مثل هرسال/قسمت پنجم
از در خونه اومدیم بیرون.تا خواستیم سوار ماشین بشیم،غزال فوراً رفت و عقب نشست.باتعجب داشتم بهش نگاه میکردم که گفت:بیا بشین دیگه.
شیشه های ماشین دودی بود واسه همین نمیشد تشخیص داد کسی داخل نشسته یانه.رفتم نشستم و درو بستم.صدای سامیار توگوشم پیچید:سلام.هنوز تو شوک کار غزال بودم.برگشتم سمت سامیار:سلام... اما بادیدن پسری جوون که کنار سامیار نشست بود،بقیه حرف تو دهنم ماسید ودلیل کار غزالو فهمیدم.پسره لبخند تصنعی زد:سلام خوبین شما؟بدون اینکه نگاش کنم:سلام،ممنون.سامیار راه افتاد. غزال سقلمه ای بهم زد.برگشتم نگاش کردم که باچشم غره لبخونی کرد:طرفو دریاب.منم بایه پشت چشم نازک کردن،رومو برگردوندم.خیلی عصبی بودم.دلم میخواست خرخره اشو بجوم.سامیار گفت: پرتوجان معرفی میکنم،دوستم،برنا.هیچی نگفتم ولی صدای سامیارو شنیدم که گفت:برناجان اینم پرتو خانوم،رفیق صمیمیه عیال بنده.
از گلوی برنا فقط یه صدا اومد بیرون:اوهوم.سامی از تو آینه به غزال نگاه کرد:کجا بریم خانومی؟ غزال باشوق وذوق جواب داد:نمیدونم من فقط میخوام خریدکنم.
عین بچه ها می موند.خرس گنده.من نمیدونم این خرید کردن چی داره که دخترا واسش بال بال میزنن.الکی میری وقت تلف میکنی پولتم هدر میره برمیگردی،تازه یه مدت کوتاهی هم بگذره همون چیزایی که خریدی دلتو میزنه.
ـ تازه میخوایم واسه پرتو هم کلی خرید کنیم.
به طرفش چرخیدم وباچشمای گرد شده گفتم:من کی ازتو خواستم واسم خرید کنی؟من چیزی نیاز ندارم میخوای بخری واسه خودت بخر.سامیار گفت:چرا پرتو؟چه عیبی داره واسه تو هم بخره؟
چپ چپ نگاش کردم وگفتم:هروقت خودم چیزی نیاز داشتم میرم میخرم،نیازی نیست که غزال واسه من چیزی بخره.سامیار بیچاره لال شد ودیگه حرفی نزد.بُرنا هم که کلاً بود ونبودش فرقی نمیکرد چون اصلاً صداش درنمیومد.غزال گفت:الحق که لیاقت نداری.
آهی کشیدم و زیرلب گفتم:آره لیاقت ندارم.
سامیار:اِه غزال این چه طرزه حرف زدنه؟
غزال:راست میگم دیگه؟معلوم نیست اصلاً واسه چی داره زندگی میکنه؟
عصبی شدم:غزال اگه میخوای شروع کنی من همینجا پیاده میشم.
سامیار:پرتو بیخیال بابا یه چیزی گفت.غزال بسته.روزمونو خراب نکن.
غزال با ناراحتی نگام کرد:بیشعوری دیگه.دوباره به خیابونا خیره شدم:آره من بیشعورم،من بی لیاقتم من نفهمم...تو که میدونی نرمال نیستم دست از سرم بردار.بالأخره صدای بُرنا دراومد:چی شده؟ سامیار با تمسخر نگاش کرد:این همه این دوتا زدن تو سروکله همدیگه تو تازه میگی چی شده؟هیچی برادر من برو به عالم هپروتت برس.
بُرنا:ساکت بابا.غزال خانوم مشکل چیه؟غزال که انگار دوباره داغ دلش تازه شده بود،باحالتی پراز حرص گفت:خدارو شکر یه نفر خواست حرفای منم بشنوه،بابا جان من دارم به خاطر خودش میگم، گوش کن ببین بد میگم؟
برنا:خب؟
غزال:دختره خل من دارم میگم یکی رو واسه خودش پیدا...
میون حرفش پریدم:غزال این مسئله خصوصیه.برنا برگشت و نگاهی به من انداخت:اگه دوست ندارین بگه،مسئله ای نیست.واسه منم مهم نیست.غزال با عصبانیت گفت:پرتو زندگی و آیندتو تباه نکن.
بیخیال گفت:زندگیم دست خودمه هرکاری هم که دلم بخواد میکنم.
برنا:خب به حرف غزال گوش بدین حتماً به نفعتونه که این همه اصرار میکنه دیگه.
حرفای برنا رو مغزم بود.چپ چپ نگاش کردم وگفتم:متشکر نیازی به اظهار نظر شما نیست.اخمی کرد و برگشت سرجاش.سامیار نگاهی به من وبرنا انداخت و لب ولوچه اشو آویزون کرد.دیگه کسی حرفی نزد.
توی پاساژ مشغول قدم زدن بودیم.غزال و سامیار چسبیده بودن بهمدیگه و هی از این مغازه به اون مغازه میرفتن وکلی خرید میکردن.دستشون پر بود از پاکت های خرید.من نمیدونم غزال این همه کیف وکفش و لباسو میخواست چه کنه؟اصلاً جایی واسه نگهداریشون داشت؟؟!
من که حسابی حوصله ام سررفته بود.این پسره برنا هم که کلاً بدتراز من روزه سکوت گرفته بود. سامیار وغزال جلوی ما،دست تو دست هم،راه میرفتن و میگفتن و میخندیدن وخرید میکردن.سرم پایین بود و قدمامو میشمردم که بالأخره برنا شیشه سکوتو شکست:تاحالا دلت نخواسته جای غزال باشی؟باتعجب نگاهمو به سمت غزال گرفتم و گفتم:نه.
سنگینی نگاه برنا رو روی خودم حس میکردم اما اصلا علاقه ای به نگاه کردنش نداشتم.بازم یه سوال دیگه:چرا؟یکی نیست بهش بگه میشه خفه شی؟باکلافگی گفتم:به خودم مربوطه.
ـ نه این جواب سوال من نبود.
ـ شما میتونی سوالی نپرسی اصلاً.
ـ میتونی با لحن بهتری هم صحبت کنی.
ـ من همینجوری صحبت میکنم،شماهم اگه ناراحتی میتونی بامن حرف نزنی.
ـ احترام گذاشتن بلدنیستی تو دختر،نه؟
ـ چرا بلدم.
