مثل هرسال/قسمت ششم
ساکت شد ودیگه چیزی نگفت.فهمید که واقعاً باهاش شوخی ندارم.تا رسیدن به باغ هیچکدوم حرفی نزدیم.وقتی رسیدیم،بدون گفتن حرفی،پیاده شدم و رفتم تو باغ.به طرف شکوه خانوم رفتم وسلام کردم.برگشت و وقتی منو دید نگاه گنگی بهم انداخت:پرتو جان تویی ؟لبخندی زدم:بله که خودمم دیگه منو نمیشناسین؟
ـ راستش نه آخه خیلی تغییر کردی...وای دختر چقدر خوشگلترشدی!
ـ مرسی چشماتون قشنگ می بینه.
ـ نه جدی میگم خیلی فرق کردی.
بعد آروم گفت:کاش همیشه همینطوری بودی.
حرفشو نشنیده گرفتم وگفتم:همه چیز سرجاشه؟چیزی کم وکسر نیست؟
مهربون لبخندی زد:نه عزیزم همه چیز عالیه.استرس غزال به توهم سرایت کرده فکرکنم.خندیدم وگفت: واقعاً!
اون روز من خیلی شادبودم.با روزای دیگه خیلی فرق داشتم و اینو میشد از توی نگام خوند.بعداز کمی صحبت با شکوه خانم،میزو صندلی هایی که گوشه ی به نسبت دنج باغ بود رو انتخاب کردم و همونجا نشستم تا زمانی که غزال و سامیار بیان.کمی خودمو باگوشیم سرگرم کردم و کمی هم به اطراف نگاه کردم.یه ساعتی رو همینطوری سپری کردم.دیگه کم کم داشت حوصله ام سر میرفت که صدایی توی گوشم پیچید:به به سلام پرتوخانوم!چه عجب ما شمارو زیارت کردیم!سرمو برگردوندم که دیدم برنا بالای سرم ایستاده.آروم گفتم:سلام.و دوباره رومو برگردوندم.روی صندلی که روبه روی من بود نشست.گوشیشو گذاشت روی میز و با لبخند بهم خیره شد:خوش میگذره؟ خیلی جدی جواب دادم:واسه شما فرقی داره؟
ـ آره خب.
ـ پیشنهاد میکنم فرقی نداشته باشه.
ـ دختر تو هرکاری کنی من آخرشم تورو بدست میارم.
لبخند تمسخرآمیزی بهش زدم:هوم...حتماً.مستقیم نگام کرد:اینو جدی گفتم.رومو برگردوندم وبه سمت دیگه ای خیره شدم:آرزو برجوانان عیب نیست.
ـ من آرزو نکردم،من بهت اطمینان دادم.
ـ شتر درخواب بیند پنبه دانه.
ـ استاد ادبیات شدی واسه من تمثیلم میاری!؟...پرتو،من میخوام که باهام باشی.
ـ فرصت کردم روش فکرمیکنم...هه...
ـ پرتو من دوستت دارم...
میون حرفش پریدم و با اخم وتشر گفتم:میشه خفه شی؟مات نگام کرد و ادامه دادم:اصلاً چرا اینجا نشستی؟گمشو بلندشو برو دیگه...اَه...حالمو بهم زدی هی هیچی بهت نمیگم.
سرشو انداخت پایین.دوباره گفتم:من نه به عشق و دوست داشتن اعتقاد دارم،نه حوصله آدم اضافه ای رو تو زندگیم دارم...حالا هم به سلامت.آروم گفت:حق با توئه...عشق وجود نداره.اینو گفت و بلند شد ورفت.نفس عمیقی کشیدم.اگه بهم نمیگفت دوستت دارم برخوردم میتونست کمی بهتر باشه ولی چه کنم که من از این جمله متنفرم.
سرمو میون دستام گرفتم و چشمامو بستم تا کمی آروم بشم.
ساعت9جشن کاملاً شروع شد.مهمونا اومده بودن وباغ شلوغ شده بود.همه وسط پیست رقص میزدن و میرقصیدن.منم مثل همیشه سرجام نشسته بودم و نظاره گر...کسی رو هم که نمیشناختم.توهمین موقع گوشیم زنگ خورد.نگاهی به شماره انداختم.واسم آشنا بود ولی نمیدونستم مال کی بود.
جواب دادم:الو؟صدای نشنیدم.بلندتر گفتم:الو بفرمایید؟بازم کسی حرف نزد.دوباره نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم.تماس که هنوز قطع نشده بود.باز گفتم:الو؟صدام میاد؟شما؟وقتی دیدم تأثیری نداره خودم تماسو قطع کردم.
یه ربع بعداز اون،دی جی اعلام کرد که عروس وداماد اومدن.شکوه خانم فوری به طرف من اومد وگفت:پرتو جان غزال و سامیار اومدن بیا.منم بلندشدم وباهاش رفتم جلوی ورودی باغ.صدای دست وجیغ و سوت با صدای آهنگی که دی جی به مناسبت ورود عروس وداماد گذاشته بود،ادغام شده بود و این منو به وجد میاورد.غزال توی اون لباس با اون آرایش مثل نگین می درخشید.همه کل میکشیدن و دست میزدن.
همینطوری وارد باغ شدن وسمت جایگاه عروس وداماد رفتن.همه متفرق شدن.منم به سمت غزال قدم برداشتم.وقتی رسیدم پیشش گفتم:چطوری عروس خانوم.خوش گذشت این چند ساعت بدون ما؟
غزال خندید:به جان خودم نباشه پرتو،به جان سامیار اصلاً بدون تو مزه نداشت.سامیار نگاهی بهش انداخت:چرا از خودت مایه نمیزاری؟غزال گفت:از خداتم باشه من به جونت قسم بخورم.ببین چقدر با ارزشی که به جون تو قسم میخورم.سامیار خندید:من چی میخوام بکشم از دست این زبون تو!
ـ کاری نکن همینجا جلو همه عروسی رو کنسل کنما!
ـ نه ببخشید چیز خوردم غلط کردم.
ـ آها،آفرین.
به سامیار نگاه کردم:انقدر زن زلیل؟!لبخندی مصنوعی زد و هیچی نگفت.هنوز دلش اونقدری که باید، بامن صاف نشده بود.البته بهتراز قبل برخورد میکرد.منم دیدم اینجوریه،بانگاهی به غزال واسشون آرزوی خوشبختی کردم وبرگشتم سرجام نشستم.
