جواب ندادی.
ـ آها.
ـ خب سامیار بلندشو بریم.
ـ کجا برین؟
ـ خونه دیگه.
ـ این همه راهو اومدین محاله بزارم بریم.باید شام اینجا باشین.
ـ آخه...
ـ آخه بی آخه...همین که گفتم.
ـ خبله خب...باشه...می مونیم.
***
نگاهی به ساعت انداختم.9وبیست دقیقه بود.نمیدونم این استرس لعنتی یهو از کجا پیداش شد که باعث میشد پامو تند تند تکون بدم.فکرکنم منشی هم متوجه اضطرابم شد.برای همین با لبخند آرامش بخشی گفت:آروم باشین خانومی شکوهی...مطمئن باشین همه چیز خوب پیش میره.لبخند بی جونی زدم و گفتم:ایشالله.
پنج دقیقه ای گذشت که گفت:می تونین تشریف ببرین داخل.تشکری کردم و از جام بلندشدم.کیفمو روی دوشم جابه جا کردم و وارد اتاق رئیس شدم...اتاق آقای خسروی...
پشت میزش نشسته بود و با لبخند مردونه و جذابی بهم نگاه میکرد:خوش اومدی دخترم
ـ ممنون.
ـ امیدوارم زیاد معطل نشده باشی.
ـ نه نه ابداً!
ـ خوبه...چی میخوری بگم حاج کریم بیاره؟
ـ زحمت نکشین تازه صبحونه خوردم.
ـ باشه...خب،دوست دارم هرچه زودتر برم سر مطلب اصلی.ببین دخترم،مطمئن باش من واین شرکت،برای تو یه سکوی پرتاب محسوب میشیم.راسش من شدیداً به یه مهندس خبره و با تجربه وماهر نیاز داشتم.تو تجربه ای نداری،ولی بیشتراز اون حدی که میخوام،ماهری.اینا تعریف نیستا! واقعیته.من دوست دارم تا آخر توی این شرکت بمونی.شک نکن که پیشرفت ما،پیشرفت تو هم هست. و من مطمئنم با وجود تو این شرکت به جاهای خوبی میرسه...بگذریم،نمیخوام باحرفای تکراری وقتتو بگیرم...یه فرم بهت میدم،پرش کن.بعدم میریم سر بحث حقوق و اینا.
سرمو تکون دادم.خودکاری برداشتم و برگه ای که جلوم گذاشته بود رو پر کردم.پنج دقیقه ای طول کشید که کارم تموم شد.خسروی نگاهی به فرم انداخت وگفت:خب حالا راجب حقوقت...
نذاشتم حرفشو تموم کنه:شما هرچقدر که بپردازید من راضیم.لبخندی زد:حتی اگه چیزی هم نپردازم راضی هستی؟
خندیدم وگفتم:راضی ام.سرشو تکون داد:باشه،پس ملبغی رو مینویسم به عنوان حقوق پایه.حالا تا بعد ببینیم چی میشه.
قبول کردم.مبلغ حقوقو که نوشست چشمام گرد شد:آقای خسروی مطمئنین درست نوشتین؟دوباره نگاهی به برگه انداخت:بله،چطور؟
ـ آخه این...زیاد نیست؟
ـ دخترم این حقوق پایه اته.
ـ آخه...
ـ بقیه بیشتر از تو میگیرن!
دیگه داشتم تا مرز سکته پیش میرفتم...سرمو تکون دادم ولی چیزی نگفتم.بعداز همه اینا پرسیدم: خب من کی میتونم کارمو شروع کنم؟
ـ ازهمین فردا.
ـ واقعاً؟
ـ بله.فردا صبح به محض اومدنت تورو با بقیه آشنا میکنم.
ـ متشکرم.خیلی ممنون از لطفتون.
ـ من که کاری نکردم.تو منت گذاشتی وقبول کردی که باما همکاری کنی.من ممنونم ازتو.
لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم.
***
صدای زنگ تلفن بدجوری روی اعصابم بود.دست از کارم کشیدم و بی سیم رو برداشتم.نمیدونم چرا هرکی با من کار داره موقع غذا درست کردنم تماس میگیره.شماره غزال بود.جواب دادم:الو؟
صدای جیغش رفت هوا:کجایی تو؟محاسبه خوب بود؟استخدام میشی؟
خندم گرفت.مصاحبه رو میگفت محاسبه.دست خودش نیست بیچاره همیشه قاتی میکنه:اولاً سلام،دوماً محاسبه نه مصاحبه.سوماً،بله استخدام شدم.از فردا هم میرم سرکار.
ـ آخ جون شیرینی بده پس.
ـ کارد بخوره شیکمت.همین دوشب پیش یه جعبه شیرینی کردم تو حلقت!
ـ نخیر یکی دیگه هم باید بدی.
ـ باشه بزار حقوقمو بگیرم حالا.
ـ دیگه چه خبرا؟پسر مسر نبود تو شرکتشون؟
ـ غزال خجالت بکش.خیر سرت دیگه ازدواج کردی.
ـ بدبخت واسه خودت میگم.می ترشی می مونی رو دستمونا.
ـ خیالت راحت رو دست تو نمی مونم.
ـ خلاصه از ما گفتن.
ـ چه خبر؟سامیار خوبه؟
ـ آره اونم خوبه.
ـ نمیخوای منو خاله کنی؟
ـ نخیر!انتظارات بیجا نداشته باش لطفاً.فعلاً میخوایم باهم خوش باشیم.
ـ اوه،بله...اِه غزال غذام سوخت خدا بگم چیکارت کنه که همیشه بی موقع زنگ میزنی.
