...

سه سال گذشت،با کلی روزای تلخ و شیرین...ولی واسه من که نسبت به عالم و آدم بی تفاوت شده بودم،هیچ فرقی نداشت.دیگه اکثر بچه ها میدونستن اخلاق منو و باهام کاری نداشتن.یه سالی هم بود که سرو کله ایرج توحیدی پیدا نبود.وقتی دید هیچ تغییری تو افکار وعقایدم پیدا نمیشه به کل نا امید شد و دیگه باهام کاری نداشت.بعدم که فارغ التحصیل شد و رفت.بقیه پسرای دانشگاه هم کاری باهام نداشتن.دخترا هم که اصلاً طرفم نمیومدن.واسه همین بدتر از قبل تنها بودم.بابا و پیمان هم درگیر کارای خودشون بودن و کمتر فرصتی پیدا میکردن تا بیان تهران.منم فقط تابستونا میرفتم پیششون. تنها آدمای دورو برم سامیار و غزال بودن...واسه من همین دوتا هم کافی بودن.سامیار یک سالی میشد که از غزال رسماً خواستگاری کرده بود و باهم نامزد بودن تا زمانی که درس غزال تموم شه و عروسی بگیرن.دلم نمیخواست از غزال جداشم،میدونستم بعد از رفتنش تنهاتر میشم ولی داشتم خودمو عادت میدادم.اون که نمیتونست تا آخر ور دل من بمونه.همین قدر که می دیدم خوشحاله و برق آرامش و خوشبختی رو توی چشماش میدیدم واسم کافی بود.

مشغول ورق زدن مجله ای بودم که صدای غزال پیچید تو گوشم:پرتو بیا ماهم دعوت شدیم.سرمو آوردم بالا وباتعجب نگاش کردم:ها؟باخوشحالی گفت:ماهم دعوت شدیم!گیج تر از قبل پلک زدم:کجا؟ بادش خوابید و خودشو پرت کرد روی مبل:مگه نشنیدی پای تلفن چی میگفتم؟

ـ نه من حواسم اینجا نبود داشتم مجله می خوندم.

ـ کور میشی انقدر چیز میز میخونی به خدا.

ـ خیله خب ننجون حالا چی شده مگه؟

ـ مامان سامیار یه مهمونی گرفته بابت فارغ التحصیلی کامیار.

کامیار برادر کوچیکه سامیار بود.سرمو تکون دادم وگفتم:خب؟

ـ خب که خب،ماهم دعوتیم دیگه؟

ـ خوش بگذره.

ـ پرتو،توهم دعوتی.

ـ جون تو حوصله مهمونی ندارم.

ـ خفه بابا،بیا خوش میگذره،یه خرده این داداشه رو دست میندازیم میخندیم حال میده.

خندم گرفت:حالا مهمونی کجا هست؟

ـ خونه خودشون دیگه،وا!اینم سوال بود پرسیدی؟

ـ یعنی باید بریم شمال؟

ـ آره بابا آخرهفته ست دیگه.توهم که از چهارشنبه تا شنبه بیکاری.

ـ اوکی ولی لباس خوب ندارم.

ـ خودم درخدمتت هستم.

ـ حالا کی هست مهمونیشون؟

ـ هفته بعد.

...

نگاهی به ساعت انداختم.هفت ونیم.خوبه به موقع آماده شدم.نگاهی به غزال انداختم.خیلی خوشگل شده بود.نگاهی به خودم انداختم.همچین آش دهن سوزی نشده بودم.مثل همیشه.یه شلوار جین پوشیده بودم بایه تاپ سفید و کت کوتاه سورمه ای روش.کفش پاشنه بلند سرمه ایمو هم پوشیده بودم..آرایشم هم بد نبود.موهامو برده بودم بالای سرم جمع کرده بود که باعث میشد چشمم کشیده تر نشون بده. غزال هم یه تیپ اسپرت زده بود.وقتی سنگینی نگامو حس کرد برگشت طرفم.از سرتاپامو نگاه کرد. یه تای ابروش رفت بالا:دختر چه کردی!غزالو دیوونه کردی!

ـ تو که خوشگلترشدی!

ـ بابا من مثل همیشه ام،ولی تو خیلی تغییرکردی،کاش همیشه همینجوری بودی.

ـ مگه چجوریم؟

ـ زیاد به خودت نمیرسی.مهمونی هم که نمیری.یه کم شیک باش پرتو.

ـ شیک باشم که جلب توجه کنم؟

ـ چه عیبی داره؟چرا همه چیزو به خودت سخت میگیری؟

ـ نمیخوام مزاحم داشته باشم.

ـ توبه کسی که تورو واسه خودت میخواد میگی مزاحم؟

ـ فعلاً که کسی منو نخواسته.

ـ تو چشماتو بستی هیچیو نمی بینی.

ـ منظورت چیه؟

ـ هیچی.

ـ غزال...

