فردا قراره بچه ها بیان اینجا توی این چند روزه حسابی خونه رو تمیز و

مرتب کردم تا اونجایی که در توانم بود سلیقه به خرج دادم تا خونه کوچیکم

تمیز و خوشگل باشه الانم دارم واسه مهمونای عزیزم ژله درست میکنم

سرگرم کار بودم که صدای گریه سیاوش اومد دست از کار کشیدم و رفتم

پیشش تخت چرخ دارش که ترکیبی از رنگ آبی و سرمه ای بود رورو توی

هال نزدیک آشپزخونه گذاشته بودم تا واسم بهش باشه و بتونم با خیال

راحت به کارام برسم ،جانم مامان چرا داری گریه میکنی؟ جونم عزیزم ؟

گریه نکن خوشگله الان برات شیر درست میکنم، پسرم باید شیر بخوره

قوی بشه جون بگیره تا وقتی بزرگ شد از مامانش مراقبت کنه، هم

باهاش حرف میزدم تا گریه نکنه هم داشتم براش شیر خشک آماده

میکردم ماشاا ... بچم امروز سه بار شیر خورده این دفعه چهارم که دارم

براش درست میکنم، با دقت به حرفام گوش میداد و با اون چشمای رنگ

شبش زل زده بود بهم منم تند تند براش شیر آماده کردم بعد از اینکه

شیرش رو خورد کلی باهاش بازی کردم تا دوباره خوابید و منم رفتم تو

آشپزخونه نقلی و مرتبم و مشغول درست کردن بقیه چیزا شدم

میخواستم خونه داریم بهترین باشه کاری که هرگز تجربه نکرده بودم و حالا

توی این مدت کوتاه که مستقل زندگی میکردم داشتم برای یادگیریش

تلاش میکردم خدا میدونه بار اولی که واسه خودم غذا درست کردم چقدر

گند زدم آخرشم املت خوردم مثلاً میخواستم قرمه سبزی درست کنم اول

که یه بار پیازداغم سوخت بعدم موقع تفت دادن گوشت و لوبیا سیاوش

گشنش شد و منم غذا رو کلاً یادم رفت داشتم بهش شیر میدادم که یهو

یادم افتا سریع اومدم تو آشپزخون و دیدم بله یکم فقط یکم ته گرفته ولی

کامل نسوخته بود بلاخره باکلی مکافات سبزی و آب و آبلیمو هم اضافه

کردم و نیم ساعت که گذشت یذره ازش چشیدم که از طمع افتضاحش

حالم بهم خورد و مجبور شدم غذام رو دودستی تقدیم کنم به سطل

آشغال ولی خب فقط همون یه بار اینجوری شد فرداش رفتم یه کتاب

آشپزی خوب خریدم و بعد از خریدن کتاب آشپزی دیگه تا حدودی مشکلم

حل شده بود حداقل غذا هام قابل خوردن شد الانم که بعد از مدت ها

تلاش واقعاً دست پختم خوب شده، ظرفایی رو که میخواستم آماده کردم و

کنار گذاشتم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه رفتم سراغ سیاوش و بیدارش