ـ پس چرا ازش استفاده نمیکنی؟
ـ من علاقه ای به بحث کردن باشما ندارم.
ـ ...
خواستم قدمامو تندتر کنم که دوباره گفت:همیشه اینجوری هستی؟با اخم گفتم:بله همیشه همینجوریم.و تند تند به سمت غزال رفتم.غزالم بادیدن من روشو برگردوند و مشغول حرف زدن با سامیار شد.از این حرکتش خیلی ناراحت شدم وبهم برخورد.یهو دیدم دست سامیارو گرفت و به بهونه خرید کشوند تو یکی از مغازه ها.ترجیح دادم باهاشون نرم تو مغازه.مشغول دید زدن ویترین بودم.برنا هم باهاشون رفته بود.جمعشون جمع بود دیگه...موندن رو جایز ندونستم.جای من اصلاً اونجا نبود. برگشتم و به سمت خروجی پاساژ رفتم.
بعد از کمی پیاده روی به ایستگاه تاکسی رسیدم.سریع یه دربست گرفتم و رفتم خونه.هنوز مانتومو درنیاورده بودم که گوشیم زنگ خورد.سامیار بود.جواب دادم:الو؟
صدای دادش رفت هوا:پرتو معلوم هست تو کجایی؟خونسرد گفتم:خونه.
ـ خونه؟تو کی رفتی خونه؟
ـ شما حواستون نبود.
ـ چرا به مانگفتی؟
ـ گفتم که،حواستون نبود.خواستم بگم دیدم سرتون گرمه منم اومدم.
ـ چرا رفتی؟
ـ خسته شده بودم بابا حوصله ام سررفته بود.
ـ آخه این چه کاریه تو میکنی؟هممونو جون به لب کردی.
ـ چرت نگو بابا اونجا هیشکی حواسش به من نبود.
ـ مطمئنی؟
اینو گفت وقطع کرد.باتعجب نگاهی به گوشی انداختم.
دروغ گفته بودم بهش ولی خب چاره ای هم نداشتم.
...
چند روزی میشد که غزال هیچ حرفی باهام نمیزد.حتی منم که باهاش حرف میزدم جواب نمیداد. میدونستم به خاطر اون روز ازم ناراحته.اما خب منم دلخور بودم.با وجود اینکه میدونه اخلاقم چجوریه باز یه کارایی میکنه که گاهی حس میکنم اصلاً منو نمیشناسه.
سامیارهم که بدتر...طوری رفتارمیکنه که انگار من اصلاً وجود خارجی ندارم.واسه همین این روزا بیشتر وقتم توی دانشگاه و اتاقم میگذره.زمانایی که مجبور میشم،از اتاق میام بیرون،سامی هم که باشه اصلاً نمیام.حس میکنم ازمن خوشش نمیاد...مگه حالا چیکارکرده بودم؟
اون روزا،جزو بدترین روزای زندگیم بود.اما میدونستم بالأخره غزال باهام آشتی میکنه.این قهرا همین چندروز بود.مگه اون طاقت داشت که بدون من سرکنه؟!
یه هفته ای گذشت تا غزال راضی شد کوتاه بیاد و آشتی کنه.منم به همین مناسبت یه جعبه شیرینی خریدم و اون روزو جشن گرفتیم.ولی هنوزم میشد دلخوری رو ته صداش حس کرد.کم کم رابطمون مثل قبل شد ولی سامیار هنوزم بامن سرسنگین رفتارمیکرد.
...
پاییز هم گذشت و دوباره وارد فصل سرد زمستون شدیم...ترمارو مثل همیشه بانمره های عالی پاس میکردم.انگار راه واسم باز بود...میخواستم تو رشته ام و کارم عالی باشم...میخواستم آینده امو بسازم. نمیخواستم بازم تو حسرت چیزی بمونم.باید میرفتم دنبال کار...تا یه سال دیگه درسم تموم میشد و من باید پس انداز کافی میداشتم.تاکی بابا وپیمان خرجمو میدادن؟اینطوری که نمیشد!باید فکرکنم...
و بازهم این من بودم...کنار پنجره ی کلاس و خیره به حیاط دانشگاه و آسمون غرق در دود تهران و خودمم غرق در تفکراتم...
این همون پرتو بود...همون پرتوی که چهار ساله فقط برای یک هدف میجنگه...همون پرتوی که چهارساله لبخندی از ته دل نزده...همون پرتوی که چهارساله تنها دوست و همدمش،رفیق چندین و چند ساله اشه...و این پرتو دیگه تغییر نمیکنه...
قدمام روی برفا سنگینی میکرد...صدای بوق ماشین ها و آدمای دورو برم بود که توی مغزم میپیچید و افکارمو بهم میریخت.به اطرافم نگاه نمیکردم...این صحنه ها واسم تکراری بود...ترافیک و رفت و آمد آدما و بارش برف و...
زندگی بدون هیچ اتفاق خاصی پیش میرفت...تنها چیزی که باعث میشد کمی به وجد بیام،ازدواج غزال وسامیار بود که قرار بود روز چهارم عید مراسم عروسیشونو بگیرن.
...
دو سه روز قبل از عید،همه باهم رفتیم شمال،هم واسه عید وهم واسه عروسی این دوتا منگل.
صدای غزال عصبیم میکرد:پرتو مطمئنی کارت همه رو آماده کردی؟خانواده اشوری چی؟اونا رو هم باید دعوت کنیما...اوممم...دیگه کیا؟
صدای مادر سامیار پیچید تو گوشم:غزال جان خانواده اشوری که اصلاً ایران نیستن!غزال باتعجب به شکوه خانوم نگاه کرد:واقعاً!؟وای نمیدونستم.خب پس...
میون حرفش پریدم:غزال جان،کسی از قلم نیفتاده،کارت عروسیتم آماده ست.خیالت راحت.
ـ وای من خیلی استرس دارم.آرایشگاه چی؟
شکوه خانم:اونو قبلاً وقت گرفتیم دختر!ساعت 9 صبح باید باشی اونجا.
ـ خب باشه...مرسی...دیگه...لباس؟
شکوه خانم:اون که دیگه تو اتاقته!غزال مادر همه چی آماده ست تو واسه چی انقدر استرس داری؟
ـ آخه میخوام چیزی کم و کسر نباشه.
شکوه خانم سرشو تکون داد وخندید و رفت تو آشپزخونه.باحرص گفتم:غزال دو دقیقه بکپ سرجات حالمو بهم زدی دیگه اَه...انقدر ندید بدید بازی درنیار.