حرفم تموم نشده بود که صدای در ومتعاقب اون صدای مادر سامیار توی گوشم پیچید:بچه ها؟چرا نمیاین؟آماده نشدین؟

غزال فوری درو باز کرد:چرا مامان جون آماده شدیم.الآن میایم.شکوه خانم،مادر سامیار نگاهی به من و غزال انداخت:چشم پسرای فامیل درمیاد امشب ها!غزال خندید:آب که از سرمن گذشت حالا پرتو رو نمیدونم.وخندید.شکوه خانم هم خندید:سریع بیاین.ورفت بیرون.غزال به من نگاه کرد:حال کردی؟جلو جلو واست خواستگار پیداشد.

ـ خفه.

ـ جون من پرتو یه بار امتحان کن.

ـ قبلاً یه بار امتحان کردم واسه هفت پشتم کافیه.

ـ یعنی چی؟بابا همه که مثل هم نمیشن!

ـ فرهان که هی میگفتیم خوبه عالیه ماهه با شخصیته آقائه،اینجوری از آب دراومد.دیگه ببین بقیه اشون چی هستن.

ـ مگه سامیار بدبود؟

ـ اگه قبل از نامزدیتون یکی خوشگلتر پیدا میکرد مطمئن باش میرفت و ولت میکرد.

ـ فکرمیکنی خوشگلتر ازمن دم دستش نبود؟همین دخترخاله هاش،امشب ببین چجورین!

ـ خب حتماً تو عرضه اشو داشتی که سامیارو نگه داری و من نداشتم.

ـ این چه حرفیه؟یعنی تو بی عرضه بودی؟تو توی رابطه اتون هیچی کم نذاشتی،همیشه با فرهان بودی.

ـ و دیدی که ولم کرد.

ـ حتماً دلیلی داشته.

ـ آره دلیلشم یه دختر خوشگلتر و پولدارتر از من بوده.

ـ مگه فرهان چشمش دنبال خوشگلی و پولداری بود؟فکر میکنی خودش کم داشت؟

ـ ولی خب فریال که خوشگلتر از من بود،نبود؟

ـ اوه به خاطر خدا بس کن پرتو،اون دخترو قبل از عمل می دیدی وحشت میکردی،بابا اون پشت نقاب عمل پنهون شده.ببین چه بد قیافه بوده که رفته کل هیکلشو عمل کرده.پس ببین،تو از اون خوشگلتری.تو چرا انقدر اعتماد به نفست پایینه دختر؟

ـ ربطی به اون نداره.من نه قیافه دارم نه پول.

ـ ولی می بینی که همه ازت تعریف میکنن.

ـ واسه دلخوشیمه.

ـ میشه خفه شی؟داری عصبیم میکنی.

ـ به هرحال غزال،من هرچی باشم،خوشگل یازشت،دیگه اون دختر بچه17ساله قبل نیستم ونمیشم.و باور کن دیگه حوصله ی کسی رو ندارم.

ـ تو زندگی کردنو یادت رفته پرتو.شدی مثل یه مرده متحرک.

ـ هرچی.

ـ تو اصلاً میدونی چند نفر منتظر یه نگاه توان؟همین دوستای سامیار...

ـ اوه اوه اوه!حرف دوستای اونو نزن که چندسال پیش یه چشمه اشو دیدم.

ـ ای بابا هرچی من میگم تو باز حرف خودتو میزنی؟

ـ واسه اینکه حرفت حساب نیست.یه بارم گفتم من نمیخوام باکسی باشم.اصلاً من همین زندگیمو دوست دارم خیلی هم باهاش حال میکنم.

ـ بس که خری.

ـ آره من خر.خوبه؟

ـ بیا بریم پایین بابا دهنم کف کرد انقدر واست روضه خوندم و هیچی تو گوشت نرفت.

ـ من همینم.

ـ کوفت.

باهم رفتیم پایین.تعدادی از مهمونا اومده بودن.غزال باهمه سلام و احوالپرسی میکرد و منم مجبور میکرد سلام کنم.اون همه رو میشناخت ولی من نه.واسه همین خیلی خشک و سرد ورسمی سلام میکردم.می دیدم بعضی ها باتعجب نگام میکنن.رفتارم انگار واسشون عجیب بود.ولی واسه خودم خیلی هم نرمال وخوب بود.غزال هی از پهلوم نیشگون میگرفت تا درست رفتار کنم و من اهمیتی نمیدادم.

یه گوشه سالن ایستادیم که غزال با اخم گفت:پرتو خجالت بکش اون چه وضع سلام علیک بود؟   شونه هامو بالا انداختم:مگه چجوری سلام کردم؟

ـ باید فیلم میگرفتم ازت تا خودت متوجه شی چقدر رفتارت بده و افتضاح ست.

ـ میدونی من باهمه همینجوری رفتارمیکنم.

ـ غلط کردی.جمع و جور کن خودتو.

