قسمت چهارم رمان اِشـتباهِــ شـیرینـ...
رفتم توی اتاقش ، منو خدمتکار جلوی در بودیم و کیانم پشت ما و جلوی پنجره بزرگش و از دودایی که اطرافش بود معلوم بود که سیگار میکشید با اقا گفتن خدمتکار کیان یه نگاه به من و خدمتکار انداخت و خدمتکار و مرخص کرد ..
سیگارشو توی جا سیگاری روی میزش فرو کرد و به من دستور داد
-بشین
روی مبل دو نفره ای که وسط اتاق قرار داشت نشستم و اونم روبه روی من نشست .
اونجا احساس خفگی میکردم!
دوست داشتم زود تر از اتاقش برم بیرون و کمی نفس بکشم
بی قرار بودم! و معنا و مفهوم این بی قراری نمیدونستم!
حتی معنای این نفس کم اوردن!
کیان و دیدم که منو دید میزد وقتی نگاه منو که دید گفت:
-حوصله فلسفه بافی و ندارم و یک راست میرم سر اصل نقشه! در ضمن در تموم صحبت هام به من نگاه کن!
سرم و تکون و دادم وخیره به چشمانش شدم و منتظر بودم تا ادامه حرفش و بگه
نفسی کشید و ادامه داد:
-نقشه اصلی و نیازی نیست بهت بگم، اصلا توی این کار به کمک یه برده نیازی نیست! ولی به خاطر سفارش علی عمر باید ازت استفاده کنم!
اعصابم خورد شده بود! مردیکه چلغوز! از اونموقع ای که دیدمش صد بار تا حالا داره بهم یاد اوری میکنه که من برده ام! دوست نداشتم بی جواب بزارمش و با نگاهم بهش بفهمونم که ادامه شو بگه، زبونم و به لب هام کشیدمو گفتم : باشه اقای کیان! من خودمم میلی ندارم با شما همکاری زیادی داشته باشم! اصلا من توی ویلا میمونم و کاری انجام نمیدم! ولی اقای کیان! اگر من در حد یه برده توانایی دارم شماهم در همون حد توانایی دارید که علی عمر مارو هم همکار معرفی کرد!
ایول! زدم به هدف!
حالا بازم ضایع کن و هی برده برده کن! والا
به علت اینکه فضای اتاق نیمه تاریک بود نمیتونستم درست حسابی ببینم عصبی یا یه جور دیگه، ولی خیلی دلم میخواست ضایع شدنشو ببینم!
دستش و روی دسته مبل کشید واز جاش بلند شد و اروم اروم به طرفم اومد، یه پوزخند به لبش داشت و خونسرد بود ، تعجب کرده بودم و انتظار داشتم مثل این رمانا خوندم عصبی شع و بعد از دیدن عصبانیتش به خودم فحش بدم که انقدر شجاعانه برخورد کردم!
ولی نه کیان مرد مغرور و حرصی و البته چشم بد هم نداشت !قصه بود
و نه من دختر لجباز قصه، من ادمی نبودم که لجبازی کنم!
اومد کنارم نشست و به مبل لم داد گفت: خب باشه! منو خیلی خوشحال میکنی که شرکت نکنی توی این کار، به عبارتی از خدامه ! در مورد برده! -خنده ای بلند کرد و گفت -انگاری خیلی خوشت اومده که با من همکار شدی و منو در سطح خودت میبینی! و انگاری از شنفتن حقیقت ناراحت میشی!
آخی!
نمیدونم چم شده بود!
بازم نفس کم اورده بودم، به این نزدیکی ناراضی بودم!
از یه طرف از خنده ش خوشم اومد، نمیدونم چرا ولی خوشم اومد! با اینکه مسخره بود خنده بهش میومد! اون خنده ی مسخره که میخواست منو مسخره کنه! شایدم چون تا حالا خنده شو ندیده بودم خوشم اومد!