عزال:آخه تو که نمیدونی چقدر بده؟
ـ من نمی فهمم مشکل تو الآن چیه؟همه چیز رو رواله و داره خوب پیش میره.هیچ موردی واسه اضطراب تو وجود نداره.بشین سرجات انقدر عین این سربازای آلمانی واسه من رژه نرو.سرگیجه گرفتم به قرآن.
غزال نشست روی مبل.توهمین حین در خونه باز شد وسامیار اومد تو.سلامی به همه داد و به طرف غزال رفت.گونه اشو بوسید وگفت:چه خبر خانومی؟
غزالم که انگار منتظر بود،با شنیدن این حرف شروع کرد از امروز گفتن.اینکه چقدر استرس داره و جشن حتماً باید خوب پیش بره و... و سامیار هم بادیدن این حرکات میخندید.
بادیدن من که داشتم کارت هارو مرتب میکردم،خنده اش قطع شد و با یه اخم کمرنگ روشو برگردوند و رفت.سرمو انداختم پایین وخودمو مشغول کار نشون دادم.یهو صدایی توی گوشم پیچید: سلام پرتوخانم.
نگاه ناخودآگاه به سمت بالا کشیده شد...چقدر چهره اش آشنابود...آها...یادم اومد...این همون برنا، دوست سامیار بود.آروم گفتم:سلام.
سرمو انداختم پایین و دوباره مشغول مرتب کردن کارت ها شدم.برنا اومد و کنارم نشست:کمک نمیخواین؟ازش فاصله گرفتم:نخیر ممنون.مکثی کرد وگفت:آخه من بیکارم.
ـ کارام تموم شده.
ـ مطمئنین؟
بلندشدم وبه طرف آشپزخونه رفتم.حوصله ور ور کردن این موجود کسل کننده رو نداشتم.شکوه خانم گفت:چیزی میخوای پرتو جان؟لبخندی زدم:اومدم ببینم اگه کمکی چیزی میخواین من باشم.بامهربونی نگام کرد:نه دخترم تو،توی این چند وقت به اندازه کافی کمک کردی.برو استراحت کن یکم.
ـ مطمئنین چیزی نمیخواین؟
ـ نه عزیزکم...برو.
ازآشپزخونه اومدم بیرون.از پله ها رفتم بالا وبه طرف اتاقی که اون چندروز اونجا میخوابیدم،رفتم. همیشه همون اتاق مال من بود.واسه جشن کامیارهم که اومده بودم،این اتاق مال من شده بود.در وباز کردو رفتم تو.کلیپسمو از موهام درآوردم و گذاشتم روی دراور.دستی توی موهام کشیدم.دروبستم وبه سمت پنجره رفتم.بازش کردم وبهش تکیه دادم.سبزی درختا وگل ها و اون باغ قشنگ،توی نگاهم منعکس میشد...بوی عید میومد...بوی بهار...بوی تازگی...بوی شروعی دوباره...بوی زنده شدن و زندگی...هنگامه ی نفس کشیدن زمین...آه...چقدر طبیعت برای من دوست داشتنی بود...بهم آرامش میداد...
یه حسی قلقلکم میداد...یه چیزی که به سمتش کشیده میشد.برگشتم ونگاهی به کیفم انداختم.دودل بودم، اما میخواستم ببینم این کاغذ لوله شده که توش پر شده بود از توتون،به گفته بقیه،به آدم آرامش میده یانه...کیفمو باز کردم...یه جعبه درآوردم...مدوکس...عاشق بوش بودم...جعبه رو بازکردم ویه دونه از همون کاغذای لوله شده رو کشیدم بیرون.فندک نقره ای مورد علاقه ام که همیشه همراهم بود، رو،جلوش قرار دادم.روشنش کردم...آتیش گرفت...پکی بهش زدم...سرفه ام گرفت.سیگارو از لبام دور کردم...با وجود چندتا سرفه،بازم دلم میخواست.بازم پک زدم بهش...دود غلیظشو فرستادم بیرون...حالا دیگه عادت کرده بودم...دیگه سرفه ام نمیگرفت...چقدر خوب بود...چشمامو بستم...
نمیخواستم به چیزی فکرکنم.بازم به پنجره تکیه دادم...نگاهمو به بیرون دوخته بودم وآروم آروم به سیگارم پک میزدم...
فکرمیکردم...به آینده ای مبهم...نامعلوم...گنگ...چه چیزی در انتظارم بود...برخلاف همیشه که به این آینده ی نامعلومم فکرمیکردم...بی اختیار ذهنم پرکشید به سال ها قبل...سال هایی که پراز شورو اشتیاق بودم...پراز حس تازگی...طراوت...سال هایی که پراز عشق بودم...پراز دوست داشتن...
یه پک دیگه به اون کاغذ لوله ای...
خواستم از اول زندگیم رو مرور کنم...مرگ مادرم به خاطر نادونی یه پزشک بی سروپا...که تشخیص نداد اون سرطان گرفته...کی بهش مدرک داده بود؟...چه روزای سختی تو اوج کودکیم. زمانایی که نباید چیزی حالیم میشد،همه چیزو متوجه میشدم...می فهمیدم...وفهمیدم...
بعداز اون...فراموش شدن من وپیمان توسط پدر بی احساسم بود...صبح تا شب با اون پیکان درب و داغونش تو خیابونا دور دور میکرد تا شندر غاز پول دربیاره...مثلاً غرورش اجازه نمیداد پیش کسی دست دراز کنه واسه یه تومن دو تومن.
حق داشت...ولی ما محبت نمیخواستیم؟ما نیازی نداشتیم؟پیمان که پسر بود خب تونست گلیمشو از آب بکشه بیرون...اما من چی؟...کارم توی اون خونه شده بود درس خوندن،غذا درست کردن،رفتن به مدرسه و برگشتن به خونه.چند سال آزگار کارمن همین بود...درست یادم نمیاد دوم یا سوم راهنمایی بودم که فهمیدم خبری از اون غروری که فکرمیکردم بابام داره نیست و بدهکار مردم شده. اونم نه یه تومن...نه دو تومن...ده میلیون...توی اون زمان خیلی بود...چیکار کرده بود با اون پول؟ من تا اونجایی که یادمه همیشه ساز ندارم ندارم میزد...هروقت من وپیمان چیزی میخواستیم،میگفت ندارم...حتی یه کامپیوتر ساده هم نداشتیم...اونوقت این ده تومن پولو چیکارکرده بود؟مطمئناً خونه نیاورده بود...بعد یه هفته فهمیدیم آقا فیلش یاد هندوستان کرده و رفته پی خانوم بازی...یه زن سی ساله ی ه*ر*ز*ه رو صیغه کرده و دم به دم بهش میرسه...از اونجا شد که دیگه اونو پدرم ندونستم. باهاش غریبه شدم...غریبه ای که وظیفه دارم شب به شب جلوش غذا بزارم...اون یه ذره انسانیت نداشت...میدید بچه ها نیاز دارن،اون پولو میتونست واسه ماها خرج کنه اما به جاش...هه...