اینو گفت ورفت.همونجا روی صندلی نشستم.بابا من چندساله همینجوریم نمیتونم دیگه خودمو تغییر بدم.ساعتی گذشت.سالن خونه شلوغ ترشده بود.بعضی ها مشغول رقصیدن بودن.ولی من همچنان همونجا نشسته بودن.غزالم دیگه طرفم نیومد.کامیار توی اون کت تک وشلوار جین خیلی خوشتیپ و باوقار شده بود.اینو فقط تو یه نگاه دیدم چون بقیه مهمونی همون گوشه نشسته بودم وسرم پایین بود. از جام جُم نخوردم.اصلاً متوجه نبودم کی میاد کی میره وچیکارمیکنن مهمونا.فقط قبل از شام،پدر سامیار همه رو ساکت کرد وضمن تبریک فارغ التحصیلی پسرش و اینجور چیزا،سوئیچ یه بوگاتی رو گذاشت کف دست پسرش...بی اختیار یاد ایرج افتادم.اونم بوگاتی داشت.لبخند تلخی زدم.این بچه پولدارا چه حالی میکردن یعنی!بابای ما فوق فوقش واسمون یه انگشتر نقره میتونست بخره اونوقت بابای کامیار سوئیچ بوگاتی بهش داده بود.اصلاً سرمیز شام نرفتم.نمیدونم چرا اشتهام کورشده بود. میل به خوردن چیزی نداشتم.غزالم فکرکنم سرش با اونا گرم شده بود که اصلآً سراغی ازم نگرفت. حتماً باخودش فکرکرده بود که خودم حواسم به خودم هست.توفکر بودم که صدایی توی گوشم پیچید: شما شام نمیخورین؟سرمو بلندکردم.یه پسرحدوداً بیست و هشت ساله خیلی عادی و ریلکس درحالی که بانی نوشابه اشو میخورد زل زده بود به من و بانگاهی پرسشگر صورتمو از نظر میگذروند.مثل همیشه خشک گفتم:میلی ندارم.

ـ میتونم بپرسم نسبتتون با کامیار چیه؟من تاحالا شمارو ندیدم.

ـ مهمه که بدونین؟

ـ کنجکاو شدم.قیافه اتون واسم آشنانیست،آخه میدونین من خیلی به کامیار وخانواده اش نزدیکم.تقریباً همه فامیلا ودوستاشونو میشناسم ولی شمارو اولین باره دیدم.

ـ من دوست زن داداششم.

ـ آها دوست غزال.

ـ ...

ـ خوشبختم.

ـ ...

ـ همیشه انقدر ساکتین؟

ـ بله.

ـ یه خرده اجتماعی بودن هم بدنیست.

ـ من همینجوری راحتم.

ـ ولی قبلاً که اینجوری نبودی.

باتعجب نگاش کردم.منظورش چی بود؟روشو برگردوند وبه روبه روش خیره شد:اتفاقات گذشته نباید باعث بشه که زندگی الآن و آینده اتو خراب کنی...میدونی،من عاشق این جمله که میگه اگه گذشته رو به دوش بکشی،پشتت خم میشه،ولی اگه بذاریش زیرپات،بلندتر میشی ...تو هم به جای اینکه زندگیتو به خاطر گذشته خراب کنی،ازش درس عبرت بگیر واز زندگیت لذت ببر.توبه دنیا نیومدی که زجر بکشی،میفهمی چی میگم؟باتعجب بهش خیره شدم.نیشخندی زد:تعجب نکن،متأسفانه از بچگی میتونم ذهن و گذشته ی افراد رو بخونم.الآن که سالن خلوت شد وهمه رفتن تو حیاط واسه شام،تازه چشمم خورد به تو.دیدم این گوشه کز کردی نشستی...خوب نیست انقدر از جمع فاصله بگیری.

ـ قبلاً هم گفتم اینجوری راحتم.

ـ میدونم.ولی تنهایی.البته اینجوری نمی مونه اوضاع.

ـ زندگی من به شما ربطی داره؟

ـ نه ولی دست خودم نیست این اطلاعات بدون اینکه خودم بخوام بهم الهام میشه.

ـ باشه اصلآً شما غیب گو،میشه دست از سرم بردارین؟

ـ فرهانو میشناسم،پسر خیلی خوبیه.

دیگه دهنم باز شده بود ازتعجب.ادامه داد:اون گناهی نداره پرتو.

وای کم مونده بود شاخ دربیارم.این اسم منو ازکجامیدونه.

ـ دختر توچقدر باخودت درگیری،من که میگم بهم الهام میشه،اسم تورو هم همینجوری فهمیدم.

ـ تو انسانی یا اجنه؟

ـ انسانم ولی با اجنه ها کارمیکنم.

وخندید.

ـ باشه حالا لطف کنین و تنهام بزارین.

ـ نمیخوای بدونی فرهان چرا ولت کرد؟

ـ دلیلشو میدونم چون خودش بهم گفته.

ـ جداً؟فکرنکنما.

ـ اصلاً به شماچه ربطی داره؟

ـ همینجوری.گفتم شاید کنجکاو باشی.

ـ فرهان دیگه واسه من مرد.

ـ هه...دختر جون به هرکی دروغ بگی سر منو دیگه نمیتونی شیره بمالی چون همه چیزو میخونم.

ـ ...

ـ خودتو عوض کن.

ـ میخوام همینجوری باشم...اَه.