ـ خُبه خُبه!تو خودت غذا درست کردن بلد نیستی الکی گردن من ننداز.
ـ خیلی خری.
ـ خر خودتی...هاها!...حقته،پس هنوز واسه شوهرکردنت زوده.
اینو گفت وبدون خداحافظی قطع کرد.باحرص خندیدم و رفتم سراغ غذام.
...
تو آیینه نگاهی به خودم انداخت.از نظرم همه چیز عالی بود.یه مانتوی مشکی پوشیدم با شلوار کتون سفید و کفش اسپرت مشکی و مقنعه مشکی.کیف سفید مشکیمو هم گرفتم و از درخونه اومدم بیرون. بایه تاکسی دربست خودمو رسوندم شرکت،دوست نداشتم روز اولی بدقول به حساب بیام ودیر کنم.سر ساعت هشت تو شرکت بودم.منشی بادیدنم از جاش بلندشد وبا خوشرویی گفت:سلام خانوم شکوهی. خوش اومدین.
هنوز نمیدونستم فامیلی این دختر چیه.لبخند کمرنگی زدم:ممنون خانوم...
ـ خادمی هستم.
ـ خوشوقتم.
ـ همچنین.رئیس هنوز نیومده.
ـ بله میدونم...ممنون.
روی صندلی نشستم.خدارو شکر آقای خسروی نسبت به دیروز زودتر اومد.باهم سلام واحوالپرسی کردیم وبعد روبه خانوم خادمی گفت:لطفاً به همه بگو تو اتاق کنفرانس جمع بشن.
بعد به من نگاه کرد:من همیشه کارمندای جدید رو با بقیه آشنا میکنم.به نظرم آدم باید بدونه تو محیط کارش با چجور افرادی سروکار داره.امیدوارم استرس نداشته باشی.
لبخندی زدم:نه اصلاً.
توی اون لحظه تنها چیزی که نداشتم استرس بود چون برخلاف نظر خسروی،اصلاً برام اهمیت نداشت که همکارام چجور آدمایی هستن.
دقایقی بعد،من وخسروی تو اتاق کنفرانس بودیم ویه ایل آدم روبه روی ما.
خسروی شروع کرد به سخنرانی:همگی خسته نباشین.اینجا جمعتون کردم تا مژده بدم که اون کسی رو که نیاز داشتم،بعد مدت ها پیدا کردم.معرفی میکنم،خانوم شکوهی،همکار جدیدمون.ایشون بر خلاف عدم سابقه کاری،بسیار ماهر وخلاق هستن.حالا به تدریح با کاراشون آشنایی پیدا میکنید. همکاری این خانوم جوان با ما از امروز شروع میشه واین جمع شدن بیشتر در باب معارفه بود. امیدوارم همکارای خوبی برای هم باشین.
یک لحظه احساس غریبی بهم دست داد.اما محکم و جدی وکمی خشک،سرمو بلندکردم ودرحالی که به همه جا نگاه میکردم جز همکارا،گفتم:سلام،از آشناییتون خوشوقتم.
جوابمو دادن.خسروی تک تک کارمندا رو با فامیلی بهم معرفی کرد.البته درکل نفهمیدم کی فامیلیش چیه.بین خانوما،من و یک نفر دیگه ازهمه جوون تربودیم.بقیه به نسبت مسن بودن.بین آقایون ولی اکثراً جوون بودن.چندتایی هم سنشون به چهل یا پنجاه میخورد.
کمی بعد صدای یکی از همکارای مرد تو اتاق پیچید:ببخشید آقای خسروی،من یه سوالی داشتم. خسروی اخم کمرنگی کرد که نشون از دقتش بود:بگو پسرم.
ـ امیدوارم جسارت نشه،اما سابقه نداشته شما کسی رو بدون تجربه استخدام کنین.درست میگم؟
ـ بله پسرم درسته،حق باشماست،اما اگر شماهم نمونه کارای خانوم شکوهی رو ببینین مطمئناً نظرتون عوض میشه.
ـ اگه شما میگین پس حتماً همینطوره.
ـ میتونم همین الآن بهتون نشون بدم.
ـ من به حرف شما ایمان دارم.
ـ خوبه...خب؟کس دیگه ای سوال نداره؟
با جواب منفی بقیه روبه رو شد و لبخندی زد:خب،میتونین برگردین سرکارتون.
خسروی بعد ازاینکه اتاق کارمو نشونم داد برگشت و رفت اتاق خودش.من با یکی از اون خانومای مسن و یکی دیگه که مثل من جوون بود،تو یه اتاق بودیم.بعد از رفتن خسروی،خانوم مسن گفت:به شرکت خوش اومدی گلم،من فرزانه هستم...یعنی فامیلیم فرزانه ست،اسمم حمیده ست.خوشوقتم از آشناییت.
لبخندی بهش زدم،از همون اول باهاش احساس راحتی کردم چون مثل مادرم باهام رفتارمیکرد.اون جوون تره هم با لبخند بهم گفت:منم کاشانی هستم.روجاکاشانی...البته آقای خسروی مارو معرفی کرد ولی نمیدونم چرا حس کردم اصلاً حواست نبود.
سرمو تکون دادم:بله همینطوره.
از آشناییشون اظهار خوشبختی کردم ورفتم سراغ کارم.خسروی بهم گفته بود که قصد نداره روز اول رو کارای سخت به عهده ام بزاره ولی از فردا کارای اصلیم شروع میشد.واقعاً هم همینطور شد چون از فرداش من بودم و کلی پروژه های مهم که ایده و طرحش بامن بود.بقیه هم کارای دیگه رو به عهده داشتن...
