رمان تنها تو مادرم هستی 4
بچه ها من واقعاً نمیدونم چیکار کنم به هیچ قیمتی حاظر نیستم سیاوش
ازم جداشه ولی واسه خرید خونه مشکل دارم شاید با گرفتن یه وام
سنگین بشه کاری کرد ولی واسه پس دادن قسط وام نگرانم حالا بدجوری
سردرگمم دیگه هیچ راهی به ذهنم نمیرسه قضیه خانم رحیمی هم که
منتفیه ،نگران نباش مریم جان، آخه مگه میشه محمد من دیگه کلافه شدم
خسته شدم بس که هرشب با ترس از دست دادنش چشم رو هم
گذاشتم و با خیال نبودش بیدارشدم ،من یه فکری دارم، چه فکری؟ میتونم
آپارتمان خودم رو به نام سیاوش بزنم ببین مریم جان من قراره تا شش ماه
آینده اونجا رو بفروشم تو این مدت هم که دارم با آرش و علیرضا زندگی
میکنم میخواستم بعد از سود دهی شرکت یه جای بزرگتر بخرم میگم تو
اینجا رو پس بده پول پیشی که پرداخت کردی رو بده به من بعد وامی که
من قراره بگیرم رو تو قسط هاش رو پرداخت کن مقدارش خیلی زیاد
نیست درکل فکر میکنم اینطوری هم مشکل مالی من برطرف میشه هم
تو دیگه نگرانی نداری بعدم هر وقت اوضاع شرکت خوب شد من خرد خرد
مابقی پولم رو برمیدارم حالا نظر خودت چیه موافقی؟ آخه اینجوری ....
مریم جان تعارف رو بذار کنار ما با هم دوستیم عزیزم، از بچگی همگی با
هم بزرگ شدیم حالا که میتونیم بهم دیگه کمک کنیم چرا الکی سنگ
میندازی؟ نه محمد تو لطف داری ولی من نمیتونم قبول کنم اینطوری تو
چندسال طول میکشه تا بتونی پولت رو کامل بگیری این انصاف نیست،
وقتی انصاف نیست که این بچه بره بهزیستی نمیگم اونجا جای بدیه ولی
خب اگه یه خونواده پیدا بشه بخوادش میخوای چیکار کنی ؟ خوب فکر کن
من که نمیخوام اونجا رو مجانی بهت بدم بعدم کارای شرکت که درست
بشه حتماً میتونی ظرف دو سه سال پول منم بدی، راست میگه مریم
قبول کن، آخه راحیل .... زهرمارو راحیل مثل بچه آدم قبول کن دیگه دختره
بی فکر، لوس ، ننر ، خب بابا تو هم باشه من حرفی ندارم، نه تروخدا بیا و
داشته باش، چی؟ هیچی ، با قبول کردن من لبخند به لب همگی اومد من
که خیلی خوشحال بودم بعد از رفتن بچه ها کمی خونه رو مرتب کردم و
بعد از مدت ها یه خواب راحت داشتم و صبح روز بعد با انرژی بیشتری از
خواب بیدار شدم یه صبحانه مفصل خوردم و یه تیپ اسپرت مشکی زدم و
رفتم محل کارم تا بعد از گرفتن مرخصی مجدد پیگیر کارای سیاوش بشم
زمان رو نباید از دست میدادم موضوع رو با خانم رحیمی هم درمیون
گذاشتم که خیلی استقبال کرد و گفت که کمکم میکنه تا هرچه زودتر
بتونم کارهام رو پیش ببرم خلاصه دلم دیگه قرص شده بود و خیالم تا
حدودی راحت شده بود همه چیز داشت خوب پیش میرفت و من امیدوار به
آینده تمام تلاشم رو میکردم تا موفق بشم البته از محمد واقعاً ممنون بودم
اگه کمکم نمیکرد من باید چیکار میکردم؟ شاید مجبور میشدم فرار کنم و
از این شهر برم اما با اینکار هم خانم رحیمی تو دردسر بزرگی میفتاد و هم
سیاوش شناسنامه نداشت و همیشه باید مثل یه آدم بی هویت زندگی
میکرد مدت ها بود که از این فکرای احمقانه میکردم تمام این مدت با گرو
گذاشتن اعتبار خانم رحیمی بود که تونسته بودم پیش خودم نگهشدارم
وگرنه قانون همچین اجازه ای رو بهم نمیداد چون فعلاً صلاحیتم تائید نشده
بود و من همیشه مدیون محمد میمونم این مدت خیلی کمکم کرده از
طرفی هم بچه ها پیگیر کارای شرکت بودن و تا حالا خبرای خوبی در مورد
نتایج کارا شنیده بودم بدلیل گرفتاری های من خودشون پیگیر بودن و فقط
تلفنی درجریان کارا بودم که البته از نظر خودم نیازی نبود چون به اونا
اعتماد کامل داشتم حتی شاید بیشتر از خودم ولی خب خودشون
اینطوری دوست داشتن هرشب یکی از بچه ها زنگ میزد و بهم اطلاعات
میداد اونم کامل و جامع بعضی اوقات خندم میگرفت نزدیک به یک ساعت
فقط باید زمان میزاشتم و گوش میدادم تازه بعدم باید نظرات نداشتم رو
میدادم خلاصه همه چیز خوب بود ولی هنوزم تا حدودی دلشوره داشتم.