پیست رقص دیگه جا نداشت انقدر که مهمونا ریخته بودن وسط.غزال و سامیارهم بینشون میرقصیدن وشاد بودن.عمو حسین هم کمی با غزال رقصید و دوباره برگشت پیش آقایون.نیم ساعتی گذشت که سرو کله بابا وپیمان پیدا شد...خوشحال شدم چون دیگه حوصله ام داشت سرمیرفت.حضور پیمان واسم مفید بود چون دیگه سروکله مزاحم پیدا نمیشد.منم که هروقت میرقصدم،با پیمان میرقصیدم.
جشن تا نیمه های شب ادامه داشت...همه چیز بر خلاف تصور غزال،خوب پیش رفت و خیلی خوش گذشت.اتفاق عجیب و دورازعقلی هم نیفتاد.همه شاد بودن.همه چیز خوب بود.منم کلی با پیمان رقصیدم و باباهم که مثل همیشه با عمو حسین وبقیه آقایون سرگرم بود...رقص چاقو هم که بامن بود وکلی شاباش جمع کردم.
کنار پیمان نشسته بودم و رقصیدن مهمونارو تماشا میکردم که صدای پیمان توی گوشم نشست:پرتو یه چیزی بگم تعجب نمیکنی؟شونه هامو بالا انداختم:نمیدونم،شایدم تعجب کنم.حالا بگو.مکثی کرد و گفت:فرهان هم اینجاست...با...با زنش...
همین چند کلمه کافی بود تا تمام تنم یخ بشه...واقعاً فرهان اینجا بود؟پس چرا من ندیدمش؟برگشتم و به پیمان نگاه کردم:تو مطمئنی؟
ـ آره.میخوای نشونت بدم؟
ـ نه نه نه...اصلاً.
ـ اوکی بهتر.
اصلاً دلم نمیخواست اونو ببینم،اونم کنار فریال.باچندتا نفس عمیق سعی کردم خودمو کنترل کنم.ولی پیمان متوجه شد که حالم خوب نیست.بدون اینکه به روم بیاره گفت:میای خونه امشب؟سرمو تکون دادم:آره.
ـ من دیگه میخوام برم،صبح کار دارم.میای باهام؟
ـ آره منم دیگه موندنم فایده نداره...میام.
ـ اوکی پس بلندشو اول بریم پیش غزال اینا خداحافظی کنیم بعد.موافقت کردم.مانتو وشالمو پوشیدم و رفتیم پیش غزال وسامیار.غزال بادیدن من باتعجب گفت:کجا شال وکلاه کردی؟لبخندی زدم:دیگه باید برم خونه دیگه.
ـ به این زودی؟
ـ غزال جان قربونت برم ساعت یک ونیمه.
ـ خب ساعت یک ونیم باشه.دلیل نمیشه که تو بری.
ـ آخه دیگه نمیشه که بمونم،پیمانم فردا کار داره باید بریم.
لباشو آویزون کرد وگفت:نامرد...راستی پولایی که واسه رقص چاقوت جمع کردی پنجاه پنجاهه ها! نصفشو من میگیرم.چشمامو ریز کردم:خفه بابا.واسه خودم کمه،تازه با توهم شریک بشم.عمراً.
بعد روبه سامیار گفتم:یکم زنتو ادب کن...خب...واستون آرزوی خوشبختی میکنم.سامیار تشکرکرد. پیمان هم بهشون تبریک و گفت و بعداز خداحافظی با اونا رفتیم دنبال بابا.
باعمو حسین هم خداحافظی کردیم و از باغ اومدیم بیرون.وقتی رسیدیم خونه ساعت2بود.اونقدر خسته بودم که فقط تونستم لباسامو عوض کنم وبعدم بخوابم.
...
عید هم با خاطره ی عروسی غزال وسامیار تموم شد و من دوباره برگشتم تهران.غزال خونه رو کامل دراختیار من گذاشته بود و خودش بیشتر میرفت خونه ی مجردی سامیار تو تهران وپیش اون بود.ولی خب هرچند روز یه بار به منم سری میزد.نمیتونستم از دوریش اعتراض کنم چون اونم دیگه کامل مال خودش نبود.یه زن شوهردار بود ونمیتونست دم به دقیقه پیش من باشه...و من اینو کاملاً درک میکردم.
دوباره همه زندگیم خلاصه شده بود توی دانشگاه و طرح زدن وتکمیل کردن پروژه هام.چندوقتی هم دنبال کار بودم وهرجا که آگهی می دیدم بهش توجه میکردم.
...
ـ بینندگان محترم توجه شمارا به دیدن...
وسط حرف گوینده اخبار با اعصاب داغون کانالو عوض کردم.فقط دنبال یه کانال بودم که موزیک پخش کنه...بالأخره یه کانالو انتخاب کردم.یه آهنگ بود که نمیدونم خواننده اش کی بود،ولی تموم شد. آهنگ بعدیش آهنگی بود که من به شخصه اسمشو میزاشتم آهنگ بین المللی...آخه هرجا میرفتیم این آهنگ بود:
دلکم دلبرکم دلبر بانمکم
چه آوردی سرکم و
شکستی بال وپرکم...
وهمچنین تا آخر آهنگ،ولی هروقت اینو میشنیدم قر میومد تو کمرم...عین این دیوونه ها وسط هال واسه خودم بشکن میزدم و قر میدادم.عین خر تی تاب خورده هم ذوق میکردم.همینجوری داشتم میرقصیدم که یهو دیدم صدای جلزو ولز میاد...دو دستی کوبیدم فرق سرم.بلندگفتم:وای غذام سوخت! به طرف آشپزخونه دوییدم.آب مرغ خشک خشک شده بود وتقریباً چیزی نمونده بود ازش.خب...حالا یه سوال...من چی بخورم؟
نگاهی به ساعت انداختم.اوه خدای من...12ونیم بود...بیخیال غذا شدم...به طرف دفترچه تلفن رفتم و شماره یکی از رستورانای نزدیک خونه رو گرفتم و سفارش یه پرس چلو کباب دادم.
یک ساعتی طول کشید تا غذا رو آوردن.عین قحطی زده ها حمله کردم به غذا.تازه از خوردن فارغ شده بودم که یه دفعه تلفن خونه زنگ خورد.جواب دادم:الو؟صدای سامیار پیچید تو گوشی:سلام پرتو خوبی؟
ـ سلام خوبم مرسی.
ـ پرتو...میگم...چیزه...
ـ بگو...چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
ـ نه آخه...میخوام بگم میترسم ناراحت شی.