و این شد شروع یک زندگی جدید برای من...
***
کلیدو انداختم تو در و رفتم داخل خونه.برقا رو روشن کردم وخودمو پرت کردم روی مبل.خیلی خسته بودم.حتی حال نداشتم لباسامو عوض کنم.نزدیک عید بود و کارا روی سرمون ریخته بود و دیگه وقت سر خاروندن هم نداشتیم.ساعت کار شرکت هم بیشتر شده بود و این خیلی خسته مون میکرد...با وجود تموم خستگی هام کارمو دوست داشتم وبا عشق پروژه هارو آماده میکردم.دیگه همه ی کارمندا میدونستن طرح هام به قول خسروی بی نظیره...روجا که به طرحام میگفت ناب. کمی با این دختر و حمیده،بیشتر صمیمی بودم.بقیه کارمندا نه،حتی هنوزم با وجود گذشت چندماه، فامیلیاشونو قاتی میکردم.
تو همین حال وهوا بودم که صدای زنگ تلفن دراومد.
بی اونکه به شماره نگاه کنم با صدای خسته جواب دادم:الو؟صدای شاد پیمان پیچید تو گوشی:به سلام آبجی خانوم!چطوری؟
ـ پیمان تویی؟خوبی چه خبرا؟
ـ پس میخواستی کی باشه؟نکنه منتظر دوست پسرت بودی ناقلا؟
ـ توهم میدونی من طرف این چیزا نمیرم اینجوری میگی؟بابا خوبه؟
ـ آره قربونت اونم خوبه.
ـ چه عجب یادی از ما کردی.
ـ آخه دیدم آهن رو یه گوشه ول کنی بعده یه مدت خودش زنگ میزنه ولی از تو یکی بخاری بلند نمیشه،تاصدسال دیگه هم سراغی از ما نمیگیری.
ـ پیمان این چه حرفیه دیوونه.سرم شلوغه به خدا.
ـ خبه خبه،حالا یه شرکت قراضه کار گیر آوردی ژست میگیری میگی سرم شلوغه؟برو سر یکی دیگه رو گول بمال.
ـ مردشور حرف زدنتو ببرن.
ـ زهرمار...چه خبرا؟
ـ هیچی.
ـ واسه عید میای دیگه آره؟
ـ آره بابا صد درصد!شک نکن.
ـ بیا که واست سورپرایز دارم.
ـ جداً؟چه سورپرایزی مسیو؟
ـ یه سورپرایز عالی مادام!
ـ حالا نمیشه بگی؟
ـ نه دیگه اگه قرار بود بگم که اسمش نمیشد سورپرایز.
ـ درمورد چی هست؟
ـ ای بابا هرچی میگم بازم حرف خودشو میزنه،باباجان،دو هفته دیگه که اومدی می فهمی دیگه.
ـ توهم میدونی چجوری منو بزاری تو خماری ها!
ـ خب دیگه برو گمجو میخوام استراحت کنم،سرم درد گرفت از بس صداتو شنیدم.
ـ خر.
ـ خودتی...بابای.
و بعد،تق،تلفنو گذاشت....یعنی عاشق مهرومجبت برادرانه اشم من!خندیدم و گوشی رو گذاشتم روی میز.یکم که حالم جا اومد بلندشدم ولباسامو عوض کردم.
شام مختصری خودم و دوباره ولو شدم روی مبل.یکم فیلم دیدم.یه لیوان شیر خوردم و خوابیدم.
کل زندگیم تو این چندوقت همین بود.حتی وقت بیرون رفتن هم نداشتم.
...
ـ پرتو پرتو توروخدا اینو بگیر.
ـ غزال ولم کن تورو خدا.بسته به اندازه کافی خرید کردم.
ـ آخه دوتا مانتو ودوتا شال ویه شلوارجین و یه کتونی اسپرت شد خرید؟
ـ واسه من همینا کافیه.
ـ به جهنم،خودم واست میخرم.
ـ غزال خرج الکی نکن.مگه من کجاها میخوام برم!
ـ چه ربطی داره؟ببین چه لباسای خوشگلی دارن!
ـ تو میخوای واسه خودت بگیر.من همینارو دارم.تازه کلی هم لباس نپوشیده تو کمد دارم.
ـ بابا میخوایم بریم شمال!یکم شیک باش شاید اونجا واست شوور پیدا شد.
ـ همچین میگی انگار از بیخ وبن تهرانی هستی بعد چندوقت میخوای بری شمال.
ـ منظورم این نبود.
ـ غزال...
ـ بامن بحث نکن،همین که گفتم.
وبعد دست منو کشوند تویکی از مغازه ها وشروع کرد واسم لباس انتخاب کردن.هرچی بهش گفتم تو گوشش نرفت.خرید که کلاً دوست داشت هیچی،به کنار،خرید عیدرو خیلی خیلی دوست داشت.بعد از اینکه خیالش راحت شد که واسه منم خرید کرده،با سامی تماس گرفت که بیاد دنبالمون.اون بیچاره هم که شده بود راننده شخصی...اما چند روز دیگه ماشینم آماده بود ودیگه نیازی نبود به سامیار زحمت بدم.البته این حرفو که به غزال زدم خیلی عصبانی شده بود و گفت که حتی یه بارم به سرم نزنه که فکر کنم مزاحم اونام.اما خب...مگه میشد...
بعد ازاینکه منو رسوندن خونه،خودشون رفتن.سلانه سلانه رفتم توی خونه.خسته بودم ولی با یادآوری ماشینی که چندوقت دیگه قرار بود زیرپام باشه،کلی ذوق کردم.تونسته بودم با جمع کردن پولام یه206مشکی رنگ بگیرم.دیگه راحت میشدم.
