رمان تنها تو مادرم هستی 2
دوماه گذشته از روزی که نامه نسیم به دستم رسید از روزی که تصمیم
گرفته غیر ممکن رو ممکن کنم از روزی که تصمیم گرفتم سیاوش رو پیش
خودم نگهدارم دوماه از بزرگترین تصمیم زندگیم گذشته و من تمام این
مدت پیگیر بودم تا بتونم با وجود تمام مشکلات حضانت سیاوش رو بگیرم
اصلاً کار آسونی نیست توی این مدت با کمک خانم رحیمی تونستم بطور
موقت پیش خودم نگهش دارم اما نگهداری دائمیش کلی شرط و شروط و
مراحل قانونی داری سخت ترین بخش قضیه داشتن خونه هست خونه ای
که باید به نام سیاوش زده بشه این یکی از سخت ترین بخش قانون
حضانت شده برام چون من اونقدر پول ندارم که بتونم باهاش خونه بخرم
اونم تو تهران ، دارم همه تلاشم رو میکنم برای نگهداشتن
عزیزترینم،کسی که وقتی با اون چشمای سیاه و نازش بهم نگاه میکنم
تمام قلب پر میشه از عشق و حس مادری،مادر داشتن رو هرگز حس
نکردم و همیشه داشتنش برام آرزو بود منکه ازش خبر ندارم اما کاش یه
روزی میتونستم ببینمش و تمام چرا های ذهنم رو براش به زبون بیارم
شاید اگه پای سیاوش وسط نبود میرفتم و دنبالش میگشتم چطوریش رو
نمیدونم ولی شاید تا نفس داشتم دست از گشتن برنمیداشتم اما الان یه
پسر ناز و کوچولو به من و آغوش مادرانم نیاز داره و من به هیچ قیمتی
حاظر نیستم اون رو تحویل پرورشگاه بدم از خدا میخوام تا کمکم کنه تا
هیچ وقت تنهام نذاره توی این مدت هربار که از خونه رفتم بیرون و تا
چشمم به مغازه ها افتاده یا لباس یا عروسک براش خریدم هر روز برام
عزیزتر میشه و داشتنش برام دیگه حکم اکسیژن رو پیدا کرده حتی فکر
نداشتنش هم باعث میشه نابود بشم، امروز خانم رحیمی میگفت اگه
دیگه راهی نباشه موقتاً خونه خودش رو حاظره به نام سیاوش بزنه تا بتونم
نگهش دارم اما خب اینجوری واسه اون بنده خدا هم دردسر میشه چون تا
وقتی سیاوش به سن قانونی نرسه خونه باید همونجوری بمونه خب شاید
خانم رحیمی بخواد اونجا رو بفروشه یا چمیدونم بچه هاش مخالفت کنن
هرچند که قراره نیست کسی بفهمه اما بازم من خیلی نگرانم و موندم که
باید چیکار کنم، اصلاً وقتی سیاوش بزرگ شد و من خواستم خونه رو پس
بدم چه دلیلی باید براش داشته باشم چی بهش بگم تا نفهمه تو گذشته
چه اتفاقایی افتاده سردرگمم و فکرم به جایی نمیرسه ،واسه آخر هفته
چندتا از بچه ها رو دعوت کردم اونا هم مثل خودم مستقل شدن قراره
همه دارایی و سرمایمون رو بذاریم تا اگه خدا بخواد یه شرکت راه بندازیم
گروهمون شش نفره هست سه تا دختریم به همراه سه تا از پسرای خانه
مهر که البته همه بچه ها از من بزرگترن اما خب درکل همگی رشته های
تحصیلیمون بدرد شرکت میخوره مجبور نیستیم نیرو دیگه ای رو استخدام
کنیم تصمیم گرفتم وقتی بچه ها اومدن مشکلم رو باهاشون درمیون بذارم
شاید اونا راه چاره ای پیدا کنن، هروز که میگذره من بیشتر به سیاوش
وابسته میشم خدا رو شکر میکنم دروغ چرا من دیگه از دست دوستم
اصلاً ناراحت نیستم اتفاقاً خیلی هم خوشحالم که سیاوش رو پیش من
گذاشت، راستش همش دارم دعا میکنم که پدر و مادرش دیگه هیچ وقت
دنبالش نیان چون اگه پسر نازم رو ازم بگیرن من دق میکنم و به هیچ
قیمتی حاظر نیستم اون رو به کسی بدم، حالا دیگه منم تنها نیستم یه
خونواده دونفره هستیم و من هم یه نفر رو دارم که نگرانش باشم، یه نفر
رو دارم که وقتی میرم سر کار بهش فکر کنم و به امید اون به خونه برگردم
توی این مدت به خاطر صرفه جویی تو هزینه ها سیاوش رو روزا که میرم
سر کار به جای مهد میسپرم دست بچه های خانه مهر خوبیش اینکه من
همشون رو میشناسم و دیگه نگرانی ندارم، بازم خدارو شکر حالا امیدوارم