ـ بگو من ناراحت نمیشم.
ـ دنبال کار بودی...
ـ خب...آره.
ـ یه جایی واست کار پیدا کردم...نیمه وقت که به درس ودانشگاتم صدمه نرسه.
ـ خب خب؟کجا هست؟
ـ اوممم...راستش یه بوتیکه.
ـ خب؟حقوقش چقدره.
ـ واسه تو بدنیست...مال یکی از رفیقامه.
ـ اوکی...جاش مطمئنه؟
ـ آره میگم مال یکی از رفیقامه...سفارشتو میکنم بهش اگه بخوای بری.
ـ چه ساعتایی هست؟
ـ از چهار بعداز ظهر تا ده و نیم 11 شب.
ـ اوکی.
ـ چی بگم بهش؟بگم اوکیه؟
ـ آره میرم.کجاهست حالا؟
ـ فردا غروب میام دنبالت باهم بریم اونجا خوبه؟
ـ آره منم بیکارم.
ـ خیله خب...فعلاً کاری نداری؟
ـ نه مرسی.
ـ فدات....بای.
ـ خداحافظ.
...
صدای غزال که گفت پیاده شو،توی گوشم پیچید.سرمو بلندکردم...واو...اینجا بوتیکه یا شهر لباس؟! خیلی بزرگ بود!ازماشین پیاده شدیم ورفتیم داخل بوتیک.پسری حدوداً بیست ونه یا سی ساله با دیدنمون از پشت میزش بلندشد وبه طرفمون اومد وبا خنده وچهره ای باز از همون فاصله بلندگفت: بَه سلام داش سامی...چطوری چه عجب اینورا!
باهم دیگه دست دادن وبعداز کمی حال واحوال سامیار گفت:محسن جان ایشون پرتو خانوم هستن همونی که راجبش بهت گفته بودم.محسن به من نگاهی کرد:خوشبختم از آشناییتون.سرمو تکون دادم: همچنین.محسن دوباره روشو برگردوند وبه سامیار نگاه کرد:دستت درد نکنه واقعاً به یه نفر نیاز داشتم.این سایه بیشعورم انقدر که تنبله پانمیشه بیاد ور دستم.
سامیار خندید.محسن رو به غزال گفت:غزال جان یه شب باید بشینی یه صحبت مفصل داشته باشی باهاش.غزال خندید:حتماً!
بعداز کمی صحبت های متفرقه رسیدیم سر بحث اصلی.محسن ازم پرسید:خب پرتو خانوم چندسالته شما؟گفتم21.سرشو تکون داد وبعد دوباره تایم کلاسامو پرسید.ظاهراًهمه چیز خوب بود.راجب کارم باهام حرف و اینکه باید چه ساعتی تو فروشگاه باشم و از اینجور چیزا...
...
یک هفته ای میشد که میرفتم سرکار...همه چیز خوب پیش میرفت و من ازاین نظر مدیون سامیار بودم.تنها چیزی که این وسط اذیتم میکرد سروکله زدن با مشتری هایی بود که 99درصدشون پسر بودن و من اصلاً حوصله مذکر جماعتو نداشتم.ولی سعی می کردم تا جایی که ممکنه عادی برخورد کنم.
نگاهی به ساعت انداختم...هشت ونیم شب...هوفففف...تازه از شر یه مشتری خلاص شده بودم.پنج دقیقه نشده بود که نشستم روی صندلی پشت پیشخون که یکدفعه در باز شد و یه دختر حدوداً بیست و سه ساله وارد بوتیک شد و تاجایی که میتونست با جیغ و داد محسنو صدا کرد.
محسن هم که سرش تو دفتر دستکاش بود با شنیدن صدای دختره با تعجب سرشو بلندکرد و زل زد بهش،بعد یه لبخند اومد روی لباش.دختره باز شروع کرد به جیغ جیغ کردن:چطور مطوری محسن جونم؟کجایی دلم برات تنگ شد!با اینکه یکم خل میزنی ولی عشقول خودمی جوجو!جیگرتو برم من آخه فدات شم.
محسن بیچاره از خجالت سرخ شده بود هی یه نگاه به من میکرد یه نگاه به دختره.با با چشم و ابرو به من اشاره کرد که یکدفعه دختره به طرز غافلگیرکننده ای ساکت شد وبرگشت طرف من.یکم عین منگولا زل زد بهم و مثل بز واستاد نگام کرد اما کمی بعد باخنده دوباره جیغ کشید:سلام دختری که نمیدونم اسمت چیه و واسه چی اینجایی.
ابروهام پرید بالا.باتعجب به دختره نگاه کردم که داشت پیشخونو دور میزد تا بیاد سمت من.هرقدمی که بهم نزدیک میشد،من بیشتر میرفتم عقب.با همون صدای جیغ جیغوش گفت:خیلی خوشحالم که میبینمت البته هنوز نمیدونم کی هستی.
باصدای محسن ساکت شد:عزیزم،یکمی آروم تر دختره بیچاره شوک بهش وارد شد.به محسن نگاه کردم.اومد سمت ما و گفت:ایشون سایه خانوم هستن،عیال آینده ما.به سایه نگاه کردم.نیشش باز شد و با خنده زل زد بهم.دستشو به طرفم دراز کرد:خوشبختم.
نگاهی به دستش انداختم وبا تردید گرفتمش و به ثانیه نکشیده ولش کردم:منم همینطور.محسن گفت: میدونم خیلی غافلگیر شدی ولی باید عادت کنی چون سایه همیشه همینجوریه.بعد رو به سایه گفت: این آبجی ماهم اسمش پرتو فامیلیشم شکوهی.یه هفته ست اینجا مشغول به کاره وکلی هم کمک میکنه بهمون.
جیغ سایه دوباره بلندشد:وای من خیلی خیلی خوشبختم از آشنایی با تو دخمل!به زور لبخندی زدم.
بعداز اون محسن رو به من گفت:خب پرتو جان من با سایه میرم تا یه جایی و برمیگردم زود.کاری نداری؟سرمو تکون دادم:نه خوش بگذره.سایه هم باهام خداحافظی کرد و هردو رفتن.
هنوز یه ربعی نگذشته بود که دیدم دوتا پسرجوون وارد مغازه شدن.خیلی خشک بهشون خوشامد گفتم.یکیشون که انگار پرروتر به نظر میرسید گفت:ببخشید اون شلوار کتون زرشکی که پشت ویترینه رو میشه بیارین لطفا.