...
باز دارم می بینم آلبوم عکسارو
تو خوابم ندیدم حتی این روزا رو
اون روزا نمیشه که دیگه برگردن
چه بازیا کردی تو با احساس من
اون روزا نمیشه که دیگه برگردن
چه بازیا کردی تو با احساس من
فکرنمیکردم بشی مثل همه
حرفای شیرینت هنوز تو قبلمه
گفتی محاله تنهات بزارم
هرجوری که شد طاقت میارم
دیگه شب وروزام مثل همه
آدم عاشق توی دنیا کمه
فکرمیکردم تو عاشق منی
قلبمو هیچوقت نمیشکنی
تو که رفتی وبی وفا شدی
دیگه کسی رو باور ندارم...
اون روزا نمیشه که دیگه برگردن
چه بازیا کردی تو با احساس من
اون روزا نمیشه که دیگه برگردن
چه بازیا کردی تو با احساس من...
(امیرمسعود:مثل همه)
یهو دیدم ضبط خاموش شد.نگاهی به ضبط و بعد به غزال انداختم:خاموش شد؟درحالی که به روبه رو نگاه میکرد ابروهاشو انداخت بالا:خاموشش کردم!
ـ چرا؟داشتیم گوش میدادیم.
ـ تو داشتی گوش میدادی من حس شکست خورده ها بهم دست داد.
ـ گمشو بابا آهنگ به این قشنگی.
ـ روشنش نکنیا...چیه بابا اینارو آدم گوش میده افسردگی میگیره.توهمینجوری هم افسرده هستی دیگه اینارو گوش نده.
ـ oh sorry خانوم روانشناس....شما توصیه میکنین چی گوش بدم؟
با خنده رولبش گفت:الان میگم.
بعد یه فلش از تو کیفش درآورد و با فلشی که به ضبط بود،عوض کرد.یکم فولدرارو بالا پایین کرد و بالآخره موفق شد آهنگ مورد نظرشو پیدا کنه.دقت کردم ببینم آهنگ چیه وچی میخونه:
پی وان،اوه یه،افراز،آریکس،هانی
اگه خوب بلدی برقصی
بیا امشبو واسه من بلرزون
همه میدونن خیلی دافم
منو از قرکمرت نترسون...
این شهر صدویکی داف داره
هزار دختر ول والاف داره
میشمرم واست تک به تک
بگو کدومشون ارزش لاو داره
یکیشون قدش بلنده موهاش کمنده خیلی لونده
جون میده ببریم مهمونی بگی داف من شاسیش بلنده...
تا همینجا خوند که آهنگو قطع کردم.غزال با اخم گفت:داشتیم گوش میدادیما...
یه تای ابرومو انداختم بالا:تو گوش میدادی من گوش نمیدادم...چیه آخه این چرت وپرتا...
بعد درحالی که ادای خواننده رو درمیاوردم گفتم:این شهرصدویکی داف داره...
غزال لباشو غنچه کرد وگفت:خیلی هم قشنگ بود حداقل شاد میشدیم.
ـ بروبابا...با این آهنگا!؟
ـ خوب تو بگو چی گوش بدیم.
ـ الان میگم.
یکم با آهنگا ور رفتم.روی یه آهنگ استپ کردم و دوباره مشغول رانندگیم شدم:
دوستت دارم میدونی،تا وقتی مهربونی
این قصه رو میتونی از تو چشمام بخونی
یه عمریه باهاتم عاشق یک نگاتم
میون صدتا عاشق دربه درو فداتم
تو نور این چشامی خنده ی رو لبامی
دنیا خیلی قشنگه وقتی که تو باهامی
تو قحطیه محبت دادیم به عشقم عادت
رو بال مهربونی رفتم تا بی نهایت
تو اوج آسمونا دارم ز تو حکایت
رنگ چشمات عسل طعم لبت عسل
اسمت که شیرینه اونم بزار عسل
آهنگ تموم شد وغزال که حسابی به وجد اومده بود گفت:وای پرتو عالی بود...بالأخره آدم شدی.دلم داشت می پوسید به خدا با این آهنگات...ایول ایول.
خندیدم وگفتم:کشتی منو غزال.
ـ روتو بنازم...رد نشی پاساژ همینجاست.
ـ خب بابا حواسم هست.
دوسه روزی میشد که اومده بودیم شمال.یه چندروزی تا عید مونده بود.یه روز بعد از ظهر غزال مجبورم کرد بریم خرید...اصلاً بیماری خرید داره این دختر.
ماشینوتو پارکینگ پاساژ گذاشتم وازهمونجا وارد پاساژ شدیم.همونطور که مغازه هارو نگاه میکردیم گفتم:غزال باورکن همین یه هفته پیش بود که کلی خرید کردی...چته تو دختر؟مرض گرفتی؟ چپ چپی نگام کردو گفت:خودت مرض گرفتی.بیشعور.
ـ خو آخه این همه خریدو میخوای چه کنی؟
ـ ازشون استفاده میکنم...میدونی که من زیاد میرم بیرون.سامیار که صبح تاشب خونه نیست من حوصله ام سرمیره واسه همین میرم بیرون،اینور اونور...با دوست وفک وفامیلا دوره...خب همه اینا استفاده میشه دیگه.
ـ مثل اینکه خیلی سرت شلوغه.
ـ آره بابا.
ـ خواهشاً سریع خریدتو تموم کن.
ـ چقدر عجله داری،تازه باید شامم بریم بیرون.
