رمان تنها تو مادرم هستی 6
یکسال بعد ...
امروز تولد سیاوش عزیزمه حالا دیگه دوسالشه و حسابی بزرگ شده
وقتی یکسالش بود انقدر درگیر کارای حضانتش بودم که اصلا به جشن
تولد فکر هم نکردم حالا بازم خوبه راحیل براش کیک خریده بود و چندتا
عکس یادگاری هم گرفتیم تا وقتی بزرگ شد نشونش بدم توی این
دوسال هرماه درست درتاریخ روزی که نامه نسیم رو دریافت کردم و از
نگهداری سیاوش مطمئن شدم هم ازش عکس گرفتم هم کف دستش رو
با آب رنگ ، رنگ کردم و روی یه کاغذ A4 زدم دستاش انقدر کوچولو تپل
بود که تا شش ماهگیش روی یه برگه جا شد میخوام تمام این یادگاری ها
رو داشته باشم تا وقتی بزرگ شد بدم به خودش یا هر موقع ازدواج کرد به
زنش نشون بدم تا بفهمه من چقدر براش زحمت کشیدم الکی نیست که
خب سیاوش تمام وجود منه ، امروز بچه ها رو هم دعوت کردم تا تو جشن
کوچیک ما شرکت کنن،دیگه سرکار قبلیم نمیرم خداروشکر کارای شرکت
خودمون روی روال و درآمد خوبی دارم و با خیال راحت دارم درسم رو ادامه
میدم هر وقتم که شرکت باشم بچه ها کلی اصرار میکنن سیاوش رو هم
ببرم از همه بدتر محمد سامه که دست از سرم برنمیداره و هر روز میگه
اگه سیاوش رو نیاری اخراجی خداییش هم وقتی میبرمش زحمتش رو بچه
ها میکشن من یا درس میخونم یا کارام رو انجام میدم دیروز محمد سام
موقع نگهداری از سیاوش خوابش برده بود وقتی بیدار شد اتاقش رو نابود
شده دید بچم همه چیز رو تا اونجایی که در توانش بود داغون کرده بود
ولی برعکس انتظار هممون محمد نه تنها دعواش نکرد تازه کلی هم ذوق
کرد و به صورت جوهری شده سیاوش خندید که با خندش همگی نفس
راحتی کشیدیم آخه برعکس تمام مهربونیاش رو اتاق و وسایلش خیلی
حساسه من که اگه یه موقع براش چایی ببرم تا به دستش نرسونم عمراً
بذارم روی میز فنجون رو میدم دست خودش تا اگه ریخت من مقصر نباشم
والا به خدا حال بریزه بیا درستش کن اعصاب نداره که این آدم، با شنیدن
صدای زنگ دست از نوشتن خاطراتم برمیدارم و میرم به استقبال
سیاوشم که انگار نه انگار تولده اونه راحت گرفته خوابیده نیم ساعت پیش
رفتم بیدارش کنم همچین اخم کرد که بیخیالش شدم اینا هم عوازض
تربیت محمد سام که بچه دوساله هم واسه ما جذبه دار شده آخه یکی
نیست بگه جوجه تو رو چه به اخم کردن ای وای چقدر غر میزنم من بلا
بدور من چرا اینجوری شدم دختر به این گلی پاک از دست رفتم. بچه ها با
سرو صدا وارد خونه شدن محمد سام که با صدای بلند داشت سیاوش رو
صدا میزد من نمیدونه این بشر چرا فرهنگ آپارتمان نشینی نداره وقتی
گفتم خوابه بدونه توجه به حرفم رفت سمت اتاق سیاوش و چند دقیقه
بعد هر دو شاد و خندون اومدن پیش ما خوشحال بودم که سیاوش هم
محمد رو دوست داره،بچم و چرا بیدار کردی حالا بدخواب میشه، دلم
میخواد چیکار داری؟ خیلی لوسی، میدونم. ااااااااایش، خب حالا همگی
کادو های بچم رو بدین ببینم، جاااااااااااااااااااااااان کادوهاش روبدیم به تو؟ چه
جوریاست؟ آره دیگه نغمه جون الان که سیا به دردش نمیخوره، کوفت،
سیا چیه؟ وا آرش جان خودت یادم دادی بعدم من مادرشم دلم میخواد
اینجوری صداش بزنم، شما خیلی بیجا میکنی عزیزم حالا من فرق میکنم
ما دوتا مردیم دوستدارم بگم سیا تو چی میگی این وسط؟ ای
خداااااااااااااااااا عجب غلطی کردم اینارو دعوت کردما، انقد حرف نزن برو
کیک رو بیار بخوریم بعدم به فکر شام باش، زهرمار، دختره بی ادب. کلی
امشب از دستشون حرص خوردم ولی در کل تولد خیلی خوبی شد کنار
دوستان عزیزم که تو این مدت خیلی بهم محبت کردن و کمکم کردن
بعضی وقتا که سیاوش مریض میشه من خیالم راحته که تنها نیستم و
میتونم از دوستام کمک بگیرم سه ماه پیش سیاوش سرماخورده بود و تب
شدیدی کرد ساعت سه و نیم صبح بود که از خواب بیدار شدم تا
وضعیتش رو چک کنم وقتی دستم رو روی پیشونیش گذاشتم واقعاً از این