وبعد سایزشو گفت.سرمو تکون دادم و شلوارو واسش از روی یکی از قفسه ها برداشتم و روی پیشخون بازش کردم.نگاهی به شلوار انداخت و گفت:پرو داره؟
جوابشو دادم:خیر،هیچکدوم از جنسای تُرکمون پرو نداره.ابروشو انداخت بالا:خب من ازکجا بدونم این اندازم هست.
جدی نگاش کردم:مگه همیشه از همین سایز،شلوار نمیخرین؟پس قائدتاً باید بدونین این شلوار اندازتون هست یانه.
ـ اگه اندازم نبود می تونم پسش بیارم؟
ـ نه متأسفانه.
ـ چرا؟
به تابلویی که بالای سرم بود اشاره کردم که روش نوشته شده بود:اجناس پس از فروش تعویض یا پس گرفته نمی شود.نگاهی به تابلو انداخت و گفت:درسته ولی دلم نمیخواد پولمو حروم کنم.
ـ میتونین از خریدش صرف نظر کنین یا یه لباس دیگه انتخاب کنین.
ـ ولی از این خوشم اومده.
ـ ببخشید ولی دیگه نظری ندارم.
ـ دلم میخواد بدونم تو چی میگی؟نظرت چیه؟اندازم هست یانه؟
بعد قدمی عقب رفت وازپیشخون دور شد.دستاشو از بغل باز کرد ودوری زد.ومن اصلاً بهش توجه نکردم و دست به سینه گفتم:هرکسی خودش میدونه چه لباسی تو چه سایزی اندازشه.
پسره که انگار انتظار این برخورد ونداشت دوباره به پیشخون نزدیک شد:اوکی پس من اینو میخرم حالا اگه اندازم نبود که خب هیچی.مجبورم یه کاریش بکنم دیگه.
سرمو تکون دادم.یه پاکت خرید برداشتم و شلوارو گزاشتم توش وگفتم:مبارک باشه.
ـ مرسی خانومی.
چندتا تراول گذاشت روبه روم.اون مقداری که پول شلوار بود رو برداشتم وبقیه رو پس دادم چون خیلی زیاد بود.
نگاهی بهم انداخت:چرا اینارو برگردوندی.شونه هامو بالا انداختم وگفتم:چون زیادتر از پول شلواری که خریدین بود.
نیشخندی زدوگفت:میدونم دخترجون،ولی خودم خواستم بیشترپول بدم.
ـ ولی قیمت شلوار همون قدر بود ونیازی به پول بیشتر نیست.
ـ درسته،من واسه دل خودم دادمش،حیف دختر به این خوشگلی نیست که همچین جایی کارکنه؟
ـ مگه اینجا چشه؟
ـ هیچی ولی خب لیاقت تو بیشتر از این حرفاست.
ـ اگر خرید دیگه ای دارین بنده درخدمتم وگرنه...
میون حرفم پرید:چقدر عجله داری؟میتونیم باهم صحبت کنیم.با حالتی تمسخرآمیز نگاش کردم:ببخشید چه صحبتی؟خندید وگفت:یعنی نتونستی حدس بزنی؟
ـ آقای محترم گفتم که اگر خرید دیگه ای دارین من درخدمتم.درغیر اینصورت لطفاً وقت من وخودتون رو نگیرین.
ـ باشه...فقط...
یه کارت گذاشت رو پیشخون وگفت:روش فکرکن،جای تو اینجا نیست دختر.کارتو برداشتم ونگاهی بهش انداختم:باشگاه بدنسازی(...)
بعد نگاهی به خودش انداختم.لبخندی زد.احتمالا فکرکرد پیشنهادشو قبول میکنم.بدون تردید کارتو جلوی چشمش پاره کردم و انداختم توی سطل زباله ای که پایین پام بود.بعد دوباره بهش نگاه کردم: خوش اومدید.
لبخند رو لبش ماسید و بدون هیچ حرفی با دوستش،رفت بیرون.نفس راحتی کشیدم.پسره الاغ خدا میدونه چی داشت فکرمیکرد باخودش.البته چندان هم سخت نبود حدس اینکه چی توی اون مغز پوکش میگذره.
...
کارام توی مغازه به خوبی پیش میرفت...همچنین درسای دانشگاه.دیگه آخراش بود.و من روز به روز به هدفی که داشتم نزدیک ترمیشدم.
دو هفته ای به شروع امتحانا مونده بود.یه روز صبح،استراحت بین دو کلاس بود.داشتم واسه خودم روی میز خطوط نامفهومی میکشیدم و طبق معمول واسه آیندم نقشه میکشیدم،یهو یاد پیمان افتادم، اگه اینجا بود میگفت بدبخت فلک زده چرا بیت المال مردمو خراب میکنی عقده ای!
با یاد پیمان لبخند روی لبم نشست اما خیلی کمرنگ بود.همچنان مشغول بودم که صدای یه نفر توی گوشم پیچید:
ـ خانوم شکوهی؟
سرمو بلندکردم.چشمم خورد به یکی از پسرای کلاس.اسمشو یادم نمیومد،ولی دیگه بعد چهار سال تو یه کلاس بودن فهمیدم فامیلیش رنجبره!گفتم:بله بفرما؟
ـ اومم...راستش...ببخشید مزاحم شدما...ولی...
ـ ولی چی؟جزوه میخواستین؟
ـ نه جزوه نمیخواستم...یه کار دیگه داشتم باهاتون.
ـ خب بگین.
ـ اینجا که نمیشه،جلوی بچه ها!...راستش میخواستم خواهش کنم اگه امکانش هست بعد از کلاس منتظرم بمونین،نمیخوام وقتتون رو بگیرم ولی باور کنین کارم مهمه.
ـ خب چرا همینجا نمیگین؟
ـ گفتم که،جلوی بچه ها نمیشه.
ـ مگه حرفتون در چه موردیه؟
ـ در مورد چیز خاصی نیست ولی خب ...نمیشه دیگه...حالا شما امروز پنج دقیقه از وقتتون رو بدین به من...به خدا قصد بدی ندارم...فقط چند دقیقه.
ـ...خیله خب...بعد از کلاس جلوی در منتظرتون می مونم،فقط سریعتر.
ـ مرسی واقعاً...حتماً!
اینو گفت و برگشت سرجاش.فکرم درگیر این نشد که چیکار میتونه داشته باشه.بیشتر داشتم به این فکر میکردم که وقتی برگشتم خونه حتماً یه تماس با پیمان بگیرم.