مدت اعتبار صیغه اشون تموم شده بود...زنیکه رفت پی کارش...بابا موند و کلی بدهی و التماس از ما واسه بخشیده شدنش...چیزی که اصلاً حاضر نبودم انجام بدم...فکرکنم یک سالی گذشت تا ما تونستیم ببخشیمش و دلمون باهاش صاف شه...دل من که نه...فقط دل پیمان...چون برخلاف ظاهر خشنش،باطن مهربونی داره و دل رحمه...اما من نه...دلم با پدرم صاف نشد...اون خیلی چیزا رو از ما گرفت و خیلی راحت اجازه داد تا حسرت چیزایی که نداشتیم رو،بخوریم...خیلی سخته که کیف و کفشت پاره باشه و مجبور باشی تحمل کنی چون بابات نداره که واست بخره...
خیلی سخته بین سی نفردانش آموز که همشون تو خونشون سیستم داشتن،تو بلد نباشی با کامپیوتر کار کنی چون تو خونه ات چیزی به اسم کامپیوتر نداشتی...چون بابات نداشته که واست بخره...
خیلی سخته پشت ویترین یه پالتوی خیلی خوشگل ببینی اما سرتو بندازی و رد شی چون بابات نداره که واست بخره...
می دیدم بچه ها باباهاشون با چه ماشینایی میان دنبالشون و من...حتی بابام نمیومد...اگه هم میومد درست نبود...بچه ها مسخرم میکردن...پس بهتر که نمیومد...می دیدم همکلاسی هام هرشیش ماه کفش نو میخریدن...خیلی خیلی پولداراشونم هر یه ماه...اما من...یه کفش رو دو سه سال بود که داشتم مصرف میکردم...سال آخر که بردمش کفاشی،کفاش بهم گفت بهتره بندازمش دور چون وصله زدنش دیگه فایده ای نداره و چند روز بعد دوباره همینه...
بالأخره برای ورود به دبیرستان،تونستم یه کفش بخرم...اونم با چه بدبختی...اون موقع که همه کفش میخریدن شصت تومن...من اون کفش آل استار مشکی رو خریدم بیست تومن...ولی با همونم کلی شاد شده بود.خدارو شکرتونسته بودم کوله ام رو صحیح و سالم نگه دارم...تا موقعی که مامان بود، با خیاطی و بافتنی درآمدی داشت...اما وقتی رفت...اوضاعمو نا به سامان شد.
با وجود اون همه سختی،به داشتن دوست و خواهری مثل غزال افتخار میکردم...اون باهمه بچه پولدارا فرق داشت...اون ازبچگی بامن بزرگ شده بود و باوجود اینکه باباش یکی از مایه دارای شهر بود،هیچوقت فیس و افاده نداشت،خاکی ترین دختری بود که تاحالا دیده بودم...اون عالی بود. همیشه هم عالی می مونه واسه من.
خدارو شکر دوران دبیرستان وضعمون کمی بهبود پیدا کرد...منم پولامو جمع کرده بودم و درآمد بابا هم بهتر شده بود...چون تو یه بوتیک کار میکرد وبعداز اونم دوباره میرفت مسافرکشی...
اما بازهم من حسرت چیزایی که هیچوقت نداشتمو میخوردم...اما به خودم قول داده بودم یه روزی به جایی برسم که حسرت هیچ چیز رو نخورم...
خوب بود که اگر هیچی نداشتم،درسم بیست بود...گذشت و رسیدیم به یه بخش مزخرف از جوونی. عشق...دوست داشتن...رفتم پی چیزی که وجود نداشت...اومدن اون آدم پست فطرت تو زندگیم که با احساسات پاکم بازی کرد...لعنت بهش...ولی میدونم خدا یه جایی بد میزاره تو کاسه اش...فرهان بد تاوان پس میده...من خیلی وقته سپردمش به خدا و میدونم خدا جوابشو میده...
فرهان رفت و روح منم باخودش برد...و من بعد از سال ها دیدم نگاه نگران پدرمو..دلم واسش سوخت...اونم تنها بود...مثل ما...دلم واسه تنهاییاش سوخت...حتی فک وفامیل درست و حسابی هم نداشت...حالا اگه داشت هم چه سود؟اونا میومدن دست مارو بگیرن؟...نه...احتمالاً اوناهم بدبخت بیچاره تراز خودمون بودن...چه بسا ما باید دستشونو میگرفتیم!!!...از اون موقع،چندسالی گذشته... و من دیگه اون پرتو شاد و پرطراوت دیروز نیستم...امروز فقط دارم میجنگم...برای آیندم...برای حسرتایی که خوردم...که دیگه هیچوقت حسرت نخوردم...هیچی کم نداشته باشم...اون سختی ها ازمن،یه پرتو محکم ساخته بود،که دیگه به راحتی درمقابل هرچیز،می جنگید...این شده بود یه عادت براش،که چشماشو ببنده و مقابله کنه...شاید می تونست زندگیشو بسازه...شاید...
حس کردم دستم سبک شد...نگاهی انداختم...اون سیگار قهوه ای واسه خودش تا ته سوخته بود واز دستم افتاد...هه...عاقبت منم احتمالاً همینه...می سوزم و بعد...نابود...
یا شایدم نه...کی از آیندش خبر داره؟
توهمین موقع صدای در اتاق نشست توی گوشم...برنگشتم ببینم کیه...حتماً غزال بود...بی حال و بی حوصله گفتم:باز چی میخوای غزال؟به خدا سوروسات عروسیت به راهه...همه چیز مرتبه.انقدر استرس نداشته باش دختر روانمو پاک کردی.
چند لحظه سکوت:
ـ فکرکنم همیشه روانت پاک شده ست.آخه هیچوقت حال درست حسابی نداری.
سیخ شدم سرجام...این که غزال نبود...برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم...اخمام رفت تو هم:با اجازه کی اومدی تو این اتاق؟لبخندی نشست گوشه لبش:اوممم...با اجازه خودم. وخندید.یه قدم اومد جلو و گفت: میخوام باهات حرف بزنم.
ـ راجب چی؟من زیاد از حرف زدن خوشم نمیاد.
ـ راجب یه چیزای خوب که مطمئنم خوشت میاد.
ـ مثلاً؟
ـ میشه بشینم؟
ـ هوف...بفرما.