ـ چیز دیگه ای میخوای تعارف نکنا.
ـ نه بابا مگه من باتو تعارف دارم؟
ـ روتو برم.
هرهرخندید.گفتم:رو آب بخندی توله.
ـ خودت رو آب بخندی.
ـ بیشعوری دیگه.
بعد اینکه خریدای خانوم تموم شد،مجبورم کرد پول شامشو هم حساب کنم.توی رستوران نشسته بودیم و منتظر بودیم غذامونو بیارن.توجهی به اطراف نداشتم و مشغول بازی کردن با نمکدون بودم که غزال گفت:پرتو یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
سرمو بلندکردم و با اخم مصنوعی وبامزه ای گفتم:والا تو که تا الان هرچی دلت خواسته گفتی کاری هم به این نداشتی که من ناراحت شدم یانه،حالا هم بگو ببینم چی میخوای بگی.
چشماشو ریز کردوباحرص گفت:آدم بشو نیستی.
خندیدم:تازه فهمیدی؟بگو بگو ببینم چی میگی؟
ـ پرتو؟
ـ بله؟
ـ پرتو؟
ـ بله؟؟!
ـ پرتوجونم؟
ـ بلهههه؟؟؟!
ـ پرتوی؟
ـ ای زهرمار خب بنال دیگه.
انگار حواسش نبود چون با این حرف من سرشو آورد بالا وگفت:ها؟!با چشمای گرد شده نگاش کردم:تو حالت خوبه؟سرشو تکون داد:خوبم.تو خوبی؟
ـ غزال سرکارم؟
ـ نه نه جان پرتو اصلاً حواسم نبود.
ـ خب اینو که خودمم فهمیدم،بگو دیگه.
ـ میگم...
ـ بگو!
ـ تو...تو هنوز...
ـ هنوز چی غزال؟
ـ هنوز به فرهان فکرمیکنی؟
با این سوالش لبخندم محو شد.نگامو ازش گرفتم وبه نمکدون خیره شدم.چی باید بهش میگفتم؟غزال بهترین وصمیمی ترین دوستم بود...اصلاً خواهرم بود...چی میگفتم من بهش؟دوست نداشتم با فکر اینکه من هنوزم به فرهان فکرمیکنم،ناراحت شه...همونطوری که به نمکدون خیره شده بودم،بلند و محکم گفتم:نه.
صدای متعجبش توی گوشم پیچید:چی؟نگاش کردم:گفتم نه.درحالی که پوست لبشو میجویید گفت: مطمئنی؟سرمو تکون دادم:من سال هاست که به اون فکرنمی کنم.
ـ ولی...ولی...پس چرا هرسال تولدشو تبریک میگی بهش؟
ـ تو بزار به حساب اینکه ما یه زمانی دوست بودیم...وگرنه عشقشو که خیلی وقته از بین بردم.شاید آدما بی معرفت باشن اما من که قرار نیست جزو اونا باشم...من پرتوم...عقاید وایده های خودمو دارم...از امسالم تصمیم گرفتم تبریک نگم بهش.سال دیگه هم تبریک نمیگم...دیگه تبریک نمیگم.در ضمن،چه فرقی میکنه وقتی اون پیامامو نمیخونه؟...اصلاً واسش نمیره که بخونه.
ـ ولی اون...
ـ اون چی؟
ـ نه منظورم اینه که...یعنی...تو اونو دوست داشتی.
ـ خودت میگی دوست داشتی...داشتم...ولی دیگه ندارم...مال گذشته ست.
ـ یعنی اصلاً دیگه واست مهم نیست؟
ـ نه،چرا یه مرد زن دار باید واسه من مهم باشه؟
ـ نمیدونم...اصلاً بیخیال...چه بهتر...میتونی از فرصت های خوبت استفاده کنی.
چیزی نگفتم.اگه میخواستم مخالفت کنم دوباره بحث وجدل پیش میومد پس بهتربود سکوت کنم.پنج دقیقه تو سکوت بینمون سرکردیم که یکدفعه صدای افتادن صندلی روی زمین توی گوشم پیچید. به دورو برم نگاه کردم.چشمم خورد به غزال که باچشمای گرد شده ومتعجب به پشت سر من نگاه میکرد.برگشتم ویه نگاهی به پشت سرم انداختم.یه پسره خیلی سریع صندلی رو بلندکرد وبرگردوند به حالت اولش.بعد خیلی سریع از میزش دورشد وبه سمت خروجی رستوران رفت.قیافشو ندیدم چون پشتش به من بود...واسمم مهم نبود.برگشتم سمت غزال وباخنده گفتم:بیچاره فکرکنم از خجالت آب شد واسه همین رفت بیرون!غزال لبخندی زدو سرشو به چپ وراست تکون داد.یه خرده که گذشت غذامونو آوردن ومشغول خوردن شدیم.
بعد از اون غزالو رسوندم وخودمم رفتم خونه.پیمان به محض دیدنم،سلام نکرده دست به کمرگفت:تا الان که بیرون بودین حتماً شامم خوردین نه؟پس چرا واسه من نیاوردی ها؟باچشمای گرد شده گفتم: مگه تو شام نخوردی؟
ـ خوردم.
ـ قرمه سبزی درست کرده بودم.
ـ آره خوردم.
ـ خب دیگه چه مرگته که میگی غذا نیاوردی!
ـ خب غذا میخوام.
ـ تلفن اونجا هست میتونی بری سفارش بدی.
ـ چقدر تو بدی.
ـ من هم خورشو زیاد درست کردم هم برنج.دیگه واسه چی گشنه ای هنوز؟
ـ بروگمشو اصلاً.