نگاهی به ساعت انداختم.دوباره برگشتم وبه حیاط دانشگاه خیره شدم.از دور رنجبرو دیدم که داشت میدویید وبه سمت من میومد.وقتی رسید نفس نفس زنون گفت:ب...ببخشید،من…شرمنده...که دیر کردم...راستش...
جدی گفتم:میخواین اول یکم آب بخورین حالتون جا بیاد...یا حداقل یه نفس عمیق بکشین.
ـ نه آب نمیخوام.
و نفس عمیقی کشید.شونه هامو بالا انداختم:خب؟گوش میدم.
نگاهی بهم انداخت وسرشو تکون داد:ببخشید معطلتون کردم ولی نمیتونستم از این قضیه بگذرم. خودتونم میدونین کمتراز دوسه هفته دیگه امتحانا شروع میشه وبعداز اون دیگه شمارو نمی بینیم احتمالاً.بذار رسمی نباشم...تو از اولم با بچه ها کلاس جور نبودی.سرت تو کار خودت بود.تنها میومدی،تنها میرفتی.
ندیدم...و ندیدیم که باپسری همکلام بشی،البته به جز پسرایی که واسه پیشنهادو اینجور چیزا میومدن جلو...به پاکیت ایمان داریم،هممون،هم دخترا،هم پسرا،واسه همینه که خیلی ها بهت حسادت میکنن. مهم نیست...با بقیه کاری ندارم،خودمو میگم،میدونی کی به پاکیت ایمان آوردم؟اون موقعی که پیشنهاد ایرج توحیدی رو قبول نکردی...دختر من تو کارت موندم،ایرج آدم گنده ایه!جدا از پولش واین چیزا، پسریه که هیچ دختری نمیتونه ردش کنه...نمیدونم چی تو نگاه وکلامشه که همه رو به خودش جذب میکنه،ولی تو...وقتی تو ردش کردی،کل دانشگاه شده بود علامت سوال،میدونم،یعنی مطمئنم که حواست نبود که همه فهمیدن ایرج بهت پیشنهاد داده،چون سرت تو کار خودت بود...هیچ چیزی واست اهمیت نداشت.وقتی پیشنهاد ایرج رو رد کردی،دیگه هیچ پسری تو دانشگاه به خودش جرئت نداد بیاد سمتت،کمتر کسایی بودن که میخواستن باهات ارتباط برقرار کنن،چون با کاری که کردی، اونا هم اعتماد به نفسشون اومد پایین که وقتی تو ایرج توحیدی،پسر به اون همه چی تمومی رو پس زدی،پس وای به حال بقیه!...این شد که دیگه ماها کاری به کارت نداشتیم،بازم میگم بقیه رو نمیدونم ولی من حواسم همیشه بهت بود...تو...دختر مغرور،جدی،وخیلی خشکی هستی،اصلاً نمیدونم چیزی به نام احساس داری یانه...اما من خواستم سنگمو بندازم...نمیگم بهتر از ایرجم،ولی خب هر آدمی به اندازه خودش یه خصوصیات خوبی داره،شاید همه بچه ها بهت بگن از خودراضی،مغرور،خشن و عصبی...ولی من مطمئنم این چیزا نیست...تو یه چیزی تو گذشته داری،یه بار سنگینی روی دوشته. همینجوری نمیشه که آدم،از اجتماع فاصله بگیره،مخصوصاً که بشر،طبعاً اجتماعیه،یعنی اجتماعی خلق شده...ولی تو...حتماً دلیلی داره که از آدما فاصله میگیری.
عمیق نگاش کردم:اصلاً به این علاقه ندارم که کسی بخواد سراز زندگیم دربیاره یا گذشته منو کند وکاو کنه.خیلی مودبانه گفت:منم قصد همچین جسارتی رو نداشتم...این فقط حدس من بود.آخه زیادی گوشه گیری...و اینا...نشونه خوبی نیست.
ـ شما جداً دارین لیسانس معماریتونو میگیرین؟یا نه،روانشناسین؟
ـ خواهرم روانشناسی میخونه.
از روی کلافگی نفس عمیقی کشیدم.چشمامو یه دور تو کاسه چشمم چرخوندم وگفتم:خیله خب اصلاً من افسره،من گوشه گیر،غمگین،مغرور،ازخودراضی،عصبی،خشک،جدی...اصلاً هرچی!حالا میتونم برم؟
ـ اولاً که من قصد توهین ندارم،من همیشه حواسم بهت هست،دوماً که حرفم هنوز تموم نشده.
ـ خب بگین دیگه زودتر!
ـ ببین پرتوخانوم،بعد از حرفی که میخوام بزنم،دوست دارم حداقل راجبش فکرکنی،سریع جواب ندی، عجولانه...قضاوت نکنی،تصمیم نگیری،مطمئناً همه بد نیستن!
ـ خب؟
ـ خب اسمو فامیلیمو که میدونی،سومین بچه ی خونواده ام،ازهمه کوچولوتر.دوتا خواهربزرگتر از خودم دارم...بابام تو کار ساختمون سازی و این چیزاست،بعد دانشگاه هم قراره باخودش کار کنم.
مادرمم معلمه...دوتا خواهرام هردوشون ازدواج کردن...بزرگتره هم یه بچه شیطون وبامزه داره. بگذریم،شاید در حد ایرج توحیدی نباشم،اما اونقدری دارم که بتونم از پس خودم و زنم و خرج زندگی بربیام.من نه میخوام پیشنهاد دوستی بدم نه قصد بدی دارم،مستقیم میگم میخوام خانوادمو بفرستم خواستگاریت...
اخمام رفته بود تو هم،خواستم دهن واکنم یه چیزی بگم که دستاشو گرفت جلوم وچشماشو بست:پرتو خواهش میکنم،قبل از هرفحشی،هربحثی،فقط راجبش فکرکن.
چشماشو بازکرد:قول میدم خوشبختت کنم...من...من دوستت دارم پرت...
هنوز اسممو کامل نگفته بود که یه سیلی خوابوندم زیرگوشش... ازاین جمله«دوستت دارم» متنفر بودم و اونوقت این پسره وقیح...
اون سیلی دست خودم نبود...ولی واقعاً دیگه بدم اومده بود از اون همه دروغ و دورویی...با عصبانیت داد زدم:همین بود کارت؟از این حرفا متنفرم...گمشو.
بند کیفمو محکم روی دوشم جابه جا کردم و به طرف ایستگاه اتوبوس رفتم.از شانسم،همون موقع اتوبوس اومدو سوارشدم.