ـ چه کلافه وبی حوصله!
در اتاقو بست و روی تخت نشست.به سمتش رفتم:آقا برنا،من وقت واسه این چرت وپرتا ندارم.سریع حرفتو بزن.نگاهی به اتاق انداخت و چند بار دماغشو کشید بالا.داشت بود میکشید:چه بویی میاد! عاشق این بوئم...نمیدونستم تو هم مدوکس مصرف میکنی.
از اینکه فهمیده بود سیگار میکشم از دست خودم عصبانی شدم.اخمم غلیظ ترشد:میزنی حرفتو یانه؟ مستقیم چشم دوخت بهم: نمیخوای بشینی؟گردنم درد گرفت انقدر سرمو بلندکردم و نگات کردم.کلافه و عصبی روی صندلی پشت میز تحریر نشستم:بگو.
سرشو انداخت پایین و درحالی که دستاشو با یه حالت هیستیریک می کوبید بهم گفت:18 سالم بود که واسه اولین بار عاشق شدم.عاشق یه دختر بچه14ساله.خیلی ناز بود...عین عروسک بود.خونه اشون درست روبه روی خونه ی ما بود...اولین بار که دیدمش جلوی پنجره داشت آسمونو نگاه میکرد. نفهمیدم چقدر نگاش کردم که سنگینی نگامو حس کرد.سرشو آورد پایین و بهم خیره شد.بعدم با اخم پنجره رو بست و رفتم تو.حرکتش درنظرم خیلی جالب و خنده دار بود...از اون روز به بعد کار من شده بود زل زدن به اون پنجره...که شاید بیاد وببینمش...هروقت می دیدمش ناخودآگاه طپش قلبم زیاد میشد.اون ولی هردفعه منو می دید با اخم تخم برمیگشت تو اتاقش.روزای خوبی بود.واسه منی که تازه کنکور داده بودم و بیکار بودم،خوب بود که همچین سرگرمی پیدا کرده بودم...ولی این فقط در حد سرگرمی نبود...فراتر از اون بود...یه حس بود...یه حس خیلی ناب و قشنگ...دیگه زندگیم شده بود اون دختر...بعد از یه ماه...اون دیگه اخم نمیکرد.فقط نگام میکرد.نگاهش پر بود از سوال. میدونستم چی میخواد بپرسه...منم بهش لبخند میزدم.ولی اون عکس العملی نشون نمیداد.فقط میرفت...دوماه گذشت...یه روز که داشتم میرفتم بیرون،دیدم همزمان بامن،اونم از درخونه اومد بیرون...بادیدنش توانمو از دست دادم،انگار پاهام چسبیده بود به زمین.نمیتونستم تکون بخورم.اون ولی بادیدن من خیلی بی تفاوت راهشو گرفت ورفت...دیدم این بهترین موقعیته که بتونم باهاش حرف بزنم.واسه همین با هر جون کندنی بود رفتم دنبالش.سد راهش شدم.گفتم اسمت چیه.دوباره اخم کرد. گفت به تو چه...وای صداش انقدر ناز بود که فکرمیکردم یه بچه گربه داره میو میو میکنه.گفتم به خدا من نمیخوام مزاحمت شم.فقط اسمتو بهم بگو...
تا سرخیابون من دوش به دوشش راه میرفتم وازش سوال میپرسیدم...فکرکنم واسه اینکه دکم کنه گفت یاسمن.اسمشم واسم قشنگ بود...فکرمیکرد میرم پی کارم،ولی سمج تراز این حرفا بودم.گفتم بامن دوست میشی.چشماشو گرد کرد...وای که چقدر نازتر میشد...گفت خیلی پررویی.مزاحمم نشو.گفتم فقط میخوام باهات دوست باشم.همین.گفت نمیشه.تند تند دویید اون طرف خیابون و سوار یه ماشین شد...تاکسی نبود...کلاً وسیله نقلیه عمومی نبود...یه ماشین شخصی بود.ولی معمولی هم نبود.ماتم برد...دلم میخواست بدونم اون ماشین مال کیه که یاسمن سوارش شده.یه ماه دیگه هم گذشت.رفت و آمد صاحب ماشین بیشترشده بود...حالاکه فهمیده بودم ماشین مال یه پسر بیست ساله ست،خیلی عصبانی شده بودم...یاسمن نباید سواراون ماشین میشد...یه حس مالکیت خاصی داشتم روش.
وقتی اوضاع رو اینطوری دیدم،از پدرم خواستم یه ماشین واسم بگیره.مدل بالاتراز ماشین اون پسره. من آدمی نبودم که دربند ماشین باشم ولی فکرمیکردم با اینکار میتونم یاسمن رو به سمت خودم بکشونم.روزای شنبه و دوشنبه میرفت کلاس...فکرکنم بسکتبال بود...آره،چون همیشه توپ بسکتبال دستش بود...اون روز خواستم برم پیش یکی از دوستام.ماشینو که آوردم بیرون دیدم اونم از خونه اومد بیرون.با توپ بسکتبالش.تا از خونه دورشد افتادم دنبالش.تا سرخیابون با ماشین کنارش میروندم.محل نمیزاشت بهم.بهش گفتم یاسمن تورو خدا بیا سوارشو من حرفامو بهت بزنم.یهو ایستاد. برگشت سمتم.گفت من آبرو دارم،دوست ندارم یکی مثل تو آبروی من و خانواده امو ببره.گفتم به خدا من نمیخوام اذیتت کنم.بیا سوارشو حداقل تا اونجایی که میری برسونمت.یکم مکث کرد.نگاهی به اول وآخر کوچه انداخت و سریع اومد سوارشد.خیلی خوشحال بودم.آدرس کلاسشو بهم داد.تا رسیدن به مقصد،حرفامو زدم.گفتم از حسم،از عشقم،از شب و روزایی که همیشه به فکرش بودم...جوابی نمیداد بهم...انگار شک داشت...میدونستم دخترا اینجور موقع ها تردید ولشون نمیکنه.اونقدر حرف زدم تا راضی شد باهام دوست شه...
از اون روز به بعد،یاسمن شد تموم دنیای من...شب به یاد اون میخوابیدم،صبح هم به یاد اون بیدار میشدم.دیگه روزا وشبا از دستم در رفته بود...فقط عین یه ربات میرفتم دانشگاه و بعد از اون سریعتر برمیگشتم خونه که یاسمنو ببینم.
شاید باورت نشه ولی من یادم نمیاد سال اول دانشگامو چجوری پاس کردم.مادرم متوجه این تغییر حالتم شد.یه روز ازم پرسید که چی شده...گفتم همه چیو بهش.خانواده ای نداشتم که سخت گیری کنن اما اون روز مادرم بهم گفت مواظب باشم.زبونی بهش گفتم چشم...اما تو دلم...معنی حرف مادرمو نفهمیدم.