بلندشدم و به سمت پله ها رفتم.چندتا پله رو رفتم بالا که حس کردم یکی صدام کرد...صداش خیلی گرفته بود انگار...ایستادم.دوباره برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.کسی نبود.اوه خدایا دستت درد نکنه توهمی هم شدم.سرمو تکون دادم واز پله ها رفتم بالا.به سمت اتاقی که این چندروز اونجا بودم رفتم.کتمو درآوردم و باهمون تاپ افتادم روی تخت.درحالی که روی شکمم درازکشیده بودم و دستامو از دو طرف باز کرده بودم و از روی تخت آویزون بود،سرمو تو بالش فرو بردم.بغضم گرفت اما نمیخواستم گریه کنم.نفس عمیقی کشیدم.توهمین موقع گوشیم زنگ خورد.نگاهی بهش انداختم.شماره رو نمیشناختم...عصبی گفتم:لعنتی،فقط مزاحم تلفنی رو کم داشتم این وسط.

دوباره گوشی رو گذاشتم سرجاش.از روی تخت بلندشدم.صدای گوشی قطع شده بود.به طرف پنجره اتاق رفتم.باز کردم و تاکمر خم شدم بیرون.نفس های عمیق پی درپی کشیدم.بازم صدای زنگ گوشی.

این دفعه جواب دادم:الو؟هیچ صدایی نشنیدم.دوباره بلندترگفتم:الو؟این دفعه صدای هق هق اومد. نمیتونستم تشخیص بدم مرده یا زن...مرد که هیچوقت اینجوری هق هق نمیکنه...پس زنه...چندبار پشت سرهم الو الو کردم ولی فقط صدای هق هق بود.بار آخرگفتم:خانوم شماکی هستین؟حالتون خوبه؟ باکی میخواستین حرف بزنین؟شاید اشتباه گرفتین؟...خانوم؟کمی صدای هق هق وبعدشم بوق ممتد. گوشی رو قطع کرده بود.باتعجب شماره رو گرفتم که گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...اوف...از این جمله متنفرم.گوشی رو پرت کردم روی تخت:خدایا مردم دیوونه شدن.زنیکه زنگ زده به من گریه میکنه.الآنم که خاموش کرد.دوباره گوشیم زنگ خورد.ایندفعه غزال بود.جواب دادم:الو؟

صدای عصبانیش پیچید توگوشم:الو پرتو؟کجایی تو؟

ـ تواتاق...چی شد مگه؟

ـ دوساعته دارم دنبالت میگردم.

ـ تو اتاقم بابا نگران نباش.

ـ نمیای پایین؟

ـ نمیدونم.

ـ اوکی.خدافظ.

وقطع کرد.بیشعور نذاشت من حرف بزنم.حالا عمراً اگه برم پایین.لباسامو درآوردم و یه پیراهن کوتاه تا بالای زانو پوشیدم.مثلاً لباس خوابم بود.رفتم جلوی آینه.آرایشمو با دستمال مرطوب پاک کردم. موهامو هم از شر اون کش و سنجاق ها رها کردم.روی تخت ولو شدم وهندزفریمو گذاشتم توی گوشم.چشمامو بستم و نمیدونم دقیقاً چه ساعتی خوابم برد.

ازتشنگی و گرسنگی زیاد بیدارشدم.همه جا تاریک بود.هندزفری دیگه توی گوشم نبود.پتو هم روی تنم بود.احتمال دادم کار غزال باشه.پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلندشدم.سلانه سلانه از اتاق اومدم بیرون وبه طرف آشپزخونه رفتم.بی توجه به اینکه برق آشپزخونه روشنه به طرف یخچال رفتم.نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم اونجا خونه ی خودمونه.

در یخچالو باز کردم و باچشمای نیمه باز،دنبال شیشه آب گشتم.یک دفعه صدایی باعث شد شیش متر بپرم هوا:دنبال چیزی هستی این موقع شب پرتو جان؟برگشتم سمت صدا...با دیدن کامیار نفس راحتی کشیدم:تشنه ام شده بود.سرشو تکون داد.اومد طرفم.داشتم باتعجب نگاش میکرد که دیدم در یخچالو کامل باز کرد و یه پارچ از توش بیرون آورد.یه لیوان هم از روی کابینت برداشت و از آب پرش کرد و داد دست من.تشکر خشک و خالی کردم ولیوان آب رو تا ته سرکشیدم.بی توجه به اینکه لباسم مناسب نیست به طرف ظرفشویی رفتم.لیوان رو شستم و گذاشتم رو آبچکون.بازم صدای کامیار:

ـ چیز دیگه ای نمیخوای؟

ـ نه ممنون.

ـ میری که بخوابی؟

ـ بله،چطور؟

ـ آخه من خوابم نمیبره،گفتم اگه نمیخوای بخوابی بشینیم باهم گپی بزنیم.

ـ متأسفم من خیلی خوابم میاد،شب خوش.

اینو گفتم و برگشتم توی اتاق.بچه پررو به من میگه بشین باهم گپ بزنیم.خودمو پرت کردم روی تخت و خیلی زود خوابم برد.

...