خندیدم ورفتم تو اتاقم.لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون از اتاق.همزمان باباهم از دستشویی اومد بیرون.بادیدنم لبخندی زد:سلام،خوش گذشت؟با لبخند جوابشو دادم:ای بد نبود.جاتون خالی.
...
ـ پرتو پرتو بدو سال داره تحویل میشه.
ـ اومدم بابا اومدم.
پیمان بود که داشت صدام میزد.همراه بابا وپیمان کنار سفره هفت سین نشستم و منتظرشدم تا سال تحویل شه.پیمان عین این بچه های 5ساله داشت شماره معکوس میکرد واسه خودش:شیش،پنج،چهار، سه،دو،یک...
سال تحویل شد...
صدای ترقه و نارنجک های بچه های مردم....
صدای تبریک پیمان وبابا...
روبوسی هامون...
عیدی هایی که بهم دادیم...
اینا شد یه خاطره...یه خاطره به بقیه خاطره هام اضافه شد...یه سال دیگه هم از عمر من گذشت... غزال همون دم باهام تماس گرفت وتبریک گفت.منم هم به خودش وهم به خانواده اش تبریک گفتم. یک ساعتی گذشت وماهنوز بیدار بودیم...آخه سال تحویل ساعت2شب بود.
یهو یاد چیزی افتادم.برگشتم و به پیمان نگاه کردم:تو قرار بود یه چیزی به من بگی.اخمی کرد:چی قرار بود بگم؟
ـ نمیدونم قبل عیدی گفته بودی واست سورپرایز دارم.
گل از گلش شکفت:آها...آره.خوب شد گفتی.بعد به بابا نگاه کرد.بابا هم خندید وشونه هاشو بالا انداخت:بگو دیگه دخترمو جون به لب کردی.پیمان خندون وشاد گفت:میتونی حدس بزنی چیه؟
ـ اوممم...ماشین خریدی؟
ـ نه اونو که خیلی وقته خریدم تو دیربه دیرمیای.
ـ کارت عوض شد؟
ـ نخیر.
ـ اومممم...قراره چیزی بخری؟مثلاً خونه ای،زمینی،مغازه ای...
ـ نه!!!...واااای...خیلی پرتی.
ـ خب بگو دیگه.
گوشیشو درآورد ویکم باهاش ور رفت.بعد دادش دست من.نگاهی به گوشی انداختم که عکس یه دختره روش صفحه اش خودنمایی میکرد.باتعجب نگاهی به پیمان انداختم.این عادت نداشت عکس دوست دختراشو به من نشون بده:
ـ دوست دخترته؟
ـ بهله!قراره خانومم بشه.
ـ چی؟
ـ پرتو جداً چجوری دانشگاه قبول شدی با این خنگیت.
ـ پیمان تو...
خندید:چیه؟به من نمیاد زن بگیرم؟تک خنده ای از خوشحالی کردم:جداً میخوای ازدواج کنی؟حق به جانب گفت:آره؟چمه مگه؟کورم یاکچل؟
ـ هیچکدوم فقط...فقط باورم نمیشه...یهویی...
ـ خب دیگه عزیزم ما اینیم...بروبه جون من دعا کن که کاری کردم عمه بشی.
بلندشدم وبغلش کردم:مبارکه داداشم،مبارکه،بهترین خبرو بهم دادی.اونم محکم بغلم کرد و گفت:ایشاالله نفر بعدی تو باشی.
همونطور که تو بغلش بودم از پشت یه دونه محکم خوابوندم پس کله اش که دادش رفت هوا:وحشی، چرا میزنی؟
ـ تا یادبگیری دیگه از این دعاها برام نکنی.
ـ بابا این روزا دخترا آرزوشونه از این دعاها براشون بکنی اونوقت تو...
میون حرفش پریدم:
ـ من جزو اون دخترا نیستم.
ـ باشه بابا نزن مارو حالا!
ـ خب،کی ببینیم این عروس خانوم خوشگل وخوشبخت رو؟
نیشش تا بناگوش وا شد:
ـ همین فردا.
ـ خوبه...بزار اول یه خرده خواهرشوهربازی دربیارم حساب کاربیاد دستش فردا پس فردا پرروبازی درنیاره.
ـ اِه گناه داره اذیت نکن خانوممو.
ـ عق...گمشو بگیر بکپ فردا کلی کارداریم...غزال ایناهم خراب میشن رو سرمون.
ـ غزال چیزه اضافی خورده با اون سامی جونش.
برگشتم وباچشمای گرد شده نگاش کردم که خودشو جمع وجورکرد:منظورم این بود که قدم مبارکشون روی چشم،منتظرشونیم...چرا که نه!؟سرمو تکون دادم وباگفتن یه شب بخیر بلند به اتاقم پناه بردم…از اینکه داداشم داره سروسامون میگیره خیلی خوشحال شدم وبافکر به روزای خوب آینده به خواب رفتم.
...
صدای غرغرای غزال گوشمو می لرزوند:اَه پیمان مردشورتو ببرن با این دخترانتخاب کردنت.این که اصلاً آن تایم نیست!درحالی که یه دستم روی میز بود و یه دست دیگه ام روی رون پام،چشمامو حرکت دادم وکلافه به غزال نگاه کردم.پیمان اخم مصنوعی کرد:خیلی هم آن تایمه،الانم باهاش تماس گرفتم گفت که توی ترافیک گیرکرده.غزال به من نگاه کرد وگفت:وقتی اومد یه خرده وحشی بازی دربیار بخندیم.