پسره ی احمق چطور به خودش اجازه داده بود که اینجوری حرف بزنه باهام.فکر کرده منم مثل بقیه دخترام.
نمیدونم اون روز چطوری رفتم خونه و چطوری تا آخر شب سرکردم.
خیلی زود زمان امتحانا رسید...دیگه سرم با درس وکتاب گرم بود...حتی تو مغازه هم،وقتی مشتری نبود وسرم خلوت بود،جزوه هامو مرور میکردم.محسنم هی مسخرم میکرد و بهم میگفت خانوم ماری کوری.البته همیشه با قیافه جدی وخشک من مواجه میشد ولی نمیفهمم چرا این پسر در برابرم کم نمیاورد.اون نامزدشم همیشه میومد وبهم سرمیزد.باهاش صمیمی نشده بودم،ولی اونقدرا هم غریبانه رفتار نمیکردم.
روزها مثل برق و باد میگذشتن،گاهی با رنجبر چشم تو چشم میشدیم،ناراحتی و دلخوری رو توی نگاهش میخوندم اما به روی مبارکم نمیاوردم و سریع چشم ازش برمیداشتم.مثل همیشه امتحانا عالی، نمره ها عالی...این تنها چیزی بودکه از ته دل خوشحالم میکرد.
همه چیز تو یه چشم بهم زدن گذشت...امتحانا...اعلام نمرات...پایان نامه...
...
ـ پرتو اینورو نگاه کن،اگه گذاشتی ما یه عکس درست و حسابی ازت بگیریم.
برگشتم سمت غزال که داشت غرغر میکرد،یه ژست خفن گرفتم و اونم عکسشو گرفت.بعد از اون صدای یکی از دخترای همکلاسیم توی گوشم پیچید:پرتو جون،میشه...میشه باهم یه عکس بگیریم؟ یادگاری!باور کن به خدا به هیچکس نشون نمیدم.
باتعجب نگاش کردم که گفت:خب...توکه توی این چندسال باما مهربون نبودی،حداقل این روز آخری رو بزار یه خاطره خوب ازت داشته باشیم!
روز فارغ التحصیلیم،تنها روزی بود که توی دانشگاه،من میخندیدم وشاد بودم.به دختره نگاه کردم. لبخندی زدم وگفتم:باشه،ولی واقعاً به کسی نشون نده.وحتماً عکسو واسم بفرست.با شادی وتعجب نگام کرد:وای باورم نمیشه،توهمون پرتوی هستی که من چهارسال باهاش درس خوندم ولی حتی یه بارم باهاش حرف نزدم؟لبخندم عمیق ترشد.تو دلم گفتم:هی دختر،پنج شیش سال پیش تو کجا بودی که ببینی من چه دل مهربونی داشتم!
ته اون لبخندم ختم شد به یه بغض کهنه...که بازم قورتش دادم.کنار هم ایستادیم وپسری جوون ازمون عکس گرفت.دختره گفت:داداشی چطور شده؟
پس داداشش بود.پسره هم گفت:عالی،کار دست من مگه بد میشه؟
ـ یکم پپسی وا کن واسه خودت.
برگشت و رو به من لبخندی زد:مرسی پرتوجون،واقعاً ممنونم.
ـ خواهش میکنم.
برگشتم که چشمم خورد به قیافه تو هم رفته ی غزال.پوفی کردم وگفتم:باز دیگه چیه؟
ـ نمیخوای بریم خونه؟خسته شدم میدونی چند ساعته اینجاییم؟
صدای پیمان توی گوشم پیچید:خب خواهرجون،دمت جیز،زور زدی یه لیسانسو گرفتی،جشن فارغ التحصیلیم که گرفتی،از این کلاه مربعی هاهم که گذاشتی،دیگه بسته دیگه،پاشو بیا بریم خونه مردم از گشنگی به قرآن.
زدم به شکمش:کارد بخوره همش عین گاو گرسنه ای تو!خندید وگفت:بیا بریم دیگه!
آخرین روز هم به خوبی و خوشی تموم شد رفت پی کارش.همه چیز عالی بود برام اون روز.
...
بعد از چندسال،اون روزا جزو بهترین روزهای عمرم به حساب میومد.همه چیز عالی بود...فعلاً پیش محسن مونده بودم تا ببینم وضعیت چی میشه...تنها دغدغه ام این بود که بعد ازاین کجا کار گیر بیارم که مربوط به رشته ام باشه...یا شایدم ادامه تحصیل بگیرم و برم واسه دکترا...اینم بد فکری نبودا...
صدای غزال منو از تفکراتم کشید بیرون:فهمیدی؟سرمو تکون دادم وباتعجب گفتم:چیو؟با حرص گفت:یعنی این همه من باهات حرف زدم متوجه نشدی چی گفتم؟
ـ نه راستش حواسم نبود.
ـ باز به چی داشتی فکر میکردی؟
ـ هیچی...حالا چی گفتی؟
ـ ای بابا...گفتم میخوام واسه تولد سامی یه جشن بگیرم...مامانش میگه بریم خونه اونابگیریم ولی من گفتم همینجا،حالا یه باغی،سالنی چیزی پیدا کنیم،جشنو اونجا بگیریم...خود سامیار میگه یه جشن کوچولو تو خونمون بگیریم فقط دوستامونو دعوت کنیم.به نظرت چیکارکنم؟
ـ اوممم...نمیدونم...چی بگم آخه.
ـ میخوام نظر تورو بدونم پس بگو.
ـ به نظر من حرف سامیار منطقی تره!چون نمیتونی به همه بگی بلندشین بیاین خونه مادرشوهرم که شماله...کسایی که تهرانن واسشون سخت میشه،اگه بخوای سالن هم بگیری و این چیزا،خرجش تقریباً با یه عروسی برابری میکنه پس معقول نیست.
ـ آخ اون مخ اقتصادیت منو کشته دختر!
ـ نه خب جدی میگم،همین تو خونه خودتون یه جشن کوچولو بگیر و چندنفرو دعوت کن...خیلی صمیمی ترو بهترمیشه.
ـ اوهوم...بدفکری نیست.
ـ خب؟دیگه؟
ـ همین...من دیگه کم کم برم،الآن سامیار میاد ببینه من خونه نیستم دلش شور میزنه.
ـ وای شوهرم اینا!
ـ خودتو مسخره کن.