 

ـ هی خدا جون،شکرت.این چند روزهم بخیر گذشت.

صدایی نشنیدم.برگشتم سمتش:غزال بامن قهری؟با قیافه اخم آلود درحالی که یه دستش روی فرمون بود و یه دستشم روی دنده،گفت:مگه من بچه ام که قهرکنم.

ـ پس این اخمت و سرسنگین رفتار کردنت دلیلش چیه؟

ـ رفتار من عادیه.

ـ هه،یه بچه 3ساله ببینتت تو این وضع میفهمه یه چیزیت هست.باهمه خوب رفتار میکنی غیرازمن.

ـ هوف...خداجون.

ـ از من ناراحتی؟

ـ نه...خیلی خوشحالم که آبرومو بردی.

ـ آبروتو بردم؟مگه من چیکارکردم؟

ـ چیکارکردی؟هیچ به رفتار اون شبت فکر کردی؟

ـ شب مهمونی کامیار؟

ـ بله.

ـ من که کاری به کسی نداشتم.

ـ همون کاری نداشتنت حرصم میده.

ساکت شدم.بحث کردن فایده ای نداشت.

...

غزال بعداز گفتن اون حرفش،رفت تو فکر.صدای کامیار و مانی توی گوشش مثل نوار میپیچد:

کامیار:اَه غزال این دوستت چرا اینجوریه؟چقدر فیس و افاده داره!غزال با تعجب به کامیارنگاه کرد: فیس و افاده؟نه!

ـ چرا بابا،رفته یه گوشه همچین خودشو گرفته نشسته!

ـ نه پرتو اینجوری نیست!

ـ شاید باتو اینجوری نباشه.

ـ باهیچکس نیست.یعنی...نبود.

ـ ها؟

توهمین موقع مانی هم به جمعشون ملحق شد.کامیار نگاش کرد:چیزی کم وکسری نداری داداش؟

ـ نه قربونت...فقط ....یه چیزی.

ـ جان؟

ـ اون دختره اون گوشه نشسته کیه؟

نگاه غزال رنگ تعجب به خودش گرفت.منظور مانی،پرتو بود.کامیار نگاهی به غزال انداخت.بعد روبه مانی گفت:دوست غزاله،پرتو خانم!

روی کلمه خانم بایه حالت تمسخرآمیز تأکید کرد.غزال گفت:کامیار پرتو اونطوری که تو فکرمیکنی نیست.کامیار ابروهاشو انداخت بالا:جداً؟پس چجوریه؟

ـ اون خودشو نمیگیره.

مانی:ولی فکرمیکنم همینطوره.آخه این چه وضعشه رفته اون گوشه کز کرده که چی؟هیشکی رو در حد خودش نمیدونه؟

ـ نه نه اصلاً قضیه این نیست...

کامیار:غزال به این دوستت یکم آداب معاشرت یاد بدی بد نیست.

مانی:حالا چرا خودشو میگیره؟ننه باباش کاره ای هستن؟

غزال:نه بیچاره،اتفاقاً ازیه خانواده خیلی معمولی هم هستن!

کامیار:پس چرا انقدر خودشو میگیره،خوشگله،ولی دلیل نمیشه خودشو بگیره.ننه باباشم که به قول مانی کاره ای نیستن.

غزال:مادرش فوت کرده.پدر وبرادرش اینجان،خودشم که بامن تهرانه.

مانی:خدا رحمتش کنه.

کامیار:حالا چشه که اینجوری خودشو میگیره.

غزال:صد دفعه گفتم اون خودشو نمیگیره...فقط تو جمع بودن رو دوست نداره.

مانی:چرا؟

غزال سرشو انداخت پایین.کامیارگفت:چرا ساکتی؟مانی ادامه داد:ولی من ازش خوشم اومده.هم شیکه هم خوشگل.فقط می مونه بگی چرا از جمع دوره!

ـ چون دوست نداره جلب توجه کنه.

مانی: ولی اون همینجوری هم جلب توجه میکنه...فوق العاده جذابه.

ـ نداشتن اعتماد به نفسم یکی از دلایلیه که از جمع فاصله میگیره.فکر میکنه خیلی زشته چون...

کامیار:چرا حرفاتو نصفه نیمه میزنی غزال؟چرا اینجوریه؟

ـ اون اینجوری نبود،اینجوری شد.

کامیار:چرا؟

ـ فرهانو که میشناسی.

ـ فرهان پارسا؟دوست سامی؟آره چی شد مگه؟

ـ چندسال پیش با پرتو دوست بود.