یاسمن شده بود بت و معبود من و...منم میپرستیدمش.عشق بود این دختر....زندگی بود...چقدر من دوستش داشتم...چقدر عاشقش بودم...
سال ها گذشت...من باعشق یاسمن بزرگ شدم...شد بیست وسه سالم...یاسمن تازه کنکورشو داده بود وفارغ از همه چیز،با دوستاش خوش میگذروند...ما دیگه باهم دوست نبودیم،شده بودیم یه بت واسه همدیگه...فقط یاسمن بود که به من آرامش میداد...
یه روز دیدم یکی از دوستام اومد پیشم،گفت برنا،یاسمنو بایه پسره دیدم.انگار خیلی هم صمیمی بودن که تو بغل پسره لم داده بود...نخواستم ببینم چی میگه،زدم زیرگوشش.گفتم غلط کردی که راجب یاسمن اینجوری حرف میزنی...تا یه هفته با پسره حرف نمیزدم.یه روز دوباره اومد دم در خونمون. مدرک آورد واسم...یه پاکت داد دستم گفت اگه فکرمیکنی دروغ میگم اینا رو ببین.کلی عکس بود داخل پاکت.وقتی عکسارو دیدم...دیوونه شدم پرتو...دیوونه شدم...باز افتادم به جون پسره،تا میخورد زدمش...اما ای کاش...دستاشو می بوسیدم.کاش دستم میشکست و دست بلند نمیکردم روش.
چندباری دیدم یاسمن تا سر خیابون پیاده میره و از اونجا سوارماشین میشه...همون ماشین لعنتی که چند سال پیش میومد دنبالش.تعقیبش کردم.دیدم دم در یه خونه پیاده شدن ورفتن داخل.نفسم داشت بند میومد...این اولین وآخرین باری نبود که یاسمن رو با اون پسره دیدم...بارها هم دیدمش...سوار ماشینای مختلف ورنگارنگ...هردفعه بایه پسر...نمیدونستم داره چیکارمیکنه.
موضوع رو باهمون دوستم درمیون گذاشتم،گفت من از اولم گفتم یه ریگی به کفش این دختره هست. گفتم میگی چیکارکنم؟گفت یکار میکنیم که هم واسه تو ثابت شه هم خودش خرد بشه.
من هنوزم به پاکی یاسمن مطمئن بودم و در مورد این حرفا وکاراش...تردید داشتم با اینکه با چشم خودم دیده بودم...من هنوزم عاشقانه میپرستیدمش این دختر رو...خلاصه همه چیو سپردم دست دوستم.
دوسه روز بعداز اون قضیه،یه روز دیدم یاسمن زنگ زده بهم گریه گریه که میخوام ببینمت.بدجور نگران شدم.تو پارک نزدیک خونه باهم قرار گذاشتیم.وقتی دیدمش به معنای واقعی کلمه وحشت کردم.صورتش رنگ پریده بود و لباشم کبودِ کبود.کلی باهاش حرف زدم تا تونستم آرومش کنم که واسم تعریف کنه چی شده...وقتی تعریف کرد...من خرد شدم پرتو...خرد شدم...شکستم...
برنا سکوت کرد...منم هیچی نگفتم و منتظر بودم ادامه بده.نمیدونم چقدر گذشت که دوباره لب باز کرد:واسم تعریف کرد...همون پسره که یاسمن همیشه سوار ماشینش میشد،پسرعموش بود... عوضی...به ...به یاسمنم...تجاوز کرده بود...نمیدونی چجوری این دختر هق هق میکرد و از درد بزرگش برام میگفت...لال شده بودم...نمیدونستم چی بگم...دست و پاهام یخ شده بود.حتی توان نداشتم بلند شم برم...همینطوری زل زده بودم به لبای یاسمن...فقط تونستم بگم دروغه...گفت نه،گفت حتی حاضره بره پزشک قانونی تا برام ثابت کنه داره راستشو میگه...از وقاحت بی اندازه اش بدم اومد. اما توی اون لحظه به هیچ چیز شک نکردم.گفتم نمیخواد بریم پزشکی قانونی.
خدا میدونه اون روزا چی به من گذشت...آب شده بودم از استرس و ناراحتی.از این ور هم یاسمن گیر داده بود برم خواستگاریش و زودتر این رابطه به سرانجام برسه...اما من...اصلاً نمیدونستم باید چیکارکنم...دوباره به رفیقم گفتم قضیه رو...کلی بهم خندید...گفت خیلی ساده ام...گفت تا دختره همه تقصیرا رو گردنت ننداخته کات کن همه چیو...ولی من دلم نمیومد.
بعد از اون تا یه هفته جواب یاسمنو نمیدادم.کلافه بودم...عصبی بودم...پنج شنبه شب بود که دیدم دوستم اومد دنبالم.گفت میخوام ببرمت یه جا که بهت ثابت شه یاسمن چه آدم کثیف و پست فطرتیه.
باهاش رفتم...نمیدونم خونه کی بود...واسم مهم هم نبود...همراه دوستم رفتم داخل خونه.مستقیم منو برد سمت یکی از اتاقا...در اتاقو که باز کرد...واسه یه لحظه ایست قلبی پیدا کردم...نفسم بند اومده بود...یاسمن با یه دختر دیگه که نمیدونستم کیه،همراه سه چهارتا پسر تو یه اتاق...آه خدایا...خیلی دیر شناختمش...اون دختره کثیف ه*ر*ز*ه رو خیلی دیر شناختم...وقتی چشمش به من افتاد...نمیدونم اون موقع چه حسی داشت...تعجب کرده بود...گفت برنا اینجا چیکارمیکنی؟...انقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم جواب بدم...سریع لباسشو پیچید دورشو و اومد سمتم...گفت واست توضیح میدم.
همینجوری زل زده بودم توچشمش...نای حرف زدن نداشتم...اصلاً چی باید میگفتم؟کثاقت هرزه؟ آشغال عوضی؟پست فطرت؟برو گمشو ازجلوی چشمام؟...نگفتم...هیچکدوم از اینا رو نگفتم.فقط تونستم بزنمش...تا میخورد زدمش...اونقدر وحشی شده بودم که هیچکس نمیتونست جلومو بگیره.
اونقدر زدمش که خودم خسته شده...آخر سر هم جلوش تف انداختم و از اتاق رفتم بیرون.یادم نمیاد کی و چجوری رفتم خونه.