خندیدم:از صبح تاحالا تلپ شدی اینجا،تازه یاد سامیار افتادی؟یعنی عشق و علاقت درسته تو حلقم! باحرص گفت:خفه،تو نمیخواد نظربدی.خندم بیشترشد.
بعداز رفتن غزال،تازه به فکرشام افتادم.به سمت یخچال رفتم.بدجور هوس میرزاقاسمی کرده بودم. سریع بادمجونا رو درآوردم.پیازا رو خرد کردم وریختم تو ماهی تابه تا سرخ شه.
توهمین موقع تلفن زنگ خورد.نگاهی به ساعت انداختم.هشت ونیم بود.بی سیمو که روی اُپن بود، برداشتم وجواب دادم:الو؟
دیدم هیچ صدایی نمیاد.دوباره بلندترگفتم:الو؟بفرمایید؟بازم هیچکی حرف نزد.نگاهی به گوشی انداختم تماس قطع نشده بود.بازم الو الو کردم ولی کسی جواب نداد...با فکر اینکه مزاحمیه،گوشی رو قطع کردم.به طرف ماهی تابه رفتم.نزدیک بود پیازام بسوزه ها!
موادشو آماده کردم و شعله گازو کم کردم.رفتم سراغ گوجه ها تا ریزشون کنم.دوباره تلفن زنگ خورد.نگاه کردم.همون شماره بود.جواب دادم:الو؟بازهم سکوت. یعنی همین یه قلمو کم داشتم.
باعصبانیت گفتم:ببین بنده خدا،من حال وحوصله این مسخره بازیا رو ندارم.یا میگی کی هستی یا مجبورم شمارتو بدم به پلیس،شیرفهم شد؟
وقتی دیدم طرف همینطوری ساکته و هیچی نمیگه،گوشی رو قطع کردم.یه ربع نشده بود که صدای زنگ گوشیم دراومد،همزمان با اونم صدای زنگ تلفن خونه...ترجیح دادم تلفن رو جواب ندم چون میدونستم همون مزاحمیه ست...به سمت گوشیم رفتم و بدون اینکه به شماره نگاهی بندازم جواب دادم:الو بفرمایید؟
ـ الو؟
ـ سلام،بفرمایید؟
ـ خانوم شکوهی؟
صدای یه مرد بود.باتردید گفتم:خودمم،شما؟صداش توی گوشم پیچید:پرتوجان دخترم خوبی؟
ـ متشکر.
ـ فرزادی ام.
زیرلب فامیلیشو زمزمه کردم،من یه فرزادی بیشترنمیشناختم و اونم،استادم بود که معماری معاصر رو تدریس میکرد.مرد خیلی خوبی بود،از اون دسته انسان های باشرف.سلامی کردم وگفتم:حال شما استاد؟ببخشید من نشناختمون،راستش اصلاً به شماره نگاه نکردم.
خندید وگفت:عیبی نداره دختر،جوون های امروزی همشون بی حواسن.منم خندیدم وگفت:با من امری داشتین؟مکثی کرد وگفت:والا...غرض از مزاحمت پرتوجان،میخواستم راجب یه مسئله مهم باهات حرف بزنم.
ـ مسئله ی مهم؟چه مسئله ای؟
ـ راستش،پشت تلفن نمیشه صحبت کرد.باید ببینمت.
ـ اوممم...باشه مسئله ای نیست،فقط...کِی؟
ـ برای فردا وقت داری؟ساعت7غروب.
ـ بله بله حتماً!
ـ خوبه،پس،فردا ساعت7کافی شاپ(...)
ـ باشه استاد.
ـ راستی،تا یادم نرفته بگم،طرح ها وپروژه هایی رو که روش کار کردی حتماً بیار،خودم چندتاییشون رو دارم،یادمه ازچندتاشون که خوشم اومده بود،ازت گرفته بودم.
ـ درسته.
ـ فردا حتماً بقیه اشونو هم بیار.
ـ باشه چشم.
ـ خب،ببخشید دیروقت مزاحمت شدم،ولی یهویی و فوری بود.
ـ نه استاد این چه حرفیه!
ـ فردا می بینمت دخترم.
ـ چشم،امر دیگه ای نیست؟
ـ نه،تافردا،خدانگهدار.
ـ خدانگهدار شما!
گوشی رو قطع کردم و باتعجب زل زدم به صفحه اش:یعنی چی میخواد بگه؟چیکارم داره؟شونه ای بالا انداختم.تازه یادم افتاد که ای وای حواسم به کل از پیازا پرت شد.رفتم بالا سرشون که بله حسابی سوختن.قیافم رفت تو هم.از نو پیاز خرد کردم و دوباره ریختمشون تو ماهی تابه.این دفعه حواسمو جمع کردم تا خرابکاری نکنم.بالأخره ساعت10 بود که غذام آماده شد...عین یک گاو گرسنه حمله کردم به غذا.
...
ـ دیروز رفتم پیش مهدی.
ـ خب خب؟چی شد؟
ـ رفتم دیدم اوووه دپرسه چجوووور!...خخخ...پسره دیوونه...
ـ الهی،گناه داره نخند بهش!
ـ آخه عین دخترا نشسته بود داشت گریه میکرد!
ـ وا،این چه حرفیه مگه یه پسر حق گریه کردن نداره؟
ـ آره ولی فاطیما،یه مرد وقتی گریه میکنه که دیگه از همه چیز بریده باشه و واقعاً بهش فشار اومده باشه،نه که به خاطر یه واحد پاس نشدن بشینه گریه کنه!خرس گنده!...خخخخ...
ـ خب هرکی واسه یه چیزی غصه میخوره دیگه.
ـ بیخیال بابا،مهدی اگه دختر بود میگفتم خب دختره عیبی نداره ولی یه پسرکه واسه پاس نشدن اشک نمیریزه،به درک،این ترم نشد ترم بعد!...والا!آسمون که به زمین نمیاد!
ـ هه!
از بیکاری نشسته بودم توی کافی شاپ و به گفتگوی دختر و پسری که پشت سرم نشسته بودن گوش میدادم.
کلافه پامو تند تند روی زمین میزدم.منتظر بودم تا استاد بیاد و بعد سفارش بدم.بیست دقیقه ای از اومدنم به کافی شاپ گذشته بود که سروکله استاد فرزادی پیدا شد.به احترامش بلندشد و باهاش سلام و احوالپرسی کردم.بعد که نشستیم،گارسون اومدتا سفارشارو ازمون بگیره.هردومون نسکافه سفارش دادیم.استاد با لبخند نگام کرد:اوضاع خوب پیش میره دختر؟منم با لبخند سرمو تکون دادم:ای بدک نیست.