کردم بسش بود دیگه امروز خیلی خوابیده بود لباساش رو عوض کردم تا

ببرمش بیرون میخواستم براش لباس نو بخرم تا فردا پسرم حسابی

خوشتیپ باشه خلاصه با کلی گشتن توی پاساژا تونستم یه لباس

سرهمی جین که سرمه ای بود بایه تیشرت سفید واسه زیرش بخرم تازه

یه جفت کفش بامزه سرمه ای و سفیدم براش خریدم ، واسه خودمم یه

بلیز و دامن شیری خریدم با یه ژیله بلند که جین بود شال نخی شیری

رنگ هم تو خونه داشتم تقریباً با پسرم ست کردم وقتی برگشتیم خونه

لباساش رو تنش کردم انقدر خوشگل شده بود که صبرم تموم شد و

صورت ازش رو غرق بوسه کردم اونم ذوق کرده بود و از خنده ریسه

میرفت دیگه دیدم بچم سرخ شده از خنده بیخیال شدم درعوض پا شدم و

رفتم براش اسپند دود کردم لازم بود چون سیاوش خیلی زود چشم

میخورد و مریض می شد و من اصلاً دلم نمیخواست مریض بشه

دوستداشتم همیشه حالش خوب باشه اینجوری منم خوب بودم ، دو هفته

پیش یکی از دوستام دیدش هی ازش تعریف کرد شب که اومدم خونه

دیدم تب کرده بچم سه روز مریض بود دختره لوس با اون چشم شورش،

توی این مدتی که میرفتم دانشگاه دوستای زیادی پیدا کرده بودم اما به

هیچکس هنوز ماجرای زندگیم رو نگفته بودم چون دلم نمیخواست کسی

وارد حریم خصوصی زندگیم بشه مخصوصاً که توی این مدت خیلی از

کسانی که از سیاوش با خبر بودن واسه نگهداریش سرزنشم میکردن و

میگفتن که دارم آیندم رو تباه میکنم و بعدها میفهمم که چیکار کردم مدام

میگفتن همیشه باید تنها باشم چون کسی حاظر نیست من رو به همراه

یه بچه که مال خودم هم نیست قبول کنه و خلاصه هزار و یه حرف دیگه

که من هر بار در برابرشون جواب میدادم : من سیاوشم رو با دنیا عوض

نمیکنم اون همه وجود منه ، اما بازم اونا ته دلم رو خالی میکردن ، وقتی

میگفتن روزی که بزرگ بشه تنهات میذاره و میره دنبال پدر و مادر خودش

میفهمی که الکی عمرت رو حدر دادی و صرف بچه یه نفر دیگه کردی ولی

مگه فقط باید بچه رو بدنیا بیاری تا بشی مادر من که تمام این مدت شاهد

لحظه به لحظه خنده و گریه و بزرگ شدن سیاوش بودم منکه دارم تلاش

میکنم براش هیچی کم نزارم حکمم چیه من محکومم چون به دنیاش

نیاوردم؟نه این انصاف نیست من مادر واقعی پسرکم هستم منم که وقتی

گریه میکنه دلم میریزه وقتی مریض میشه یا تب میکنه بی قرارش میشم

هیچکس جز من حقی نداره تمام حق مادر بودن مال منه همه هر چیزی

که دلشون میخواست میگفتن بدونه اینکه بدونن با قلب من چیکار میکنن،

با این فکرایی که میکردم اشکم هم جاری بود بعد از خوابیدن سیاوش با

اعصابی داغون و تنی خسته بدون خوردن شام خوابیدم تا شاید از فکر و

خیال های منفی راحتشم، صبح که از خواب بیدار شدم تمام تلاشم رو

کردم تا به نبودن سیاوش و برگشتن سعید و نسیم که شاید روزی اتفاق

می افتاد فکر نکنم بعد از اینکه سیاوش رو بردم حمام شروع به پختن غذا

کردم بچه ها عصر میومدن و قرار بود شام هم دور هم بخوریم چون از

سلیقه همشون خبر داشتم دوتا پیتزا بزرگ و لازانیا درست کردم و در آخر

مرغ رو که از قبل آماده کرده بودم توی فر گذاشتم حالا نوبت درست کردن

برنج بود سالاد و ژله رو هم که دیروز آماده کرده بودم نگاه دیگه ای به خونه

که حسابی مرتب و تمیز بود و غذاها که درحال آماده شدن بود انداختم

همه چیز عالی و کامل بود ،سریع از خواب بودن پسرکوچلوم استفاده

کردم و یه دوش یه ربع گرفتم بعد از پوشیدن لباسایی که دیروز خریده

بودم یه آرایش ملایم هم کردم نگاهی تو آینه به خودم کردم پوست

سفیدم با کرمی که زده بودم براق تر شده بود و گونهای برجستم رو با

رژگونه یاسی رنگم که خیلی ملایم بود بیشتر به چشم میومد مژه های

بلند و چشمای درشت مشکیم با ریمل مدادی که زده بودم جذاب شده

بود و لبهای قلوه ای صورتیم هم با رژلب هم رنگ رژگونم جلوه خوبی به

صورتم میداد درکل فکر کنم پسر کش شده بودم جای مامان رحیمی خالی

اگه میشنید چی گفتم پوستم رو میکند فوری اخم میکرد و میگفت پسر

کش شدم یعنی چی دختر آخه تو مگه حیا نداری من اینجوری شماها رو

تربیت کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب دیگه وقتش بود رفتم سیاوش رو هم بیدار