همه تب ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم دست و پام رو گم کرده بودم
فوراً شماره محمد سام رو گرفتم اون لحظه این تنها کاری بود که ازم
برمیومد محمد سریع خودش رو رسوند و مارو برد درمانگاه واقعاً دوستای
خوبی دارم که هر ساعتی از شبانه روز که مزاحمشون بشم بدون کوچک
ترین اعتراضی به کمکم میان خدارو شکر، امشب تولد خیلی خوش
گذشت کلی هم عکس یادگاری گرفتیم و از همه مهمتر آرش تو جمع از
نغمه خواستگاری کردو این دختر بی حیا هم ظرف دو سوت جواب مثبت
داد خیلی براشون خوشحالم واقعاً زوج خوبی میشن البته بیچاره بچشون
از دست اینا دیونه میشه من میدونم .تنها چیزی که برام عجیب بود اینکه
اون شماره ناشناس بعد از مدت ها دوباره برام پیام فرستاد بازم موقع اذان
صبح متن پیام رو خوندم :( روی آن شیشه تب دار تو را ها کردم" اسم
زیبای تو را با نفسم جا کردم" شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد"
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم" با سر انگشت کشیدم به دلش
عکس تو را" عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم) خواستم گوشیم رو
خاموش کنم که پیام دوم رسید ( عشق تو به تارو پود جانم بسته است "
بی روی تو درهای جهانم بسته است " از دست تو خواهم که برآرم فریاد "
در پیش نگاه تو زبانم بسته است) برم جالب بود که کی این پیام ها رو
برام میفرسته تصمیم گرفتم که به اون شماره زنگ بزنم ولی در کمال
تعجب خاموش بود سردرگم و با کلی فکرو خیال خوابیدم. دو هفته بعد از
تولد نامه ای به آدرس خانه مهر از طرف نسیم رفته بود چون آدرس خونه
جدیدم رو نداشته به این آدرس فرستاده بود تا به دست من برسه خیلی
حالم بد شد استرس و ترس همه وجودم رو گرفته بود اصلاً دلم
نمیخواست بازش کنم دوستداشتم نخونده پارش کنم با این فکر که میخواد
برگرده و سیاوش رو ازم بگیره اشک تو چشمام جمع شد بلااخره با هر
جون کندنی بود بازش کردم متن نامه این بود که : مریم جان سلام میدونم
هم نارفیقی کردم هم مادر خیلی بدی بودم اینا رو نمیگم که دلت به حالم
بسوزه نه اصلا فقط خواستم بدونی که من خودم هم میدونم چه کار بدی
کردم که سیاوش رو تنها گذاشتم چون میدونستم مستاجری و احتمال
دادم از اون خونه رفته باشی نامه رو به آدرس خانه مهر فرستادم مریم
عزیزم بعد از دوسال نامه فرستادم تا بگم من مجدد ازدواج کردم البته چند
ماهی هست کورش مرد خوبیه اون از همه گذشته من خبر داره بجز
سیاوش از سعید هیچ خبری ندارم و نمیخوام هم داشته باشم مطمئنم
اگه کورش بفهمه من با بچم چکار کردم هرگز من رو نمیبخشه آخه اون
خیلی مهربونه شاید اگه میتونستم سیاوش رو اون موقع پیش خودم
نگهدارم الان کورش قبولش میکرد به حرحال میدونم که تو جویای احوال
پسرم هستی پس ازت خواهش میکنم گاهی بهش سر بزن و هرگز نگو
ما مادر و پدرش بودیم من میخوام زندگیم رو از نو بسازم میدونم راهم
اشتباه بود اما اون موقع چاره دیگه ای نداشتم مریم عزیزم سیاوش رو به
تو و تو رو به خدا میسپارم . از خوندن این نامه به حدی حالم بد شد که
کاغذ رو ریز ریز کردم و توی سطل زباله انداختم واقعا چطور میتونه بگه
پسرم اصلا به چه حقی این جمله رو روی کاغذ آورده بود چطور میتونه
راحت زندگی جدیدش رو شروع کنه در صورتی که از حال سیاوش بی
خبره حالم به حدی بد بود که خدا میدونه یک ساعت تموم بی دلیل اشک
ریختم البته بی دلیل هم نبود دلم از اینهمه بی مهری گرفته بود کسی که
مادر باشه اما فرار کنه من که شرایط مناسبی نداشتم با چنگ و دندون
سیاوش رو نگهداشتم مادرش منم که هواش رو دارم مادرش منم که تا
صبح بالا سرش بیدار میمونم وقتی مریض میشه، حق مادری سیاوش
تمام و کامل ماله منه سرم شدیداً درد میکرد مسکن خوردم و راهی
شرکت شدم سیاوش هم خواب بود البته خداروشکر که خواب بود وگرنه با
این حال داغون من .... سه هفته از خوندن نامه نسیم میگذشت اون روز با