اب دهنم و قورت دادم ، من از عصبانیت نمیترسیدم اونقدری که از خونسردیش میترسم! دوست داشتم جوابشو بدم، ولی من عاقل تر از دختر های لجباز رمان ها بودم که توی اتاق خالی هر چی از دهنم در اومد بگم! منتظر بود جوابشو
بدم، انگاری خوشش میومد جواب
بدمش !
بیخیال اینکه بازم یاد اوری کرد که من برده ام و مسخره م کرد شدم و گفتم: باشه! من توی این ماموریتتون شرکت نمیکنم و توی خونه میشینم تا اخر کار!
ماموریتو باحالت مسخره ای گفتم! پسره عقده ای! هی ماموریت ماموریت! انگاری من از خدامه توی این کارای خلاف شرکت کنم! خدا داند که زندگی چند نفر با همون مدارک سیاه میشه!
اون حرفو که گفتم از جام بلند شدم و خواستم به طرف در حرکت کنم که دستم توسط کیان کشیده شد! ، اونم روبه روی من ایستاد با یه دستش بازوی راستم و با یه دستش مچ دست چپم و گرفتم بود
تعجب کردم! نکنه میخواست بگه که منم باید توی ماموریت شرکت کنم؟! بر خلاف انتظار من گفت: همونطور که گفتم از خدامه و شرکت نکن! فقط باید دو مورد و که رعایت نکردی و بهت بگم!
ترجیح دادم حرفی نزنم و منتظر بمونم ببینم چی میگه
من معمولا جلوی ادما صبر میکردم تابه جواب برسم!
توی همون حالت بازومو کشید و گفت: اقا کیان نه! خوشم نمیاد یه برده-برده و باحالت بامزه ای گفت-، با اسم صدام کنه و از الان بهم میگی اقای نصیری! و نکته دوم، -سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت -خوشم نمیاد طی مدتی که اینجا هستی چشمم به قیافه ت بخوره، هرکاری میخوای انجام بدی و انجام بده ولی دور و بر من نباش و وقتی رفتی پیش علی عمر جوری وانمود میکنی که توی ماموریت شرکت کردی. شیر فهم شد؟!
چهره جدی و اخمالوشو که دیدم فرار و به قرار ترجیح دادم و سر مو تکون دادم و بدون اینکه سوالی یا فکری داشته باشم خارج شدم.
ادامه دارد....
سیگارشو توی جا سیگاری روی میزش فرو کرد و به من دستور داد
-بشین
روی مبل دو نفره ای که وسط اتاق قرار داشت نشستم و اونم روبه روی من نشست .
اونجا احساس خفگی میکردم!
دوست داشتم زود تر از اتاقش برم بیرون و کمی نفس بکشم
بی قرار بودم! و معنا و مفهوم این بی قراری نمیدونستم!
حتی معنای این نفس کم اوردن!
کیان و دیدم که منو دید میزد وقتی نگاه منو که دید گفت:
-حوصله فلسفه بافی و ندارم و یک راست میرم سر اصل نقشه! در ضمن در تموم صحبت هام به من نگاه کن!
سرم و تکون و دادم وخیره به چشمانش شدم و منتظر بودم تا ادامه حرفش و بگه
نفسی کشید و ادامه داد:
-نقشه اصلی و نیازی نیست بهت بگم، اصلا توی این کار به کمک یه برده نیازی نیست! ولی به خاطر سفارش علی عمر باید ازت استفاده کنم!
اعصابم خورد شده بود! مردیکه چلغوز! از اونموقع ای که دیدمش صد بار تا حالا داره بهم یاد اوری میکنه که من برده ام! دوست نداشتم بی جواب بزارمش و با نگاهم بهش بفهمونم که ادامه شو بگه، زبونم و به لب هام کشیدمو گفتم : باشه اقای کیان! من خودمم میلی ندارم با شما همکاری زیادی داشته باشم! اصلا من توی ویلا میمونم و کاری انجام نمیدم! ولی اقای کیان! اگر من در حد یه برده توانایی دارم شماهم در همون حد توانایی دارید که علی عمر مارو هم همکار معرفی کرد!
ایول! زدم به هدف!