یکی دو روز بعد دیدم باهام تماس گرفت...نمیدونم با چه رویی زنگ زده بود...افتاده بود به غلط کردن...هی میگفت برنا ببخش منو اشتباه کردم و از اینجور حرفا...ولی...من حرفی نداشتم بهش بزنم...فقط گفتم همین الان که گوشی رو قطع کردی فراموش کن که آدمی به اسم برنا میشناختی. همونجا خطمو شکوندم...مادرم که از اول شاهد قضیه بود،برای اینکه کمک حالم باشه،پدرمو راضی کرد که خونه رو بفروشیم و از اونجا بریم.واقعاً مدیونشم.
از اون موقع دیگه خبری از یاسمن نداشتم...اون بد بامن بازی کرده بود...من واقعاً عاشقش بودم... حاضر بودم بگه بمیر و من بمیرم...اما...زندگیمو نابود کرد.
از اون موقع هفت سالی میگذره...هفت سال بود که نتونسته بودم به هیچ دختری اعتماد کنم.هفت سال بود که بدم اومده بود از هرچی جنس مونث...فکرکنم خودتم یادت باشه که تو برخورد اول اصلاً تحویلت نگرفتم...همه دخترا رو بد میدونستم...همه رو به یه چشم می دیدم...حتی فکرمیکردم تو هم مثل یاسمنی...عوضی و پست...از اونایی که چشمش دنبال پول و ماشینه...من بعد از اون قضیه تازه فهمیدم که یاسمن عاشق من نبود...عاشق پول و خونه و ماشین من بود...درست از زمانیکه منو با اون ماشین دید،باهام راه اومد...تازه فهمیدم اون همه حرفاش دروغ بود...
نفس عمیقی کشید...سرشو آورد بالا و زل زد توچشمام:پرتو،تازه فهمیدم تو مثل اونا نیستی...تویکی مثل یاسمن نیستی...تو...پاک تر از این حرفایی...غرور داری و اجازه نمیدی هرکسی وارد حریمت بشه.
دوباره خیره به یه نقطه روی زمین،لباشو روی هم مالید.بازم مستقیم نگام کرد:ازت میخوام قبولم کنی.من غرورتو دوست دارم،احساساتتو دوست دارم،حصاری که دورت کشیدی و به کسی اجازه ورودشو نمیدی رو دوست دارم...ولی میخوام اجازه بدی منم جزوی از زندگیت باشم.بزار تو حریمت باشم.بزار از پاکیت لذت ببرم.میخوام دیگه زنا رو به یه چشم نبینم.میخوام آرامش داشته باشم...
اخمی کردم و خواستم چیزی بگم که دستشو آورد بالاوگفت:صبرکن...من میدونم چی میخوای بگی. میدونم واسه توهم سخته...میدونم تو هم شکست خوردی...میدونم قلبت زخمیه...میدونم فرهان چه بلایی سرت آورده...
نتونستم تحمل کنم و وسط حرفش پریدم:کی راجب فرهان بهت گفته؟چون من یادم نمیاد چیزی در موردش به کسی گفته باشم...یحتمل کار غزاله نه؟
سرشو انداخت پایین.
ـ همیشه عادت داره داستان زندگی منو واسه اینو اون تعریف میکنه؟
بلندشدم و خواستم برم بیرون که برنا سد راهم شد:خواهش میکنم اینا رو ازمن نشنیده بگیر،غزال الآن خودش کلی استرس و اضطراب داره تورو خدا تو دیگه بدترش نکن.
دیدم حق با اونه چیزی نگفتم.برگشتم سمت پنجره.بازم به باغ خیره شدم.برنا هم اومد کنار و تکیه داد به دیوار...خیره به من گفت:اشتباه منو نکن،همه رو به یه چشم نبین...میدونی که منم ضربه خورده هستم...درست مثل خودت.پس میتونی درک کنی.
ـ خب که چی؟
ـ میدونم اعتماد کردن سخته...خودمم...ببین که بعد چندماه دارم این حرفا رو بهت میزنم!یعنی من چند ماه تمام به این قضیه فکرکردم،کلی درموردت از سامیار سوال پرسیدم،تا تصمیم گرفتم تورو داشته باشم.
ـ خب؟
ـ میخوام که بهم فکرکنی.
دست از نگاه کردن به اون طبیعت زیبا برداشتم و برگشتم سمت برنا:چی بگم،ماجرات خیلی غم انگیز بود.برنا چیزی نگفت.به سمت در اتاق رفتم و با دست به بیرون اشاره کردم وگفتم:بفرما. موفق باشی.
با تعجب و کمی گنگ نگام کرد:یعنی چی؟
ـ یعنی اینکه نمیخوام حتی به پیشنهادت فکرکنم.
ـ ولی پرتو...
ـ ولی بی ولی...حوصله هیچ آدمی رو ندارم.بفرما.
ـ من که نگفتم همین الآن جواب بده.
ـ تو یه هفته هم به من وقت میدادی که فکرکنم،بازم جواب من همین بود.
ـ پرتو...
ـ حوصله کل کل ندارم.
به سمتم اومد و درست رو به روم ایستاد:در قلبتو رو همه بستی که چی؟فکر کردی به آیندت؟فکر کردی به تنهایی هایی که سال ها بعد داری؟کی میخواد پیشت باشه؟چرا آدما رو از خودت میرونی؟
وای...بازم حرفای تکراری.زل زدم توچشماش:آقای محترم،این زندگی منه،اختیارشم خودم دارم. نیازی نیست شما بیای بگی چیکارکنم وچیکارنکنم و به فکر آیندم باشم یانه.من به اندازه کافی فکر کردم دیگه نمیخوام فکرکنم...تصمیم هم گرفتم...حرفی هست؟
ـ آره هست.راهو داری اشتباه میری.
ـ باشه من راهو اشتباه میرم شما خودتو به زحمت ننداز که هدایتم کنی.
ـ تو دیوونه ای.
ـ آره دیوونه ام...برو.
ـ حرف آخرته؟
ـ حرف اول وآخرمه...هیچ شکی هم توش ندارم.
ـ اگه نظرت عوض شد من...
ـ نظرم عوض نمیشه...به سلامت.
رفت بیرون و درو بستم...پسره عوضی این همه واسه من داستان لیلی ومجنون تعریف کرد که پیشنهاد بده...چقدر جنسشون خرده شیشه داره،خدایا هدفت از خلقت اینا چی بود؟فکرمیکنن خیلی زرنگن.
اعصابم حسابی بهم ریخته بود.
اونقدر خسته و عصبی بودم که روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد...
...