مانی باچشمای گرد شده گفت:فرهان با پرتو دوست بود؟غزال سرشو تکون داد:پرتو قبل از اون با هیچکس نبود.همش سرش تو درس بود.تا اسم دوست پسر و این حرفا میومد با کیف و کتاب میکوبید تو سر من و بچه های کلاس.هی میگفت ولش کن بابا چیزی که همیشه هست و فراوونه پسره.اولین بار سامیارو تو پینک کاپ دیدم.اون موقع یه دختر بچه احساساتی بودم،خیلی ازش خوشم اومد.خب من زیاد میرفتم اونجا،فهمیدم پینک کاپ پاتوق اون و فرهانه.هردفعه به بهانه اینکه فقط سامی رو ببینم میرفتم پینک کاپ،دست این پرتو بیچاره رو هم میکشیدم باخودم می بردم.سرآخرم خودش مشکوک شد و فهمید که من از سامیار خوشم میاد.خلاصه اینکه چندوقت بعد من با سامیار دوست شدم...از نگاه های فرهان می فهمیدم که از پرتو خوشش اومده اما هردفعه میومد سمتش،پرتو با بدترین رفتار ممکن اونو از خودش می روند.خیلی زمان برد تا تونست راضیش کنه،بالأخره موفق شد و اون وپرتو باهم دوست شدن...نه یه دوست معمولی.یه رابطه که زندگی پرتو رو عوض کرد. می دیدم همه کاراشو به عشق فرهان انجام میده.حتی به خاطر فرهان درس میخوند چون بهش قول داده بود که معماری قبول شه.همه چیز خوب بود.ما چهارنفر همیشه باهم بودیم.رابطه پرتو با پدرش خیلی خوب نبود.فقط با داداشش صمیمی بود اونم نه همیشه...واسه همین زمانایی که با فرهان بود بهترین ثانیه های عمرش تلقی میشد...اون شاد بود،می خندید،خوشحال بود،ومنم ازاینکه برق آرامش و شادی رو توی چهرش می دیدم خوشحال بودم...تویه جمله بخوام بگم،پرتو واقعاً عاشق فرهان شده بود...گذشت ورسیدیم به کنکور.هردومون با انگیزه رفتیم سرجلسه...میدونستیم یه دانشگاه و رشته خوب قبولیم.اما فکرمون به تهران نرسیده بود...بگذریم...درست یادم نمیاد چقدر از کنکور گذشته بود که دیدم چندروزی پرتو نه جواب اس ام اسامو میده نه  گوشیشو جواب میده.سرآخر بلندشدم یه روز رفتم خونشون.داداشش،پیمان تا منو دید گفت غزال دستم به دامنت یه کاری کن پرتو داره از دست میره.نگرانیم دو برابر شد.گفتم چی شده؟اونم گفت یه هفته ست از اتاق بیرون نمیاد.شصتم خبردار شد یه اتفاقایی افتاده،اما فکرشو نمیکردم که فرهان بخواد انقدر نامردی کنه.همون موقع که رفتم تو اتاقش،چند دقیقه بعد پرتو از هوش رفت.بابدبختی رسوندیمش بیمارستان.حالش افتضاح بود. دراین حد که دکتر گفت چند دقیقه دیرتر میاوردینش دیگه امیدی به زنده بودنش نبود...وقتی بهوش اومد قضیه رو ازش پرسیدم...فرهان به بدترین صورت ممکن باهاش کات کرده بود و رفته بود سراغ فریال،دخترخاله اش.

مانی خندید:من با فریال دوست بودم،چندباری هم اومد خونمون.

کامیار گفت:ادامه بده.

ـ آه...بعد از اون پرتو دیگه مثل قدیما نشد.نه میخندید،نه حرف میزد،همش تو لاک خودش بود.انگار اطرافیانش وجود نداشتن...فرهانم گوشیش خاموش بود.تا الآنم هنوز روشن نکرده...جز یه روز،اونم دهم اردیبهشت روز تولدشه...چون غزال هرسال درست روز دهم اردیبهشت بهش اس ام اس میده و تبریک میگه،و فکرمیکنه که این مسج ها ارسال نمیشه،هیچوقتم توجه نکرده که همه ی مسجای این چند سال روز دهم رسیده به فرهان وفرهانم همه اونا رو خونده.ولی بعداز خوندنش گوشی رو دوباره خاموش میکنه.پرتو هنوزم نمیدونه که تبریک هاشو فرهان میخونه...اما قادر نیست که جواب بده... بگذریم...الآن چندساله که پرتو حتی یه لبخندم به زور میزنه،همه زندگیش شده دانشگاه،خونه،دانشگاه خونه.صبح تا شب،شب تا صبح میشینه پروژه هاشو انجام میده،طرح میزنه...شاید باورتون نشه ولی به زور راضیش کردم بیاد تو این مهمونی،حالا هم که اومده،رفته اون گوشه نشسته...ساده بگم،شده یه مرده متحرک.هیچی نداره،هیچی...دلم واسش میسوزه،همیشه باهاش حرف میزنم اما اون اصلاً توجه نمیکنه...حتی حاضر نیست شانسشو دوباره امتحان کنه...میگه همه مثل فرهانن...حتی بدتر از اون...از جمع میترسه،از مردم دوری میکنه،از پسرا فراریه...تو دانشگاشون انقدر که خشک و سرد رفتار میکنه هیشکی نمیاد طرفش...واسه همین توی دانشگاه هم تنهاست.تنها دوستش منم.خانواده اشم که پدرش و برادرشن...حالا فهمیدی چرا نمیاد تو جمع کامیارخان؟اون دورشو یه حصارکشیده.به هیشکی جز من و سامیار وخانواده اش اجازه ورود نمیده...نگرانم...واسه آینده اش نگرانم.من چندوقت دیگه میرم سرخونه و زندگیم و اون تنهاتر از قبل میشه...نمیدونم میخواد چیکارکنه.