کردم تا هم شیر بخوره هم لباسای نازش رو بپوشه موهای لخت و

سیاهش رو یه کوچولو ژل زدم و فشن کردم که با تیپ اسپرتش خیلی

میخوند، بچه ها از حضور سیاوش خبر داشتن اما تا حالا ندیده بودنش

مطمئنم با دیدنش عاشق پسرم میشدن بس که خوشگل و خوشتیپه بچم

وقتی به این فکر میکنم که تا چند وقت دیگه قراره مامان صدام بزنه دلم

بیشتر براش ضعف میره باشنیدن صدای زنگ از فکر و خیال بیرون و رفتم در

رو باز کردم ، تا بچه ها از پله ها بالا بیان منم شالم رو مجدد جلوی آینه

مرتب کردم و سیاوشم رو بغل گرفتم تا با همدیگه به پیشواز دوستام بریم

بچه ها که با دیدنش کلی ذوق کردن ،وای مریم این چه عروسکیه،

واااااااااااااااای من باید هرچه زودتر شوهر کنم دختر داربشم بعد سیاوش

بشه دامادم ، عمراً مگه من پسرم و از سر راه آوردم تو جیغ جیغو دخترتم

میشه عین خودت اونوقت پسر من گناه داره نه من تو همچین دامی

نمیندازمش ، اینجوریاست مریم خانم بله راحیل جون همینجوریاس عرضم

به حضورتون که عروس من باید ............ ای بابا بچه ها بسه دیگه هی

دخترم، پسرم، عروسم، دامادم راه انداختین مریم خانم نمیخوای یه لیوان

آب بدی دستون مردیم بابا ، با صدای علیرضا بلااخره دعوا تموم شد این

علیرضا همیشه شکمو بود با خنده رفتم تو آشپزخونه چندتا لیوان شربت

خنک درست کردم و دوباره برگشتم پیششون طفلی سیاوش همش با

تعجب به جنگولک بازیای علیرضا نگاه میکرد علیرضا بیست و هفت ساله و

مهندس عمران بود پسری قد بلند و چهار شونه چشم و ابروی مشکی و

پوست سبزه داشت درکل از نظر من جذاب بود وقتی هر کس تو نگاه اول

فکر میکرد آدم بی اعصاب و بدخلقی باشه اما همین که باهاش آشنا

میشدی تازه به دل مهربون و ذات پاکش پی میبردی، مریم جون من از اینا

همین یه دونه بود؟ از کدوما؟ بچه دیگه خیلی خوشگله و باحاله، خیلی

خلی علیرضا، خودم میدونم عزیزم حرص نخور، حرص نمیخورم ، چرا داری

میخوری از قیافت معلومه، با خنده از جام بلند شدم گل و شیرینی که به

مناسبت مستقل شدن و خونه جدیدم برام آورده بودن رو بردم تو

آشپزخونه شیرین ها رو تو ظرف چیدم و به همراه چایی زعفرونی خوش

عطر طعمی که درست کرده بودم براشون بردم البته این وسط سیاوش

خان حسابی خوش به حالش شده بود راحیل و نغمه براش لباس خریده

بودن راحیل بیست و پنج ساله لیسانس مدیریت بازرگانی داشت دختر

خوشگل و بانمکی بود پوست گندمی و چشم و ابرو قهوه ای با موهای فر

قهوه ای البته فر موهاش درشت بود و زیبایی خاصی داشت قد متوسط و

تپل همه که مثل من نیستن هر چند که قد خودم هم یک و شصت و دو

بود ولی اندامم به قول نغمه و راحیل رو فرم بود و هیچی کم نداشت ،

نغمه هم لیسانس معماری داشت و بیست شش سالش بود اونم مثل

من پوست فیدی داشت اما هم قدش بند تر بود هم تپل تر از من بود

موهای سیاهش حالت دار بود و چشمای نازش سبز پرنگ بود و برق

خاصی داشت که آدم رو جذب میکرد، محمد سام و علیرضا هم هرکدوم

یه ماشین بزرگ و خوشگل خریده بودن محمد سام ده سال از من بزرگتر

بود یعنی بیست و هشت سالش بود اونم قد بلند و چاهرشونه بود پوست

گندمی و چشم و ابروی درشت مشکی با موهای لخت به رنگ شب در

کل خیلی خوش تیپ و خوش قیافه بود و البته جدی و پر جذبه اونم فوق

لیسانس داشت و مهندس عمران بود که تا الان تو کارش حسابی موفق

بوده و در آخر آرش مهربون ترین پسر گروه شش نفرمون که از شباهت

زیادی به علیرضا داشت و تنها فرقش پوست سفید و چشمای آبیش بود

که من معتقد بودم چشماش سرمه ای با رده هایی از آبی تیره هست

اونم بیست و هفت سالش بود عمران خونده بود و به تازگی لیسانس

گرفته بود و از همه مهمتر اینکه تازگی ها نگاه مهربونش زیادی تقدیم نغمه

خانم میشه که بی جواب هم نمیمونه غلط نکنم یه خبرایی هست اونم

واسه سیاوش یه تفنگ خریده بود و با یه جعبه خونه سازی ، پسرا از اول

با هم قرار گذاشته بودن تا همشون مدرک مهندسی بگیرنو یه شرکت

بزنن منم که هجده سالم بود و تازه داشتم حسابداری میخوندم قرار بود

بشم حسابدارشون بیشتر سرمایه گذاری از طرف پسرا بود نغمه راحیل یه

خونه مشترک اجاره کرده بودن و تقریباً بیست میلیون سرمایه گذاری کرده

بودن پسرا هم هر سه شون یه آپارتمان نقلی خریده بودن و با کلی وام و

پس انداز چند سالشون تقریباً صدو پنجاه میلیون داشتن و من هم ده

میلیون از وامی که گرفته بودم برام مونده بود آخه با پنج میلیون تونستم

اینجا رو اجاره کنم و ماهی چهارصد تومان هم اجاره میدم قرار شد هر کس

به اندازه پولش سهم داشته باشه البته من کارم رو فعلاً ول نمیکردم این

کار نیمه وقته و تا ساعت یک و نیم بیشتر نیست بعد از اون هم میتونم

برم کمک بچه ها میترسم تا شرکت راه بیفته نتونم اجاره خونه یا قسط وام

رو بدم پس فعلاً سرکارم میمونم ،کلی ازشون بابت کادوها تشکر کردم تا

موقع خوردن شام تمام بحثمون راجعبه راه اندازی شرکت بود اما بعد از

شام تصمیم داشتم با بچه ها صحبت کنم و ازشون کمک بگیرم.