بچه ها که آخر هفته اومدن راه حلی بتونن برام پیدا کنن البته این مدت یه
مشکل دیگه هم داشتم ظاهراً همسایه ها به گوش صاحب خونم رسونده
بودن که یه بچه پیش منه و اونم اومد اینجا و کلی داد و بیداد راه انداخت
که روز اول گفتی یه نفرم ، گفتی مجردم و رفت و آمد زیادی هم ندارم
حالا این بچه این وسط چیه؟ خلاصه منم مجبور شدم حقیقت رو بگم و
تمام مدارکی که این مدت واسه حضانت سیاوش داشتم رو نشونش بدم
بعدم با کلی غرغر و اینکه بهتره زودتر دنبال یه جای دیگه باشم رفت البته
اون بنده خدا هم تقصیری نداره خب همسایه ها حرفایی میزنن که اونم
مجبوره جواب گو باشه و واسه خلاصی از این شرایط ازم خواست اگه
میتونم از خونش برم حرفاش هنوزم تو سرم آقای سعادت اومد اینجا گفت
دخترم میتونم باهات صحبت کنم؟ بله خواهش میکنم بفرمائید؟ ببین روزی
که دیدمت با اونا خانم که گفتی مثل مادرم میمونه سنگام رو واکندم بهش
گفتم خونه دادن به دختر مجرد کلی حرف توشه ولی اون ضمانت کرد و به
من اطمینان داد حالا این بچه که نمیدونم از کجا پیداش شده قضیش چیه ؟
ببینید آقای سعادت این زندگی شخصیه منه و دلیلی برای توضیحش ندارم
اما مطمئن باشید من کار خطایی نکردم، یعنی چی خانم زندگی شخصی
تو باعث شده من هر روز جواب در و همسایه رو بدم من مسئول تو نیستم
خانم بهتر تا آخر هفته از اینجا بری، آقای سعادت خواهش میکنم، به جای
خواهش کردن بهتر بری دنبال یه جای دیگه ،شما دارین اشتباه میکنید
آقای سعادت من خطایی نکردم چند لحظه بفرمائید بشینیین الان
برمیگردم، از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم از تو کشوی میز تحریرم
پوشه مربوط به حضانت سیاوش رو برداشتم و برگشتم پیش آقای سعادت
، ببینید آقای سعادت من تو پرورشگاه بزرگ شدم و میتونم حس کنم که
چقدر برای یه بچه نداشتن خانواده درد آوره حالا بنا به دلایلی که نیاز به
توضیح نداره من میخوام حضانت این بچه رو بگیرم اینم مدارکی که حرفام
رو میتونه ثابت کنه،سعادت برگه ها رو از رو میز برداشت و با دقت شروع
بخوندن کرد بعد از تموم شدن کارش سرش رو از روی برگه ها بلند کرد و
من درکمال تعجب دیدم که چشمای سبز رنگش که گرد پیری باعث شده
بود دیگه برقی نداشته باشه پر از اشک شده، من واقعاً شرمندتم دخترم
به خدا این مدت حرفای مردم همینایی که همسایت هستن و تو بهشون
احترام میذاری تلخ بود که من نتونستم طاقت بیارم و از طرفی هم تنها
بودن تو ..... واقعاً نمیدونم چی بگم خدا من رو ببخشه البته فکر کنم اول
تویی که باید ببخشی تا خدا هم ازم راضی بشه میبخش دختر؟ این چه
حرفیه شما جای پدر نداشته من هستین من از تون توقعی ندارم شما
حق دارین من مقصرم باید حتماً قبلاً بهتون ماجرا رو میگفتم اشتباه از من
بود البته اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که مشکلی پیش بیاد و شما هم تو
دردسر بیفتین، عزیزم تو هم مثل آناهیتا دخترم میمونی تا هروقت که
بخوای میتونی اینجا بمونی خودت و این آقا پسر رو جفت چشمام، ممنونم
آقای سعادت فقط ازتون یه خواهشی داشتم؟ بگو دخترم؟ میشه لطف
کنید و به کسی نگید قضیه چیه نمیخوام همه بدونن و بعد با نگاهشون
بهمون ترحم کنن، خیالت راحت باشه این راز تا هروقت که خودت بخوای
پیشم میمونه نگران حرف مردم هم نباش خودم درستش میکنم فقط تو نه
توجه کن و نه جوابشون رو بده، چشم، دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشه
خداحافظ، ممنون از لطفتون خداحافظ، با شنیدن صدای در که خبر از رفتن
سعادت میداد نفس راحتی کشیدم و ولو شدم رو نزدیک ترین مبل، اینم از