حالا بازم ضایع کن و هی برده برده کن! والا
به علت اینکه فضای اتاق نیمه تاریک بود نمیتونستم درست حسابی ببینم عصبی یا یه جور دیگه، ولی خیلی دلم میخواست ضایع شدنشو ببینم!
دستش و روی دسته مبل کشید واز جاش بلند شد و اروم اروم به طرفم اومد، یه پوزخند به لبش داشت و خونسرد بود ، تعجب کرده بودم و انتظار داشتم مثل این رمانا خوندم عصبی شع و بعد از دیدن عصبانیتش به خودم فحش بدم که انقدر شجاعانه برخورد کردم!
ولی نه کیان مرد مغرور و حرصی و البته چشم بد هم نداشت !قصه بود
و نه من دختر لجباز قصه، من ادمی نبودم که لجبازی کنم!
اومد کنارم نشست و به مبل لم داد گفت: خب باشه! منو خیلی خوشحال میکنی که شرکت نکنی توی این کار، به عبارتی از خدامه ! در مورد برده! -خنده ای بلند کرد و گفت -انگاری خیلی خوشت اومده که با من همکار شدی و منو در سطح خودت میبینی! و انگاری از شنفتن حقیقت ناراحت میشی!
آخی!
نمیدونم چم شده بود!
بازم نفس کم اورده بودم، به این نزدیکی ناراضی بودم!
از یه طرف از خنده ش خوشم اومد، نمیدونم چرا ولی خوشم اومد! با اینکه مسخره بود خنده بهش میومد! اون خنده ی مسخره که میخواست منو مسخره کنه! شایدم چون تا حالا خنده شو ندیده بودم خوشم اومد!
اب دهنم و قورت دادم ، من از عصبانیت نمیترسیدم اونقدری که از خونسردیش میترسم! دوست داشتم جوابشو بدم، ولی من عاقل تر از دختر های لجباز رمان ها بودم که توی اتاق خالی هر چی از دهنم در اومد بگم! منتظر بود جوابشو
بدم، انگاری خوشش میومد جواب
بدمش !
بیخیال اینکه بازم یاد اوری کرد که من برده ام و مسخره م کرد شدم و گفتم: باشه! من توی این ماموریتتون شرکت نمیکنم و توی خونه میشینم تا اخر کار!
ماموریتو باحالت مسخره ای گفتم! پسره عقده ای! هی ماموریت ماموریت! انگاری من از خدامه توی این کارای خلاف شرکت کنم! خدا داند که زندگی چند نفر با همون مدارک سیاه میشه!
اون حرفو که گفتم از جام بلند شدم و خواستم به طرف در حرکت کنم که دستم توسط کیان کشیده شد! ، اونم روبه روی من ایستاد با یه دستش بازوی راستم و با یه دستش مچ دست چپم و گرفتم بود
تعجب کردم! نکنه میخواست بگه که منم باید توی ماموریت شرکت کنم؟! بر خلاف انتظار من گفت: همونطور که گفتم از خدامه و شرکت نکن! فقط باید دو مورد و که رعایت نکردی و بهت بگم!
ترجیح دادم حرفی نزنم و منتظر بمونم ببینم چی میگه
من معمولا جلوی ادما صبر میکردم تابه جواب برسم!
توی همون حالت بازومو کشید و گفت: اقا کیان نه! خوشم نمیاد یه برده-برده و باحالت بامزه ای گفت-، با اسم صدام کنه و از الان بهم میگی اقای نصیری! و نکته دوم، -سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت -خوشم نمیاد طی مدتی که اینجا هستی چشمم به قیافه ت بخوره، هرکاری میخوای انجام بدی و انجام بده ولی دور و بر من نباش و وقتی رفتی پیش علی عمر جوری وانمود میکنی که توی ماموریت شرکت کردی. شیر فهم شد؟!
چهره جدی و اخمالوشو که دیدم فرار و به قرار ترجیح دادم و سر مو تکون دادم و بدون اینکه سوالی یا فکری داشته باشم خارج شدم.
ادامه دارد....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ ساعت 22:56 توسط ♥ســـایه♥
|