در تمام مدتی که سخت ترین روزها رو برای نگهداری سیاوش پشت سر
میگذاشتم تنها از یک چیز مطمئن بودم، اینکه هرگز حاظر نیستم کوتاه بیام
و تسلیم بشم و سیاوش رو به خانه مهر بسپرم. من درکنارش بهترین
لحظات عمرم را میگذراندم خانم رحیمی لطف زیادی به من داشت، مدام
پیگیر کارهام بود روزهای سخت و آزاردهنده ای رو پشت سر میذاشتم
کلی آزمایش بابت تائید سلامت روحی و جسمی داده بود جمع کردن
امضاء همسایه ها واسه استشهاد محله ای که ثابت کنه از نظر اخلاقی
مشکلی ندارم و تحقیقات بهزیستی و کلی کار دیگه تازه دیروز کارای بنام
زدن خونه تموم شد و من مدارک رو تحویل بهزیستی دادم امروز ظهر هم
قراره اسباب کشی کنم به خانه جدیدم بچه هاهم به اینجا اومدن تا کمکم
کنن حال خوبی دارم چون دوستان صمیمی و خیلی خوبی دارم که توی
این مدت من رو تنهام نذاشتن، همراهم بودن و همه جوره هوام رو دارن، از
این بابت خدا رو شکر میکنم تا شب با کمک بچه ها خونه چیده شد و اتاق
سیاوش از همه زیباتر شده بود مخصوصا که محمد سام و علیرضا کلی
ماشین و اسباب بازی خریده بودن ، محمد پسر خوبی بود ولی رفتار جدی
و شاید بشه گفت خشکی داشت وقتی دوسالش بوده پدر و مادرش رو از
دست میده و عموش هم اون رو به خانه مهر میسپاره ده سال قبل بیمار
میشه و تب و تشنج میکنه که باعث میشه هرگز نتونه پدر بشه به همین
خاطر توجه زیادی به بچه ها داره همیشه به خانه مهر سر میزنه حالا هم
که علاقه شدیدی به سیاوش پیدا کرده اون به خاطر مشکلش به خودش
اجازه نمیده ازدواج کنه چون عقیده داره بچه توی زندگی خیلی مهمه و اون
نباید این حق رو از هیچ زنی بگیره پس ترجیح میده تنها زندگی کنه، با
صدای محمد از فکر بیرون اومدم ، مریم جان یه لحظه بیا، بله؟
بین جای این مبلا خوبه یا عوضش کنیم؟ اه ول کن دیگه محمد بابا نابود
شدیم همین جا خوبه دیگه، راحیل چرا نق میزنی مبلا رو که ما پسرا جا
به جا میکنیم تازه همه وسایل بزرگ و سنگین رو هم که ما جابه جا کردیم
حالا تو چرا غر میزنی خانم؟ نگفتی خوبه؟ آره ممنون محمد خیلی خوبه
حالا دیگه برو دستات رو بشور بیا که مامان رحیمی برامون شام
گرفته.آرش سریع دوید سمتومون و با خوشحالی گفت آخ جون شام ، با
اینکه همه خسته بودیم اما با کلی شوخی و خنده شام تو جمع
دوستانمون خورده شد، ساعت نزدیک به دو صبح بود که همه بچه ها رفتن
هرچقدر اصرار کردم تا همینجا بخوابن قبول نکردن و رفتن ، البته خیلی هم
بد نشد آخه فردا جمعه بود و میخواستم هم سیاوش رو ببرم بیرون تا
کمی لباس براش بخرم هم واسه خونه باید خرید میکردم هیچی تو یخچال
ندارم تازه تصمیم دارم یه دوربین عکاسی بخرم تا دیگه خودم از سیاوش
عکس بندازم بعضی وقتا انقدر حرکات با مزه انجام میده که دلم میخواد
حتما یه عکس یادگاری ازش داشته باشم مثلا هفته پیش براش فرنی
درست کرده بودم گذاشتم جلوش و بعد رفتم تا از تو اتاقش پیشبندی که
تازه خریده بودم رو بیارم ولی وقتی برگشتم دیدم همش رو مالیده به
لباس و صورتش و یه دستش که پر از فرنی کرده توی دهنش و با دست
دیگش داره توی کاسه چنگ میزنه خلاصه منم همون موقع ازش با گوشیم
چند تا عکس گرفتم و کلی هم بهش خندیدم اونم که خنده من رو دید
اولش با تعجب نگام کرد بعدم خودش کلی ذوق کرد و این باعث شد
بیشتر به کثیف کاریش ادامه بده شالاپ و شلوپ با دستش بزنه تو ظرف
فرنی بچم اصلاً جنبه نداره این بهم ثابت شده، احساس میکنم من بدون
اون حتی لحظه ای نمیتونم زندگی کنم ای کاش زودتر حضانتش رو بتونم
تمام و کمال بگیرم، از حالا به بعد باید چند برابر تلاش کنم تا هم بتونم
بدهی هام رو بدم و هم زندگی خوبی رو برای سیاوش فراهم کنم اگه
همه کارا با همین روند پیش بره تقریباً تا چهارماه آینده میتونم برای پسرکم