ـ خب چیکارا میکنی؟
ـ هیچی.
ـ جایی کاری پیدا نکردی؟
ـ اولنش که استاد بهتراز ما موندن،دوماً که من تازه درسم تموم شد کی به من کار میده!
ـ ولی تو کارت عالیه دختر!طرحات بی نقصه.
ـ ممنون از تعریفتون.
ـ نه این تعریف نیست،واقعیتو میگم.
ـ جداً؟
ـ البته؟من آینده روشنی برات می بینم.
ـ خداکنه.
ـ خب،طرحاتو آوردی؟
ـ بله بله استاد...فقط...اون چیزی که میخواستین بگین راجب چی بوده؟
استاد لبخندی زد و سرشو انداخت پایین:راستش اول ازهمه بگم که این یه پیشنهاده!میتونی قبولش کنی و میتونی نکنی،اما اگر قبول کنی هم به نفع خودته هم روی منو سفید کردی و بهم کمکی کردی.
ـ چه کاری ازدستم برمیاد استاد؟
ـ دختر اینجا دانشگاه نیست انقدر به من نگو استاد.
ـ چشم.
ـ راستش دو سه روز پیش دیدم یکی از دوستام باهام تماس گرفت.گفت فرزادی دستم به دامنت یکی رو پیدا کن که کارم بدجور گیره.گفتم کی واسه چه کاری؟گفت شرکتمون به یه مهندس خبره نیاز داره یکی که طراحی هاش بی عیب ونقص باشه.
ـ خب؟
ـ پرتو جان خودت بهترمیدونی که بین شرکت های فنی مهندسی ومعماری و ساختمان واینا بدجور رقابته!
ـ بله.
ـ این رفیق منم به هرکسی اعتماد نمیکنه واسه همین سپرده که یکی رو واسش پیدا کنم که قابل اطمینان باشه،منم بهتر از تورو سراغ نداشتم.
ـ ولی دانشجوهای بهترازمنم هستن!
ـ اما خلاقیت تو توی طرح ها بی نظیره،کمتر کسی پیدا میشه اینطوری روی یه طرح خیلی معمولی کار کنه،ابتکارو نوآوری طرح های تو تحسین برانگیزه،خصایص و ویژگی های خودتو داره،تو تلاش میکنی تا واسه ی یه طرح حتی خیلی کوچیک،ایده های بزرگی ارائه بدی!این تو ذاتته و مطمئناً تورو موفق میکنه.
ـ والا...چی بگم استاد.
ـ اصلاً بگو ببینم،دوست داری کار کنی؟
ـ معلومه که دوست دارم،ازخدامه،البته من تو یه بوتیک مشغولم درحال حاضر.
ـ اوه نه دختر بوتیک چیه جای تو که اونجا نیست.به یه آینده ی رنگی فکرکن.
ـ مرسی استاد،واقعاً بهم روحیه و انرژی میدین.
ـ دختری مثل تو،بایدم روحیه و انرژی داشته باشه.البته متأسفانه تو فقط وقتی این روحیه و انرژی رو میگیری که بهت بگن روی فلان پروژه تمرکز کن و یه ایده بده...اما تو قسمت های دیگه ی زندگیت اینطور نیستی.
ـ اوم...شما اینو چجوری متوجه شدین؟
ـ دختر من این موهامو تو آسیاب که سفید نکردم،بعد از این همه سروکله زدن با دانشجوهای مختلف، میتونم این چیزارو بفهمم...ولی این خوب نیست،سعی کن امید داشته باشی.
ـ دارم.
ـ خب،داریم از بحث اصلی دور میشیم،نظرت چیه؟
ـ والا استاد،اگه شما این شخص و این شرکت رو تأیید میکنید،من حرفی ندارم.
ـ شخصش که رفیق صیمی و چندین وچندساله ی منه،تو فکرکن باخودم داری کارمیکنی،شرکتشونم یه شرکت بزرگ و معروفه.حتی پروژه های زیادی توی دبی و امارات و ترکیه وچندتا کشور دیگه داشتن ودارن.مطمئن باش پشیمون نمیشی.
ـ حالا که شما تأیید کردین جای هیچ بحثی نیست.
ـ خوبه،پس من الآن با آقای خسروی تماس میگیرم و میگم بیاد.
ـ الآن؟
ـ پس کی؟اون خیلی عجله داره.
ـ نه منظورم اینه که میتونه بیاد؟
ـ چرا که نه؟
فرزادی گوشیشو درآورد و شماره ای رو گرفت.چندلحظه بعد مشغول صحبت کردن شد.نگاهی به اطرافم انداختم،بعد ازچندوقت زندگی داشت روی خوبشوبهم نشون میداد.برای چنددقیقه فکرم کشیده شد سمت فرهان،الآن کجا بود؟داشت چیکارمیکرد؟آیا با فریال خوشبخت بود؟بچه دار شده یانه؟پیرتر شده؟خوشتیپ ترشده؟با فریالم همونجوری رفتارمیکنه که بامن رفتارمیکرد؟یعنی به فریالم میگه دوستت دارم؟
به اینجا که رسیدم اخمام ناخودآگاه رفت تو هم.نمیخواستم به این قسمتش فکرکنم.چون واقعاً عصبی میشدم،حسودی میکردم...ولی نمیخواستم باورکنم که من هنوزم گوشه ای از قلبمو به فرهان اختصاص دادم،گوشه ای تاریک که سعی کردم هیچوقت نرم طرفش.
هیچوقت نخواستم خاطرات کهنه امو مرور کنم،اما...مگه میشه آدم گذشته رو فراموش کنه؟فرهان بخشی از زندگیم بود که هیچوقت فراموش نمیشد،شاید میتونستم بهش فکرنکنم،اما نمیتونستم فراموشش کنم...من زمانی عاشقانه بهش محبت میکردم،هنوزم ته دلم یه احساسایی بود...اما...نباید این آتیش زیرخاکستر شعله بکشه،وگرنه همینقدر آرامشمم از دست میدم.باید روی این احساس کهنه و این عشق قدیمی،سرپوش بزارم.من نباید به یه مرد زن دار فکرکنم...
باصدای استاد به خودم اومدم:خب پرتو جان،من با خسروی صحبت کردم،گفت سریعاً خودشو میرسونه اونجا،ببینم عجله ای که نداری؟
لبخندی زدم:عجله کارشیطونه استاد.منتظر می مونیم.خندید و سرشو تکون داد.