باچشمای گردشده نگاش کردم:مگه من گاوم؟!
ـ کمترازاونم نیستی.
ـ الحق که بیشعوری.
ـ ای بابا.
توی یه کافی شاپ نزدیک ساحل نشسته بودیم ومنتظر بودیم تا جی اف پیمان بیاد.منظورم زن داداش آینده ی بنده ست.پنج دقیقه ای گذشت که صدای پیمان گوش سه نفرمونو پرکرد:اومد.
اینو گفت وازجاش بلندشد.برگشتم وبه پشت سرم نگاه کرد.قیافه اشو وقتی داشت به طرفمون میومد شناختم.وقتی بهمون رسید،سلام کلی به جمع کرد.بعد به پیمان نگاه کرد.پیمان لبخندی زد:چطوری؟
ـ ممنون خوبم.
ـ خداروشکر.
بعد روبه من گفت:این خواهرمه،پرتو.من که به احترامش بلندشده بودم،لبخندی زدم.سریع دستشو آورد جلو:خوشبختم،مهسان هستم.دستشوفشردم:همچنین.
پیمان،مهسان رو به غزال وسامیارهم معرفی کرد ومهسان هم باخوشرویی اظهار خوشبختی کرد. دختر خونگرمی بود.اینو به راحتی میشد ازبین تک تک رفتارا وحرفاوحرکتاش فهمید.میشد گفت ازش خودشم اومده.روی صندلی بین من وپیمان نشست.غزال عین این پیرزنا کنجکاوانه به مهسان نگاه کرد:خب کجا با پیمان آشنا شدی؟مهسان لبخندی زد وبه پیمان نگاه کرد.بعد دوباره زل زد تو چشمای غزال:خیلی اتفاقی...و تصادفی.
ـ اوممم...یعنی چجوری میشه؟
ـ گفتم دیگه،تصادفی.
ـ خب چجوری؟کجا؟چی شد که به اینجارسید؟
پیمان خندید:غزال خنگ،داره میگه تصادفی،یعنی تصادف کردیم باهم.چشمام گردشد:پیمان کی تصادف کردی؟چرا چیزی به من نگفتی؟
ـ میگفتم که چی؟میخواستی بیای اینجا؟
ـ کی تصادف کردی؟
ـ پنج شیش ماهی میشه...بیشتر.
به مهسان نگاه کردم.غزال گفت:خب چی شد که تصادفتون کشیده شد به یه رابطه عشقولانه؟مهسان خندید وگفت:راستش اولش که فقط دعوا و جروبحث بود.تا اینکه ته این دعواها کشیده شد به این رابطه عشقولانه.غزال با نوک انگشت اشاره اش سرشو خاروند:میشه یکم بیشتر و مفصل تر توضیح بدین؟
پیمان:بزار من توضیح بدم.ساعت 8صبح روز سه شنبه حدود همین شیش ماه پیش،میخواستم برم سرکار که سر یه دوربرگردون بامهسان تصادف کردم.دیرم شده بود واسه همین خیلی عصبی بودم. این تصادفم شده بود قوزبالاقوز.بیشترعصبی شدم.ازماشین پیاده شدم وشروع کردم دادوبیداد کردن که هوی گاو الاغ چه خبرته وکی بهت گواهی نامه داده واز اینجورحرفا.مهسان هم از ماشین پیاده شده بود.اولش باتعجب نگام کرد ولی وقتی دیدم من همینجوری دارم لیچار بارش میکنم اخماش به طور خیلی وحشتناکی رفت توهم.واسه من دست به کمرم وایساده بود و با اون قیافه اخمو گفت حرف دهنتو بفهم مرتیکه...حالا اون وسط من بین عصبانیتم از حالت مهسان خندم گرفته...بگذریم،اون روز از کارو زندگیم که افتادم هیچ،به خاطر اون تصادف وجروبحث پامون کشیده شد به کلانتری.توکلانتری من نشسته بود ومهسان همش جلوم قدم رو میرفت انقدر استرس داشت.دلم واسش سوخت.انقدر نگاش کردم چشمام دردگرفت.به خودم که اومدم دیدم یک ساعته همینجوری زل زدم بهش.نمیدونم چی تو نگاه وصورتش بود که مجذوبم میکرد...خلاصه اون تصادف برابر شد با چند روز رفتن و اومدن به کلانتری وجروبحث ودعواهای من ومهسان.نمیدونستم واسه چی دوست دارم بیشترباهاش بحث کنم بیشتر حرف بزنم بیشتر نگاش کنم.آخرین روز،وقتی فهمیدم دیگه مهسان رو نمی بینم،غم عالم نشست تو دلم،نمیتونستم حالمو بفهمم.یه حس عجیب داشتم...وقتی ازهم جداشدیم واون رفت که سوار ماشینش بشه،قلبم مثل چی میکوبید.طوری که مشخص نشه،دنبالش راه افتادم و تادم درخونه ش تعقیبش کردم. سرتونو دردنیارم،از اون موقع کارمن شده بود که بعداز تعطیل شدن شرکت برم جلوی خونه اش ومنتظر بمونم تا ببینمش...اون موقع خودمم نمیدونستم دلیل این کارم چیه اما...یه روز بالأخره موقع تعقیب کردن،گیرم انداخت وچنان اخم غلیظی کرد که مونده بود شلوارمو خیس کنم.