مانی:نمیدونستم فرهان انقدر نامرد وپسته...آخه اینکه خیلی بهتراز فریاله!

ـ حتماً چیزی بوده که ما نمیدونیم.

کامیار:دختر خوبیه؟

ـ خوب؟ماهه،یعنی فرهان اگه با این بود،زندگیش بهشت میشد.

مانی:فرهان لیاقت نداشت.

کامیار:ولی حتماً یه راهی هست که بشه به زندگی برش گردوند.

ـ نمیدونم.

کامیار:مانی تو گفتی ازش خوشت اومده؟

مانی:آره،از اول مهمونی همه حواسم رفته اونجا.دست خودم نیست.

کامیار:شاید بتونی کمکش کنی.

مانی:چجوری؟نشنیدی غزال گفت نمیزاره کسی نزدیکش شه؟

کامیار رفت تو فکر.غزال گفت:اگه کسی بتونه کمکش کنه عالی میشه.ولی مسئله اینه که اون حتی به کسی اجازه حرف زدن هم نمیده.مانی سرشو انداخت پایین...نگاهی به پرتو کرد.

مثل همیشه صداهایی تو گوشش پیچید که لبخندو به لبش آوردن...اون ازهمه چیز باخبر شد...خودش نمیتونست باپرتو باشه اما آینده ی اونو رنگی میدید...این شد که موقع شام رفت پیشش...

...

غزال دنده رو عوض کرد و به رانندگیش ادامه داد.ازجاده ی تهران شمال خوشم میومد.البته نه به اندازه جاده کناره...تو راه برگشت به تهران بودیم.اون چند روز سری به بابا وپیمان هم زدم. خوشبختانه همه چیز به خیرو خوشی پیش میرفت.فقط اصرار بابا برای برگشتن بود که اذیتم میکرد. ازم میخواست بعداز فارغ التحصیلیم برگردم اما من از اون شهر لعنتی خاطره خوبی نداشتم که بخوام برگردم.ترجیح میدادم تو تهران باشم...این شهر شلوغ با آب و هوای مزخرفش بهتراز شهر خودمون بود.حداقل همه غریبه بودن برام...حداقل کسی منو نمیشناخت...حداقل گوشه گوشه ی خیابونای شهر برام خاطره هایی رو زنده نمیکرد...این بهتر بود برام.شاید میتونستم جایی کار بگیرم و یه خونه بخرم تا بابا ایناهم بیان اینجا.نفس عمیقی کشیدم.نتونستم طاقت بیارم.به غزال نگاه کردم:خب حالا بیخیال دیگه...بابا من حوصله ام سر رفت.

اخمای غزال هنوز تو هم بود:خب من چیکارکنم؟

ـ چرا اینجوری میکنی؟کسی نه حرفی به تو زد نه حرفی به من.

ـ از کجا مطمئنی؟

ـ یعنی چی؟...کسی چیزی گفت؟

ـ بیخیال...سعی کن دیگه اینطوری رفتار نکنی پرتو...آدما رو از خودت نرون.

ـ من نمیخوام کسی به سمتم بیاد.

ـ چرا؟

ـ خودت میدونی چرا.

ـ اگه هنوزم همون حرفارو میگی،باید بگم که مغز تو سرت نیست.اون جمجمه ات پوچه...خالیه.

ـ غزال دیوونه شدیا.

ـ نخیر...فقط اعصابم خرده.

ـ من همینم که هستم،صدبار اینو گفتم.

ـ منو سامیار چندماه دیگه میخوایم عروسیمونو بگیریم.

ـ خب که چی؟

ـ میریم سرخونه و زندگیمون...دیگه مثل حالا نمیتونم پیشت باشم.تنهاتر میشی پرتو.

سکوت کردم.بابا وپیمان ازم دوربودن...درواقع فعلاً تنها کس وکارم غزال بود که اونم...

تازه داشتم معنی حرفای غزالو میفهمیدم...دیگه نمیتونست پیشم بمونه...اون داشت میرفت.رفیق چندین و چندساله ی من دیگه مال خودش نبود...حق داشت...اختیارش دست خودش نبود...این یعنی من علناً کسی رو نداشتم...ولی بازم با این اوصاف نمیخواستم آدم جدیدی رو به زندگیم راه بدم.اصلاً تنها میشدم چه بهتر...دیگه هرکاری دوست داشتم میکردم...اینجوری که نمی مونه،یه جاکار گیر میارم سرگرم میشم...فعلاً هم که میرم دانشگاه...پس مشکل حله.

...

ـ اِه سامی اذیت نکن دیگه.

ـ...

ـ باشه حالا ببینم چی میشه.

ـ ...

ـبااااااشه.

ـ ...

ـ من که میدونم نمیشه.ولی فقط به خاطر تو.

ـ ...

ـ ای خدا.اوکی بابا جان باهاش حرف میزنم.