روز عروسی غزال و سامیار،خیلی زود فرارسید.از صبح همه درگیر بودن.سامی ساعت8 من و غزال رو رسوند آرایشگاه.غزالو بردن تو یه اتاق مخصوص ودیگه ندیدمش.منم تو یه اتاق دیگه بودم و آرایشگر داشت روم کار میکرد.نمیدونم چقدر طول کشید که صداش توی گوشم پیچید:عزیزم تموم شد.میتونی خودتو تو آیینه ببینی.
باتشکر مختصری بلند شدم و توآیینه خودمو نگاه کردم.همه چیز از نظرم خوب بود.تصمیم گرفتم سری به غزال بزنم.از اتاق رفتم بیرون به سمت اتاق غزال قدم برداشت.وقتی رفتم داخل دیدم هنوز زیر دست آرایشگره و کارش تموم نشده.ولی از حالتاش می فهمیدم خیلی عصبیه.
بالآخره کار غزال هم تموم شد.لباسشو پوشید وخودشو تو آینه دید...واقعاً خوشگلترشده بود.بی اختیار لبخندی زدم وگفتم:دیگه جدی جدی رفتی قاتی مرغ وخروسا.برگشت وبهم نگاه کرد:ایشاالله تو هم میری قاتیشون.خنده ام گرفت:دیوونه...امیدوارم خوشبخت شی.بغلم کرد:مرسی خواهری.مرسی.واقعاً مرسی که همیشه باهام بودی.
ـ نه،منم که باید ممنون توباشم.توهمیشه کنارم بودی،با وجود همه ی تلخی ها وبدرفتاری های من، پیشم بودی و تنهام نزاشتی،ولی حالا،مجبورم تورو با اون پسره قزمیت تقسیم کنم.البته تقسیم که نمیشه 90 درصدت مال اونه 10 درصد مال من.
ـ خل...این دیگه چه حرفیه.میدونی که همیشه و هروقت که تو بخوای من پیشتم.
ـ میدونم.
غزال خواست چیزی بگه که یکی از آرایشگرا اومد وگفت:آقا داماد تشریف آوردن.دردو دل باشه یه وقت دیگه خانما.برگشتم و به غزال نگاه کردم:برو دیگه هووم منتظرته.غزال خندید.
باهم به طرف خروجی آرایشگاه رفتیم.سامیار جلوی در منتظر بود.بادیدن غزال لبخندش پررنگ تر شد.می دیدم چه باعشق بهش نگاه میکرد.از شادیشون منم شاد شدم.واسه غزال خوشحال بودم چون میدونستم خوشبخت میشه.
موقع رفتن غزال وسامیار سوارماشین خودشون شدن وموندم من که دیدم غزال میگه:کامیار ماشینشو آورده با اون بیا.
چشمام چهارتاشد.گفتم:کی؟غزال هم تعجب کرد:کامیار دیگه.ندیدیش مگه؟برگشتم واطرافمو نگاه کردم اصلاً متوجه حضور اون نشده بودم.بالأخره غزال کمکم کرد تا عین منگولا اینور اونورو نگاه نکنم: بابا پشت ماشین ماست.سرمو برگردوندم.حق با غزال بود.انگار کامیار هم متوجه من شده بود چون دوبا پشت سرهم چراغ داد.دوباره به غزال نگاه کردم:یعنی من باید با کامیار بیام؟
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم انداخت وگفت:نه پس میخوای با ما بیای؟!دیدم حق نداره نمیشه که با اونا برم.آروم گفتم:باشه پس بعداً می بینمت.خوش باشین.
لبخندی زدم و به طرف ماشین کامیار رفتم.درو باز کردم و روی صندلی عقب نشستم.کامیار از آینه نگاهی بهم انداخت و گفت:خانوم محترم من راننده شخصیتون نیستم تشریف بیارین جلو.سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم:بله؟!
ـ هوف...گفتم تشریف بیارید جلو.
ـ واسه شما فرقی میکنه من کجا میخوام بشینم؟
ـ بله فرق میکنه،الآن که شما رفتین پشت نشستین اصلاً حس خوبی ندارم فکر میکنم راننده آژانسم.
ـ من نگفتم شما راننده آژانسی.
ـ خانوم بامن بحث نکن پاشو بیا جلو عروسی داداشمو زهرمارم نکن.
با کلافگی در ماشینو باز کردم و جلو نشستم:خوب شد؟سرشو تکون داد...مرتیکه روانی.الحق که همون لقب راننده آژانس برازندته...اصلاً زیادیشم هست،حیف راننده آژانس که زحمت میکشه.اسم این بوفالو رو باید گذاشت حمال.پسره ی پررو.
مثل همیشه سکوت اختیار کرده بودم که بعد از یه ربع صداش دراومد:حوصلتون سر نرفت؟
ـ خیر.
ـ همیشه ساکتین؟
ـ اگر حرفی برای گفتن داشته باشم مطمئن باشین ساکت نمی مونم.
ـ من از سکوت خوشم نمیاد.
ـ خب؟این به من چه ربطی داره.
ـ میتونیم حرف بزنیم.
ـ آخه مثلاً راجب چی حرف بزنیم؟
نگاهی بهم انداخت وگفت:مسئله ی مهم غنی شدن اورانیوم چطوره؟با اخم نگاش کردم:مگه من با شما شوخی دارم؟
ـ خب حالا چرا اینطوری رفتارمیکنی؟من فقط حوصله ام سررفته بود.
ـ ضبط ماشینو گذاشتن واسه همینجور موقع ها...من که مسئول سرگرم کردن شما نیستم.
ساکت شد ودیگه چیزی نگفت.فهمید که واقعاً باهاش شوخی ندارم.تا رسیدن به باغ هیچکدوم حرفی نزدیم.وقتی رسیدیم،بدون گفتن حرفی،پیاده شدم و رفتم تو باغ.به طرف شکوه خانوم رفتم وسلام کردم.برگشت و وقتی منو دید نگاه گنگی بهم انداخت:پرتو جان تویی ؟لبخندی زدم:بله که خودمم دیگه منو نمیشناسین؟
ـ راستش نه آخه خیلی تغییر کردی...وای دختر چقدر خوشگلترشدی!
ـ مرسی چشماتون قشنگ می بینه.
ـ نه جدی میگم خیلی فرق کردی.
بعد آروم گفت:کاش همیشه همینطوری بودی.
حرفشو نشنیده گرفتم وگفتم:همه چیز سرجاشه؟چیزی کم وکسر نیست؟
مهربون لبخندی زد:نه عزیزم همه چیز عالیه.استرس غزال به توهم سرایت کرده فکرکنم.خندیدم وگفتم: واقعاً!