حال بدی که داشتم رفتم شرکت بچه ها با دیدنم شروع به سوال کردن
منم چون حوصله نداشتم چیزی نگفتم و با فکری داغون که خودم هم
دلیلش رو نمیدونستم رفتم سراغ کارم یکی دو ساعتی که گذشت محمد
اومد و ازم توضیح خواست و منم مجبور شدم براش تعریف کنم البته اون
موقع یکم حالم بهتر بود ، یه نامه از طرف نسیم اومده بود، خب؟
هیچی خانم میخواد دوباره ازدواج کنه و ازم خواسته گاهی به پسرش سر
بزنم اون آدم چطور میتونه بگه پسرم؟ اصلاً اون عاطفه داره؟ تو که الان باید
خوشحال باشی چون دیگه اصلاً قرار نیست نگران برگشت نسیم یا سعید
باشی تو مگه همین رو نمیخواستی اونا هرچقدرم که بد باشن الان
نبودشون خیلی بهتر از بودنشونه بهتره این و درک کنی و انقد همه چیز رو
به خودت سخت نگیری کمی آروم شدم راست میگفت مهم اینه که الان
سیاوش پیشمه ومن دیگه نباید ناراحت باشم خدا رو هم باید روزی صد بار
شکر کنم ، قبلاً نگران این بودم که شاید نسیم از کارش پشیمون بشه و
برگرده ولی الان دیگه خیالم راحته که اونا بی مسولیت تر از این حرفان که
روزی پشیمون بشن و برگردن حالا هم بعد از گذشت سه هفته حالم
خیلی خوبه و یه جورایی هم خوشحالم از خوندن اون نامه امروزم قراره با
محمدسام بریم واسه پسرم لباس بخریم البته من و پسرک نازم قرار بود
دو تایی بریم اما خب محمد با اصرار خودش رو دعوت کرد، سلام خسته ،
ممنون خبریه؟ اوهوم میگم میشه من امروز یکم زودتر برم؟ چرا اتفاقی
افتاده؟ نه فقط میخوام با سیاوش برم خرید، زرنگ شدی خانم حالا دیگه
تنها تنها میرین خرید، بله چی فکر کردی؟ هیچی فقط اینکه شما بدون من
نمیرین، ای بابا یه امروز بذار مادر و پسر تنها باشن خب، نه خیر نمیشه
سرکار خانمبلااخره بعد از کلی حرص خوردن شکست خوردم و راضی
شدم که ستایی بریم خرید. توی پاساژی که مد نظرم بود در حال گشتن
بودیم میخواستم واسه سیاوش کفش و کاپشن بخرم لازم داشت اینارو
کلی گشته بودیم ولی هر بار یا من یا محمد یه ایرادی از لباس میگرفتیم
خلاصه اینکه دیگه داشتم رو زمین از خستگی ولو میشدم که چشمم
خورد به ویترین یکی از مغازه ها ، کاپشن سرمه ای که به نظرم خیلی
شیک بود محمد رو صدا زدم و با هم رفتیم داخل مغازه و بعد از پرو لباس
هر دو خوشمون اومد و با تمام اصرارهای من محمد پولش رو حساب کرد.
مریم صدبار بهت نگفتم وقتی با من میای بیرون خیلی زشته که دست تو
جیبت میکنی؟ خب ناراحت نشو میخواستم خودم براش بخرم ، لازم نکرده
تو بخری تا وقتی من هستم خجالتم خوب چیزیه، خیل خب بابا ببخشید،
آخه صدبار تاحالا گفتم بهت ، انقدر غرنزن بیا یریم کفش بخریم .کفش رو
هم خیلی سریع پیدا کردیم یه کفش خیلی ناز که اونم سرمه ای بود
سیاوش هم از دیدن خرید هایی که مربوط به خودش بود کلی ذوق کرد
بعدم رفتیم تا من کمی واسه یخچال بیچاره خونم خرید کنم آخه فردا تا دو
روز تعطیله و منم هیچی تو خونه نداشتم خریدا که تموم شد با تمام
مخالفت های من بازم محمد برنده شد و واسه شام رفتیم رستوران البته
من دلم میخواست خودم یه چیزی درست کنم تو خونه ولی خب چیکار
کنم که این آقا لجبازه و منم کاری از دستم بر نمیاد سیاوش موقع خوردن
غذا کلی کثیف کاری کرد هم خندم گرفته بود هم داشتم حرص میخوردم
ولی محمد نمیزاشت بهش کمک کنم تا تمیز ترغذا بخوره همیشه میگه به
بچه فرصت بده همه چیز رو خودش یاد بگیره تا دیگه واسه خوردن یه لیوان
آب وابسته به بزرگترش نباشه بهش فرصت یادگیری و تجربه بده حالا انگار
چندتا بچه بزرگ کرده منم تو این یادگیری و تجربه همیشه باید حرص
بخورم وقتی برگشتیم خونه محمد تو آوردن وسیله ها کمکم کرد و منم
سریع چایی درست کردم تا با هم بخوریم سیاوش که انقدر خسته بود
همون تو ماشین خوابش برد منم بعد از رفتن محمد لباسای سیاوش رو با
لباس های راحتیش عوض کردم و تا سرم به بالشت رسید خوابم برد.