ـ...

ـ دیگه من تلاشمو میکنم قبول نکرد کاری ازدستم برنمیاد.

ـ...

ـ خیله خب بابا داد نزن درستش میکنم.کاری نداری؟باید برم.

ـ ...

ـ بی تربیت.خجالت بکش.خداحافظ.

این گفتگوی غزال و سامیار بود.نمیدونستم دارن راجب چی حرف میزنن.واسم مهم هم نبود.داشتم روی یکی از طرحام کارمیکردم.بعداز چند لحظه سکوت صدای غزال پیچید تو گوشم:پرتو جونم؟ همون طور که سرم تو کارم بود گفتم:بله؟

ـ عشقم؟

ـ بله؟

ـ جیگرم؟

ـ چی میخوای غزال حرفتو بزن.

ـ ایش...بیشعور بی احساس.

ـ میشنوم.

ـ خب امروز سامیار میاد دنبالمون...میخوایم بریم خرید.

ـ خرید؟

ـ آره.

ـ خب من چیکارکنم؟برین.

ـ سامیار ازم خواست تا تورو هم باخودمون ببریم.

ـ من بیام اونجا چیکار؟سرپیازم یا ته پیاز؟

ـ تو یعنی نقش خواهر منو داریا.

ـ تاحالا میرفتین خرید من نقشی نداشتم حالا نقش دار شدم؟

ـ سامیار خواسته دیگه.

ـ می بینی که کار دارم.

ـ اوه!حالا یه خرده دیرترانجام بدی که به جایی برنمیخوره.

ـ نمیشه.

ـ نازنکن دیگه پرتو...پاشو بیا. 

ـ ساعت چند میخواین برین؟

ـ شیش.

نگاهی به ساعت انداختم.سه ونیم بود.سرمو تکون دادم:حالا تا اون موقع.غزال پرید و صورتمو یه ماچ آبدار کرد:الهی من فدات بشم.میدونستم خوبی.

ـ آره دیگه اینجور موقع ها من میشم خوب.

با شوق وذوق به سمت کمدش رفت و از توش یه دست مانتو و شلوار وشال بیرون آورد.واسه منم یه دست لباس گذاشت روی تخت.این یعنی اینکه باید لباسایی رو که خانم امر کرد،بپوشم.وسایلمو یه گوشه جمع کردم.لباسامو عوض کردم و اون مانتو وشلوارو پوشیدم.موهامو خیلی ساده بستم.خواستم شالمو بزارم که  غزال گفت:اِه،همینجوری؟نگاش کردم:چجوری؟

ـ نمیخوای آرایش کنی یکم؟

ـ مگه کجا داریم میریم؟یه خریده دیگه!

ـ گمشو...بگیر یکم آرایش کن،موهاتم بریز بیرون.

ـ خوشم نمیاد عین این دخترای عقده ای...

نذاشت حرفمو تموم کنم:پرتو دوباره شروع نکن.اینکه آدم یکم به خودش برسه با عقده ای بودن فرق داره.با بی حوصلگی توچشممو مداد کشیدم و ریمل زدم.یه رژ کمرنگ هم مالیم به لبام.دسته از موهامو هم ریختم بیرون وبه غزال نگاه کردم:خوب شد حالا؟لبخندی زد:رژگونه نزدی.یه ابرومو انداختم بالا:دیگه پررو نشو.کیفمو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون.غزالم آماده بود.گوشی به دست از اتاق اومد بیرون:سامی پایین منتظرمونه بجنب بریم.

از در خونه اومدیم بیرون.تا خواستیم سوار ماشین بشیم،غزال فوراً رفت و عقب نشست.باتعجب داشتم بهش نگاه میکردم که گفت:بیا بشین دیگه.

شیشه های ماشین دودی بود واسه همین نمیشد تشخیص داد کسی داخل نشسته یانه.رفتم نشستم و درو بستم.صدای سامیار توگوشم پیچید:سلام.هنوز تو شوک کار غزال بودم.برگشتم سمت سامیار:سلام... اما بادیدن پسری جوون که کنار سامیار نشست بود،بقیه حرف تو دهنم ماسید ودلیل کار غزالو فهمیدم.پسره لبخند تصنعی زد:سلام خوبین شما؟بدون اینکه نگاش کنم:سلام،ممنون.سامیار راه افتاد. غزال سقلمه ای بهم زد.برگشتم نگاش کردم که باچشم غره لبخونی کرد:طرفو دریاب.منم بایه پشت چشم نازک کردن،رومو برگردوندم.خیلی عصبی بودم.دلم میخواست خرخره اشو بجوم.سامیار گفت: پرتوجان معرفی میکنم،دوستم،برنا.هیچی نگفتم ولی صدای سامیارو شنیدم که گفت:برناجان اینم پرتو خانوم،رفیق صمیمیه عیال بنده.

از گلوی برنا فقط یه صدا اومد بیرون:اوهوم.سامی از تو آینه به غزال نگاه کرد:کجا بریم خانومی؟ غزال باشوق وذوق جواب داد:نمیدونم من فقط میخوام خریدکنم.