بعد باخنده به مهسان نگاه کرد.مهسان هم به روش لبخندی زد وبعد روبه ما گفت:راستش من ازهمون روز که کارمون تو کلانتری تموم شد،متوجه تعقیب پیمان شدم.ولی دلیلشو نمیدونستم،تا اینکه چندروز این تعقیب کردنا ادامه پیدا کرد.یه روز اعصابم خرد شد ومچشو گرفتم تا بدونم دلیل این کارش چیه. به همه چیز فکرکردم جز اینکه پیمان ازم بخواد که رابطه ای بینمون شکل بگیره.اولش فکرکردم داره شوخی میکنه اما دیدم نه جدی جدی خیلی جدیه!واقعاً میخواد باهم باشیم.قبول نکردم اما پیمان سمج تراز این حرفا بود...بالأخره کم آوردم و...الانم که پیش شماهستم.
نگاهشو به من دوخت:خیلی دوست داشتم ببینمت،پیمان خیلی ازت تعریف میکرد.پیمان با اخم مصنوعی تشری به مهسان زد:نگو دیگه پررو میشه الان فکرمیکنه کی هست.مهسان هم اخمی نمکینی کرد:به توچه،بده دارم واقعیتو میگم؟!
پیمان پوفی کرد وسرشو انداخت پایین.غزال که دستش زیرچونه اش بود،با حسرت به سامیار نگاه کرد:یکم یادبگیر مرد،ببین چجوری عاشق همدیگه ن!...ای خدا چقدر بعضی از بنده هات خوش شانسن وبعضی ها مثل من گوه شانس.
سامیار باچشمای گرد شده به غزال نگاه کرد و چندبار پشت سرهم پلک زد:غزال یه لحظه،بگو جون سامی من چی واست کم گذاشتم؟پیمان با خنده گفت:آخ آخ سامیارجان توهم که بدبختی که!
لب ولوچه سامی آویزون شد.مهسان با یه سوال از من،بحثو عوض کرد:پرتوجون جمع متأهلیه،شما باکسی نیستین؟هرچند که از این سوالش تعجب کردم ولی بالبخند گفتم:نه مهسان جان.پیمان گفت:ایش معلومه که باکسی نیست،آخه کی میاد این خل وچل و ببره؟مگه اینکه ازجونش سیرشده باشه.مهسان به پیمان نگاه کرد:مگه چشه؟هم خوشگله هم خانوم هم فعال،تو برو به جون من دعاکن که تحویلت گرفتم وگرنه کی میومد باتو آخه؟
ـ مهسان جون ناراحتی میتونی بری،ماشاالله اونقدری هستن که منو بخوان،به خدا!...میدونی چندتا دختر منتظرن من یه نگاه بهشون بندازم.
ـ یکم نوشابه واسه خودت وا کن.
ـ چشم.
مهسان دوباره به من نگاه کرد:خب پرتوجون،نمیخوای باکسی باشی؟
ای بابا این دخترم که گیر داده به وضعیت تأهل من:نه فعلاً با دنیای تجردم بیشتر کیف میکنم.سرشو به معنی آها فهمیدم تکون داد.سریع بحثو عوض کردم چون اصلاً از این بحث خوشم نمیومد:خب نمیخواین چیزی سفارش بدین؟
پیمان که طبق معمول چشماش از آوردن اسم غذا برق میزد،سریع مِنو رو برداشت و نگاهی بهش انداخت:الحق که خوب حرفی زدی خواهرگرامی...اوممم...من ذرت مکزیکی بزرگ با قارچ و پنیر زیاد میخوام.سامی مِنو رو از دستش کشید:توچرا هیلکت بهم نمیخوره با این خورد وخوراکت؟!من بودم تا حالا یه130کیلویی وزن داشتم.پیمان برای اینکه حرص سامی رو دربیاره ابروهاشو چندبار بالا انداخت:دلت بسوزه!خداتو آفرینش من چیزی کم نذاشته.
غزال گفت:بابا این چقدر اعتماد به نفس داره،من مثل این بودم تنها با کارد میوه خوری میرفتم با اسرائیل میجنگیدم فلسطینو نجات میدادم!مهسان خندید ومنم تنها به لبخندی اکتفا کردم.
بعد ازاینکه سفارشامونو دادیم،پیمان گفت:خب،حالا دیگه جدی باشیم.پرتو من چندوقت پیش راجب مهسان با بابا صحبت کردم واونم موافق بود،میخوام نظرتورو بدونم.منم مثل خودش جدی گفتم:اگر با ازدواجتون موافق نبودم اینجا نمیومدم،تو هم سنت واسه ازدواج مناسبه هم شرایطشو داری.
اینطورهم که معلومه مهسان رو دوست داری...و مهسان هم...خب من اولین باره که می بینمش و برخورد زیادی نداشتم که بخوام راجبش نظر بدم اما تا اینجا دختربدی به نظر نمیرسه،فقط میمونه خودش که با خانواده اش هماهنگ کنه تا ما یکی از همین شبا بریم واسه امرخیر...همون خواستگاری خودمون...البته اگرمشکلی نباشه.
مهسان گفت:نه مشکلی نیست.پیمان گفت:پس رفتی خونه به پدرومادرت بگو اگر موافقن ما همین شب جمعه خدمت برسیم.مهسان که لپاش گل انداخته بود گفت:باشه.لبخندی زدم:ایشالله خوشبخت شین.
ـ مرسی پرتوجون.
غزال گفت:آخ جون چقدر دلم عروسی میخواست...زودتر جشنتونو بگیرین دیگه.پیمان گفت:غزال نظر دیگه ای هم داری بگوها!اصلاً تعارف نکن.سامیارخندید وغزال یه دونه محکم زد پس گردنش.
...
فردای اون روز مهسان خبرداد که واسه آخرهفته منتظرمون هستن.پیمان دل تودلش نبود واز خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید.